فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من قاصدک تو باد

کتاب من قاصدک تو باد

نسخه الکترونیک کتاب من قاصدک تو باد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب من قاصدک تو باد

و به یک سلام میهمان کرد مرا پیرمرد مهربان رهگذر غریبه هم نبود قدمهایش جای جای درد بود همان که من و تو آن را بارها چشیده ایم و من که ناخوانده میهمان را انتظار نداشتم با شرمندگی گرفتگی صدایم سلامی دادم و باز او اما مرا میهمان کرد به لبخندی وای که ضیافت زیبایی بود و میزبان چه میهمان نواز و بخشنده

ادامه...

بخشی از کتاب من قاصدک تو باد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خدا

آن زمان که
بارش باران را دیدم
آن زمان که
هیاهوی باد را شنیدم
آتش بازی خورشید را
در آسمان نظاره کردم
تو را لمس کردم
تو در همه جا بودی
لطیف بودی و عزیز
آن هنگام که
تو
به لحظه ای
اراده کردی
و به کلمه ای
وجودم بخشیدی
آن هنگام که
مادرم
لباسی به کوچکی
یک ثانیه به تنم کرد
تو
در همه جا بودی
بخشنده و مهربان
و
می دانم
آن لحظه ای که
تن پوشم پارچه ای به بزرگی
هزار ثانیه باشد
و مهلت حیاتم هیچ
باز هم همه جاخواهی بود
مهربان و آمرزنده

ترانه دلتنگی

عمرم می رود،
رد پاهایم از ساحل شسته می شود،
یادم در خاطر تو خاطره می شود...
درخت انار حیاطمان ۴۰ سال بار می دهد من هنوز بالغ نشده ام...
کبوتران روی درخت،
سالیان است که کوچیده اند،
حتی آسمان هم آنها را فراموش کرده،
اما من هنوز خشکیده چشم به بازگشتشان دارم...
تو دیریست مرا، از یاد برده ای،
من هنوز سحر به سحر با یاد تو برمی خیزم...
آفتاب ترانه دلتنگی نمی داند،
ماه می داند و نمی خواند،
آسمان عصای بارانیش را روی سر و صورتم می کوبد،
من مبهوت خیس می شوم،
آب می شوم،
کوچک و کوچک تر می شوم،
ای وای یادم رفته بود،
تو مرا...

سالنامه جدید

تاوان کدام گناه را می دهیم،
که روزهای جدایی عاشقتر می شویم،
و روزهای با هم بودنمان پر از دلتنگی است...
چه کسی سالمان را ۳۶۵ فصل کرد و ۴ روز...
من در خم یک شعر،
در خماری یک ثانیه ی خیلی دور،
که دست هیچ کس به آن نمی رسد،
گم شده ام...
من،
در هیاهوی آتش بازی یک چهارشنبه سوری،
کنار یک بته خشک
فراموش شده ام،
سالهاست
نه توانسته ام سرخی ام را به کسی بدهم
نه زردی کسی را از آن خود کنم
سالهاست
شعر سیاه می گویم
و قهوه سیاه می نوشم
اینجا که گم شده ام
جز سیاهی رنگی نیست

سبزینه

باغی که بودم در آن
و دیگر جایی در آن ندارم...
سرابی که به اتاق های قدیمی خانه ی سال های کودکیمان پیوست
و جیرجیرکی که سه روز خواند
و مرد
و کسی برایش قطره اشکی نریخت...
کمترین سرود
خواندن از شعر خون دل شد
و بزرگترین همایش
جشن دردهایی که نباید درمان شود...
عطر خاک و کاهگل
به خاطره ها پیوست
و جاروی دستی
تنها عکسی شد...
سایه سایه می میرم
و گذشته ی نمورم
آب رفته و ویران
روی دوشم است،
سبک و کم حجم
مثل اندام نحیف سالخورده ای
که جز پوستی بر استخوان نمانده است،
همو که
سه روز عاشقانه خواند
و وقتی رفت
تنها
تک پله ی قدیمی
همو که عصرها خستگی را
از تن فرسوده اش کم می کرد
برایش سیاه پوش شد...

قندان بی قند

آخرین عکسم برای تو...
دلشوره ندیدنت برای من...
آخرین شعر دلتنگیم برای تو...
درد بی تو بودن برای من...
فراموشم نکن...
شیرینی روزهای با هم بودنمان کم نبود
به اندازه ی
یک قندان پر از قند،
آنها را توی قلبت برای همیشه، نگه دار
جویدنشان هم لذت بخش است
لعنت به هر چه قندان بی قند...

بال شکسته ام را ببین...

