فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۱

کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۱
دفترچه قرمز

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۱ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۱

اول از همه، بگذار یک چیز را روراست بگویم: این دفترچه‌ی یادداشت‌های روزانه ا‌ست نه دفترچه خاطرات. می‌دانم که روی جلدش نوشته دفترچه خاطرات، اما وقتی مامان می‌خواست آن را برایم بخرد، عمداً به او گفتم دفترچه‌ای بخرد که نشود به آن گفت دفترچه خاطرات. عالی شد. فقط کافی است چند احمق دور و برم پیدا کنم که وقتی این دفترچه را دستم می‌بینند، اشتباهی فکر کنند دفترچه‌ خاطرات است. چیز دیگری را هم باید همین الان توضیح بدهم: خریدن این دفترچه نظر مامان بود نه من. اما اگر مامان فکر کرده قرار است هر لحظه و هر جا، هر احساسی دارم، بنویسم، در اشتباه است. پس از من انتظار نداشته باش بنویسم «دفترچه خاطرات عزیزم» چنین شد و «دفترچه خاطرات عزیزم» چنان شد.

ادامه...

بخشی از کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۱

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سه شنبه

امروز کلاس ورزش داشتیم، بنابراین وقتی رفتم حیاط، اول دزدکی سری به زمین بسکتبال زدم تا ببینم هنوز پنیر آن جاست یا نه. مطمئن بودم که هست.



از بهار پارسال، تکه ای پنیر روی زمین افتاده. به گمانم از ساندویچ یکی از بچه ها افتاده. بعد از چند روز، پنیر کپک زد و بوی گندی گرفت. هیچ کس در زمین بسکتبال دور و بر پنیر بازی نمی کند، با این که آن جا تنها زمینی است که حلقه اش تور دارد.
بعد یک روز، پسری به اسم دارن والش(۹) انگشتش را به پنیر زد و از آن روز به بعد، «دست پنیری» معضل بزرگی شد. اگر به پنیر دست می زدی، مثل این بود که شپش داری. باید دستت را به کس دیگری می مالیدی تا از شرش خلاص شوی.



تنها راه در امان ماندن از انگشت پنیری این است که دایم انگشتانت را جمع کنی.
اما آدم یادش نمی ماند دایم انگشتانش را جمع کند. آخرسر تصمیم گرفتم انگشتانم را به هم بچسبانم تا جمع بمانند. برای همین، در کلاس خوشنویسی پایین ترین نمره را گرفتم، اما ارزشش را داشت.
ماه آوریل پسری به اسم اب هال(۱۰) به پنیر دست زد و تا آخر سال، هیچ کس حاضر نشد به او نزدیک شود. برای همین تابستان گذشته با خانواده اش به کالیفرنیا(۱۱) رفت و ماجرای «دست پنیری» همین جا ختم شد.
امیدوارم دیگر کسی به پنیر دست نزند، چون اصلاً از این جور دردسرها خوشم نمی آید.

چهارشنبه

برایم خیلی سخت بود این واقعیت را بپذیرم که تابستان تمام شده و باید هر روز، صبح زود بیدار شوم و بروم مدرسه.
به لطف برادر بزرگم، رودریک، تعطیلات تابستان پایان خوشی نداشت.



چند روز از تعطیلات مانده بود که رودریک نصفه شب بیدارم کرد و گفت تمام تابستان تا لنگ ظهر خوابیده ام، اما شانس آوردم که اولین روز مدرسه، سروقت بیدار شدم.



شاید فکر کنی آن قدر احمق بودم که برای رفتن به مدرسه روزشماری می کردم، اما به هر حال حرفش را باور کردم، چون لباس های مدرسه اش را پوشیده و ساعتم را جلو کشیده بود تا فکر کنم صبح شده. تازه پرده های اتاقم را هم کشیده بود تا متوجه نشوم هوا هنوز تاریک است.
بعد از آن که رودریک بیدارم کرد، لباس پوشیدم و رفتم طبقه ی پایین تا برای خودم صبحانه درست کنم؛ همان کاری که روزهای مدرسه انجام می دادم.
اما حتماً خیلی سر و صدا راه انداخته بودم که بابا آمد پایین و سرم داد زد که چرا ساعت ۳ صبح صبحانه می خورم.



