فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پیرمرد و دریا

کتاب پیرمرد و دریا
متن کامل دو زبانه انگلیسی - فارسی

نسخه الکترونیک کتاب پیرمرد و دریا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پیرمرد و دریا

پیرمرد و دریا، روایت مردمی است که بند بند همه وجود­شان به دریا گره خورده است و به همین روی است که دریا را در مرکز همۀ هستی خود می­بینند. دریا را دوست می­دارند، چون فرزندی که مادرش را دوست می­دارد و دریا نیز آنان را دوست می­دارد. چون مادری که فرزندش را در پناه خویش می­گیرد چون حمایتش می­کند و تغذیه­ا­ش و تامینش و پیرمرد، یکی از آن مردم پناه برده به دریا

ادامه...

بخشی از کتاب پیرمرد و دریا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیرمرد هشتاد و چهار روز بود که به تنهایی در یک قایق پارویی کوچک بر روی گلف­استریم در حرکت بود، بدون اینکه حتی یک ماهی صید کند. در چهل روز اول پسر بچه­ای او را همراهی می­کرد، اما پس از چهل روز والدینش به او گفتند حالا که پیرمرد دچار بدترین نوع بدیمنی شده، بهتر است با قایقی دیگر برود. در هفته­ی اول در آن قایق سه ماهی خیلی بزرگ صید شد. پسرک از اینکه می­دید پیرمرد هر روز با قایق خالی به ساحل برمی­گردد، بسیار غمگین می­شد و همچنان برای حمل نیزه­ی خاردار و قلاب ماهی­گیری و بادبانی که به دور دکل پیچیده بود، به سمت قایقش می­دوید و به او کمک می کرد. بادبان با گونی­های آرد وصله­دوزی شده بود و هر روز غروب همانند پرچم کشوری که دچار شکستی دائمی شده، در حالی روی شانه­های پیرمرد به ساحل حمل می­شد که دور تیرک آن پیچیده شده بود.
پیرمرد اندامی لاغر و نحیف داشت و چین و چروک عمیقی پشت گردنش نمایان بود. انعکاس نور خورشید در آب­های این دریای گرمسیری، خال­های قهوه­ای بزرگی بر گونه­هایش ایجاد کرده بود. این خال­ها از دو طرف صورتش به پایین کشیده شده بود و در دست­هایش جای زخم­های عمیقی به چشم می­خورد که ناشی از کشیدن ماهی­های سنگین با طناب­های ضخیم بود.
He was an old man who fished alone in a skiff in the Gulf Stream and he had gone eighty-four days now without taking a fish. In the first forty days a boy had been with him. But after forty days without a fish the boy's parents had told him that the old man.was now definitely and finally salao, which is the worst form of unlucky, and the boy had gone at their orders in another boat which caught three good fish the first week. It made the boy sad to see the old man come in each day with his skiff empty and he always went down to help him carry either the coiled Lines or the gaff and harpoon and the sail that was furled around the mast. The sail was patched with flour sacks and, furled, it looked like the flag of permanent defeat.
The old man was thin and gaunt with deep wrinkles in the back of his neck. The brown blotches of the benevolent skin cancer the sun brings from its reflection on the tropic sea were on his cheeks. The blotches ran well down the sides of his face and his hands had the deep-creased scars from handling heavy fish on the cords.
اما هیچ یک از این جای زخم­ها تازه نبود و قدمت آن­ها به اندازه­ی قدمت بیابان­هایی بود که زمانی ماهی­ها در آب­های جاری آن­ها شنا می­کردند.
این خال­ها از دو طرف صورتش به پایین کشیده شده بود و در دست­هایش جای زخم­های عمیقی به چشم می­خورد که ناشی از کشیدن ماهی­های سنگین با طناب­های ضخیم بود. اما هیچ یک از این جای زخم­ها تازه نبود و قدمت آن­ها به اندازه­ی قدمت بیابان­هایی بود که زمانی ماهی­ها در آب­های جاری آن­ها شنا می­کردند.
هر چیزی که به او مربوط می­شد قدیمی بود. به غیر از چشمانش که درست به رنگ آبی دریا، بشاش و شکست­ناپذیر می­نمود.
پسرک در حالی که سعی می­کرد به همراه پیرمرد قایق را به ساحل بکشد، گفت: «سانتیاگو، من می­تونم دوباره با تو بیام. مقداری پول جمع کرده­ام.»
پیرمرد به پسرک ماهی گرفتن آموخته بود و او به این مرد نحیف عشق می­ورزید.
ـ نه، تو در قایق خوش­یمنی کار می­کنی. پیش اون­ها بمون.
ـ اما یادت نرفته که هشتاد و هفت روزه بدون گرفتن ماهی از دریا برمی­گردی در حالی که ما طی سه هفته هر روز یک ماهی بزرگ گرفتیم.
ـ یادم نرفته و خیلی خوب می­دونم تو منو به دلیل تردید و دو دلی ترک نکردی.
ـ پدرم منو مجبور به ترک تو کرد و من باید اطاعت می­کردم.
ـ می­دونم. باید هم این کار رو می­کردی.
ـ اعتقادات او خیلی محکم نیست.
ـ درسته ولی مال ما محکمه. نه؟
But none of these scars were fresh. They were as old as erosions in a fishless desert.
Everything about him was old except his eyes and they were the same color as the sea and were cheerful and undefeated.
"Santiago," the boy said to him as they climbed the bank from where the skiff was hauled up. "I could go with you again. We've made some money."
The old man bad taught the boy to fish and the boy loved him.
"No," the old man said. "You're with a lucky boat. Stay with them."
"But remember how you went eighty-seven days without fish and then we caught big ones every day for three weeks."
"I remember," the old man said. "I know you did not leave me because you doubted."
"It was papa made me leave. I am a boy and I must obey him."
"I know," the old man said. "It is quite normal."
"He hasn't much faith."
"No," the old man said. "But we have. Haven't we?"
ـ بله. می­تونم به یک نوشیدنی دعوتت کنم؟ بعد وسایل رو ببریم خانه.
ـ چرا نه؟ با بقیه­ی ماهی­گیران.
آن­ها در کافه نشستند. بسیاری از ماهی­گیران، پیرمرد را مسخره می­کردند و او ناراحت نمی­شد. بعضی از ماهی­گیران قدیمی­تر از این کار جوان­ترها ناراحت می­شدند، اما چیزی به روی خود نمی­آوردند و مودبانه در مورد اتفاقات روز و هوای پایدار و خوب جاری صحبت می­کردند. ماهی­گیران موفقی هم آن روز در آن­جا حاضر بودند که نیزه ماهی­های صیدشده­ی خود را بر روی دو تخته­ی دراز گذاشته بودند و دو نفری سر تخته­ها را در دست گرفته، به ماهی خانه می­بردند و منتظر می ماندند تا کامیون های سردخانه دار آن ها را به بازار هاوانا ببرند.
کسانی هم که کوسه ماهی صید کرده بودند، صیدشان را به کارخانه­ی کوسه در طرف دیگر خلیج برده بودند تا پس از وزن شدن، جگرشان جدا شود و گوشت ماهی­ها را برای نمک­سود شدن به تکه­های باریک تقسیم کنند.
وقتی باد از طرف شرق می­وزید، بوی خاصی از جانب کارخانه­ی نهنگ سراسر بندرگاه را فرا می­گرفت؛ اما امروز باد از طرف شمال می­وزید و اکنون از وزش افتاده بود و هوای آفتابی و مطبوعی را در تراس ایجاد کرده بود.
پسر گفت: «سانتیاگو!»
ـ بله؟ (پیرمرد در حالی جواب داد که لیوانش را با دست نگه داشته بود و به سال­های بسیار دور گذشته می­اندیشید.)
ـ می­تونم برای فردای تو ماهی­های ساردین بگیرم؟
ـ نه. برو بیس­بال بازی کن. من هنوز می­تونم پارو بزنم و روجریو تور رو بندازه.
"Yes," the boy said. "Can I offer you a beer on the Terrace and then we'll take the stuff home."
'Why not?" the old man said. "Between fishermen."
They sat on the Terrace and many of the fishermen made fun of the old man and he was not angry. Others, of the older fishermen, looked at him and were sad. But they did not show it and they spoke politely about the current and the depths they had drifted their lines at and the steady good weather and of what they had seen. The successful fishermen of that day were already in and had butchered their marlin out and carried them laid full length across two planks, with two men staggering at the end of each plank, to the fish house where they waited for the ice truck to carry them to the market in Havana.
Those who had caught sharks had taken them to the shark factory on the other side of the cove where they were hoisted on a block and tackle, their livers removed, their fins cut off and their hides skinned out and their flesh cut into strips for salting.
When the wind was in the east a smell came across the harbour from the shark factory; but today there was only the faint edge of the odour because the wind had backed into the north and then dropped off and it was pleasant and sunny on the Terrace.
"Santiago," the boy said.
"Yes," the old man said. He was holding his glass and thinking of many years ago.
"Can I go out to get sardines for you for tomorrow?"
"No. Go and play baseball. I can still row and Rogelio will throw the net."
ـ دوست دارم این کار رو انجام بدم. اگه نتونم با تو به ماهی­گیری بیام، دوست دارم به هر صورتی کمکت کنم.
ـ تو برای من نوشیدنی گرفتی. الان یک مرد درست و حسابی هستی.
ـ اولین روزی که من رو برای قایقت استخدام کردی چند سالم بود؟
ـ پنج سال! و تقریباً داشتی از دست می­رفتی، وقتی یک ماهی سبز تیره رو صید کردم و اون داشت قایق رو به چند تیکه خرد می­کرد. یادت میاد؟
ـ یادمه دمش در آب چلپ چلوپ می­کرد و محکم این ور و اونور می­خورد، صدای گرز و چماق تو رو هم می­شنیدم. یادم میاد که تو من رو انداختی ته قایق که پر از طناب­های خیس بود. احساس کردم تمام قایق در حال ارتعاشه و صدای چماق زدنت رو به ماهی بیچاره می­شنیدم که مثل صدای قطع کردن درخت بود. بوی خون همه­ی اطراف رو گرفته بود.
ـ واقعاً این­ها رو یادت میاد یا من برات تعریف کرده ام؟
ـ من همه چیز رو از اولین روزی که با هم بودیم، یادم میاد.
پیرمرد با چشمانی عاشقانه و آفتاب سوخته به او می­نگریست.
ـ اگه پسر من بودی با خودم می­بردمت و همه­ی خطرها رو به جان می­خریدم، اما تو خودت پدر و مادر داری و در ضمن در یک قایق خوش­یمن کار می­کنی.
ـ می­تونم برات ساردین بیارم. تازه می­دونم که از کجا می­تونم چهار طعمه هم پیدا کنم.
ـ طعمه­های امروزم تمام نشده. اونا رو توی صندوق، لابه لای نمک نگه داشته ام.
ـ بگذار چهار تا تازه بگیرم.
ـ یک دونه. (امید و اطمینان او هرگز از بین نرفته بود. اما اکنون با افزایش نسیم تازه می­شد و جان می­گرفت.)
"I would like to go. If I cannot fish with you. I would like to serve in some way."
"You bought me a beer," the old man said. ''You are already a man."
"How old was I when you first took me in a boat?"
"Five and you nearly were killed when I brought the fish in too green and he nearly tore the boat to pieces. Can you remember?"
"I can remember the tail slapping and banging and the thwart breaking and the noise of the clubbing. I can remember you throwing me into the bow where the wet coiled lines were and feeling the whole boat shiver and the noise of you clubbing him like chopping a tree down and the sweet blood smell all over me."
"Can you really remember that or did I just tell it to you?"
"I remember everything from when we first went together."
The old man looked at him with his sun-burned, confident loving eyes.
"If you were my boy I'd take you out and gamble," he said. "But you are your father's and your mother's and you are in a lucky boat."
"May I get the sardines? I know where I can get four baits too."
"I have mine left from today. I put them in salt in the box."
"Let me get four fresh ones."
"One," the old man said. His hope and his confidence had never gone. But now they were freshening as when the breeze rises.
ـ دو تا.
ـ باشه دو تا. او­ن­ها رو که ندزدیدی؟
ـ طعمه می­دزدم، اما این­ها رو خریدم.
ـ ممنونم.
ـ به نظر می­رسه که فردا روز خوبی در پیش داشته باشیم.
پسرک پرسید: «تو می­خواهی کدوم طرف بری؟»
ـ خیلی دور. می­خواهم قبل از روشن شدن هوا بزنم به دریا و تا قبل از این که وزش باد تغییر کنه، برگشته باشم.
ـ پس من هم سعی می­کنم قایقمون رو به همان سمت بکشونم تا اگه تو یک ماهی بزرگ صید کردی بتونیم به تو کمک کنیم.
ـ به نظر نمیاد که ناخدای قایقتون دوست داشته باشه به مسافت خیلی دور بره.
ـ نه، ولی من چیزی رو می­بینم که اون نمی­تونه ببینه، مثل پرنده­ای که در دوردست به دنبال یک دلفین پرواز می­کنه یا چیزهایی مانند اون که در هوا می­چرخه.
ـ یعنی چشم­هایش این­قدر بد می­بینه؟
ـ او تقریباً کوره!
پیرمرد گفت: «عجیبه! اون که هرگز به شکار لاک­پشت نرفته. لاک­پشت­ها قاتل چشم هستند.»
ـ اما تو سال­ها در سواحل موسکیتو مشغول شکار لاک­پشت بودی و چشم­هایت هنوز سالمند.
ـ من یک پیرمرد عجیب هستم!
ـ اما آیا اون­قدر قوی هستی که بتونی یک ماهی واقعاً بزرگ بگیری؟
"Two," the boy said.
"Two," the old man agreed. "You didn't steal them?" "I would," the boy said. "But I bought these."
"Thank you," the old man said. He was too simple to wonder when he had attained humility. But he knew he had attained it and he knew it was not disgraceful and it carried no loss of true pride.
"Tomorrow is going to be a good day with this current," he said.
'Where are you going?" the boy asked.
