فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پنیر پرنده

کتاب پنیر پرنده

نسخه الکترونیک کتاب پنیر پرنده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پنیر پرنده

ژان فیلیپ آرو ـ وینیو ۱۸ سپتامبر ۱۹۵۸ در بورودوی فرانسه به دنیا آمد. او به طور متوالی در شربور، تولون و آنتیب زندگی کرد و در نهایت در حومه‌ی پاریس ساکن شد. پس از پایان تحصیلات خود در اکول نرمال پاریس و فارغ‌التحصیلی در رشته‌ی ادبیات، به حرفه‌ی معلمی زبان فرانسه در یک کالج پرداخت. او که در تمام دوران کودکی عاشق کتاب خواندن بود، خیلی زود شروع به نوشتن کرد و در سال ۱۹۸۴ نخستین رمان خود را در انتشارات گالیمار به چاپ رساند. آرو ـ وینیو زمانی که برای کودکان می‌نویسد، به خاطراتش اعتماد می‌کند و دغدغه‌ی همیشگی او این است که کتاب‌هایی را به خوانندگانش هدیه بدهد که وقتی خود او هم‌سن و سال آن‌ها بود، دوست داشت آن‌ کتاب‌ها را بخواند.

ادامه...

بخشی از کتاب پنیر پرنده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره نویسنده



ژان فیلیپ آرو ـ وینیو ۱۸ سپتامبر ۱۹۵۸ در بورودوی فرانسه به دنیا آمد. او به طور متوالی در شربور، تولون و آنتیب زندگی کرد و در نهایت در حومه ی پاریس ساکن شد. پس از پایان تحصیلات خود در اکول نرمال پاریس و فارغ التحصیلی در رشته ی ادبیات، به حرفه ی معلمی زبان فرانسه در یک کالج پرداخت. او که در تمام دوران کودکی عاشق کتاب خواندن بود، خیلی زود شروع به نوشتن کرد و در سال ۱۹۸۴ نخستین رمان خود را در انتشارات گالیمار به چاپ رساند. آرو ـ وینیو زمانی که برای کودکان می نویسد، به خاطراتش اعتماد می کند و دغدغه ی همیشگی او این است که کتاب هایی را به خوانندگانش هدیه بدهد که وقتی خود او هم سن و سال آن ها بود، دوست داشت آن کتاب ها را بخواند.

