فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ادیسه

کتاب ادیسه
اثر هومر

نسخه الکترونیک کتاب ادیسه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ادیسه

این کتاب، ترجمه‌ی چکیده‌ی داستان اودیسه، یکی از مشهورترین داستان‌های کهن یونان باستان است. هومر، حماسه‌سرای بزرگ یونان، این داستان را حدود ۲۸ قرن پیش نوشت. یونانیان باستان به خدایان متعددی اعتقاد داشتند و این باور را در داستان‌های خود نیز به کار می‌گرفتند. این خدایان قدرت‌های زیادی داشتند، اما مانند انسان‌ها بودند؛ یعنی عصبانی می‌شدند، حسادت می‌کردند، جنگ به راه می‌انداختند و حتی با انسان‌ها مبارزه می‌کردند! برای مؤمنان به خدای یگانه این باورها سست و حتی خنده‌دار است. در زمان خواندن چنین داستان‌هایی به یاد داشته باشید که خدایان این داستان‌ها هیچ شباهتی به خدای یگانه‌ی ادیان توحیدی ندارند.

ادامه...

بخشی از کتاب ادیسه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۲: آتنا به اودوسئوس کمک می کند

کم کم خدایان در مورد اودوسئوس پشیمان شدند و بالای کوه اُلیمپوس درباره ی او با هم بحث کردند. دل بعضی از آن ها، مخصوصاً آتنا برایش می سوخت. او همیشه با اودوسئوس مهربان بود. آتنا از دیدن ده سال دست و پا زدن او برای بازگشت به خانه بیزار بود.
آتنا گفت: «فقط تصور کنید که او چقدر باید تنها باشد که در جزیره ای این قدر دور از خانه اش گرفتار شده است. می دانم اودوسئوس اشتباهاتی کرده است. او زمانی ما را به خشم آورده بود، اما فکر می کنم به اندازه ی کافی رنج کشیده است. باید کمکش کنیم تا به خانه اش بازگردد.»
زئوس گفت: «او در گذشته برای ما خیلی دست و دلبازی به خرج داده است.»
زئوس قربانیان فراوانی را که اودوسئوس تقدیم خدایان کرده بود، به یادشان آورد.
اما پوسیدون مخالف بود و غرید: «او پسر من، شاه کوکلوپ ها را کور کرد. لیاقت ندارد به خانه اش بازگردد.»
اما زئوس خدای خدایان بود و همه باید از حکمش پیروی می کردند. او تصمیم گرفت آتنا را به ایتاکا بفرستد تا به شکل یک انسان درآید و با تِلِماخوس، پسر اودوسئوس، صحبت کند و در دل تِلِماخوس شجاعت ایجاد کند تا به دنبال پدرش برود.
آتنا از جا پرید و صندل های طلایی اش را پوشید و از قله ی کوه الیمپوس پایین آمد. وقتی به خانه ی اودوسئوس رسید، خواستگاران پنه لوپه را دید که ول می گشتند و تا حدی که شکمشان جا داشت، می خوردند و می آشامیدند. آنان کف خانه ی اودوسئوس را پر از خرده های غذا کرده بودند. نوشیدنی هایشان را روی همه ی فرش ها و صندلی ها ریخته بودند. به خدمتکاران دستور می دادند تا خواسته های بی پایانشان را برآورده کنند. آتنا غافلگیر شد.
آتنا به شکل پیرمردی درآمد و نزد تلماخوس رفت که گوشه ای ایستاده بود و با بیچارگی نگاه می کرد.
پرسید: «آیا مرا می شناسی تلماخوس؟! من یکی از دوستان قدیمی پدرتم.»
تلماخوس لبخندی زورکی زد و گفت: «دوستان پدرم همیشه عزیزند، اما نه این مردان!»
بر سر خواستگاران فریاد زد اما هیچ کس به او توجهی نکرد.
سپس رو به آتنا گفت: «عذرخواهی مرا بپذیرید. خیلی عصبانی ام. این خواستگاران از این جا نمی روند و من هم نمی توانم مجبورشان کنم که بروند. تمام روز این جا می نشینند و غذاهایمان را می خورند و به خانه ی پدرم بی احترامی می کنند. دیگر عقلم به جایی نمی رسد! اگر می شد پدرم به خانه بازگردد این مردان شریر از این جا می رفتند. اما امیدی ندارم که دوباره پدرم را ببینم.»
آتنا به نرمی گفت: «تلماخوس عزیز! تو مردی شجاع و زیرکی. اکنون زمانی است که باید جوهرت را به ایتاکا نشان دهی.»
تلماخوس پرسید: «اما چگونه؟»
آتنا گفت: «به تالار شهر برو و تقاضا کن یک جلسه ی رسمی تشکیل شود. از فرماندار کمک بخواه. خواستگاران را به آن جا دعوت کن. در پایان جلسه به آنان بگو که باید خانه تان را ترک کنند.»
روز بعد، تلماخوس به تالار شهر رفت؛ جایی که فرمانروایان ایتاکا در آن گرد می آمدند. درخواست کرد جلسه ای تشکیل شود. خواستگاران را از خانه ی اودوسئوس احضار کردند. جلسه آغاز شد و تلماخوس شروع کرد به سخن گفتن. بلندتر از همیشه به نظر می رسید. آتنا وِردی بر او خوانده بود که به او شجاعت و اعتماد به نفس می داد. خوش قیافه تر نیز به نظر می رسید. کار آتنا بود.