یک دقیقه طول کشید تا فهمیدم چه اتفاقی افتاده.
بعد به بابا گفتم که رودریک گولم زده و باید سر او داد بزند.
بابا رفت زیرزمین تا رودریک را تنبیه کند. من هم دنبالش رفتم.
نمی توانستم صبر کنم تا ببینم بابا چه بلایی می خواهد سرش بیاورد.
اما رودریک ردّ نقشه ی زیرکانه اش را خیلی خوب از بین برده بود. مطمئنم بابا فکر می کند من آن روز می خواستم او را بپیچانم و تقصیر را گردن رودریک بیندازم.



پنجشنبه

امروز در مدرسه، گروه های روخوانی مشخص شدند.
نمی گویند در گروه نابغه ها هستی یا گروه آسان ها، اما با دیدن جلد کتاب هایی که بین بچه ها پخش می کنند، خودت می فهمی در کدام گروهی.



1.bink

وقتی فهمیدم در گروه نابغه ها افتاده ام، پاک ناامید شدم، چون مفهومش این بود که باید بیش تر تلاش می کردم.
وقتی پارسال، امتحان روخوانی می دادم، تمام تلاشم را کردم تا امسال در گروه آسان ها قرار بگیرم.



1.fred

مامان از دست مدیرمان خیلی ناراحت است، برای همین شرط می بندم می آید مدرسه تا مطمئن شود دوباره مرا به گروه نابغه ها برگردانده اند.
مامان همیشه می گوید من بچه ی باهوشی هستم، اما خودم که اصلاً این طور فکر نمی کنم.
اگر فقط یک چیز از رودریک یاد گرفته باشم، این است که سعی کنم سطح انتظارات دیگران را پایین بیاورم تا با انجام دادن کارهایی که اصلاً فکرش را نمی کنند، غافلگیرشان کنم.



در واقع خوشحالم که نقشه ام برای عضویت در گروه آسان ها نگرفت.
چون دو تا از بچه های کلاس را دیدم که کتاب های «بینک می گه مو مو» را برعکس گرفته بودند و فکر نکنم شوخی می کردند.

جمعه

خوب، بالاخره اولین هفته ی مدرسه تمام شد و امروز می توانم بخوابم.
اکثر بچه ها روزهای جمعه زود بیدار می شوند تا کارتون تماشا کنند، اما من نه. تنها چیزی که روزهای آخر هفته مرا از تختم بیرون می کشد، بوی بد نفس هایم و مزه ی بد دهانم است.



متاسفانه، بابا صبح ها ساعت ۶ بیدار می شود و برایش هم فرقی ندارد چه روزی باشد و اصلاً به این موضوع توجه نمی کند که من هم مثل هر آدم دیگری، دلم می خواهد از روزهای تعطیلم لذت ببرم.



امروز کاری نداشتم، برای همین تصمیم گرفتم بروم خانه ی رالی.
رالی به اصطلاح بهترین دوستم است، البته الان کمی موضوع فرق می کند.
از روز اولِ مدرسه که رالی ناراحتم کرد، به او بی محلی می کنم.
روز اول، بعد از تمام شدن کلاس ها رفتیم تا وسایل مان را از کمد مان برداریم که رالی آمد و گفت:



حداقل یک میلیون بار به او گفتم که ما وارد راهنمایی شده ایم و باید بگویی: «میای با هم بریم بیرون» نه این که «بریم بازی کنیم». اما فرقی نمی کند که تا به حال چند بار به او تذکر داده ام، باز هم دفعه ی بعد حرف هایم را فراموش می کند.
از وقتی وارد راهنمایی شده ام، همیشه سعی می کنم مواظب رفتار و گفتارم باشم، اما قطعاً وجود دوستی مثل رالی هیچ کمکی به من نمی کند.
رالی را از چند سال پیش که همسایه مان شدند، می شناسم.
مامانش کتابی به اسم «چه طور در محیط جدید دوست پیدا کنیم» برایش خریده بود و او آمد خانه ی ما تا روش های احمقانه ی کتابش را امتحان کند.



1.Thermos

فکر کنم دلم برایش خیلی سوخت و تصمیم گرفتم او را زیر بال و پر خودم بگیرم.
دوستی با رالی خیلی جالب بود، به خصوص به این دلیل که تمام حقه هایی را که رودریک روی من امتحان می کرد، روی رالی پیاده می کردم.



نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۱