"Far out to come in when the wind shifts. I want to be out before it is light."
"I'll try to get him to work far out," the boy said. "Then if you hook something truly big we can come to your aid."
"He does not like to work too far out."
''No," the boy said. "But I will see something that he cannot see such as a bird working and get him to come out after dolphin."
"Are his eyes that bad?"
"He is almost blind."
"It is strange," the old man said. "He never went turtle-ing. That is what kills the eyes."
"But you went turtleming for years off the Mosquito Coast and your eyes are good."
"I am a strange old man"
''But are you strong enough now for a truly big fish?"
ـ فکر می­کنم بله. برای این کار حقه­های زیادی وجود داره.
ـ بیا وسایل را به کلبه ببریم تا من بتونم به دنبال ساردین­ها برم.
آن­ها وسایل را از قایق برداشتند. پیرمرد دکل را بر روی دوش خود حمل کرد و پسرک هم قایق چوبی را به ساحل کشید و طناب ضخیم به هم تابیده، نیزه، قلاب و میله­اش را با خود برد. جعبه­ی طعمه­ها در قسمت سرپوشیده­ی عقب قایق در کنار چماقی قرار داشت، که برای رام کردن ماهی­های بزرگ هنگام کشاندن آن­ها در کنار قایق تا ساحل به کار می­رفت. هیچ کس از پیرمرد چیزی نمی­دزدید، اما بهتر بود بادبان و طناب­های ضخیم را به خانه می­بردند، زیرا رطوبت دریا برای آن­ها خوب نبود و با وجودی که مطمئن بودند مردم محلی از او چیزی نمی­دزدند، فکر می­کردند نیزه و قلاب وسایل وسوسه­انگیزی هستند.
آن­ها به طرف کلبه­ی پیرمرد حرکت کردند. در باز بود، یکی یکی وارد آن شدند. پیرمرد دکل و بادبان را به دیوار تکیه داد و پسر نیز جعبه و وسایل دیگر را کنار آن­ها قرار داد. بلندی دکل تقریباً به اندازه ارتفاع کلبه بود.
کلبه از تنه­ی درخت نخلی به نام گوانا ساخته شده بود و یک تخت­خواب، یک میز و یک صندلی در کلبه به چشم می­خورد و بر روی زمینِ کثیف مکانی برای پخت و پز با زغال چوب در نظر گرفته شده بود. بر روی دیوارهای قهوه­ای رنگ تصویری رنگی از حضرت مسیح و تصویر دیگری از مریم مقدس دیده می­شد که آن­ها یادگاری از همسرش بودند. زمانی عکسی از همسرش روی دیوار بود، اما چون با دیدن آن دلتنگ می­شد، آن را از روی دیوار برداشته و در قفسه­ی گوشه­ی کلبه، زیر لباس­های تمیز قرار داده بود.
"I think so. And there are many tricks."
"Let us take the stuff borne," the boy said. "So I can get the cast net and go after the sardines."
They picked up the gear from the boat. The old man carried the mast on his shoulder and the boy carried the wooden boat with the coiled, hard-braided brown lines, the gaff and the harpoon with its shaft. The box with the baits was under the stern of the skiff along with the club that was used to subdue the big fish when they were brought alongside. No one would steal from the old man but it was better to take the sail and the heavy lines home as the dew was bad for them and, though he was quite sure no local people would steal from him, the old man thought that a gaff and a harpoon were needless temptations to leave in a boat.
They walked up the road together to the old man's shack and went in through its open door. The old man leaned the mast with its wrapped sail against the wall and the boy put the box and the other gear beside it. The mast was nearly as long as the one room of the shack. The shack was made of the tough budshields of the royal palm which are called guano and in it there was a bed, a table, one chair, and a place on the dirt floor to cook with charcoal. On the brown walls of the flattened, overlapping leaves of the sturdy fibered guano there was a picture in color of the Sacred Heart of Jesus and another of the Virgin of Cobre. These were relics of his wife. Once there had been a tinted photograph of his wife on the wall but he had taken it down because it made him too lonely to see it and it was on the shelf in the corner under his clean shirt.
پسر گفت: «برای خوردن چی داری؟»
ـ یک کاسه برنج زرد با ماهی. تو هم یک کم می­خوری؟
ـ نه. من خانه شام می­خورم. می­خواهی برات آتیش روشن کنم؟
ـ نه بعداً روشن می­کنم، یا سرد می خورمش.
ـ می­خوای تور ماهی گیری رو جمع کنم؟
ـ البته.
در واقع هیچ توری وجود نداشت. پسر به خوبی به یاد می­آورد که تور را فروخته بودند. اما آن­ها این مکالمه را هر روز اجرا می کردند.
کاسه­ی برنج و ماهی هم وجود نداشت و پسر این را هم می­دانست.
پیرمرد گفت: «هشتاد و پنج شماره­ی شانس منه. دوست داری ببینی من با اون هزار پوند می­برم؟»
ـ تور رو جمع می­کنم و میرم برای ساردین­ها. بیرون زیر آفتاب می نشینی تا من برگردم؟
ـ باشه روزنامه­ی دیروز رو هم دارم. بخش مربوط به بیس­بال رو می خونم.
پسر نمی­دانست آیا روزنامه­ی دیروز هم یک خیال بود یا نه؟ اما پیرمرد آن را از زیر تخت بیرون آورد و توضیح داد: «پریکو این­ها رو در بودگا به من داد.»
ـ می­رم ساردین بگیرم. اون­ها رو توی یخ می­گذارم تا صبح با هم تقسیم­شان کنیم. وقتی برگشتم می­تونی در مورد بیس­بال برام تعریف کنی.
ـ آمریکایی­ها نمی­تونن ببازن.
ـ اما من از سرخپوستان کلولند می­ترسم.
"What do you have to eat?" the boy asked.
"A pot of yellow rice with fish. Do you want some?"
"No. I will eat at home. Do you want me to make the fire?"
''No. I will make it later on. Or I may eat the rice cold."
"May I take the cast net?"
"Of course."
There was no cast net and the boy remembered when they had sold it. But they went through this fiction every day. There was no pot of yellow rice and fish and the boy knew this too.
"Eighty-five is a lucky number," the old man said. "How would you like to see me bring one in that dressed out over a thousand pounds?"
"I'll get the cast net and go for sardines. Will you sit in the sun in the doorway?"
"Yes. I have yesterday's paper and I will read the baseball."
The boy did not know whether yesterday's paper was a fiction too. But the old man brought it out from under the bed.
"Perico gave it to me at the bodega," he explained.
"I'll be back when I have the sardines. I'll keep yours and mine together on ice and we can share them in the morning. when I come back you can tell me about the baseball."
"The Yankees cannot lose."
"But I fear the Indians of Cleveland."
ـ به آمریکایی­ها ایمان داشته باش، پسر. به دیماجیوی بزرگ فکر کن.
ـ من هم از ببـرهای دیترویت می­ترسم و هم از سرخپوستان کلولند.
ـ مواظب باش وگرنه حتی از سرخپوستان سینسیناتی و وایت سیکس شیکاگو هم می­ترسی.
ـ تو روزنامه رو بخون تا وقتی که من برمی­گردم همه چیز رو برام تعریف کنی.
ـ فکر می­کنی باید بلیت بخت آزمایی شماره­ی ۸۵ رو بخریم؟ فردا هشتاد و پنجمین روزه.
ـ می­تونیم این کار رو انجام بدیم. اما در مورد عدد ۸۷ چه نظری داری؟ یک رکورد بزرگ.
ـ این اتفاق نمی­تونه دو بار رخ بده. فکر می­کنی می­تونی شماره­ی ۸۵ رو پیدا کنی؟
ـ می­تونم یکی سفارش بدم.
ـ یک برگ، دو دلار و نیمه که می­تونیم از یکی قرض کنیم.
ـ کار آسونیه، من همیشه می­تونم دو دلار و نیم قرض کنم.
ـ منم فکر می­کنم می­تونم این کار رو بکنم، اما سعی می­کنم قرض نکنم. آدم ها اول قرض می­کنند بعد گدایی.
ـ خودتو گرم کن پیرمرد، یادت باشه که در ماه سپتامبریم.
ـ این زمانیه که ماهی­های بزرگ می آن. در ماه می هر کسی می­تونه ماهی گیری کنه.
ـ دیگه میرم برای ساردین­ها.
"Have faith in the Yankees my son. Think of the great Dimaggio."
"I fear both the Tigers of Detroit and the Indians of Cleveland."
"Be careful or you will fear even the Reds of Cincinnati and the white Six of Chicago."
"You study it and tell me when I come back."
"Do you think we should buy a terminal of the lottery with an eighty-five? Tomorrow is the eighty-fifth day."
"We can do that," the boy said. "But what about the eighty-seven of your great record?"
"It could not happen. twice. Do you think you can find an eighty-five?"
"I can order one. "
"One sheet. That's two dollars and a half. who can we borrow that from?"
"That's easy. I can always borrow two dollars and a half."
"I think perhaps I can too. But I try not to borrow. First you borrow. Then you beg."
"Keep warm old man," the boy said. "Remember we are in September."
"The month when the great fish come," the old man said. "Anyone can be a fisherman in May."
"I go now for the sardines," the boy said.
وقتی پسرک برگشت پیرمرد روی صندلی خوابش برده بود و خورشید در حال غروب بود. پسرک پتوی ارتشی قدیمی را از روی تخت برداشت و روی شانه­های پیرمرد انداخت. شانه­های عجیبی داشت، اگرچه پیر، اما هنوز قدرتمند بودند و گردنش هنوز بسیار قوی بود. در حالت خواب که به جلو خم شده بود، چین و چروک­هایش چندان خود را نشان نمی دادند. پیراهن او چندین بار وصله شده و مانند بادبان قایقش که در مقابل نور خورشید رنگ و رو رفته شده بود، رنگ اصلی خود را از دست داده بود. او آن­قدر پیر به نظر می­رسید که با چشمان بسته انگار روح در بدن نداشت و اثری از حیات در او دیده نمی­شد.
روزنامه روی زانوهایش قرار داشت. وزن بازوانش آن را از نسیم عصر حفظ می­کرد. او پابرهنه بود.
پسرک در حالی که دستش را روی زانوی پیرمرد قرار می­داد، گفت: «بیدار شو، پیرمرد.»
پیرمرد چشمانش را باز کرد و برای لحظه­ای احساس کرد که از راه دوری برگشته است. سپس لبخندی زد و گفت: "چی گرفتی؟»
ـ شام، می­خواهیم شام بخوریم.
ـ خیلی گرسنه نیستم.
ـ بیا بخور. تو نمی­تونی بدون غذا خوردن ماهی بگیری.
پیرمرد در حالی که بلند می­شد روزنامه را تا زد و شروع کرد به جمع کردن پتو.
ـ پتو را دورت بپیچ. تا وقتی من زنده­ام نمی­گذارم بدون غذا خوردن ماهی بگیری.
ـ پس سال­های طولانی عمر خواهی کرد. چی باید بخوریم؟
ـ لوبیای سیاه و برنج، موز سرخ شده و مقداری تاس کباب.
When the boy came back the old man was asleep in the chair and the sun was down. The boy took the old army blanket off the bed and spread it over the back of the chair and over the old man's shoulders. They were strange shoulders, still powerful although very old, and the neck was still strong too and the creases did not show so much when the old man was asleep and his head fallen forward. His shirt bad been patched so many times that it was like the sail and the patches were faded to many different shades by the sun. The old man's head was very old though and with his eyes closed there was no life in his face. The newspaper lay across his knees and the weight of his arm held it there in the evening breeze. He was barefooted.
The boy left him there and when he came back the old man was still asleep.
"Wake up old man", the boy said and put his hand on one of the old man's knees.
The old man opened his eyes and for a moment he was coming back from a long way away. Then he smiled. 'What have you got?" he asked.
"Supper," said the boy. "We're going to have supper."
"I'm not very hungry."
"Come on and eat. You can't fish and not eat."
"I have", the old man said getting up and taking the newspaper and folding it. Then he started to fold the blanket.
"Keep the blanket around you," the boy said. ''You'll not fish without eating while I'm alive."
"Then live a long time and take care of yourself," the old man said. "What are we eating?"
"Black beans and rice, fried bananas, and some stew."
پسر، غذاها را در ظرف فلزی زیبایی که از کافه آورده بود، ریخت. دو سرویس کارد و چنگال و قاشق در بسته­ای مجزا به همراه دستمال سفره ای که به دور هر سرویس پیچیده شده بود، دیده می­شد.
ـ کی این­ها رو به تو داده؟
ـ مارتین، صاحب کافه.
ـ باید ازش تشکر کنم.
ـ من تشکر کردم. نیازی نیست تو این کارو بکنی.
ـ یک تیکه از شکم ماهی بزرگی رو که شکار می­کنم به اون می­دهم. آیا او این کار رو بیش­تر از یک بار برای ما انجام داده؟
ـ این­طور فکر می­کنم.
ـ پس باید چیزی بیش­تر از یک تیکه گوشت به او بدیم. خیلی هوای ما رو داره.
ـ دو تا بطری نوشابه هم فرستاده.
ـ من نوشابه­ی قوطی­ای خیلی دوست دارم.
ـ می­دونم. اما این­ها شیشه­ایه و باید شیشه­هاشو برگردونم.
ـ این لطف تو رو می­رسونه. می­تونیم شروع کنیم؟
پسر با مهربانی گفت: «من می­خواستم این رو بپرسم. تا حاضر نشی در ظرف­های غذا را باز نمی­کنم.»
ـ من الان حاضرم. فقط می­خواستم دست­هام رو بشورم.
پسر با خود فکر کرد کجا اونا رو بشوره؟ منبع آب روستا دو خیابان پایین­تر از جاده قرار داره. من باید آب براش می­آوردم و صابون و حوله. چرا این­قدر احمقم؟ باید یک پیراهن و ژاکت دیگر و کفش و پتوی گرم­تری برای زمستانش تهیه کنم.
The boy had brought them in a two-decker metal container from the Terrace. The two sets of knives and forks and spoons were in his pocket with a paper napkin wrapped around each set.
