فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کبوتر عشق

کتاب کبوتر عشق

نسخه الکترونیک کتاب کبوتر عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کبوتر عشق

ای کبوتر طوقی سیمین‌بال پاقرمز، اکنون که زندان برایت آنقدر تنگ شده است که حاضری برای خروج از اینجا و پر کشیدن به دنیای آزاد خودت را به کشتن دهی، آزادت می‌کنم. ولی چون می‌خواهی بی‌گمان مرا ترک گویی برای رفتن به کنار کسی که بیش‌تر از من دوستش می‌داری، می‌بایست علت غیبت هشت روزه‌ات را شرح دهم تا او فکر نکند از سر بی‌وفایی فراموشش کرده بودی. اعتراف می‌کنم که می‌خواستم در برابر خدمتی که به تو کرده‌ام در زندان نگاهداریت کنم. تا این اندازه بشر خودخواه است. اغلب انسان در برابر کاری که انجام داده و خدمتی که کرده می‌خواهد دو برابر بهره‌گیری کند. پس ای پیک نیک‌سرشت و وفادار، برو و دریغ مرا برای آنکه با نگاه در هوا و آسمان جست‌وجویش می‌کنی همراه ببر. نامه‌ای که به پایت بسته‌ام گواه وفاداری تو خواهد بود. خدا نگهدار! دریچه باز است. آسمان در انتظار توست. خدا نگهدار!

ادامه...

بخشی از کتاب کبوتر عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کبوتر عشق

پنجم ماه مه ۱۶۳۷
ای کبوتر طوقی سیمین بال پاقرمز، اکنون که زندان برایت آنقدر تنگ شده است که حاضری برای خروج از اینجا و پر کشیدن به دنیای آزاد خودت را به کشتن دهی، آزادت می کنم.
ولی چون می خواهی بی گمان مرا ترک گویی برای رفتن به کنار کسی که بیش تر از من دوستش می داری، می بایست علت غیبت هشت روزه ات را شرح دهم تا او فکر نکند از سر بی وفایی فراموشش کرده بودی.
اعتراف می کنم که می خواستم در برابر خدمتی که به تو کرده ام در زندان نگاهداریت کنم. تا این اندازه بشر خودخواه است. اغلب انسان در برابر کاری که انجام داده و خدمتی که کرده می خواهد دو برابر بهره گیری کند. پس ای پیک نیک سرشت و وفادار، برو و دریغ مرا برای آنکه با نگاه در هوا و آسمان جست وجویش می کنی همراه ببر. نامه ای که به پایت بسته ام گواه وفاداری تو خواهد بود.
خدا نگهدار! دریچه باز است. آسمان در انتظار توست. خدا نگهدار!

۲

ششم ماه مه ۱۶۳۷
ای آنکه تنها مونس و همراز مرا باز به کنارم فرستادی ـ هر که هستی ـ از تو سپاسگزارم. پاداش مهربانی و علاقه ی پاک و مقدست موجب شد این پیک وفادار نامه ی قدرشناسی و سپاس مرا برایت بیاورد. نگران بودم که چگونه می توانم از تو تشکر کنم، چون قادر نبودم سکونتگاه فرستنده ی نامه را بیابم. ولی پیک همان حالت بی قراریی که در پشت پنجره ی اتاق تو داشت پشت دریچه ی اتاق من نیز پیدا کرد. دیروز از دیدارم شاد بود، ولی امروز وضع طور دیگری شد. امروزصبح، بودن در کنار من برایش کافی نیست و با نوک و بالش پی درپی به پنجره ضربه می زند. چون هیچ وقت قفس نداشته است. و نمی خواهد تنها متعلق به من باشد. دوست دارد به هر دوی ما تعلق داشته باشد.
برخلاف عقیده و نظر خیلی از آدم ها، من فکر می کنم وقتی چیزی را که داریم با یک نفر دیگر تقسیم کنیم دو برابر خواهد شد.
حالا که چنین است بعد از این ما دو «ایریس»(۱) داریم. نمی دانم چرا آن را چنین نامیدم و مثل اینکه می دانستم روزی پیک نامه برم خواهد شد. تردید ندارم برایم خواهی نوشت و شرح خواهی داد که چه خدمتی برای کبوترم انجام داده ای و چطور به دست تو افتاد. حیرت نکن از اینکه از تو می خواهم برایم نامه بنویسی، دلیلش فقط این است که تو انسان خوب و باگذشتی هستی و مونس و همدم مرا به من بازگردانده ای. از این گذشته شیوه ات در نوشتن نامه نشان می دهد آدم باشخصیت و فهمیده و سرد و گرم روزگار چشیده ای هستی و روح و اندیشه ی تابناکی داری.
به هر صورت اگر مرد باشی بگذار برادرت بخوانم و اگر زن هستی می توانیم خواهر باشیم. اگرچه بیش تر دوست دارم خواهرم باشی چون با روح و عواطف و قلب من نزدیک تر خواهی بود، ولی در هر صورت من به یک خواهر یا برادر نیاز دارم . کسی که بتوانم او را برادر یا خواهر بدانم چون تاکنون چنین کسی را نداشته ام.
ایریس! دوست زیبایم، می روی به جایی که از آنجا آمده ای. و بگو که من تو را نزدش فرستاده ام. حال پروازکن و برو. فراموش نکن که منتظرت هستم.

