فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب الیور تویست

کتاب الیور تویست
اثر چارلز دیکنز

نسخه الکترونیک کتاب الیور تویست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب الیور تویست

متأسفانه داستان ما باید با یادداشتی غم‌انگیز شروع شود. این یک حقیقت تلخ است که همه‌ی شروع‌ها خوب نیستند. این داستان از یک نوانخانه آغاز می‌شود. روزی، روزگاری، همان زمانی که داستان ما در آن اتفاق می‌افتد، شهرهای کوچک و بزرگ پر از این نوانخانه‌های بزرگ و سرد بودند. مردهایی که نمی‌توانستند صورت‌حساب‌ها و بدهی‌های خود را بپردازند، به بیگاری سخت در چنین جاهایی محکوم می‌شدند. زن‌ها و بچه‌هایی که خانه‌ای نداشتند، برای کار و زندگی به نوانخانه‌ها می‌آمدند. بچه‌هایی که خانواده‌ای نداشتند و جلو در خانه‌ها رها شده بودند، روزهای زیاد و طولانی به کار در کارخانه‌های بطری‌شویی مشغول بودند. مطلب خوب و زیبایی درباره‌ی نوانخانه‌ها وجود ندارد که بتوان گفت. قهرمان ما، الیور تویست، در چنین جایی قدم به این دنیا گذاشت.

ادامه...

بخشی از کتاب الیور تویست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: الیور تویست