"Who gave this to you?"
"Martin. the owner."
"I must thank him."
"I thanked him already," the boy said. "You don't need to thank him."
"I'll give him the belly meat of a big fish," the old man said. "Has he done this for us more than once?"
"I think so."
"I must give him something more than the belly meat then. He is very thoughtful for us."
"He sent two beers."
"I like the beer in cans best."
"I know. But this is in bottles, Hatuey beer, and I take back the bottles."
"That's very kind of you," the old man said. "Should we eat?"
"I've been asking you to," the boy told him gently. "I have not wished to open the container until you were ready."
"I'm ready now," the old man said. "I only needed time to wash."
Where did you wash? the boy thought. The village water supply was two streets down the road. I must have water here for him, the boy thought, and soap and a good towel. Why am I so thoughtless? I must get him another shirt and a jacket for the winter and some sort of shoes and another blanket.
پیرمرد گفت: «تاس کبابت عالیه.»
ـ در مورد بیس­بال برام بگو.
پیرمرد با خوشحالی گفت: «در لیگ آمریکا همان­طور که قبلاً بهت گفتم، آمریکایی­ها برنده­اند.»
ـ آن ها امروز می­بازند.
ـ چرند نگو. دیماجیوی بزرگ نمی­گذاره این اتفاق بیفته. اون دوباره مثل قبل شده. اون­ها آدم های دیگه­ای هم توی تیمشون دارن.
ـ معلومه. اما اون با همه فرق داره! در لیگ دیگه، بین بروکلین و فیلادلفیا، من بروکلین رو انتخاب می­کنم و در این صورت طرفدار دیک سیسلر هستم.
ـ تا حالا هیچ­کس مثل اونا نبوده. اون بلندترین توپی رو زده که من به عمرم دیدم.
ـ یادت میاد وقتی که اون عادت داشت به کافه بیاد؟
ـ من می­خواستم به او ماهی­گیری یاد بدم، اما خجالت کشیدم بهش بگم. از تو خواستم بهش بگی و تو هم از من کم­روتر بودی.
ـ می­دونم اشتباه بزرگی کردم. اون باید با ما می­آمد و بعد از آن برای همیشه با ما دوست می­شد.
ـ دوست داشتم به دیماجیوی بزرگ ماهی­گیری یاد می­دادم. میگن پدرش ماهی­گیر بوده. شاید او به اندازه­ ما فقیر بوده و ما رو درک می کرد.
ـ پدر سیسلر بزرگ هرگز فقیر نبوده و وقتی هم­سن من بود در لیگ­های بزرگ بازی می­کرد.
ـ من وقتی سن تو رو داشتم پشت دکل یک کشتی بادبانی مربع شکل بودم که به آفریقا می­رفت و عصرها شیرها رو کنار سواحل می دیدم.
"Your stew is excellent," the old man said.
"Tell me about the baseball," the boy asked him.
"In the American League it is the Yankees as I said," the old man said happily."
"They lost today," the boy told him.
"That means nothing. The great Dimaggio is himself again."
"They have other men on the team."
"Naturally, But he makes the difference. In the other league, between Brooklyn and Philadelphia I must take Brooklyn. But then I think of Dick Sisler and those great drives In the old park."
"There was nothing ever like them. He hits the longest ball I have ever seen."
"Do you remember when he used to come to the Terrace?"
"I wanted to take him fishing but I was too timid to ask him. Then I asked you to ask him and you were too timid."
"I know. It was a great mistake. He might have gone with us. Then we would have that for all of our lives."
"I would like to take the great DiMaggio fishing," the old man said. "They say his father was a fisherman. Maybe he was as poor as we are and would understand."
"The great Sisler's father was never poor and he, the father, was playing in the Big Leagues when he was my age."
"When I was your age I was before the mast on a square rigged ship that ran to.Africa and I have seen lions on the beaches in the evening."
ـ می­دونم قبلاً بهم گفتی.
ـ می­خواهی در مورد آفریقا صحبت کنیم یا بیس­بال؟
ـ فکر می­کنم بیس­بال بهتره. در مورد جان جی. مک گراو بزرگ برایم بگو. (پسر به جای جوتا به اشتباه جی را به کار برد.)
ـ اون معمولاً در زمان پیری زیاد به کافه می­آمد. اما وقتی مشروب می­خورد لحن تند و خشنی پیدا می­کرد. اون به اندازه­ی بیس­بال به اسب علاقه داشت. حداقل لیست اسب­ها رو همیشه در جیبش داشت و غالباً پای تلفن اسم اسب­ها رو به زبان می­آورد.
پسر گفت: «او مدیر بزرگی بود. پدرم فکر می کنه او بزرگ­ترین مدیر دنیاست.»
پیرمرد گفت:»به این دلیل که اون اغلب به این­جا سر می­زد؛ اگه دروکر هر سال به این­جا می­آمد، پدرت فکر می­کرد اون بزرگ­ترین مدیر جهانه.»
ـ واقعاًً کی بزرگ­ترین مدیره، لوکو یا گونزالس؟
ـ من فکر می­کنم هر دو به یک اندازه در مدیریت قوی هستند.
ـ و بهترین ماهی­گیر تویی.
ـ نه، من ماهی­گیرای بهتری رو می­شناسم.
ـ اوه، ماهی­گیران خوب و بزرگ زیادند، اما تو یه چیز دیگه ای هستی.
ـ متشکرم، تو منو خوشحال می­کنی. امیدوارم هیچ ماهی بزرگی پیدا نشه که ثابت کنه ما اشتباه می­کنیم.
ـ اگه هنوز همان­قدر که می­گی قدرتمند باشی، چنین ماهی­ای وجود نداره.
ـ شاید اون­قدر که فکر می­کنم قدرتمند نباشم، اما کلک­های زیادی بلدم.
"I know. You told me."
"Should we talk about Africa or about baseball?"
"Baseball I think," the boy said. "Tell me about the great John J. McGraw." He said Jota for J.
"He used to come to the Terrace sometimes too in the older days. But he was rough and harsh-spoken and difficult when he was drinking. His mind was on horses as well as baseball. At least he carried lists of horses at all times in his pocket and frequently spoke the names of horses on the telephone."
"He was a great manager," the boy said. "My father thinks he was the greatest."
"Because he came here the most times," the old man said. "If Durocher had continued to come here each year your father would think him the greatest managcr."
"Who is the greatest manager, really, Luque or Mike Gonzalez?"
"I think they are equal."
"And the best fisherman is you."
''No. I know others better."
"Que va," the boy said. "There are many good fishermen and some great ones. But there is only you."
"Thank you. You make me happy. I hope no fish will come along so great that he will prove us wrong."
"There is no such fish if you are still strong as you say."
"I may not be as strong as I think," the old man said. "But I know many tricks and I have resolution."
ـ الان دیگه باید بری بخوابی تا صبح سر حال باشی. من ظرف­ها رو به کافه برمی گردونم.
ـ پس شب بخیر. صبح بیدارت می­کنم.
ـ تو برای من مثل ساعت شماطه دار می مونی.
پیرمرد گفت: «گذر عمر ساعت شماطه دار منه. چرا پیرمردها این­قدر زود از خواب بیدار می­شن؟ دلیلش این نیست که دوست دارند روزشان طولانی­تر بشه؟»
ـ نمی­دونم چیزی که می­دونم اینه که پسرهای جوون دیر می­خوابند و خواب عمیقی دارند.
ـ اون روزها رو خوب به خاطر دارم. به موقع بیدارت می­کنم.
ـ دوست ندارم اون منو از خواب بیدار کنه. این­طوری احساس حقارت می­کنم.
ـ می­دونم.
ـ خوب بخوابی پیرمرد.
پسر بیرون رفت. آن­ها غذای خود را در تاریکی و بدون هیچ نوری روی میز خورده بودند. پیرمرد شلوارش را در آورد و در تاریکی به تخت­خوابش رفت. او شلوارش را لوله کرده، روزنامه­ای بین آن قرار داد و به جای بالش زیر سرش گذاشت. پتو را دور خودش پیچید و روی تختی که زیرش روزنامه­های قدیمی قرار داده بود تا فنرهای تخت را بپوشاند، دراز کشید.
در مدت زمان کوتاهی به خواب رفت و خواب آفریقا را دید؛ وقتی که فقط یک پسر بچه بود؛ سواحل طولانی طلائی و سفید، آن­قدر سفید که چشم را آزار می­داد و دماغه­های بلند کوه­های قهوه­ای و قله­های آن­ها را.
"You ought to go to bed now so that you will be fresh in the morning. I will take the things back to the Terrace."
"Good night then. I will wake you in the morning."
"You're my alarm clock," the boy said.
"Age is my alarm clock," the old man said. "Why do old men wake so early? Is it to have one longer day?"
"I don't know," the boy said. "All I know is that young boys sleep late and hard."
"I can remember it," the old man said. "I'll waken you in time."
"I do not like for him to waken me. It is as though I were inferior."
"I know."
"Sleep well old man."
The boy went out. They had eaten with no light on the table and the old man took off his trousers and went to bed in the dark. He rolled his trousers up to make a pillow, putting the newspaper inside them. He rolled himself in the blanket and slept on the other old newspapers that covered the springs of the bed.
He was asleep in a short time and he dreamed of Africa when he was a boy and the long golden beaches and the white beaches, so white they hurt your eyes, and the high capes and the great brown mountains.
او اکنون هر شب در آن ساحل زندگی می­کرد و در رویای خود صدای موج دریا را می­شنید و قایق بومی­های آفریقا را در حال پارو زدن روی آب می­دید. وقتی به خواب می­رفت، بوی قیر و الیاف قیراندود شده عرشه را استشمام می کرد و صبح­ها بوی آفریقا را از نسیم دریا حس می­کرد.
معمولاً با وزش نسیم از خواب بیدار می­شد، لباس می­پوشید و برای بیدار کردن پسر می­رفت. اما امشب، بوی نسیم ساحل خیلی زود به مشامش رسید. همین­طور که خواب بود می­دانست برای بلند شدن خیلی زود است. دوباره سعی کرد قله­های سفید جزایری را که سر از دریا بیرون زده بودند، در خواب ببیند و بندرگاه­های متفاوتی در جزایر قناری را مجسم کند.
او دیگر خواب توفان، زن­ها، وقایع بزرگ، ماهی­های بزرگ، دعواهای خیابانی بر سر قدرت و همسرش را نمی­دید. او اکنون خواب مکان­های مختلف و شیرها را در ساحل می­دید. آن­ها هنگام غروب همانند بچه گربه­ها با هم بازی می­کردند و همدیگر را دوست داشتند، به همان اندازه که او پسرک را دوست می­داشت. او هرگز خواب پسرک را نمی­دید. صبح زود به راحتی از خواب بیدار شد، از لای در باز کلبه، به ماه خیره شد. از جای خود برخاست، شلوارش را از زیر سرش برداشت، آن را باز کرد و پوشید.
بیرون از کلبه ادرار کرد و سپس در جاده به راه افتاد تا پسر را بیدار کند.
او از سرمای صبح­گاهی به خود می­لرزید. اما می­دانست خیلی زود با پارو زدن قایق گرم می­شود.
He lived along that coast now every night and in his dreams he heard the surf roar and saw the native boats come riding through it. He smelled the tar and oakum of the deck as he slept and he smelled the smell of Africa that the land breeze brought at morning.
Usually when he smelled the land breeze he woke up and dressed to go and wake the boy. But tonight the smell of the land breeze came very early and he knew it was too early in his dream and went on dreaming to see the white peaks of the Islands rising from the sea and then he dreamed of the different harbours and roadsteads of the Canary Islands.
He no longer dreamed of storms, nor of women, nor of great occurrences, nor of great fish, nor fights, nor contests of strength, nor of his wife. He only dreamed of places now and of the lions on the beach. They played like young cats in the dusk and he loved them as he loved the boy. He never dreamed about the boy. He simply woke, looked out the open door at the moon and unrolled his trousers and put them on.
He urinated outside the shack and then went up the road to wake the boy.
He was shivering with the morning cold. But he knew he would shiver himself warm and that soon he would be rowing.
درِ خانه یی که پسر در آن خوابیده بود، قفل نبود و او در را باز کرد و به آرامی با پای برهنه وارد شد. پسرک روی یک تخت سفری در اولین اتاق خانه خوابیده بود. پیرمرد می­توانست او را با استفاده از نور ماه به راحتی ببیند. پسر را به آرامی بیدار کرد و با اشاره­ی سر از او خواست تا همراهش برود. پسرک شلوارش را که روی صندلی انداخته بود برداشت، روی تخت نشست و آن را پوشید.
پیرمرد بیرون رفت و پسر نیز دنبالش به راه افتاد. او خواب آلود بود، پیرمرد بازویش را دور شانه­ پسرک حلقه زد و در راه رفتن به او کمک کرد.
پیرمرد گفت: «متاسفم.»
و پسرک جواب داد: «چه حرفیه؟ این کاریه که یک مرد باید انجام بده.»
آن­ها به آرامی در تاریکی به سمت کلبه­ی پیرمرد حرکت کردند. وقتی به کلبه رسیدند پسر طناب­ها را در سبد قرار داد و قلاب و نیزه را برداشت. پیرمرد نیز دکل و بادبانی را که به دور آن پیچیده شده بود، به روی شانه­ی خود حمل کرد.
پسر پرسید: «قهوه می­خوری؟»
ـ وسایل رو می­گذاریم تو قایق و می­آییم می­خوریم.
آن­ها شیر و قهوه­ی خود را در کافه­ای که صبح­های زود برای ماهی­گیران سرویس صبحانه ارائه می­داد، خوردند.
پسر که کم­کم خواب از سرش می­پرید، گفت: «پیرمرد، دیشب چه­طور خوابیدی؟» او حالا بیدار شده بود، گرچه هنوز دلش می­خواست در تخت­خوابش باشد.
پیرمرد گفت: «خیلی خوب. مانولین امروز از خودم مطمئنم.»