۳

همان روز: ناقوس ها به صدا درآمدند
خواهرم ، تو نه من و نه ایریس را متهم نخواهی کرد، اینطور نیست؟
وقتی کبوترت آمد من در اتاقم نبودم. ولی از حسن اتفاق پنجره برای استفاده از نسیم شامگاهی باز بود. وقتی به اتاق وارد شدم، پرنده بال زد و روی شانه ام نشست. دریغا! در مدتی که من از اوج بزرگواری بشری سقوط کردم، در دو سوی زندگی خود با غم ها و شادی های زیادی برخورد داشته ا م. به همین سبب لحظه ای که او را برای پرواز به طرف شما آزاد ساختم فکر می کردم دیگر هرگز او را نخواهم دید و به این خاطر بسیار غمزه شدم و حالا که روی شانه ام نشسته است یک دنیا دلشادم. پر و بالش گونه ام را نوازش داد و من از این لطف و مهربانی که نشان قدردانی از محبت پیشین بود، بسیار لذت بردم.
خداوندا! پس تو برای این بنده ی حقیرت در این دنیای پهناور شادی ها و غم های فراوان آفریده ای که پی درپی به سراغم می آیند. کسی که برای از دست دادن یک امپراتوری گریه نکرده و در برابرقطع شدن سرهای بی شمار با تبر به خود نلرزیده است ، برای پرنده ای که از کنارش برخاست و در هوا پرواز کرد به تلخی اشک ریخت و حالا بار دیگر به سبب احساس لرزش پر و بال همان پرنده کنار گونه اش از شادی به لرزه درمی آید. خدای من! این هم یکی از اسرار توست. و همین اسرار در وجود بنده ی فرمانبردارت که هم اکنون در برابر صلیب و پیکره ی عیسی مسیح نیایش می کرد و به سجده افتاده بود جلوه گر شده است. این ها اندیشه و سخنانی بود که قبل از خواندن نامه ی شما در سر داشتم و با خود زمزمه می کردم. هنگامی که نامه را خواندم، با خود اندیشیدم که چه فایده دارد من که گرفتار امواج سهمگین اقیانوس سرنوشت و تقدیر شده ام خود را به تخته پاره ای بیاوزیم که از کشتی شکسته ای به جای مانده و دستخوش امواج شده است؟ آیا این متوسل شدن بدان معنی نیست که من هنوز به امیدی واهی دل بسته ام و گرفتار وسوسه های شیطانی شده ام؟ آیا این رابطه و دلسبتگی شباهت به کسی ندارد که گوشه ی لباسش لای دری که به روی این جهان خاکی باز می شود گیر کرده است و نمی تواند از خودخواهی ها و تصورات و اندوه های بی پایان آدمیان روی زمین چشم بپوشد؟
خواهرم، می بینی که من گرفتار چه اندیشه هایی هستم. خداوند بالای سرم و گرداب زیر پایم قرار دارد. دنیا با گستردگی تمام پیرامونم را احاطه کرده است و من چشم هایم را بسته ام تا نبینم. غوغای زندگی به گوش می رسد، ولی من گوش هایم راگرفته ام که نشنوم. اما اگر باز بخواهم مانند گذشته دلبستگی پیدا کنم. ناگزیر چشم هایم در اثر بی احتیاطی ای که می کنم دوباره خواهد دید و گوش هایم خواهند شنید و تعلق خاطر به این خاکدان به وجود خواهد آمد. از طرف دیگر، شاید تصور من به آن سوی واقعیت بال گسترده و به جایی نگریسته که بالاتر از یک حادثه قرار گرفته است. تو یک قصه و حکایت ساده خواستی خواهرم، هم اکنون آن را برایت می گویم.
هشت روز پیش در باغ نشسته بودم و مطالعه می کردم. می خواهی بدانی چه کتابی را می خواندم؟ برایت می گویم: کتاب گنجینه ی عشق و مذهب و شعر یعنی؛ اعترافات سن اوگوستن، را مطالعه می کردم.
کتاب رامی خواندم و اندیشه ام به طور کامل غرق در شاهکار راهب خوشبختی بود که مادری مقدس داشت ـ خودشنیز مقدس بود. ناگهان فراز سرم صدای بال و پر زدن پرنده ای را شنیدم. سر از کتاب برداشتم و دیدم کبوتری زیر پاهایم افتاده با چشم های کوچک و نگاه زیبایش از من یاری می جوید. او از چنگال یک پرنده ی شکاری که قرقی نام دارد گریخته بود. هنوز در نوک و چنگ صیاد بی رحم پر و بالش به جای مانده بود. یک پرنده که از آسمان فرو می افتد به یک امپراتوری می ماند که سقوط می کند.
آیا خداوند به این پرنده ی بیچاره الهام کرد که من می توانم پناهش دهم؟ همانطور که به حکم غریزه به او فهماند که آن پرنده ی گوشتخوار و بی رحم برایش تهدیدی خواهد بود به مرگ؟
در هر صورت، من او را که لرزان و هراسان و اندکی خون آلود بود گرفتم و روی سینه نهادم. با دل پرطپش ، چشم هایش را بست و روی سینه ام آرام گرفت. چون دیدم صیاد گرسنه و تیزچنگ هنوز بر سر درخت تبریزی به کمین نشسته است ، کبوتر مجروح را به اتاقم بردم. پنج شش روز پرنده ی گوشتخوار در کمینگاه خود باقی ماند، فقط بعضی وقت ها چند دقیقه غیبت می کرد و بازمجدد می آمد و روی شاخسار درخت می نشست. شب و روز او رامی دیدم که بر شاخسار خشک درخت نشسته است. کبوتر بیچاره نیز به نوبه ی خود حضوراو را حس می کرد، زیرا به هیچ بهانه حتی تا پشت پنجره نمی رفت و از پناهگاهش خارج نمی شد. سرانجام چند روز بعد پرنده ی صیاد گوشتخوار از انتظار خسته شد و رفت. کبوتر وحش زده وقتی از غیبت قرقی خبردار شد و احساس کرد خطر رفع شده است، بی درنگ به طرف شیشه ی بی رنگ پنجره پرید و چنان شدید با آن برخورد کرد که نزدیک بود شیشه را بشکند. از آن پس دیگر برای او پناه دهنده محسوب نمی شدم، بلکه زندانبانش بودم. اتاقم نیز پناهگاه نبود، بلکه زندان بشمار می آمد. خیلی کوشیدم او را با خود آشتی دهم و در اتاق نگهدارم، ولی موفق نشدم. پرنده پی درپی خود را به شیشه ی پنجره می رساند و پر و بال می زد و بی قراری می کرد. عاقبت دیروز دلم برایش سوخت و پنجره را گشودم تا پرواز کند و با چشمان پر اشک نامه ای برای تو نوشتم و به بالش بستم و می اندیشیدم که دیگر تا پایان عمر آن را نمی بینم. از آن پس من، در پرنده ی صیاد که بر شاخسار درخت به کمین کبوتر و طعمه نشسته بود، سمبول دشمن انسان را می دیدم که دیده نمی شود، ولی شب و روز اطراف آدمیان می غرد و طعمه ی خویش را می جوید تا آن را پاره کند و ببلعد.
اکنون خواهرم، اگرنمی ترسیدم از لذت کبوتر و خواندن نامه ی شما محروم شوم می پرسیدم چطور شد ایریس تو را ترک گفت و پیش من آمد؟ فردا روشنایی روز پنجره ی اتاقم را باز خواهد یافت و این پیک با نخستین پرتو بامدادی پاسخ نامه ی شما را همراه خواهد آورد. امید است همه ی کبوتران بالدار که خواب و رویا نامیده می شوند در بستر احترام آمیزتان آرام گیرند و آنجا و پیشانی شما را با پر و بال لطیف و طراوت آفرین خود صفا بخشند.