ماجراهای ژان.ایکس


صبح آن روز همه داشتیم با مامان از مدرسه برمی گشتیم که جلو در ورودی ساختمان، چشم مان به پستچی جدید افتاد. او با یک دست، دوچرخه اش را گرفته بود و در دست دیگر، یک پاکت نامه ی کُپل پر از تمبر و مهر داشت. او با دیدن ما در حالی که کلاه کاسکتش را از روی صورتش بلند می کرد، گفت: «شما حتماً می تونید به من کمک کنید. من نامه ای برای یه نفر به اسم ژان یه چیزی دارم که در طبقه ی یازدهم همین ساختمان زندگی می کنه.»
ژان.آ گفت: «منم.»
من گفتم: «منم.»
ژان.س و ژان.د گفتند: «ماییم.»
پستچی که انگار این وضعیت به نظرش خیلی خنده دار می آمد، گفت: «بچه ها تصمیم تون رو بگیرید. کدوم تون ژان یه چیزیه؟»
اما خنده ی او زمانی بند آمد که حس کرد دست کوچولویی به شلوارش آویزان شده. ژان.ای با آن زبانش که هی می گیرد، گفت: «زان اسم منه!»
ژان.اف هم که اصلاً حرف زدن بلد نیست، درست همین لحظه را برای وول خوردن توی کالسکه اش انتخاب کرد.
دست آخر هم مامان گفت: «اون راست می گه. اصلاً چرا اون نباید نامه ای داشته باشه؟»
پستچی با چشم های گرد به حروف اول اسم ژان.اف که روی پیش بندش دوخته شده بود، نگاه کرد و بعد، به آرامی هر شش تای ما را برانداز کرد، انگار توهم پیدا کرده بود. بعد، همان طور که آب دهانش را قورت می داد، پرسید: «شما شوخی تون گرفته؟ دوربین مخفیه؟»
مامان گفت: «خواهش می کنم مودب باشید.»
ژان.س پرسید: «دوربین مخفی دیگه چی یه؟»
ژان.آ که پنج شنبه ها یواشکی در خانه ی استفان لوبیان تلویزیون نگاه می کند، گفت: «گلابی جان، آخه چی کار داری دوربین مخفی چی یه!»
پستچی با خنده ی عجیبی گفت: «خب. بالاخره من این نامه رو به کی تحویل بدم؟»
ژان.آ گفت: «به من.»
من گفتم: «به من.»
ژان.س و ژان.د گفتند: «به ما.»
ژان.ای گفت: «به من.»
ژان.اف داد کشید: «آ ا ا ا ا ا ا ا ا!»
مامان خیلی آرام گفت: «یه کم ساکت باشید.» بعد رو به پستچی کرد که هنوز تکلیفش را نمی دانست و گفت: «خوشتون میاد صدای بچه ها رو در بیارید؟»
مامان وقتی آرام است، خیلی تاثیربرانگیز می شود. حتی ژان.اف هم این را می فهمد، چون به محض شنیدن صدای او، ناگهان از جیغ زدن دست برداشت، انگار سیمش را از برق کشیده بودند! پستچی در حالی که به کندوی چوبی روی دیوار ورودی ساختمان که حکم صندوق پستی ما در شربور (۱) را دارد، اشاره می کرد، تته پته کنان جواب داد: «آخه این اولین باره که به این محله میام. یه کمی گیج شده ام... من فقط دنبال یه نفر به نام ژان یه چیزی هستم.»
مامان در حالی که نامه را از دست او می گرفت، گفت: «خب، این اسم خانوادگی ماست!»
پستچی دوباره پرسید: «منظورتون چیه؟ یعنی اسم همه ی شما ژانه؟»
مامان پرسید: «شما فکر کرده اید من اسم بچه های خودم رو نمی دونم؟»
بعد نامه را سُر داد توی جیبش و ما با سرافرازی مثل سرخپوست ها جلو چشم پستچیِ مات و مبهوت، به صف شدیم. وقتی از خانه بیرون می رویم، همه ش این طوری می شود. مردم باورشان نمی شود که ما فقط یک خانواده ایم، نه یک دار و دسته که برای تعطیلات با هم همسفر شده اند، یا یک گروه آدمِ هم شکل که از سیرک فرار کرده اند.
البته وجود شش برادر در یک خانواده، آنقدرها رایج نیست. اما وجود شش برادر به نام ژان یه چیزی در یک خانواده روی کتاب رکوردهای گینس را کم می کند! از آنجا که همه ی ما گوش های بَل بَلی و یک برآمدگی روی سرمان داریم، پاپا که آنقدرها قیافه شناس نیست، یک چیز غیرقابل اشتباه برای نام گذاری ما پیدا کرده؛ انتخاب اسم ما به ترتیب حروف الفبا، درست مثل یک فهرست.
اول از همه، ژانِ آ، یازده ساله با نام مستعار ژانِ غرغرو، چون همیشه دهانش باز است و یک بند غُر می زند.
من، ژان.ب با نام مستعار ژامبون، چون کمی تپلی هستم. در خانواده ی ژان ها، عدد دو به من افتاده.
ژان.آ همه اش می گوید «انتخاب ضایعی» است. او فکر می کند از همه قوی تر است، چون عینک می زند و نورچشمی آقای مارتل است. از آنجایی که او بچه ی بزرگ خانواده است، روی طبقه ی دوم تخت می خوابد و وقتی من مشغول کتاب خواندن هستم، از این امتیاز برای خاموش کردن برق یا انداختن مستقیم جوراب های کثیفش توی صورتم استفاده می کند.
توی اتاق بچه های وسطی، ژان.س هست که هفت سال دارد. به او می گوییم ژان سه، چون ضایعِ گروه است. ژان.د پنج ساله هم همان جاست. اسم مستعارش ژان دِ گند بزن است، چون از وقتی در آپارتمان شربور زندگی می کنیم، تا به حالا دوبار در خانه، سیل راه انداخته است.
بچه های کوچک تر هم عبارتند از ژان.ای سه ساله با نام مستعار زان ایف، چون زبانش می گیرد، و ژان.اف ملقب به ژان پوف که هنوز یک سالش هم نشده و سرخلوتیان است.
در واقع وقتی او به دنیا آمد، همه منتظر آمدن یک دختر بودند، همان ماجرای همیشگی کمی تغییر. پاپا هم که استاد تعمیرکاری در خانه است، به دیوارهای اتاق او یک کاغذ دیواری صورتی خوشگل چسبانده بود، زیرکاغذ آن قدر بادکردگی داشت که آدم فکر می کرد کسی پشت تصویر هسته گیلاس های آن مخفی شده.
اولش همه از اینکه ژان.اف دختر نشده بود، کمی ناراحت شدیم. از آنجا که او همیشه ی خدا گرسنه ا ست، هی نفسش را حبس می کند، حسابی قرمز می شود و ناگهان چنان شروع به گریه می کند که مردم در خیابان فکر می کنند آژیر قرمزِ اعلام جنگ است که اشتباهی به کار افتاده.