بال شکسته ام را ببین،
نوازش تو را می خواهد،
دوست دارم
دلت هر روز برایم تنگ شود...
دوست دارم
هر روز دلم که تنگ شد
اینقدر نزدیک باشی
که همان جا
لبخند زیبایت
برف نبودنت را تبخیر کند
دوست دارم
هر روز اینقدر با هم کودکی کنیم
که یادمان نماند
چند روز زندگی کرده ایم
دوست دارم
اینقدر هر روز بخندیم
که وقتی خوابیدم
امواج شادیمان
خوابمان را هم نیلی کند...

نوازنده ای از جنس آسمان

سکوت و تو
مسخ صورت معصومت
ساز و دست نوشته های بکرت
خطی بنویس، آسمانی را مالامال از ستاره کن
سازی بنواز جهانی را پر از ترانه دلتنگیمان کن
صدایم کن
صدایت حس حیات را
به جسم بی جانم هدیه می کند
جایی که آوای ساز تو
در آن طنین افکنده
بهشتی است ناب
بخند،
شاید آن لبخندهای نابت را قاب کردم
شاید از آن چشمهای زیبایت
عصاره ای از مهربانی ساختم
برای درمان
هر چه درد است...
بنواز
که نواختنت
روحم را به عرش می رساند
صدایم کن
تا از صدای ملکوتیت
روح از تنم به پرواز در آید
صدایم کن
که صدایت مرا به خودم باز می گرداند
صدایم کن...

من قاصدک تو باد

مادر می شود امشب به خوابم بیایی؟
دلم برایت تنگ شده
تو سیب پوست بگیری
و من از دستان نحیفت بوسه
مادر می شود امشب به خوابم بیایی؟
چشمانم تار می بیند، از بس در هر جا دنبالت بوده
تو گلدان آب بده
من با اشک
همه باغها را سیراب می کنم
داشتم امتحانت می کردم
دلت برایم تنگ نشده
والّا به خوابم می آمدی...
مادر بیا بازی کنیم
مثل همیشه مهربان باش و دلسوز
تو قاصدک شو، من باد
تا ابد به دنبالت می دوم
به شرط آن که
قول بدهی
گاهی بگذاری صورتت را لمس کنم
گاهی اجازه دهی
دستانت را ببوسم
که ببویمت
قول بدهی که
رویا نباشی
که واقعی باشی...
مادر جان بگویم تب دارم می آیی؟
بگویم ضعف دارم می آیی؟
خواب من نزدیک تو است
تو قدم بگذار در آن
من فرش می شوم
من خواب می شوم
من ناله می شوم
تو واقعی باش
قول می دهم من رویا شوم
من قاصدک شوم
مادر امشب بهانه دارم
هر وقت بهانه داشتم تو می آمدی
امشب با بهانه می خوابم
با جورابهای پاره ام
به امید آن که دستان رنجور تو آنها را بدوزد
با چادرشبی
که از رویم کنار زده ام
با تنی که از سرما می لرزد
و از دوری تو رنجور شده
چادر شب رویم نمی کشی؟
مادر جان تو واقعی باش من رویا
امشب با بغض می خوابم، با هزار درد می خوابم
تو بیایی همه می روند
به خوابم می آیی؟
من باد من باد من باد
تو قاصدک

بارانه

باران عاشقانه می بارد
من عاشقانه تو را دارم
رودی روی زمین جاری شد
خون آبه ای در قلب من
باران کم شد
اما در قلب من تا ابد، طوفان است...

من ملاتی از عشق و احساسم تو شعر

من ملاتی از خاک و آبم
ملاتی از عشق و احساس
ملاتی از ترس و تردید
در سراشیبی و سربالایی روزگار
تو از شعری، اما
از زلال ترین چشمه ای که فکر به آن می رسد
از خیالی خوش که نه دور است و نه نزدیک
من شعر را به تحریر در می آورم
و تو از آن من می شوی
تو میهمان کاغذهای سفیدم می شوی
تو رویای شب های خالیم می شوی
من
ملاتی از عشق و احساس
تو شعر
و این رمز جاودانگیمان می شود

کاش سهم من همه اینها بود

دلم یک کلبه می خواهد
رو به جنگل
رو به فراوانی سبزی
دلم یک اسب می خواهد
بتازم با آن تا انتهای تنهایی هایم
دلم یک قصه می خواهد، از زبان مادرم
که فریفته اش بشوم
و با شیرینی آن به خواب عصرگاهی بروم
دلم یک صدا می خواهد
نامم را بداند
غصه هایم را بشناسد
دلم را خوش کند با حرف های شیرینش
و ای کاش سهمم همه اینها بود