۴

دهم ماه مه: بعد از صبحانه
سه روز طول کشید تا به شما نامه نوشتم و جوابتان را دادم. از تاریخ نامه می توانید این موضوع را بفهمید. دلیل این تردید و دیر جواب دادن روشن است: دلم می خواست خواهرم بودید، ولی اکنون باید شما را برادر خود بدانم.
شما در نامه اشاره کرده اید که می ترسید گوشه ای از لباستان لای دری که به جهان خاکی باز می شود گیر کند، پس معلوم می شود دنیا را ترک گفته اید و تنهایی را برگزیده اید. از بالای پله های بزرگی های بشری فرود آمده اید و سقوط کرده اید، پس بی گمان بالای نردبان پیشرفت در اجتماع قرار داشته اید و حالا از آن پایین افتاده اید. شما دست کم یک امپراتوری را از دست داده اید و اطراف خود سرهای بی شماری دیده اید که با تبر از تن جدا شده اند، پس به یقین در زندگی از بزرگان بوده اید و در جنگ های شاهزادگان شرکت داشته اید. چطور می خواهید من این برنامه ها را با سن وسال شما هماهنگ و منطبق کنم؟ چون شما جوان هستید و هنوز به زانو می افتید و نیایش می کنید؟
با وجود این، باید دید چه فایده دارد که شما دروغ بگویید و مرا فریب دهید؟ شما که مرا نمی شناسید و نمی دانید از نجیب زادگانم یا از آدم های طبقه ی پایین اجتماع ، جوانم یا پیر ، زشتم یا زیبا؟ از این ها گذشته، برای شما مهم نیست که من کی هستم و برای من اهمیت ندارد که شما کی هستید. ما نسبت به هم دو بیگانه هستیم، دو انسان جدا از هم هستیم ، نسبت به یکدیگر دو ناشناسیم که هیچ قدرتی نمی تواند ما را با هم پیوسته و متحد سازد. ولی خارج از عالم مادی، با اندیشه و بدون پیوند جسمانی، ما می توانیم بوسیله ی روح و قلب و عواطف با یکدیگر بستگی داشته باشیم و مانند خواهر و برادر ، هم راز و هم زبان دل هم باشیم. از این راه می شود روح ما با هم از پرتو اسرارآمیز روح مقدس بهره گیرد و از می عشق مقدس بنوشد و سرمست گردد.
این چیزی است که من از شما می خواهم و شما می توانید از من بخواهید. در این صورت، چه بدی دارد که روح و قلب و عواطف پاک انسانی چون دو رشته نور با هم در فضای لایتناهی بیامیزند و هم راز و غمگسار یکدیگر باشند؟ آیا این پیوند روحی و معنوی و دلبستگی پاک و بی آلایش در پیشگاه خداوند گناه بشمار می آید؟
اکنون بگویم چگونه ایریس بیچاره اتاق مرا ترک گفت:
شب همان روز که شما جان کبوتر بیچاره ام را نجات دادید ، من زانو به زمین زده و سرگرم نیایش بودم. یک چراغ حباب دار پشت پرده ی تخت خوابم قرار داشت. نزدیک نیمه شب در حال نیایش خوابم برد. شاید چند دقیقه بعد از آن درِ اتاق که خوب بسته نشده بود، در اثر وزش باد باز شد و باد پرده ی جلوی تخت را به حرکت درآورد و چراغ حباب دار سرنگون شد و آتش شعله کشید و به روتختی و پرده ی جلوی تخت خواب سرایت کرد. من که به سبب دود و آتش دچار خفگی شده بودم بیدار شدم و پنجره را گشودم. کبوتر بیچاره از ترس از اتاق به خارج گریخت. با این امید که سحرگاه کبوترم بازگردد پنجره را باز گذاشتم، ولی روز به پایان رسید و خبری از پرنده نشد. بی گمان او از ترس آتش و دود بهنقطه ای دور در تاریکی پرواز کرده بود. بدون تردید هنگام بازگشت گرفتار آن پرنده ی گوشتخوار شده و به وسیله ی شما نجات یافته است. من فکر می کردم آن را از دست داده ام تا صدای پر و بال زدنش را پشت پنجره شنیدم و پنجره را گشودم و نامه را خواندم و فهمیدم گرفتار بوده است. پیش از خواندن نامه او را بخشیده بودم، ولی با این حال نوشتن نامه ی شما بیش تر مرا خوشنود ساخت و فهمیدم دست سرنوشت به وسیله ی یک برادر روحانی نگذاشت تنها مونس و همدم من از دست برود. اینبود سرگذشت ایریس که شما می خواستید بدانید. آیا دیگر پرسشی دارید؟ در غیر این صورت پیک ما بدون نامه بازخواهد گشت. اگر این طور شد، من معنی نامه ننوشتن شما را خواهم دانست و فریاد می زنم: خدا نگهدار برادر، پروردگار شما را سلامت بدارد.
یازدهم ماه مه: سپیده دم
ایریس بدون نامه بازگشت. پیک کوچک بیچاره از اینکه نامه ای همراه نداشت غمزده و افسرده به نظر می رسید. پی درپی بال و پرش را حرکت می داد و می خواست بفهماند چرا از آن امتیاز محروم شده است؟
ایریس عزیز، همراه نداشتن نامه به معنی اینست که نوری که آسمان زندگی مرا روشنی می بخشید رو به خاموشی نهاده است. نشانه ی این است که برادر روحانی یک بیگانه است و دوستی بی اعتنا نسبت به دوستت و به همین جهت من تنها برای خود نامه می نویسم و ناله های روح افسرده ام دیگر به گوش دل او نمی رسد.
ناگزیر به تو می گویم که رنج می برم و بهتو می گویم که می گریم و بدبختم. ای خداوند! آیا دادپروری تو گاهی به اشتباه بیگانه را به جای گناهکار کیفر نمی دهد و فرشته ی بدخواهی به هنگام اجرای کیفر به جای محکوم، دیگری را مجازات نمی کند؟
گفته اند، دردهای این دنیا را در دنیای دیگر پاداش خواهند داد، ولی چرا دردها برای کسانی است که جرم و جنایتی مرتکب نشده اند؟ مگر عیسی مسیح نسبت به زنی که همه زناکارش می خواندند شفقت نشان نداد؟
درست است که من یک نفر را دوست داشته ام، اما عشق دیگری را نپذیرفته ام. من برای زندگی زاده شدم نه تارک دنیا و راهبه بودن. همه در این دنیا دوست می دارند و عشق می ورزند، همه جستجوگر عشق و با هم زیستن هستند و می خواهند دل به کسی بسپارند و با او یکی شوند. جویبار به رودخانه می پیوندد و رودخانه به دریا و اقیانوس وصل می شود. ستاره ی شبانگاه به صورت شهاب درمی آید و خطی طلایی در آسمان رسم می کند و در افق ناپدید می شود. روح ما نیز چون ستاره مجذوب روح دیگری می شود و به سوی آن می شتابد تا با هم بیامیزند و یکی شده و غرق عشق شوند و پس از مرگ روح ما به سوی روح پهناور و لایتناهی و عشق ابدی پرواز می کند و به آن می پیوندد. خوب، خدای من چرا قلب و روح من که امیدوار شد دارای خواهر یا برادری شده است و می تواند هم راز و مونس داشته باشد از این نعمت محروم شد؟ این قانون طبیعت است که وقتی باری را دو نفر به دوش بکشند سبک تر خواهد شد و اگر یاور یکدیگر باشند، هر یک از آن دو نیروی کم تری برای حمل آن مصرف خواهد کرد.
ناقوس اعلام کننده ی وقت نیایش به صدا درآمد. خداوندا به سوی تو می آیم تا در پیشگاهت پاکی و بی آلایشی و بی گناهی خود را تقدیم کنم. دریچه ی قلبم را می گشایم تا درون آن را ببینی و تمام عواطف و عشقم را در صفحه اش بخوانی. اگر در اثر ناآگاهی و ندانستن مرتکب خطا و اشتباهی در گفتار و شکوه ها وناله هایم شده ام به وسیله ی اشاره ای به من بفهمان تا آنقدر سر بر خاک آستانت نهم و زاری کنم که گناهم را ببخشایی و از سر تقصیرم درگذری.
و تو ای کبوتر عزیز، رازنگهدار باوفای اندیشه و سخنان دل تنها و ناتوانم باش و پرواز روحم را که در آسمان عشق بال و پر زد پنهان دار. این نامه را که راز روح و قلبم در آن نهفته است این بار زیر بالت می گذارم تا آن را از چشم دیگران محفوظ نگهداری.