من دوست داشتم مثل دوست صمیمی ام فرانسوا آرشامپو، پسر یکی یک دانه باشم. خانه ی آن ها آنقدر بزرگ است که او مجبور است برای رفتن به حمام شان، از دوچرخه اش استفاده کند. البته این چیزی است که خودش برای ما تعریف می کند... از آنجا که پدرش مامورمخفی است، او پنج شنبه ها هیچ وقت کسی را برای بازی به خانه شان دعوت نمی کند. ژان.آ می گوید او یک خالی بند درست و حسابی است، اما من حرف هایش را باور می کنم. پدر او یک سیتروئن دی اس پر از ابزارآلات عهدبوق دارد و فرانسوا می گوید وقتی بزرگ شدیم، ما هم مامورمخفی می شویم و دوتایی یک گروه تشکیل می دهیم. ما تا حالا برای خودمان، چند کارت مامورمخفی درست کرده ایم و من روی کارت خودم، حروف اول اسمم را نوشته ام: ژ.ب. این اول اسم جیمزباند، قهرمان رویاهای من هم هست.
قهرمان، شغل آینده ی من است. کارآگاه خصوصی، کاراته کار یا مامورمخفی، هنوز درست نمی دانم کدام یکی شان را می خواهم. اما آیا شما می توانید جیمزباند را در حالی تصور کنید که پنج برادر گوش بل بلی را پشت سرش با خودش این طرف و آن طرف می برد؟
آن روز پاپا جلو در خانه ی منتظر ما بود. او پزشک خیلی خوبی است. همیشه کلی کار دارد و خیلی کم سر وکله اش برای ناهار پیدا می شود، به خصوص وقتی ما باید به مدرسه برویم و اگر می خواهیم دیر نرسیم و صد خط جریمه ی آقای مارتل نصیب مان نشود، باید هول هولکی ناهارمان را بخوریم. آن روز او پیراهن سفید بیمارستانش را به تن داشت، این کار را هم هیچ وقت انجام نمی دهد، بنابراین ما در حالی که شکلک درمی آوردیم، به هم نگاهی انداختیم و سعی کردیم حدس بزنیم کدام یک از ما چنان کار ابلهانه ای کرده باشیم که پاپا مجبور شده آن وقت روز به خانه برگردد!
او در حالی که کنار مامان ایستاده بود، گفت: «بچه ها، من یه سورپرایز خوب برای شما دارم!»
ژان.آ آهسته گفت: « ای ی ی!»
سورپرایز دفعه ی پیش به مامان مربوط می شد که به ما خبر داد یک کوچولوی جدید در راه است. امیدوار بودیم این بار این طور نباشد!
کمی پس از تولد ژان.اف یک فرد ناشناس روی در خانه، کنار نام خانوادگی ما کلمه ی «ظرفیت تکمیل» را کنده کاری کرده بود و از آنجا که هیچ کس نخواست به این کار اعتراف کند، پاپا همه را به مدت یک هفته از استخر محروم کرد. اما کسی که این کلمه را نوشته بود، نظر همه را به خوبی در یک کلمه آورده بود. داشتن شش پسر، کاملاً کافی ا ست.
پاپا با لبخندی آب زیرکاه گفت: «این چه قیافه ایه که به خودتون گرفته اید! مگه شما دوست ندارید سورپرایز بشید؟»
وقتی پاپا خوش اخلاق است، یعنی باید منتظر بروز فاجعه بود. او روی کالسکه خم شد و خواست زیر چانه ی ژان.اف را ناز کند. اما این اشتباه بزرگی بود: چون ژان.اف گوشی پزشکی او را که دور گردنش تاب می خورد، کشید و یک دفعه آن را ول کرد. بوم! درست توی چشم پاپا!
همه به خنده افتادیم جز ژان.اف که شروع به جیغ زدن کرد. ما هم با دیدن قیافه ی پاپا خنده مان بند آمد. او گفت: «خیلی خب، حالا که این طور شد، یه وقت دیگه درباره ی سورپرایز صحبت می کنیم.»
همان موقع مامان گفت: «همه سر میز بنشینید.»
همه بی آنکه منتظر بقیه اش باشیم، به سرعت رفتیم تا دست هایمان را بشوییم. احتمالاً پاپا متوجه شده بود که برای ناهار به خانه برگشتن نباید آنقدرها هیجان انگیز باشد، چون دقیقاً همان روز مامان خوراک اسفناج درست کرده بود. سر میز، پاپا لقمه های خیلی کوچک برمی داشت، به زور دهانش را برای خوردن لقمه ها باز می کرد و نگاه های رشک برانگیزی به پوره ی ژامبون ژان.اف می انداخت. او از یک لحظه غفلت مامان و رفتن او به آشپزخانه استفاده کرد تا یواشکی لقمه ای از بشقاب ژان.اف بردارد. ژان.اف هم بلافاصله نفسش را حبس کرد، قرمز شد و با چنان صدایی شروع به گریه کرد که مامان جیغ و ویغ کنان از آشپزخانه بیرون آمد: «کدوم یکی تون فکر کرده درآوردن صدای بچه، زرنگ بازیه؟»
پاپا بی آنکه به روی خودش بیاورد، در حالی که قیافه ی معصومی به خود گرفته بود، شروع به سوت زدن کرد و ما همگی سرمان را توی بشقاب های غذایمان فرو بردیم. مامان در حالی که با نگاهش ما را تیرباران می کرد، گفت: «معلومه، هیچ کس! وقتی برگشتم چیزی توی بشقاب کسی نمونده باشه، وگرنه خودش می دونه!»
موقع خواب ژان.اف بود. مامان او را بغل کرد و به اتاق خواب برد. پاپا زیرلب به ما گفت: «ممنون پسرها. گل کاشتید.»
بعد همان طور که در قابلمه را برمی داشت، با دستپاچگی ادامه داد: «زود بشقاب هاتون رو به من بدید!»
باقیمانده ی غذاها را توی قابلمه خالی کردیم، بعد پاپا بی سروصدا رفت تا آن را توی سطل آشپزخانه خالی کند. دست آخر هم به مامان گفت: «عزیزم، من میز رو جمع کردم! حالا دسر چی بیارم؟»
پاپا واقعاً آدم قوی ای است. وقتی غذا خوردن مان تمام شد، از او پرسیدیم: «حالا اون سورپرایز چی بود؟»
پاپا گفت: «شب به تون می گم. الان برید مدرسه. تازه قبلش باید درباره ی اون با مادرتون صحبت کنم.»
مامان درحالی که نامه ای را که پستچی آورده بود، از جیبش درمی آورد، گفت: «راستی گفتید سورپرایز، داشتم این نامه ی اسرارآمیز رو فراموش می کردم...»
در خانه ی ما، دریافت یک نامه همیشه یک واقعه به شمار می رود. به بهانه ی اینکه ما شش تا بچه هستیم، هیچ کس هیچ وقت به ما نامه نمی نویسد. منظورم به ما بچه هاست. البته به جز پدر و مادربزرگ ها به مناسبت سالروز تولدمان، یا پسردایی فوگاس ها که تصاویر غسل تعمید یا کارت پستال تبریک سال نو را که با دست خودشان نقاشی کرده اند، برایمان می فرستند.
اما پاکت نامه ای که مامان در دست داشت، بزرگ تر از پاکت نامه ی نقاشی های غسل تعمید بود. یک پاکت زردرنگ از جنس کاغذ مقاوم کرافت با آدرسی که با ماشین پشت آن تایپ شده بود، درست مثل نامه هایی که توی کتاب ها، دفاتر اسناد رسمی آن را برای آدم می فرستند تا یک دفعه به او اعلام کنند یک میلیارد فرانک قدیم فرانسه به او ارث رسیده است. تشخیص اینکه نامه برای چه کسی بود، امکان نداشت، چون قسمت دوم اسم کوچکِ روی آن ناخوانا بود. به همین خاطر مامان تصمیم گرفت خودش آن را بخواند:

