فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کا. گ. ب. دولتی در دولت

کتاب کا. گ. ب. دولتی در دولت
پلیس مخفی و سلطه آن بر گذشته، حال و آینده روسیه

نسخه الکترونیک کتاب کا. گ. ب. دولتی در دولت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۱۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کا. گ. ب. دولتی در دولت

بعد کودتای اوت ۱۹۹۱ پیش آمد و ناگهان به نظر رسید که نظریه من غلط از آب در آمده است. کا. گ. ب برای کسب قدرت تلاش کرده و شکست خورده بود. نخستین هفته‌های پس از این کودتایِ باورنکردنی و ناشیانه، سرشار از امید بود: شاید سرانجام این هیولا نابود شده بود. هنگامی که میخائیل گورباچف در بازگشت از فاروس، شهر استراحتگاهی کنار دریای سیاه که گورباچف را در آن‌جا در خانه‌اش بازداشت کرده بودند، پا از هواپیما بیرون گذاشت، اعلام کرد: «دیگر دولتی در درون دولت وجود نخواهد داشت.» بی‌گمان منظور او از «دولتی در درون دولت» کا. گ. ب بود. «کا. گ. ب نابود شده است»، «کا. گ. ب مرده است» عنوان اصلی روزنامه‌های ما را تشکیل می‌داد. مطبوعات غربی شور و شوق باز هم بیش‌تری به خرج دادند: ظاهرا پرسترویکا، گلاسنوست، و «اندیشه نو» دیگر نقش خود را به عنوان موضوع‌های داغ از دست داده بودند و حالا نوبت آفرینش افسانه‌ای تازه بود. در این میان، کا. گ. ب التهاب و وحشت عمومیِ ماه‌های نخست پس از کودتا را پشت سر گذاشت. از فروپاشی اتحاد شوروی، قیام مردمی که خود را دموکرات می‌خواندند، حتی به زیر کشیدن مجسمه بنیانگذارش، فلیکس دزرژینسکی، در میدان لوبیانکا، جان سالم به در بُرد. جان سالم به در بُرد و فربه شد.

ادامه...

بخشی از کتاب کا. گ. ب. دولتی در دولت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به خواننده

من این کتاب را در بهار سال ۱۹۹۱ آغاز کردم. مقاله من با عنوان «بمب ساعتی: سیمای سیاسی کا. گ. ب» تازه در روزنامه شورویایی اخبار مسکو(۱) به چاپ رسیده و در محافل حزب و کا. گ. ب سر و صدای بسیار و خشم و هیجانی باورنکردنی برپا کرده بود.
من در آن مقاله به بحث در اطراف چیزی پرداخته بودم که قرار بود مضمون اصلی این کتاب را تشکیل دهد، گرچه در آن موقع بسیاری از مردم نمی توانستند آن را باور کنند: به محض این که در نظام شوروی فضا بازتر و تحمل پذیرتر شد، و به محض این که ندای پرسترویکا و گلاسنوست فضا را آکند، کا. گ. ب خود را از یک ابزار قدرت دولتی به یک قدرت دولتی با حق ویژه خود تغییر شکل داد.
حریفان به مخالفت برخاستند که چطور چنین چیزی ممکن است. هرچه باشد، آن ها از زندانی کردن مردم دست کشیده اند. پرده آهنین برداشته شده، به مردم اجازه می دهند که به خارج سفر کنند. این اعتراض ها از صحت و اعتبار محدودی برخوردار بود، چرا که به راستی آن ها هرگز از به زندان انداختن مردم دست نکشیدند. حتی مهم تر آن که کا. گ. ب با بهره برداری از فرصت بی همانندی که هرج و مرج و آشفتگی سیاسی و اقتصادیِ سال های پرسترویکا و گلاسنوست فراهم آورده بود، قدرتی بیش از آنچه در دوره استالین دارا بود، کسب کرد. سرانجام گذشت زمان درستی تحلیل مرا اثبات می کرد.
قرار بود این کتاب با چشم اندازی ناخوشایند به پایان برسد: کمیته امنیت کشور، یا کا. گ. ب(۲)، برای همیشه در پشت صحنه باقی نمی ماند و ناگزیر می بایست تلاش می کرد نقش عمده را در نمایش افشاگری در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به عهده بگیرد ـ و خیلی هم زود. (به هر حال، کا. گ. ب در فراهم آوردن این سناریو نقش بسیار فعالی داشت.)
بعد کودتای اوت ۱۹۹۱ پیش آمد و ناگهان به نظر رسید که نظریه من غلط از آب در آمده است. کا. گ. ب برای کسب قدرت تلاش کرده و شکست خورده بود.
نخستین هفته های پس از این کودتایِ باورنکردنی و ناشیانه، سرشار از امید بود: شاید سرانجام این هیولا نابود شده بود. هنگامی که میخائیل گورباچف در بازگشت از فاروس، شهر استراحتگاهی کنار دریای سیاه که گورباچف را در آن جا در خانه اش بازداشت کرده بودند، پا از هواپیما بیرون گذاشت، اعلام کرد: «دیگر دولتی در درون دولت وجود نخواهد داشت.» بی گمان منظور او از «دولتی در درون دولت» کا. گ. ب بود.
«کا. گ. ب نابود شده است»، «کا. گ. ب مرده است» عنوان اصلی روزنامه های ما را تشکیل می داد. مطبوعات غربی شور و شوق باز هم بیش تری به خرج دادند: ظاهرا پرسترویکا، گلاسنوست، و «اندیشه نو» دیگر نقش خود را به عنوان موضوع های داغ از دست داده بودند و حالا نوبت آفرینش افسانه ای تازه بود.
در این میان، کا. گ. ب التهاب و وحشت عمومیِ ماه های نخست پس از کودتا را پشت سر گذاشت. از فروپاشی اتحاد شوروی، قیام مردمی که خود را دموکرات می خواندند، حتی به زیر کشیدن مجسمه بنیانگذارش، فلیکس دزرژینسکی، در میدان لوبیانکا، جان سالم به در بُرد. جان سالم به در بُرد و فربه شد.
به راستی که نیرو گرفت. کا. گ. ب ترتیبی داده است تا دولت کنونی را متقاعد کند که روسیه نوین را بدون مشارکت پلیس سیاسی قدیمی (حالا هر اسمی که بر آن بگذارند) نمی توان ساخت. از اوت ۱۹۹۱ تا به حال، کا. گ. ب نام خود را بیش از هفت بار تغییر داده است. برای مدتی به نظر می رسید که «وزارت امنیت جمهوری روسیه» پابرجا بماند، اما اطلاعیه ۲۱ دسامبر ۱۹۹۳ یلتسین مبنی بر این که او باز هم در صدد اصلاح (و تغییر نام) امنیت دولتی است، موضوع را پا در هوا رها کرد. اما در حالی که خبرنگاران غربی نگران این هستند که از این تغییرات عقب نمانند، برای روس ها کا. گ. ب باز هم کا. گ. ب است. من نیز سعی کرده ام در بیش تر جاها به همین نحو برخورد کنم، تا هم از سردرگمی غیر لازم اجتناب کنم و هم بر این واقعیت تاکید ورزم که پلیس سیاسی پیشین جایی نرفته، بلکه حضور خود را هنوز هم کاملاً حفظ کرده است.
بمب ساعتی به کارش ادامه می دهد. نه یلتسین و نه دموکرات هایی که دور او را گرفته اند در واقع هیچ گاه قصد نداشتند که وارد عملیات مین روبی واقعی بشوند. آن ها شهامتش را نداشتند. از آن گذشته، در ماه ها و سال های پس از کودتای اوت ۱۹۹۱، وضعیت انفجاری تر نیز شده است، چرا که دولت مخفی از ارتجاعی ترین عناصر سیاسی در جامعه به ظاهر باز ما حمایت می کند و ماهرانه آن ها را به کار می گیرد. آیا به راستی تاریخ چیزی به ما نیاموخته است؟
امیدوارم و از خدا می خواهم که من در اشتباه باشم. خدا کند.

کارکنان در سایه
کارکنان در سایه کا. گ. ب شامل سه گروه اصلی می شوند: «ذخیره فعال»، «افراد قابل اعتماد»، و «دستیاران مخفی». «ذخیره فعال» شامل آن دسته از افسران کا. گ. ب می شود که کار زیرزمینی می کنند یا وانمود می کنند که مشاغل گوناگونی دارند و یا از حرفه های پوششی که برای آن ها تربیت شده اند، استفاده می کنند. نمونه های اولی شامل معاون مدیران موسسات تحقیقات علمی و مدیران مسئول خارجیان در نهادهای دانشگاهی است. دومی شامل مترجمان، دربان های هتل هایی که از خارجیان پذیرایی می کنند، مهندسان تلفن، و روزنامه نگاران می شود. آن ها برای شغل پوششی خود همان حقوقی را دریافت می کنند که همکاران غیرنظامی آن ها می گیرند، اما کا. گ. ب تفاوت آن حقوق (معمولاً پایین) و حقوق کا. گ. ب را جبران می کند و علاوه بر آن پاداش رتبه و سال های خدمت آن ها را نیز به حساب می آورد.
آناتولی اولینیکف، نخستین معاون وقت وزارت امنیت، در ۲۷ دسامبر ۱۹۹۱ در نامه ای به یک هیئت شورای عالی روسیه، اظهار داشت: «در رابطه با سازماندهی مجدد ارگان های امنیت کشور، ذخیره فعال کا. گ. ب منحل شده است.» درست است که این رده منحل شده بود، اما افسران آن همان مشاغلی را داشتند که همیشه انجام می دادند ـ منتها حالا با آن ها به عنوان کسانی که «در ماموریت ویژه» هستند، برخورد می شد.
دومین و شاید بزرگ ترین گروهِ کارکنان در سایه کا. گ. ب دارای پیچیدگی عجیب و غریبی است. این ها «افراد قابل اعتمادی» هستند که هیچ وابستگی مالی یا روابط مستندی با امنیت کشور ندارند و ماموریت هایی را به تنهایی و جدا از دیگران انجام می دهند.
سرتیپ ویکتور ایواننکو، که کارش را به عنوان یک مامور مخفی معمولی آغاز کرده بود، به من گفت: «مدیران کارگزینی افراد بسیار قابل اعتمادی هستند ـ آن ها اطلاعات لازم را تهیه می کنند و ساکت می مانند.»(۴۶) به قول سرهنگ دوم الکساندر کیچیخین، در میان مدیران رسانه های همگانی، مدیران کارخانه ها، روسای نهادهای دانشگاهی، مقامات حزبی، مسئولان موسسات انتشاراتی، متصدیان تلفن، کارکنان فروشگاه های پوشاک، کارکنان تلگراف، و کارکنان دفاتر مسکن نیز «افراد قابل اعتماد» بسیاری وجود داشتند. وظیفه آن ها تهیه اطلاعات بود ـ مثلاً طرز فکر اعضای مجامع حرفه ای چون اتحادیه های نویسندگان و فیلم سازان یا کارکنان روزنامه ها. تماس آن ها با کمیته چی ها خیلی زیاد نبود، بلکه بیش تر به یک گپ دوستانه شباهت داشت. افراد کمیته معمولاً به این توجه داشتند که گزارش هایشان را با شرح و تفصیل بنویسند: «یادداشتی از فرد قابل اعتمادی دریافت شده که شامل اطلاعاتی در باره حالات روحی، طرح ها و هدف های آکادمیسین دی. اس. لیخاچف است و به حوزه ریاست [یک دانشمند رده بالا] گزارش شده.»(۴۷) وقتی «قابل اعتمادها» در راس هیئت های نمایندگی به خارج سفر می کردند، باید شرحی در باره تماس هایشان، آنچه آشنایانشان در باره اتحاد شوروی گفته بودند، و درجه «پختگی سیاسی» که اعضای هیئت نمایندگی خودشان از خود نشان می دادند، می نوشتند. کا. گ. ب به خاطر این کار مستقیما به آن ها مزدی نمی پرداخت، اما مثلاً قابل اعتمادهایی که به عنوان راهنمای گروه های گردشگر عمل می کردند، تمام هزینه هایشان پرداخت می شد. این افراد، در اکثر موارد، به کسی زیان نمی رساندند. مطمئنم که تعداد کمی از آن ها حدس می زدند که کا. گ. ب به آن ها به عنوان «افراد قابل اعتماد» می نگرد ـ آخر، به هر حال، گزارش نویسی امری عادی تلقی می شد. آن هایی که در باره علاقه چکیست ها به نظراتشان با ریاکاری کم تری داوری می کردند، همکاری خود را پیش زمینه ای برای پیشرفت حرفه ای خود تلقی می کردند.
ژنرال فیلیپ بابکف متخصص درجه یک جذب افراد قابل اعتماد بود که طرف های گفتگوهایش شامل چهره هایی می شد که هنوز مصدر کارند و من نمی توانم نامشان را در این جا بیاورم، چون که راستش اسناد آن را ندیده ام و نمی توانم تنها به حافظه (بگذارید بگویم) منابع خود در کا. گ. ب اعتماد کنم. برخی از این منابع می گویند کا. گ. ب کارت ـ فایل های مخصوصی را در باره تمام افراد قابل اعتماد نگهداری می کند، و برخی دیگر می گویند تنها در باره برخی از آن ها این کارت ها موجود است. می دانم که مثلاً بابکف برای مسافرت برخی افراد به خارج تسهیلاتی فراهم می کرد و شک دارم که انگیزه او از این کار نوعدوستانه بوده باشد ـ آخر، هرچه باشد، او یک حرفه ای بود.
سومین و خطرناک ترین دسته کارکنان در سایه کا. گ. ب خبرچین ها یا «دستیاران مخفی» هستند (که نام درون سازمانی آن هاست). در بیرون سازمان، مردم معمولاً آن ها را استوکاچی Stukachi می نامند (از فعل Stukatبه معنی ضربه زدن... مثلاً به دَر). این واژه با لحنی ادا می شود که به وضوح نشان می دهد عموم مردم این «خبرچین ها» را به هیچ وجه دستیار و کمک کار نمی دانند.
خبرچینی یکی از کهنه ترین حرفه های دنیاست و به هیچ وجه اختراع و ابداع شوروی نیست، اما در این جا نقش بسیار با اهمیتی ایفا کرده است. «دستیاران» رکن حیاتی پلیس مخفی تزار بودند و مشخصه بارز آن ها مبارزه با بلشویک ها بود. پس از آن که بلشویک ها به قدرت رسیدند، نظام تزاری را به خدمت گرفتند، اما در مقیاسی بسیار گسترده تر از آن که می توانست حتی به تصور پلیس مخفی تزاری درآید.
در اجلاس کمیته مرکزی در ۱۹۲۰، بلشویک ها دستورالعملی را به تصویب رساندند که تمام اعضای حزب را که در ارتش کار می کردند موظف می کرد خبرچینی کنند. کمیته همچنین فرمان داد که این وظیفه باید «شامل حال کمونیست هایی که در حمل و نقل مشغول کارند» نیز بشود.(۴۸)
بلشویک ها در ۱۹۲۱ تور خود را گسترده تر کردند. طی یادداشتی به افسران محلی چکا توصیه شد به تاسیس شبکه ای از خبرچین ها در «کارگاه ها، کارخانه ها، مراکز ایالتی، کشتزارهای دولتی، تعاونی ها، مراکز بهره برداری از درختان جنگلی، ندامتگاه ها، و دهکده ها» اقدام کنند. به افسران دستور داده شد برای استخدام خبرچین ها و جمع آوری اطلاعات برنامه ریزی کنند و از آن ها اکیدا خواسته شد «با دقت کامل، تمام اصول توطئه گری را رعایت کنند.»(۴۹)
دستاویز این یادداشت نیاز به رفع یک «نقص اساسی» در عملیات چکا بود. یادداشت هشدار می داد که پلیس مخفی محلی بدون یک شبکه خبرچین ها قادر نخواهد بود نظارت سیاسی خود را بر مناطق تحت پوشش تامین کند. وظیفه اصلی چکا «مبارزه با احزاب ضدشوروی» تعیین و برای کمک به این امر به افسران محلی چکا تذکر داده شده بود که:

۱. در ظرف سه روز پس از دریافت این ابلاغیه، یک طرح مشخص و عملی برای جذب و جا زدن خبرچین های مخفی در درون احزاب سیاسی تهیه کنید؛
۲. بدون در نظر گرفتن هر گونه دوستی یا دشمنی شخصی، ماموران محلی چکا را بر اساس کارشان از نو سازماندهی کنید، به طوری که حداکثر بهره وری تامین شود؛
۳. جذب، طبقه بندی و مدیریت خبرچین ها باید زیر نظر شخص رئیس محلی چکا، رئیس اداره مخفی، و نماینده ارگان های سیاسی انجام شود؛
۴. خبرچین های احزاب سیاسی را باید از صفوف خود این احزاب جذب کرد و نه از اعضای غیرحزبی یا ادارات کارپردازی، چون چنین افرادی تنها می توانند خبرچین های ذخیره و حاشیه ای باشند و نه خبرچین های کلیدی؛
۵. زیاد به دنبال کمیت خبرچین ها نباشید، بلکه به کیفیت خبرچینی توجه داشته باشید. دو یا سه خبرچین باشعور در یک حزب برای کنترل فعالیت های آن کافی است؛
۶. هیچ یک از کارکنان محلی چکا حق استخدام هیچ خبرچینی را بدون تصویب رئیس چکا و رئیس اداره مخفی ندارند...
۷. [حذف شده]
۸. تمام اطلاعات به دست آمده از خبرچین ها را باید به دقت بازبینی و با سایر اطلاعات تطبیق داد و بی درنگ گزارش کرد؛
۹. هیچ پرونده مهمی را که مربوط به احزاب سیاسی باشد و اطلاعات آن از خبرچین های قابل اعتماد کسب شده باشد نباید بدون تصویب اداره مرکزی چکا از بین بُرد، مگر در مواردی که تاخیر جایز نباشد؛
۱۰. پس از تهیه برنامه در ظرف یک دوره سه روزه، تمام چکیست های محلی باید در ظرف سه ماه مطابق این بخشنامه تشکیلات را تکمیل و شبکه خبرچین های مخفی را در میان احزاب سیاسی ایجاد کنند؛
۱۱. تمام روسای منطقه ای چکا و روسای ادارات مخفی که در ظرف دوره سه ماهه به تاسیس شبکه خبرچین های مخفی اقدام نکنند، فاقد صلاحیت قلمداد خواهند شد.(۵۰)