حجم دلتنگی

وای که امروز چقدر کار دارم
به اندازه حجم یک دلتنگی
که تمام خاطراتت را ذره ذره پاک کنم
از دل این همه روزهای مشترک
که سمباده بزنم بر روی همه ی احساس هایی
که برجسته شده
ماندنی شده
و دوست ندارد از بین برود
راستی بعد تو دنیا چه رنگی است؟؟

من آفریده شدم زمانی که آفریده می شد بن بست

صدای سکوت
جاده پرالتهاب تنهایی
سایه بانی که هیچ کس جدیّش نگرفت
کوره راهی که ویرانه شد
سبزی کدام باغچه می تواند سبز کند، بیابان دلم را؟
آسمان کدام شهر می تواند نیلی کند غروب بیکران قلبم را؟
من آفریده شدم زمانی که آفریده شد بن بست.
من آفریده شدم زمانی که آفریده شد
جاده، دلتنگی که کوچ
که هر چه تلخ و سرد است
همزمان بزرگ شدم
با رویش درخت کاج خم همسایه
همو که آرزو داشت
روزی
از دیوارهای خانه سر به بیرون بکشد
و آرزویش را
اره باغبان
به شعله های آتش سپرد
و او رفت
و آرزویش
و ساری که هرگز ندیدش
و کلاغی که
هیچ وقت آشیانی نساخت رویش
و برفی که
هیچگاه نیافتش
که به میهمانی شاخه هایش بیاید
هم زمان رشد کردم با نسیمی که طوفان شد
با غباری که مه شد
فریاد را نمی شناسم
ناله را دوست ندارم
نشسته ام روی جایی که
زودتر از این
نشسته بود صدای نی چوپان
و اکنون خالی و تهی است
از هر حسی و هر صدایی...

پیرمرد رهگذر

و به یک سلام میهمان کرد مرا
پیرمرد مهربان رهگذر
غریبه هم نبود قدمهایش
جای جای درد بود
همان که من و تو
آن را بارها چشیده ایم
و من که ناخوانده میهمان را انتظار نداشتم
با شرمندگی گرفتگی صدایم
سلامی دادم
و باز او اما مرا
میهمان کرد به لبخندی
وای که ضیافت زیبایی بود
و میزبان چه میهمان نواز و بخشنده

انتظار

سایه هایی که دور و نزدیک می شوند
و در آن من تویی را می بینم
که لبخند می زنی و شکفته ای
و خودم را قلبی می دانم
که ملودی عشق را می سراید
من مثل گنجشک کوچکی
که زیر برفها جا مانده
منتظرت هستم
صدایم ضعیف و ضعیف تر می شود
و دلهره نداشتنت ویرانم می کند
حواست هست بهار،
سرما بی رحم است
تو عجول باش
صبرم زیاد است
ولی جسمم نحیف است
بهارم بیایی
تک تک ترانه های نابم را برایت می خوانم
و آسمان زیبایت را
لبریز از عشق می کنم
باورم کن
به تاک پیر همسایه قسم
به سوسن زیبای مادربزرگ قسم
به شکوفه های سرمست سیب قسم
دوستت دارم
و نباشی
مردن زیر برف را
ترجیح می دهم
بر بال کشیدن روی شاخه هایی که بهار را نمی شناسند
جان دادن در خیالت زیر سرما
می ارزد به دیدن تازیدن ابرهای سیاه
بهار صدای پایت را به انتظار نشسته ام

درختانه

جاده و راه
قهرم با شما
کلبه و باغچه
دوستان دیرینه من
از جنس ماندنم از جنس اتراق
نه این که پرستو را دوست نداشته باشم
نه این که عاشق رود خروشان نباشم
از جنس شان نیستم
دوست دارم بنشینم و دستانم را تا بازو در خاک کنم
تا گنجشکان و زاغ ها
با دلی آسوده ساکن تنم باشند
تا اینقدر اعتبار داشته باشم
که ضمانت مرد عابر را نزد خورشید کنم
دوست دارم
بزرگ شدن کودک همسایه را
هر روز و هر سال ببینم
آنقدر صبور باشم
که درخت ترین باشم

من روز بارانی ام...

من از بیراهه ای که آمدم بر می گردم
مرا زود فراموش می کنی، می دانم
مثل یک روز بارانی
که خیلی آسان
به فراموشی سپرده می شود
و شاید
روزی یادت بیفتد
که نه ابری هست
و نه من
ولی بدان
آن روز هم خورشید هست
و هم عشق تو

نظرات کاربران درباره کتاب من قاصدک تو باد