فیدیبو نماینده قانونی دانشگاه امام صادق (ع) و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طبيعيات

کتاب طبيعيات
شرح نمط اول از كتاب الاشارات و التنبيهات شيخ الرئيس ابن سينا

نسخه الکترونیک کتاب طبيعيات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۵۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب طبيعيات

نوشتار حاضر پژوهشی است در باب توضیح و شرح نمط اول از کتاب اشارات و تنبیهات، تا اجمال و دشواری‌های کتاب را برطرف کند و مطالب آن را شفّاف سازد. ابن سینا در این نمط از کتاب خود، مباحث «حکمت طبیعی» را مورد واکاوی قرار می‌دهد. علم طبیعی در منظومه‌ی علمی و فلسفی ابن سینا جایگاه بسیار مهمی دارد. چنانکه او کتاب‌هایی دیگر نیز همچون «طبیعیات شفاء» در این زمینه نگاشته است. افزون بر اینکه در فلسفه‌ی ابن سینا، میان طبیعیات و علم الهی (الهیات) پیوندی محکم وجود دارد، و این دو رابطه‌ای مستقیم با هم دارند. تا آن‌جا که فهم درست برخی از مسائل و مطالبِ «الهیات» ـ همچون بحث از حقیقت جسم ـ در گرو آشنایی دقیق با مباحث علم طبیعیات است. بدین‌سان در عصر حاضر هم بایستی مباحث طبیعیات را به‌طور جدّی مورد پژوهش قرار داد.

ادامه...

بخشی از کتاب طبيعيات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

کتاب «اشارات و تنبیهات» از مهم ترین و بحث برانگیزترین کتاب های فلسفی ابن سیناست. همچنین از کتاب هایی است که ابن سینا در دوران پایانی زندگانی خویش نگاشته است. کتاب های ابن سینا نقطه ی عطفی در تاریخ تامّل فلسفی به شمار می آیند؛ که این کتاب هم از این قاعده مستثنا نیست. اهمیت این کتاب تا بدین اندازه است که فخر رازی ـ او که از زمره ی فیلسوفان و مدافعان فلسفه محسوب نمی شود ـ در پی نوشتن شرحی مطلوب بر مطالب این کتاب بر می آید؛ هر چند که خواجه نصیرالدین طوسی، شرح او را انحراف فهم فلسفی می داند و از شرح او به خراب کردن مقصود ابن سینا یاد می کند.
حکیمان و بزرگانی دیگر نیز به تقریر شرح ها و تعلیقه های بسیاری برای روشن تر شدن فلسفه ی ابن سینا در این کتاب، دست زده اند. از این شروح
ـ به عنوان نمونه ـ می توان از محاکمات قطب رازی و تعلیقات ملاصدرا یاد کرد. از این رو، این کتاب چنان منظومه ی منظّمی از مباحث فلسفی ارائه می دهد که از دیر باز مورد توجّه بسیاری از دانش پژوهان حوزه ی فلسفه قرار گرفته است.
نوشتار حاضر پژوهشی است در باب توضیح و شرح نمط اول از کتاب اشارات و تنبیهات، تا اجمال و دشواری های کتاب را برطرف کند و مطالب آن را شفّاف سازد. ابن سینا در این نمط از کتاب خود، مباحث «حکمت طبیعی» را مورد واکاوی قرار می دهد. علم طبیعی در منظومه ی علمی و فلسفی ابن سینا جایگاه بسیار مهمی دارد. چنانکه او کتاب هایی دیگر نیز همچون «طبیعیات شفاء» در این زمینه نگاشته است. افزون بر اینکه در فلسفه ی ابن سینا، میان طبیعیات و علم الهی (الهیات) پیوندی محکم وجود دارد، و این دو رابطه ای مستقیم با هم دارند. تا آن جا که فهم درست برخی از مسائل و مطالبِ «الهیات» ـ همچون بحث از حقیقت جسم ـ در گرو آشنایی دقیق با مباحث علم طبیعیات است. بدین سان در عصر حاضر هم بایستی مباحث طبیعیات را به طور جدّی مورد پژوهش قرار داد.
شیوه ی نگارش این نوشتار بدین ترتیب است که نخست متن تصحیح شده و اعراب گذاری شده را آورده، سپس به شرح آن پرداخته ایم. شرح را با ترجمه ای مزیّن ساخته تا راه را برای فهم کتاب هموار گردانیم و بعد از آن به توضیح عبارت های ابن سینا در این کتاب می پردازیم. مایه ی اساسیِ این شرح، دروس حضرت استاد آیت الله سید حسن سعادت مصطفوی است که اینک به تقریر درآمده است. چهره ی برجسته ی این استاد فرزانه در حوزه ی فلسفه، و به طور ویژه، در فلسفه ی ابن سینا، برای هر کسی که به مطالعه و پژوهش در فلسفه می پردازد، آشناست. از این رو، چه نیکوست برای دریافت درست ترِ فلسفه ی ابن سینا به سراغ درس های شان برویم تا آنچه را که ایشان برای مان به ارمغان می آورند، نقطه ی عزیمت معرفت فلسفی خود قرار دهیم.
همچنین شفاف سازی این نکته شایسته است که بسیاری از این تفسیر و توضیح ها در پرتو و برگرفته از شرح خواجه نصیرالدین طوسی بر کتاب اشارات و تنبیهات است. از این رو، توجّه به شرح ایشان نیز بر فایده ی علمی و دست آوردهای معرفتی و فلسفی این کتاب می افزاید.
چنانکه هنوز راه برای فهم بهتر و بیشترِ مطالب فلسفیِ ابن سینا باز است، و می توان تفکّر فلسفی را در این خصوص گسترش داد. فلسفه ی
ابن سینا به گونه ای است که ما را به تفکّری جدّی و دقیق در معرفت های فلسفی رهنمون می سازد. بدین ترتیب، نباید به شرح و توضیح این کتاب و کوشش هایی که در آن به هدف رسیدن به معرفت هایی بهتر و بیشتر در فلسفه شده است، بسنده کرد. بلکه بایستی با تامّل عمیق در بیان های فلسفی او راهش را ادامه داد و در پیِ فلسفه ای پویا بود.
در فرجام، شایسته است که از آقای حامد آرضایی برای کوشش ها و پیشنهادهای شان در جهت نگارش این کتاب، تشکّر کنیم.