آقای ژان.ایکس. عزیز،
اول اجازه بدهید به خاطر اعتمادی که به شرکت ما داشته اید، از شما تشکر کنم و به خاطر حسن انتخاب تان به شما تبریک بگویم. مدل ز. ۸۳۳ ای. که شما آن را سفارش داده اید، در واقع یکی از بهترین محصولات ماست...


مامان به اینجا که رسید کمی صبر کرد و بعد با آرامش بیشتری ادامه داد:

...البته در مورد سفارش خوب شما باید دو نکته را یادآوری کنیم:
۱ تنها افراد بزرگسال بالای ۲۱ سال حق خرید هفت تیر مشقی را دارند.
۲ آن طور که شما پیشنهاد کرده اید، ما نمی توانیم پرداخت از طریق تمبرهای مجموعه ای و رسیدهای حق خرید جای پارک برای مسابقه ی دوچرخه سواری دورِ فرانسه را قبول کنیم. بلکه پرداخت تنها از طریق چک قابل قبول است.

به این دو دلیل، باید با کمال تاسف به شما اطلاع بدهیم که نمی توانیم به سفارش تان جواب مثبت بدهیم.
آقای ژان.ایکس. عزیز، لطفاً خالصانه ترین احساسات ما را پذیرا باشید.

سکوت خیلی سنگینی حکمفرما شد. انگار شهابی آسمانی به اندازه ی یک زمین فوتبال توی سالن افتاده باشد. بعد پاپا آب دهانش را با سروصدا قورت داد، نامه را از مامان گرفت و همین طور که دور ما می چرخید، آن را به ما نشان داد و گفت: «من کاملاً آروم هستم. من در کمال آرامش هستم، اما این رو دو بار تکرار نمی کنم... گیرنده ی این نامه همین حالا از صف بیاد بیرون!»
هیچ کس حتی یک میلیمتر از جایش تکان نخورد. پاپا با صدایی که به طرز خطرناکی بالا می گرفت، دوباره گفت: «گفته باشم، اگه خرابکاری که خواسته هفت تیر مشقی به این خونه بیاره...»
ژان.س حرف او را اصلاح کرد: «مدل ز. ۸۳۳ ای.»
پاپا منفجر شد: «...همین حالا خودش رو معرفی نکنه، همه تون تا... تا... رسیدن به بیست و یک سالگی از خوردن دسر محروم می شید!»
ژان.ای وزوزکنان گفت: «من جیزی سفارس ندادم. آخه تفنگ دارتی دارم!»
ژان.د گفت: «آخه من چطوری می تونم سفارش داده باشم؟ من که اصلاً نوشتن بلد نیستم.»
ژان.س گفت: «کار من هم نبوده. من دیکته ام افتضاحه.»
همه ی نگاه ها به سمت ژان.آ و من برگشت. چاره ای نیست. از آنجا که ما از همه بزرگ تر هستیم، همیشه همه ی تقصیرها گردن ما می افتد.
ژان.آ که رنگش حسابی پریده بود، گفت: «کار ژان.ب بود! اون حتی با فرانسوا آرشامپو کت ضدگلوله هم درست کرده!»
گفتم: «این اصلاً واقعیت نداره! فکر پرداخت با تمبر و برگه ی جای پارک مسابقه ی دورِ فرانسه، مال تو بود، چون پول توجیبی ما کافی نبود!»
من به فرانسوا آرشامپو گفته بودم که هرگز نباید ژان.آ را توی باشگاه ماموران مخفی مان راه بدهیم! اول به این دلیل که خائن ها همه اش عینک می زنند و بعد، اینکه چون ژان.آ کلاس پنجم است، فکر می کند از همه قوی تر است و همیشه می خواهد رئیس باشد.
وقتی حواله ی سفارش را از کاتالوگ مغازه ی تفنگ فروشی قیچی می کردیم، مطمئن بودم در حال ارتکاب یک بلاهت قلنبه هستیم. اما فکر امضا به نام ژان.ایکس. فکر من بود: یک حقه ی قدیمی مخصوص مامورمخفی ها برای مخفی کردن هویت شان!
پاپا همان طور که با درماندگی روی صندلی راحتی ولو می شد، زیرلب گفت: «بچه های من با نامه نگاری، اسلحه ی گرم می خرد! آخه مگه من چی کار کرده ام که باید چنین روزهایی رو ببینم؟»
ژان.آ تته پته کنان گفت: «من نمی خواستم این کار رو بکنم! اونا من رو مجبور کردند!»
گفتم: «فقط می خواستیم بازی کنیم.»
پاپا گفت: «بازی کنید؟ با هفت تیر؟»
ژان.س که هیچ وقتی هیچی نمی فهمد، گفت: «معرکه است! ما رو هم بازی می دید؟»
مامان گفت: «همه ساکت، و خوب به من گوش کنید...»
او خیلی آرام بود و مثل این که به سختی می توانست حالت جدی اش را حفظ کند. بعد گفت: «به نظرم داشتن شیش تا بچه به نام ژان توی یک خونه کاملاً کافی یه. بنابراین اصلاً فکر اضافه کردن ژان.ایکس، ژان.ایگرگ یا ژان.ز به اون رو هم نکنید...»
در این مورد همگی توافق داشتیم. او ادامه داد: «و اما اونایی که فکر عجیب و غریب بازی با یک تفنگ آتش زا، نارنجک های ضامن کشیده یا هر نوع اسباب بازی انفجاری اون هم وسط اتاق خونه به ذهن شون رسیده بود، باید خودشون رو برای تنبیه به یادماندنی زندگی شون آماده کنند...» بعد در حالی که صاف توی چشم های من و ژان.آ نگاه می کرد، ادامه داد: «حتی اگه مامورمخفی و خیلی ماهر در زمینه پیچیده ترین فنون جنگی باشند. باشه؟»
ما که مطمئن بودیم این تنبیه آنقدرها سخت نخواهد بود، ساکت سر تکان دادیم.
«حالا دیگه وقت رفتن به مدرسه است، البته اگه نمی خواید دیر برسید. در ضمن یادتون باشه هیچ جاسوسِ تازه کاری به مغزش هم خطور نکنه وقتی پدرتون درباره ی سورپرایزش با من صحبت می کنه، با یکی از اون گوش های بل بلی اش گوش وایسه، وگرنه...»
ما در حالی که کیف هایمان را برمی داشتیم، بی آنکه منتظر بمانیم مامان جمله اش را تمام کند، جیم شدیم.



من توی آسانسور به ژان.آ گفتم: «تقصیر تو بود خبرچین بدجنس.»
ژان.آ من را دست انداخت: «خبرچین خودتی. فکر تو از اولش هم بیخود بود.»
«به هر حال ما دیگه هیچ وقت از بین بچه های کلاس پنجمی عینکی توی باشگاه مون عضو نمی گیریم. حقته!»
«برام مهم نیست! یه باشگاه بچه ابتدایی ها، فکر خیلی ابلهانه ایه.»
«ابله خودتی!»
«اگه مردی، یه بار دیگه بگو چی گفتی!»
بعد برای آنکه دیر نرسیم، از هم جدا شدیم و دوان دوان به سمت مدرسه راه افتادیم.