متاسفانه داستان ما باید با یادداشتی غم انگیز شروع شود. این یک حقیقت تلخ است که همه ی شروع ها خوب نیستند. این داستان از یک نوانخانه آغاز می شود. روزی، روزگاری، همان زمانی که داستان ما در آن اتفاق می افتد، شهرهای کوچک و بزرگ پر از این نوانخانه های بزرگ و سرد بودند. مردهایی که نمی توانستند صورت حساب ها و بدهی های خود را بپردازند، به بیگاری سخت در چنین جاهایی محکوم می شدند. زن ها و بچه هایی که خانه ای نداشتند، برای کار و زندگی به نوانخانه ها می آمدند. بچه هایی که خانواده ای نداشتند و جلو در خانه ها رها شده بودند، روزهای زیاد و طولانی به کار در کارخانه های بطری شویی مشغول بودند. مطلب خوب و زیبایی درباره ی نوانخانه ها وجود ندارد که بتوان گفت. قهرمان ما، الیور تویست، در چنین جایی قدم به این دنیا گذاشت.
درواقع چیزی نمانده بود که هیچ داستانی برای گفتن نداشته باشیم. الیور در لحظه های نخستین زندگی اش نفس نکشید. خب، اگر خاله ها، عمه ها و مادربزرگ های مهربان دور او را گرفته بودند، اوضاع متفاوت می شد. چون آن ها نگرانش می شدند و به خاطر او هیاهو به راه می انداختند. ولی متاسفانه در آن جا فقط دکتری بود که با سرعت به کنار آتش رفت و پیرزنی که کنار الیور و مادرش نشست. بنابراین نوزاد باید به تنهایی برای زنده ماندن مبارزه می کرد. او هم مبارزه کرد. او پس از چند خِرخِر، تعدادی سرفه ی شدید و یک عطسه، با صدایی بلند و قوی جیغ کشید و گریه کرد.
با حرکت مادر الیور، پتوی روی تخت خواب خش خش صدا کرد. او آهسته صورت رنگ پریده اش را از روی بالشش بالا برد و به آرامی گفت: «بگذارید پیش از مردن، بچه ام را ببینم.»
دکتر از جلو آتش برگشت و گفت: «اوه، تو نباید از مردن حرف بزنی.»
پیرزن گفت: «من هم می گویم نباید چنین حرفی بزند! وقتی به اندازه ی من زندگی کرد، بعد می تواند از مردن حرف بزند. من سیزده تا بچه به دنیا آورده ام و به غیر از دو تا، مرگ همه ی آن ها را دیده ام. من چیزهایی از مردن و زندگی کردن می دانم. دلیلی ندارد که او چنین حرفی بزند.»
بیمار سر تکان داد. دستش را به سوی بچه دراز کرد. دکتر الیور را در بازوان مادر قرار داد. مادر لب های سرد و سفیدش را بر پیشانی نوزاد گذاشت. بوسه ای که محبت آمیز و عاشقانه بود. لحظه ای خاص برای مادر و پسر بود. سپس مادر دستی بر صورت خود کشید. سرش روی بالش افتاد و بعد مُرد. دکتر و پیرزن به سختی تلاش کردند تا او را نجات دهند. آن ها به سینه ی زن کوبیدند و دست هایش را مالیدند، اما بی فایده بود. زن جوان مرده بود.
پیرزن گریه کنان گفت: «اوه، زن بدبخت. برای این کوچولو چه غم انگیز است.» و الیور تویست را بلند کرد. بچه به آرامی در بازوان پیرزن قرار گرفت.
