فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شعرهایم برای تو غم هایت برای من

کتاب شعرهایم برای تو غم هایت برای من

نسخه الکترونیک کتاب شعرهایم برای تو غم هایت برای من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شعرهایم برای تو غم هایت برای من

دانه بذرم من پنهان در دل خاک زندگی جاری است در ته اعماقم ریشه ام می شکفد به طلوعی از مهر شاخه ام مملو است از نگاهی عاشق...

بخشی از کتاب شعرهایم برای تو غم هایت برای من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

با دل زارم بی وفایی تا به کی
مردم از نامردمی ها
قهر و پژمان تا به کی
فرصتی می خواهم ای نا مهربان
رحم کن، این رنج و حرمان
تا به کی...
***
با من مسکین جفا پیشه مکن
با دل بشکسته ام بازی مکن

بارالها جان من در دست توست
این چنین قلب مرا خونین مکن...
***
عاشقی را عاشقم
عاشق شدن رسم من است
عاشقی، دیوانگی است
ورنه مجنون، عاشقی
مجنون نبود...
***
در سرم سودای عشقی است
بر لبم مهر سکوت
در دلم غوغای وصل است
در ضمیرم نام تو...
***
در سرا پرده دنیا اختیار دل
سپردم دست هر نامحرمی
می درد خشم فرو خورده
گلوی این من بازیچه را...
***
در چرخه دَوار مصیبت
هر آن چه که دیدم بلا بود

در دفتر قسمت الهی
هر آن چه که کردم خطا بود...
***
در جهان هر کس به نوعی
بار خود کج می برد

در شگفتم این کجی ها
تا کجا خواهد رود...
***
حلقه در را زدم
اما به رویم باز نشد
به کجا باید روم
محبوب من بی من مرو...
***
بر سر کوی تو جانان
بسی می گذرم
به امید کرمی، گوشه چشمی، نظری
همه دلهره ام از تو
فقط یک کلمه است
آن که گویی مهم نیست
بروی یا نروی...
***
دانه بذرم من
پنهان در دل خاک
زندگی جاری است
در ته اعماقم
ریشه ام می شکفد
به طلوعی از مهر
شاخه ام مملو است
از نگاهی عاشق...
***
در قاب دلم جز تو کسی راه ندارد
بی تو شب من جز رخ تو سحر ندارد

در عالم خوبان همه عمر گشتم و دیدم
با یاد خدا زورق عشق خطر ندارد...
***
در دلم دردی نهان است که مگو
در دلم سودای آهی است که مپرس
در کویر خشک بی آب و علف
صد هزاران فتنه در کار جهان است
که مگو...
***
دیده به رُخت محو تماشا هستم
چون آب حیات
تشنه دیدار هستم
در حسرت آن خال لب
دلبر معشوق
چون خار و خسی
در پی گلزار هستم...
***
ننگ بادا بر چنین عشقی
که رسمش کشتن معشوق می باشد

اُف بادا بر چنین ظلمی
که رسمش کشتن مظلوم می باشد...
***
قلب ها گر مهربان بود
سینه ها عریان نبود
چشم ها گر با حیا بود
دیده در محبس نبود
کام ما تلخ است
از حرف سخیف
دل ها گر با خدا بود
زندگی بر محور
پوچی نبود...
***
من آن زائیده رنجم
که از یک بوسه صادق
به دنیا آمدم
من آن زائیده عشق دو پهلویم
که از یک بوسه نادم
به اعماق عدم رفتم...
***
صفای قلب پر مهرت تو ای دوست
مرام حُسن نیکویت تو ای یار

اگر جامی بنوشم از لب توست
تو را می خواهم ای محبوبه ناز...
***
بر سر شوقم اگر این دل
مرا یاری کند
بر سر مهرم اگر این غم
زمن دوری کند
برفراز آسمان ابرم
که بی هیچ منتی با تنعم بارم و
ارض و سما سیر کنم...
***
در ته جانم صدای نغمه روح تو است
بر سر زلفم هوای عیش ابروی تو است