۵

یازدهم ماه مه: نیمروز
ای روح رنج دیده، حدس تو درست بوده است. من تصمیم داشتم دیگر نامه به شما ننویسم، زیرا چه فایده دارد کسی که مرده است از تابوت خود دستش را بیرون آورد و به طرف کسی جز خداوند بلند کند. ولی با این وصف یک نوع معجزه عزم مرا تغییر داد. چیزی که موجب تغییر تصمیم من شد، نامه ای بود که شما راز دل و روح خود را در پیشگاه خداوند بر آن تصویر کرده بودید و گرچه آن را زیر بال کبوتر گذاشتید، ولی برای نخستین بار آن پرنده ی خوش قلب رازنگهدار و وفادار به جای نماند و آن را با نوک خود برای من آورد. همان گونه که پرنده ای پیک خدای بزرگ شد و ندای او را با برگ سبز شاخه ای برای آگاه ساختن نوح آورد و اشک های فروریخته بر چهره ی آن ماهیگیر پریشان را خشک نمود. خوب، باشد، من می پذیرم بار دردی را که شما بر دوش می کشید به دوش بگیرم تا سبک تر شود. زیرا من هم وظیفه دارم نیروی خود را دو نیم سازم تا به دیگران یاری دهم. ای جویباری که در جست وجوی یک رودخانه هستی تا دردمندی ها و غم و رنج خود را به دل آن فرو بری یا ای شهاب که می خواهی چون ستاره ای درخشان در ژرفای آسمان خاموش شوی! شما می پرسید چرا وقتی کاری نکرده اید باید رنج ببرید؟ به هوش باشید! شما از خداوند دلیل می خواهید و او را استیضاح می کنید. از توجیه خواستن و پرسش تا کفر فاصله ی زیادی نیست و سقوط در آن پُرشتاب است.
در این خاکدان غرور بزرگ ترین دشمن ماست.
می گویند یک فیلسوف دانشمند جهان را به دو قسمت دانسته است کهدرحرکت و چرخش هستند ، به نظر این فیلسوف هر اختر ثابت خورشیدی است و مرکز جهانی مانند جهان ما و همه ی این دنیاها از قانون قدرتمند بزرگی پیروی می کنند و در فضا معلق هستند و گرد خود و دیگران می چرخند بدون برخورد کردن با هم و فروپاشیدن از هم.
این یک راه و رسم تغییرناپذیر است، این طورنیست؟ این قانون بزرگ طبیعت و راه و رسم ثابت و تغییرناپذیر و منظم جلوه ی عظمت و توانایی خداوند و نشانه ی کوچکی ما بندگان و ناتوانی انسان در مقابل قدرت لایزال آفریدگار است.
بنابراین دنیای ما ممکن است به میلیون ها دنیا تقسیم شود. غرور سبب می شود فکر کنیم ما خورشیدی بشمار می آییم و اختران بسیاری گردمان می چرخند و بدین گونه شاهان و امپراتوران و شاهزادگان می پندارند چون خورشیدی هستند و فرمانروای هزاران انسان که چون اختران شب و روز می بایست پیرامون آن ها بگردند و به فرمانشان گردن نهند. در صورتی که خداوند توانا جلوه ای از قدرت خویش را به آنان هدیه نموده است و عصای فرمانروایی و شمشیر توانایی را در هر زمان که او اراده کند از دست خواهند داد. در این صورت، چه کسی به شما گفته است که دردها و رنج های فراوانتان پایان ناپذیرند و بهبود نمی یابند؟ از کجا می دانید غم ها و رنج ها و تیره بختی های این جهان در جهان دیگر تبدیل به شادی و سرور و سعادت ابدی نخواهند شد؟ از کجا می دانید شب هایی که شما اشک می ریزید در جای دیگر انسان هایی خنده بر لب ندارند و دلشاد نیستند؟ همان طور که وقتی یک قسمت از کره ی زمین شب است و تاریک در قسمت دیگر روز است و روشن؟
پس ای روح رنجدیده، تیره بختی های خودتان را برای من بازگو کنید واطمینان داشته باشید هرقدر بدبختی ها ورنج ها و غم هایتان زیاد باشد و بزرگ، از رنج ها و غم ها و بدبختی های من بیش تر و بزرگ تر نیستند. بگویید، امیدوارم بتوانم با یاری خداوند برای هر دردتان درمان و برای هر زخمتان مرهمی شفابخش فراهم آورم. ولی شما هم به نوبه ی خود از جویبار دردها و رنج ها و غم های فراوان من جرعه ای بیاشامید و به فکر آن نباشید که مرهم شفابخشی برای آن ها بیابید و به دنبال سرچشمه ی جویبار غم های بی شمار بگردید زیرا مانند کودکان تشنه کام اتیوپی و مصری بیهوده وقت خود را تلف می کنید و پس از نوشیدن از رودخانه ی نیل دنبال سرچشمه ی آن خواهید گشت.
پس از مطالعه ی چند خطی که بی اختیار در نامه نوشتم شما فکر کردید که از گذشته ی زندگی من آگاهی یافته اید و مرا یکی از بزرگان این جهان دانسته اید. شما پنداشته اید، من از اوج قدرت به پرتگاه عمیق ذلت فرو افتاده ام و مانند فرشته ای از آسمان به روی زمین سقوط کرده ام. ابتدا باید از اشتباه بیرون بیایید. من یک روحانی و خداجوی بی نام و نشان کوچک هستم با گذشته ی درخشان یا بی فروغ، بزرگ یا حقیر، در طبقه ی پایین اجتماع یا بالای آن، در هر صورت هرچه بوده اکنون همه زیر خاکستر فراموشی مدفون شده است و مانند فیلسوفان روزگار پیشین از یادآوری پیروزی درخشان جنگ تروا دلشاد نمی شوم و به آینده خوش بین نیستم و به امروز می اندیشم نه دیروز که گذشته است. بدینسان من گام به گام و قدم به قدم به سوی ابدیت پیش می روم و هر امتیاز که در گذشته داشتم زیر پا می گذارم و می گذرم تا برسم به روز رستاخیز درپیشگاه خداوند، همان طور که برهنه و تهیدست زاده شدم و پای بر این خاک نهادم.
خدا نگهدار خواهرم! از من مپرس چیزی را که نمی توانم پاسخ دهم و مخواه چیزی را که نمی توانم ارمغان دهم تا امکان آن باشد که همیشه چیزی برای گفتن داشته باشم و ارمغانی برای دادن.