دکتر گفت: «خب، من کار دیگری نمی توانم انجام دهم.» و کلاهش را بر سرش گذاشت و کیفش را برداشت و افزود: «اگر بچه گریه کرد می توانید کمی فِرنی به او بدهید.»
او پیش از این که از در بیرون برود، ایستاد و گفت: «حیف شد. زن خیلی زیبایی بود. می دانید کی بوده و از کجا آمده؟»
پیرزن پاسخ داد: «خیر، آقا. دیشب در آن باران شدید این جا آمد. نه کفش داشت و نه کیف و وسیله ای. حالش خیلی بد بود و زایمانش نزدیک بود.»
دکتر به کنار تخت خواب بازگشت. او دست چپ زن جوان را بلند کرد و با تاسف سر تکان داد و گفت: «همان داستان قدیمی. حلقه ی ازدواج ندارد. آه، خب! شب بخیر.» و بعد با سرعت از در بیرون رفت.
پیرزن کنار آتش نشست و نوزاد را در پتو پیچید. او به خانم بامبل، مدیر نوانخانه گفت که پسری به دنیا آمده است.
خانم بامبل با نفرت به بچه نگاه کرد و گفت: «اَه. یک یتیم دیگر که نوانخانه باید از آن مراقبت کند. یک دهان دیگر که باید غذا بخورد. پول بیشتری از بودجه ی اندک من خرج خواهد شد.»
در زندگی یک یتیم چیزی وجود ندارد که بتوان به آن حسادت کرد، به ویژه یتیم هایی که در نوانخانه ها بزرگ می شوند. در زندگی آن ها کار سخت فراوان، بازی کم و غذای خیلی خیلی کم بود. عده ی اندکی به آن ها ترحم یا محبت می کردند، به ویژه کسانی که از آن ها مراقبت می کردند.
آقای بامبل، شوهر خانمی که مدیر نوانخانه بود، یکی از مقامات شهر بود. اداره ی نوانخانه یکی از مسئولیت های او بود. او ترتیبی می داد تا همه چیز مطابق خواست و علاقه ی شورای شهر و مدیران نوانخانه پیش برود. او مردی بود که دوست داشت از قدرتش استفاده کند اما نمی فهمید که هیچ کس از او نمی ترسد، به ویژه زنش که فکر می کرد او احمق است. خانم و آقای بامبل شبیه هم بودند. هر دو کوتاه، چاق و بدذات بودند.
آقای بامبل بود که برای الیور نام خانوادگی انتخاب کرد. او برای این که حساب فهرست یتیم های جدیدش را به خوبی داشته باشد، از حروف الفبا استفاده می کرد. یتیم قبلی وقتی به آن جا رسید، بامبل از حرف «س» استفاده کرده بود. به همین دلیل اسم آن بچه را سوبِل گذاشته بود. از آن جایی که در الفبای انگلیسی پس از حرف «س»، «ت» است، بچه ی جدید را تویست نامید. یتیم بعدی هم انویت و پس از آن ویلکینز شدند.
خانم بامبل گفت: «بسیار خب، آقای بامبل.» و بعد نام الیور را در دفتر ثبت نوشت و افزود: «حالا او رسمی شد.»
آقای بامبل پاسخ داد: «این هم بخشی از کار است، خانم بامبل. یک وظیفه ی رسمی شهری دیگر انجام شد.» آقای بامبل ندید که چشم های زنش پس از شنیدن این جمله با نفرت در حدقه چرخید. جیغ بچه ای که کنارش بود، حواسش را پرت کرده بود.
الیور با صدای بلند گریه کرد. شاید اگر می دانست که یتیم است و به دستان بی محبت مسئولان کلیسا و کارکنان نوانخانه سپرده شده است، با صدای بلندتری گریه می کرد.