اوه بله، ما گذشته پر باری داریم!
خبرچین ها دارای درجات و مراتب گوناگونی هستند: «مراقبان»، «ناظران»، «مشاوران»، «عاملان»، «عاملان مخصوص و باارزش»، و «دستیاران». کا. گ. ب برای هر کدام از کارکنان مخفی دو نوع پرونده تشکیل می دهد: سابقه پرسنلی و پرونده کاری.
«مراقبان» هم مراقب همکارانشان هستند و هم وضعیت عمومی را در تاسیسات استراتژیکی مانند نیروگاه های هسته ای گزارش می دهند. «ناظران» و «مشاوران» هم وظیفه مشابهی دارند.
«عاملان مخصوص و باارزش» که تقریبا ده درصد کل کارکنان مخفی کا. گ. ب را شامل می شوند، وظیفه دیگری دارند. در حالی که همکاران آن ها مزد استعداد و تیزبینی خود را می گیرند، ارزش این گروه به دلیل قدرت متقاعدسازی هوشمندانه تر آن هاست. یکی از پزشکان شخصی آندری ساخارف در این رده جای گرفت. او به جای زیر نظر گرفتن فعالیت های بیمارش، یا حتی سلامت او، وظیفه داشت با استناد به مشکلات پزشکی دیرپای ساخارف، با او صحبت کند و او را از اظهارنظرها و اعمال ناخوشایند و نوشتن نامه های اعتراض آمیز باز دارد.(۵۱)
اصطلاحات «عامل» و «دستیار» برای خوانندگان داستان های جاسوسی آشناست.
خبرچین ها را چگونه استخدام می کنند؟ قوانین استخدام جوانان زیر هجده سال را منع می کند و از استفاده جدی از «دستیاران» بالای شصت سال ممانعت به عمل می آورد، اما از افراد اخیر برای نگهداری آپارتمان های محل برگزاری جلسات استفاده می شود.
وقتی کاندیداهای احتمالی در این رده سنی شناسایی شدند، آن ها را به دقت زیر نظر می گیرند تا مطمئن شوند که پیش از آن به استخدام کا. گ. ب یا وزارت کشور (پلیس) در نیامده باشند. بعد باید مشخص شود که آیا در باره آن ها در این ادارات پرونده ویژه ای موجود است یا نه. سوابق آن ها به طور کامل بررسی می شود، و پرونده های پلیس از نظر سابقه جنایی مورد بازبینی قرار می گیرد. مکاتبات آن ها، از جمله نامه هایی که به خارج فرستاده اند، از سوی اداره ششم مدیریت عملیات و فن آوری، که نامه ها را باز و بازخوانی می کند، کنترل می شود.(۵۲)
گام بعدی گفتگو با «دستیار» احتمالی است. من بر اساس تجربه شخصی خودم می توانم بگویم که این کار چگونه انجام می گرفت.
سیزده سال پیش، درست در آغاز فعالیت روزنامه نگاری ام، کنفرانسی را که آکادمی علوم اتحاد شوروی در باره فن آوری موشکی و فضایی ترتیب داده بود، پوشش خبری دادم. در دوران پیش از پرسترویکا، من منحصرا در باره علوم عامه پسند مطلب می نوشتم، و پزشکی فضایی یکی از موضوع های مورد پسندم بود. آقایی به نام ایوانف (نام واقعی اش بود) به من نزدیک شد. مرد بسیار خوش برخوردی بود. حدود سی و پنج ساله، آراسته و ریشو. او افسر «اداره اول» هیئت رئیسه آکادمی بود، بدین معنا که با پرسنل و امنیت در آکادمی سر و کار داشت. از من در باره کارم به عنوان گزارشگر سوال کرد، این که آیا غالبا به مسافرت های کاری می رفتم، و آیا به حضور در دیگر کنفرانس های علمی، از جمله کنفرانس های خارج از کشور، علاقه مند بودم. خوب، راستش، علاقه مند بودم ـ خیلی هم علاقه مند بودم. ایوانف گفت: «من به شما کمک می کنم. ما خودمان شما را به چنین مسافرت هایی می فرستیم. تنها چیزی که از شما می خواهم این است که نسخه ای از مصاحبه های خود را با خارجیان برای ما بفرستید ـ شما که انگلیسی می دانید، این طور نیست؟ بسیار خوب، خیلی عالی است. این نسخه هایی که برای ما می فرستید شاید نسبت به آنچه در مطبوعات منتشر می کنید، دارای جزئیات بیش تری باشد. شما می توانید برخی جزئیات را برای ما تهیه کنید: «مثلاً این که خارج از موضوع اصلی مورد گفتگو، چه نوع صحبت های دیگری با طرف مصاحبه خود داشتید، او به چه مسائلی علاقه مند است، در باره کشورش چه گفت.» بعد ایوانف به تملق گویی در باره یک گزارشگر بیست و دو ساله پرداخت و گفت: «لازم نیست به شما بگویم؛ شما یک حرفه ای هستید.» من در جواب مِن مِن کنان چیزهایی در باره این که چقدر توی اداره سرم شلوغ است و این که مطمئن نیستم رئیسم از این کار خوشش بیاید، گفتم. چکیست خوش برخورد، بدون این که اصرار کند، گفت: «بسیار خوب، در باره اش فکر کنید، در باره اش فکر کنید.»
کنفرانس دیگری برپا شد. باز هم او به طرف من آمد. این بار برخورد نسبتا تندی با او کردم و بعدها متوجه شدم که با گفتن این که بیش از آن گرفتارم که بتوانم حرفه دیگری را هم در پیش بگیرم، در واقع به اندازه کافی احتیاط به خرج نداده بودم.
تا هشت سال بعد، به من اجازه مسافرت به خارج داده نشد.
وقتی این ماجرا را برای سرهنگ دوم کیچیخین تعریف کردم، از رفتار کسی که می خواست مرا عضوگیری کند به شدت عصبانی شد. (در آن هنگام ما در باره خبرچین ها گفتگو می کردیم و کیچیخین سعی داشت مرا متقاعد کند که در واقع هر کسی را می شد عضوگیری کرد.) او گفت: «چه آدم احمقی؛ اگر من بودم چنین کاری را با شما نمی کردم.» احساس کردم که این هم باز یک نوع تملق گویی نسبت به من است.
سرهنگ توضیح داد: «من همیشه به اندازه کافی مورد مناسب برای این کار داشتم. اما آدم باید برای هر کس بگردد و کلید مناسبش را پیدا کند. در مورد هر کسی آدم باید بر اساس علایق و منافع خاص او بهش نزدیک بشود. بعضی ها هم هستند که براساس هیچ گونه «منافعی» نمی شود به آن ها نزدیک شد. آن وقت کار دشوارتر می شود ـ باید از دَرِ تهدید درآمد، به آن ها گفت که نمی توانند فرار کنند، که برای آن ها راهی جز همکاری با ما وجود ندارد، که این بخشی از شغل آن هاست.»
البته بعضی از خبرچین ها هم بودند که خودشان به کمیته چکا مراجعه می کردند. سرهنگ روبانف به من گفت: «زمانی که در کارخانه ای در ورونژ کار می کردم، اغلب مجبور می شدم،دستیاران، داوطلب را دست به سر کنم. زمینه کار را بررسی می کردم و می دیدم حق با من بوده: کسی به دنبال این بود که شغل رئیسش را به دست بیاورد، و امیدوار بود که در ازای خدماتش به او کمک کنم تا بتواند هرچه سریع تر به مقصدش برسد.»
شاید در مورد چنین آدم جاه طلبی، انگیزه منفعت جویی خیلی آشکار بوده باشد، اما راستش فهرست موارد وسوسه انگیز، با توجه به همه تنگناها و تلخکامی های موجود در روسیه، پایانی ندارد. افسران کا. گ. ب می توانستند به کسی در یافتن شغل یا مسکن کمک کنند. می توانستند ترتیب سفری به خارج یا جایی در یک مرکز نگهداریِ روزانه [بچه ها] را بدهند. (راستش آن ها می توانستند ماه را هم وعده بدهند، اما پس از آن که صید به قلاب می افتاد، آن وقت تازه متوجه می شد که به دست آوردن آن وعده ها کار حضرت فیل است.)
«برای پیدا کردن یک آپارتمان مشکل داشتم و نمی توانستم جایی پیدا کنم که روزها از دخترم نگهداری کنند. یک مامور کا. گ. ب به من حالی کرد که می تواند به من کمک کند که یک آپارتمان پیدا کنم» (وی. الشچنکو، کی یف).
«اگر با آن ها همکاری نمی کردم، نمی توانستم توی شرکت خانا، که داشت در ورونژ یک کارخانه تولید بازی های ویدئویی می ساخت، شغلی دست و پا کنم» (م. یاروزلاوتسف، معروف به «فلیکس»).
کمیته چکا از بی. کریولاتف، که بعدا در نووکوزنتسک پیشخدمت شد، پرسید: «از ما تقاضایی داری؟» و او جواب داد: «بله، دلم می خواهد در رستوران نووکوزنتسکی کار کنم.» همان روز او را به سر کار جدیدش منتقل کردند.(۵۳)
مقامات همچنین از کسانی که به کار اطلاعاتی با «خیالپردازی» و «ماجراجویی» می نگریستند و یا به سودمندی اجتماعی آن باور داشتند، درخواست می کردند که مثلاً در مبارزه با فساد دولتی مشارکت کنند. ولادیمیر لیسف، عضو اتحادیه نویسندگان، در مصاحبه ای با من یک برخورد نمونه وار را شرح داد: «ماجرا چطور شروع شد؟ درست به یاد دارم: ۲۵ اکتبر ۱۹۸۵ بود. آن روز به دیدن رئیس اداره کارگزینی در کمیته رادیو و تلویزیون لنینگراد دعوت شده بودم. تازه استعفای خود را از هیئت تحریریه ادبی و نمایشی رادیو تسلیم کرده بودم. نخستین کتابم منتشر شده بود، چهل و یک سال داشتم، و تصمیم گرفته بودم که به نوشتن ادبیات جدی بپردازم. اما به خاطر ایام گذشته، پذیرفتم که برای اداره تحریریه قبلی خودم کاری انجام دهم. وقتی وارد شدم، رئیس کارگزینی بی درنگ اتاق را ترک کرد تا کمی قدم بزند. پشت میز او مرد جوان خوش هیکل و خوش لباسی به نام بوریس ایوانویچ تکاچنکو، سرگرد مدیریت کا. گ. ب در شهر لنینگراد و منطقه اطراف آن، نشسته بود. او کسی بود که به من پیشنهاد داد و از من خواست به آن ها کمک کنم. بدون آن که چندان تردیدی به خود راه دهم، قبول کردم. چرا؟ برای این که احساس می کردم من نوع تازه ای از چکیست ها هستم که به فراخوان گورباچف پاسخ می دهند.»
در برخی زمینه ها، خدمت برای کا. گ. ب درست به صورت یک کار عادی حرفه ای در آمده بود: یا به ایفای نقش خود ادامه می دادید و یا خطر از دست دادن کار خود را می پذیرفتید. در واقع، هر روزنامه نگار شوروی که در خارج از کشور کار می کرد، مثلاً به عنوان گزارشگر بخش خارجی، مجبور بود پس از ملاقات با شهروندان کشوری که در آن اقامت داشت، کارت های «نخستین تماس» و «دومین تماس» را پُر کند و برای مسئول کا. گ. ب در سفارت شوروی بفرستد. همچنین از روزنامه نگاران انتظار می رفت یادداشت های مربوط به هرگونه گفتگو با چهره های سیاسی محلی را بفرستند. برخی از گزارشگران را مجبور می کردند به موکروخا(۵۵) بروند (که در زبان عوامانه کمیته به معنای جلسه ای بود که می توانست برای یک مامور اطلاعاتی خطرناک باشد).
از همکارم پرسیدم: «آیا روزنامه نگاران می توانستند از درگیر شدن در این کارها امتناع کنند؟» که جوابم چنین بود: «اگر امتناع می کردید، شما را ظرف بیست و چهار ساعت از کشوری که در آن اقامت داشتید، با هواپیما خارج می کردند. چرا که شما در مسکو، در کمیته مرکزی حزب، کاغذی را امضا کرده بودید که محتوای آن چنین بود: «متعهد می شوم قواعد رفتار یک شهروند شوروی را در خارج رعایت کنم.» باید یادآور شویم که: «فرمانبرداری» بخشی از این قواعد است.
یک روزنامه نگار به من گفت: «من در مجله ای کار می کردم که برای خارجیان چاپ می شد. تقریبا تمام اعضای تحریریه با کا. گ. ب همکاری داشتند. اگر کسی می خواست به خارج سفر کند، این کار ضروری بود. رئیس اداره یک چکیست حرفه ای و افسر سابق اطلاعات بود. در آغاز گمان می کردم کار اطلاعاتی رویایی و رمانتیک است. اما بعدها متوجه شدم که بدجوری گیر افتاده ام. و حالا؟ گاهی با من تماس می گیرند و از من می خواهند تحلیلی در باره وضعیت کشورمان بنویسم. و من تقریبا همان چیزی را می نویسم که توی مجله مان می نویسم، و حتی یک ذره هم لحنش را ملایم تر نمی کنم.»
میخائیل کازاکف، یک روزنامه نگار دیگر، سناریوی غم انگیزتری را برایم توصیف کرد: «آن ها به من گفتند در صورتی که از کار کردن با آن ها خودداری کنم، زندگی برادرم را خراب خواهند کرد ـ برادرم در یک موسسه دفاعی کار می کرد. زندگی همسرم را هم می توانستند خراب کنند. آخر من خیلی تلاش کرده بودم تا توانسته بودم برایش کاری کنم.»
ویکتور اورخف، یک سروان شورشی کا. گ. ب که سرانجام به خاطر کمک به دگراندیشان به زندان افتاد، چهار محرک اصلی را برای همکاری با کا. گ. ب مشخص کرد: جاه طلبی های شخصی؛ وجود پرونده ویژه در دست های کا. گ. ب که می توانست آینده شخص را به خطر اندازد؛ ترس از نهادها؛ ترس از این که کا. گ. ب پاسخ منفی را نخواهد پذیرفت و آن قدر فشار خواهد آورد تا فرد مورد نظر تسلیم شود.
اورخف با اشاره به زمان حضورش در ضداطلاعات ایدئولوژیک، شرح داد: «در مدت هشت سال کارم، تنها یک دانشجو حاضر نشد به استخدام درآید، گرچه من او را از نتایج ناخوشایند آن ترساندم، و سهمیه من برای استخدام سالی چهار تا پنج نفر بود.»(۵۴)
سهمیه استخدام در ۱۹۹۱ (پیش از کودتا) برای هر مامور مخفی کا. گ. ب سالی دو نفر بود. (سهمیه کنونی نامشخص است.) به قول اورخف، برخی از چکیست ها فوق العاده فعال بودند و چهار یا پنج دستیار جدید تور می کردند. چنین شور و اشتیاقی برای آن ها پاداش و امتیاز به بار می آورد ـ مگر آن که روسا به این باور می رسیدند که آن ها تمام توان و ظرفیت خود را به کار نگرفته اند. در زمستان سال ۱۹۹۱، یک رئیس اداره در جلسه ای توضیح داد: «او می توانست پنج مامور را به استخدام درآورد، اما فقط چهار نفر را جذب کرد؛ بنابراین امتیاز او ۳۰ درصد کاهش می یابد.» گاهی ماموران برای آن که سهمیه خود را پُر کنند، کسانی را در فهرست خود به عنوان دستیار ذکر می کردند که جز آشنایی اجتماعی غیررسمی، تماس دیگری با آن ها نداشتند. به قول وادیم باکاتین، صرف گفتگو با یک مامور مخفی کا. گ. ب کافی بود تا نام شما در کارت بایگانی کمیته جای داده شود. مثلاً ممکن بود یک مامور مخفی گزارش بدهد که موفق شده «یک بازیگر تئاتر سوورفیک به نام یوگنی ریومینا و یک منتقد هنری شاغل در مجموعه هنری اتحاد شوروی به نام پاناماریف» را به استخدام درآورد، در حالی که ممکن بود چنین کسانی به هیچ وجه طالب این کار نبوده و جز رد و بدل کردن یک تعارف خشک و خالی با آن مامور مخفی کاری انجام نداده باشند.(۵۵) نکته این است که حتی ارتباطی کاملاً بی خطر و خالی از غرض با یک چکیست ممکن است عواقب جدی و دامنه داری به همراه داشته باشد.
کا. گ. ب به منظور رسمیت بخشیدن به ارتباط با خبرچین ها، معمولاً از دستیاران جدید می خواست تعهدنامه ای امضا کنند که متن آن چنین بود: «من ایوانف، ایوان ایوانوویچ، با میل و اختیار علاقه خود را به همکاری با ارگان های امنیت کشور [به عبارت دیگر، کمک به ارگان های کا. گ. ب در کارهایشان اعلام می دارم. مجازات فاش ساختن اصل این همکاری به من تفهیم گردیده است. من مطالب ارسالی خود را با نام مستعار وزنین امضا خواهم کرد.» تاریخ. امضا.
انتخاب یک اسم رمز برای هر خبرچین موضوعی است که با هوشمندی انجام می شود. چنین اسمی نباید با نام واقعی او یا نام یکی از بستگانش شباهتی داشته باشد، اما باید به خاطر سپردن آن آسان باشد.
یکی از کارکنان ضداطلاعات ایدئولوژیک برایم شرح داد که به محض این که کسی نامش را امضا می کرد، ناگزیر بود بی درنگ یک گزارش مخفی بنویسد، که در زبان عوامانه کمیته به آن شکورکا(۵۶) می گفتند، به معنای «کمی پنهان» یا «زیرپوستی»، درست مثل پنهان شدن در پوست یک حیوان.
حتی در زمانی هم که کسی از امضای تعهد همکاری با کا. گ. ب امتناع می کرد، یک شکورکا لازم بود. منابع من در کا. گ. ب با شِکوه به من می گفتند: «موارد دشواری پیش می آید. با آن ها صحبت می کنیم، یک گپ حسابی می زنیم، و منبع مقداری خبرهای اطلاعاتی می دهد. آخر سر به او می گوییم: خوب، حالا باید این را امضا کنی؛ امتناع می کند. توضیح می دهیم: امضا از این جهت لازم است که اصل همکاری فاش نشود؛ و او تغییر عقیده نمی دهد. آن وقت پیشنهاد می کنیم: نام و مشخصات را به صورت خلاصه بنویس، تا ما دچار اشتباه نشویم و ناخواسته کس دیگری را مجازات نکنیم؛ اغلب این پیشنهاد کارگر می افتد. همین گزارش مامور کافی است تا برای او پرونده ای تشکیل شود. امضا بعدا خواهد آمد.»
و با وجود تغییراتی که در عملکرد کا. گ. ب پدید آمده، و با وجود فضای «آزاد» امروز، این تعهدنامه های پرسنلی همچنان اهمیت حیاتی خود را حفظ کرده اند.
در مه ۱۹۹۳، دومین کنفرانس بین المللی در باره کا. گ. ب برگزار شد. طرفداران حقوق بشر و اصلاح طلبان دموکرات در روسیه این گردهمایی را ترتیب دادند تا به روند اصلاح امنیت کشور کمک کنند. مقامات کا. گ. ب هم دعوت شده بودند. در یکی از جلسات، ناگهان مرد جوانی در داخل سالن از جا برخاست و فریاد زد: «من یک مامور کا. گ. ب و حالا ام. ب هستم. به من اجازه بدهید بروم: دیگر نمی خواهم به این زندگی ادامه بدهم!» یک سرهنگ امنیت کشور با اکراه گفت: «خوب، برو.» و به او اجازه داد که کناره گیری کند. سرهنگ پیش از آن مشغول خواندن یک کاغذ بود. مرد جوان پرسید: «اما آیا شما تعهدنامه مرا به من پس می دهید؟ و قول می دهید که دیگر کاری با من نداشته باشید؟» سرهنگ پاسخی نداد.
در سال های اخیر دادن امضا دیگر اجباری نیست. جلسات رسمی بین اعضای کمیته و دستیاران آن ها می تواند در هر زمان و در هر جایی برگزار شود. به قول لیسف، سرگرد او یا به خانه اش می آید و یا در یک یاوشنایا(۵۷) (محل ملاقات مخصوص) با او گفتگو می کند. «محل ملاقات آپارتمان یک بانوی سالخورده بود. معمولاً سرگرد در آن جا منتظر من بود. بانوی سالخورده به من چای و شیرینی تعارف می کرد و بعد به آشپزخانه می رفت. می خواهید بدانید سرگرد به چه چیزهایی علاقه داشت: خوب، می خواست بداند آدم ها در رادیو چه کار می کردند، یا در اتحادیه نویسندگان چه حرف هایی می زدند. یک بار از من خواست با نویسنده خاصی که یهودی بود و در نیویورک خویشاوندانی داشت، بیش تر گرم بگیرم و نشانی خویشاوندان او را پیدا کنم.»
معمولاً برای چنین کارهایی به خبرچین ها پولی پرداخت می شود، گرچه نه با گشاده دستی. اورخف مدعی است در میان همقطارانش رسم بوده که در تنخواهی که به خبرچین ها اختصاص داشته «حساب سازی» کنند و وجه مربوطه را صرف باده گساری در یک رستوران نمایند. البته اگر «دستیار مخفی» شغلی نداشت، چکیست ها محبتی از خود نشان می دادند و «اظهاریه مخصوصی» را خطاب به مقامات مافوقشان می نوشتند: «از آن جا که [نام، نام خانوادگی، و اسم مستعار] شغلی ندارد، پرداخت مبلغ... پیشنهاد می گردد.» اما در اکثر اوقات، جبران «گرفتاری» به صورتی که قبلاً ذکر شد صورت می گرفت ـ کمک به یافتن یک شغل جدید، مداخله در مورد یک رئیس مشکل آفرین، ترتیب یک سفر به خارج، انتشار یک دستنوشته. گزینه های فراوانی وجود داشت و هنوز هم وجود دارد.