مقدمه

«بسم الله الرحمن الرحیم»

الحمدالله المتجلی بنور جماله علی الملک و الملکوت المحتجب بعز جلاله عن سکان اللاهوت فضلاً عن قطان الناسوت، ثم الصلاه و السلام علی المجلی الاتم سید ولد آدم و علی آله الطیبین مصابیح الهدی فی دیجور الظلم لاسیما امیرالمومنین و بقیه الله فی الامم.
اما بعد برخود لازم دانستم مقدمه ای بر حکمت نظری طبیعیات و الهیات حضرت شیخ الرئیس قدس سره تقدیم نمایم .
ابتدا ضروری می دانم حکمت را به لحاظ حقیقت و غایت آن تعریف نمایم. می گوییم بلحاظ الحقیقه؛ الحکمه العلم بحقایق الاشیاء علی ما هی علیها بقدر الطاقه البشریه و بلحاظ الغایه صیروره الانسان عالماً عقلیاً مضاهیاً للعالم الحسی.
دو نوع از حکمت نظری یعنی طبیعیات و الهیات به لحاظ معارضه وهم از انغلاق شدید و اشتباه عظیم خالی نیستند، لذا حضرت شیخ الرئیس قدس سره این قسمت از کتابش را از متفلسفه و مقلّدین محافظت نموده زیرا آن ها را از ارذل خلق شمرده و فرموده نگذارید بر مطالب این دو نوع از حکمت نظری واقف گردند .
حقیر همان گونه که مکرر گفته و نوشته ام هیچ یک از حضرات حکماء در تنظیم طبیعیات و الهیات بمانند شیخ به نحو شایسته موفق نبوده اند. این حکیم متالّه و فیلسوف عظیم الشان به گونه ای مطالب بلند این دو حکمت نظری را تقریر و تبیین می فرماید که انسان دچار حیرت و شگفتی می گردد. شکر الله مساعیه الجمیله.
این فقیر الی الله با نهایت سعی و کوشش در تقریر و تبیین مطالب
شیخ (ره) نمط اول کتاب اشارات و التنبیهات اعنی طبیعیات را به دانش پژوهان تقدیم می نمایم . اگر نقصی و خللی مشاهده نمودند بر من ببخشایند «اذ الانسان فی معرض النقص و النسیان والله المستعان و علیه التکلان اقول قولی هذا و استغفرالله و اتوب الیه».

العبد الفانی السید حسن السعاده المصطفوی عفی عنه
تهران ـ نیاوران
۱۴/ ۰۷ /۱۳۹۵



متن اصلی

الاشارات و التنبیهات
للشیخ الرئیس ابن سینا
النمط الاول (فی الحکمه الطبیعیه)

هذه اشاراتٌ الی اصولٍ، وتنبیهاتٌ علی جُمَلٍ، یستبصِر بها مَن تَیسّر له؛ ولاینتفِع بالاصرَحِ منها مَن تَعَسّر علیه؛ والتُّکلان علی التوفیقِ.
وانا اُعیدُ وصیتی واُکرِّر التماسی ان یضنَّ بما تَشتمِلُ علیه هذه الاجزاءُ کلَّ الضِّنِّ علی مَن لایوجَد فیه ما اشتَرِطُه فی آخر هذه الاشارات.

النمط الاول - فی تجوهر الاجسام
[الفصل الاول] - وهمٌ واشارهٌ
من الناس مَن یظنّ انّ کلَّ جسمٍ ذو مَفاصلَ، تَنضمُّ عندَها اجزاءٌ غیرُ اجسامٍ، تَتالّف منها الاجسامُ.
وزَعموا انّ تلک الاجزاءَ لاتَقبل الانقسامَ، لاکسراً ولا قطعاً، ولا وَهماً ولا فرضاً؛ وانّ الواقعَ منها فی وسطِ الترتیبِ یحجُب الطرفَینِ عن التماسِّ؛ ولایعلمون انّ الاوسطَ اذا کان کذلک، لَقِی کلُّ واحدٍ من الطرفَینِ منه شیئاً غیرَ ما یلقاه الآخَرُ؛ وانّه لیس ولا واحدٌ من الطرفَین یلقاه باسرِه؛ وانّه بحیث لو جَوّزَ مُجوِّزٌ فیه مُداخَلتَه الوسطَ حتی یکون مکانُهما او حیزُهما
- او ما شئتَ فسَمِّهِ - واحداً، لم یکن له بُدٌّ من ان ینفُذ فیه، فیلقی غیرَ ما لَقِیهُ؛ والقدرُ الذی لَقِیه دون اللِّقاءِ المتوَهَّمِ للمداخَلهِ؛ واللِّقاءُ المتوهَّمُ للمداخلهِ یوجب ان یکون مُلاقی الوسطِ مُلاقِیاً للطرفِ الآخرِ ملاقاهَ الوسطِ له؛ وان لایتمیزَ فی الوضعِ، اذ لا فَراغ عن لِقائه؛ فحینئذٍ لایکون ترتیبٌ ووسطٌ وطرفٌ ولا ازدیادُ حجمٍ؛ فاذا کان شیءٌ من ذلک، لم یکن ما یکون عند توهُّمِ المداخلهِ من الملاقاهِ بالاسر؛ بل بَقِی فَراغٌ وانقَسمَ ما یتلاقی.