فصل ۲: زندگی در نوانخانه

الیور تویست با وجود موانع زیادی که بر سر راهش بود، زنده ماند. او اکنون ده سال داشت ولی هنوز در نوانخانه به سر می برد. روزهایش با کار زیاد و غذای خیلی کم می گذشتند.
خانم بامبل هر هفته از شورای شهر پولی دریافت می کرد تا برای افراد تحت مدیریتش غذا و لباس تهیه کند. او زن دقیقی بود و همیشه نگران پول بود. متاسفانه او بیشتر نگران درآمد خودش بود، نه سلامتی و رفاه بچه هایی که تحت مراقبتش بودند. به همین دلیل، بیشتر پول را برای خودش نگه می داشت و کمی از آن را خرج غذای بچه ها می کرد. خانم بامبل در فرنی بچه ها آب می ریخت تا غذا به عده ی بیشتری برسد.
گرچه فرنی یا سوپ رقیق آن جا برای پسری در حال رشد کافی نبود، اما الیور رشد کرد. او پسری لاغر و کوچک با موهای بور بود که بدون دردسر زیاد به ده سالگی رسید. اوضاع و شرایط دوستش، دیک، سخت تر بود. او ضعیف و اغلب بیمار بود. الیور مجبور بود در کارخانه ی بطری شویی به دیک کمک کند. درواقع چنان نگران دیک بود که گاهی بخشی از سوپ رقیق ته کاسه اش را به او می داد. ولی دوستش همیشه تعارف او را رد می کرد.
دیک می گفت: «نه، الیور. غذای تو کمتر از آن است که بتوانی چیزی به کسی بدهی.»
الیور پاسخ می داد: «اما شاید اگر تو کمی بیشتر غذا بخوری، حالت بهتر شود.»
دیک می گفت: «با چند قطره فرنی اضافه حال من بهتر نمی شود. همه ی ما به غذای بیشتری نیاز داریم.»
اتاقی که بچه ها در آن غذا می خوردند، تالاری دراز و سنگی بود. در یک طرف آن، قابلمه ای مسی قرار داشت. پسرها به صف و یکی یکی به سوی آن می رفتند. آن ها کاسه های چوبی خود را بالا نگه می داشتند و آقای بامبل یک ملاقه از آن سوپ رقیق در آن می ریخت.
پسرها دور میز درازی می نشستند که تالار را پر می کرد. آن ها باید صبر می کردند تا همه بنشینند. هر کس که یواشکی لقمه ای می خورد، تنبیه می شد. پسرها قاشق های خود را در دست می گرفتند و سرهای خود را هنگام دعا پایین می بردند. به محض آن که علامت داده می شد، پسرها شروع به خوردن می کردند. غذای آن ها در چند ثانیه تمام می شد. کاسه های بچه ها نیازی به شستن نداشت. آن ها آن قدر قاشق خود را به داخل کاسه ها می کشیدند که کاسه ها تمیز می شدند و برق می افتادند.