The door of the house where the boy lived was unlocked and he opened it and walked in quietly with his bare feet. The boy was asleep on a cot in the first room and the old man could see him clearly with the light that came in from the dying moon. He took hold of one foot gently and held it until the boy woke and turned and looked at him. The old man nodded and the boy took bis trousers from the chair by the bed and, sitting on the bed, pulled them on.
The old man went out the door and the boy came after him. He was sleepy and the old man put his arm across his shoulders and said, "I am sorry."
"Que Va," the boy said. "It is what a man must do."
They walked down the road to the old man's shack and all along the road, in the dark, barefoot men were moving, carrying the masts of their boats.
When they reached the old man's shack the boy took the rolls of line in the basket and the harpoon and gaff and the old man carried the mast with the furled sail on his shoulder.
"Do you want coffee?" the boy asked.
"We'll put the gear in the boat and then get some."
"They had coffee from condensed milk cans at an early morning place that served fishermen.
"How did you sleep old man?" the boy asked. He was waking up now although it was still hard for him to leave his sleep.
"Very well, Manolin," the old man said. "I feel confident today."
ـ من هم همین­طور. حالا باید ساردین ها و همچنین طعمه­های تازه رو بگیرم. پیدرو وسایل ما رو خودش می­بره. او هرگز از کسی نخواسته چیزی براش حمل کنه.
ـ ما فرق می­کنیم. من از پنج سالگی به تو اجازه دادم چیزها رو حمل کنی.
ـ من الان برمی­گردم. یک قهوه­ی دیگه بخور. ما این­جا اعتبار داریم.
او با پای برهنه از روی صخره­های مرجانی به سمت یخچالی رفت که طمعه­ها را در آن­جا نگه داشته بود. پیرمرد قهوه­اش را به آرامی نوشید. این تنها چیزی بود که در طی روز می­خورد. مدت­ها بود که خوردن برای او خسته­کننده شده بود و هرگز ناهاری با خود به دریا نمی­برد. فقط یک بطری آب داشت که تمام خوراک او را در طی روز تشکیل می­داد.
پسرک با ساردین­ها و دو طعمه که در روزنامه پیچیده شده بود برگشت. آن­ها همراه هم به سمت قایق رفتند، در حالی که شن­ریزه­ها را در زیر پای خود احساس می­کردند. قایق را به سمت دریا هل دادند.
ـ موفق باشی پیرمرد.
پیرمرد گفت: «ممنون. تو هم همین­طور.»
او طناب پاروها را به دور میخ آن بر روی دیواره­ی قایق محکم کرد. به جلو خم شد تا همه­ی توان خود را برای به حرکت در آوردن قایق به پارو انتقال دهد. در تاریکی شروع به دور کردن قایق از لنگرگاه کرد. قایق­های دیگر هم از دیگر نقاط ساحل در حال حرکت به سمت دریا بودند؛ با وجودی که در تاریکی ناشی از فرو رفتن ماه در پشت تپه­ها چیزی قابل مشاهده نبود، پیرمرد می­توانست صدای پاروی آن­ها را بشنود.
"So do I," the boy said. "Now I must get your sardines and mine and your fresh baits. He brings our gear himself. He never wants anyone to carry anything."
"We're different." the old man said. "I let you carry things when you were five years old."
"I know it," the boy said. "I'll be right back. Have another coffee. We have credit here.
"He walked off, bare-footed on the coral rocks, to the ice house where the baits were stored.
The old man drank his coffee slowly. It was all he would have all day and he knew that he should take it. For a long time now eating had bored him and he never carried a lunch. He had a bottle of water in the bow of the skiff and that was all he needed for the day.
The boy was back now with the sardines and the two baits wrapped in a newspaper and they went down the trail to the skiff, feeling the pebbled sand under their feet, and lifted the skiff and slid her into the water.
"Good luck old man."
"Good luck," the old man said.
He fitted the rope lashings of the oars onto the thole pins and, leaning forward against the thrust of the blades in the water, he began to row out of the harbour in the dark. There were other boats from the other beaches going out to sea and the old man heard the dip and push of their oars even though he could not see them now the moon was below the hills.
گاهی کسی در روی قایقی شروع به صحبت می­کرد، اما اکثر قایق­ها ساکت بودند و تنها صدای پارو زدن آن­ها به گوش می­رسید. آن­ها پس از گذشتن از دهانه­ی بندرگاه از یک­دیگر دورتر شدند و هر یک به سمتی از اقیانوس رفتند که امیدوار بودند بتوانند ماهی صید کنند. پیرمرد می­دانست باید به جای بسیار دوری برود. او بوی ساحل را پشت سر گذاشت و به سمت نسیم صبح­گاهی اقیانوس حرکت کرد.
او خط حرکت نورانی پاروها را در اقیانوس دنبال می­کرد، در حالی­که به سمتی از اقیانوس پارو می­زد که ماهی­گیران آن را چاه بزرگ می­نامیدند چون ناگهان عمقش به ۷۰۰ پا می­رسید و همه نوع ماهی در آن یافت می­شد. ماهی­گیران علت وجود انواع ماهی­ها را در این نقطه­ی عمیق، حرکت چرخشی جریان آب در مقابل سراشیبی­های کف اقیانوس می­دانستند. در آن­جا میگوها و طعمه ماهی­ها تجمع داشتند که در تاریکی شب به سطح آب می­آمدند و گونه­های عجیب ماهی­ها آن­ها را می­خوردند.
پیرمرد در تاریکی می­توانست نزدیک شدن صبح را حس کند. در حالی که پارو می­زد صدای لرزش حاصل از تماس ماهی­های پرنده با آب و صدای خش­خش به هم خوردن بال­های آن­ها را می­شنید. او این ماهی­های پرنده را خیلی دوست داشت، زیرا رفقای اصلی او در اقیانوس بودند. خیلی دلش برای این ماهی­های پرنده می­سوخت. خصوصاً ماهی­های کوچک­تر؛ او فکر می­کرد آن­ها پرواز می­کنند تا چیزی بیابند ولی هرگز موفق نمی­شوند و فکر می­کرد پرندگان زندگی سخت­تری نسبت به ما انسان­ها دارند، به غیر از پرندگان راهزن و آن­هایی که قوی­هیکل هستند.
Sometimes someone would speak in a boat. But most of the boats were silent except for the dip of the oars. They spread apart after they were out of the mouth of the harbour and each one headed for the part of the ocean where he hoped to find fish. The old man knew he was going far out and he left the smell of the land behind and rowed out into the clean.early morning smell of the ocean.
He saw the phosphorescence of the Gulf weed in the water as he rowed over the part of the ocean that the fishermen called the great well because there was a sudden deep of seven hundred fathoms where all sorts of fish congregated because of the swirl the current made against the steep walls of the floor of the ocean. Here there were concentrations of shrimp and bait fish and sometimes schools of squid in the deepest holes and these rose close to the surface at night where all the wandering fish fed on them.
In the dark the old man could feel the morning coming and as he rowed he heard the trembling sound as flying fish left the water and the hissing that their stiff set wings made as they soared away in the darkness. He was very fond of flying fish as they were his principal friends on the ocean. He was sorry for the birds, especially the small delicate dark terns that were always flying and looking and almost never finding, and he thought, the birds have a harder life than we do except for the robber birds and the heavy strong ones.
او از خود می­پرسید چرا این پرنده­ها این­قدر ظریف و لطیف آفریده شده­اند وقتی دریا این­قدر بی­رحم است. دریا زیبا و مهربان است، ولی می­تواند این­گونه بی­رحم هم باشد که ماهی پرنده ای را در حال پرواز غافلگیر کرده، طعمه­ی شکارچیان سازد و فقط از این پرنده­ها صدای ضعیفی باقی می­ماند که برای دریا د­لچسب است.
او همیشه دریا را همچون لامار تصور می­کرد که مردم در زبان اسپانیایی وقتی آن را دوست دارند، این­گونه می­نامند. گاهی کسانی که دریا را دوست دارند چیزهای بدی در مورد آن می­گویند اما همیشه از آن به گونه­یی صحبت می­کنند که گویی یک زن است. برخی از ماهی­گیران جوان­تر که برای پیدا کردن راه خود در دریا از گویچه­ی شناور استفاده می­کردند و قایق­ موتوری داشتند برای آن کلمه­ی المار را استفاده می کردند.
اگرچه غالباً قایق­های خود را با پول فروش جگر کوسه­های دریایی خریداری کرده بودند. اما پیرمرد همواره آن را با ضمیر مونث و مانند چیزی که به آدم لطف بزرگی می­کند بیان می­کرد و اگر او یا وحشی یا شرور می­شد به این دلیل است که نمی­توانست به آن­ها کمک کند. او فکر می­کرد ماه روی آب دریا همان­گونه که روی زن­ها اثر می­گذارد، تاثیر می­کند.
او به آرامی و پیوسته پارو می­زد و هیچ فشاری به خود نمی­آورد چرا که سطح اقیانوس بسیار آرام بود. گه­گاه تنها موج­هایی در جریان آب مشاهده می­شد. جریان آب یک سوم نیروی حرکت به جلو را تشکیل می داد. وقتی هوا به تدریج روشن شد پیرمرد فهمید که خیلی بیش­تر از آن­چه امیدوار بود تا این ساعت پیش رفته باشد، از ساحل دور شده است.
Why did they make birds so delicate and fine as those sea swallows when the ocean can be so cruel?
She is kind and very beautiful. But she can be so cruel and it comes so suddenly and such birds that fly, dipping and hunting, with their small sad voices are made too delicately for the sea.
He always thought of the sea as la mar which is what people call her in Spanish when they love her. Sometimes those who love her say bad things of her but they are always said as though she were a woman. Some of the younger fishermen, those who used buoys as floats for their lines and had motorboats, bought when the shark livers had brought much money, spoke of her as el mar which is masculine.
They spoke of her as a contestant or a place or even an enemy. But the old man always thought of her as feminine and as something that gave or withheld great favours, and if she did wild or wicked things it was because she could not help them. The moon affects her as it does a woman, he thought.
He was rowing steadily and it was no effort for him since he kept well within his speed and the surface of the ocean was flat except for the occasional swirls of the current, He was letting the current do a third of the work and as it started to be light he saw he was already further out than he had hoped to be at this hour.
او پیش خود فکر می­کرد من یک هفته در قسمت چاه عمیق اقیانوس کار کردم و چیزی صید نکردم. امروز به جایی می­رم که ماهی­های بونیتو و الباکور جمع می شوند تا شاید یک ماهی بزرگ بین اون­ها باشه.
قبل از این­که هوا کاملاً روشن شود او طعمه­هایش را در آورد و قایق را به امواج سپرد. یکی از طعمه­ها تا عمق ۴۰ پایی پایین رفت و دیگری ۷۵ پا زیر آب رفت و سومی و چهارمی به عمق آب­های آبی در ۱۰۰ و ۱۲۵ پایی فرو رفتند.
هر طعمه به قلابی آویزان شده بود و همه­ی قسمت­های قلاب، بخش خمیده­ی آن و نوکش، به ساردین تازه آغشته شده بود. هیچ قسمتی از قلاب نبود که یک ماهی بزرگ، بوی خوب و مزه­ی مطبوعی از آن حس نکند.
پسرک دو ماهی تن کوچک و تازه به او داده بود که به درازترین رشته طناب­هایش آویزان کرده بود و به طرف دیگر طناب­ها، قرقره و جک­های مستعمل متصل بود که هنوز خوب کار می­کردند. ساردین­های بسیار خوبی به قلاب آویزان کرده بود تا کاملاً ماهی­ها را جذب کند.
هر طناب به کلفتی یک مداد، دور یک میله حلقه شده بود به طوری که با هر ضربه­ طعمه تکان می­خورد. طول طناب­ها می­توانست در صورت لزوم تا ۳۰۰ پا افزایش یابد.
اکنون پیرمرد به محل طعمه­هایی که در اطراف قایق قرار داده بود، با دقت نگاه می­کرد و به آرامی پارو می­زد. طناب­ها را بالا و پایین کرد تا در عمق مناسب قرار گیرند.
I worked the deep wells for a week and did nothing, he thought. Today I'll work out where the schools of bonito and albacore are and maybe there will be a big one with them.
Before it was really light he had his baits out and was drifting with the current. One bait was down forty fathoms. The second was at seventy-five and the third and fourth were down in the blue water at one hundred and one hundred and twenty-five fathoms. Each bait hung head down with the shank of the hook inside the bait fish, tied and sewed solid and all the projecting part of the hook, the curve and the point, was covered with fresh sardines. Each sardine was hooked through both eyes so that they made a half-garland on the projecting steel. There was no part of the hook that a great fish could feel which was not sweet smelling and good tasting.
The boy had given him two fresh small tunas, or albacores, which hung on the two deepest lines like plummets and, on the others, he had a big blue runner and a yellow jack that had been used before; but they were in good condition still and had the excellent sardines to give them scent and attractiveness.
Each line, as thick around as a big pencil, was looped onto a green-sapped stick so that any pull or touch on the bait would make the stick dip and each line had two forty-fathom coils which could be made fast to the other spare coils so that, if it were necessary, a fish could take out over three hundred fathoms of line.
Now the man watched the dip of the three sticks over the side of the skiff and rowed gently to keep the lines straight up and down and at their proper depths.
هوا دیگر کاملاً روشن شده بود و هر لحظه خورشید بیش­تر بالا می­آمد.
با بالا آمدن تدریجی خورشید در آسمان، پیرمرد می­توانست قایق­های دیگر را در دوردست و در جهت ساحل ببیند که در اطراف پراکنده بودند. سپس خورشید درخشنده­تر و تابش نور آن در آب و انعکاس آن در چشمان پیرمرد دردآورتر می­شد و او بدون نگاه کردن به انعکاس نور همچنان پارو می­زد. به آب خیره شد و رشته طناب­هایی را که مستقیم به سمت تاریکی اعماق اقیانوس پایین رفته بودند، تماشا کرد. پیرمرد از هر ماهی­گیر دیگری آن­ها را صاف­تر نگه می­داشت به طوری که در هر سطحی از تاریکی در عمق آب، طعمه درست همان جایی قرار داشت که باید می­بود. در هر عمقی از آب طمعه­ی لذیذی برای ماهی­ها مهیا بود. طعمه­های دیگر با جریان آب شناور بودند و گاهی در جایی که پیرمرد فکر می­کرد در عمق ۱۰۰ پایی قرار دارند، در ۶۰ پایی بودند.