۶

دوازدهم ماه مه
بله، شما همه چیز را فهمیده اید ، وقتی که من در پیشگاه خداوند به نیایش سرگرم بودم، به طور معجزه آسایی بنا بر خواست و حکمت الهی، کبوتر وفادارم به خیال انجام وظیفه ی قبلی نامه را به نوک خود گرفت و آنچه از زبان دل بر صفحه ی کاغذ نگاشته بودم برای شما آورد.
شما می خواهید ناشناس بمانید، باشد. چه اهمیت دارد اگر خورشید پشت ابر قرار گیرد، یا آتش پرده ای از دود بر چهره نهد، آن یک روشنی خواهد بخشید و آن دیگری گرمی تواند داشت. خداوند هم دیده نمی شود، ولی آیا ما نمی توانیم دست های او را در سراسر عالم روی تمام موجودات احساس کنیم؟
من به شما نمی گویم زنی حقیر و از طبقه ی پایین اجتماع هستم، می گویم از نجیب زادگانم و ثروتمند و سعادتمند بوده ام. مردی را با تمام وجود دوست می داشتم و او نیز از صمیم قلب مرا دوست می داشت. آن مرد چشم از جهان پوشید و دست سرد غم و درد لباس زندگی را در اجتماع از تن من برکند و جامه ی پرهیزگاری و خداجویی بر آن پوشاند و از آن پس راهبه ای در کلیسا شدم و با آنکه هنوز نمرده ام و زنده هستم در ردیف درگذشتگان بشمار می آیم و زندگی در اجتماع را ترک گفته ام.
اکنون بگویم درد از کجاست. من از این سبب راهبه شدم تا مرگ مرد محبوبم را فراموش کنم و جز به یاد خدا نباشم. ولی بدبختانه هنوز گاهگاه خداوند را به یاد نمی آورم و به یاد گذشته می افتم و آنکه مرده است. درد اینجاست و من از این خاطره ی جانسوز به ناله و زاری درمی آیم و از پروردگار درخواست می کنم و می گویم:
«پروردگار به من رحم کن!»
آه! بگویید شما چطور توانستید گذشته را فراموش کنید؟ من هر قدر می خواستم با نیایش خاطرات شیرین گذشته و عشق جانسوزم را از یاد ببرم باز گاهگاه پس از نیایش بیش تر از مرگ مرد مورد علاقه ام رنج می برم. جواب شما ساده استو من پیش از وقت می دانم چیست. خواهید گفت: «من هرگز کسی را دوست نداشته ام.»
اگر کسی را دوست نداشته اید، پس چرا می گویید رنج می برید و می بایست از اینکه کسی را دوست نداشته اید در آغازسخن می گفتید. در آن صورت من از کنار شما مثل یک مجسمه ی مرمرین می گذشتم که به نظر انسانی را جلوه گر می ساختید که در سینه ی او هیچ گاه قلبی نتپیده است. اگر شما کسی را دوست نداشته اید، این بار من به شما می گویم که جوابتان را نخواهم داد. ما در دنیای هم نیستیم و زندگی ما با یکدیگر تفاوت دارد. من فریب ظاهر سخنان شما را خوردم.
فایده ای ندارد باز هم راز دل بگوییم و نامه بنویسیم. شما حرف مرا نمی فهمید و من نیز سخنان شمارا درک نمی کنم، ما در حقیقت هم زبان نیستیم.
اما اگر کسی را دوست داشته اید ، بگویید کجا این اتفاق افتاده است و چه کسی را دوست داشته اید و چطور شد از او جدا مانده اید؟ و اگر نمی خواهید از این موضوع حرف بزنید، از هر چیز دوست دارید سخن بگویید، برای من جالب خواهد بود. از اتاقتان که درش رو به خاور یا باختر گشوده می شود حرف بزنید. اگر در اتاق شما رو به شمال یا جنوب باز می شود از همان جهات سخن بگویید. چه اهمیت دارد ، هرچه بگویید برایم بی فایده نیست. درباره ی طلوع و غروب آفتاب حرف بزنید که در زیبایی و شکوه و درخشش آن جلوه ای از نور آفریدگار را می بینید. پس از آن شرح دهید که از پنجره ی اتاق دشت و چمن یا کوهسار و دره و رودخانه یا دریا و اقیانوس را می بینید. از همه ی این چیزها حرف بزنید شاید یک لحظه یا چند دقیقه اندیشه ام از تصاویر ذهنی که شما با بیان مناظر اطرافتان به وجود آورده اید لذت ببرد و گذشته را فراموش کند. نه، نه از این چیزها سخن نگویید. نمی خواهم گذشته را فراموش کنم.