[الفصل الثانی] - وهم واشارهٌ
ومِن الناس مَن یکاد یقول بهذا التالیفِ، لکن من اجزاءٍ غیرِ متناهیهٍ.
ولایعلم انّ کلَّ کثرهٍ - کانت متناهیهً او غیرَ متناهیهٍ - فانّ الواحدَ والمتناهی موجودانِ فیها؛ فاذا کان کلُّ متناهٍ یوخَذ منها، مولَّفاً من آحادٍ لیس له حجمٌ ازیدُ من حجمِ الواحدِ، لم یکن تالیفُها مفیداً المقدارَ بل عسی العددَ؛ وان کان لکثرهٍ متناهیهٍ منها حجمٌ فوقَ حجمِ الواحدِ، وامکنتْ الاضافاتُ بینها فی جمیعِ الجهاتِ حتی کان حجمٌ فی کلِّ جههٍ، فکان جسمٌ کان نسبهُ حجمِه الی حجمِ الذی آحادُه غیرُ متناهیهٍ، نسبهَ متناهِی القدرِ الی متناهِی القدرِ، لکن ازدیادُ الحجمِ بحسب ازدیادِ التالیفِ والنظمِ، فتکون نسبهُ الآحاد المتناهیهِ الی الآحاد الغیرِ المتناهیهِ نسبهَ متناهٍ الی متناهٍ، وهذا خلفٌ محالٌ.

[الفصل الثالث] - تنبیهٌ
الیسَ اذا اوجَبَ النظرُ انّ الجسمَ لایجوز ان یکون مولَّفاً من مَفاصلَ غیرِ متناهیهٍ، وانّه لیس یجب ان یکون لکل جسمٍ مَفاصلُ متناهیهٌ الی ما لاینفصِل، فقد اوجبَ امکانَ وجودِ جسمٍ لیس لامتدادِه مفاصِلُ، بل هو فی نفسِه، کما هو عند الحسِّ؛ لکنّه لیس ممّا لاینفصل بوجهٍ بل یجب ان یکون قابلاً للانفصالِ؛ ووقوعُ المفاصلِ:
[ ۱] امّا بفک وقطعٍ؛
و [۲ ] امّا باختلافِ عرَضَین قارَّینِ فیه، کما فی البُلقَه؛
و [ ۳] امّا بوهمٍ وفرضٍ ان امتنع الفک بسببٍ، کالفلک.

[الفصل الرابع] - تذنیبٌ
الیسَ اذا لم یکن تالیفٌ من آحادٍ لاتَقبلُ القسمهَ، وجب ان یکون احدُ وجوه هذه القسمهِ، لاسیما الوهمیهَ منها، لاتَقف الی غیر النهایهِ؛ وهذا بابٌ لاهلِ التحصیلِ فیه اطنابٌ؛ والمستبصِرُ یرشِده القدرُ الذی نورِدُه.

[الفصل الخامس] - تنبیهٌ
انّک سَتَعلم ایضا - ممّا عَلمتَه من حالِ احتمالِ المقادیرِ قسمهً بغیرِ نهایهٍ - انّ الحرکهَ علیها، وزمانَ تلک الحرکهِ، کذلک؛ وانّه لایتالَّف ایضا ممّا لاینقسِم حرکهٌ ولا زمانٌ.

[الفصل السادس] - اشارهٌ
قد علمتَ انّ للجسمِ مقداراً ثَخیناً متَّصلاً؛ وانّه قد یعرِض له انفصالٌ وانفکاک؛ وتَعلم انّ المتّصلَ بذاتِه غیرُ القابلِ للاتّصالِ والانفصالِ قبولاً یکون هو بعینه الموصوفَ بالامرین؛ فاذنْ قوّهُ هذا القبولِ غیرُ وجودِ المَقبولِ بالفعل، وغیرُ هیئتِه وصورتِه؛ وتلک القوهُ لغیرِ ما هو ذاتُ المتّصلِ بذاتِه، الذی عند الانفصالِ یعدَم ویوجَد غیرُه، وعند عودِ الاتّصالِ یعود مثلُه متجدِّداً.

[الفصل السابع] - وهمٌ وتنبیهٌ
ولعلّک تقول: انّ هذا ان لزمَ فانّما یلزمُ فیما یقبلُ الفک والتفصیلَ، ولیس کلُّ جسمٍ - فیما احسِبُ - کذلک.
فان خطرَ هذا ببالک، فاعلمْ انّ طبیعهَ الامتدادِ الجسمانی فی نفسِها واحدهٌ و ما لها - من الغِنی عن القابل او الحاجهِ الیه - متشابهٌ؛ واذا عُرِف فی بعض احوالِها حاجتُها الی ما تَقومُ فیه، عُرِف انّ طبیعتَها غیرُ مستغنیهٍ عمّا تَقومَ فیه. و لو کانت طبیعتُها طبیعهَ ما یقوم بذاتِه فحیثُ کان لها ذاتٌ کانت لها تلک الطبیعهُ، لانّها طبیعهٌ نوعیهٌ محصَّلهٌ تَختلف بالخارجاتِ عنها دون الفصولِ.

