فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جزیره گنج

کتاب جزیره گنج

نسخه الکترونیک کتاب جزیره گنج به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جزیره گنج

عده‌ی زیادی از من خواسته‌اند که داستان جزیره‌ی گنج را بنویسم و من هم این کار را می‌کنم. اما محل دقیق جزیره را نمی‌گویم، چون هنوز در آن‌جا گنج هست. ماجرا از زمانی شروع می‌شود که پدرم مهمانسرایی به نام دریادار بنبو داشت. شب سرد و گزنده‌ای بود و صدای زوزه‌ی باد و طوفان را در بیرون می‌شنیدیم. در باز شد و دریانوردی پیر که جای زخم‌هایی روی چهره‌اش دیده می‌شد، وارد شد. منظره‌ی ورود او که پشت سرش صندوقی نیز روی چهارچرخه‌ای قرار داشت و به دنبالش می‌آمد، عجیب بود. او مردی قوی، بلندقامت، با پوستی آفتاب‌سوخته و قهوه‌ای بود که موی دم‌اسبی‌شده‌ی بلندش تا روی کت آبی کثیفش می‌رسید. درواقع، همه چیز او، از جمله دست‌ها و ناخن‌هایش کثیف بود. ردّ سفید اثر زخم بزرگ روی گونه‌اش، بر پوست‌ تیره‌اش، خودنمایی می‌کرد.

ادامه...

بخشی از کتاب جزیره گنج

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۲. سگ سیاه

مدتی بعد اتفاق مرموزی افتاد که ما را از شرّ ناخدا خلاص کرد، اما متاسفانه از مسائل مربوط به او رها نشدیم. زمستان سختی بود و واضح بود که پدرم آن قدر زنده نمی ماند تا بهار را ببیند. هر روز حالش بدتر می شد و من و مادرم مجبور بودیم کارهای مهمانسرا را خودمان انجام دهیم. ما آن قدر کار داشتیم که فرصت نداشتیم نگران مهمان ناخوشایندمان باشیم.
یک صبح سرد زمستانی در ماه ژانویه که خورشید تازه طلوع کرده و لایه ای از یخ سطح خلیج را پوشانده بود، ناخدا زودتر از همیشه از خواب بیدار شد. او در حالی به ساحل رفت که بطری اش را در دست داشت و کلاهش روی سرش عقب رفته بود و شمشیر زنگ زده اش از زیر کت آبی کهنه اش آویزان بود. او که به نظر می رسید هنوز از توهین دکتر لیوسی ناراحت است، غرولندکنان در ساحل مشغول قدم زدن شد.
مادر و پدر در طبقه ی بالا بودند و من داشتم میز صبحانه را می چیدم که ناگهان در باز شد و مردی رنگ پریده که دو انگشتش را از دست داده بود، وارد شد. هنوز من برای دیدن آن مرد یک پا، چشمانم را باز نگه می داشتم. اکنون گرچه این تازه وارد، ملوان به نظر نمی رسید، اما رفتارش کمی شبیه دریانوردان بود.
از او پرسیدم چه می خواهد. نشست و به من علامت داد تا نزدش بروم.
او با نیشخند پرسید: «این میز دوستم، بیل، است؟»
به او گفتم که بیل را نمی شناسم و این میز مال مردی است که او را ناخدا صدا می زنیم.
مرد گفت: «خب، بیل پیر همیشه دلش می خواسته ناخدا نامیده شود. جای زخمی روی گونه ی راستش دارد و رفتارش کمی مسخره به نظر می رسد. خب، آیا دوست من امروز در این خانه است؟»
به او گفتم که ناخدا برای قدم زدن بیرون رفته و مرد پرسید که او کجا رفته است. وقتی پاسخش را دادم، او بلند شد و به طور مسخره ای سلام داد. نمی دانستم چه باید بکنم. رفتارش عجیب بود و مانند گربه ای که منتظر موش است، نزدیک در ایستاد. به زودی دیدیم که ناخدا نزدیک می شود.
مرد گفت: «خب، حالا می خواهم بیل را غافلگیر کنم.» رفت و پشت در پنهان شد. فهمیدم که او نیز ترسیده است؛ چون از طرز نفس کشیدنش معلوم بود. او غلاف شمشیرش را شل کرد و آماده ایستاد. وقتی ناخدا وارد شد و مستقیم به سوی میزش رفت، غریبه با لحنی که سعی می کرد شجاع باشد، او را صدا زد.
ـ بیل!
ناخدا چنان برگشت که گویی روح دیده است.
او با ناباوری گفت: «سگ سیاه!»
مرد لاغر پرسید: «چه کس دیگری می توانم باشم؟ هان، از وقتی دو انگشتم را از دست دادم، سال های زیادی را پشت سر گذاشته ایم...» و دست ترسناکش را بالا برد.
ناخدا خیلی رک گفت: «خب، پس مرا پیدا کردی! حالا چه می خواهی؟»
مرد لاغر مرا از اتاق بیرون فرستاد. فالگوش ایستادم تا شاید بتوانم از بین حرف ها و توهین های آن ها چیزی بفهمم.
ناگهان آن ها شروع به داد و فریاد کردند. ناخدا که شمشیرش را کشیده بود، میز و صندلی اش را واژگون کرد و دنبال سگ سیاه دوید. از شانه ی مرد لاغر خون جاری بود. ناخدا شمشیرش را در هوا چرخاند که به در مهمانسرا خورد و جایش هنوز باقی است.
سگ سیاه با این که زخمی شده بود، با سرعت دوید و چنان فرار کرد که گویی جانش به همین فرار بستگی دارد. ناخدا با نگرانی ایستاد و فرار آن مرد را تماشا کرد. بعد دستش را روی چشمانش کشید و ناگهان غش کرد. وقتی مادرم دوان دوان از پله ها پایین آمد، ناخدا روی زمین دراز کشیده بود. مادرم مرا صدا زد و با کمک هم سر ناخدا را بلند کردیم. رنگ ناخدا مثل مرده سفید شده بود.
ما توانستیم زخم او را ببینیم اما نتوانستیم کمکش کنیم تا این که دکتر لیوسی آمد و او را معاینه کرد و با خونسردی گفت: «سکته کرده است.»
دکتر مرا دنبال آب فرستاد و آستین ناخدا را بالا زد و خالکوبی او آشکار شد؛ تصویر مردی که از طناب اعدام آویزان بود و زیرش نوشته شده بود: بیلی بونز.
دکتر گفت: «خب، حالا باید سعی کنیم جان این بیلی بونز را نجات دهیم.» و رگ ناخدا را نیشتر زد. خون جاری و پس از مدتی ناخدا بیدار شد و فریاد زد: «سگ سیاه کجاست؟»
ـ سگ سیاهی این جا نیست. تو سکته کرده بودی و من جانت را نجات دادم، البته برخلاف میلم.
پس از آن من و دکتر با زحمت فراوان ناخدا را به رخت خوابش بردیم. آن قدر از ناخدا خون رفته بود که لازم بود یک هفته استراحت کند. دکتر به او هشدار داد و گفت که سکته ی دیگری مانند این می تواند کارش را تمام کند.