با خود گفت من اونا رو با دقت قرار داده­ام. فقط می­تونم بدشانس باشم که ماهی به طمعه­هایم بر نخوره. اما چه کسی میدونه؟ شاید امروز... هر روز، روز جدیدیه. بهتره روز شانس باشه و من ترجیح می­دم دقیق باشم تا وقتی شانس به سراغم آمد کاملاً آماده باشم.
اکنون خورشید به اندازه­ی دو ساعت دیگر بالا آمده بود و وقتی پیرمرد به مشرق چشم می­دوخت دیگر چشمانش آزار نمی­دید. حالا تنها سه قایق دیده می­شد که بسیار نزدیک ساحل به نظر می­رسیدند.
It was quite light and any moment now the sun would rise.
The sun rose thinly from the sea and the old man could see the other boats, low on the water and well in toward the shore, spread out across the current. Then· the sun was brighter and the glare came on the water and then, as it rose clear, the flat sea sent it back at his eyes so that it hurt sharply and he rowed without looking into it.
He looked down into the water and watched the lines that went straight down into the dark of the water. He kept them straighter than anyone did, so that at each level in the darkness of the stream there would be a bait waiting exactly where he wished it to be for any fish that swam there. Others let them drift with the current and sometimes they were at sixty fathoms when the fishermen thought they were at a hundred.
But, he thought, I keep them with precision. Only I have no luck any more. But who knows? Maybe today. Every day is a new day. It is better to be lucky. But I would rather be exact. Then when luck comes you are ready.
The sun was two hours higher now and it did not hurt his eyes so much to look into the east, There were only three boats in sight now and they showed very low and far inshore.
با خود فکر کرد در تمام زندگی­ام خورشید صبح­گاهی چشمانم رو آزرده، اما اونا هنوز سالم­اند. هنگام عصر می­تونم مستقیم به اون نگاه کنم بدون این­که بعد از تماشایش چشمم سیاهی بره. قدرت اشعه خورشید، عصرها هم زیاده، اما صبح­ها دردآوره.
درست در همین موقع یک پرنده­ی دریایی را دید که بال­های سیاه درازش را در آسمان باز کرده بود و دور سرش چرخ می­زد. پرنده به سرعت با کج کردن بدنش به سمت اقیانوس فرود آمد و دوباره به سمت آسمان برگشت.
پیرمرد بلند گفت: «حتماً یک شکاری گرفته. اون فقط برای نگاه کردن پایین نیامده.»
او به آرامی به سمت محلی که پرنده فرود آمده بود، پارو زد. این کار را بدون هیچ عجله­ای انجام داد. در همان حال طناب­های متصل به قلاب­ها را بالا و پایین می­برد.
پرنده پس از اوج گرفتن در آسمان دوباره در حالی که بال­هایش را بی­حرکت نگه داشته بود به سمت دریا پایین آمد و ناگهان در آب شیرجه زد. ماهی­های پرنده از آب بیرون جهیدند و ناامیدانه در سطح آب به حرکت درآمدند.
پیرمرد بلند گفت: «دلفین، دلفین بزرگ.»
او از حرکت دادن پاروها دست کشید و طناب کوچکی را از زیر سایبان ته قایق درآورد. طناب دارای یک حلقه­ی مفتولی و قلاب متوسط بود. یکی از ساردین­ها را به عنوان طعمه به آن وصل کرد و داخل آب انداخت. سپس طناب دیگری در آورد و طعمه­ای به قلاب آن وصل کرد، داخل آب انداخت و منتظر ماند.
All my life the early sun has hurt my eyes, he thought. Yet they are still good. In the evening I can look straight into it without getting the blackness. It has more force in the evening too. But in the morning it is painful.
Just then he saw a man-of-war bird with his long black wings circling in the sky ahead of him.
He made a quick drop, slanting down on bis back-swept wings, and then circled again.
"He's got something," the old man said aloud. "He's not just looking."
He rowed slowly and steadily toward where the bird was circling. He did not hurry and he kept his lines straight up and down. But he crowded the current a little so that he was still fishing correctly though faster than he would have fished if he was not tiying to use the bird.
The bird went higher in the air and circled again, his wings motionless. Then he dove suddenly and the old man saw Oying fish spurt out of the water and sail desperately over the surface.
"Dolphin," the old man said aloud. "Big dolphin."
He shipped his oars and brought a small line from under the bow. It had a wire leader and a medium-sized hook and he baited it with one of the sardines. He let it go over the side and then made it fast to a ring bolt in the stern. Then he baited another line and left it coiled in the shade of the bow. He went back to rowing and to watching the long-winged black bird who was working, now, low over the water.
او همان­طور که ماهی­های پرنده را با چشم دنبال می­کرد، مراقب مسیر پرنده­ی وحشی هم بود که دوباره پس از اوج گرفتن بدن خود را کج کرده و در حال شیرجه زدن در آب بود.
پیرمرد توانست برآمدگی ناچیزی را در سطح آب مشاهده کند، این برآمدگی ناشی از روی آب آمدن دلفین بزرگی بود که ماهی­های پرنده در حال فرار را تعقیب می­کرد. دلفین از زیر ماهی­ها آب را می­شکافت و به سرعت به جلو حرکت می­کرد. پیرمرد با خود گفت این رشته­ی بزرگی از دلفین­هاست. دلفین­ها زیاد هستند و ماهی­های پرنده شانس چندانی برای فرار ندارند. پرنده­ی دریایی هم هیچ شانسی نداره. ماهی­های پرنده، بزرگ­تر و سریع­تر از اون هستند که اون بتونه اون­ها رو بخوره.
او که شاهد از هم پاشیده شدن اجتماع­ ماهی­های پرنده و حرکات بی­هدف پرنده­ی دریایی بود، فکر کرد ماهی­ها به سرعت در حال دور شدن از من هستند. شاید ماهی­ بزرگ من هم بین اونا باشه. ماهی بزرگ من باید یک جایی در همین اطراف باشه.
ابرها اکنون مانند کوه­های سر به فلک کشیده بودند و ساحل تنها خط سبزی با تپه­های آبی و خاکستری در پشت آن­ها به نظر می­رسید. آب اقیانوس دیگر آبی تیره می­نمود، چنان تیره که تقریباً به ارغوانی می­زد. پیرمرد همان­طور که به داخل آب­های تیره چشم دوخته بود، پلانکتون­ها و نور عجیبی را می دید که خورشید ایجاد کرده بود. او به طناب­هایی که در آب انداخته بود، نگاه کرد تا ببیند درست در مکان مقرر قرار دارند یا نه؟ از دیدن این همه پلانکتون بسیار خوشحال شد زیرا حضور آن­ها نوید وجود ماهی را می­داد. نور عجیبی که خورشید در آب ایجاد کرده بود و همین­طور شکل ابرها بر فراز زمین نشان می­داد
As he watched the bird dipped again slanting his wings for the dive and then swinging them wildly and ineffectually as he followed the flying fish.
The old man could see the slight bulge in the water that the big dolphin raised as they followed the escaping fish. The dolphin were cutting through the water below the flight of the fish and would be in the water, driving at speed, when the fish dropped. It is a big school of dolphin, he thought. They are widespread and the flying fish have little chance. The bird has no chance. The flying fish are too big for him and they go too fast.
He watched the flying fish burst out again and again and the ineffectual movements of the bird. That school has gotten away from me, he thought. They are moving out too fast and too far. But perhaps I will pick up a stray and perhaps my big fish is around them. My big fish must be somewhere.
The clouds over the land now rose like mountains and the coast was only a long green line with the gray blue hills behind it. The water was a dark blue now, so dark that it was almost purple. As he looked down into it he saw the red sifting of the plankton in the dark water and the strange light the sun made now. He watched his lines to see them go straight down out of sight into the water and he was happy to see so much plankton because it meant fish. The strange light the sun made in the water, now that the sun was higher, meant good weather and so did the
که هوا خوب است. اما پرنده­ی وحشی اکنون دیگر تقریباً خارج از دید پیرمرد قرار گرفته بود و چیزی روی سطح آب مشاهده نمی­شد، به جز چند تکه علف هرز زرد رنگ در پشت قایق. پیرمرد قایق را به سمتی چرخاند و سپس به طور مستقیم به مسیر خود ادامه داد، در حالی که رشته­های طناب به دنبال قایق کشیده می­شدند.
پیرمرد گفت: «آگوآ مالای لعنتی.»
همان­طور که به آرامی پارو می­زد به زیر آب دریا نگاه کرد، ماهی نحیفی را دید که مانند رشته­ای در حال شنا کردن در بین آن­ها بود و زیر سایه­ی مارماهی­های در حال شنا حباب­هایی ایجاد می­کرد. آن­ها نسبت به سم او مصون بودند، اما انسان از این مصونیت برخوردار نبود و اگر یکی از آن­ها به قلاب پیرمرد گرفتار می­شد، وقتی پیرمرد در حال درگیری با یک ماهی باشد زخم­ها و تاول­هایی در بازوانش ایجاد می­شود که گویی ناشی از زهر گیاه پاپیتال یا بلوط است. با این تفاوت که زهر آگوآ مالا بسیار سریع­تر و با شدت ضربه­ای بیش­تر، مانند شلاق عمل می­کند.
حباب­های رنگین کمانی بسیار زیبا بودند. اما آن ها مصنوعی­ترین چیزهای دریا به حساب می­آمدند و پیرمرد عاشق این بود که لاک­پشت­های بزرگ دریا را در حال خوردن آن­ها ببیند. وقتی لاک­پشت­ها آن­ها را می­دیدند، از روبه­رو به آن­ها نزدیک می­شدند و سپس به چشم­های شان صدمه می­زدند و بعد تمام بدن­شان را می­خوردند. پیرمرد دوست داشت ببیند لاک­پشت­ها آن­ها را می­خورند و دوست داشت بعد از یک توفان در ساحل روی آن­ها راه رفته و صدای ترکیدن شان را زیر پایش بشنود.
shape of the clouds over the land. But the bird was almost out of sight now and nothing showed on the surface of the water but some patches of yellow, sun-bleached Sargasso weed and the purple, formalized, iridescent, gelatinous bladder of a Portuguese man-of-war floating close beside the boat. It turned on its side and then righted itself. It floated cheerfully as a bubble with its long deadly purple filaments trailing a yard behind it in the water.
"Agua mala," the man said. "You whore."
From where he swung lightly against his oars he looked down into the water and saw the tiny fish that were coloured like the trailing filaments and swam between them and under the small shade the bubble made as it drifted. They were immune to its poison. But men were not and when some of the filaments would catch on a line and rest there slimy and purple while the old man was working a fish, he would have welts and sores on his arms and hands of the sort that poison ivy or poison oak can give. But these poisonings from the agua mala came quickly and struck like a whiplash.
The iridescent bubbles were beautiful. But they were the falsest thing in the sea and the old man loved to see the big sea turtles eating them. The turtles saw them, approached them from the front, then shut their eyes so they were completely carapaced and ate them filaments and all. The old man loved to see the turtles eat them and he loved to walk on them on the beach after a storm and hear them pop when he stepped on them with the horny soles of his feet.

تقدیم به پدرم که شمع وجودش روشنگر راه زندگی ام بود و دست خزان او را از گلزار زندگی من چید؛
تقدیم به مادر عزیزم که گرمای حضورش دلگرم کننده و امیدبخش است.

جسری

مقدمه ناشر

انتشار اثر ماندگار و کلاسیک پیرمرد و دریا، تنها نه از آن جهت اتفاق افتاده که این اثر می­تواند خوانندگان بسیاری را از طیف­های مختلف اجتماعی و فرهنگی به خود فراخواند که به جهت احساس تعهد نسبت به جامعه کتابخوان بوده زیرا ناشر بر این باور است که باید گوهرهای سفته شده در ادبیات جهان را شناساند تا اهل ادب و نظر از این رهگذر نگاهی افکنند به فراسوی خود و از پیله درون خارج شوند و جهانی دیگر را در پیش روی ببینند، جهانی که از لون دیگری است و مردمی را که از قوم دیگری­اند و نوع دیگری از زندگی را تجربه می­کنند و در اوج این همه تفاوت­ها و تفارق­ها بسیار شبیه مایند، آکنده از عاطفه انسانی و آزرده از دشواری­های تامین معاش و در عین حال همدل و همزبان و یاری­بخش یک­دیگر در هنگام فقر.
پیرمرد و دریا، روایت مردمی است که بند بند همه وجود­شان به دریا گره خورده است و به همین روی است که دریا را در مرکز همه هستی خود می­بینند. دریا را دوست می­دارند، چون فرزندی که مادرش را دوست می­دارد و دریا نیز آنان را دوست می­دارد. چون مادری که فرزندش را در پناه خویش می­گیرد چون حمایتش می­کند و تغذیه­ا­ش و تامینش و پیرمرد، یکی از آن مردم پناه برده به دریا

Publisher’s Introduction

The publication of Old Man and the Sea was not only due to this fact that it can invite many people from various social and cultural classes to purchase it, but also such an enterprise stems from the fact that the publisher commits to introduce the polished gems of the world classics for his own society and help them to cast a glance beyond their own environment and stay not in their own cocoon. It is a book that invites his reader to ponder over the world which is of another color and of another nature with the people who are different from us dramatically but at the same time they are very similar to us drastically; for they are full of human emotions and like us exhausted of the tough aspects of life and the hardships of their empty hands; at the same time they are full of sympathy and commiseration.