[الفصل الثامن] - وهمٌ وتنبیهٌ
او لعلّک تقول: لیس الامتدادُ الجسمانی الواحدُ بقابلٍ للانفصالِ البتّهَ؛ وانّه انّما ینفصِل الجسمُ المرکبُ من اجسامٍ بسیطهٍ لا احتمالَ فیها للانقسامِ الاّ الذی یقع بحسب الفروضِ والاوهامِ ومایشبِهُهما.
فان خَطَر هذا ببالِک، فاعلمْ انّ القسمهَ الفرضیهَ والوهمیهَ، او الواقعهَ باختلاف عرضَین قارَّین کالسوادِ والبیاضِ فی البُلْقَهِ، او مضافَین کاختلافِ مُحاذاتَین او مُوازاتَین او مُماسّتَینِ، تُحدِثُ فی المقسومِ اثنَینیهً مّا، یکون طِباعُ کلِّ واحدٍ من الاثنَین طباعَ الآخرِ وطباعَ الجملهِ وطباعَ الخارجِ الموافقِ فی النوعِ؛ وما یصحُّ بین کلِّ اثنینِ منها یصحُّ بین اثنین آخرَینِ؛ فیصحّ اذنْ بین المتباینَین من الاتّصالِ الرافعِ للاثنینیهِ الانفکاکیهِ ما یصحّ بین المتّصلَین؛ ویصحّ بین المتّصلَین من الانفکاک الرافعِ للاتّحادِ الاتّصالی ما یصحّ بین المتباینَین؛ اللّهمَّ، الّا من عائقٍ مانعٍ خارجٍ من طبیعهِ الامتداد، لازمٍ او زائلٍ؛ ولعلّ هذا العائقُ اذا کان لازماً طبیعیاً کان لا اثنینیهَ بالفعل، ولا فصلَ بین اشخاص نوعِ تلک الطبیعهِ؛ بل یکون نوعُه فی شخصِه.

[الفصل التاسع] - تنبیهٌ
و کلُّ نوعٍ یحتمل ان تکون له اشخاصٌ کثیرهٌ، فعاقَ عن ذلک عائقٌ لازمٌ طبیعی، فانّه لایوجَد للاشخاصِ المحتملهِ ان تکون لذلک النوعِ اثنینیهٌ ولاکثرهٌ تَعرِض؛ بل یکون نوعُه فی شخصِه، ای لایوجد ذلک النوعُ الاّ شخصاً واحداً؛ وکیف تُوجَد اثنینیهٌ او کثرهٌ لاشخاصِ ذلک النوعِ والعائقُ عنه لازمٌ طبیعی!.

[الفصل العاشر] - تذنیبٌ
الیس قد بان لک انّ المقدارَ من حیث هو مقدارٌ، او الصورهَ الجرمیهَ من حیث هی صورهٌ جرمیهٌ، مقارنهٌ لما تَقوم معه وتکون صورهً فیه، ویکون ذلک هیولاها وشیئاً هو فی نفسِه لا مقدارَ ولا صورهَ جرمیهَ له؟ فاعرِفْها ولاتَستبعِدْ ان لایتخصّص فی بعض الاشیاء قبولُها لقدرٍ معینٍ دون ما هو اکبرُ او اصغرُ منه.

[الفصل الحادی عشر] - اشارهٌ
یجب ان یکون مُحقَّقاً عندک انّه لایمتَدّ بُعدٌ فی ملاءٍ، او خلاءٍ - ان جاز وجودُه - الی غیر النهایهِ؛ والاّ فمِن الجائزِ ان یفرَض امتدادانِ غیرُ متناهیین من مبدا واحدٍ لایزال البُعدُ بینهما یتزاید، ومن الجائز ان تُفرَض بینهما ابعادٌ تَتزاید بقدرِ واحدٍ من الزیادات؛ ومن الجائز ان تُفرَض فیهما هذه الابعادُ الی غیر النهایهِ؛ فیکون هناک امکانُ زیاداتٍ علی اوّلِ تفاوتٍ یفرَضُ بغیر نهایهٍ؛ ولانّ کلَّ زیادهٍ توجَد فانّها مع المزیدِ علیه قد توجَد فی واحدٍ، وایهَ زیاداتٍ امکنتْ فیمکن ان یکون هناک بُعدٌ یشتمِل علی جمیع ذلک الممکنِ؛ والاّ فیکون امکانُ وقوعِ الابعادِ الی حدٍّ لیس للزائدِ علیه امکانٌ؛ فیکون انّما یمکن وجودُ المشتمل علی محدودٍ من جمله غیرِ المحدودِ الذی فی القوهِ، فیصیر البُعد بین الامتدادَینِ محدوداً فی التزایدِ عند حدٍّ لایتجاوَزُه فی العِظَم؛ وهناک ینقطع لا مُحاله الامتدادانِ ولاینفُذانِ بَعدَه؛ والاّ امکنتْ الزیادهُ علی اکثرَ ما یمکن، وهو ذلک المحدودُ من جملهِ غیرِ المحدود؛ وذلک محالٌ؛ فبُین انّه یکون هناک امکان ان یوجَد بُعدٌ بین الامتدادین الاوّلَین، فیه تلک الزیاداتُ الموجودهُ بغیر نهایهٍ؛ فیکون ما لایتناهی محصوراً بین حاصِرَین، هذا محالٌ.
وقد تَستبین استحالهُ ذلک ایضاً من وجوهٍ اخری، یستعان فیها بالحرکه، او لایستعان؛ ولکن فیما ذکرناه کفایهٌ.

[الفصل الثانی عشر] - اشارهٌ
فقد بان لک انّ الامتدادَ الجسمانی یلزمُه «التناهی»، فیلزمُه «الشکلُ»، اعنی فی الوجودِ؛ فلایخلو: امّا ان یکون هذا اللازمُ یلزمُه - و لو انفرد بنفسِه - عن نفسِه، او یلحقُه ویلزمُه - لو انفرد بنفسِه - عن سببٍ فاعلٍ موثِّرٍ فیه، او یلزمُه بسبب الحاملِ والامورِ التی تَکتنف الحاملَ:
ولو لَزمَه منفرداً بنفسِه عن نفسِه، لتَشابهت الاجسامُ فی مقادیرِ الامتداداتِ وهیئاتِ التناهی والتشکلِ، وکان الجزءُ المفروضُ من مقدارٍ مّا یلزمه ما یلزم کلیتَه.
ولو لزم ذلک بسبب فاعلٍ موثِّرٍ - وهو منفردٌ بنفسه - لکان المقدارُ الجسمانی قابلاً فی نفسِه - من غیر هیولاه - للفصل والوصلِ، وکان له فی نفسِه قوّهُ الانفعالِ؛ وقد بانت استحالهُ هذا؛ فبَقی انّه بمشارکه من الحامل.