سورپرایز پاپا




آن روز عصر وقتی به خانه برگشتیم، پاپا هنوز نیامده بود. مامان هم در حالی که از جواب دادن به سوالات ما خودداری می کرد، گفت: «سورپرایز، سورپرایزه. باید تا موقع شام صبر کنید. اصلاً شما احتمالاً تکلیفی برای انجام دادن ندارید!؟»
ساعت پخش تن تن از تلویزیون همسایه ها بود. بنابراین جواب دادیم: «چرا چرا!» و فوراً به سمت دستشویی دویدیم. ما در خانه تلویزیون نداریم. مامان می گوید ما کارهای مهم تری از این داریم که وقت مان را با تماشای برنامه های بی خاصیت تلویزیون تلف کنیم. به همین دلیل ما برای تماشای رن تن تن مجبوریم روی توالت فرنگی برویم، چون از پنجره ی کوچک بالای دیوار آنجا، تلویزیون آقای برتولن خیلی خوب دیده می شود. از آنجا که او در آپارتمان روبرویی زندگی می کند، تلویزیونش از این فاصله شبیه به یک تمبر پستی کوچک دیده می شود، اما به کمک دوربین ژان.آ می توانیم ماجرای برنامه را حدس بزنیم، البته صدایی نمی شنویم.
تنها مشکل ما این است که فقط یک دوربین داریم و ژان.آ همیشه می خواهد دوربین دست خودش باشد. تازه، توالت فرنگی ما آنقدر بزرگ نیست که سه تایی بتوانیم روی آن بایستیم. بنابراین ژان.س همه اش داد می زند: «حالا نوبت منه که ببینم!» و دائم لباس مان را می کشد. آن وقت ژان.آ چَکی تحویلش می دهد و اوضاع به طرز بدی به پایان می رسد.
در این وقت بود که مامان داد زد: «من فکر می کردم شما دارید تکالیف تون رو می نویسید! همگی توی اتاق ها تون، همین حالا!»
آخر سال بود. به جز ژان.آ که کلاس پنجم است و تازه دارد درس لاتین یاد می گیرد، ما تکلیفی نداشتیم. با این حال از آنجا که آقای مارتل خیلی سختگیر است، من از این فرصت استفاده کردم و کمی مشق اضافه نوشتم، این کار همیشه می توانست به درد بخورد. من برای نوشتن مشق اضافه، روش خاصی دارم: دویست بار می نویسم:
«من نباید...
من نباید...»
و بقیه ی خط را سفید باقی می گذارم. این طوری براساس نوع تنبیهی که می گیریم، کافی است ادامه ی جمله را وارد کنیم. مثلاً:
«همکلاسی ام را به خاطر سیم دندانش مسخره کنم.»
یا
«در کلاس اخلاق، گلوله های کاغذکشی به این و آن پرت کنم.»
از آنجا که میز تحریر ما دونفره است، ژان.آ یک سره به دست من نگاه می کرد و مسخره بازی درمی آورد: «من نباید، من نباید...»
«این مشق های دوره ی ابتدایی هم چه ابلهانه است ها!»
من هم جواب دادم: «مشق های خودت ابلهانه است! تازه خودت هم یه وقتی ابتدایی بودی!»
«آره، اما من هیچ وقت از آقای مارتل جریمه نگرفتم.»
«معلومه، چون که نورچشمیش بودی.»
ژان.آ از اینکه به او بگویند نورچشمی آقای مارتل بوده، متنفر است. بنابراین خودکارش را برداشت، آن را پیچاند و باز کرد و همان طور که پشت سرهم می گفت «من نباید، من نباید!»، جوهر آن را روی مشق های اضافی من ریخت. انگار یک جور بیماری روانی بی درمان گرفته بود.
گفتم: «کارت بی جواب نمی مونه.»
بعد از پشت میز بلند شدیم و شروع کردیم به دعوا. در همین وقت ژان.س وارد اتاق شد و با دیدن ما داد زد: «مامان، مامان! بزرگ ترها باز به جون هم افتادند!»
ژان.آ گفت: « ای خبرچین رذل!» و یک لنگه کفش حواله ی او کرد. ژان.س جا خالی داد و ژان.د که تخته گاز و شمشیر به دست، خودش را به اتاق ما رسانده بود، لنگه کفش درست وسط صورتش خورد. در نتیجه، او هم در حالی که ژان.ای را برای کمک صدا می زد، خودش را قاطی معرکه کرد. خلاصه مبارزه ی جانانه ای به راه افتاد.
ژان.س خواست روی تخت بالایی بپرد، اما ژان.آ از او زرنگ تر بود و درحالی که بالش اش را به هوا بلند می کرد، گفت: «از اتاق ما برید بیرون، وگرنه هرچی دیدید از چشم خودتون دیدید.»
ژان.س و ژان.د در حالی که او را دست می انداختند، گفتند: «عمراً! ما موجودات فضایی هستیم! سیاره ی شما مال ماست!»
من هم همان طور که روی تختم می پریدم، گفتم: «آدم کوچولوها حمله کرده ند! اونا ما رو زنده نمی ذارند!»
موجودات فضایی داد زدند: «امانشون ندید!»
گفتم: «باشه، اما به وسایل شون دست نمی زنیم.»
ژان.آ در حالی که عینکش را برمی داشت، مرا دست انداخت: «نگران نباش! کافیه فقط فکر این کار به کله شون بزنه، اون وقت حسابی قناس شون می کنیم...»
ژان.س گفت: «قناس خودتی!»
همان موقع، مامان ما را صدا زد: «بچه ها! بیایید پاپا اومد!»
درست در جذاب ترین لحظه ی بازی... البته با این حال ما چند فقره چَک و لگد نثار هم کردیم، همان داستان همیشگی اینکه نمی خواستیم همه چیز را خراب کنیم. بعد فوراً به سالن رفتیم تا ببینیم سورپرایز پاپا چیست.
اگرچه ما تلویزیون نداریم، اما آن روز عصرِ بسیار دلپذیری بود. توی اتاق غذاخوری آپارتمان مان در شهر شربور، یک کاناپه ی بزرگ، دوتا صندلی راحتی و چند میز پخش کوچک هست. مامان زمستان پارسال آن ها را از یک فروشگاه مبل سوئدی خرید. شش میز پایه کوتاه درست مثل هم، البته در اندازه های متفاوت، برای آنکه بتوانیم آن ها را توی هم بگذاریم. مامان که آدم خیلی منظمی است، گفت: «هرکسی پشت میز خودش بنشینه. این طوری هم دعواتون نمی شه و هم روی زمین جا اشغال نمی کنید.»
حتی ژان.اف هم میز کوچولویی برای خودش دارد. البته با وجود میز کوچک روی صندلی بلندش، این کمی بیهوده به نظر می رسد. اما اگر یادمان برود میز او را بیرون بیاوریم، نفسش بند می آید و چنان شروع به گریه می کند که ما واقعاً تاسف می خوریم چرا او دختر نشده.
آن شب به مناسبت سورپرایز پاپا، مامان یک دسته بشقاب کوچک پر از ساندویچ ماهی آزاد و کره، چیپس، بادام زمینی و شیرینی پفکی های پنیری آماده کرده بود. من وقت هایی را که یک شام اشتهاآور داریم، خیلی دوست دارم. مامان در تولدها یا وقتی حوصله ی آشپزی ندارد، این حرف را می زند. در این جور مواقع، ما در حالی که روی فرش سالن می نشینیم، اجازه داریم با دست غذا بخوریم و نوشابه ی گازدار مورد علاقه مان را بنوشیم. البته به جز ژان.اف که مامان می گوید، حباب های نوشابه باعث می شود معده اش باد کند.