در نهانم نام تو سر منشاء هر زندگی است
در خیالم وصف تو عطر دل انگیز تو است...
***
در شب بی سحرم ماه کجا بود
در دعاهای شبم عشق کجا بود
در عبادت همه عمر عبد و عبیدم
آن همه رحمت و افر به که ها بود
می کنم سجده به قرب بندگی
یا رب این بنده در بند سرا پا تقصیر
با چه رویی کند این گونه
مناجات به در خانه...
***
در باور من هر گلی خاری دارد
همه گلهای سحر عطر شبابی دارد
در درونم درد دلهای
بسی زندانی است
کو رفیقی که بداند درد بی درمانم...
***
در چشمم اگر یار جفا پیشه کند
سوگند خورم از دل من خواهد رفت
این رفتن او گرچه بهایی دارد
جان خود را به بهای
دل دیوانه خویش با دو دست
پیش کشش خواهم کرد...
***
در خلسه بُدم نام تو را دیدم لیک
حیران شدم از دیده خود
چون نیک نظر کردم
در پرده اسرار
بانگ آمد و گفت:
ای خفته به پا خیز
زچه رو خفتی در این ارض دغاباز
آسیمه به سر چشم گشودم
همه سو خیره بگشتم
اعضاء خودم بود
من بودم و من
کس در آن خلوت روحانی نبود...
***
دردا که غم هجرت یادم
نرود یک دم
در بند قفس باشم
نالان نشوم یک دم
من مرغ اسیر تو شدم آنی
مگذار که من در عطش عشق
تو ناکام شوم یک دم...
***
من بر آنم که شوم
پادشه مُلک دلت
جامه عشق بپوشم ز شرر
باده نوشین خورم از لعل لبت
دل و دین را کف دست
عرضه کنم بهرد و ابروی خمت
نگهت گر چه به من مهر ندارد
باشد، خون دل چون بخورم
دم نزنم تا به ابد...
***
آن روز که ازل
مَشاطه گر نقش جهان بود
گیسوی کمند سیه ات
نقش بر آن بود
در قاب طبیعت همه الوان
خبر از نقش رُخت بود
اسرار گلان از نافه مُشک
مهوشان بود...
***
می ترسم از آن روز
که غافل بروم از دل و جانت
بی تو چه کنم آن دم
ای مرغ غزل خوانم
گر روزی بمیرم
در هجر تو خواهد بود
جان را به که بسپارم
ای یوسف صیادم...
***
در دل صحرا خانه ای خواهم ساخت
که همه پیکره اش از گل و ریحان است
بوی تند دودش در هوا رقصان است
همه چیزش عالی است
گل مریم، گل یاس
گل نیلوفر و ناز
عطر و بویی دارد
در دلم غوغایی پر شده از شادی
خنده ای از ته دل می نشیند بر لب
به خودم می آیم همه سو می نگرم
در تجسم همه چیز زیبا بود
ولی آن خانه فقط رویا بود...
***
پروانه به گل گفت:
من شهد تو نوشم
شیرین کنم آن کام عسل را
بوسم لب گلگون شکر عطر خُتن را
جاری شود آن شهد وشکر بر دل و جانم
این روح و روان در طلب
نوش وشراب است
آن بوی معطر همه از بوی گلاب است
از گل به که گویم که این رایحه خوش
همه از بوی خدا است...
***
دل من برگ گلی است
مثل ابریشم و ناز
عطر و بویش عشق است
غنچه اش شاپرکی است
در میان گلها، همه سو می پرد و
عطر خود می ریزد به تمام صحرا
شیره عشقش را به تن
سرخ افق می چکاند در کام
دل من شمع است و روح من پروانه
که در آتش سوزد
به نگاهی از مهر...
***