[الفصل الثالث عشر] - وهمٌ وتنبیهٌ
او لعلّک تقول: وهذا ایضاً یلزمُک فی اشیاءَ اُخَرَ، فانّ الجزءَ المفروضَ من الفلک لیس له شکلُ الفلک؛ ثمّ تقول: انّ الشکلَ للفلک مُقتضی طِباعِه، وطبعُ الجزءِ وطبعُ الکلِّ واحد؛
فنقول لک: انّ الشکلَ حَصلَ للفلک عن طبیعهِ قوهٍ اوجبتْ لهیولاه تلک الجرمیهَ
ولم یکن ذلک لها عن نفسها، او عن جرمیتِها؛ فلمّا وجبَ لها ذلک وجبَ بایجابِ ذلک السببِ ان لایکون لِما یفرَض بعد ذلک جزءاً مّا للکلِّ - لکونِه جزءاً مفروضاً بعد حصول صورهِ الکلِّ - صورهُ الکلّ؛ فهذا له عن عارضٍ ومانعٍ وبسببِ مقارنهِ ما یقبل تلک الصورهَ ویحمِلُها ویتجزّا بها.
وامّا المقدارُ لو انفرَدَ ولم یکن هناک شیءٌ یوجِب شیئاً الاّ الطبیعهُ المقداریه، وتلک الطبیعهُ هی واحدهٌ، لم تصِرْ کلاًّ و غیرَ کلٍّ بحسب ذلک الفرضِ، لا من نفسِها، ولا من علهٍ، ولا من مقارنهِ قابلٍ؛ فلایجب ان تَستحقّ شیئا مُعیناً ممّا یختلَف فیه حتی نفسَ الکلیهِ؛ فلیس یمکن ان یقال هاهنا لَحقَها من غیرِها شیءٌ - بحسب امکانٍ وقوهٍ مّا او صُلوحِ موضوعٍ - لحوقاً سابقاً، ثمّ تَبِع ذلک ان صار ما هو کالجزء بحالهٍ مُخالفهٍ.

[الفصل الرابع عشر] - تنبیهٌ
هذا الحاملُ انّما له «الوضعُ» من قِبَل اقترانِ «الصورهِ الجسمیهِ» به؛ ولو کان له فی حدِّ ذاته وضعٌ وهو منقسِمٌ،کان فی حدِّ ذاتِه ذا حجمٍ؛ او غیرُ منقسمٍ کان فی حدِّ نفسِه مَقطعُ منتهی اشارهٍ «نقطهً» ان لم ینقسم البتَّهَ، او «خطّاً» او «سطحاً» ان انقسم فی غیر جههِ الاشارهِ.

[الفصل الخامس عشر] - تنبیهٌ
فلو فَرَضنا «هیولی» بلا صورهٍ وکانت بلا وضعٍ، ثم لَحقتْها «الصورهُ» فصارت ذاتَ وضعٍ مخصوصٍ؛ فلیس یمکن ان یقال: انّ ذلک لانّ الصورهَ لَحِقَتْها هناک، کما یمکن ان یقال: لو کانت فی صورهٍ توجب لها وضعاً هناک، او کان قد عَرضَ لها وضعٌ هناک، ثمّ لَحقتْها الصورهُ الاخری؛ وانّما لیس یمکن فیما نحن فیه، لانّها مجرَّدهٌ بحسب هذا الفرضِ.
ولیس یمکن ایضاً ان یقال: انّ «الصورهَ» عَینتْ لها وضعاً مخصوصاً من الاوضاعِ الجزئیهِ التی تکون لاجزاءِ کلّ واحدٍ مثلاً، کاجزاءِ الارضِ؛ کما یمکن ان یقال فی الوجهِ الذی ذکرناه من تخصّصِ وضعٍ جزئی بسبب لحوقِ الصورهِ - و هناک وضعٌ جزئی - لحوقاً یخصِّص اقربَ المواضعِ الطبیعیهِ من ذلک الموضِع، کالجزءِ من الهواءِ یصیر ماءً، فیکون موضعُه الطبیعی متخصّصاً بحسب موضعِه الاوّلِ، وهو اقرب مکانٍ طبیعی للمیاه ممّا کان موضعاً لهذا الصائرِ ماءً، وهو هواءٌ؛ وانّما لایمکن هذا ایضاً لانّا جَعلناها مجرّدهً.

[الفصل السادس عشر] - تذنیبٌ
فاحدسْ من هذا انّ «الهیولی» لاتَتجرّدُ عن «الصورهِ الجسمانیهِ».

[الفصل السابع عشر] - تنبیهٌ
و«الهیولی» قد لاتخلو ایضاً عن صُوَرٍ اخری، وکیف، ولابدّ من ان تکون امّا مع صورهٍ تُوجِب قبولَ الانفکاک والالتئامِ والتشکلِ بسهولهٍ او بعُسرٍ، او مع صورهٍ تُوجِب امتناعَ قبولِ تلک؛ وکل ذلک غیر مُقتَضی الجرمیهِ؛ وکذلک لابد لها من استحقاق مکانٍ خاصٍ او وضعٍ خاصٍ متعینَینِ، وکلُّ ذلک غیرُ مقتَضی الجرمیهِ العامیهِ المشترک فیها.