پاپا از این فرصت برای استفاده از هدیه ی سال نویی که بابابزرگ ژان، آن را به او داده، استفاده کرد: یک بطری عجیب و غریب فلزی نقره ای که ما به آن می گوییم سیفون و شبیه کپسول آتش نشانی مدرسه است. ما افشانه های کوچک گاز را توی آن می اندازیم و وقتی نوک آن را فشار می دهیم، آب گازدار از آن بیرون می آید و کف هایش همه جا پخش می شود.
پاپا با افتخار لیوان نوشابه ای را که درست کرده بود، به ما نشان داد و گفت: «خُب بچه ها منتظر چی هستید؟!» این درست همان علامتی بود که ما منتظرش بودیم تا با سر به سمت نوشابه ها هجوم ببریم. ژان.آ ناگهان سه تا شیرینی پفکی را بلعید. ژان.د جیب هایش را پر از چیپس کرد و وقتی ژان.س و ژان.ای شروع به پرتاب کردن بادام زمینی ها به هم کردند، کاسه ی صبر مامان لبریز شد و مجبور شد به همه چیز پایان بدهد. برای همین گفت: «این غذای آدمیزاده، نه علف خرس!»
این حرف، فضا را کمی تغییر داد، به خصوص که هیچ کس نمی خواست به ساندویچ ماهی آزاد لب بزند. پاپا خواست باز هم نوشابه ی گازدار درست کند، اما به سرعت متوجه نگاه مامان شد که با زبان بی زبانی به او فهماند حالا وقت کف پاشیدن روی میز با آن سیفون جدیدش نیست. بنابراین گفت: «خب. کی می خواد بدونه اون سورپرایز بزرگ چیه؟»
همه داد زدیم: «من، من!»
او پیپ اش را درآورد، آن را پُر از توتون کرد و کمی صبر کرد تا حباب های دود آن به راه بیفتد و بعد شروع به صحبت کرد: «خب. مادرتون هرقدر اینجا رو مرتب می کنه، فایده ای نداره. این آپارتمان از زمان تولد ژان.اف برای خانواده ی هشت نفری ما بیش از حد کوچک شده. تازه، بی نظمی اتاق ها تون، به کنار. شتر با بارش اون جا گم می شه...»
هر کسی فکر کرد موضوع یک جورهایی به او مربوط می شود، البته به جز ژان.اف که با شنیدن نام خود توی صندلی اش شروع به پا زدن کرد. پاپا ادامه داد: «من و مادرتون بعد از کلی صحبت درباره ی این موضوع، تصمیم بزرگی گرفتیم.»
ژان.آ پرسید: «می خوایم تلویزیون بخریم؟»
پاپا گفت: «نه. اثاث کشی می کنیم!»
ژان.ای تکرار کرد: «اثاث کِسی؟»
پاپا همان طور که دود پیپ اش را به سمت سقف می فرستاد، با حرکت سر حرف او را تایید کرد: «ما از شربور می ریم. من اول پاییز آینده توی بیمارستان تولون(۲) مشغول به کار می شم.»
سکوت مرگباری حکمفرما شد. انگار یک بمب اتم وسط سالن انداخته بودند. ما با دهان باز، لب هایمان را تکان می دادیم، اما هیچ صدایی از آن بیرون نمی آمد، درست مثل قهرمان داستان های رن تن تن که از تلویزیون آقای برتولن می دیدیم. ژان.س از این وضعیت برای تپاندن مشتی بادام زمینی توی دهانش استفاده کرد و بعد، ژان.آ که اولین کسی بود که توانست زبانش را به کار بیندازد، من و من کنان گفت: «منظورتون اینه که برای همیشه از اینجا می ریم؟»
من تته پته کنان پرسیدم: «یعنی دیگه دوستامون رو نمی بینیم؟»
ژان.س پرسید: «دیگه به استخر شهرداری هم نمی ریم؟»
ژان.د ادامه داد: «از شیرینی فروشی بودینو هم شیرینی نمی خریم؟»
ژان.ای نوک زبانی پرسید: «توی پارک هم بازی نمی کنیم؟»
ژان.اف هم در حالی که نفسش را حبس می کرد، خودی نشان داد: «اووَه ه ه ه!»
پاپا گفت: «نترسید. اول اینکه تا آخر ماه ژوئیه همین جا هستیم...»
مامان ادامه داد: «تازه، ما یه تصمیم دیگه هم گرفتیم. اگه اکثریت اعضای خانواده موافق نباشند، اثاث کشی نمی کنیم.»
ژان.ای پرسید: «اکثریت دیگه چیه؟»
ژان.آ که فکر می کند چون کلاس پنجم است، معنی کلمه ها را از همه بیشتر می فهمد، گفت: «یعنی وقتی نظر کوچیک ترها رو نمی پرسند!»
ژان.س گفت: «گلابی جون، اکثریت یعنی وقتی اونقدر بزرگ بشی که اجازه داشته باشی پشت ماشین مسابقه بنشینی!»
ژان.آ او را دست انداخت: «گلابی خودتی.»
مامان که اصول آموزشی خودش را دارد، برایمان توضیح داد: «اکثریت یعنی وقتی همگی اجازه داشته باشند آزادانه نظرشون رو بگند. مگه نه عزیزم؟»
پاپا گفت: «دقیقاً همین طوره و اولین نفری که موافق این موضوع نباشه، همین حالا به شبانه روزی مدرسه ی نظام فرستاده می شه!»
اما پیش از رای گیری، خواست جای تولون را روی نقشه به ما نشان بدهد. پاپا خیلی قوی است، البته به جز وقتی که می خواهد نقشه ای را باز کند. وقتی بالاخره توانست آن را پهن کند، نقشه در محل خط های تاخوردگی، پاره شده بود. این درست لحظه ای بود که ژان.ای که هیچ کس مراقب او نبود، آن را انتخاب کرد تا روی سیفون اهدایی پاپابزرگ ژان بکوبد و نوشابه ی گازدار روی نقشه بپاشد.
پاپا دادی زد، ژان.اف نفسش را حبس کرد و ماجرا داشت به یک فاجعه ختم می شد که مامان به این فکر افتاد که نقشه را از کتابخانه بیرون ببرد و یک لیوان نوشابه ی خنک به پاپا بدهد. وقتی او ژان.اف را بغل کرد تا ببرد و بخواباند، همه دور پاپا جمع شدیم. پاپا درحالی که عینکش را بالا می داد، گفت: «ببینید، شربور اینجاست، در این گوشه ی کوچیک که بهش می گن شبه جزیره کوتانتن(۳) می بینید؟ مثل یه زگیلِ روی بینی یه... و تولون، دقیقاً اینجاست.»
انگشتش از تمام نقشه ی فرانسه گذشت و ناحیه ای در قسمت پایین آن را نشان داد. در حالی که دلم یک جوری شده بود، با خودم فکر کردم چقدر دور. این طوری فاتحه ی باشگاه مامور مخفی های من و فرانسوا آرشامپو خوانده بود. تازه، آن طور که پاپا توضیح می داد، هوا در تولون همیشه آفتابی بود. آخر تا حالا چه کسی جاسوس های حرفه ای را با شلوارک و صندل پلاستیکی توی خیابان دیده؟
پاپا ادامه داد: «این دریا رو می بینید؟ کمی شبیه به دریای مانش خودمونه، با این فرق که بدون اینکه از سرما کبود بشیم، می تونیم در اون شنا کنیم... به این می گند دریای مدیترانه چون... چون که...»
ژان.آ که از وقتی به کلاس پنجم رفته، درس لاتین هم به درس هایش اضافه شده، گفت: «این یه اسم لاتینه.»
پاپا که کمی رنجیده خاطر شده بود، گفت: «ممنون! اگر دائم وسط حرف من بیایید... و»
