فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کلاید و همسایه‌ی جدید

کتاب کلاید و همسایه‌ی جدید
وقتی میمون می‌شوم - ۳

نسخه الکترونیک کتاب کلاید و همسایه‌ی جدید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کلاید و همسایه‌ی جدید

خواهر دوقلویم، کِلودیا، گفت: «تو هم باید مثل من دیروز می‌گشتی و یک چیزی پیدا می‌کردی، کِلاید.» به طبقه‌ی پایین دویدم و وارد آشپزخانه شدم. مادر گفت: «بنشین و چیزی بخور، کلاید!» گفتم: «نمی‌توانم. باید برای تکلیف "نشان بده و بگو"ی امروز مدرسه‌ام یک چیز ویژه پیدا کنم تا به مدرسه ببرم و در موردش صحبت کنم.» بعد از روی میز آشپزخانه یک موز برداشتم و گازی به آن زدم. گفتم: «سه هفته‌ی پیش، دایناسور اسباب‌بازیم را به مدرسه بردم و در موردش حرف زدم. دو هفته‌ی پیش هم میمون طلایی اسباب‌بازیم را.» کلودیا گفت: «هفته‌ی پیش هم که یک موز با خودت به مدرسه آوردی.» و بعد خندید. گفتم: «دیگر یادم نیاور!» اما مثل همیشه حق با خواهرم بود. چون هفته‌ی پیش یادم رفته بود که چیز ویژه‌ای با خودم به مدرسه ببرم و برای تکلیف نشان بده و بگو در موردش صحبت کنم، تنها کاری که توانسته بودم بکنم این بود که موز ناهارم را به همکلاسی‌هایم نشان بدهم و در موردش سخنرانی کنم.

ادامه...

بخشی از کتاب کلاید و همسایه‌ی جدید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۲: امان از دست رز!

من و کلودیا به سمت خانه ی همسایه مان دویدیم. این خانه دو ماه خالی مانده بود. اما حالا همسایه های جدیدمان داشتند به آن اسباب کشی می کردند!
من مردی را دیدم که درحالی که جعبه ای در دستش بود از کامیون بزرگی بیرون آمد.



فریاد زدم: «به محله ی ما خوش آمدید!»
اما مرد که به نظر گیج شده بود هاج و واج به من نگاه کرد.
کلودیا زیر لب خندید.
مرد گفت: «من کارگر اسباب کشی هستم، بچه جان. همسایه های جدیدتان امروز عصر به این جا می رسند.»



من مرد را که جعبه را به داخل خانه می برد نگاه کردم و گفتم: «خیلی دلم می خواهد بدانم همسایه های جدیدمان چه کسانی هستند.»
کلودیا گفت: «من هم همین طور.»
گفتم: «شاید پسری داشته باشند که من بتوانم با او بازی کنم.»
خواهرم گفت: «یا دختری داشته باشند که من بتوانم با او بازی کنم.»
با لبخند گفتم: «یا میمونی داشته باشند که من با او بازی کنم.»
کلودیا پشت چشمی نازک کرد و گفت: «بعد از مدرسه می فهمیم.»
گفتم: «پس بیا زودتر برویم مدرسه!» من تمام راه خانه تا مدرسه را دویدم تا بالاخره به زمین بازی مدرسه رسیدم. کلودیا هم دنبالم می آمد.
گاهی وقت ها که می دوم احساس می کنم روزم زودتر می گذرد. گاهی هم همین دویدن مرا به دردسر می اندازد.



اما دویدن در زمین بازی که اشکالی نداشت. فقط باید مواظب باشم به کسی برخورد نکنم. مثلاً به خانم مدیرمان! او را آن طرف زمین بازی دیدم. او مثل همیشه عصبانی به نظر می رسید. من چرخیدم تا در جهت مخالف او بدوم، که...



ناگهان دیدم که به پشت روی زمین افتاده ام.
رُز گفت: « ها! ها! لهت کردم!»
به قلدر کلاسمان نگاه کردم. او روی اسکیتش ایستاده بود.
رز خندید و گفت: «مواظب باش کجا می روی، پشه ی کوچولو!»
در حالی که به آهستگی خودم را از روی زمین جمع می کردم گفتم: «اما تو بودی که به من خوردی، رز!»
رز بیشتر خندید.



کلودیا به او چشم غره ای رفت و گفت: «تو اجازه نداری در زمین بازی مدرسه اسکیت بازی کنی!»
رز هم به کلودیا چشم غره رفت.
کلودیا گفت: «این برخلاف قوانین است!»