[الفصل الثامن عشر] اشارهٌ
و اعلمْ انّه لیس یکفی ایضا وجودُ الحاملِ حتی تَتعین صورهٌ جرمانیهٌ، والاّ لوَجب التشابُه المذکورُ؛ بل یحتاج فیما تَختلف احوالُه الی معَیناتٍ واحوالٍ متفنِّنَهٍ من خارجٍ یتحَدَّد بها ما یجب من المقدار والشکلِ؛ وهذا سرٌّ عظیمٌ تَطَّلِعُ منه علی اسرارٍ اخری.
[الفصل التاسع عشر] وهمٌ وتنبیهٌ
واعلمْ انّ «الهیولی» مفتقِرَهٌ فی ان تَقومَ بالفعل الی مقارنهِ «الصورهِ»:
[۱ ] فامّا ان تکون الصورهُ هی العلّهُ المطلقهُ الاوّلیهُ لِقوام الهیولی؛
[ ۲] او تکونَ الصورهُ آلهً او واسطهً لمُقیمٍ آخر یقیم الهیولی بها مطلقاً؛
[ ۳] او تکونَ شریکهً لمقیمٍ، باجتماعِهما جمیعاً تَقومُ الهیولی؛.
[ ۴] او تکون، لا الهیولی تَتَجرَّدُ عن الصوره، ولا الصورهُ تَتَجرَّدُ عن الهیولی؛ ولیس احدُهما اولی بان یکون مُقاماً به الآخَرُ من الآخَرِ بعکسِه؛ بل یکون سببٌ مّا خارجٌ عنهما، یقیم کلَّ واحدٍ منهما مع الآخَرِ وبالآخَرِ.
[الفصل العشرون] – اشارهٌ
امّا الصوَرُ التی تُفارِق الهیولی الی بَدَلٍ، فلیس یمکن ان یقال انّها عِللٌ مطلقهٌ للوجودِ الواحدِ المستمرِّ لِهیولیاتها، ولا آلاتٌ ومتوسطاتٌ مطلقهٌ؛ بل لابدّ فی امثالِ هذه من ان تکون علی احدِ القسمَینِ الباقیینِ؛ وهاهنا سرٌّ آخَرَ.

[الفصل الحادی والعشرون] اشارهٌ
یجب ان تَعلمَ فی الجملهِ انّ الصورهَ الجرمیهَ وما یصحبُها لیس شیءٌ منها سبباً لقوامِ الهیولی مطلقاً؛ ولو کانت سبباً لقوامها مطلقاً لَسبَقَتْها بالوجودِ؛ ولکانت الاشیاءُ التی هی عِللٌ لماهیهِ الصورهِ، ولِکونِها موجودهً محصَّلَهَ الوجودِ، سابقهً ایضا علی الهیولی بالوجودِ حتی یکونَ بعد ذلک للصورهِ وجودٌ غیرُ وجودِ الهیولی؛ ثمّ یکون عن وجودِ الصورهِ وجودُ الهیولی؛ علی انّها معلولهٌ من جنسِ ما لاتُباین ذاتُه ذاتَ العلّهِ؛ وان کان ایضاً لیس من احوالِه المعلولهِ لماهیته؛ فانّ اللوازمَ المعلولهَ قسمانِ، کلُّ قسمٍ منهما داخلٌ فی الوجودِ، لکن قد عُلِم انّ «التناهی» و«التشکلَ» من الامورِ التی لاتوجَد الصورهُ الجرمیهُ فی حدِّ نفسِها الاّ بهما او معهما؛ وقد تَبین انّ الهیولی سببٌ لذَینِک، فتصیرُ الهیولی سبباً من اسبابِ ما به او معه یتِمّ وجودُ الصورهِ السابقهِ بتتمّهِ وجودِها للهیولی، وهذا محال.
فقد اتّضح انّه لیس للصورهِ ان تکون علّهً للهیولی، او واسطهً علی الاطلاقِ.

[الفصل الثانی والعشرون] - وَهمٌ وتنبیهٌ
ولعلّک تقول: اذا کانت الهیولی محتاجاً الیها فی ان یستوی للصورهِ وجودٌ، فقد صارت الهیولی علّهً للصورهِ فی الوجود سابقهً.
فیکون الجواب انّا لم نَقضِ بکونِها محتاجاً الیها فی ان یستوی للصورهِ وجودٌ، بل قَضَینا بالاجمالِ انّها محتاجٌ الیها فی وجود شیءٍ تُوجَد الصورهُ به او مَعَه؛ ثم تَلخیصُ ما بعدَ هذا یحتاج الی الکلامِ المفصّلِ.

[الفصل الثالث والعشرون] - اشارهٌ
انت تَعلمُ انّ «الصورهَ الجوهریهَ» اذا فارقَت «المادهَ»، فان لم یعقَّب بدلٌ لم تَبقَ المادهُ موجودهً، فمُعقِّبُ البدلِ مُقیمٌ للمادهِ لا مُحالهَ بالبدلِ.
ولیس بواجبٍ ان تقول: ویقیمُ البدلَ ایضاً بالهیولی علی ان تکون الهیولی قامتْ فاقامتْ؛ لانّ الذی یقوم فیقیمُ، یتقدم بقِوامِه امّا بزمانٍ، وامّا بالذاتِ؛ وبالجملهِ، لایمکنُک ان تُدیر الاقامهَ.