تلماخوس به بزرگان شهر گفت که پسرانشان، یعنی خواستگاران پنه لوپه، چه بلایی بر سر خانه ی پدرش آورده اند.
اما یکی از خواستگاران صحبت های تلماخوس را قطع کرد. برپا ایستاد و درباره ی گلدوزی پنه لوپه صحبت کرد. به تلخی گفت: «او قول داد که وقتی کار گلدوزی به پایان رسد، با یکی از ما ازدواج کند. پنه لوپه هر روز تمام وقت کار می کند. اما یکی از خدمتکاران او برای من خبر آورده که شب ها همه ی دوخته های طول روز را می شکافد. متاسفم، اما تا وقتی که تصمیمش را نگیرد، نمی رویم. باید با یکی از ما ازدواج کند.»
تلماخوس غرید: «چگونه جرئت می کنی این طور با من حرف بزنی؟ در غیاب پدرم، من مرد این خانه ام.»
ورد آتنا به راستی به او شهامت داده بود. به خواستگاران خیره شد و گفت: «از خدایان می خواهم در این گرفتاری به من کمک کنند. آنان شما را به دلیل سواستفاده از اموال پدرم و مهربانی مادرم مجازات خواهند کرد.»
در این هنگام دو عقاب در آسمان ظاهر شدند و به سختی با یکدیگر جنگیدند. چشمان همه به آن دو موجود دوخته شد که جیغ می کشیدند و چنگ می زدند. سپس عقاب ها با همان سرعتی که ظاهر شده بودند، دور شدند.
پیرترین و باهوش ترین مرد شهر ایستاد و با هشدار به خواستگاران گفت: «باید به حرف های تلماخوس گوش کنید. آن عقاب های جنگنده نشانه اند. از این حکایت دارند که سرچشمه ی این دردسر کسانی اند که نافرمانی کرده اند. به شدت احساس می کنم که اودوسئوس به زودی بازخواهدگشت. بگذارید خردمند باشیم و تا پیش از آن که او به ایتاکا بازگردد، این شرارت را پایان دهیم.»
اما بیشتر رهبران ایتاکا اودوسئوس را مُرده می دانستند و فکر می کردند که آن دو عقاب هیچ معنایی ندارند. خواستگاران قبول نکردند که خانه را ترک کنند و بقیه ی مردم شهر نیز نپذیرفتند کمک کنند.
پس از پایان جلسه تلماخوس احساس کرد کم کم حس شجاعتش را از دست می دهد. ناگهان آتنا دوباره به شکل انسان ظاهر شد و کنارش ایستاد و گفت: «فراموش نکن که فرزند چنان پدری هستی. همان قدر شجاع و قوی هستی. نباید کاری را نیمه کاره رها کنی. اگر مردم شهر کمکت نمی کنند، باید خودت به خودت کمک کنی. من نیز در کنار تو خواهم ماند. باید یک کشتی مناسب و خدمه ای وفادار پیدا کنیم تا به دنبال اودوسئوس برویم. نباید وقت را تلف کنیم. به خانه بازگرد و اسباب این سفر خطرناک و طولانی را فراهم کن.»
وقتی تلماخوس به خانه بازگشت، خواستگاران برای دلجویی به او گفتند: «دست بردار تلماخوس! با ما نجنگ. به جای این کارها بنشین تا باهم خوش بگذرانیم.»
اما تلماخوس به زور از میانشان گذشت. دلش نمی خواست حتی یک کلمه از حرف هایشان را بشنود. به انبار رفت و به یکی از خدمتکاران قدیمی و وفادارشان گفت که وسایل سفر او را فراهم کند.
خدمتکار پرسید: «مگر می خواهید کجا بروید؟»
تلماخوس پاسخ داد: «باید با کشتی به دنبال پدرم اودوسئوس بروم. این تنها راه بهتر کردن زندگی مان است.» سپس از او خواست که مقداری گوشت نمک سود، روغن زیتون معطر و دیگر وسایلی را که برای یک سفر دریایی طولانی لازم است، برایش بسته بندی کند.
خدمتکار زیر گریه زد. در حالی که به تلماخوس کمک می کرد وسایل سفر را آماده کند، التماس کرد که مرد جوان جانش را در دریا به خطر نیندازد. او اودوسئوس را بزرگ کرده بود و تلماخوس را نیز بسیار دوست می داشت. طاقت نداشت ببیند که او می رود. گفت: «خانه ی اودوسئوس یک مرد را از دست داده است.»
تلماخوس ترس او را درک می کرد اما توضیح داد که هیچ راه دیگری برایش نمانده است. گفت: «قول بده به مادرم نگویی که می خواهم چه کار کنم. نمی خواهم او را نگران کنم. این را هم نمی خواهم که جلو سفرم را بگیرد.»
پیرزن قول داد که رازش را فاش نکند.
در ساحل، تلماخوس کشتی اش را یافت که در انتظارش بود. کشتی بارگیری کرده بود و بیست مرد آماده ی خدمتگزاری بودند. آتنا نیز با همان شکل انسانی آن جا ایستاده بود. دست دراز کرد و تلماخوس را روی عرشه ی کشتی کشید.
پس از آن که تلماخوس روی عرشه رفت، او و آتنا در پاشنه ی کشتی جایگیر شدند. الهه باد ملایمی را برانگیخت که روی امواج آبی پررنگ سوت می کشید. سفرشان را آغاز کردند.