۷

سیزدهم ماه مه
کسی را دوست داشته اید که مرده است. به این دلیل چشمانتان اشکبار است. آن کس را که من دوست داشتم نسبت به عشقم خیانت کرد ه. به این سبب او دیگر به من تعلق ندارد. شما هر قدر می خواهید از مرد محبوب خود سخن بگویید، ولی از من نخواهید که درباره ی معشوق خود حرف بزنم.
چهار سال است در دیر به سر می برم، ولی هنوز راهب نشده ام.
بی گمان می پرسید این حرف ها را برای چه می زنم؟ اکنون می گویم چرا این مطلب را برای شما می نویسم:
وقتی که عشق او را از دست رفته دیدم، آن قدر ناامید و آشفته شدم که جز سوی خداوند رفتن و بازمانده ی عمرم را در خدمت به کلیسا گذراندن هیچ راه چاره ای نمی توانستم پیدا کنم. از این رو خواستم مدت زمانی کارآموزی کنم تا شایسته ی این خدمت مقدس باشم و مانند یک نابینا که در اثر بی خبری به گودال می افتد در کلیسا خدمت نکنم. بلکه چون یک میهمان با علاقه به سوی میزبان مهربان و عالی قدر خویش بشتابم. یا مثل مسافری تشنه کام رو به چشمه سار و زیارتگاه سرشار از لطف و صفا رو آورم و خستگی راه طولانی و پرنشیب و فراز را از تن بزدایم و روح و قلبم را آرام و قرار بخشم. می خواستم به پیشگاهش دلی گرم و روشن تقدیم نمایم نه یک قلب شکسته و از هم پاشیده. تنی جاندار و زنده و پرهیجان داشته باشم، نه جسدی بی روح و سرد.
بنا به مراتب اشاره شده، پس از چهار سال هنوز جرئت ندارم لباس مقدس یک راهب و کشیش درست و حسابی را به تن کنم و با تمام وجود سراسر عمرخدمتگزار در کلیسا و خداجوی پرهیزکار و از همه حیث شایسته و یک مرد روحانی کامل و مفید برای تبلیغ دین باشم.
اکنون شما آنچه می توانستیداز گذشته ی من بدانید و من می توانم به شما بگویم دانستید. من در کلیسا نیستم و در جایگاه ویژه ی کارآموزان داوطلب برای خدمت در راه خداوند و کلیسا اقامت دارم.
اتاقی که در دیر تنهایی دارم روی تپه واقع شده است و دیوارهایش را گچ اندود کرده اند. تنها زینت این اتاق تصویر عزیز و ارجمند پادشاهی است که احترام زیادی برایش قائلم و یک شاهکار ، تصویری از عیسی مسیح که یادگار مادرم به شمار می رود. پنجره ی اتاقم که با گل های یاسمن و پیچک زینت یافته است رو به طلوع آفتاب خاوری و دیوار افق که بی گمان پنجره ی اتاق شما در آنجا قرار دارد، باز می شود. زیرا کبوتر ما وقت پرواز به سوی شما مستقیم در آن جهت حرکت می کند و هنگام بازگشت نیز از همان طرف پدیدار می شود. بامدادان برای من زیبایی فراوان دارد و من اغلب مجذوب مناظر آسمان و زمین در ساعات مختلف شب و روز می شوم. افق رو در روی من به وسیله ی زنجیر کوه های پیرنه با قله های پربرف و سپید و دندانه ی بنفش و تیره بسته شده است. در قسمت شرق و شمال هم تپه های به هم پیوسته و دشت ها و جویبارها و درخت های زیتون رشته زنجیر دیگری را تشکیل می دهند که به زنجیر اصلی و مهم تر می پیوندند و رودخانه ی بزرگ و پر آبی در این مناظر جلوه گری می کند که به کار کشاورزان فرانسه می آید و در آبادانی باغ ها و کشتزاران اطراف محل سکونت من تاثیر به سزایی دارد. سرزمینی که اقامتگاهم بر آن مشرف است از جنوب به شمال و کوهستان به دشت دارای شیب است و سه نوع منظره به وجود می آورد، در صبح و ظهر و شامگاه.
صبح ها خورشید از خاور طلوع می کند و بخار و مه روی تپه ها را به طور ابهام آمیزی می پوشاند و سحر کم کم در اثر پرتو طلایی خورشید رنگارنگ می شود و زیبایی جالب و متنوعی پیدا می کند. اگرچه خورشید بیش تر از دیوار افق در هوای نیلگون و پهناور آسمان بالا می آید زنجیر تپه ها و رشته کوه های پیرنه رنگ های گوناگون می پذیرند و دامنه ی آن ها از بنفش تیره به آبی روشن و قله های پر برفشان به نقره ای درخشان تبدیل می شود.
جویباران و رودخانه مانند ریسمان های سیمین در دشت و چمن جریان دارند و گاه ناپدید می شوند و زمانی پدید می آیند. پرندگان در گوشه و کنار و روی شاخسار درخت ها سرگرم نغمه سرایی هستند و عقاب، فرمانروای آسمان ها، چون شبح غول پیکری بر فراز مناظر اشاره شده بال می گسترد و با وقار به هر سو در گردش و در جستجوی صید است.
شامگاه باز مناظر تغییر می کند و صدای زنجره ها بلند می شود و کرانه ی آسمان و قله های پیرنه از سرخ روشن به ارغوانی تیره تغییر رنگ می دهد و کم کم خاموشی با نمایان شدن ستارگان همه جا را فرا می گیرد و تنها نوای شورانگیز و عاشقانه ی بلبل از دور به گوش می رسد. از من خواسته بودید آنچه از پنجره ی اتاقم می بینم شرح دهم و این کار را کردم و برای شما گفتم چه می بینم. این سه منظره را به خاطر بسپارید تا روح و قلبتان آرام و قرار پذیرد و سرگرم شود و بدانید آرامش شما در این دنیا و آن جهان در فراموش کردن گذشته است.