این که علاوه بر کارکنان رسمی کا. گ. ب، چه تعداد ماموران در سایه در کشور وجود دارد، کسی نمی داند، یا به هر حال کسی درباره اش حرفی نمی زند. کمی پس از کودتای اوت، وادیم باکاتین به من قول داد که رقم مربوطه منتشر خواهد شد؛ اما هیچ گاه منتشر نشد. او بعدا به من گفت که گورباچف پیشنهاد او را تصویب نکرده است. و به علاوه، باکاتین گفت رقمی که زیردستانش برای او آماده کرده بودند نگران کننده تر از آن بود که بشود منتشرش کرد. آن طور که از منابع برمی آید، رقم مورد نظر ۴۰۰ هزار است ـ رقمی که حتی اگر یک لحظه به آن فکر کنیم، واقعا خنده دار به نظر می رسد. باکاتین می گفت: «راستش مرا فریب دادند. آن ها اطلاعات قدیمی را به من قالب کردند.»
نگاهی به سایر کشورهای بلوک شرق سابق، ضریب نسبتا هماهنگی را به دست می دهد: به نظر می رسد تعداد خبرچین ها حدود یک درصد جمعیت کشور باشد.(۵۶) بر این اساس، در اتحاد شوروی باید حداقل ۹/ ۲ میلیون نفر برای کا. گ. ب کار می کرده اند. یاروسلاو کارپوویچ، سرهنگ بازنشسته کا. گ. ب که زندگی خود را صرف کار در ضداطلاعات ایدئولوژیک کرده، بر این باور است که این رقم بسیار کم تر از واقع است. کارپوویچ مدعی است تقریبا سی درصد جمعیت بالغ کشور به طریقی برای کا. گ. ب کار می کرده اند، حالا یا به صورت «افراد مورد اعتماد» و یا به عنوان «دستیاران مخفی».(۵۷) سرهنگ دوم کیچیخین حتی با بدبینی بیش تری می گوید: «شصت تا هفتاد درصد جمعیت کشور با کا. گ. ب رابطه داشتند.»(۵۸) نمی شود باور کرد؟ چرا، کافی است به خاطر آوریم که در هر حوزه راه آهن در کشور پهناور ما دو مامور کا. گ. ب وجود دارد (و هر مسیر راه آهن دارای پنج حوزه است). به قول سرلشکر ویکتور ایواننکو، «در واقع تمام روسای قطار و همه ـ یا تقریبا همه ـ بازرسان مامور بودند و وظیفه داشتند نه تنها از خطوط راه آهن مراقبت کنند، بلکه در باره همکارانشان گزارش دهند.»(۵۹)
و تغییرات سال های اخیر در این دنیای در سایه هیچ تاثیری برجای نگذاشته است، مگر شاید تنها فراخوانی از جانب تنی چند از روسای ژرف اندیش تر به منظور «هدایت کار جاسوسی در مسیری تازه.» در یک کنفرانس کا. گ. ب در تابستان ۱۹۹۱، سرلشکر ایواننکو، که در آن هنگام رئیس سرویس امنیت جداگانه کشوری فدرالِ روسیه بود، گفت: «در مورد ساماندهی کار با دستیاران مخفی تصمیم تازه ای گرفته شده، و برای نوسازی این حوزه مهم فعالیت های ارگان های کا. گ. ب روش های تازه ای ابداع گردیده است. از این پس، شبکه ماموران بر اساس اصول تازه ای شکل خواهد گرفت. تنها آن دسته از دستیاران مخفی که وظایفی راهبردی به عهده دارند، باید در چنین شبکه ای جای داده شوند. بقیه، یعنی تمام به اصطلاح مراقبان، ناظران و مشاوران، که بیش از ۵۰ درصد (یا حتی در برخی نواحی ۸۰ درصد) شبکه ماموران را شامل می شوند، باید به رده دیگری انتقال یابند که نیازمند نگهداری پرونده های کاری و پرسنلی یا رعایت سایر تشریفات نباشد. در عین حال، باید به تمام ماموران مخفی در تعیین شکل همکاری مخفی شان آزادی انتخاب داده شود.»(۶۰)
بی شک آن ها به آن «آزادی انتخاب» دست یافته اند ـ و چگونه!
سرهنگ ولادیمیر روبانف یک بار با عصبانیت به من گفت: «سعی کنید یک بار و برای همیشه این مطلب را درک کنید که مفهوم «ماموران کا. گ. ب»، یا آن طور که شما دوست دارید بنامید، استوکاچی، به معنای زورگویی از طرف کا. گ. ب نیست، بلکه بیش تر منعکس کننده ذهنیت اجتماع اطراف آن است.»(۶۱) «ذهنیت خبرچین» ـ صحبت بر سر سرزنش کردن قربانی است!

اِمی نایت در مقاله اش با عنوان «آینده کا. گ. ب» می نویسد: «یکی از تناقض های پرسترویکا این است که با وجود پیشرفت اساسی کشور به سوی ایجاد یک نظام بازتر دموکراتیک، کا. گ. ب اهمیت فوق العاده خود را در اتحاد شوروی حفظ کرده است.»
تناقض پرسترویکا یا تراژدی آن؟ سال های سال است که ملت ما نوع خاصی از آدم را پرورش می دهد که قادر به اجرای دستورات کا. گ. ب باشد. سال های سال است که مردم ما نسبت به تحمل کردن کا. گ. ب شرطی شده اند. پس از تمام این سال ها، تمام این دهه ها، چطور کا. گ. ب می توانست جز این از کار درآید؟

پیشگفتار

کمی پس از آن که مقاله من در اخبار مسکو، که به عنوان روزنامه نگار در آن جا کار می کردم، منتشر شد، یکی از روسای کا. گ. ب پاسخی انتقادی با نام مستعار ویاچسلاو آرتیومف برای روزنامه فرستاد. نام واقعی او یکی از رازهای بزرگ کا. گ. ب نبود: او ژنرال گورجنف قائم مقام وقت اداره اطلاعات خارجی کا. گ. ب بود.
مقاله ژوئن ۱۹۹۱ ژنرال تازگی یا نوآوری قابل ملاحظه ای نداشت. «شما روزنامه نگاران مدام از ما انتقاد می کنید، اما ما مقامات کا. گ. ب مدت هاست که راه اصلاح را در پیش گرفته ایم؛ ما نیز پرسترویکای خودمان را طی کرده ایم و شایسته و آبرومند شده ایم، و همگام با کشور از خودکامگی به سوی مردم سالاری در حرکتیم.» از جهت گذشته مصیبت بار این سازمان که برای کشور به بهای جان ده ها میلیون انسان بی گناه تمام شد، خوب، بله، ژنرال تصدیق می کرد که گذشته مصیبت بار بوده است.
اما او با عصبانیت می پرسید: «ولی این چه ربطی به ما دارد؟ انتظار می رود که ما از چه چیز توبه کنیم؟» ژنرال برای قریب به سی سال در «نهادها»(۳) کار می کرده است و از این رو در جریان پاکسازی های خونین دهه های سی و چهل حاضر نبوده است. بسیار خوب، این درست، اما تکلیف هزاران و هزاران زندگی ای که کا. گ. ب در دهه های شصت، هفتاد و هشتاد متلاشی کرد چه می شود؟ انگار که ژنرال پترو گریگورنکو ـ که به خاطر فعالیت های دگراندیشانه اش سال ها در یک بیمارستان روانی زندانی بود ـ اصلاً وجود نداشته؛ انگار که یوری گلانسکف، شاعر سی و دو ساله و از فعالان حقوق بشر، در اردوگاه کار اجباری در سال ۱۹۷۲ از بین نرفت، کمی پس از آن که نوشت: «هر روزِ من در این جا شکنجه است.»(۱) انگار که آناتولی مارچنکو، که در سال ۱۹۸۶ در زندان چیستوپول درگذشت، هرگز وجود نداشته؛ یا آندری ساخارف که هفت سال در گورکی زندانی کشید و تنها در سال ۱۹۸۶ به دستور گورباچف آزاد شد. انگار ایرینا راتوشینسکایا، شاعر و از فعالان حقوق بشر، سال ها به خاطر «جرائم خطرناک ضد دولتی» در اردوگاه کار اجباری شماره ۴ـ۳/۳۸۵ـZhkh محبوس نبوده و یا در سال ۱۹۸۷، یعنی سال ها پس از آن که ظاهرا پرسترویکا به چنین اقداماتی پایان داده بود، از تابعیت شوروی محروم نگردیده بود. انگار که گروه ویژه آلفای کا. گ. ب در شب وحشت خیز ۱۳ـ۱۲ ژانویه ۱۹۹۱ چهارده شهروندِ ویلنیوس را زیر تانک ها له نکرده و زیر رگبار گلوله به قتل نرسانده بود.(۲)
و با این حال، خشم ژنرال گورجنف متوجه روزنامه نگاران و مفسران سیاسی ای شده بود که به نوشته او همگی دست به دست هم داده اند تا «چکیست ها را از جامعه طرد کنند، مجبورشان کنند که، در عصر پرسترویکا، احساس کنند که مطرود، یا به قول شما،، دشمنان مردم، هستند.»
من به موضوع چکیست ها به مثابه مطرودان باز خواهم گشت. گرچه، اولاً، استمداد سطحی ژنرال از چکا ارزشی ندارد. چکا ـ مخفف Vse-Rossiyskaya chrezvychaynaya kommissiya (هیئت فوق العاده سراسر روسیه)ـ نیای کا. گ. ب، در دسامبر ۱۹۱۷ تاسیس شد و جمهوری شوروی نوپا را تقریبا در خون مردمش غرق کرد. بعدها، در سال های ۴۱ـ۱۹۳۴، ان. کا. و. د ـ Narodnyy kommissariat vnutrennykh del (کمیساریای خلق برای امور داخلی) ـ سنت نسل کشی علیه شهروندان خودش را ادامه داد. سران کا. گ. ب، از جمله ژنرال ما، به منظور کسب مشروعیت سیاسی، از هر فرصتی استفاده می کنند تا خودشان را از این سازمان ها جدا کنند و اصرار دارند که کا. گ. ب نه وارث قانونی و نه جانشین سیاسیِ روش های وحشیانه آن هاست. با این حال، همان طور که مقاله ژنرال نشان می دهد، او و همقطارانش هنوز خود را با افتخار «چکیست» به حساب می آورند. آیا می توان تصور کرد که ماموران امنیتی امروز آلمان علنا خود را «گشتاپویی» بنامند؟
می دانم که بحث کردن با «منتقدان» برآمده از خود کا. گ. ب بی فایده است. چرا که به قول معروف «ما از دو سنخ خونی متفاوت هستیم» و اگر به خاطر تنها یک جمله در اواخر مقاله ژنرال نبود، به یقین من خودم را درست در پیشگفتار کتابم درگیر این مسئله نمی کردم. جمله ژنرال چنین است: «گاهی به نظرم می رسد که انتشار همه این مقاله ها و جزوه ها در باره کا. گ. ب نشانه یک هراس بیمارگونه و مزمن است که در آن خود ترس سبب ترس می شود.»
آقای ژنرال، می خواهید بگویید که ترس مشوق ما روزنامه نگاران، و به ویژه من است؟ بسیار خوب، حق با شماست، درست زدید به هدف: ترس مشوق ماست. و من حتی می توانم به شما بگویم که این ترس از کجا منشا گرفته است.
نخستین بار که مصاحبه با کارکنان شاغل در کا. گ. ب و پیشینیان آن ها در دوران استالین را آغاز کردم (و شما ـ یعنی نه شخص شما، ژنرال، بلکه همکارانتان ـ به هر وسیله ممکن سعی کردید از انتشار مقاله های من جلوگیری کنید)، چیزی شبیه ترس را تجربه کردم، ترسی که کودکان به هنگام ایستادن در مقابل یک اتاق تاریک و بسته احساس می کنند. می دانستم که باید وارد شوم ـ کنجکاوی و عزت نفس حرفه ای ام مرا به جلو هُل می داد ـ اما می ترسیدم. پشت آن در و در زوایای تاریک آن اتاق چه اشباحی کمین کرده بودند؟
داستان را کوتاه کنم، خطر تاریکی را به جان خریدم و وارد آن اتاق شدم. کبریتی روشن کردم، تار عنکبوت ها را پس زدم، و با دقت به میان میلیون ها پرونده رنگ و رو رفته ای که در دل آن جای گرفته بودند، راه گشودم: بایگانی های سرّی، تاریخی که سازمان در خلال چندین دهه پنهانکاری آن را محبوس نگه داشته بود. از خلال صفحات این اسناد، قربانیانی که به طرز معجزه آسایی از سال های طولانی کابوس استالینی جان به در برده بودند، با من حرف زدند و برایم گفتند که «چکیست های شجاع و سرسختِ» تبلیغات رسمی چه بر سرشان آورده بودند. بعد، ردّ پای آن اشباح چکیست را گرفتم. آن ها، به محض این که در آن اتاق به من پیوستند، قیافه های مختلفی به خودشان گرفتند: برخی با وقار و متانت رفتار می کردند و بعضی با چاپلوسی و چرب زبانی ـ سرکار خانم، چه کار می توانم برایتان بکنم؟ ـ اما آن ها همه اش حرف زدند، حرف زدند، حرف زدند. و من گوش دادم و از قابلیت بازسازی این «نهادهای امنیت کشور» و توانایی آن ها در سازگاری با شرایط جدید و دو و چند برابر شدنشان، مات و متحیر ماندم. استعداد آن ها در برگرداندن هر چیزی، حتی مترقی ترین تغییرات اجتماعی، به نفع خودشان و به زیان هر کس دیگری، مرا شگفت زده کرد. و با دیدن چنین استادی و مهارتی بود که تشخیص نقاب هایی که کا. گ. ب امروز به چهره خود می زند و دیدن پشت آن برایم میسر شد.
و به دنبال چکیست ها، کسانی به اتاق من وارد شدند که از نسل کشی استالینی جان سالم به در برده بودند. می دانید، ژنرال، چه از آن ها پرسیدم؟ از آن ها پرسیدم: وقتی آن ها برای بازداشت من می آیند، باید چطور رفتار کنم؟ چه چیزی باید همراهم ببرم؟ خوب است که یک چمدان کوچک آماده کرده باشم؟ زن ها در شرایط زندان چطور باید از خودشان مراقبت کنند؟ چطور باید بر احساس نفرتم غلبه کنم؟ از این جور اطلاعات مفید، ژنرال. آخر، می دانید، ترس از ناشناخته همیشه بدترین نوع ترس است. برای همین هم است که غافلگیری سلاح مورد علاقه نهادهاست.
پس از آن، تعدادی از ماموران کنونی کا. گ. ب به اتاق من آمدند. هر کدام از آن ها نیز سبک و سیاق فردی خود را داشتند. بعضی از آن ها با نگرانی به اطراف نگاه می کردند. دنبال همان میکروفن های کوچک و ظریفی بودند که خودشان در موارد بسیاری در تلفن یا آستانه در یا در کت کسانی که تحت نظر بودند جاسازی کرده بودند. آن ها می پرسیدند: برای ما هم میکروفن مخفی کار گذاشته اند؟ بعضی های دیگر، ژنرال، نظیر اولگ کالوگین و سرهنگ ولادیمیر روبانُف، با صراحت صحبت کردند و اطلاعات فراوان و جالب توجهی در باره عملیات کا. گ. ب در دوران برژنف، آندروپُف، چرننکو، و گورباچف به من دادند. اما همه آن ها، ژنرال، هر کدام از آن ها به من اطمینان می دادند که تا وقتی که کا. گ. ب در این کشور به حیاتش ادامه می دهد، نمی توان انتظار داشت که تحول مثبتی روی دهد.
و پس از آن که، ژنرال، من از همه این مسائل با خبر شدم، به راستی که ترس بَرم داشت. نه فقط به خاطر خودم، گرچه بی شک به طور غریزی در پی حفظ خودم هستم. برای دختر کوچکم ترسیدم، برای آینده او؛ و برای دوستان و خویشان و همکارانم ترسیدم. تاثر و تاسف به کنار، برای کشورم که مدت هاست در رنج و عذاب غوطه ور است و گویی همه خدایان آن را نفرین کرده اند، ترسیدم.
بله، ژنرال، به همین دلیل است که این کتاب را نوشتم. چون می ترسم.
اگر خواننده از من انتظار تاریخ کمیته امنیت کشور، یا حتی تاریخ کا. گ. ب در دوران پرسترویکا را داشته باشد، ناامید خواهد شد. همان طور که ناظران غربی در مورد کا. گ. ب خاطرنشان کرده اند، تا هنگامی که این سازمان بایگانی هایش را نگشاید، سرگذشت راستین آن را نمی توان نگاشت. و ظاهرا کا. گ. ب هیچ عجله ای در این کار ندارد و به زحمت می توان تصور کرد که به میل خودش به چنین کاری که به منزله خودکشی اوست، مبادرت ورزد.
با این حال، گه گاه در روزنامه ها و مجلات مختلف اطلاعات تازه و داده ها و اسناد چندی انتشار یافته که زمینه را برای تحلیل و بررسی دقیق تر فراهم آورده است. علاوه بر آن، در خلال بیست سال گذشته، آثار بسیار جالب توجهی در باره کا. گ. ب در غرب انتشار یافته است. کا. گ. ب از جان بارون، کا. گ. ب: پلیس و سیاست در اتحاد شوروی از اَمی نایت، کا. گ. ب: گزارشی از درون از کریستوفر آندرو و اُلگ گوردیفسکی، و تعدادی کتاب دیگر اطلاعات قابل ملاحظه ای را به ویژه در باره فعالیت های کا. گ. ب در خارج از اتحاد شوروی در اختیار خواننده مشتاق قرار می دهند. این کتاب ها برای من نیز کمک بزرگی بودند و من از نویسندگان و ناشران آن ها سپاسگزارم.
اما کتاب من نه یک اثر پژوهشی علمی است و نه صرفا برای شوروی شناسان و یا کارشناسان امور کا. گ. ب نوشته شده است. این کتابی است برای خواننده معمولی که علاقه مند است بداند در کشوری که زمانی یک ششم این سیاره را زیرسلطه داشت، چه می گذرد. کتابی است برای آدم هایی مثل خود من که حقایق تلخ و غم انگیزی که من توانسته ام در مورد کشور بی چاره ام گرد آورم، برایشان جالب است.
اعتراف می کنم که این موضوع ذهن مرا به خود مشغول داشته است. مقاله ژنرال مرا دل نگران کرده. می خواهم خوانندگان دل مشغولی مرا درک کنند و در نتیجه امیدوارم سبک عاطفی و تا حدی نیش دار مرا بپذیرند. کا. گ. ب برای من صرفا یک موضوع پژوهشی جذاب و سحرانگیز نیست (گرچه بی تردید چنین موضوعی جذاب و سحرانگیز است و کتاب های فوق العاده بسیاری به آن اختصاص یافته است). برای من و بسیاری از هموطنانم، کا. گ. ب بخشی از زندگی است. و متاسفانه بخشی جدایی ناپذیر، چرا که من قصد ندارم کشورم را ترک کنم (مگر آن که شرایط مرا به چنین کاری وادار کند).
و برای من کا. گ. ب یعنی ترس، و نه فقط از آن جهت که تلفن هایم متناوبا کنترل می شوند، یا اخطاریه های ترحم آمیزی از بالا به من می رسد («دارید زیاده روی می کنید»)، و یا نامه های بدون امضای تهدیدآمیزی دریافت می کنم.
برای من کا. گ. ب به معنای همان ترسی است که باعث شد پدربزرگم در یازدهمین سال حکومت شوروی گلوله تفنگش را بر سرش خالی کند. همان ترسی است که عموی پدرم احساس کرد، هنگامی که در اوج وحشت استالینی و در سال خونین ۱۹۳۷ تیرباران شد. و نیز همان ترسی است که پدر دلاورم احساس کرد. او یک یهودی بود که در سال ۱۹۴۱ به عنوان عامل اطلاعاتی شوروی در منطقه تحت اشغال نازی ها فعالیت داشت. یادم می آید روزی در دوره برژنف متوجه شد که من دارم یک نسخه تامیزدات(۴) از کتاب حلقه نخست اثر سولژنیتسین را می خوانم، از من خواست: «دیگر این جور چیزها را به خانه نیاور.» در آن سال ها، علاقه به چنین ادبیاتی به آسانی می توانست پای مرا به اردوگاه کار اجباری بکشاند.
«ترس موروثی» اصطلاحی بود که ژنرال کا. گ. ب در مقاله اش به کار برده بود. بله، تصدیق می کنم که این ترس موروثی است.
و برای من کا. گ. ب درعین حال و برای همیشه، مبارزه ای است که ریکا و لِو رازگون علیه ترس به آن دست زدند. آن دو از دوستان بسیار نزدیک و صمیمی من بودند.
اکنون باید سبب تقدیم کتابم را به آن ها شرح دهم.