در همان هنگام که تلماخوس دریانوردی می کرد، در ایتاکا خواستگاران پنه لوپه همچنان به رفتارهای ناپسندشان ادامه می دادند. آن قدر مشغول خوشگذرانی بودند که متوجه غیبت تلماخوس نشدند.
اما روزی دو نفر از خواستگاران در شهر به ملوانی برخوردند و صحبت هایش را شنیدند. ملوان با همان کشتی که تلماخوس با آن به سفر رفته بود، به ایتاکا آمده بود. او شاهد آماده شدن مرد جوان برای سفر بود. ملوان به آن دو خواستگار گفت که تلماخوس برای پیدا کردن پدرش همراه بیست مرد راهی دریا شده است.
آن دو مرد بسیار عصبانی شدند. اما از بازگشت اودوسئوس هم وحشت داشتند. وقتی موضوع را برای دیگر خواستگاران تعریف کردند، چشمانشان از خشم شعله می کشید. گفتند: «ما زمان زیادی را برای جلب علاقه ی پنه لوپه سپری کرده ایم. نمی گذاریم یک پسر نادان ما را از هدفمان دور کند.»
خواستگاران تصمیم گرفتند یک کشتی اجاره کنند. کشتی را تهیه کردند و در دریای اطراف ایتاکا منتظر بازگشت تلماخوس شدند تا به او حمله کنند و یکباره جانش را بگیرند.
خدمتکار وفادار خانواده صحبت های خواستگاران را شنید و نزد پنه لوپه رفت تا به او خبر دهد. نفس پنه لوپه بند آمد. آن قدر ناراحت شد که نتوانست بنشیند.با صدای بلند گریه کرد و گفت: «چه می گویی؟ من حتی نمی دانستم که پسرم ایتاکا را ترک کرده است! حالا تو می گویی که خواستگاران نقشه کشیده اند که یک کشتی تهیه کنند و پسرم را بکشند؟»
خدمتکار پیر گفت: «خیلی متاسفم. من از روزها پیش می دانستم که تلماخوس برای پیدا کردن اودوسئوس رفته است. پسرتان نمی خواست شما نگران شوید و مجبورم کرد قول بدهم چیزی به شما نگویم. لطفاً گریه نکنید. به درگاه آتنا دعا کنید. او حتماً می تواند پسرتان را نجات دهد، حتی اگر در چنگال مرگ باشد.»
پنه لوپه تا مدتی طولانی گریست. اما بالاخره دعا کرد و آتنا دعاهایش را شنید. آن شب وقتی پنه لوپه به خواب رفت، آتنا در رویایی به او پیغام داد که پسرش سالم است و خدایان از او محافظت می کنند.
پنه لوپه در خواب لبخند زد.