به وفای نگهت عمری اسیرم
به تمنای وصالت همه عمر در تب و تابم
به بلندای سیه زلف کمندت
چه دهم ای رخ زیبا
گر دهم جان خودم
در ره تو حرفی نیست
تو بیا تا که شوم
محو رخ زیبایت
دیده ام را بکنم
قاب دل شیدایت...
***
من کیم؟
دختری از جنس بلور
با غروری بسیار
با نگاهی مغرور
همه کشمکشم در نبردی نا حق
می کند خسته مرا این همه نامردی
من پرم از امید
تا رسد یک روزی
که تمام ظلم ها به عدالت برسند
دیگر آن روز نبینیم که یکی از سیری
شکمش فربه ز حیوانات است
آن یکی کودکی رنجور و نزار
خسته از رنج و غم و حیران است
عاقبت روزی یکی
از سر صلح سر برآرد
تا نباشد این همه
ناعدلی...
***
امشب به خیالت
همه جا تار و سیاه است
غرقابه چشمم به رُخت
غرق در آب است
من با که کنم مستی و مستانگی امشب
که این زخم دلم
بستر حرف دگران است
گر مردی و مردانگیّت
بر سر لطف است
این گونه چرا لاف زنی
بهر فتوت
پیران مریدان خرابات
همه در طلب جام شرابند
بیهوده مشو ساقی
این خرقه به تن ها
این عمر که می بینی
در این چرخه دوّار
خواهد گذرد پلک زدنی
قصه تمام است...
***
به نگاهت ندهم
هر دو جهان کون و مکان را
به سر زلف سیه موی کمندت
ندهم هر دو جهان را
تو چه دانی هدف از
خلقت این ارض و سماوات
به کجا می کشد آئین علی بحر و سما را
در طریق عشق، عشق بازی بایدت
در ره معشوق، جانبازی بایدت
در جوار عابدان باش و طریقت را بجوی
با خدا بودن شور حسینی بایدت...
***
جانم به لب آمده از این بی مهری
گر در ره تو جان بدهم
باکی ندارم
ای غره بخود نناز که قانون طبیعت
چون جان بدهد جانی ستاند
این دهر که می بینی
از این ملعبه ها بسی شمارد
مغرور مشو خاکی
آن ره که تو می روی به غایت
جز خاک و لحد تو را نشاید...
***
دیر زمانی است که دل ها
پوشالی شده است
دل که نه، دل نیست
کاهی شده است
دیگر آن مهر و محبت
ز جهان رفت رفیق
این چنین رسم بدی
در همه جا، جاری شده است
الغرض مهر و محبت دگر
آن نام خوش آوازی نیست
بی وفایی همه جا سایه تاریک شده است...
***
ساکن کوی مرامم
شهرتم آواره گیست
بنده عشق و صفایم
همدمم دیوانگی است
در پی مجنون لیلا
در جهان آواره ام
سر به صحرا می گذارم
در پی افسانه گی
در بیابانها دویدم من
به شوق عاشقی
کو ندیدم من نشان
از این همه دلدادگی
در جهان گشتم بسی
من در پی جانانه ام
عاقبت روزی بجویم
لیلی افسانه ام...
***
تا تو هستی شقایق هم هست
دشت زیبای پر از گل هم هست
نغمه می خواند قناری
روی برگ نسترن ها
می چکد قطره شبنم
بر رخ دشت شقایق
شاپرک ها در میان
باغ و بُستان مست عشقند
شادی چلچله ها
مژده روی تو است
عطر و بوی صحرا
همه از بوی تو است
تا تو هستی همه جا
زیبا است
خنده ات از ته دل
به خدا غوغا است...
***
حرف من حرف دل است
حرف تو حرف هوس
حرف من حرف وفاست
حرف تو حرف جفا
حرف من عاری بود
از همه زشتی ها
دل تو خالی بود
از همه خوبی ها
دل من لبریز است
از تمام مهرها
دل تو خالی بود
از همه باورها
دل من شوریده است
دل تو بی احساس
من کجا و تو کجا
این همه فاصله ها...
***
می نشینم در دل دشت خیال
خیره در عمق افق
لحظه ها در گذرند
زندگی با همه خوب و بدش
تن خود می سپرد
به تن پیچک سبز
زندگی را با همه سبزی خود
از شعاع خورشید
تا ظهور مهتاب
به رخ چرخ کبود
می کشد دُردانه
در میان این همه
شور و شعف
دل من می شکفد
مثل یک غنچه گل