ریکا و لِو در شهر وژیل(۵)، در شمال شرقی روسیه، با یکدیگر آشنا شدند. آخر سال ۱۹۴۳ بود و ریکا (یا بر اساس پرونده رسمی اش، روکا افرمونا برگ) کارمند ارشد دفتر سرپرستی مجتمع اردوگاه کار اجباری اوست ـ ویملاگ(۶)بود و سهمیه کار زندانیان را تعیین می کرد. لِو ـ لِو امانوئلوویچ رازگون ـ کارمند ارشد اردوگاه شماره ۱ اوست ـ ویملاگ در سی کیلومتری وزل بود. نزدیک ترین نشانه تمدن مربوط به سیکتیوکار(۷)پایتخت جمهوری کومی بود که دست کم یکصد کیلومتر راه ناهموار از آن جا فاصله داشت.
در سال ۱۹۴۳، هم ریکا و هم لِو ولنیاشکی(۸) («افراد آزاد») بودند که دوران محکومیتشان در اردوگاه کار اجباری به پایان رسیده بود. ریکا که به موجب ماده ۵۸ (۱۰ـ۱۱) به خاطر «فعالیت های ضد انقلابی» بازداشت شده بود، در نوامبر ۱۹۴۲ مرخص شد. لِو به موجب ماده ۵۸ (۱۰ـ۱) «تبلیغ ضدانقلابی در زمان صلح» دستگیر شده بود. قرار بود «پنج سال»اش در آوریل ۱۹۴۳ تمام شود، اما در زمانی که در اردوگاه کار اجباری بود، آن ها پنج سال دیگر هم به او چسباندند. بعد، بر اثر یک معجزه، آن ها این محکومیت اضافی را لغو کردند و در پایان یک تابستان داغ و خشک شمالی، او هم مردی آزاد شد.
اما این «آزادی» به معنای شورویایی کلمه بود، یعنی این که ریکا و لِو دیگر در اردوگاه کار اجباری زندانی نبودند و مجبور نبودند هر روز صبح توی صف بازرسی بایستند و همراه نگهبان ها به سر کار بروند. حالا آن ها خودشان پیاده به سرکارشان می رفتند ـ گرچه کار هنوز همان کار بود. در واقع معنای آزاد شدن همین بود: بدون همراهی نگهبان ها به سر کارشان می رفتند. آن ها هنوز کارت شناسایی متداول (یا به اصطلاح گذرنامه داخلی)، یا حق سفر به بیرون از مجتمع اردوگاهی را نداشتند. در واقع، آن ها زک بودند (زک مخفف کلمه روسی زاکلیو چیانوی(۹)، به معنای زندانی است) و با این وجود زک نبودند؛ آزاد بودند و با این وجود آزاد نبودند، چیزی شبیه تبعیدی های دائمی. مُهر روی اوراق آن ها، «مامور به اردوگاه کار اجباری تا زمان دستورات ویژه»، منظور از «آزادی» را مشخص می کرد.
با این حال، آن ها خشنود بودند. ریکا از یک خوش شانسی نامعمول برخوردار شده بود: سرپرستی اتاق کوچکی را در اختیار او گذاشته بود، که البته نمی شد به آن اتاق گفت، بلکه فضای کوچکی در یک انبارک پنج واحدی در کنار رودخانه ویسلیانا(۱۰).او یک بالش، یک تشک، و چیزی شبیه یک دست پوشاک واقعی در اختیار داشت، همان کت و دامنی که دست های ماهر در اردوگاه کار اجباری آن ها را از لباس اسکی ای درست کرده بود که او در نوامبر ۱۹۳۷، در همان روزی که در آپارتمانش در مسکو در کوچه کریواربات(۱۱) دستگیر شد، به تن داشت.
هر روز یکشنبه، لِو سی کیلومتر فاصله اردوگاه شماره ۱ کار اجباری را تا این کلبه محقر سرد و نمناک پیاده می پیمود. آن وقت، با استفاده از کارت جیره بندیشان نیم لیتر کره مانده و مقداری کلم پلاسیده تهیه می کردند و با آن تجدید دیدارشان را جشن می گرفتند (در آن هنگام در بیرون از اردوگاه ها نیز گرسنگی به همان اندازه بیداد می کرد). در کنار هم احساس شادی و آزادی می کردند ـ نه آن «آزادی»ای که حکومت شوروی برایشان در نظر گرفته بود، بلکه آن آزادی ای که آن ها به عنوان یک زوج جوان می دانستند چطور آن را از درون زندگی محدود و اسارتبار خود بیرون بکشند.
خود لِو رازگون خاطرات هفده سال زندگی در اردوگاه کار اجباری و تبعید را در کتابش به نام تصورناپذیر(۳) آورده است. بنابراین بهتر است کمی در باره زندگی ریکا صحبت کنم.
او در سال ۱۹۰۵، در جریان انقلاب اول روسیه، در سن پترزبورگ و در خانواده افرم برگ(۱۲)، مکانیک یهودی و انقلابی حرفه ای، چشم به جهان گشود.
همان طور که انتظار می رفت، برگ بیش تر عمرش را در تبعید و زندان سپری کرده بود. از این رو، زمانی که در فوریه ۱۹۱۷ سلطنت واژگون شد، ساولیونا، مادر ریکا، امیدوار شد که این دگرگونی به زندگی خرد کننده پر از مخاطره و نگرانی و سال های توان فرسای فرستادن بسته های غذا و ملاقات در زندان پایان دهد.
اما، از بخت بَد، برگ بلشویک نبود، بلکه برعکس در حزب راستگرای سوسیالیست انقلابی، که مخالف اصلی بلشویک ها بود، مقام بالایی داشت. در نتیجه، در ژوئن ۱۹۱۸ همسنگران سابق برگ در مبارزه علیه تزاریسم، او را به زندان افکندند. این ضربه ای بود که مادر ریکا هیچ وقت از آن رهایی نیافت.
ریکا که در این هنگام پانزده سال داشت، همراه مادرش به زندان خیابان گروخووایا(۱۳) می رفت و برای پدرش، که در انتظار محاکمه بود، غذا و لباس گرم می بُرد و از همین جا بود که با سیستم زندان های شوروی آشنا شد. در آغاز موقعیت پدرش او را به فکر وا می داشت، اما بعدها بی واسطه با این پدیده مواجه شد. این آشنایی درست تا سال ۱۹۵۳، که استالین درگذشت، ادامه یافت. در آن هنگام ریکا چهل و هشت ساله شده بود.
پدرش را از زندان خیابان گروخووایا در پتروگراد (همان سن پترزبورگ سابق) به باتیرکا(۱۴) در مسکو فرستادند و ریکا اجازه یافت که هر یکشنبه به ملاقاتش برود. نوزده سال بعد که خود ریکا بازداشت و به باتیرکا برده شد، احساس کرد که درست توی خانه خودش است. به قول خودش «همه چیز در باتیرکا برایم آشنا بود.»
بعدها پدرش را به زندانی در سوزدال(۱۵) انتقال دادند و ریکا برای ملاقات او به آن جا هم سفر می کرد. بعد سال ۱۹۲۲ فرا رسید و محاکمه پُرسروصدای سوسیالیست های انقلابی راستگرا در تالار ستون دارِ(۱۶) خانه اتحادیه های کارگری، به ریاست پیاتاکف(۱۷) و دادستانی کریلنکو، لوناچارسکی، و پوکروفسکی(۱۸)، برگزار شد. بستگان متهمان در ردیف های جلو جا داده شده بودند. افرم برگ در پاسخ قاضی که پرسید: «آیا به گناه خود اعتراف می کنید؟»، پاسخ داد: «تنها گناه من این است که با شدّت بایسته به مقابله با شما برنخاستم. در آینده به مبارزه ادامه خواهم داد.»
برگ به پنج سال محکوم شد. دو سال زندان انفرادی را در لوبیانکا و بقیه را در داغستان کوهستانی به حال تبعید سپری کرد. در همان جا بود که مادر ریکا درگذشت و ریکا با کسب اطلاعاتِ دستِ اولی از زندگی در تبعید، آموزش سیاسی لازم را فرا گرفت.
از این جا به بعد، دیگر اثری از برگ در دست نیست. ظاهرا او را از داغستان انتقال دادند، اما به کجا معلوم نیست. این رازی است که در بایگانی های کا. گ. ب سر به مُهر مانده است. تنها چیزی که معلوم است این است که او را در سپتامبر ۱۹۳۷ اعدام کردند. تلاش های ریکا برای دسترسی به پرونده های پدرش ناکام ماند. (او هیچ گاه به اطلاعاتی در باره آخرین روزهای زندگی پدرش و محل دفن او دست نیافت.)
در آن هنگام، خود ریکا نیز در باتیرکا و در انتظار انتقال به اردوگاه کار اجباری در ماریسکی بود. وقتی به سراغش آمدند، نترسید، چون از شش ماه جلوتر که در برابر تلاش های ان. کا. و. د [کمیساریای خلق برای امور داخلی] برای به خدمت گرفتنش مقاومت کرده بود، انتظار این لحظه را داشت. وقتی او را بازداشت کردند، زندگی عادی خود را تمام شده در نظر آورد. فکر کرد که «این برای همیشه است.» از آن پس باید به راهی که پدرش رفته بود می رفت.
اما من می خواستم در باره عشق بنویسم ـ و این که آن دو، ریکا و لِو، چه عشقی نسبت به هم داشتند. آن ها برای این که یکدیگر را ببینند، تمام مقررات را زیر پا می گذاشتند. وقتی مقامات لِو را از رفتن به وژیل منع کردند (فساد و هرزگی اشکالی نداشت، اما عشق صورتی از آزادی بود که نمی شد تحملش کرد)، لِو و ریکا از دفتر کارشان به هم تلفن می کردند و آن قدر با هم حرف می زدند و حرف می زدند که متصدیان تلفن از گوش دادن به فوران احساسات آن ها خسته می شدند.
جنگ در ۱۹۴۵ به پایان رسید. ریکا و لِو موفق شدند گذرنامه عادی داخلی، که به معنای «رهایی از قید بردگی» بود، بگیرند. اما بر گذرنامه آن ها مُهری نشانده بودند که آن ها را از اقامت در، یا حتی مسافرت به مسکو، لنینگراد، یا حدود دویست شهر دیگر در اتحاد شوروی باز می داشت.
آن ها مقررات را زیر پا گذاشتند و به مسکو سفر کردند. در آن جا لِو موفق شد دخترش ناتاشا را ببیند. هنگامی که او بازداشت شد، دخترش تنها یک سال داشت. او با مادربزرگش زندگی می کرد، چون اُکسانا همسر اول لِو، در جریان انتقال از زندانی به زندان دیگر، در سن بیست و دوسالگی در گذشته بود، بدون آن که حتی پایش به اردوگاه کار اجباری برسد. اما در مسکو هیچ کس چشم به راه ریکا نبود. خواهرش آنیشکا در خلال جنگ و به هنگام عقب نشینی درگذشته بود.
کمی پس از آن، لِو و ریکا اجازه یافتند اردوگاه کار اجباری را برای همیشه ترک گویند. آن ها به طور غیرقانونی در مسکو اقامت گزیدند و با مادر لو زندگی می کردند تا این که همسایه ای در مورد آن ها گزارش داد. پس از آن، آن ها راهی استاوروپل(۱۹)، شهرستان کوچکی در جنوب روسیه، شدند. زندگی سخت بود و آن ها اغلب گرسنه می ماندند. لِو به عنوان متصدی برنامه در یک مرکز فرهنگی آموزشی کار می کرد. ریکا نیز ماشین نویسی می کرد. پولی در اختیار نداشتند، با این حال در گوشه اتاقی که از یک پرستار اجاره کرده بودند، پشت پرده و روی یک تخت معاینه باریک و چرمی می خوابیدند و از زندگی در کنار هم راضی بودند.
در مارس ۱۹۴۹، ریکا را دوباره بازداشت کردند و این بار به عنوان یک «تکرار کننده جرم» (چون پیش از آن یک بار به زندان محکوم شده بود). بازجویی ساده و سریع بود. خیلی زود، یکی دو مورد به دانسته های ریکا از زندان افزوده شد. مثلاً، در سال ۱۹۳۷ اجازه داشت که در سلولش بنشیند، اما در ۱۹۴۹ تنها پس از آن که چراغ ها خاموش می شد، می توانست بنشیند. در ۱۹۳۷ در سلول چهارپایه نبود، اما در ۱۹۴۹ چندتایی موجود بود، ولی آن ها را به زمین پیچ کرده بودند، به طوری که نمی شد آن ها را به طرف دیوار خم کرد یا به میز کوتاه سلول نزدیک تر ساخت تا بشود موقع غذا خوردن از خشک شدن پشت جلوگیری کرد.
البته تجربه زندان های قبلی به او خیلی چیزها آموخته بود. حالا می دانست که آن ها حتی کش شورتش را هم بیرون می کشند، اما این را نیز می دانست که چطور آن را لوله کند که پایین نیفتد. می دانست که آن ها بند جورابش را هم خواهند گرفت، اما این را هم می دانست که چطور بدون آن هم جورابش را بالا نگه دارد. و حتی این را هم می دانست که بدون داشتن لباس زیر هم چگونه سَر کند. (یک روز یک زن را که هق و هق گریه می کرد و معلوم بود که از طبقات بالاست، به سلول او آوردند. ریکا رو کرد به او و پرسید: «چی شده؟» به نظر نمی آمد که او را زده باشند. زن هق هق کنان نالید: «آن ها زیرپوشم را گرفتند» و به سینه های بزرگش اشاره کرد که حالا زیر پیراهنش رها شده بودند. صدتا زن که توی آن سلول بودند به او خندیدند و گفتند: «برای این است که داری گریه می کنی؟ فقط به خاطر این که زیرپوشت را گرفته اند؟ این که چیزی نیست. این جا زندگی ات را می گیرند.»)
ریکا می دانست که در حمام زندان، که به هر نفر تنها یک لگن آب می رسید، چطور خودش و لباس هایش را بشوید. می دانست که وقتی آب نبود، برای حفظ ـ بگذارید پوشیده بگوییم ـ بهداشت زنانه اش چگونه از برف استفاده کند. او همیشه و به دقت سر و وضعش را مرتب نگه می داشت. می دانست که حتی یک استخوان ماهی را که در سوپش پیدا می شد باید نگه دارد، چون می توانست از آن به عنوان سوزن خیاطی استفاده کند که در زندان ممنوع بود. اگر استخوانی پیدا نمی کرد، از چوب کبریت استفاده می کرد و آن را با یک تکه قند تیز می کرد. نخ مورد نیاز را هم از پارچه لباسش بیرون می کشید. می دانست که چطور حالت دل به هم خوردگی اش را از نوشیدن از همان کوزه ای که یک زن سفلیسی از آن آب می خورد، پنهان کند. می دانست چطور با مجرمان عادی حرف بزند و چطور در برابر نگهبان های اردوگاه از خودش دفاع کند.
لِو با وفاداری در صف های طولانی به انتظار می ایستاد تا بسته های او را به زندان تحویل بدهد. نامه نگاری ممنوع بود، اما لِو نگهبان های زندان را فریب می داد و روی غذا برای همسرش چیز می نوشت. مثلاً روی پوست تخم مرغ پخته تاریخ ازدواجشان را در اردوگاه کار اجباری حک کرده بود. از نظر نگهبان ها این فقط چند تا عدد بود ـ مردم همه جور تاریخ را روی تخم مرغ می نویسند ـ اما برای ریکا یادآور روشن آن روز بود و همان چیزی را می گفت که مردم به هنگام به یاد آوردن چنین لحظه هایی به هم می گویند.
یا مثلاً با استفاده از یک میخ روی بسته نان پیامی را حک می کرد که ریکا به آن نیاز فوری داشت. و بی شک نگهبان ها به همه بسته های نان که نگاه نمی کردند، می کردند؟
اما ریکا نمی توانست حتی چنین پیام های کوچکی را برای شوهرش حک کند. تنها چیزی که او داشت امضایی بود که پای رسید بسته ها می گذاشت. نام کامل، نام پدر، نام فامیل، تاریخ، که به معنای این بود که همه چیز روبراه است، یادداشت کوتاهت را دریافت کردم، متشکرم، خیلی مرا خوشحال کرد، من هم به فکر تو هستم، نگرانت هستم، دلم برایت تنگ شده. در سالروز ازدواجشان که هیچ راهی نداشت که پیامی برای لِو بفرستد، تصمیم گرفت که دیگر سیگار نکشد و از نگهبان ها خواست که «به او بگویید که دیگر برایم سیگار نیاورد. خواهش می کنم به او بگویید که من از ۱۵ ژوئن سیگار را ترک کرده ام. از پانزدهم دیگر سیگار نکشیده ام.» ریکا و لِو، با همین ترفندها سعی می کردند انگیزه ای برای زنده ماندن پیدا کنند.
ریکا، پس از شش ماه زندان، در سال ۱۹۴۹، به تبعید مادام العمر در بریلیوسی(۲۰)، دهکده ای کوچک در کراسنویارسکی کرای(۲۱) در سیبری، محکوم شد. برای ریکا غافلگیر کننده نبود، چون از همان روز بازداشتش می دانست که این برای همیشه است. او تنها نگران سرنوشت شوهرش بود.
لِو نزدیک به یک سال آزاد ماند. حتی موفق شد برای دیدن ریکا به بریلیوسی سفر کند و یک ماه و نیم در اتاق کوچک او در «پشت یک گرمخانه بزرگ روسی» (آن طور که در کتابش آن را شرح داده) زندگی کند. عصرها برای گردش بیرون می رفتند یا در خانه می ماندند. ریکا کمی ماهی سرخ می کرد و آن ها مزه یکی از «جشن و سرورهای بریلیوسی» خود را می چشیدند. در آن گوشه دور افتاده سیبری، در کنار هم زندگی می کردند و به هم عشق می ورزیدند و برای زندگی آینده شان نقشه می کشیدند.
اما طولی نکشید که لِو بازداشت شد. یک روز جمعه که تلگرام هفتگی ـ که تایید می کرد لِو هنوز آزاد است ـ نرسید، ریکا فهمید که باید به چه چیز فکر کند. چند روز بعد،نامه ای از زن صاحب خانه لِو در استاوروپل دریافت کرد: «لِو به همان بیماری شما دچار شده است.»
دل ریکا گرفته بود، اما او همیشه می دانست که آن ها دیر یا زود لِو را بازداشت خواهند کرد. منتظر بود ببیند او را به کجا تبعید خواهند کرد و به این فکر می کرد که چطور می توانند ترتیبی بدهند که در آن جا با هم باشند و به طریقی دولت «انسانی» شوروی را متقاعد کنند که به آن ها اجازه دهد تبعید مادام العمرشان را در کنار یکدیگر سپری سازند.
اما لِو، بنابر ماده ۵۸ (۱۰) «تبلیغ ضدانقلابی» به ده سال کار در اردوگاه کار اجباری، و نه تبعید، محکوم شد. زمانی که ریکا از حکم شوهرش باخبر شد، آن چنان جیغ کشید که در تمام طول زندگی اش هرگز چنین جیغی نکشیده بود. مطمئن بود که لِو هرگز نمی تواند ده سال کار در اردوگاه کار اجباری را دوام بیاورد. و با توجه به حکم تبعید مادام العمرش ـ که حتی یک غیبت مختصر به منزله تلاش برای فرار تلقی می شد و بیست سال کار سخت مجازات آن بود ـ می دانست که دیگر هیچ وقت شوهر محبوبش را نخواهد دید.
نمی توانم این را با آرامش بنویسم. سعی می کنم عمق رنج و اندوه این زن را که در بحبوحه کابوس اردوگاه کار اجباری با شور و اشتیاق تمام به عشق روی کرده بود، درک کنم. زنی که علی رغم محیط غیرانسانی پیرامونش موفق شد برای تقریبا شش سال با شادمانی و سربلندی زندگی کند و حالا در چهل و پنج سالگی ناگهان متوجه می شد که زندگی اش یک بار دیگر به بن بست رسیده است.
و لِو چگونه با این سرنوشت روبرو شد؟ او در جریان بازجویی، سر بازجویش فریاد کشید: «من زنده خواهم ماند! حتی در اردوگاه کار اجباری هم زنده خواهم ماند! از این بابت مطمئن باشید! کتاب می خوانم، ودکا می نوشم، با پزشکان و پرستاران مزدور و حتی زنان مسئولان زندان همبستر می شوم! الان چهل و دو سالم است و وقتی آزاد بشوم، پنجاه و دو سالم خواهد بود. من زنده خواهم ماند!» او به داد و فریادش ادامه داد: اما او به عنوان یک زندانی باتجربه خیلی خوب می دانست که معنای ده سال دیگر زندگی در اردوگاه کار اجباری چیست.
آن ها برای پنج سال تمام، تقریبا هر روز برای هم نامه می نوشتند. ریکا تمام نامه های لِو را پس از خواندن پاره می کرد، چون نمی خواست از آن ها به عنوان مدرک برای بازداشت و تبعید بعدی استفاده کنند.
در سال ۱۹۵۳ استالین مُرد.
ریکا در ۱۹۵۴ به مسکو بازگشت. لِو نیز یک سال بعد از راه رسید. آن ها هیچ چیز نداشتند. از مال دنیا هیچ چیز نصیبشان نشده بود، مگر جمعا سی و یک سال زندگی در اردوگاه کار اجباری و تبعید. وقتی ازدواجشان را به ثبت رساندند، حتی پول کافی برای یک بطر یک چهارم لیتری ودکا نداشتند تا به افتخار یگانگی رسمی خویش بنوشند.
و بعد؟ لِو به نویسندگی مشغول شد و ریکا به ماشین نویسی. آن ها ناتاشکا را بزرگ کردند. دیگر تقریبا برای ریکا دیر شده بود که خودش بچه دار بشود، اگرچه پزشکان به او گفته بودند که خدا او را برای بارداری آفریده است. (خدا یک چیز بود و دولت شوروی یک چیز کاملاً دیگر.) آن ها اول یک اتاق و بعد یک آپارتمان گرفتند که جمعا بیست و هشت متر مربع وسعت داشت. حرف های روزانه شان پُر از اصطلاحات اردوگاه کار اجباری بود: «جیره»، «مستراح». و هر جا که بودند، کلید در ورودی خانه همیشه همراهشان بود. خاطره زندان و نگهبان هایی که درِ سلول را از بیرون به روشان می بستند، هنوز هم برایشان زنده بود.
دیگر چه برایشان مانده بود؟ البته عشق و زندگی. و بعد پرسترویکا از راه رسید و لِو کتاب «تصورناپذیر» را منتشر کرد، که بیست سال مشغول نوشتن آن بود، آن هم «برای کشوی میز». ناگهان لِو مشهور شد. او و ریکا به ایتالیا، انگلستان، و فرانسه سفر کردند. ریکا با خنده می گفت: «باید هشتاد و سه سالم می شد تا بتوانم برای نخستین بار به خارج سفر کنم.»
در تابستان ۱۹۹۱، عده ای برای ساختن فیلمی مستند در باره لِو، او را به سلول سرد و بی روحش در باتیرکا بردند. او در حالی که اشک در چشم هایش حلقه زده بود، به خانه برگشت. در باتیرکا خیلی چیزها تغییر کرده بود. لِو گزارش داد: حالا سلول دارای دستشویی است. سطل مخصوص مستراح جای خودش را به یک کاسه توالت امروزی داده، و توی سلول، مثل زمان لِو، نه هفتاد نفر بلکه تنها چهل زندانی زندگی می کنند. با این حال، وقتی بالاندر(۲۲) (کسی که بالاندا(۲۳)، یعنی آب زیپو را به عنوان غذا تقسیم می کند) شروع به ریختن آن آشغال در کاسه های زندانیان کرد و وارد سلول آن ها شد، لو ناگهان حالش بَد شد.
«نمی دانم چطور توضیح بدهم، اما احساس کردم که یکی از آن ها، همان آدم های توی سلول، هستم. بله، می دانم که آن ها مجرمان واقعی هستند که واقعا مرتکب جرم شده اند. اما در آن جا، در باتیرکا، در جایی که دنیا تنها به نگهبانان زندان و زندانیان تقسیم می شود... چطور می توانستم در طرف نگهبان ها باشم؟»
یک بار از ریکا پرسیدم: «وقتی از تبعید آزاد شدی، نگران نبودی که برای بار سوم هم تو را دستگیر کنند؟»
و ریکا جواب داد: «هنوز هم می ترسم.»
خیلی دوست داشتم به آن ها نگاه کنم. ریکا، بر اثر آن همه صدمه ای که به او خورده بود، به زحمت راه می رفت، اما در طرز ایستادن، در گردش سر، دست ها و در سراپای وجودش، همیشه شکوه و وقار خاصی به چشم می خورد.
او معمولاً ساکت می ماند و می گذاشت تا لِو حرف بزند. وقتی به حرف های او گوش می کرد، می دیدم که لبخندی بر گوشه لب ها و چشم هایش می نشست و چنان عاشقانه و کمی فخرفروشانه به او نگاه می کرد که انگار می خواست بگوید: «حالا دیگر این قدر مثل طاووس به خودت باد نکن!» از نظر سن و سال چندان فرقی با هم نداشتند. مگر تفاوت بین هشتاد و شش و هشتاد و سه سال چقدر است؟ چیزی که بود، هنوز در لِو برخی خصوصیات پسری جوان به چشم می خورد.
وقتی روی نیمکت کنار هم می نشستند، لِو دستش را توی دست های ریکا می گذاشت. و وقتی با همدیگر یا با یک مهمان حرف می زدند، ریکا مدام دست لِو را نوازش می کرد. بالاخره، بعد از همه آن گرفتاری ها، حالا آن دو در صلح و آرامش در کنار یکدیگر بودند، بله، در صلح و آرامش.
خدای من، خیلی شگفت انگیز بود: آن ها چنان زندگی سختی را پشت سر گذاشته بودند و با این حال هنوز مثل دو دلداده تازه به هم رسیده بودند. تصنیفی هست که می گوید: «اگر عشق در روی زمین هست...» اگر عشق در روی زمین هست، آن ها، ریکا و لِو رازگون، برگزیدگانش بودند.