[الفصل الرابع والعشرون] - اشارهٌ
لیس یمکن ان یکون شیئانِ کلُّ واحدٍ منهما یقامُ به الآخَرُ، فیکون کل واحد منهما متقدماً بالوجود علی الآخر، و علی نفسِه؛ ولایجوز ان یکون شیئان کلّ واحدٍ منهما یقام مع الآخر ضرورهً؛ لانّه ان لم یتعلّق ذاتُ احدهما بالآخر جاز ان یقوم کلُّ واحدٍ منهما وان لم یکن مع الآخر؛ وان تَعلَّقَ ذاتُ کلُّ واحدٍ منهما بالآخر فلِذاتِ کلِّ واحدٍ منهما تاثیرٌ فی ان یتمَّ وجودُ الآخر؛ وذلک ممّا قد بان بطلانُه؛ فبَقی انّه انّما یکون التعلّقُ من جانب واحد؛ فاذنْ الهیولی والصورهُ لاتکونانِ فی درجهِ التعلّقِ والمَعیهِ سواءً؛ وللصورهِ فی الکائنه الفاسده تقدم مّا، فیجب ان یطلَب کیف هو؟

[الفصل الخامس والعشرون] - اشارهٌ
انّما یمکن ان یکون ذلک علی احدِ الاقسامِ الباقیهِ: وهو ان تکون الهیولی تُوجَد عن سببٍ اصلٍ وعن مُعینٍ بتَعقیبِ الصُّوَرِ، اذا اجتَمَعا تَمَّ وجودُ الهیولی و تشخّصت بها الصورهُ، وتشخّصتْ هی ایضا بالصورهِ علی وجهٍ یحتمِل بیانَه کلامٌ غیرُ هذا المجملِ.

[الفصل السادس والعشرون] - وهمٌ وتنبیهٌ
او لعلّک تَقول: لَمّا کان کلُّ واحدٍ منهما یرتفع الآخَرُ برفعِه، فکلُّ واحدٍ منهما کالآخَرِ فی التقدم والتاخّرِ.
والذی یخلِّصک من هذا، اصلٌ تَتحقَّقُه وهو انّ العلّهَ کحرکهِ یدِک بالمفتاحِ، اذا رُفعتْ رُفِع المعلولُ کحرکهِ المفتاحِ؛ وامّا المعلولُ فلیس اذا رُفِع رُفِعَت العلهُ، فلیس رَفْعُ حرکهِ المفتاحِ هو الذی یرفَع حرکهَ یدِک وان کان معه؛ بل یکون انّما امکن رَفْعُها؛ لانّ العلهَ - وهی حرکهُ یدِک - کانت رُفِعتْ. وهما - اعنی الرفعَین - معاً بالزمانِ، ورَفعُ العلهِ متقدمٌ علی رَفعِ المعلولِ بالذاتِ، کما فی ایجابَیهِما و وجودَیهِما.

[الفصل السابع والعشرون] - تذنیبٌ
یجب ان تَتلطَّفَ من نفسِک، وتَعلمَ انّ الحالَ فیما لاتُفارِقُه صورتُه فی تقدم الصورهِ، هذه الحالُ.

[الفصل الثامن والعشرون] - تنبیهٌ
«الجسمُ» ینتهی ببسیطِه وهو قَطعُه؛ و«البسیطُ» ینتهی بخطِّه وهو قَطعُه؛ و«الخطُّ» ینتهی بنقطتِه وهی قَطعُه.
والجسمُ یلزمُه «السطحُ» لا من حیث یقوِّمُ جِسمیتَه، بل من حیث یلزمُه التناهی بعدَ کونِه جسما؛ فلا کونُه ذا سطحٍ ولا کونُه متناهیاً امرٌ یدخُل فی تصوّرِه جسماً؛ ولذلک قد یمکن لقوم ان یتصوّروا جسماً غیر متناهٍ الی ان یتَبَین لهم امتناعُ ما یتصوّرونَه.
وامّا «السطحُ»، کسطحِ الکرهِ من غیر اعتبارِ حرکهٍ او قطعٍ، فیوجَد ولا خطَّ.
وامّا «المِحوَرُ» و«القُطبانِ» و«المِنطَقهُ»، فمِمّا یفترَض عند الحرکهِ.
و«الخطُّ» کمحیطِ الدائرهِ، قد یوجَد ولا نقطهَ.
وامّا «المرکزُ»، فعند ما یتقاطع اقطارٌ، اوعند حرکهٍ مّا، او بالفرض؛ وقبل ذلک فوجودُ نقطهٍ فی الوسطِ کوجود نقطهٍ فی الثُلْثَینِ وسائرِ ما لایتناهی؛ فانّه لا وسطَ له، ولا سائرَ مَفاصلِ الاجزاءِ فی المقادیرِ الاّ بعدَ وقوعِ ما لیس بواجبٍ فیها من حرکهٍ او تجزئهٍ. واذا سمعتَ فی تحدید الدائرهِ: «و فی داخلِها نقطهٌ» فمعناه یتاتّی ان تُفرَضَ فیها نقطهٌ، کما یقولون: «الجسمُ هو المنقسِمُ فی جمیع الاقطار» ومعناه تتاتّی قسمتُه فیها.
وانت تَعلمُ من هذا انّ «الجسمَ» قبلَ السطحِ فی الوجود، و«السطحَ» قبلَ الخطِّ، و«الخطَّ» قبلَ «النقطهِ»؛ وقد حَقّقَ هذا اهلُ التحصیلِ.
وامّا الذی یقال بالعکس من هذا: انّ النقطه بحرکتِها تَفعل الخطَّ، ثمّ الخطُّ السطحَ، ثمّ السطحُ الجسمَ، فهو للتفهیمِ والتصویرِ والتخییلِ؛ الاتری انّ النقطهَ اذا فُرِضتْ مُتحرِّکهً فقد فُرِض لها ما تتحرَّک فیه، وهو مقدارٌ مّا، خطٌّ او سطحٌ؛ فکیف یتکوَّن ذلک بعد حرکتِها.