شبی که زندگی الیور برای همیشه تغییر کرد، پسر جدیدی پشت میز نشسته بود. پدر آن پسر قصابی بود که نتوانسته بود بدهی هایش را بپردازد و مغازه اش را از دست داده بود. پسر جدید به گرسنگی همیشگی نوانخانه عادت نداشت. او نمی دانست که شورا مایل نیست چیزی را تغییر دهد. این بچه ی جدید نقشه ای داشت.
او گفت: «یکی از ما باید با آقای بامبل حرف بزند. ما باید از او غذای بیشتری بخواهیم.»
پسرهای دیگر موافق بودند که باید کاری انجام داد. پسر جدید چند تکه کاه در دستش گرفت. همه ی پسرهای دور میز، به غیر از دیک، یکی یکی یک کاه برداشتند. الیور که درازترین کاه را برداشته بود، در این مسابقه پیروز شد. همه ی پسرها دستی بر پشت او زدند. اما دیک نگران به نظر می رسید. او معتقد بود که این پیشنهاد و فکر خوبی نیست.
به محض این که همه غذایشان را خوردند، چون این کار خیلی طول نکشید، الیور از پشت میز بلند شد. او در آن تالار دراز به سوی آقای بامبل و دیگ مسی سوپ رفت.
الیور بیچاره از ترس می لرزید. او کاسه اش را به سوی آقای بامبل گرفت و به آرامی گفت: «آقا، خواهش می کنم، من کمی بیشتر می خواهم.»
تالار ساکت بود. همه ی پسرها در تالار با حیرت الیور را تماشا کردند. همه منتظر واکنش آقای بامبل بودند. ابتدا به نظر رسید که آقای بامبل از رفتار پسرک گیج و مبهوت شده است. غیرممکن بود کسی چیزی از او تقاضا کند. خانم و آقای بامبل و مدیران نوانخانه معتقد بودند که مردمانی دست و دلباز و سخاوتمند هستند. آن ها فکر می کردند که پسرها و بقیه ی ساکنان نوانخانه باید سپاسگزار باشند که همان غذای اندک را دریافت می کنند. برای همین وقتی او به خود آمد و دید که الیور کاسه ی خالی اش را به طرف او دراز کرده است، به شدت عصبانی شد.
آقای بامبل فریاد زد: «چی ی ی؟!»
الیور سعی کرد واضح تر حرف بزند. سعی کرد صدایش محکم تر و شجاعانه تر باشد. گفت: «خواهش می کنم، آقا. من کمی بیشتر می خواهم.»
آقای بامبل فریاد زد: «بیشتر؟! بیشتر؟!» او به شدت خشمگین بود! این پسر نمک نشناس چگونه جرئت کرده بود غذای بیشتری بخواهد! باور این که بچه ای چنین حریص و جسور باشد، محال بود.
بامبل فریاد زد: «او را بگیرید.» دو نفر از کارکنان نوانخانه بازوان الیور را گرفتند. آن ها پسرک را از تالار غذاخوری بیرون بردند و در اتاقی کوچک حبس کردند.