فصل ۳. لکه ی سیاه

بار بعد که ناخدا را دیدم، در رخت خوابش بلند شد و از من خواست نزدیک بروم. بعد فریاد زد: «من نمی توانم یک هفته این جا بخوابم. پیوسته خواب خود فلیِنت پیر را می بینم! حالا بگو ببینم، آن ملوان را دیده ای یا نه؟»
پرسیدم آیا منظورش سگ سیاه است.
ـ نه، منظورم سگ سیاه نیست. افراد بدتر از او هم وجود دارند. آن ها شاید حکم مرگم را که به آن لکه ی سیاه می گوییم، به دستم دهند. آن ها صندوق مرا می خواهند. حالا برو سراغ دکتر و بگو همه را نزد من بیاورد. من معاون اول فلینت بودم و تنها کسی هستم که جای گنج را می داند. فلینت پیش از مرگش جای گنج را به من گفت. چشمانت را برای دیدن مرد یک پا و سگ سیاه باز نگه دار، به شرفم قسم می خورم بخشی از گنج را به تو بدهم.
او پس از این حرف توی رخت خوابش افتاد اما من به دنبال دکتر نرفتم، چون همان شب پدر مهربانم درگذشت. مرگ پدرم چنان ناگهانی بود که دیگر حتی یک لحظه هم به ناخدا فکر نکردم. زیرا شاید او درست در شب پیش از تشییع جنازه با کارهایش همه ی ما را ناراحت می کرد. در حالی که ما عزاداری می کردیم، او مانند سگی پیر و کور زوزه می کشید و آواز قدیمی اش را می خواند.
روز بعد و پس از تشییع جنازه، کنار در پشتی مهمانسرا نشسته بودم و به پدرم فکر می کردم که دیدم مردی عجیب و کور که عصایی کهنه از چوب گره دار در دست داشت، به مهمانسرا نزدیک شد. او با صدای بلند پرسید این جا کجاست و من پاسخ دادم مهمانسرای دریادار بنبو. وقتی نزدیک شد، دیدم چشم ندارد و چشم بند روی چشمانش دارد. او ناگهان با چنگال مرگ آورش مچ دستم را گرفت.
گفت: «پسر، مرا نزد ناخدا ببر، وگرنه دستت را می شکنم! مرا نزد او ببر و وقتی نزدیک شدیم، بگو: بیل، دوستت را آوردم!»
او سپس بازویم را محکم پیچاند و مرا به داخل مهمانسرا برد و در آن جا من با صدای بلند جمله ای را که او گفته بود، فریادزنان گفتم. ناخدا ناگهان بیدار شد و نشست؛ وحشت زده و بیمار به نظر می رسید. سعی کرد بلند شود، اما خیلی ضعیف بود.
مرد کور گفت: «بیل، همان جا که هستی، بنشین. گرچه نمی توانم ببینم، اما حتی حرکت یک انگشت تو را هم حس می کنم. کار، کار است. دست چپت را جلو بیاور. پسر، مچ دست چپ او را بگیر و نزدیک دست راست من بیاور.» کاری را که گفته بود، انجام دادم و او چیزی را از توی دستش، به دست ناخدا انداخت.
مرد کور گفت: «خب، انجام شد.» و بعد بدون این که حتی یک کلمه حرف بزند، با سرعت زیاد از در بیرون پرید. وقتی ناخدا دوباره بر خود مسلط شد، با وحشت به کف دستش نگاه کرد و گفت: «ساعت ده! شش ساعت باقی مانده است! هنوز می توانیم جلو بیفتیم!»
او پس از گفتن این جمله ناگهان از جا پرید، گلویش را با دستش گرفت و جلوی من بر زمین افتاد. به سویش دویدم، اما بیهوده بود. او مرده بود و گرچه هرگز از او خوشم نیامده بود، اما به گریه افتادم. این دومین مرگی بود که ظرف دو روز، شاهدش بودم.

نظرات کاربران درباره کتاب جزیره گنج