در میان صحرا
با هزاران خواهش
به امید فردا، به نگاهی عاشق
به امید روزی که همه قاصدک­ها
دل به شادی سپرند
ز تمام غم ها...
***
روزه ام، جنسش از
جنس سکوت
سفره افطارم
پر حرف تازه
نه ریا می­کنم و
نه ستم بر مظلوم
حرف من بر حق است
بر سر سفره من
لقمه ای انصاف است
که عدالت در آن
نقطه پرگار است
من دعا خواهم کرد
که به جای امساک طعام
بر سر سفره من
خوردن حق کسی
افترا و تهمت
هم چنین بخل و حسد
در کنار این ها همه زشتی­ها
به کراهت برسد
کین ونفرت به دل خلق الله
ره نیابد تو بگو
انشالله...
***
ای دل تا به کی محنت کش
خلق خدایی؟
دست بکش، بازی نخور، رسوا مشو
دل مگر ما تمکده است
این گونه زارش می کنی
در پی انس و محبت
بیش از این مسکین مشو
جان من خود را اسیر
این همه تزویر مکن
پیش چشم ناسپاسان
این چنین خواری چرا؟
نارفیقان بی محابا در شبی
نیمه شبی با فضاحت
سر به دارت می کنند
گر دهی سر بار دیگر
رو سیاهت می کنند
زندگی بازنده نامردمی است
ای عجب از این همه دریوزه گی!
این دل خو نین جگر را تا به کی بازی دهی
این دل دیوانه را با خود کجا ها می­کشی
مرد باش و روبرو بازی بکن
بی مروت خانه­ات آباد بادا
خانه ام ویران مکن...
***
پاهای خسته ام را در پی­ات می کشانم
قلب شکسته ام را در رهت می­فشانم
جور و جفای یاران جان مرا به لب کرد
دیگر توان ندارم از آه و رنج و هجران
حرف و حدیث اغیار روز مرا سیه کرد
من همدمی ندارم از این همه غریبان
در راه حق مریدم در جمع سربداران
در شهر عشق ندیدم غیر خلوص و ایمان
سر به فلک بسایم به آسمان و گیتی
آن جا همه بگفتند حمد و ثنای سبحان...
***
دوش خواب تو را دیدم زیبا و فریبا
بوسه ز لبت چیدم
گلزار لبانت عطر گل یاس بود
گیسوی کمندت افسونگر
زیبای جمال بود
چون سرو خرامان
خرامیدی به سویم
چشمم به رُخت ماند خیره به نگاهت
هر شب رُخ زیبایت نقش خیالم بود
بوی خوشت در خواب شیرین به کامم بود
من با تو خوشم ای مَه از لذت آغوشت
این عشق و هم آغوشی آتش جانم شد
این سینه فشردن ها شادی خوابم شد
اما چه کنم آوخ، این شور و شعف
خواب مرا سخت پریش کرد
این جام لبت روح مرا بنده خویش کرد
چون می نگرم در اصل هیچ نمی­بینم
دردا که غم وصلت همچو حبابی بود
این خواب خوش شیرین
شیرین ز رویا بود...
***
سودای مرا داری؟
این ناز و اداها چیست؟
زین کبر و غرور بگذر گر مهر مرا داری
جانا به رُخت مستم این عشق مرا کشت
این باده مستی احوال مرا سخت دگر کرد
این زلف پریشان دل و دین مرا
سخت بدر کرد
این گونه مکن
با من ای دلبر سیمینم
با من به از این باش ای مظهر شیدایی
دل را کف دستم بی چون و چرا بخشم
آتش زده ای جانم
خاکسترم باقی است
من میل تو را دارم
ای ساحل آرامم...
***
گر در ره تو سر بدهم باکی نیست
بی سر نشوم ای دوست
پای بند مرام و معرفت گشتم من
آن جا که رفاقت بود
دل در گرو دل بود
اکنون به کجا رفت
آن عهد و وفا داری
بی شک همه درها بر صدق و صفا باز است
لیکن همه انسان ها از راه خطا رفتند
راه ها همه بیراهه است
در زمره نامردان
از راه به بیراهه رسم همگانی شد
دیگر چه بگویم من از این همه نامردی
هر جا که روم بینم درهای وفا بسته است
کو آن دل محرم که مرهم بشود دل را
خاکم به دهان ای دوست
بگذر تو دگر از من...
***

نظرات کاربران درباره کتاب شعرهایم برای تو غم هایت برای من