The Old Man and the Sea is the narration of the people who all the sinews of their entities have been tied firmly to the sea, for this very reason the sea places at the center of their existences. They love the sea as a child who loves his mom and the sea loves them as a mom who cares of his child and nourishes them. And the old man is one of
است که به دریا می­رود تا از دست­های پر سخاوت دریا، شهد زندگی بنوشد و چون همه دیگر مردمانش عاشقانه دریا را می­ستاید و آبزیانش را دوست می­دارد و اگرچه ناگزیر از صید و کشتن آن­هاست، اما برای­شان مویه می­کند و دل می­سوزاند.
پیرمرد و دریا روایت رنج­ها نیز هست. روایت رنج­های مردمی که به امید مهرورزی دریا روزها در پی روزها به دریا می­روند، به صیادی؛ و گاه آن وجود همه سخاوت، سخافت می­ورزد؛ آن­گونه که برای پیرمرد این قصه سخافت ورزید و تا هشتاد و پنج روز از آن خوان کرم، لقمه­یی در دهان پیر رنج کشیده نگذاشت و تنها نوجوانی که به شاگردی به نزد پیرمرد آمده بود، برای او حیات­بخش ماند. گفتم که پیرمرد و دریا قصه رنج­ها نیز هست و داستان صید بزرگ پیرمرد، به واقع قصه رنجی است که آن پیر هشتاد و چند ساله ناگزیر از تحمل آن شد و سرانجام وقتی ماهی بزرگی را صید کرد که بزرگ­تر از قایق بود، ناگزیر می­شود تا ماهی را به پهلوی قایق ببندد، چون توان انتقال آن را به قایق ندارد، سرانجام صید او نصیب کوسه­ها می­شود و آن­چه برایش باقی می­ماند تنها ستون فقرات ماهی و سری است که اندکی پاره گوشتی در آن باقی مانده و آن را نیز سخاوتمندانه می­بخشد به کسی که شام آن پیر و آن نوجوان را تامین کرده است.
از پیرمرد و دریا می­توان آموخت: درس پایداری و ایستادگی را؛ می­توان فرا گرفت که حتی در پیران سالگی نیز نباید یله شد و بی­تحرک و بی­تلاش ماند.
از پیرمرد و دریا می­توان آموخت: درس مهرورزی و همدلی را؛ درس چه­گونه حرمت بزرگ­ترها را حفظ کردن و چه­گونه در عین فقر، بزرگوارانه زیستن.
از پیرمرد و دریا می­توان آموخت: درسی عظیم­تر را و این­که دیگران، آن دیگرانی که در آن سوی آب می­زیند، در بهشتی خیالی زندگی نمی­کنند که برای معاش باید تلاش کنند و سخت نیز تلاش کنند.
her children. He chooses secure in the sea to enjoy from her generous hands. He appreciates the sea amorously and loves all her marines and despite the fact that he is obliged to capture and kill them to survive but he mourns for their destiny.
The Old Man and Sea is the narration of the toils of people too. The narration of the toils of People who have attached their heart to the sea’s generosity though she shows in some cases meanness and ignobility as we see that the old man of this novel is faced with such painful approach and if the young boy who loves the old man as a grand pa was not at the side of the old man no one knows what would happen to him.
The Old Man and the Sea as it is said is the narration of the toils of people who endure various sufferings to secure their life. The story of catching an immense fish and the old man’s painful efforts to transfer the body of the fish to the bank which typically is the story of these people’s efforts.
The old man at length brings the fish to the bank but what remains for him is not a safe and sound body but an immense back bone and a head with some small pieces of flesh of the fish due to the attack of sharks and the old man granted it to others generously. We can learn from The Old Man and the Sea the lesson of resistance, commiseration and sympathy, the lesson of respecting others, especially the old ones and to live generously in the culmination of poverty.
One can learn from the Old Man and the Sea that the others, those others who live in the other side of the world are not living in an utopia for they also should try hard to secure their life.
همینگ­وی، خالق این رمان کوتاه، راوی قصه­ بلندی است از عاطفه­ها. این قصه از قلم مردی روایت می­شود که خود زیستن در دریا را به تجربه آموخته و کوبا و مرکز آن هاوانا را نیک می­شناخته، با مردم آن سامان نشست و برخاست داشته و در کنارشان به دریا رفته، با آنان همسفره و هم لقمه شده، رنج­هایشان را باز شناخته، دلبستگی­های­شان را نیک دریافته، با آنان همدل و هم آوا بوده و حاصل آن همه زیستن با صیادان و ماهی­گیران همین پیرمرد دریاست که نخست جایزه پولیتزر و سپس جایزه ادبی نوبل را نصیب آن گرداند و بر این باورم که گرچه رمان کوتاه است ولی سخن­ها دارد برای گفتن و این دو جایزه بزرگ به حق نصیب این اثر کوچک اما عظیم شده است.
و افسوس که همینگ وی خود زیستن را دوست نمی­داشت و زمانی دست از زندگی شست که آن دست­ها می­توانست شاهکارهای دیگری بیافریند.
Hemingway the creator of this small novel is the narrator of the story who himself has experienced the moments after the moments of its events in the sea and he has lived with those people who are suffering a great and he has felt their pains and toils with his own flesh and his sinews and the old man and the sea is the product of living with these tough and insidious people.
The present book has been awarded two great literary prizes: Politzer and Noble and every one can judge that it deserves to be awarded.
But it is a great pity that Hemingway does not like to live and choose death rather to live.

او لاک­پشت­های سبز و لاک­پشت­های منقاردار ظریف و سریع را دوست داشت، آن­ها ارزش بالایی داشتند و پیرمرد آن ها را به خاطر بزرگی شان، کله کوچک احمقانه شان، رگه های زردرنگ لاک شان و همچنین سرخوشی شان هنگام خوردن عروس های دریایی با چشمان بسته دوست داشت.
او هیچ فلسفه­یی در مورد لاک­پشت­ها نداشت، اگرچه برای سال­ها، در قایق­های شکار لاک­پشت کار کرده بود. او برای همه­ی آن­ها متاسف بود، حتی برای بزرگ­ترین لاک­پشت­ها که به اندازه­ی یک قایق و به وزن یک تن بودند. اکثر مردم در مورد لاک­پشت­ها هیچ احساسی ندارند زیرا قلب لاک­پشت­ها ساعت­ها بعد از کشته شدن­شان می­زند. اما پیرمرد فکر می­کرد قلب من و دست ها و پاهام هم همین­طوره. او تخم­های سفید را می­خورد تا قوت بگیرد. او سراسر ماه می تخم جانوران را می­خورد تا در ماه­های سپتامبر و اکتبر نیروی لازم را داشته باشد.
پیرمرد هر روز یک فنجان روغن جگر نهنگ را از ظرف استوانه ای بزرگی که در محفظه­ی ته قایق نگهداری می­کرد، می­نوشید. اکثر ماهی­گیران از طعم آن متنفر بودند. اما برای جلوگیری از سرماخوردگی و آنفلوانزا خوردن آن را ترجیح می­دادند؛ در ضمن این روغن برای تقویت بینایی بسیار مفید بود.
اکنون پیرمرد بالا را نگاه کرد و متوجه شد که پرنده در حال دور زدن و بازگشت است.
او فریاد زد: «اون ماهی رو پیدا کرد.» هیچ ماهی پرنده­ای سطح آب را نشکافت و هیچ گروهی از ماهی­ها پراکنده نشد. اما همان­طور که پیرمرد تماشا می­کرد یک ماهی تن کوچک روی آب آمد، چرخی زد و دوباره زیر آب رفت.
He loved green turtles and hawk-bills with their elegance and speed and their great value and he had a friendly contempt for the huge, stupid loggerheads, yellow in their armour-plating, strange in their love-making, and happily eating the Portuguese men-of-war with their eyes shut.
He had no mysticism about turtles although he had gone in turtle boats for many years. He was sorry for them all, even the great trunk backs that were as long as the skiff and weighed a ton. Most people are heartless about turtles because a turtle's heart will beat for hours after he has been cut up and butchered. But the old man thought, I have such a heart too and my feet and hands are like theirs. He ate the white eggs to give himself strength. He ate them all through May to be strong in September and October for the truly big fish.
He also drank a cup of shark liver oil each day from the big drum in the shack where many of the fishermen kept their gear. It was there for all fishermen who wanted it. Most fishermen hated the taste. But it was no worse than getting up at the hours that they rose and it was very good against all colds and grippes and it was good for the eyes.
Now the old man looked up and saw that the bird was circling again.
"He's found fish," he said aloud. No flying fish broke the surface and there was no scattering of bait fish. But as the old man watched, a small tuna rose in the air, turned and dropped head first into the water.
ماهی تن زیر نور خورشید به نقره­ای می­زد و پس از بازگشت به آب، ماهی­های دیگر یکی پس از دیگری بیرون می آمدند و به هر سو می­پریدند. آب را متلاطم می کردند و به دنبال طعمه جهش­های بلند می­زدند، به دور آن می­چرخیدند و آن را به دنبال خود می­کشیدند.
پیرمرد فکر کرد اگه اونا خیلی سریع شنا نکنند درون گروه­شان می­رم. او مشاهده کرد که انبوه ماهی­ها سطح آب را سفید کرده اند و پرنده­ی وحشی در قسمتی از آب که طعمه قرار داشت و به خاطر وحشت ماهی­ها و حرکت بی­جهت­شان به این طرف و آن طرف، به سطح آب کشیده شده بود، فرو رفت.
پیرمرد گفت: «پرنده کمک بزرگی به من می­کنه.» در همین موقع طناب کلفت زیر پایش کشیده شد و همین که به یکی از گره­هایی که پیرمرد در طناب ایجاد کرده بود تا بهتر بتواند آن را بکشد، رسید به ناگاه پاروها از دستش افتاد و همان­طور که طناب را محکم گرفته بود احساس کرد یک ماهی تن طناب را در حالی که محکم در دست اوست، می­لرزاند. در حالی که طناب را سمت خود می­کشید ارتعاش آن را احساس می­کرد و توانست قبل از تاب خوردن به این طرف و آن طرف قایق، قسمت آبی رنگ پشت ماهی و پهلوهای طلائی آن را در آب ببیند. در نهایت ماهی افتاد کف قایق.
چشمان پیرمرد به حرکات ماهی که به سرعت به هر طرف می­پرید خیره مانده بود، محکم به سر ماهی کوبید اما بدنش هنوز می­لرزید.
بلند فریاد زد: «آلباکور، چه صید قشنگی! ۱۰ پاوند وزنشه.»
The tuna shone silver in the sun and after he had dropped back into the water another and another rose and they were jumping in all directions, churning the water and leaping in long jumps after the bait. They were circling it and driving it.
If they don't travel too fast I will get into them, the old man thought, and he watched the school working the water white and the bird now dropping and dipping into the bait fish that were forced to the surface in their panic.
"The bird is a great help," the old man said. Just then the stern line came taut under his foot, where he had kept a loop of the line, and he dropped his oars and felt the weight of the small tuna's shivering pull as he held the line firm and commenced to haul it in. The shivering increased as he pulled in and he could see the blue back of the fish in the water and the gold of his sides before he swung him over the side and into the boat. He lay in the stern in the sun, compact and bullet shaped, his big, unintelligent eyes staring as he thumped his life out against the planking of the boat with the quick shivering strokes of his neat, fast-moving tail.
The old man hit him on the head for kindness and kicked him, his body still shuddering, under the shade of the stern.
"Albacore," he said aloud. "He'll make a beautiful bait. He'll weigh ten pounds."
او به خاطر نمی­آورد اولین باری که در تنهایی شروع کرد به بلند حرف زدن با خودش چه زمانی بود. در روزهای پیری و گاهی شبانگاه، آن هنگام که در تنهایی به آب­ها خیره می­شد، برای خود آواز می­خواند.
احتمالاً حرف زدن با خود را از زمانی آغاز کرده بود که پسرک او را ترک کرد، اما به خاطر نمی­آورد. وقتی با هم به دریا می­رفتند معمولاً تنها زمانی با همدیگر حرف می­زدند که ضرورتی داشت. آن ها یا شب­ها و یا وقتی دچار توفان می­شدند، با هم صحبت می کردند. حرف نزدن در دریا در زمان­های غیر ضروری رفتار پسندیده­ای محسوب می­شد که پیرمرد همواره به آن احترام می­گذاشت. اما اکنون بارها افکارش را بلند بیان می­کرد زیرا کسی وجود نداشت که از این عمل آزار ببیند.
با صدای بلند گفت: «اگه این­جا کسی می­دید من بلند با خودم حرف می­زنم فکر می­کرد دیوانه­ام! اما دیوونه نیستم به این کار ادامه می­دم. پولدارها رادیو در قایق­شان دارند و می­تونند بازی­های بیس­بال را دنبال کنند.»
او با خود فکر کرد الان وقت فکر کردن به بیس­بال نیست. در حال حاضر باید فقط به یک چیز فکر کرد، چیزی که من به خاطر اون به دنیا آمده­ام. آن­جا بین دسته ی ماهی­ها، می­تونه یکی از اونا وجود داشته باشد. آن ها خیلی از من دور هستند و خیلی سریع حرکت می­کنند. هر چیزی که امروز روی سطح آب دیده می­شه بسیار تند به سمت شمال شرقی حرکت می­کنه. آیا این می­تونه فرصت امروز من باشه؟ یا نشانه­یی از تغییرات جوی است که من خبر ندارم؟
He did not remember when he had first started to talk aloud when he was by himself. He had sung when he was by himself in the old days and he had sung at night sometimes when he was alone steering on his watch in the smacks or in the turtle boats.
He had probably started to talk aloud, when alone, when the boy had left. But he did not remember. When he and the boy fished together they usually spoke only when it was necessary. They talked at night or when they were storm-bound by bad weather. It was considered a virtue not to talk unnecessarily at sea and the old man bad always considered it so and respected it. But now he said his thoughts aloud many times since there was no one that they could annoy.
"If the others heard me talking out loud they would think that I am crazy," he said aloud. ''But since I am not crazy, I do not care. And the rich have radios to talk to them in their boats and to bring them the baseball."