ژان.س پرسید: «در تولون هم استخر شهرداری وجود داره؟»
پاپا گفت: «البته. و آب اون به قدری گرمه که باید خودمون چند تکه یخ ببریم!»
ژان.ای پرسید: «پارک عمومی هم داره که بِسِه در اون بازی کرد؟»
پاپا با لبخندی گفت: «خب معلومه! اما نظرتون درباره ی داشتن خونه ای با یه حیاط واقعی اونم تنها برای خودمون چی یه؟»
ژان.س داد زد: «یه خونه؟ اون وقت من می تونم اتاق خصوصی برای خودم داشته باشم؟»
من گفتم: «من هم می تونم سگ داشته باشم؟»
ژان.آ روی دستم بلند شد: «و من هم یه تلویزیون توی اتاق خودم؟»
ژان.د پیشنهاد کرد: «چطوره یه تیرک ژیمناستیک توی حیاط نصب کنیم؟ این طوری می تونیم بندبازی کنیم و بالانس بزنیم.»
مامان درحالی که از اتاق ژان.اف برمی گشت، گفت: «حالا وقتی به اونجا اثاث کشی کردیم، می بینیم. به نظرم شما یک نکته ی مهم رو فراموش کردید... ما که اصلاً هنوز رای گیری نکردیم.»
پاپا در حالی که آهی می کشید، گفت: «عزیزم، مطمئنی این کار اصلاً تاثیری داره؟»
مامان گفت: «البته که مطمئنم.»
از آنجا که به هر حال نقشه دیگر از بین رفته بود، پاپا آن را به کاغذهای کوچک رای گیری تقسیم کرد و آن ها را به ما داد و بعد شروع به توضیح قواعد کار کرد.
«کار ساده ایه. اون هایی که موافق اثاث کشی هستند، روی برگه هاشون می نویسند «بله.» در مورد بقیه هم باید یادآوری کنم یک شبانه روزی خیلی خوب هست که اسم اون مدرسه ی نظامه...»
مامان حرف او را اصلاح کرد: «این رای گیری به صورت مخفی انجام می شه. یعنی هرکسی حق داره آزادانه نظر خودشو اعلام کنه.»
پاپا اعتراض کرد: «مگه من چی گفتم؟»
همه شروع کردیم به رای دادن. مامان می بایست به ژان.ای و ژان.دی که نوشتن بلند نبودند، کمک می کرد. وقتی رای دادن مان تمام شد، پاپا صدایش را صاف کرد و یکی از برگه ها را برداشت و با شکوه آن را خواند. حتی بدون وجود برگه های رای هم به راحتی می شد حدس زد نظر هرکس چیست.
ژان.آ که تمام برگه اش را تف مالی کرده بود، نوشته بود: «بله. به شرط آنکه تلویزیون بخریم.»
ژان.ای: «من دوست دارم به تولون اثاث کِسی کنیم.»
«من طوی نغشه ندیدم طولون کجاسط!»
این برگه ی خود ژان.س بود که هیچ وقت هیچ چیزی را نمی فهمید و از دیکته هم هیچی سرش نمی شد.
ژان.دی: «قبول، به شرط اونکه مثل اینجا، شنبه ها بعد از ظهر به استخر شهرداری بریم.»
در آخرین برگه با حروف درشت نوشته شده بود «نه!.» از آنجا که این رای گیری مخفی بود، نمی توانم بگویم چه کسی آن را نوشته بود، حتی زیر شکنجه! پاپا گفت: «نه؟ نه؟ هرکسی که مخالف اثاث کشی یه، فوراً خودشو معرفی کنه!»
ژان.آ با مسخره بازی گفت: «کار ژان.ب! اون نمی خواد از فرانسوا آرشامپو جدا بشه!»
مامان گفت: «ساکت! هرکسی حق داره آزادانه نظرشو بگه.»
پاپا به سرعت حساب و کتاب کرد. در نهایت، سه رای مثبت، یک رای سفید (ژان.س) و یک رای منفی داشتیم. او در حالی که عینکش را برمی داشت، گفت: «بچه های من، از اونجا که اکثریت شما به روشنی به این اثاث کشی رای مثبت دادید، تکلیف ما روشنه. سال آینده در تولون به مدرسه می ریم، اون جا شهر زیبایی در ساحل مدیترانه ا ست و از شهرهای فرمانداری وال به شمار می ره. وال به دلیل اقلیم ملایم و امکانات بسیار خوب پزشکی اش معروفه! هیپ هیپ...»
«هورا! زنده باد تولون!»
مامان گفت: «هیس! این طوری ژان.اف رو بیدار می کنید.»
او از اینکه با پاپا شلوغ بازی راه بندازیم متنفر بود، چون این کار همیشه به جاهای باریک می کشید. با شنیدن حرف مامان، فکری به خاطرم رسید: «صبر کنید! ژان.اف هم حق رای دادن داره.»
ژان.آ مرا دست انداخت: «ژان.اف؟ خدمت تون عرض شود که اون حتی حرف زدن هم بلد نیست!»
«اینکه دلیل نمی شه. اون هم یه ژانِ مثل بقیه.»
مامان گفت: «ژان.ب درست می گه. این طور نیست که ژان.اف به دلیل اینکه از همه کوچک تره، حق نظر دادن نداشته باشه.»
پاپا تکرار کرد: «نظر دادن؟ اما آخه عزیزم، اون یه نوزاده! چطوره حالا که داریم رای گیری می کنیم، از لاک پشت مون هم نظر بخوایم؟»
مامان خیلی آرام گفت: «خیلی خب عزیزم. حالا دیگه پسر منو با یه لاک پشت مقایسه می کنی؟!»
در واقع وقتی ژان.اف پاهایش را توی آن سرهمی اش تکان می دهد، بیشتر شبیه یک قورباغه ی تپل مپل می شود. اما با نگاهی که پاپا به من انداخت، فکر کردم بهتر است برخلاف حرف او چیزی نگویم. درست در همین لحظه، ژان.اف در اتاقش شروع به جیغ زدن کرد. مامان پیروزمندانه گفت: «می بینی؟ اون به این بی عدالتی آشکار، اعتراض داره.»
پاپا در حالی که تسلیم شده بود، گفت: «خب. من یه راهکار برات دارم، اگه ژان.اف کمتر از سه و نیم دقیقه گریه کرد، یعنی اثاث کشی رو پذیرفته. بیشتر از اون، به معنی رای منفی اونه. باشه؟»
مامان گفت: «قبول.»
پاپا زمان سنج ساعتش را به کار انداخت و ما درحالی که گوش هایمان را گرفته بودیم، دور او حلقه زدیم. سه و نیم دقیقه گوش دادن به جیغ های ژان.اف زمان زیادی بود، حتی برای تصمیم گیری مهمی مثل یک اثاث کشی!
یک دقیقه... یک و نیم دقیقه... دو دقیقه... دو دقیقه و چهل و پنج ثانیه... احساس می کردم عقربه ی ثانیه شمار ساعت پاپا کند کار می کند... سه دقیقه و ده ثانیه... سه دقیقه و بیست ثانیه...
درست وقتی که فکر می کردم برنده شده ام، ژان.اف غرغر مختصری کرد و ناگهان ساکت شد. پاپا در حالی که زمان سنج را متوقف می کرد، با اندوه گفت: «اون هم رای داد!»
چهار رای به یک رای. اکثریت تصمیم خود را گرفته بودند. ما در پایان ماه ژوئیه شربور، فرانسوا آرشامپو، کیک های یکشنبه ی شیرینی فروشی بودینو، استخر شهرداری و فروشگاه لوازم شوخی خیابان مدرسه را ترک می کردیم... با بغض عجیبی توی گلویم به تختخواب رفتم. گرچه این آپارتمان برایمان خیلی کوچک بود و مجبور بودم با ژان.آ اتاق مشترک داشته باشم، اما اینجا خانه ی ما بود و نمی توانستم تصورش را بکنم که مجبوریم جایی دیگر زندگی کنیم.