[الفصل التاسع والعشرون] - تنبیهٌ
ما اسهلَ ما یتاتّی لک تامّلُ انّ الابعادَ الجسمانیهَ متمانعهٌ عن التداخلِ، وانّه لاینفُذ جسمٌ فی جسمٍ واقفٍ له، غیرِ مُتَنَحٍّ عنه، وانّ ذلک للابعادِ، لا للهیولی، ولا لسائرِ الصُّوَرِ والاعراضِ.

[الفصل الثلاثون] - اشارهٌ
انّک تَجِدُ الاجسامَ فی اوضاعِها تارهً متلاقیهً، وتارهً متقاربهً، وتارهً متباعدهً؛ وقد تَجِدُها فی اوضاعِها تارهً بحیث یسعُ فیما بینَها لاجسامٍ مّا محدودهِ القدر، تارهً لاعظم، وتارهً لاصغر.
فبَینٌ انّ الاجسامَ الغیر المتلاقیهِ کما انّ لها اوضاعا مختلفهً، کذلک بینَها ابعادٌ مختلفهُ الاحتمالِ لتقدیرِها وتقدیرِ ما یقع فیها اختلافاً قَدْریاً؛ فان کان بینَها خلاءٌ غیرُ اجسامٍ وامکنَ ذلک، فهو ایضاً بُعدٌ مقداری لیس - علی ما یقال - لا شیءٌ محضٌ، وان کان لا جسمَ.

[الفصل الحادی والثلاثون] - تنبیهٌ
واذ قد تَبینَ انّ البُعدَ المتّصلَ لایقوم بلا مادّهٍ، وتَبینَ انّ الابعادَ الحَجمیهَ لاتَتداخَل لاجلِ بُعدیتِها، فلا وجودَ لِفَراغٍ هو بُعدٌ صِرفٌ. واذا سَلکتْ الاجسامُ فی حرکاتِها تَنَحّیٰ عنها ما بینَها، ولم یثبت لها بُعدٌ مَفطورٌ؛ فلا خلاءَ.

[الفصل الثانی والثلاثون] - اشارهٌ
ولقد یناسِب ما نحن مشغولون به الکلامُ فی المعنی الذی یسمّی «جههً» فی مثلِ قولِنا: «تَحرَّک کذا فی جههٍ کذا، دون جههٍ کذا». ومن المعلوم انّها لو لم یکن لها وجودٌ کان من المحالِ ان یکون مقصداً للمتحرِّک؛ وکیف تَقع الاشارهُ نحوَ لا شیءَ؟ فبُین انّ لل«جهه» وجوداً.

[الفصل الثالث والثلاثون] - اشارهٌ
اعلمْ انّه لمّا کانت «الجههُ» ممّا تَقع نَحوَه الحرکهُ، لم تَکن من المعقولاتِ التی لا وَضْعَ لها؛ فیجب ان تکون «الجهاتُ»، لِوضعِها، تَتناوَلُها الاشارهُ.

[الفصل الرابع والثلاثون] - اشارهٌ
لَمّا کانت «الجههُ» ذاتَ وضعٍ، فمِن البَینِ انّ وَضْعَها فی امتدادِ ماخذِ الاشارهِ و الحرکهِ؛ ولو کان وضعُها خارجاً عن ذلک لکانَتا لیسَتا الیها.
ثمّ هی امّا ان تکون مُنقسِمهً فی ذلک الامتداد، او غیر منقسمهٍ؛ فان کانت منقسمهً فاذا وَصلَ المُتحرِّک الی ما یفرَض لها اقربَ الجزئَین من المتحرک ولم یقِف، لم یخلُ امّا ان یقال انّه یتحرَّک بَعدُ الی الجههِ، او یقال یتحرَّک عن الجههِ؛ فان کان یتحرَّک بَعدُ الی الجهه، فالجهه وراءَ المنقسِمِ؛ وان کان یتحرَّک عن الجههِ فما وَصلَ الیه هو الجههُ، لا جزءُ الجههِ؛ فبُین انّ «الجههَ» حدٌّ فی ذلک الامتدادِ غیرُ منقسمٍ، فهو طرفُ الامتدادِ وجههٌ للحرکه.
فیجب الآنَ ان تَحرِصَ علی ان تَعلمَ کیف تَتحدَّدُ للامتداداتِ اطرافٌ فی الطبعِ، و ما اسباب ذلک؟ وتَتعرّفَ احوالَ الحرکاتِ الطبیعیهِ.

[الفصل الخامس والثلاثون] وهمٌ وتنبیهٌ
لعلّک تقول: لیس من شرطِ ما الیه الحرکهُ ان یوجَد، فقد یتحرَّک المستحیلُ من السوادِ الی البیاضِ ولم یوجَد بعدُ البیاضُ، فان اختلَجَ هذا فی وَهمِک، فاعلَمْ انّ الامرینِ بینَهما فرقٌ وایضاً فانّ ما تَشکّکت به غیرُ ضائرٍ فی الغرَض.
امّا الفرق فلانّ المتحرّکَ الی الجههِ لیس یجعل الجههَ ممّا یتوخّی تحصیل ذاته بالحرکه؛ بل ممّا یتوخّی بلوغَه او القربَ منه بالحرکهِ ولایجعل لها عند تمامِ الحرکه حالاً من الوجود والعدم لم تکن وقتَ الحرکه.
وامّا الآخر فلانّ الجههَ لو کانت یحصلُ بالحرکه لها وجودٌ کان وجودُها وجودَ ذی وضعٍ لیس وجودَ معقولٍ لاوضعَ له، و ذلک غرَضُنا. علی انّ الحقَّ هو الفرق و علیه بناءُ ما یتلو هذا الفنَّ من الکلامِ.

نظرات کاربران درباره کتاب طبيعيات