Now is no time to think of baseball, he thought. Now is the time to think of only one thing. That which I was born for. There might be a big one around that school, he thought. I picked up only a straggler from the albacore· that were feeding. But they are working far out and fast. Everything that shows on the surface today travels very fast and to the north-east. Can that be the time of day? Or is it some sign of weather that I do not know?
او اکنون نمی­توانست رنگ سبز ساحل را ببیند و فقط قله­های تپه­ها را می­دید که سفید دیده می­شدند. ابرها به مانند کوه­های بلند پوشیده از برف در بالای آن­ها می­نمودند. دریا خیلی تیره بود و نور خورشید در آن منعکس می­شد.
تلالو نور در آب تیره ی دریا منشورهای فراوانی پدید می­آورد. هزاران رگه از پلانکتون­ها اکنون تحت تاثیر نور خورشید قرار گرفته بودند. اکنون در زیر نور آبی دریا فقط یک منشور دیده می­شد که در چشم پیرمرد تا یک مایل زیر آب نفوذ می­کرد.
ماهی­گیران همه­ی گونه­های ماهی­ها را ماهی تن می­نامیدند و تنها وقتی می­خواستند آن­ها را بفروشند با اسم خاص­شان، ماهی ها را از هم متمایز می­کردند. خورشید دیگر بسیار داغ شده بود و پیرمرد این حرارت را در ناحیه­ی پشت گردنش و قطرات عرق را که هنگام پارو زدن از پشتش می­ریخت، حس می­کرد.
او فکر ­کرد می­تونم قایق رو روی آب شناور بگذارم و بخوابم و طناب رو به دو شست پایم حلقه کنم تا حرکت اون بیدارم کنه، اما امروز روز هشتاد و پنجمه و باید خیلی خوب ماهی بگیرم.
درست در همین موقع که داشت به طناب نگاه می­کرد، لرزش یکی از آن­ها را حس کرد.
پیرمرد گفت: «آهان، آهان.» و بدون فشار آوردن به قایق به آرامی پارو زد. طناب را به نرمی بین انگشت شست و سبابه­ی راستش نگه داشت. هیچ فشار و وزنی را حس نمی­کرد. سپس دوباره حس کرد طناب حرکت می­کند؛ به آرامی، نه سفت و نه خیلی ملایم. اما کاملاً می­دانست طمعه ی طنابش در دهان چه موجودی گیر کرده.
He could not see the green of the shore now but only the tops of the blue hills that showed white as though they were snow-capped and the clouds that looked like high snow mountains above them. The sea was very dark and the light made prisms in the water. The myriad flecks of the plankton were annulled now by the high sun and it was only the great deep prisms in the blue water that the old man saw now with his lines going straight down into the water that was a mile deep.
The tuna, the fishermen called all the fish of that species tuna and only distinguished among them by their proper names when they came to sell them or to trade them for baits, were down again. The sun was hot now and the old man felt it on the back of his neck and felt the sweat trickle down his back as he rowed.
I could just drift, he thought, and sleep and put a bight of line around my toe to wake me. But today is eighty-five days and I should fish the day well.
Just then, watching his lines, he saw one of the projecting green sticks dip sharply.
"Yes," he said. "Yes," and shipped his oars without bumping the boat. He reached out for the line and held it softly between the thumb and forefinger of his right hand. He felt no strain nor weight and he held the line lightly. Then it came again. This time it was a tentative pull, not solid nor heavy, and he knew exactly what it was.
صد پا زیر آب، یک نیزه ماهی در حال خوردن ساردین­هایی بود که نوک و میله­ی قلاب را پوشانده بودند.
پیرمرد طناب را محکم در دست چپ طوری نگه داشت که ماهی احساس کشش نکند.
نخ بیش از حد پایین رفت. با خود فکر کرد، باید دهان بزرگی داشته باشد و گفت: »بخور، ماهی بخور.»
ادامه داد: «چه­قدر این­ها تازه هستند. از ششصد فوت پایین­تر و از اعماق آب­های سرد و تاریک، این ماهی­ها رو بخور!»
پیرمرد حس کرد طناب کمی کشیده شد و سپس کمی محکم­تر. ساردین­ها از قلاب آزاد نمی­شدند، هیچ حرکتی نبود. داد زد: «حرکت کن! یک بار دیگه برگرد. فقط بو بکش. خوشمزه نیستند. این­ها رو بخور. این­ها ماهی تُنه، سفت و سرد و خوشمزه. خجالت نکش ماهی قشنگ! اون ها رو بخور.»
پیرمرد صبر کرد در حالی­که طناب را بین شست و انگشت­هایش نگه داشته بود و به آن نگاه می­کرد. قسمت دیگر طناب روی آب بالا و پایین می­رفت. سپس کمی کشیده شد. طناب را گرفت.
با صدای بلند گفت: «اونو می گیره. خدایا کمک کن که اون رو بگیره».
ماهی چیزی را نگرفت و پیرمرد چیزی حس نمی­کرد.
او گفت: «نباید بره. مسیح مقدس، می­دونی که اون نمی­تونه بره.» ماهی برگشت، قبل از این­که چیزی به یاد بیاورد به قلاب افتاد.
پیرمرد حس کرد که طعمه کمی تکان خورد. خوشحال شد و گفت: «فقط چرخی زده. باید اونو بگیره.»
One hundred fathoms down a marlin was eating the sardines that covered the point and the shank of the hook where the hand-forged hook projected from the head of the small tuna.
The old man held the line delicately, and softly, with his left hand, unleashed it from the stick. Now he could let it run through his fingers without the fish feeling any tension.
This far out, he must be huge in this month, he thought. Eat them, fish. Eat them. Please eat them.
How fresh they are and you down there six hundred feet in that cold water in the dark. Make another turn in the dark and come back and eat them.
He felt the light delicate pulling and then a harder pull when a sardine's head must have been more difficult to break from the hook. Then there was nothing.
"Come on," the old man said aloud. "Make another turn. Just smell them, Aren't they lovely? Eat them good now and then There is the tuna. Hard and cold and lovely. Don't be shy, fish. Eat them."
He waited with the line between his thumb and his finger, watching it and the other lines at the same time for the fish might have swum up or down. Then came the same delicate pulling touch again.
"He’ll take it," the old man said aloud. "God help him to take it." He did not take it though. He was gone and the old man felt nothing.
"He can't have gone," he said. "Christ knows he can't have gone. He's making a turn. Maybe he has been hooked before and he remembers something of it.
Then he felt the gentle touch on the line and he was happy. "It was only his turn," he said. "He'll take it."
سپس طناب تکان بیش­تری خورد و به سختی کشیده شد. باورکردنی نبود. این وزن ماهی بود. طناب را رها کرد. بیش­تر و بیش­تر. ماهی پایین رفت، پایین­تر و پایین­تر. پیرمرد دو حلقه طناب دیگر را هم به طناب اصلی اضافه کرد, طناب از بین انگشتان پیرمرد می­لغزید و پیرمرد وزن ماهی را بین انگشت­هایش لمس می­کرد.
او گفت: «وای خدای من، چه ماهی بزرگی.» قلاب به دهان ماهی گیر کرد و ماهی با آن حرکت حالا دور می­زد.
پیرمرد افکارش را بر زبان نمی­آورد؛ عقیده داشت افکار خوب اگر بر زبان آید، عملی نمی­شود. او می­دانست که چه ماهی بزرگی را به دام انداخته است. ناگهان ماهی ایستاد، پیرمرد وجود او را حس می­کرد. پس از چند لحظه باز حرکت کرد و پیرمرد طناب را آزاد گذاشت، برای چند لحظه فشار انگشتانش را زیاد کرد، احساس کرد وزن ماهی زیاد شده است و مستقیم به پایین می­رود.
با خود گفت ماهی قلاب رو گرفته. حالا باید بهش اجازه بدم تا کاملاً اون رو بخوره.
سپس اجازه داد تا طناب روی انگشت­هایش بلغزد و در همان حال دست چپش را پایین آورد و انتهای طناب را به حلقه­ی طناب ذخیره­ی بعدی گره ­زد. اکنون آماده بود و به جز طنابی که در دستش بود، سه حلقه نخ محکم داشت.
گفت: «یک خورده بیش­تر بخور. خوب بخور.»
با خود فکر کرد اون ­قدر بخور که سر قلاب به قلبت گیر کنه و تو رو از پا در بیاره. بیا بالا بگذار یک نیزه به تنت فرو کنم. حاضری؟ به اندازه کافی خوردی؟
He was happy feeling the gentle pulling and then he felt something hard and unbelievably heavy. It was the weight of the fish and he let the line slip down, down, down, unrolling off the first of the two reserve coils. As it went down, slipping lightly through the old man's fingers, he still could feel the great weight, though the pressure of his thumb and finger were almost imperceptible.
"What a fish," he said. "He has it sideways in his mouth now and he is moving off with it."
Then he will turn and swallow it, he thought. He did not say that because he knew that if you said a good thing it might not happen. He knew what a huge fish this was and he thought of him moving away in the darkness with the tuna held crosswise in his mouth. Ar that moment he felt him stop moving but the weight was still there. Then the weight increased and he gave more line. He tightened the pressure of his thumb and finger for a moment and the weight increased and was going straight down.
"He's taken it," he said. ''Now I'll let him eat it well."
He let the line slip through his fingers while he reached down with his left hand and made fast the free end of the two reserve coils to the loop of the two reserve coils of the next line. Now he was ready. He had three forty-fathom coils of line in reserve now, as well as the coil he was using.
"Eat it a little more," he said. "Eat it well."
Eat it so that the point of the hook goes into your heart and kills you, he thought. Come up easy and let me put the harpoon into you. All right. Are you ready? Have you been long enough at table?
بلند داد زد: «حالا.» و نیزه را با دو دستش گرفت و سنگینی بدنش را روی پاهایش جابه­جا کرد و منتظر ماند.
هیچ اتفاقی نیفتاد، ماهی به آهستگی پیش می­رفت و پیرمرد نتوانست حتی ذره­ای آن را بالا بیاورد. طناب او قوی و برای گرفتن ماهی­های سنگین مناسب بود. طناب را بر پشت خود گذاشت، آن چنان کشیده شد که قطره های آب از آن خارج شد. از داخل آب صدایی آمد که نشان کشیده شدن طناب بود و قایق به آرامی به سمت شمال غربی به راه افتاد.
ماهی حرکت می­کرد و به آهستگی بر روی آب­های آرام پیش می­رفت. طعمه­های دیگری هنوز در آب بود ولی چه می­شد کرد.
پیرمرد با صدای بلند گفت: «کاش پسرک اینجا بود. من توسط یک ماهی کشیده می­شم و می­دونم که باید تندتر برم، چاره­ای نیست، باید همان­طور که ماهی می­ره همراهش باشم. طناب رو محکم نگه دارم و اگه تند رفت کمی اون رو رها کنم، خدا رو شکر که ماهی زیر آب نمی­ره.»
با خود فکر کرد چه­کار می­تونم بکنم اگه اون تصمیم بگیره که زیر آب بره؟ نمی­دونم، اگه بمیره چه کنم، نمی­دونم. ولی به هر حال باید کاری کرد.
پیرمرد طناب را روی دوش گذاشت و روی آب به موج­هایی که طناب ایجاد می­کرد خیره شد. قایق آرام به سمت شمال غرب می­رفت.
پیرمرد فکر کرد این کار او را خواهد کشت. او نمی تواند برای همیشه به این کار ادامه دهد.
"Now!" he said aloud and struck hard with both hands, gained a yard of line and then struck again and again, swinging with each arm alternately on the cord with all the strength of his arms and the pivoted weight of his body.
Nothing happened. The fish just moved away slowly and the old man could not raise him an inch. His line was strong and made for heavy fish and he held it against his back until it was so taut that beads of water were jumping from it. Then it began to make a slow hissing sound in the water and he still held it, bracing himself against the thwart and leaning back against the pull. The boat began to move slowly off toward the north-west.
The fish moved steadily and they travelled slowly on the calm water. The other baits were still in the water but there was nothing to be done.
"I wish I had the boy" the old man said aloud, "I'm being towed by a fish and I'm the towing bitt. I could make the line fast. But then he could break it. I must hold him all I can and give him line when he must have it. Thank God he is travelling and not going down."
What I will do if he decides to go down, I don't know. What I'll do if he sounds and dies I don't know. But I'll do something. There are plenty of things I can do.
He held the line against his back and watched its slant in the water and the skiff moving steadily to the north-west.
This will kill him, the old man thought. He can't do this forever.
اما چهار ساعت بعد هنوز قایق آهسته و آرام پیش می­رفت و طناب بر دوش پیرمرد سنگینی می­کرد.
با خود گفت تقریباً ظهر بود که آن را به قلاب انداختم و هنوز او را ندیده­ام.
پیرمرد کلاه حصیری­اش را محکم پایین کشیده بود و این کار پیشانی­اش را زخم کرده بود. به شدت تشنه بود، روی زانوهایش نشسته بود و دقت می­کرد که ماهی حرکت ناگهانی نکند. به آهستگی به طرف بطری آبش خم شد، آن را برداشت، باز کرد و کمی آب نوشید. سپس به حالت اول برگشت و به تیرک قایق تکیه داد، سعی کرد فکری نکند و شجاع باشد.
به پشت سرش نگاهی انداخت ولی هیچ ساحلی ندید! فرقی نمی­کرد، به هر حال همیشه از هاوانا به دریا وارد می­شد. دو ساعت به غروب مانده بود، شاید قبل از غروب ماهی بالا بیاید، شاید هم پس از برآمدن ماه یا با طلوع خورشید، فردا روی آب بیایید.
با خود فکر کرد فرقی نمی­کنه، من قوی هستم و هیچ خستگی­یی حس نمی­کنم. ولی ماهی یک قلاب توی دهانش داره و چه احساسی داره با یک تکه فلز که داخل دهانش گیر کرده. دوست داشتم اونو ببینم. دوست داشتم فقط یک بار حریفم رو که روبه­روم هست، ببینم!
ماهی هیچ­وقت جهت و سرعتش را تغییر نداد و در تمام طول شب، در حالی که پیرمرد به ستاره­ها نگاه می­کرد به راه خود ادامه داد. با فرا رسیدن شب، هوا سرد شد و عرق بدن پیرمرد روی تنش یخ بست.