۱.دولتی در درون یک دولت

در تابستان ۱۹۹۰ فرصتی دست داد تا در یک روزنامه آمریکایی کار کنم. هر روز صبح کامپیوترم را روشن می کردم و اطلاعاتی را که از شبکه های رایانه ای می رسید می خواندم. در آن هنگام، ژنرال کا. گ. ب اولگ کالوگین(۲۴) مشغول انجام مصاحبه های هیجان انگیز در جهت افشای سازمان اطلاعاتی شوروی بود. همین مصاحبه ها او را از کلیه درجات، امتیازات و مستمری بازنشستگی اش محروم کرد، ولی در عوض باعث محبوبیت او شد.
متوجه شدم که این گزارشگرانِ اخبار اطلاعاتی مکررا خصوصیت ویژه کا. گ. ب را ترکیبی از «سیا» و «اف. بی. آی» برمی شمارند. احتمالاً این امر به خوانندگان القا می کرد که کا. گ. ب، هم مثل سیا، در اطلاعات خارجی درگیر بوده و هم درست مثل اف. بی. آی در امور ضداطلاعاتی ـ و به احتمال زیاد در مبارزه با جرائم سازمان یافته، تجارت مواد مخدر و همچنین تروریسم ـ نقش داشته است.
راستش، هر بار که یکی از این توصیف ها را می خواندم، می خواستم پیش سردبیر بروم و بگویم: «نمی شود حداقل چیزی در این باره بنویسید که چطور کا. گ. ب هنوز هم نظارت سیاسی بر مردم را حفظ کرده و به عنوان پلیس مخفی به فعالیتش ادامه می دهد؟ آیا همین دلیل واقعی شهرت آن نیست؟»
باید اعتراف کنم که هیچ وقت به آن سردبیران مراجعه نکردم. گفتگوهای بی شمار با همکاران آمریکایی که هیچ گاه در اتحاد شوروی نبوده اند، به من آموخته بود که به محض این که بحث پلیس مخفی را وسط بکشم، جواب خواهند داد: «ببین، اف. بی. آی هم درگیر تحقیقات سیاسی شده. جریان دهه پنجاه و دهه شصت، دوره مک کارتی را فراموش کرده ای؟ واترگیت را چه می گویی؟» و بعد، من در پاسخ اشاره می کردم که با وجود قدرت قابل ملاحظه اف. بی. آی یا سیا ـ یا حتی اینتلیجنت سرویس(۲۵)یا موساد، در رابطه با این موضوع ـ وجود نهادهای دموکراتیک از تبدیل هر یک از این دستگاه های مخفی به یک نیروی سیاسی خودمختار جلوگیری کرده است. اما برعکس، کا. گ. ب یک مجموعه افراطی و یک نهاد سیاسی بود که در خلا قانونی کامل عمل می کرد. خطری که این نهاد برای کشور خودش (و نه فقط کشور خودش) ایجاد می کرد به مراتب بزرگ تر و وحشتناک تر از تهدیدی بود که اف. بی. آی، که ده ها سال سنت دموکراتیک آن را محدود کرده بود، می توانست برای آمریکا به بار آورد. از همه این ها گذشته، به همکارانم یادآور می شدم که اساسنامه خود اف. بی. آی آن را از تحقیق و تفحص در هر گونه فعالیتی که مربوط به «بیان نقطه نظرهای سیاسی و مذهبی شهروندان» می شود، منع می کند. و در قضیه واترگیت نیز اف. بی. آی تو دهنی خورد. اما نه اتحاد شوروی سابق و نه روسیه کنونی هیچ گاه چیزی شبیه قانون ۱۹۶۶ آزادی اطلاعات یا قانون ۱۹۷۴ [حقوق] زندگی خصوصی را نداشته اند. (راستش، از همه این ها گذشته، می بایست این نکته را نیز اضافه می کردم که وقتی از اف. بی. آی خواستم یک نسخه از پرونده ای را که در باره من در اختیار دارد به من بدهد، به من گفته شد که چنین پرونده ای وجود ندارد ـ مشکل می شد باور کرد، با توجه به این که رئیس اداره اف. بی. آی در شیکاگو خودش شخصا تایید کرده بود که اداره او از لحظه ورود مرا زیر نظر داشته است.)
اما من در گفتگوهایم با دوستان آمریکایی اصلاً وارد این بحث ها نشدم. شاید به این خاطر که نمی توانستم خودم را راضی کنم که از هیچ یک از سرویس های مخفی دفاع کنم، با توجه به این که معتقدم همه آن ها ـ از سیا و اف. بی. آی گرفته تا اینتلیجنت سرویس و موساد ـ تهدیدی جدی برای دموکراسی و حقوق مدنی به شمار می روند.
دولتی در درون
به راستی کا. گ. ب، این به قول نیکیتا خروشچف «دولتی در درون یک دولت»، چیست؟ این چه قدرتی است که نه گورباچف کمونیست توانست آن را به زیر بکشد و نه یلتسین دموکرات، با وجود این که هر دو قول ویران سازی آن را داده بودند؟ (نتوانستند یا نخواستند؟ یا شاید جرئت نکردند که اقدام کنند؟)
شاید بهتر باشد که با آمار و ارقام شروع کنیم.
کارشناسان غربی تعداد کارکنان کا. گ. ب را تا اوت ۱۹۹۱ چیزی بین چهارصد تا هفتصد هزار نفر برآورد می کنند.(۱) وادیم باکاتین(۲۶)، که پس از کودتای اوت به ریاست کا. گ. ب منصوب شد، تعداد کارکنان این سازمان را ۴۸۸ هزار نفر اعلام کرد که شامل ۲۲۰ هزار نگهبان مرزی نیز می شد. من نسبت به این رقم به طور جدی تردید داشتم: یا باکاتین داشت زیرکانه به مردم اطلاعات غلط می داد و یا او خودش قربانی این اطلاع رسانی غلط شده بود. او در مصاحبه ای با من گفته بود که کا. گ. ب حدود ۱۸۰ هزار افسر دارد.(۲) بنا بر قاعده، در ازای هر افسر چهار کارمند دون پایه وجود داشت و بر این اساس جمع کارکنان کا. گ. ب بالغ بر ۷۲۰ هزار نفر می شد، که به نظر درست می آمد. من هیچ وقت نتوانستم رقم دقیق تری به دست بیاورم. تعداد کل کارکنان کا. گ. ب موضوعی است که به دقت و وسواس پنهان نگه داشته می شود و دلیل موجهی هم برای آن دارند؛ چون اگر به این پرسش صادقانه پاسخ می دادند، بی درنگ با پرسش مخالفت جویانه تری مواجه می شدند و آن این که به راستی این ارتش عظیم به چه کاری می آید؟
در پایان ماه ژانویه ۱۹۹۲، ویکتور باراننیکف، جانشین باکاتین و رئیس جدید سازمان امنیت کشور (ام. ب. ک. نام جدید وزارت امنیت یا همان کا. گ. ب بود)، اعلام کرد که تعداد کارکنان این وزارتخانه به یک دوازدهم کاهش خواهد یافت. این کاهش آغاز شد، اما عمدتا بخش های گوناگون خدماتی نظیر رانندگان و کارکنان پزشکی و درمانی را در بر گرفت که آن ها را به زور در فهرست حقوق بگیران وزارتخانه های دیگر جا دادند و نیز عده ای از نگهبانان قدیمی را قبل از موعد بازنشسته کردند. البته روسای قدیمی جای خودشان را به روسای جدید دادند و راننده ها نیز بر حسب نیاز برگشتند. این نهاد، نسبت به جمعیتی که بر آن نظارت دارد، عملاً گسترش یافته است: اتحاد شوروی با جمعیتی بالغ بر ۳۰۰ میلیون نفر، حدود ۷۰۰ هزار مامور پلیس سیاسی داشت، در حالی که روسیه جدید «دموکراتیک» با قریب ۱۵۰ میلیون جمعیت، ۵۰۰ هزار چکیست دارد. در حالی که ما زمانی در ازای هر ۴۲۸ شهروند شوروی یک چکیست داشتیم، حالا در ازای هر ۲۹۷ شهروند روسی یک چکیست داریم. کا. گ. ب حضور خود را در تمام جمهوری های شوروی سابق نیز حفظ کرده است؛ و به استثنای دولت های بالتیک، تعداد کارکنان آن به جای کاهش، افزایش نیز یافته است.
پاره ای جزئیات: به قول سرهنگ سابق کا. گ. ب اولگ گوردیفسکی(۲۷)، که به استخدام اینتلیجنت سرویس بریتانیا در آمد، در دسامبر ۱۹۹۱ تنها در مسکو ۶۵ هزار افسر در اداره مرکزی کا. گ. ب کار می کردند.(۳)
من توانستم رقم دقیق تر ۸۹ هزار چکیست را در پایتخت به دست آورم، که شامل موسسه های گوناگون تخصصی کا. گ. ب و گاردهای مرزی می شد (دلیل ایجاد گاردهای مرزی در مسکو مشخص نیست). در مقام مقایسه، جمع کارکنان اداره مرکزی اف. بی. آی ۲۱ هزار نفر است. ژنرال سابق کا. گ. ب اولگ کالوگین مدعی است تعداد کارکنان کا. گ. ب شوروی از مجموع کارکنان سرویس های امنیتی اروپا بیش تر بوده است.(۴) و با وجود این که مقامات کنونی مکررا ادعا کرده اند که تعداد کارکنان این سازمان از اوت ۱۹۹۱ به بعد کاهش پیدا کرده است، در واقع عکس آن صادق است.
اهالی مسکو شاهد عینی این افزایش جهشی بوده اند. در نیمه دهه شصت و در دوران خروشچف، شاخه کا. گ. ب در مسکو دو ساختمان در میدان لوبیانکا بنا کرد. اکنون تعداد این ساختمان ها به هشت واحد رسیده که جدیدترین آن ها در بهار ۱۹۹۳ از وزارت جنگلداری «پس گرفته» شد. این ساختمان را لاورنتی بریا، رئیس پلیس مخفی بدنام استالین، در دهه چهل به این وزارتخانه اهدا کرده بود. چکیست ها دارند حیطه کارشان را گسترش می دهند و قلمروشان را باز پس می گیرند ـ آیا با پا گرفتن طیف گسترده ای از احزاب سیاسی جدید، حجم کار آن ها نیز افزایش یافته است؟ بیایید به این موضوع شگفت انگیز فکر کنید که پلیس مخفی تزار، اوخرانا(۲۸)، تنها با بیست و چهار افسر چطور می توانست از پس همه احزاب مخالف، شامل بلشویک ها، منشویک ها، سوسیالیست های انقلابی و غیره، برآید.(۵)
حالا برگردیم سر نفرات خود کا. گ. ب و ۲۲۰ هزار گارد مرزی آن: اگر بتوانیم به آمارهای رسمی اعتماد کنیم، در اوایل دهه سی، زمانی که تنها کشور سوسیالیستی جهان (آن طور که رسم بود بگویند) تحت «محاصره دشمن» قرار داشت، تنها به یک هفتم گارد مرزی کنونی خود را نیازمند می دید.(۶)
نفرات اضافی، از جمله مهندسان ساختمان ارتش و نیروهای مخابرات دولتی، برای ماموریت های خاص در اختیار کا. گ. ب قرار می گرفت. در ۱۹۹۰، چندین لشکر ارتش به کا. گ. ب منتقل شد: لشکر صد و سوم چترباز گارد ویتبسک(۲۹)، لشکر هفتاد و پنجم تفنگدار موتوریزه، لشکر چهل و هشتم تفنگدار موتوریزه، و تیپ بیست و هفتم تفنگدار موتوریزه نخجوان، با کل نفرات ۷۶۷,۲۳ افسر، گروهبان و سرباز.(۷) ارتشبد فیلیپ بابکف، نخستین قائم مقام وقت رئیس کا. گ. ب در مصاحبه ای ادعا کرد که از این لشکرهای دارای ماموریت ویژه «تنها در مرز استفاده می شود.»(۸) اما این حقیقت نداشت. از آن ها (بنا بر مجوز مربوطه) برای فرونشاندن ناآرامی های داخل کشور نیز استفاده شده است.(۹)
از آن گذشته، بسیاری از شاخه های کا. گ. ب گروه های با ماموریت ویژه خود را حفظ کردند (این گروه ها اسپتسناز(۳۰) نامیده می شوند، که از واژه های روسی Spetsialnogo naznacheniya گرفته شده است). به عنوان مثال، گروه آ ـ ۷ (که به گروه آلفا مشهور است) و زیر نظر مدیریت مراقبت های ویژه قرار دارد، سرکوب خونین ملی گرایان لیتوانی را در ویلنیوس(۳۱) در شب ۱۲ـ۱۳ ژانویه ۱۹۹۱ به عهده داشت.(۱۰) پس از شکست کودتای اوت ۱۹۹۱، گروه آ ـ ۷ به خاطر وفاداری اش به یلتسین تشویق شد و مستقیما زیر نظر ریاست جمهوری (نخست گورباچف و بعد یلتسین) قرار گرفت.
مدیریت مسئول اطلاعات خارجی نیز گروه های ویژه خود را داشت: گروه ب (لشکری که برای عملیات کا. گ. ب آموزش جداگانه دیده بود)؛ گروه تُندر و گروه ویمپل که در دسامبر ۱۹۷۹ کاخ حفیظ الله امین رئیس جمهوری افغانستان را تصرف کردند؛ و گروه زنیت(۳۲). وظیفه اولیه این گروه ها اجرای عملیات تروریستی مصوب دولت علیه قدرت های خارجی بود؛ اما از آن جا که اوضاع داخلی دستخوش تغییر بود، آن ها بی محابا علیه مردم کشور خویش وارد عمل شدند. امروزه همه این گروه های با ماموریت ویژه باید زیر نظر سرویس امنیتی روسیه (باز هم یک سرویس امنیتی دیگر) عمل کنند.
هیچ ناظر خارجی به درستی نمی داند که کا. گ. ب چند لشکر و گروه ویژه در اختیار دارد. برخی منابع تعداد نفرات آن ها را بیش از کل نفرات نیروی دریایی ایالات متحده ارزیابی می کنند.(۱۱) منابع دیگری هم هستند که مدعی اند تعداد افراد گروه های ویژه کا. گ. ب «تنها» حدود ۶۰ تا ۷۰ هزار نفر است.(۱۲) به هر حال، امروزه هیچ کس رقم دقیق را نمی داند. اما این رقم هرچه باشد، این سوال پیش می آید که چرا کشوری که دست گدایی اش به دور دنیا دراز است، کشوری که سه چهارم جمعیت آن زیر خط فقر زندگی می کنند، باید چنین ارتش عظیمی از چکیست ها را در اختیار داشته باشد؟ آن ها چه می کنند؟ آیا برای این خیل عظیمِ افسران، کاری وجود دارد؟
بله، وجود دارد. به قول اولگ کالوگین: «در زندگی ما هیچ عرصه ای ـ از مذهب گرفته تا ورزش ـ نیست که کمیته منافع خاص خودش را در آن دنبال نکند.»