۸

سیزدهم مه
شما می گویید فراموشی برای من کلمه ی آرام بخشی است. گوش کنید تا بدانید در قلب و روح و دنیای درون من چه می گذرد.
همینکه تاریکی همه جا بال می گسترد، من گرفتار اندیشه ها و رویاهای دلهره انگیزی می شوم. وقتی می خوابم دیگر مرده ی محبوب من مرده نیست و زنده به نظر می رسد و من او را می بینم. او در نزدیکم با موهای سیاه و بلند و وقار یک نجیب زاده پدیدار می شود. با او حرف می زنم و دست دراز می کنم تا دستش را بگیرم و فریاد می زنم و می گویم: «پس تو زنده هستی، هنوز مرا دوست داری؟»
او جواب می دهد: «آری، دوستت دارم و زنده هستم.»
این تصویر ذهنی هر شب تا صبح و روشن شدن هوا پی درپی برایم تکرار می شود. خدای من! چقدر سعی کرده ام که این تصویر ذهنی شامگاهی مرا رنج ندهد و تنهایم بگذارد، موفق نشده ام! بارها هنگام خواب صلیب را روی سینه ام نهاده ام تا شاید آسوده بخوابم، ولی نتیجه نداشته است. روزهای من با خداوند می گذرد و شب هایم در اختیار تصویر ذهنی مرد محبوبم و شبح اوست.
من دور از او مانند زن وفادار آن قهرمان اساطیری شاعر نامدار یونان(۲) «هومر» هستم که هر روز قالی را می بافت و شامگاه آن را می شکافت تا فردا دوباره ببافد. امیدوارم شامگاه نیاید. خواب و رویا نباشد، شاید بتوانم فراموش کنم.
آیا شما می توانید برای موفقیت من از خداوند با نیایش درخواست کنید تا مرا یاری دهد. شاید بتوانم گذشته را فراموش کنم؟

۹

چهاردهم مه
آنچه بتوان از خداوند با نیایش برای شما خواست درخواست می کنم تا برای شما حاصل شود. زیرا شما به راستی دل خونین و روح آزرده ای دارید. نیایش کنیم!

۱۰

پانزدهم مه
نمی دانم از وقتی که به شما نامه می نویسم بیش تر احساس آرامش می کنم یا نه، ولی یقین می دانم این کار برایم تسلی بخش است.
یک نوع سرگرمی تسلی بخش در زندگی من به وجود آمده است. من بی خانمان و تنها و درمانده و بدون تکیه گاه عاطفی بودم. گاه روی گوری به خواب می رفتم و به رویا می پرداختم، زمانی با نومیدی اشک می ریختم و می گریستم. که ناگهان دریافتم برادری یافته ام. زیرا به نظرم می رسد شما برایم یک برادر هستید.
به نظرم می رسد کهبرادری در فرانسه داشتم و مرا ترک کرده بود و اکنون او را بازیافته ام. او را نمی بینم، ولی سخنان دلش را می شنوم. به او دسترسی ندارم، ولی صدایش را می شنوم. نمی دانید چقدر مناظری که با قلم برایم تصویر کردید سرگرم کننده و آرام بخش بود. گروهی عقیده ندارند که چشم دل و روح معجزه می کند و وجود دارد. من با اراده توانستم مناظری که شما می بینید چون آینه در قلبم و روحم مجسم کنم و ببینم و صدای بلبل شوریده را در شب با گوش دل می توانم بشنوم. عزلتگاه شما را روی تپه و بالای دیوارهای باغستان و پنجره ی اتاقتان را با پیچک های پرگل نیز می بینم و شما را در حالی که به زانو افتاده اید و به خاطر من نیایش می کنید می بینم و این دیدار با چشم دل برایم تسلی بخش است.
راستی برایم شرح دهید تا بدانم پادشاهی که تصویرش را در اتاق دارید و برای او احترام فراوان قائل هستید کدام شاه است تا من هم تصویرش را بیابم و چون برادر بازیافته ام به او احترام بگذارم و درود بفرستم.
از این گذشته می خواستم شمارا ببینم. آه! ناراحت نشوید. می دانم گذشته برای شما وجود نداردو نمی خواهید کسی را ببینید و شما را ببینند. ولی من با چشم دل و به وسیله ی تصویر ذهنی می خواستم شما را ببینم. مقصود حال و آینده است و با گذشته کار ندارم. گذشته را در پرتگاه نیستی افکنیم. بگویید چند سال دارید. چه شکلی و قیافه ای را باید در ذهن تصویر کنم. از چه وقت و چه دوران به عزلتگاه آمدید و چه وقت می خواهید جاودانه لباس روحانیان و راهب کامل شدن را بپوشید و به کلی از جامعه و زندگی در اجتماع بشری و دنیایی چشم بپوشید و در اختیار کلیسا و خدمتگزار خداوند باشید. در ضمن می خواستم بدانم چقدر با هم فاصله داریم. آیا می شود حساب آن را کرد یا نه؟
آن قدر شما خوب هستید که نمی ترسم خسته شوید از پرسش های زیادم. و آن قدر دانا و دانشمندید که نمی ترسم از شما بخواهم غیرممکن را ممکن جلوه دهید.
من به آن چه نامه ی شما در بر دارد و جوابتان برایم ارمغان می آورد می اندیشم. و فکر خواهم کرد که چه برای شما بنویسم و در نامه ام نهان سازم.
پرواز کن، ای کبوتر گرامی، برو و زود بازگرد.