رز گفت: «من اسکیتم را برای تکلیف نشان بده و بگو به مدرسه آورده ام!»
بعد اسکیتش را در دست گرفت و گفت: «خیلی محشر است، مگرنه؟»
واقعاً هم محشر بود. اما من خیال نداشتم این را به او بگویم. بنابراین گفتم: «بَدَک نیست!»
رز گفت: «مطمئنم از چیزی که تو با خودت آورده ای بهتر است!»
گفتم: «اشتباه می کنی!» بعد کارت بیس بال را از جیبم در آوردم.
رز کارت را از دستم قاپید، به آن نگاه کرد و گفت: «کلاید اسپینر؟»
گفتم: «او بزرگ ترین بازیکن بیس بال است. توپ را طوری می اندازد که دست هیچ کس به آن نرسد.»
رز نیشخندی زد و گفت: «این طوری؟» و بعد کارت را به هوا پرتاب کرد.
کارت در هوا چرخید و بالا رفت.
کارت بیس بالم به سمت فضای سبز کنار زمین بازی رفت و در میان بوته های انبوه ناپدید شد.



فصل ۳: نشان بده و بگو!

فریاد زدم: «کارتم!»
در حالی که به سمت بوته ها می دویدم صدای خنده ی رز را هم می شنیدم.
باید عجله می کردم!
باید کارت محبوبم را پیدا می کردم قبل از آن که...



گفتم: «خدای من، نه! زنگ خورد!»
صدای بچه ها را شنیدم که از زمین بازی به طرف ساختمان مدرسه می دویدند.
کلودیا فریاد کشید: «عجله کن، کلاید!»
گفتم: «دارم عجله می کنم، اما کارتم را پیدا نمی کنم!»
خواهرم گفت: «منظورم این است که زود باش داخل ساختمان مدرسه بدویم!» و بعد شروع به دویدن کرد.
وقتی برگشتم، دیدم که مدیرمان، خانم مورفی، دارد به طرفم می آید.
بچه ها اجازه نداشتند از زمین بازی بیرون بروند و در فضای سبز بگردند.
و این دقیقاً کاری بود که من کرده بودم.



بنابراین من هم شروع کردم به دویدن.
قبل از آن که خانم مورفی بتواند بر سرم فریاد بکشد، از پله ها بالا دویده بودم و داخل ساختمان مدرسه شده بودم.



از میان راهرو دویدم، وقتی که راهرو تمام شد، پیچیدم و دوان دوان وارد کلاسمان شدم.
معلممان، خانم پِلام، گفت: «انگار از این که به کلاس آمده ای حسابی هیجان زده ای، کلاید.»
سرم را به علامت تایید تکان دادم.
اما در واقع این طور نبود.
البته خوشحال بودم که دور و بر خانم مورفی نیستم، اما وقتی پشت نیمکتم نشستم، به تنها چیزی که می توانستم فکر کنم کارت بیس بال گمشده ام بود.
رز در حالی که با خنده از کنار نیمکتم رد می شد گفت: «برای تکلیف نشان بده و بگو چیزی با خودت آورده ای؟ یا آن که از دستت پر کشید و رفت؟»



گفتم: «بالاخره یک چیزی پیدا می کنم. یک چیز محشر.»
در طول روز، من همه جا را گشتم. اما عصر شد و من هنوز به جز موز ناهارم هیچ چیز نداشتم که به کلاس نشان بدهم و در موردش صحبت کنم.
خانم پلام گفت: «وقت تکلیف نشان بده و بگو است!»
کودی یک استخوان کوچک دایناسور را به کلاس نشان داد. حداقل خودش می گفت که آن استخوان مال دایناسور است. کلودیا هم سفینه ی اسباب بازی اش را نشان داد. سفینه نو و براق بود. چیز محشری بود!



رز هم اسکیتش را به ما نشان داد. اسکیتش خیلی محشر بود. او حتی سعی کرد سوارش شود، اما خانم پلام گفت: «سر کلاس نه!»
رز هم اسکیتش را برداشت و در حالی که به من پوزخند می زد به سمت نیمکتش رفت.
خانم پلام گفت: «نوبت توست، کلاید!»



آب دهانم را قورت دادم. نمی دانستم چه کار باید بکنم. هیچ چیزی نداشتم تا به بچه ها نشان بدهم.
اما بعد فکر خیلی خوبی به سرم زد.
خانم پلام گفت: «کلاید؟»
به معلمم گفتم: «همین الان برمی گردم.»
بعد از کلاس بیرون دویدم.
کلودیا هم به دنبالم آمد. او گفت: «خانم پلام مرا فرستاد تا مطمئن شود تو برمی گردی.»
گفتم: «حتماً هم برمی گردم!» و بعد خندیدم و شروع به ورجه ورجه کردم.
کلودیا گفت: «داری زیادی هیجان زده می شوی.»
گفتم: «می دانم.» بعد چشمان را بستم و به چیزهای هیجان انگیز فکر کردم. مثل دسر موز. یا تبدیل شدن به میمون. یا آوردن یک میمون به کلاس برای تکلیف نشان بده و بگو!





موجی از انرژی روی من ریخته شد.
سرم شروع کرد به گیج رفتن. ضربان قلبم تندتر و تندتر شد.
بعد عطسه کردم.



نظرات کاربران درباره کتاب کلاید و همسایه‌ی جدید