فصل ۱: اودوسئوس و پِنه لوپه

مردی را نشسته در ساحل جزیره ای زیبا تصور کنید. شن ها سفیدند. آب و آسمان بی کران به رنگ آبی درخشان اند. در کنار او الهه ای زیبا به نام کالیپسو ایستاده است. او آن مرد را دوست دارد و از او می خواهد که تا ابد با او در آن جزیره بماند. شاید برخی مردان از این پیشنهاد خوشحال شوند اما این مرد چنین نیست. این مرد به آب خیره شده است. قلبش گرفتار است و فکرش جای دیگری است.
این مرد اودوسئوس است. او در رویای سرزمینی بسیار دور است: ایتاکا؛ شهری که خانه اش در آن است و همسرش پنه لوپه و پسرش تِلِماخوس هنوز در آن زندگی می کنند. می خواهد راه برگشت به آن جا را بیابد. برای بازگشتن به آن جا حاضر است هرکاری بکند.
***
پنه لوپه در بالکن خانه ی زیبایش در ایتاکا نشسته بود. به دور دست خیره شده بود. شب تاریکی بود. اقیانوسی پهناور او را از همسرش اودوسئوس جدا کرده بود. همسرش سال ها پیش به جنگ تروآ رفته بود. با این که ده سال از پایان جنگ می گذشت، اودوسئوس هنوز به خانه برنگشته بود. اما پنه لوپه همچنان امیدوار بود که او زنده باشد. می دانست که همسرش مردی شجاع و قوی است و روزی به خانه بازمی گردد.
در آن زمان پنه لوپه مشکلاتی داشت. زمان زیادی از رفتن اودوسئوس گذشته بود. مردان زیادی در ایتاکا فکر می کردند که اودوسئوس مُرده است و پنه لوپه باید همسر دیگری پیدا کند.
دردسر به آرامی شروع شد.... ابتدا تعداد کمی خواستگار به سراغش آمدند. اما به زودی خانه ی شوهرش پُر از خواستگار شد. هر مردی می خواست پنه لوپه همسرش باشد. خواستگاران، پسران جنگاور، تحصیل کرده و باهوش مردان بزرگ ایتاکا بودند. هر یک از آنان امیدوار بود که پنه لوپه او را برای همسری انتخاب کند.
اما پنه لوپه نمی خواست همسر دیگری به جز اودوسئوس داشته باشد. او را بسیار دوست می داشت و همچنان حس می کرد که همسرش زنده است. خواستگارانش به زودی صبرشان را از دست دادند و عصبانی شدند.
پنه لوپه در اتاقش در طبقه ی بالا بود و خواستگاران تمام طول روز در خانه ی بزرگ اودوسئوس قدم می زدند. فقط شب هنگام به خانه شان می رفتند و روز بعد، صبح زود بازمی گشتند. آنان خیال می کردند در خانه ی خودشان اند و به خدمتکاران دستور می دادند برایشان غذا و نوشیدنی بیاورند.



اما پنه لوپه نیز باهوش بود. پارچه ای خیلی بزرگ را در دست گرفت تا به یادبود همسرش آن را گلدوزی کند و به دیوار بیاویزد. دیوارآویز گلدوزی شده آبی پررنگ و سرخ آتشین بود و تار و پودهایی از طلا و نقره داشت. پنه لوپه به خواستگاران پیغام داد که بعد از پایان کار، یکی از آنان را انتخاب خواهد کرد. هر روز گلدوزی می کرد. با این کار خواستگاران راضی می شدند و خودش نیز فرصتی برای رهایی از دست آنان می یافت. اما هر شب زیر نور شمع می نشست و کار روزش را می شکافت.
یکی از شب ها که پنه لوپه در بالکن نشسته بود و دوخته ی روزش را می شکافت، بادی از سمت اقیانوس وزید و نوایی غمگین همراهش آورد. او به یاد اودوسئوس اشک ریخت. پرده ی زیبایی را تصور کرد که می توانست روزی به افتخار همسرش گلدوزی کند و مجبور نباشد آن را بشکافد.

پیش سخن مترجم

این کتاب، ترجمه ی چکیده ی داستان اودیسه، یکی از مشهورترین داستان های کهن یونان باستان است. هومر، حماسه سرای بزرگ یونان، این داستان را حدود ۲۸ قرن پیش نوشت.
یونانیان باستان به خدایان متعددی اعتقاد داشتند و این باور را در داستان های خود نیز به کار می گرفتند. این خدایان قدرت های زیادی داشتند، اما مانند انسان ها بودند؛ یعنی عصبانی می شدند، حسادت می کردند، جنگ به راه می انداختند و حتی با انسان ها مبارزه می کردند!
برای مومنان به خدای یگانه این باورها سست و حتی خنده دار است. در زمان خواندن چنین داستان هایی به یاد داشته باشید که خدایان این داستان ها هیچ شباهتی به خدای یگانه ی ادیان توحیدی ندارند.

نظرات کاربران درباره کتاب ادیسه