۱۱

پانزدهم مه، ساعت سه بعد از ظهر
می بینید، وقتی که روح شما سرگرم شد، من می توانم چند لحظه دلتان را تسلی و آرام ببخشم. می بایست روح را مانند جسم معالجه کرد. یک بیمار را چند لحظه وادار کنید تا درد را فراموش کند. بی گمان درد و رنج چند لحظه از میان می رود یا مریض آن را حس نمی کند.
شما می خواهید از خودم و زندگی ام حرف بزنم. می خواهید ببینید در جسم، خوی، رفتار، گفتار و دیگر چیزهای مربوط به من نشانی از محبوب از دست رفته تان می توانید بیابید یا نه.
باشد، گوش کنید!
من در فونت بلو، اول مه ۱۶۰۷ زاده شدم. پس سی سال و چهارده روز از عمرم گذشته است. درشت اندام و گندم گونم. پیشانی بلندی دارم و چشمانم آبی است. از ۱۷ ژانویه ی ۱۶۳۳ گوشه نشینی اختیار کردم و عزم دارم اگر در سرنوشتم تغییری حاصل نشود، ظرف مدت پنج سال خود را با تمام وجود در اختیار خداوند گذارم و در کلیسا به خدمت مشغول شوم. پس از یک حادثه ی شوم سیاسی از دنیا و اجتماع کناره گرفتم و دوستان گرامی خود را از دست دادم. تصویر شاهی که مورد احترام من است و در اتاقم گذاشته ام، متعلق به هانری چهارم است.
و اکنون در مورد خواست شما که دوست دارید بدانید، چقدر با هم فاصله داریم: حالا چند دقیقه مانده است به سه بعد از ظهر و من تاریخ نامه را ساعت سه نهاده ام. شما می توانید وقتی نامه به دستتان رسید، ساعت را ببینید و مدت زمانی را که کبوترمان در راه بوده است حساب کنید و در نتیجه فاصله به طور تقریبی معین خواهد شد.
دو سه روز بعد جواب مرا بدهید. در این مدت با دل و روح خود خلوت کنید. پندارهای موهوم وخیالبافی ها را کنار بگذارید و از واقعیات و حقایق جدا سازید. آنگاه اندیشه و سخنان قلب خود را بر صفحه ی کاغذ تصویر کنید. خلاصه ی کاوش و جستجوی دنیای درونتان را برایم بفرستید. نتایج رویاهای خود را نیز بر آن بیفزایید. خدا نگهدار شما باشد!

۱۲

پانزدهم مه، دو ساعت پس از گرفتن نامه ی شما
گوش کنید! گوش کنید! نباید برای نامه نوشتن به شما دو یا سه روز صبر کنم، بلکه می بایست بی درنگ نامه بنویسم.
خدای من! چه اندیشه ای دل و روح و تمام وجود مرا آشفته می کند. اگر کسی را که من دوست دارم نمرده باشد، اگر شما کسی باشید که دوست می دارم و دلم او را می خواهد وروحم او را می جوید و هرشب در خوابو رویا پیش چشمم پدیدار می گردد، چه خواهد شد.
شما در اولمه ۱۶۰۷ زاده شده اید، او هم همین طور؛ شما درشت اندام هستید، او نیز همین طور؛ شما گندمگون هستید، او هم گندمگون بود؛ شما چشمان آبی دارید، او هم چشمانش آبی بود؛ شما پیشانی بلندی دارید، او نیز پیشانی بلندی داشت. به یاد بیاورید حرف هایی که در نامه ی دیگری زدید و هنوز در حافظه ام نقش شده است. شما از بالای پله های بزرگی و شکوهمندی به پایین سقوط کرده اید. شما در برابر سرهایی که با تبر ازتن جدا شده است به خود نلرزیده اید و شما در سقوط، یک امپراتوری را از دست داده اید. من نمی دانم به طور مسلم این حوادث مربوط به شما هست یا نه، ولی مربوط به او هست. خدای من! خدای من! او هم درست مانند شما بود. شما در اتاق خود تصویر پادشاهی را دارید که شایسته ی احترامش می دانید و دوستش دارید، این تصویر از هنری چهارم است. و او پسر هانری چهارم بود.
اگر شما آنتوان دوبورین(۳) نیستید که «کنت دوموره» لقب دارد و می گفتند در نبرد «کاستل نوداری»(۴) کشته شده است، پس کی هستید؟ جواب بدهید! ترا به خدا، جواب بدهید.

۱۳

شانزدهم مه، سپیده دم
اگر شما ایزابل دولوترک(۵) که می پنداشتم وفادار نمانده است نیستید، پس کی هستید؟ من «آنتوان دوبورین ـ کنت دوموره» هستم، که می پنداشتند در نبرد «کاستل نوداری» کشته شده است. ولی اکنون زنده ام نه به سبب شفقت پروردگار، بلکه به دلیل انتقام گرفتن او.
آه! اگر همه چیز آن طور که می ترسیدم بشود، شده باشد، وای بر ما دو نفر!
کبوترمان یا در تاریکی شب گم شده بود یا خیلی خسته گشته بود. شاید به همین جهت ناگزیر استراحت کرد و صبح زود از راه رسید.

۱۴

شانزدهم مه، ساعت هفت صبح
بله، بله، من ایزابل دولوترک هستم. شما مرا بی وفا پنداشته اید؟ مرا؟ چطور؟ چرا؟ در چه موقعیتی؟ زیرا من دفاع نمی کنم، بلکه متهم می کنم. می دانید کبوترمان برای رفتن و بازگشتن از اتاق من به اتاق شما دو ساعت در راه است؟ در نتیجه، سی فرسخ با هم فاصله داریم.
بگویید چطور من به عشق شما خیانت کرده ام؟ چگونه شما را فریب داده ام؟ بگویید! بگویید!
برو ای کبوتر، تو زندگی مرا همراه داری!

۱۵

شانزدهم مه، ساعت یازده
آیا چشمانم، قلبم، روحم، سراسر وجودم، با هم مرا فریب داده اند؟
آیا درست است یا نه که ایزابل دولوترک را دیدم که در پنجم ژانویه ی ۱۶۳۳ به کلیسای کاتدرال دووالانس داخل شد؟
آیا او جامه ی عروس و نامزدی در بر نداشت؟ و پشت سرش نامزد و شوهرش با لباس دامادی ویکنت امانوئل دوپونتی(۶) نبود که راه می پیمود؟ آیا این جریان حقیقت نداشت و تصور موهوم روح آشفته ای بود؟ یا خاموش باش، یا دلیل قانع کننده ابراز دار.

نظرات کاربران درباره کتاب کبوتر عشق