فصل ۳: خانه ی جدید

آقای بامبل به اتاق پشتی رفت، جایی که مدیران غذا می خوردند. البته روی میز آن ها سوپی آبکی دیده نمی شد. مدیران نوانخانه مرغ سرخ کرده، گوشت سرخ کرده، سیب زمینی، آبِ گوشت، شلغم و لوبیا می خوردند. روی میزی دیگر دست کم چهار شیرینی برای هر یک از آن ها بود. میز و شکم مردان دور میز انباشته از غذاهای خوشمزه و مقوی بودند.
آقای بامبل گفت: «متاسفانه باید خبر بدی بدهم.» او که دویده بود، به سختی نفس می کشید، افزود: «الیور تویست، یکی از بچه های کوچک، دیوانه شده.» آقای بامبل جریان چند دقیقه ی پیش را برای مدیران گفت. همان طور که انتظار می رفت، آن ها واکنش نشان دادند؛ شوک و حیرت و وحشت.
مردی با جلیقه ی سفید گفت: «غیرممکن است. چنین بچه ی نمک نشناسی شایستگی ندارد از آسایش موسسه ی ما استفاده کند.»
بقیه ی مدیران موافقت کردند. آن ها با مشت روی میز کوبیدند و گفتند: «بله. درست است.»
آقای بامبل گفت: «می ترسم او بیشتر دردسر درست کند. اگر او بقیه ی پسرها را قانع کند که کار او را بکنند، مشکلات زیادی برایمان پیش می آید.»
مردی که جلیقه ی سفید به تن داشت، گفت: «بسیار خب. آقای بامبل، اطلاعیه ای روی تابلو بزنید. اعلام کنید به کسی که سرپرستی این پسر را قبول کند، پنج پوند جایزه تعلق می گیرد. مدیران بار دیگر روی میز کوبیدند و با او موافقت کردند. آقای بامبل رفت تا کاری را انجام دهد که از او خواسته بودند.
این اطلاعیه چند روز روی تابلو بود تا این که مامور کفن و دفن محلی که اسمش آقای سوربری بود، به نوانخانه آمد. او که برای انجام کاری به آن جا آمده بود، اطلاعیه را دید. او با کمال میل حاضر بود پنج پوند را بگیرد، اما نسبت به پسرک چندان مطمئن نبود. آقای بامبل او را نزد مدیران برد تا درباره ی سرنوشت الیور صحبت کنند.
آقای سوربری پرسید: «از کجا مطمئن باشم که این پسر خوب است و زیاد کار می کند؟ اگر نتوانم به اندازه ی کافی از او کار بکشم، چه سودی برایم دارد؟ اگر مجبور شوم یک عالمه غذا به او بدهم و در عوض کم کار کند، آن وقت چه می شود؟»
مردی که جلیقه ی سفید به تن داشت، گفت: «یک مدتی آزمایشی است. اگر الیور مطابق خواسته ی شما کار کرد، او را به عنوان دستیار کفن و دفن بپذیرید و آموزش دهید. اگر طبق خواسته ی شما کار نکرد، می توانید او را به این جا برگردانید.»
مامور کفن و دفن گفت: «البته آن پنج پوند را برای خودم برمی دارم.»
مردی که جلیقه ی سفید به تن داشت، سرفه ای کرد و به آرامی گفت: «البته. هرطور که شما بخواهید، آقای سوربری. اما از شما می خواهیم که همین حالا پسر را ببرید. خوشحال می شویم از شر او خلاص شویم. به این ترتیب مجبور نیستیم دیگر به او غذا بدهیم.»
یک بقچه ی کوچک لباس و یک پتوی پشمی به الیور تویست دادند. آن ها پسرک را به سرعت با مامور کفن و دفن از در نوانخانه بیرون کردند. الیور حتی فرصت نکرد از دیک خداحافظی کند. آقای سوربری در میان بارش آرام برف، پسرک را از نوانخانه بیرون برد.
الیور پس از ده سال برای نخستین بار از آقا و خانم بامبل و نوانخانه دور شد. بیرون رفتن گرچه برای الیور ترسناک بود، اما هیجان انگیز نیز بود. او امیدوار بود سفر ماجراجویی در پیش داشته باشد، اما مطمئن بود هر اتفاقی که بیفتد، به هر حال زندگی جدیدش بهتر از زندگی سابقش خواهد بود.