مشخص کردن ساختار این سازمان گسترده، به ویژه در این دوران گذار و ناآرامی، به همان اندازه دشوار است که ابعاد آن. تا پیش از اوت ۱۹۹۱، کا. گ. ب چهار مدیریت اصلی داشت: اول (اطلاعات)، دوم (امنیت و ضداطلاعات داخلی)، هشتم (ارتباطات و رمزنگاری)، و مدیریت گاردهای مرزی بی شمار. (۳۳)
جدا از این چهار مدیریت اصلی، دست کم نُه مدیریت دیگر نیز وجود داشت: سوم (ضداطلاعات ارتش)؛ چهارم (حمل و نقل)؛ پنجم (ضداطلاعات ایدئولوژیک و دگراندیشان)؛ ششم (ضداطلاعات اقتصادی)؛ هفتم (تعقیب و مراقبت)؛ نهم (امنیت دولتی)؛ پانزدهم (امنیت تاسیسات دولتی)؛ شانزدهم (رهگیری ارتباطی و اطلاعات مخابراتی)؛ و مدیریت ساختارهای بی شمار نظامی. به موازات و گاهی در زیرمجموعه این مدیریت ها، اداره ها و سرویس های گوناگونی وجود داشت، نظیر اداره دهم (بایگانی ها)؛ اداره بازرسی؛ سرویس ارتباطات دولتی؛ آموزشگاه کا. گ. ب؛ اداره ششم (رهگیری و بازرسی نامه ها و مکاتبات)؛ و اداره دوازدهم (شنود تلفنی).
پس از کودتای اوت ۱۹۹۱، یک رشته تغییرات به وجود آمد. برای چندمین بار نام کا. گ. ب در ظاهر تغییر کرد. برخی اداره های کا. گ. ب نظیر اداره اطلاعات به چند سرویس به ظاهر مستقل تقسیم شد. چند اداره درهم ادغام شدند تا بنگاه های جدیدی به وجود آید. برخی از اداره ها نیز برچیده شدند. با این حال، سایر اداره ها تنها نامشان را تغییر دادند. اما با وجود این پیکربندی های مجدد، جابجایی نفرات، نامگذاری های مجدد، و برچیدن برخی اداره ها، ساختار اصلی و عملکرد سازمان امنیت کشور بدون تغییر باقی ماند: هنوز هم همان کارکنان در همان دفترها می نشستند، همان کارها را انجام می دادند، و حتی گاهی به همان روسای قبلی گزارش می دادند. در واقع تا دسامبر ۱۹۹۳ حتی همین «اصلاحاتِ» حداقل هم انجام نشده بود. بنگاه های ایجاد شده (حتی فقط روی کاغذ) در ظاهر منحل شدند و دور تازه ای از تردستی و حیله گری آغاز شد تا به اصلاح و پاکسازی تظاهر شود. باز هم نام ها تغییر کردند و گروه بازیگران باقی ماندند.
فصل های بعدی این کتاب از ماجرای دور و دراز اصلاحات ظاهری و بی پایانی حکایت دارد که کا. گ. ب به منظور کسب ظاهر متمدن غربی به آن دست زده است. اما آنچه در این جا بیش تر توجه مرا به خود جلب می کند سبک کار این نهاد است که در تمام عرصه های زندگی اجتماعی شوروی (و حالا روسیه) نفوذ کرده است و این که نقش آن در آینده چگونه خواهد بود.

تشکیلات کا. گ. ب



منبع: دزموندبال و رابرت ویندرن، «اطلاعات مخابراتی شوروی: تشکیلات و مدیریت»، اطلاعات و امنیت ملی، جلد چهارم (۱۹۸۹) شماره ۴، وگوردیفسکی.

تشکیلات مدیریت اول کا. گ. ب
(اطلاعات خارجی)



اف. سی. دی، که حوزه اختیار آن بسیاری از کارگزاران کا. گ. ب را که در خارج به جمع آوری اطلاعات اشتغال داشتند در بر می گرفت، همواره مرکز قدرت کا. گ. ب به حساب می آمد. در پاییز ۱۹۹۱ نام آن به سرویس اطلاعات مرکزی تغییر یافت. پس از آن نیز چند بار تغییر نام داد. اکنون نیز سرویس اطلاعات خارجی (اف. آی. اس) روسیه نامیده می شود. به هر حال، این مرکز بر روی کاغذ مستقل شده و دیگر بخشی از کا. گ. ب نیست. در واقع، اطلاعات همیشه موجودیت جداگانه خودش را داشت. محل استقرار آن نیز این واقعیت را نشان می دهد: بخش های اصلی کا. گ. ب در میدان لوبیانکا قرار دارند، در حالی که اطلاعات در یاسنفو(۳۴)، ناحیه ای در جنوب غربی مسکو، واقع است. افسران آن خودشان را از نخبگان می شمردند و خود را از «کارهای کثیف کا. گ. ب» کنار می کشیدند. (خوانندگان خودشان می توانند قضاوت کنند که دست های اطلاعات تا چه اندازه «پاک» بوده است.)
برآوردها حاکی از آن است که تعداد کارکنان اف. سی. دی حدود دوازده هزار نفر بوده است.(۱۳) در زمستان ۱۹۹۲، در یک فضای شور و اشتیاق زودگذر اصلاح طلبانه، یوگنی پریماکف(۳۵)، رئیس جدید اطلاعات، برنامه کاهش اساسی کارکنان را اعلام کرد. تعدادی از کارکنان با سابقه اطلاعات بازنشستگی زودهنگام را پذیرفتند. تعدادی به دنیای کسب و کار روی آوردند، تعدادی نیز به نهادهای جدید و متنوع دولتی، دفتر ریاست جمهوری، شورای عالی و مجلس راه یافتند. برخی نیز در دفاتر روزنامه ها و مجلات مشغول کار شدند. آن ها صفوف افسرانی را که تحت پوشش عناوین محترمانه تر دیپلمات، روزنامه نگار، وابسته بازرگانی یا گردشگر در سفارتخانه های روسیه در خارج مشغول کار بودند، متورم ساختند.(۱۴) در دوران گذشته، خبرگزاری شوروی آ. پی. ان [آژانس خبری نووستی] حدود یکصد «خبرنگار چهارشانه» داشت ـ گزارشگران بخش خارجی که در کا. گ. ب درجات همردیف نظامی داشتند. پریماکف بدون شرمندگی تایید کرد که ماموران اطلاعات در آینده نیز به استفاده از پوشش غیرنظامی خود ادامه خواهند داد ـ گرچه بی شک تازه واردان در پنهان داشتن ماهیت کارشان ورزیده تر شده اند.
اطلاعات به هجده اداره منطقه ای تقسیم می شود (شماره ۱، ایالات متحده و کانادا؛ شماره ۲، آمریکای لاتین؛ و جز این ها)، به اضافه اداره مهاجرت (شماره ۱۹) و اداره ارتباط با کشورهای در حال توسعه (شماره ۲۰). مدیریت های به اصطلاح کارکردی با وظایف و مناطق نفوذ خاصی مشخص می شوند: مدیریت «ک» ضداطلاعات است؛ «آر. تی» با مناطقی سر و کار دارد که پیش تر بخشی از اتحاد شوروی بودند؛ «اس» [مربوط به] «امور غیرمجاز» است؛ «تی» با اطلاعات علمی و فنی سر و کار دارد. یک اداره خبرگیری و اطلاع رسانی نیز وجود دارد که اخبار و اطلاعات جمع آوری شده را تجزیه و تحلیل می کند و هر روز خلاصه ای از آن ها را برای رهبران کشور آماده می سازد. در گذشته این گزارش ها را باید رئیس کا. گ. ب گزینش می کرد؛ اما حالا اطلاعات مستقیما گردش می کند. گفته می شود که پریماکف هفته ای یک بار به حضور رئیس جمهور یلتسین پذیرفته می شود؛ تنها برای تنی چند از رهبران عالی رتبه چنین امکانی وجود دارد.
اطلاعات، گذشته از جمع آوری اخبار و اطلاعات، منابع خود را صرف تولید اخبار و اطلاعات نادرست و گمراه کننده نیز می کند. این کار وظیفه سرویس «اقدامات موثر» (سرویس آ) است که حالا نامش به سرویس آسان سازی تغییر کرده است («آسان سازی» چه چیز؟). سرویس آ غالبا دگراندیشان را هدف قرار می داد، که نمونه آن را در یادداشت (شماره آ ـ ۲۵۷۴) مورخ ۱۰ اکتبر ۱۹۷۵ می توان دید که آندروپف رئیس وقت کا. گ. ب خطاب به کمیته مرکزی حزب کمونیست نوشت. عنوان نامه چنین بود: «در باره اقداماتی که به منظور افشای تصمیم کمیته نوبل در واگذاری جایزه صلح به آ. د. ساخارف باید انجام داد»:

در ۹ اکتبر، کمیته نوبل تصمیم گرفت جایزه صلح را به ساخارف اعطا کند. روشن است که این اقدام تحریک آمیز به منظور پشتیبانی از فعالیت های ضدشوروی او و بر این اساس، تقویت عناصر دشمن خواه درون کشور انجام گرفته است... اقدامات زیر ضروری به نظر می رسد:
ـ موظف ساختن اداره نهادهای علمی و دانشگاهی کمیته مرکزی و اداره تبلیغات، با همکاری هیئت رئیسه فرهنگستان علوم اتحاد شوروی، به آماده سازی یک نامه سرگشاده از طرف هیئت رئیسه فرهنگستان علوم اتحاد شوروی و دانشمندان بلندآوازه شوروی در جهت محکوم کردن اقدام کمیته نوبل در واگذاری جایزه صلح به کسی که در راه ضدیت با قانون اساسی، و فعالیت های ضداجتماعی گام برداشته و باکمال تاسف نادانسته این مرکز علمی برجسته را بدنام ساخته است... این نامه باید در ایزوستیا به چاپ برسد؛
ـ هیئت دبیران روزنامه ترود [کار] باید با چاپ یک مقاله طنزآمیز اعطای جایزه ۱۲۲ هزار دلاری صلح نوبل را به ساخارف به صورت پاداش محافل ارتجاعی غرب به خاطر افتراهای مداوم او نسبت به نظام اجتماعی و دولتی شوروی تصویر کنند؛
ـ پخش مطالبی از طریق سرویس اخبار دولتی (آ. پی. ان) برای غرب در تایید این نظر که اعطای جایزه صلح به مردی که علیه تشنج زدایی سخن گفته است... با سیاست دولت شوروی و نیروهای ترقی خواه سراسر جهان، که هدفش تشنج زدایی بین المللی و خلع سلاح است، مغایرت دارد؛
ـ انتشار مقالاتی در غرب از طریق شبکه های کا. گ. ب که نامعقولی تصمیم کمیته نوبل را در اعطای جایزه صلح به مخترع یک سلاح کشتار جمعی نشان دهد؛
ـ هنگامی که درخواست می شود که به ساخارف اجازه خروج از کشور به منظور دریافت نشان مخصوص نوبل و وجه جایزه داده شود، به نظر می رسد لازم است به او به عنوان فردی دارای موقعیت مهم و مطلع از اسرار نظامی چنین اجازه ای داده نشود. هرگاه گزینه های دیگری باید مورد توجه قرار گیرد، باید بر اساس ضرورت های خاص موقعیت در باره موضوع تصمیم گرفت...

سرویس آ به سبب توجه خاصش به جنبش های صلح در خارج نیز شهرت داشت و در نفوذ در این جنبش ها موفقیت نسبی کسب کرده بود. این سرویس در مبارزه برای خلع سلاح نقش برجسته ای داشت. در کشورهای جهان سوم برای خبرسازی جعلی اولویت خاصی در نظر گرفته می شد. در این کشورها اخبار و گزارش های دروغ پخش می شد.
من به عنوان گزارشگر در موقعیتی بودم که با چنین خبرهای جعلی برخورد کنم. یکی از آن ها به خصوص در ذهنم باقی مانده: یک گزارش ساختگی کا. گ. ب حاکی از این که ویروس ایدز محصول آزمایش های آمریکا بر روی سلاح های بیولوژیک است. به خوبی به یاد دارم که چطور این داستان را در روزنامه های شوروی در سال های ۸۷ـ۱۹۸۶ تبلیغ کردند تا موقعیت ناشناخته گلاسنوست را بیازمایند. برخی از روزنامه ها، نظیر لیتراتورنایا گازتا(۳۶)، تحت تاثیر این داستان قرار گرفتند و برخی، نظیر اخبار مسکو در برابر آن مقاومت کردند. در آن هنگام، اخبار مسکو هنوز ارگان سرویس اخبار دولتی بود. در راس این سرویس والنتین فالین، دبیر سابق کمیته مرکزی و سفیر اتحاد شوروی در آلمان بود که عضو تحصیلکرده جامعه روشنفکری به حساب می آمد. و با این حال، من شاهد بودم که او چطور سردبیر ما، ایگور یاکوولف(۳۷)، را تحت فشار گذاشت تا مطلبی در تشریح این «جنایت بی سابقه ماشین نظامی آمریکا» به چاپ برساند. یاکوولف سر حرفش ایستاد. در این زمینه سخن ایمنی شناس(۳۸)برجسته ریم پطرف مورد اتکای او بود که گفته بود به نظر او این داستان ایدز حُقه ای مشمئزکننده است.
اما برای روزنامه نگاران گیراترین اداره اطلاعات، مدیریت اس ـ نیه لگالی («اقدامات غیرقانونی»)، یا ماموران مخفی است. داستان های جاسوسی عموما مورد علاقه من نیست، اما حتی برای من نیز جالب بود بدانم که اداره هشتم این مدیریت وظیفه اداره بدنام «وی» (V) را به عهده گرفته است، که به طور غیررسمی به اداره «امور خونین» (عبارتی که برای خوانندگان داستان های جاسوسی آشناست) معروف بود و عملیات تروریستی و قتل را هم در داخل و هم در خارج از کشور برنامه ریزی و اجرا می کرد. در یک سند به کلی سری مربوط به اواخر دهه ۱۹۴۰، که تا همین اواخر در پرونده مخصوص ـ بایگانی دفتر سیاسی ـ نگهداری می شد، وظایف این اداره به قرار زیر تعریف شده است:

هدایت عملیات خرابکاری در تاسیسات نظامی و راهبردی و تاسیسات ارتباطی کشورهای مهاجم اصلی ـ ایالات متحده و انگلستان ـ و نیز سایر کشورهای سرمایه داری که از سوی مهاجمان اصلی علیه اتحاد شوروی به کار گرفته می شوند. به مصلحت دانستن اجرای عملیات ترور علیه فعال ترین و کینه توزترین دشمنان اتحاد شوروی در کشورهای سرمایه داری، به ویژه ماموران خطرناک سرویس های اطلاعاتی بیگانه، روسای سازمان های پناهندگان سیاسی ضدشوروی و خائنان به سرزمین مادری [فراریان].