But four hours later the fish was still swimming steadily out to sea, towing the skiff, and the old man was still braced solidly with the line across his back.
"It was noon when I hooked him," he said. "And I have never seen him."
He had pushed his straw hat hard down on his head before he hooked the fish and it was cutting his forehead. He was thirsty too and he got down on his knees and, being careful not to jerk on the line, moved as far into the bow as he could get and reached the water bottle with one hand. He opened it and drank a little. Then he rested against the bow. He rested sitting on the un-stepped mast and sail and tried not to think but only to endure.
Then he looked behind him and saw that no land was visible. That makes no difference, he thought. I can always come in on the glow from Havana. There are two more hours before the sun sets and maybe he will come up before that. If he doesn't maybe he will come up with the moon. If he does not do that maybe he will come up with the sunrise.
I have no cramps and I feel strong. It is he that has the hook in his mouth. But what a fish to pull like that. He must have his mouth shut tight on the wire. I wish I could see him. I wish I could see him only once to know what I have against me.
The fish never changed his course nor his direction all that night as far as the man could tell from watching the stars. It was cold after the sun went down and the old man's sweat dried cold on his back and his arms and his old legs.
در طی روز پیرمرد کیسه­ی روی جعبه­ طعمه­هایش را گشود و آن را روی قایق پخش کرد تا خشک شود و شب هنگام آن پارچه را دور گردنش گره زد و پشتش انداخت، از این­که طناب کمی از بدنش فاصله گرفته، احساس راحتی کرد. در اصل کمی برایش قابل تحمل­تر شد.
با خود گفت همان­طور که من نمی­تونم هیچ کاری با اون بکنم، اون هم نمی­تونه کاری با من بکنه، حداقل تا وقتی که روی آب هست.
پیرمرد ایستاد، از گوشه قایق روی آب ادرار کرد، به ستاره­ها نگاهی انداخت و سعی کرد مسیرش را پیش­بینی کند. طناب مانند یک رشته نورانی از شانه­اش به سمت آب می­رفت.
اکنون آهسته­تر حرکت می­کردند و از چراغ های ساحل هاوانا چیزی پیدا نبود. او فهمید اکنون جریان آب آن ها را به سمت شرق می برد.
با خود اندیشید اگه ساحل پیدا نیست باید به سمت شرق رفته باشیم. اگه ماهی در جهت درستی حرکت کرده باشه باید تا ساعتی دیگه اونو ببینم. می­خواهم بدونم نتیجه بازی بیس­بال امروز چی می شه. چه­قدر خوب می­شد اگه رادیو داشتم.
او مثل همیشه فکر ­کرد چه کار می کنی؟ تو نباید هیچ کار احمقانه­ای انجام بدی.
سپس فریاد زد: «کاش پسرک این­جا بود و این شرایط رو می­دید و به من کمک می­کرد.»
با خود گفت هیچ کس در این سن تنها نیست ولی چه­ کار می­شه کرد. یادم باشه قبل از این که تن خراب بشه، بخورمش تا انرژی داشته باشم. یادم باشه صبح باید بخورمش. یادم باشه.
During the day he had taken the sack that covered the bait box and spread it in the sun to dry. After the sun went down he tied it around his neck so that it hung down over his back and he cautiously worked it down under the line that was across his shoulders now.
The sack cushioned the line and he had found a way of leaning forward against the bow so that he was almost comfortable. The position actually was only somewhat less intolerable; but he thought of it as almost comfortable.
I can do nothing with him and he can do nothing with me, he thought, Not as long as he keeps this up.
Once he stood up and urinated over the side of the skiff and looked at the stars and checked his course. The line showed like a phosphorescent streak in the water straight out from his shoulders.
They were moving more slowly now and the glow of Havana was not so strong, so that he knew the current must be carrying them to the eastward, If I lose the glare of Havana we must be going more to the eastward, he thought. For if the fish's course held true I must see it for many more hours. I wonder how the baseball came out in the grand leagues today, he thought. It would be wonderful to do this with a radio. Then he thought, think of it always. Think of what you are doing. You must do nothing stupid.
Then he said aloud, "I wish I had the boy. To help me and to see this."
No one should be alone in their old age, he thought. But it is unavoidable. I must remember to eat the tuna before he spoils in order to keep strong. Remember, no matter how little you want to, that you must eat him in the morning. Remember, he said to himself.
در طول شب دو خوک دریایی در کنار قایق حرکت می­کردند و صداهایی از خود در­می­آوردند که شبیه صدای خشن مردان و آواز خواندن خانم­ها بود.
با خود گفت اونا چه­قدر خوب با هم بازی می­کنن و برای هم جوک می­گن و به هم عشق می­ورزن. اونا مثل برادرهای ما هستن مثل ماهی­های پرنده.
سپس دلش به حال ماهی ای که در قلاب گیر کرده بود، سوخت.
گفت: «اون قوی و عجیبه، چه کسی می­دونه که چند سالشه؟ من هیچ وقت ماهی­ای به این قدرت نداشته­ام و هیچ ماهی­ای تا به حال به اندازه اون قوی نبوده. احتمالاً فهمیده­تر از اونه که بپره. اون می­تونه با یک پرش من رو از بین ببره. با یک حرکت وحشیانه، ولی احتمالاً قبلاً بارها در قلاب افتاده و می­دونه که این شیوه جنگیدن با یک صیاده. اون نمی­تونه بفهمه که صیادش فقط یک نفره، یک پیرمرد. ولی عجب ماهی بزرگیه! وقتی من اون رو برای فروش ببرم چه­ اتفاق بزرگی می­شه. اون طعمه رو مثل یک ماهی نر گرفت و کشید. وقتی که به دام افتاد هیچ اضطرابی نداشت. تعجب می­کنم آیا اون نقشه­ای داره یا مثل من ناامید شده.»
پیرمرد به یاد روزی افتاد که به یکی از دو نیزه ماهی، نیزه زده بود. نیزه ماهی نر همیشه به جفت خود اجازه می­دهد که اول غذا بخورد؛ ماهی­ای که نیزه به او خورده بود، ماهی ماده، یک جنگ وحشیانه هیجان­آور و ناامیدانه را آغاز کرد و زود خسته شد.
در تمام مدت نیزه ماهی نر کنارش ایستاده بود و به دور جفت خود روی سطح آب می­گشت. آن­قدر نزدیک که پیرمرد از هیکل گنده­اش می­ترسید و فکر می­کرد با دم تیزش طناب را پاره می کند.
During the night two porpoises came around the boat and he could hear them rolling and blowing. He could tell the difference between the blowing noise the male made and the sighing blow of the female.
"They are good," he said. "They play and make jokes and love one another. They are our brothers like the flying fish."
Then he began to pity the great fish that he had hooked. He is wonderful and strange and who knows how old he is, he thought.
Never have I had such a strong fish nor one who acted so strangely. Perhaps he is too wise to jump.
He could ruin me by jumping or by a wild rush. But perhaps he has been hooked many times before and he knows that this is how he should make his fight.
He cannot know that it is only one man against him, nor that it is an old man. But what a great fish he is and what will he bring in the market if the flesh is good.
He took the bait like a male and he pulls like a male and his fight has no panic in it. I wonder if be has any plans or if he is just as desperate as I am?
He remembered the time he had hooked one of a pair of marlin. The male fish always let the female fish feed first and the hooked fish, the female, made a wild, panic-stricken, despairing fight that soon exhausted her.
And all the time the male had stayed with her, crossing the line and circling with her on the surface. He bad stayed so close that the old man was afraid he would cut the line with his tail which was sharp as a scythe and almost of that size and shape.
هنگامی که پیرمرد ماهی را با نیزه شکار می کرد، او را با چوب از پا درمی آورد و در حالی که چاقویش را روی چاقو تیزکن می کشید و تیز می کرد و به کمک ملوان ها آن را بالا ­می کشید، نیزه ماهی نر در کنار قایق مانده بود و نگاه می کرد.
سپس وقتی پیرمرد طناب را بالا می کشید تا آن را جمع کند و نیزه­اش را تمیز کند، نیزه ماهی نر به هوا پرید و در داخل قایق به دنبال جفت خود گشت. آن گاه به عمق دریا رفت در حالی­که باله­های بنفش خود را باز کرده بود. خیلی زیبا به نظر می­رسید و پیرمرد این صحنه را هرگز فراموش نمی­کرد.
پیرمرد با خود اندیشید این غمناک­ترین صحنه­ ای بود که تا حالا دیده­ام. پسرک هم غمگین بود و دلمون به حال ماهی ماده سوخت. گرچه سریعاً اونو قطعه قطعه کردم.
با صدای بلند گفت: «کاش پسرک این­جا بود.» روی الوار گرد قایق لم ­داد، در حالی که حرکات ماهی را روی شانه­اش حس می­کرد که آهسته قایق را به هر جایی که می­خواست می­برد.
پیرمرد با خود فکر کرد از آن­جا که به سبب خیانت من برای اون لازم بود که یک انتخاب داشته باشه؛ انتخابش موندن در اعماق آب­های تاریک فراتر از تمام دام­ها و خطرها و تله­ها بود و انتخاب من، رفتن به اون­جا و یافتن اون بود، دور از تمام مردم دنیا. حالا ما به هم پیوسته­ایم و یک دوران خوب داریم و هیچ کس به هیچ یک از ما کمک نمی­کنه. ممکن بود من یک ماهی­گیر نباشم ولی این چیزیه که من برایش به دنیا آمده­ام. یقیناً من باید یادم بماند بعد از روشن شدن هوا ماهی تن را بخورم.
When the old man had gaffed her and clubbed her, holding the rapier bill with its sandpaper edge and dubbing her across the top of her head until her colour turned to a colour almost like the backing of mirrors, and then, with the boy's aid, hoisted her aboard, the male fish had stayed by the side of the boat.
Then, while the old man was clearing the lines and preparing the harpoon, the male fish jumped high into the air beside the boat to see where the female was and then went down deep, his lavender wings, that were his pectoral fins, spread wide and all his wide lavender stripes showing. He was beautiful, the old man remembered, and he had stayed.
That was the saddest thing I ever saw with them, the old man thought. The boy was sad too and we begged her pardon and butchered her promptly.
"I wish the boy was here," he said aloud and settled himself against the rounded planks of the bow and felt the strength of the great fish through the line he held across his shoulders moving steadily toward whatever he had chosen.
When once, through my treachery, it had been necessary to him to make a choice, the old man thought. His choice had been to stay in the deep dark water far out beyond all snares and traps and treacheries. My choice was to go there to find him beyond all people. Beyond all people in the world. Now we are joined together and have been since noon. And no one to help either one of us. Perhaps I should not have been a fisherman, he thought, But that was the thing that I was born for. I must surely remember to eat the tuna after it gets light.
کمی قبل از طلوع خورشید صدایی پشت سرش شنید. احساس کرد ماهی تکان می­خورد، صدای شکسته شدن چوب لبه­ی قایق به گوشش رسید و طناب با سرعت از روی لبه قایق به سمت آب کشیده شد.
در تاریکی چاقویش را از غلاف خارج کرد، طنابی را که به ماهی وصل بود از روی دوشش برداشت، طناب اضافی را برید و باقی مانده طناب را کاملاً شل کرد. سپس حلقه­ های اضافی طناب را نزدیک خودش آورد، پایش را روی طناب گذاشت و با مهارت گرهی محکم به قسمتی از طناب زد. با جمع کردن طناب­های اضافه­ی درون قایق حالا او شش حلقه طناب داشت که دو تا را از جمع کردن طناب های داخل قایق و دو تا را از جمع کردن طناب هایی که ماهی بلعیده بود و در آخر همه را به هم وصل کرده بود.
پس از روشن شدن هوا، او با خود اندیشید من این چهل پا دام رو پاره می کنم و طناب­های باقیمانده رو به هم وصل می­کنم. من دویست پا از بهترین جنس دام و قلاب­ها و طعمه­ها رو از دست خواهم داد که این قابل جایگزین شدنه. اما چه کسی این ماهی رو جایگزین می­کنه اگه من این قلاب و این طناب­ها رو پاره کنم. من نمی­دونم این چه نوع ماهی ایه؟ شاید خوک دریایی باشه؟ شاید هم یک کوسه ماهی؟ من که هنوز اونو ندیده­ام من باید فوراً از دست اون خلاص بشم.
با صدای بلند گفت: «کاش پسرک اینجا بود.»
با خود گفت ولی تو اونو با خودت نیاوردی و حالا تنها هستی! چه هوا تاریک باشه یا نباشه، باید تصمیم بگیری و طناب رو ببری و حلقه­های باقیمانده و اضافه طناب رو جمع کنی.
Some time before daylight something took one of the baits that were behind him. He heard the stick break and the line begin to rush out over the gunwale of the skiff. In the darkness he loosened his sheath knife and taking all the strain of the fish on his left shoulder he leaned back and cut the line against the wood of the gunwale.
Then he cut the other line closest to him and in the dark made the loose ends of the reserve coils fast. He worked skillfully with the one hand and put his foot on the coils to hold them as he drew his knots tight. Now he had six reserve coils of line. There were two from each bait he had severed and the two from the bait the fish had taken and they were all connected.
After it is light, he thought, I will work back to the forty-fathom bait and cut it away too and link up the reserve coils. I will have lost two hundred fathoms of good Catalan cardel and the hooks and leaders. That can be replaced. But who replaces this fish if I hook some fish and it cuts him off? I don't know what that fish was that took the bait just now. It could have been a marlin or a broadbill or a shark. I never felt him. I had to get rid of him too fast.
Aloud he said, "I wish I had the boy."
But you haven't got the boy, he thought. You have only yourself and you had better work back to the last line now, in the dark or not in the dark, and cut it away and hook up the two reserve coils.

نظرات کاربران درباره کتاب پیرمرد و دریا

متن کامل دو زبانه دویست صفحه؟!!!
در 2 ماه پیش توسط امین آشنا