فصل ۴: تکه ای گوشت

پیش از غروب بود که الیور و ارباب جدیدش به خانه ی مامور کفن و دفن رسیدند. آقای سوربری به داخل راهرو خانه رفت و شمع کوچکی روشن کرد. الیور آهسته وارد شد. او بی سر و صدا کنار در ایستاد و صبر کرد تا چشمانش به آن راهروی تاریک عادت کند.
آقای سوربری با صدای بلند گفت: «خانم سوربری، خواهش می کنم بیایید این جا.»
خانم سوربری از اتاق پشت خانه بیرون آمد. زنی لاغر و کوچک بود و به نظر می رسید هرگز نمی خندد. او دست هایش را به کمرش زد و پرسید: «خب، چه شده؟» و از لحنش معلوم بود که خوشحال نیست.
آقای سوربری گفت: «عزیزم، من یکی از پسرهای نوانخانه را به خانه آورده ام. می تواند در مغازه کار کند.»
زن با اخم گفت: «خیلی کوچک به نظر می رسد.»
سوربری گفت: «خب، بله. کوچک است. اما مطمئنم رشد می کند.»
زن با لحن تندی گفت: «البته، اما با غذا و پول ما. خرج بچه های نوانخانه همیشه بیشتر از درآمدشان است.»
خانم سوربری شانه های الیور را گرفت، او را چرخاند و مو و دندان هایش را بررسی کرد. الیور هر کاری را که او خواست، انجام داد. دست هایش را به آن زن نشان داد و سعی کرد به پرسش هایش پاسخ دهد. اما هر بار که خواست چیزی بگوید، چشم هایش پر از اشک شد و هیچ کلمه ای از دهانش بیرون نیامد.
خانم سوربری آهی کشید و گفت: «بسیار خب.» و فکر کرد که شوهرش نقشه های زیادی دارد ولی آن ها با کارهایی مثل آوردن بچه های بی سرپرست به خانه، هرگز به جایی نمی رسیدند. گفت: «بیا توی زیرزمین. شارلوت کمی گوشت به تو می دهد.»
چشم های الیور با شنیدن این حرف از حیرت گرد شد. آیا به راستی درست بود؟ آیا قرار بود شام گوشت بخورد؟ دهان پسر آب افتاد.
خانم سوربری بازوی او را گرفت و کشید. او بچه را از پله ها به زیرزمین برد و به سوی آتش هل داد. او زن جوانی را که کنار آتش ایستاده بود، از جا پراند و نزدیک بود قاشق از دست شارلوت توی قابلمه بیفتد. او با دیدن آن پسر رنگ پریده و لاغر تعجب کرد.
خانم سوربری گفت: «شارلوت، شوهرم پسر دیگری را به خانه آورده. این یکی از نوانخانه آمده.» بعد خانم سوربری مشغول تمیز کردن محل کار شارلوت شد. واضح بود که خانم سوربری دوست داشت همه چیز مطابق میل و روش او انجام شود. او گفت: «یک چیزی از آشغال هایی که داری، بده این بخورد. مطمئنم چیزی برای سگ کنار گذاشته ای.»
الیور با سرعت شامش را خورد. او تکه های کوچک گوشت را از استخوان جدا کرد، تکه های چربی را جوید و آخرین قطره های آن را هم لیسید. شارلوت و خانم سوربری با تعجب او را تماشا کردند. تاکنون چنین چیزی ندیده بودند. الیور می دانست که باید مراقب رفتارش باشد، اما نمی توانست جلو خودش را بگیرد. گرچه غذایش کم بود، اما از تمام غذاهایی که تاکنون خورده بود، بیشتر بود.
وقتی غذایش تمام شد، خانم سوربری گفت: «پسر، وسایلت را بردار. ما در اتاق جلو برایت رخت خواب آماده می کنیم. از خوابیدن وسط تابوت ها که ناراحت نمی شوی؟» او منتظر پاسخ نشد. بار دیگر بازوی الیور را گرفت و او را دنبال خود کشید و افزود: «البته حتی اگر ناراحت هم شوی، باز اهمیتی ندارد چون جای دیگری برایت وجود ندارد.»
الیور خود را در اتاقی پر از تابوت یافت. بعضی از تابوت ها را برای نمایش روی سکو گذاشته بودند. در آن ها باز بود و داخل ساده یا ساتن کشیده شده ی آن ها دیده می شد. تعداد زیادی را به دیوارها تکیه داده بودند. خانم سوربری شمع کوچکی به الیور داد و گفت که شمع را هدر ندهد چون شمع دیگری نخواهد گرفت.
الیور خیلی آرام پاسخ داد: «متشکرم خانم. مواظبم.»
زن گفت: «هی! این پسر حرف هم می زند!» الیور لحظه ای فکر کرد که زن شاید به او لبخند بزند، اما اشتباه کرد. خانم سوربری افزود: «حالا، بخواب پسر. ما این جا صبح زود بیدار می شویم و کسی چرت نمی زند و وقتش را تلف نمی کند.» خانم سوربری الیور را تنها گذاشت. او در را محکم بست و رفت.
الیور ترسیده بود، اما فقط به خاطر روبه رو شدن با چیزهای جدید. نمی دانست انتظار چه چیز را باید داشته باشد. چنان به کار یکنواخت نوانخانه عادت داشت که نمی توانست زندگی دیگری را تصور کند. الیور باید از فردا صبح کار جدیدی را یاد می گرفت. او به زودی دستیار مامور کفن و دفن می شد. به خود قول داد که سخت کار کند و اربابش را ناامید نکند.
الیور شمع را خاموش کرد. روی حصیر دراز کشید و به مادرش فکر کرد. از خودش پرسید اگر مادرش زنده بود، اکنون زندگی اش چگونه بود. الیور هر شب به مادرش فکر می کرد. هر وقت که پسرهای نوانخانه در اتاق دراز می کشیدند و همه جا تاریک و ساکت می شد، از خودش می پرسید مادرش چه قیافه ای داشت؟ آیا رنگ موهای او نیز بور بود؟ آیا صدای لطیفی داشت؟ او چیزی درباره ی مادرش نمی دانست اما دلش برای او خیلی تنگ بود. می دانست که مادرش زنی مهربان و پرمحبت بوده است. می دانست که اگر مادرش زنده بود، او را از ته قلبش دوست داشت. مطمئن بود که مادرش هر شب پیشانی اش را می بوسید و پیش از خواب با هم دعا می خواندند. الیور با قلبی اندوهگین در خانه ی جدیدش به خواب رفت.