یک سند صریح و روشن و تکان دهنده، این قربانیان «اداره امور خونین» را در سال های ۴۷ـ۱۹۴۶، تنها در یک دوره هجده ماهه، آن هم تنها در داخل اتحاد شوروی، فهرست می کند:

۱. به دستور خروشچف، عضو دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست و دبیر اول کمیته مرکزی، که پیش نویس آن را وزارت امنیت کشور جمهوری شوروی اوکراین تهیه کرده و به تصویب خروشچف رسانده: در شهر موکاچفو(۳۹)، در رومژا(۴۰)، رئیس کلیسای کاتولیک یونانی، که با الحاق کلیسای کاتولیک یونانی به کلیسای ارتدکس روسیه فعالانه مخالفت می کرد، حذف گردید؛
۲. به دستور استالین، یک شهروند لهستانی به نام سامت که وقتی در اتحاد شوروی به عنوان مهندس کار می کرد، اطلاعات به کلی سری در باره زیردریایی های نیروی دریایی شوروی به دست آورده و قصد داشته از اتحاد شوروی خارج شود و این اطلاعات را به آمریکایی ها بفروشد، سربه نیست گردید؛
۳. یک دشمن شناخته شده حزب (بنیانگذار یک نهضت ملی گرایانه اوکراینی به نام شومسکیئیسم(۴۱)) به دستور آباکومف به قتل رسید. او دستورات لازم را از استالین و کاگانوویچ دریافت کرده بود؛
۴. به دستور استالین و مولوتف، شهروند آمریکایی اوگینز که در حالی که در زمان جنگ مدت محکومیت خود را در اردوگاه کار اجباری سپری می کرد، با سفارت ایالات متحده در اتحاد شوروی تماس گرفته بود که در نتیجه آن آمریکایی ها دوباره تقاضای آزادی او و بازگشتش به ایالات متحده را کرده بودند، سر به نیست شد.

نویسنده این سند، ژنرال کا. گ. ب پاول سادوپلاتف(۴۲)، که در سال های دهه ۱۹۴۰ و اوایل دهه ۱۹۵۰ در راس اداره «امور خونین» قرار داشت، در سال های یخ گشایی خروشچف محاکمه شد و به دنبال آن سیزده سال را در زندان سپری ساخت. من در راهروهای بازرسی کل ارتش با سادوپلاتف برخورد کردم ـ پیرمردی با چهره خشم آلود که عصایی به دست داشت و در طول پله ها آن را محکم به زمین می کوفت، برای اعاده حیثیت آمده بود. مدعی بود که فقط به دستور مافوقش آدم ها را کشته است (و آن ها را با دست های خودش به قتل رسانده بود) و از این رو اتهام «فعالیت خصمانه علیه دولت شوروی» که او به خاطرش به زندان افتاده بود، نارواست. در واقع، او راست می گفت: هر کاری که سادوپلاتف کرده بود به نام دولت شوروی، و به صلاحدید آن، انجام گرفته بود. سادوپلاتف در میان کارکنان قدیمی اطلاعات یک قهرمان باقی مانده. در دسامبر ۱۹۹۳، در جریان یک گردهمایی انجمن کارکنان قدیمی اطلاعات، همکاران سابق و جاسوسان همقطار سادوپلاتف با ابراز احساسات گرم به او درود فرستادند و از او استقبال کردند.
کاربرد تاکتیک های «کثیف»، بسته به مقتضیات سیاسی روز، گاهی مطلوب و گاهی نامطلوب بود. پس از قتل استپان باندرا(۴۳) (رهبر ملی گرایان اوکراین) در سال ۱۹۵۹، و بازداشت قاتل او استاشینسکی، که مامور اداره امنیت بود، دفتر سیاسی چنین اعمالی را جز در موارد ویژه ممنوع ساخت.
درخواست کمک «برادرانه» سازمان امنیت بلغارستان برای از بین بردن نویسنده دگراندیش گیورگی مارکف شاید یکی از همین موارد ویژه بود. اولگ کالوگین می گوید یوری آندروپف، رئیس کا. گ. ب، با درگیر شدن سازمان امنیت شوروی در این عملیات مخالف بود، اما ولادیمیر کریچکف، رئیس اف. سی. دی او را تشویق کرد که به کمک رفقای بلغاری بشتابد. نتیجه همه این عشق برادرانه ضربه معروف «چتر زهرآلود» در لندن به سال ۱۹۷۸ بود که منجر به قتل مارکف شد.(۱۵)
مورد ویژه و معروف بعدی قتل حفیظ الله امین، رهبر افغانستان، در سال ۱۹۷۹ بود که دستور اجرای آن به شصت و پنج افسر کا. گ. ب داده شد: پنج نفر از اطلاعات، و بقیه از واحدهای تندر و زنیت مربوط به گروه های با ماموریت ویژه. یکی از این ماموران به ناتالیا گورکیان(۴۴)، همکار من در اخبار مسکو، گفت: «وقتی کاخ را ترک می کردیم، پوتین هایمان توی فرش های آغشته به خون شلپ شلپ می کرد.» پسر هشت ساله امین در میان تبادل آتش کشته و دختر نوزادش زخمی شد. چهل و شش نفر از ماموران گروه ویژه نیز کشته شدند. (بعدا به سه چکیست عالی ترین جایزه دولتی یعنی عنوان قهرمان اتحاد شوروی اعطا شد، البته یکی از آن ها دیگر زنده نبود.) این قتل تنها پیش درآمد خونریزی های بیش تر بود؛ کمی پس از آن، جنگ هشت ساله افغانستان آغاز شد که هزینه آن برای اتحاد شوروی ۱۳۸۳۳ کشته، ۴۹۹۸۵ زخمی و لطمات روانی ناگفته بود. برای افغان ها خسارت این جنگ به مراتب بیش تر بود: تلفات جانی آن ها سر به میلیون ها زد.
من از موارد ویژه ای در دوران پرسترویکا خبر ندارم، گرچه در سال های اخیر چندین مورد قتل غیرعادی کشیش های ارتدکس روس اتفاق افتاده است ـ که برجسته ترین آن ها پدر الکساندرمِن، کشیش محبوب و نویسنده مشهور دارای منشا یهودی بود که از مدت ها پیش از سوی مقامات کلیسایی و غیرکلیسایی تحت آزار و پیگرد قرار داشت. پی جویی های پلیس به جایی نرسیده است و برخلاف پیش بینی ها، کم تر نشانه ای به چشم می خورد که بتوان امید داشت قاتل او به زودی یا روزی مشخص شود.
یک بار یک افسر سابق به من گفت که کا. گ. ب به ندرت از ماموران خودش برای قتل های سیاسی داخلی استفاده می کند. از آن گذشته، در کشور جنایتکاران حرفه ای فراوان یافت می شدند که چیزی نداشتند از دست بدهند و همه چیز به دست می آوردند. چنین جنایتکاری می توانست برای مدتی به راحتی «ناپدید شود»: در جریان انتقال او، واگن قطارش را می شد روی خط دیگری انداخت و یک چکیست سربزنگاه حاضر می شد تا او را از قطار بیرون بکشد. چند ساعت بعد، جسدی در یکی از جاده های اطراف پیدا می شد ـ اما پس از آن قاتل را به سلولش در واگن قطار برمی گرداندند و به یک زندان متروکه می فرستادند تا در آن جا بپوسد. بعد یک جریان تحقیق و رسیدگی به نمایش درمی آمد، اما قاتل هرگز پیدا نمی شد. و تعجبی ندارد که مدیریت «وی» از مدیریت سوم کا. گ. ب (که هیچ ارتباطی با «امور خونین» نداشت)، با کمک گرفتن از واحدهای پلیس منظم و نیروهای ارتش، گام به گام گزارش هایی از منابع متعدد پلیس دریافت می کرد.
نمی دانم چه مقدار از گفته های منبع من حقیقت دارد، اما باید تصدیق کرد که گفته های او کاملاً قابل قبول به نظر می رسد و ارتباط چندانی با جمع آوری اطلاعات ندارد.
در این جا به ویژه باید به یکی دیگر از بخش های سرویس اطلاعات خارجی اشاره کرد. خود چکیست ها از آن با عنوان «اداره شکنجه و اعدام» نام می برند. وظیفه این بخش این بود که از استخدام ماموران اطلاعاتی شوروی از سوی سرویس های ویژه غرب جلوگیری کند. در مجموع باید گفت که این بخش در سال های اخیر از عهده این وظیفه به خوبی برنیامد: در حالی که بین سال های ۱۹۶۰ و ۱۹۸۰ تنها سه مامور کا. گ. ب به غرب پناهنده شدند، بین سال های ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۰ این تعداد به بیست و سه نفر رسید و از آن پس نیز ده ها نفر از خط عبور کردند.(۱۶)
دومین مدیریت اصلی کا. گ. ب، که امروز سرویس ضداطلاعات فدرال نامیده می شود، مسئول امنیت و ضداطلاعات داخلی است، گرچه چند مدیریت دیگر نیز در این کار با آن مشارکت دارند. مثلاً مدیریت ضداطلاعات ارتش (مدیریت سوم سابق) با جاسوسی در نیروهای مسلح و پلیس مبارزه می کند. این مدیریت وزارت دفاع، ستاد کل آن و مدیریت کل اطلاعات ارتش (جی. آر. یو) (۴۵) را، که متصدی اطلاعات در نیروی دریایی، نیروهای زمینی، نیروی هوایی، و واحدهای مسئول سلاح های هسته ای است، زیر نظر دارد. از آن گذشته، یک سرویس ویژه در گمرک (که از دل مدیریت سوم بیرون آمده) تمام سفرهای ورودی و خروجی کشور را زیر نظر دارد (این ها همان کسانی هستند که وقتی ما به فرودگاه بین المللی شرمتوفو(۴۶) می رسیم، آن طور به دقت مراقبمان هستند).
یک سهامدار مخفی دیگر، مدیریت امنیت اقتصادی (مدیریت های چهارم و ششم سابق) است که متصدی ضداطلاعات در حمل و نقل عمومی و خطوط هوایی است و بر خدمات پستی، تلگرافی و تلفنی نظارت می کند. این مدیریت از اسرار مربوط به تاسیسات، کارخانه ها و دوایر دفاعی و موسسات علمی که می تواند مورد توجه و علاقه ماموران اطلاعاتی بیگانه واقع شود، نیز محافظت می کند. شکی نیست که باید اسرار کشور را حفظ کرد، اما این مدیریت حیطه اختیارات خود را چنان گسترده در نظر می گیرد که، به قول یکی از ماموران کا. گ. ب که من با او مصاحبه کردم، کارخانه های تولید اسباب بازی و شیرینی سازی تنها جاهایی هستند که از نظارت ماموران امنیت اقتصادی در امان هستند.
و با این همه، اسرار تجاری و اقتصادی به شکل مرموزی به خارج درز می کند و روزنامه ها مدام به درج گزارش هایی در باره نوآوری های فنی روسیه می پردازند که کشورهای خارجی از آن ها الگو برداشته و آن ها را به خدمت گرفته اند. موقعی که این اطلاعات حیاتی و باارزش از مرزهای ما عبور می کردند، چکیست های افتخارآفرین ما کجا بودند؟
خوب، معلوم است، در داخل کشور، درست همان جایی که همیشه بوده اند، چرا که علی رغم ادعاهای مبالغه آمیزی که کا. گ. ب برای توجیه صفوف متورم خود به کار می گیرد، عمده توجه آن همیشه معطوف به توده های مردم کشورش بوده است. نخست و مقدم بر همه، این شهروندان هستند که کا. گ. ب در برابر آن ها از نخبگان قدرت و اسرار آن ها محافظت می کند. جان بارون در کتابش به نام کا. گ. ب می نویسد که در دوران برژنف نیمی از دوازده اداره دومین مدیریت اصلی پول مالیات دهندگان شوروی را صرف تحت نظر قرار دادن دیپلمات های خارجی می کرد تا از تماس آن ها با شهروندان شوروی جلوگیری به عمل آورد. شش اداره دیگر نیز گردشگران و دانشجویان خارجی را زیر نظر داشتند.
در حالی که در عصر کنونی مسافرت و سرمایه گذاری مشترک امری رایج است و تماس با خارجیان دیگر ممنوع نیست، کا. گ. ب تصدیق می کند که هنوز هم تمام سرمایه گذاری های مشترک را زیر نظر دارد.(۱۷) به قول سرهنگ والنتین کورولف، یکی از ماموران سابق مدیریت دوم، «گزارش های ماموران در باره شهروندانی که حتی یک تماس کتبی با یک خارجی داشته باشند ثبت و برای همیشه نگهداری می شود.»(۱۸) تصورش برای من مشکل است که کا. گ. ب توانایی زیر نظر گرفتن تعداد رو به افزایش شهروندانی را که با یک خارجی دیدار می کنند و یا حتی تعداد کم تری را که مهمانان خارجی را در خانه هایشان می پذیرند، داشته باشد. اما به گمانم کا. گ. ب با داشتن صدها هزار مامور، ناچار است در برابر حقوقی که به آن ها می دهد، کاری به آن ها واگذار کند.
روسای ضداطلاعات تاکید می کنند که مدیریت آن ها توجه اصلی خود را معطوف به مبارزه با جنایت سازمان یافته کرده است. بسیار خوب، مبارزه با جنایت سازمان یافته یقینا هدف باارزشی است ـ اف. بی. آی حدود ۶۰ درصد نیروهایش را به این جبهه اختصاص می دهد ـ اما کا. گ. ب عادت دارد که تمام مبارزاتش را متوجه زیر پا گذاشتن حقوق بشر بنماید.(۱۹) کا. گ. ب در زمستان ۹۱ ـ ۱۹۹۰ در اوج پرسترویکا، اعلام کرد که در تعقیب بحران سازی های اقتصادی مافیاست(۴۷)و به دنبال آن گورباچف با انتشار فرمانی به ماموران کا. گ. ب اجازه داد «بدون هیچ مانعی وارد ساختمان محل کسب و کار، دفاتر، موسسات... و واحدهای تولیدی بشوند که در آن ها شهروندان به کار و کسب انفرادی مشغولند»(۲۰)، کاری که تا آن هنگام پلیس عهده دار آن بود. (توجه داشته باشید که این کار بدون مجوز انجام می شد.) از آن جا که بسیاری از مشاغل جدید در محل زندگی صاحبان آن ها انجام می شد، فرمان ریاست جمهوری در عمل مصونیت قانونی حریم زندگی خصوصی و خانه مردم را زیر پا می گذاشت.
و نتیجه چه شد؟ آیا «خرابکارها» گرفتار شدند؟ آیا یکدفعه مغازه ها از کالا و مواد غذایی انباشته گردیدند؟ البته که نه. اما اصل مطلب این نبود. هدف اصلی این عملیات برآورده شده است: به شهروندان ما یادآوری شده است که هر کاری که بکنند، هر شغلی که برگزینند، چکیست ها مراقب آن ها خواهند بود.
شاید مدت ها باشد که گورباچف و اتحاد شوروی هر دو رفته اند، اما این فرمان بدنام، به شکل تا حدی تعدیل شده آن، راه خود را در قوانین جدید مربوط به امنیت اقتصادی و تحقیقات جنایی گشوده است. درست است که حالا چکیست ها برای ورود به حریم خصوصی مردم باید از دادستانی مجوز بگیرند، اما گرفتن یک ورق کاغذ که کاری ندارد. دادستان ها همیشه در جیب کت کا. گ. ب جای دارند و دادخواهی وقت تلف کردن است. در روسیه دادگاه ها عملاً ول معطلند. حتی سخن گفتن از نظارت مجلس نیز بی مورد است. یک جایگزین وجود دارد: دادن رشوه، روشی که در روسیه امروز عملاً رسمیت و اعتبار قانونی یافته است. کارمندان به کسانی کمک می کنند که پول دارند و خدا به داد بی پول ها برسد.