حالا هر هفته از کجا می باید مجله ی اسپیرو می خریدم؟ شیرینی های توپی نارگیلی ام را چطور؟ دیگر اسکیت بازی در محوطه ی ساختمان، ناهارهای یکشنبه در رستوران سِرکل ناوال، تلویزیون های روشن توی ویترین فروشگاه لوازم خانگی... همه تمام شده بود. دلم حتی برای باران های بعد از ظهر پنج شنبه هم تنگ می شد، همین طور برای روزهایی که می بایست یازده طبقه را با پله بالا می آمدیم، چون آسانسور خراب شده بود.
اگرچه گاهی وقت ها دوست دارم پسر یکی یکدانه باشم، اما از اینکه اوضاع فعلی تغییر کند، بیزارم و برای تغییر اوضاع، اثاث کشی، بدترین اتفاقی بود که می توانست بیفتد. این را برای هیچ کس آرزو نمی کنم، حتی برای سخت ترین دشمنم.
ژان.آ از روی تخت بالایی گفت: «نگران نباش گلابی. حالا می بینی، توی تولون که رفیق قحط نیست! تازه، تو پیش بچه های بزرگ تر می ری، درست مثل من. باز هم می تونیم دوتایی زنگ تفریح به جون هم بیفتیم.»
بعد توی تاریکی خنده ای کرد، اما احساس کردم صدایش آنقدرها مطمئن نیست. گفتم: «گلابی خودتی!»
اما این را از ته دل نگفتم.

نظرات کاربران درباره کتاب پنیر پرنده