فصل ۵: نوح

الیور صبح زود با صدای لگدهایی که به در می خورد، بیدار شد. با سرعت بلند شد و در را باز کرد. مردی جوان و عصبانی در راهرو ایستاده بود.
او گفت: «به گمانم تو همان پسر جدیدی هستی که از نوانخانه آمده.»
الیور پاسخ داد: «بله. اسم من الیور تویست است.» سعی کرد رفتاری دوستانه داشته باشد. گرچه شروع خوبی نبود اما شاید این مرد جوان می توانست دوست جدیدی برای او باشد.
جوان نوک انگشتش را روی سینه ی الیور زد و گفت: «من نوح کلیپول هستم. از خیلی وقت پیش این جا هستم. یادت نرود که من رییس تو هستم.» سپس به الیور زل زد و پرسید: «تو چند ساله ای؟»
الیور آرام پاسخ داد: «ده ساله.» احتمال پیدا کردن دوستی جدید به سرعت داشت محو می شد. الیور فهمید که نوح دنبال دردسر می گردد.
نوح گفت: «آهان! نسبت به ده ساله ها خیلی کوچکی.»
خانم سوربری از زیرزمین فریاد زد: «نوح! الیور. بیایید صبحانه تان را بگیرید.»
شارلوت به هر پسر بشقابی داد. نوح دستش را دور شانه ی شارلوت انداخت و از او پرسید: «تو که تکه های خوب غذا را به پسر نوانخانه نداده ای، مگر نه؟»
شارلوت خندید و گفت: «البته که نداده ام، نوح. فقط یک تکه ی کوچک گوشت و چربی به او داده ام.»
نوح گفت: «الیور، می بینی اوضاع چگونه است؟ تو این جا چیز خاصی نمی گیری. تو نمی توانی جای مرا بگیری و دستیار مامور کفن و دفن شوی.»
الیور می دانست که نوح حقیقت را می گوید. می دانست که کار کردن با چنان جوان قلدری خیلی سخت خواهد بود. هیچ کس از الیور حمایت نمی کرد. نوح با او بدرفتاری می کرد. شارلوت از نوح حمایت می کرد. خانم سوربری بر سر همه فریاد می زد. آقای سوربری به هیچ کس توجه نمی کرد. روال زندگی هر روز الیور همین شد. او به سختی کار کرد، تکه های پرچربی گوشت را خورد، سعی کرد از نوح دوری کند و در حسرت داشتن یک دوست بود.
هفته ها بدون تغییر گذشت. الیور با تمام توان به آقای سوربری کمک کرد. هر شب در اتاقش، کنار تابوت ها خوابید و به مادری که از دست داده بود، فکر کرد. هر روز صبح با تمسخرها و طعنه های نوح بیدار شد و تکه ای گوشت و چربی را گرفت.
یک روز صبح نوح روحیه ی خیلی بدی داشت. آن روز صبح، مامور کفن و دفن و زنش بر سر او داد زده بودند. مچ او را هنگام چرت زدن گرفته و گفته بودند او با شارلوت زیاد حرف می زند. نوح می خواست خشمش را سر الیور خالی کند.
او به الیور گفت: «خب، نوانخانه. حال مادرت چطور است؟» او همیشه الیور را با این اسم صدا می زد.
الیور اغلب به توهین های نوح پاسخی نمی داد. اما این بار یکی از آن موارد نبود. او با چهره ای قرمز و خشمگین و با لحنی جدی پاسخ داد: «مادر من مرده. با او کاری نداشته باش.»
نوح خندید و گفت: «آه، خب. مردن برای او بهتر است.»
الیور بلند شد و دست هایش را مشت کرد و گفت: «حرفت را پس بگیر!»
نوح خندید و گفت: «این به نفع همه است. لازم نیست یک نفر دیگر هم با خرج نوانخانه زندگی کند.»
الیور که چشمانش پر از اشک بود، گفت: «چه گفتی؟» این نخستین بار بود که الیور واقعاً خشمگین می شد. گرچه مجبور شده بود در شرایطی بد و غیرمنصفانه زندگی کند، اما هرگز تاکنون کسی به مادرش توهین نکرده بود.
نوح پاسخ داد: «همین که شنیدی. مرگ او به نفع همه ی ماست.»
الیور به طرف نوح پرید و به او مشت زد. نوح روی زمین افتاد و فریادکنان کمک خواست. پس از چند لحظه، خانم سوربری و شارلوت رسیدند. آن ها الیور را از روی نوح کنار کشیدند. گرچه جثه ی الیور کوچک بود، اما عقب کشیدن او دشوار بود.
خانم سوربری پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟»
نوح به دروغ گفت: «نمی دانم، خانم.» او نشست و سرش را مالید. نوح گیج شده بود. او که هرگز فکر نمی کرد الیور اهل دعوا باشد، اضافه کرد: «یک دفعه دیوانه شد.»
آن ها نتوانستند الیور را آرام کنند. الیور سعی کرد خودش را از دست آن ها بیرون بکشد. سرانجام آن ها الیور را داخل تابوتی انداختند و خانم سوربری روی تابوت نشست. او گفت: «نوح. بدو برو آقای بامبل را بیاور. عجله کن. برو تا این پسر مرا زمین نینداخته، بامبل را بیاور.»

نظرات کاربران درباره کتاب الیور تویست