در واقع، زندگی خصوصی شهروندان همیشه آماج اصلی کا. گ. ب بوده و حوزه عمل ویژه ضداطلاعات اندیشگی (ایدئولوژیک) را تشکیل می داده است (یعنی همان مدیریت پنجم سابق). به واسطه تلاش های همین مدیریت بود که سولژنیتسین، روستروپوویچ و بسیاری از دیگر اعضای جامعه هنری مورد آزار و اذیت واقع شدند، به تبعید فرستاده شدند، یا به زندگی پُرمشقت در اردوگاه های کار اجباری محکوم گردیدند. و این در حالی بود که در میان این ماموران تعداد قابل توجهی هنرشناس بودند: مثلاً به تازگی متوجه شدم که یک مقام عالی رتبه کا. گ. ب، که نقاش پیشتاز میخائیل شمیاکین را به تبعید فرستاد، از دلباختگان بزرگ آثار هنری بود و پس از آن که زیردستانش نمایشگاه های مختلف غیرمجاز را درهم کوبیدند و آثار هنری را ضبط کردند، پیگیرانه به جمع آوری نقاشی های این هنرمند پرداخت. ژنرال ایوان پاولوویچ آبرامف، رئیس سابق اداره اول این مدیریت (روشنفکران و مطبوعات)، که در سال های نخست پرسترویکا زمام کل این مدیریت را عهده دار شده بود، دلبستگی خاصی به کتاب های هنری با کیفیت عالی داشت ـ البته کتاب های خارجی و نه انواع وطنی آن. او افسران زیردستش را مامور می کرد که در حین «انجام خدمت» در نمایشگاه ها و بازارهای کتاب، این گونه کتاب ها را برای او گرد آورند.
مدیریت پنجم ابتکار ارتشبد فیلیپ بابکف بود که سال های سال الگوی راهنمای ضداطلاعات ایدئولوژیک باقی ماند. بابکف در کا. گ. ب از حرمت و تقدس خاصی برخوردار بود. او در سال ۱۹۴۵، یعنی در زمانی که بریا هنوز زنده بود، در نهادها به کار پرداخت، اما بریا و یازده رئیس پلیس مخفی پس از او را پشت سر گذاشت. در خلال سال های دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، بابکف عملاً بر کا. گ. ب ریاست می کرد، گرچه رسما مقام معاون اولی را به عهده داشت.
بابکف از اواخر ژانویه ۱۹۹۱ از مقام خود کناره گرفت و کا. گ. ب را ترک کرد تا پُست افتخاریِ مشاور وزیر دفاع اتحاد شوروی را به عهده بگیرد و به گروه به اصطلاح سعادتمندان (مقامات عالی رتبه نزدیک به بازنشستگی) بپیوندد. اما به قول ماموران کا. گ. ب، دست کم تا کودتای اوت و شاید پس از آن، حضور او همچنان احساس می شد.
مدیریت پنجم در سال ۱۹۸۹، در بحبوحه پرسترویکا، نام خود را به «مدیریت زد»(۴۸) (مدیریت نگهبانی از قانون اساسی) تغییر داد. ماموریت آن ـ که مبارزه با مخالفان و دگراندیشان بود ـ تغییری نکرد. اما حالا این مبارزه با نام «نگهبانی از قانون اساسی» انجام می شد. جالب آن که به نظر می رسید «مدیریت زد» کار کمیته پارلمانی مراقبت از قانون اساسی را که در سال ۱۹۸۸ تاسیس شده بود، عهده دار شده است. ظاهرا قانون اساسی ما کارش بدون کا. گ. ب از پیش نمی رود، و این در حالی است که کا. گ. ب وجود یک نهاد مدنی را که بخواهد به قلمرو آن پا بگذارد به هیج وجه تحمل نمی کند.
وقتی در سال ۱۹۸۹ کا. گ. ب به شهروندان شوروی اطمینان داد که اندیشه های ما، اعمالمان (تا آن جا که قانون اساسی را متزلزل نسازد)، نظرات سیاسیمان، و اعتقاداتمان دیگر مورد توجه و پیگرد کمیته امنیت نیست، بسیاری از ما آن قدر ساده بودیم که باور کردیم. حالا هم سرویس ضداطلاعات فدرال ـ وارث کا. گ. ب ـ همان حرف ها را تکرار می کند. آیا باید حرف های آن ها را باور کنیم یا سیاست صبر و انتظار در پیش گیریم؟
تغییر شکل مدیریت پنجم به «زد» و واگذاری مسئولیت سلامت قانون اساسی ما به آن، مهم تر و پیچیده تر از آن است که با بی اعتنایی و تردید از کنار آن عبور کنیم. از این رو، امیدوارم خواننده تحمل چند بند جزئیات به ظاهر وسواس گونه را داشته باشد.
با تشکیل «مدیریت زد»، نظارت بر روشنفکران و رسانه ها در گستره عمل اداره کار با سازمان های ضدشوروی خارج از کشور قرار گرفت. باز هم عملیات مقطع ماقبل پرسترویکا (و در این مورد، اداره اول سابق) متوقف نشد، بلکه همگام با فضای اصلاحات، صرفا کمی تعدیل گردید. در داخل «مدیریت زد»، یک اداره سوم تازه ایجاد شد تا «انجمن ها و سازمان های غیررسمی»، یعنی احزاب و جنبش های جدید را زیر نظر داشته باشد. (اداره سوم سابق زیرمجموعه مدیریت پنجم اصلی قرار داشت و فعالیت جوانان را زیر نظر می گرفت.) الکساندر کیچیخین، سرهنگ دوم و افسر وقت «مدیریت زد»، در این باره توضیح می داد: «دلیل این که ما فعالیت احزاب نوظهور را کنترل می کنیم این است که نکند آن ها نظم کشور و حقوق مدنی قانون اساسی را مورد تهدید قرار دهند.»(۲۱)
ضد اطلاعات ایدئولوژیک توجه ویژه به جوانان را همچنان ادامه داد. در دوران پرسترویکا بخش مربوط به جوانان از اداره سوم به اداره نهم انتقال یافت، اما عملکرد آن تغییری نکرد. به قول کیچیخین، «تقریبا هر دانشگاه یا موسسه ای زیر نظر کا. گ. ب قرار داشت.»(۲۲) کا. گ. ب، براساس هدف های داخلی خودش، جامعه دانشگاهی را به مناطق نفوذ جداگانه تقسیم کرده بود. اطلاعات (اولین مدیریت اصلی) و ضداطلاعات (دومین مدیریت اصلی) از مدت ها پیش در موسسه دولتی روابط خارجی در مسکو (MGIMO) جاگیر شده بودند و همیشه به بخش روزنامه نگاری دانشگاه دولتی مسکو توجه خاصی داشتند. دانشگاه بومان(۴۹) جزو قلمرو ضداطلاعات به حساب می آمد، در حالی که موسسه مهندسی ساختمان، به دلایلی، تنها زیر پوشش افسران کا. گ. ب در حوزه مسکو قرار داشت.
اما این به معنای کنار گذاشته شدن ضداطلاعات ایدئولوژیک در مبارزه به خاطر جوانان شوروی نبود. برعکس، «مدیریت زد» در تمام موسسات بزرگ دانشگاهی مسکو همچنان فعال ماند. «بخش دانشگاهی» یکی از مدیریت های نخبه به حساب می آمد، چرا که ورود به برنامه های دانشگاهی معتبری چون بخش فلسفه دانشگاه دولتی مسکو را تحت نظارت خود داشت. مقامات کا. گ. ب به من گفتند: «فرزندان خواص ـ حزب و دولت ـ به آن جا می روند. رقابت شدید است و وارد شدن به آن جا بسیار مشکل. رفقای سطح بالا می دانستند که این بخش زیر نظر کا. گ. ب قرار دارد. آن ها گوشی را برمی داشتند و یک تماس تلفنی برقرار می کردند.»
با تعجب پرسیدم: «نمی خواهید به من بگویید که بابکف وقتش را صرف کمک به فرستادن آقازاده ها به دانشگاه دولتی مسکو می کرد؟»
و مقامات مربوطه به من گفتند: «خوب، معلوم است که خود او شخصا چنین کاری نمی کرد. بابکف کسی نبود که خودش را این قدر پایین بیاورد. او به رئیس بخش دانشگاهی دستور می داد و او نیز به نوبه خود به ماموری که در بخش فلسفه خدمت می کرد زنگ می زد، آن مامور هم به سراغ معاون دانشکده می رفت... ما در دفتر پذیرش همیشه کسانی را داشتیم ـ ماموران یا افراد مورد اعتماد و یا رابط ها ـ کا. گ. ب فهرست کسانی را که باید و نباید وارد می شدند، می داد.»
نیازی به گفتن نیست که کسانی که «نباید وارد می شدند»، وارد نمی شدند. گزارشی در سال ۱۹۸۵ اظهار می داشت: «در جریان بررسی مقدماتی درخواست هایی که به دانشکده ادبیات رسیده بود، در باره برخی از داوطلبان مطالب افشاگرانه ای واصل شد. بر اساس چنین اطلاعاتی، درخواست و. رومانچک، اُ. کازیانف، اُ. آلشین، وی. چرنوبروفکین، و جی. اوزیپووا در جریان امتحانات ورودی رد شد.»(۲۳)
همین وضعیت در سال های پرافتخار پرسترویکا، شاید با کمی تعدیل، ادامه یافت. یکی از ماموران به من گفت: «خلاصه اش که در ماه های ژوئیه و اوت رفقای اداره [سوم] سرشان حسابی گرم بود، ولی خوب، خیلی از آن ها بارشان را بستند؛ پاپاها و مامان ها می دانستند که چطور از خجالتشان دربیایند.»
در دوران پیش از پرسترویکا، یک اداره نخبه دیگر، اداره یازدهم، ورزش را تحت پوشش داشت. آن طور که سرهنگ الکساندر کیچیخین به من گفت: «در تمام هیئت های ورزشی، افراد ما حتما حضور داشتند... و مسافرت به خارج همیشه به معنای خرید کردن و داشتن ارز و چیزهایی از این قبیل بود. در زمان برگزاری بازی های المپیک، این اداره بیش از هر زمان دیگر به فساد و هرزگی کشیده می شد.» مثلاً، در ۱۹۸۳ ای. آ. ماسلووا، کاپیتان تیم والیبال دینامو، از تیم اعزامی به آلمان شرقی کنار گذاشته شد، چون یک مامور مخفی در میان تیم پزشکی ورزشی دینامو متوجه شده بود که او قصد دارد با یک خارجی ازدواج کند. مامور مذکور در دسامبر ۱۹۸۳ گزارش داد: «کار تاثیرگذاری روی ماسلووا در جهت مورد نظر ما ادامه دارد.»(۲۴)
در دوره پرسترویکا، اداره سابق «ورزش» برای کار روی سرمایه گذاری های مشترک با ماهیت انسان دوستانه بازآموزی شد. (سرمایه گذاری های مشترک غیرانسان دوستانه در حیطه اقتدار ادارات دیگر کا. گ. ب بود.)
خرحمال های کا. گ. ب کارکنان ادارات پنجم («جرائم سازمان یافته و بی نظمی های عمومی»)، ششم («ترور»)، و هفتم («نامه های بدون امضا») از «مدیریت زد» بودند. بله، درست حدس زدید، واقعا بخش مخصوصی منحصرا برای نامه های بدون امضا وجود داشت. چنین به نظر می رسید که هدف از فعالیت این دسته از چکیست ها عمدتا یافتن نویسندگان تهدیدنامه های تروریستی بوده باشد، اما آن طور که خود کمیته چی ها گفته اند،نامه های بدون امضایی که ماهیت سیاسی داشت مطمئنا توی سبد کاغذهای باطله انداخته نمی شد، به ویژه اگر تاریخ آن ها جدید بود. (چند توصیه برای توطئه گران تازه کار: متونی که بیش از چند هفته از تایپ آن ها نگذشته باشد، از روی نوار تایپ با استفاده از تکنیک مخصوصی خوانده می شوند. برای آن که مدرکی به جا نماند، باید نوار را جوشاند.)
منابع من در این مدیریت همچنین گفته اند که تحلیلگران اداره دهم خوره کارشان بودند، همین طور که «ملی ها»یی که در اداره دوم کار می کردند، در بخش روابط میان اقوام، و در عرصه «جنبش های جدایی خواه» (اصطلاحی که رهبری کمیته به کاربُرد آن علاقه داشت) زیاد زحمت می کشیدند. بنابر اطلاعاتی که من دارم، این بخش، با وجود پاره ای مخالفت ها از درون کا. گ. ب، تلاش زیادی کرد تا تنش میان جمعیت بومی و روسی زبان ها در جمهوری های شوروی، به ویژه جمهوری های بالتیک، باقی بماند.
این مدیریت همچنین برای حفاظت از قانون اساسی، «خط [ضد اسرائیلی» خود را در اداره هشتم پی گرفت. این اداره در عصر پیش از گورباچف بلای جان یهودیان ممنوع الخروج بود. (یک نفر از اطلاعات ارتش ـ جی. آر. یو، رقیب سنتی کا. گ. ب ـ به من گفت: «یهودستیزی یکی از ویژگی های کا. گ. ب است.») در سال های گلاسنوست، اداره هشتم به «اداره مبادلات بین المللی» تغییر نام یافت. می دانید، مدیران کمیته از نظر قدرت تخیل هیچ وقت کم نمی آورند...
اداره چهارم که با کلیسا سر و کار داشت، در دوران پرسترویکا موفق شد بخشی از ضداطلاعات ایدئولوژیک باقی بماند، بدون آن که در نام و تعدادش تغییری ایجاد شود. راستش، مشکل بتوان بخش دیگری را در دستگاه کا. گ. ب یافت (بجز شاید آن بخش هایی که روشنفکران و مطبوعات را پوشش می دهند) که چنین سنت های دیرپا و ریشه دار (و با تاسف باید گفت موفقیت آمیز)ی داشته باشند. قطعه زیر دقایقی از یک جلسه اداره مخفی چکا در ۱۹۲۱ است که گویای تداوم فعالیت کا. گ. ب در این عرصه است:

مسئله فعالیت ماموران اطلاعاتی در میان کشیشان مشکل ترین کارها در چکا است، چرا که هم انجام چنین کاری بسیار مشکل است، و هم این که چکا تا به امروز چندان توجهی به آن نداشته است. برای انجام سریع و دقیق این کار، لازم است در آغاز ملاک های زیر در نظر گرفته شود:
۱. برای نیل به مقاصدمان، از خود کشیشان استفاده شود، به ویژه آن هایی که در حیات کلیسا از مقام و موقعیت مهمی برخوردارند، مانند اسقف ها و سراسقف ها. باید آن ها را از عواقب جدی [هر گونه نافرمانی[ ترساند و مجبورشان کرد احکام و تعالیمی را در میان کشیشان تبلیغ کنند که می تواند برای ما مفید باشد: مثلاً، از تبلیغ ممنوع علیه فرامین مربوط به بستن صومعه ها دست بردارند.
۲. بررسی خصوصیات گوناگون اسقف ها و کشیشان به منظور به اجرا درآوردن سناریوهای مختلف با استفاده از خصلت غرور و تکبر در آن ها و برانگیختن و شعله ور ساختن آمال و آرزوهای آن ها.
۳. پس از آشنایی با دنیای روحانیت و تجزیه و تحلیل دقیق خصلت های تک تک رهبران مذهبی، باید خبرچین هایی را در میان آن ها به خدمت گرفت. اطلاعات را به روش های گوناگونی می توان به دست آورد، به ویژه از طریق مصادره مکاتبات به هنگام بازرسی ها و آشنایی شخصی با جامعه مذهبی.
اطلاعاتی که مشوق یک خبرچین روحانی باشد، بسیار مهم است و گاهی برای رسیدن به توافق با یک کشیش همین اطلاعات کافی است، و این در حالی است که نمی توان انتظار داشت که او نسبت به حکومت شوروی نظر مثبتی داشته باشد. از آن گذشته، کمک های نقدی یا جنسی باعث می شود که او اسیر و سرسپرده دائمی ما شود، چرا که می ترسد همکاری اش با ما برملا شود.
از طریق تهدید به زندان و اردوگاه کار اجباری به خاطر خلاف های جزئی، نظیر فروش کالا در بازار سیاه، زیر پا گذاشتن مقررات حکومتی و غیره، نیز می توان به استخدام خبرچین پرداخت، گرچه این روش تنها در صورتی می تواند مفید باشد که مورد آدمی ضعیف و خودپسند باشد.(۲۵)

بله، همه چیز بدین گونه شروع شد و برای بیش از هفتاد سال ادامه یافت.
استخدام کشیشان برای انجام «فعالیت های ضداطلاعاتی در داخل و خارج از کشور» ـ کاری که مدیریت کا. گ. ب حتی در سال ۱۹۷۰ باز هم بر آن تاکید می کرد(۲۶) ـ به پلیس مخفی نیز کمک می کرد. یکی از یادداشت های سرهنگ و. تیموشفسکی، رئیس اداره چهارم، به تاریخ ژوئن ۱۹۸۷، این را نشان می دهد:

به منظور پیشی جستن بر رسانه های گروهی خارجی در انتشار گزارش یک کنفرانس مطبوعاتی در مسکو که افراطی مذهبی یاکونین [پدر روحانی گلب یاکونین سال های سال به خاطر عقایدش در اردوگاه های کار اجباری مورداوی زندانی بود ـ ی. آ] و پیروانش به منظور «درخواست» از مقامات برای «آزادسازی زندگی مذهبی در اتحاد شوروی» برپا داشتند، کنفرانسی مطبوعاتی از سوی سراسقف ها یوونالی و فیلارت با حضور خبرنگاران شوروی و خارجی، با استفاده از امکانات اجرایی مدیریت پنجم و دومین مدیریت عمده کا. گ. ب برگزار شد. کشیشان کلسیای ارتدکس روسیه گزارشی واقع بینانه از وضعیت کلیسا و آزادی وجدان در اتحاد شوروی دادند و به بررسی انتقادی درخواست یاکونین و پیروانش پرداختند. مطالب این کنفرانس مطبوعاتی از طریق تاس، آ. پی. ان، و رادیو گاستل به غرب فرستاده شد.(۲۷)

آن ها با تهدید به زندان و اردوگاه کار اجباری، مردم را مرعوب می ساختند، حتی در دورانی که زندگی بیش تر حالت «گیاهی» داشت (اصطلاحی که آنا آخماتووا به کار برده است). سرهنگ ن. رومانف، معاون اداره چهارم، در اکتبر ۱۹۸۲ گزارش داد:

در حال حاضر، ۲۲۹ مقام کلیسایی و عضو فرقه ای دوران محکومیت خود را به خاطر جرائم ویژه می گذرانند. (این رقم در ۱۹۸۱، ۲۲۰ نفر بود.) علاوه بر آن، هجده نفر در تبعید هستند. افسران کا. گ. ب بیش از ۲۵۰۰ مورد از عناصر دشمن را که از این قشر اجتماعی هستند، تحت نظر دارند.(۲۸)

کا. گ. ب با استفاده از عواملش، این دسته از متخلفان را به زانو درآورد. بنابر گزارش رفیق زوتف در ۱۹۸۳:

در دسامبر سال گذشته، یک دسته از راهبان صومعه پسکوف ـ پچورسک از طرز کار صومعه اظهار نارضایتی کردند و شکواییه ای در ارتباط با ریاست صومعه پسکوف ـ پچورسک برای اسقف اعظم پیمن فرستادند. از طریق عوامل ما «دروزدف» و «اسکالا» کار آموزشی در میان راهبان صومعه پسکوف ـ پچورسک انجام شد. در نتیجه این اقدامات، محرکان (چهار نفر از آن ها) به بخش های تابعه قلمرو اسقفی پسکوف فرستاده شدند، دو نفر در صومعه ماندند، و چهار نفر از قلمرو اسقفی پسکوف بیرون رانده شدند. در حال حاضر وضعیت به حال عادی بازگشته است.(۲۹)

کا. گ. ب به ارتقای عواملش به مقامات عالی در کلیسا کمک می کرد. اسناد، تعدادی از این ارتقای مقام ها را آشکار می سازد، «عامل (پاول) که به ایرکوتسک فرستاده می شود، قرار است به مقام رهبری کلیسای ارتدکس روسیه ارتقا یابد» (آوریل ۱۹۸۰).(۳۰) شش سال بعد، عامل «پاول» سراسقف شد. «پنج پرونده کاری و پرسنلی عوامل دفاتر کشوری مورد بازبینی قرار گرفته و آن ها برای ارتقا به مقام رهبری کلیسای ارتدکس روسیه پیشنهاد می شوند» (اکتبر ۱۹۸۸).(۳۱)
پیرو دستورالعمل های قدیمی چکا، خصلت های فردی اسقف ها نیز مشخص شد، و با انگیزه مالی سفر به خارج، تعدادی از کشیشان به سلک خبرچین های ساده درآمدند. بنابر یک گزارش کا. گ. ب، در مارس ۱۹۹۰ «عوامل (ابات و مارکف)، به اجلاس و. آ. آ. ک (VAAK) ـ سازمان بین المللی روزنامه نگاران کلیسا ـ اعزام شدند. آن ها اطلاعاتی در باره وضعیت VAAKو همچنین در خصوص هسلر، که مورد توجه عملیات مخفی ما و مورد علاقه ارگان های کا. گ. ب است، فرستاده اند.»(۳۲)
عوامل از میان رهبران کلیسا جذب می شدند. عامل «ابات» که در بالا نامش آمد، سراسقف پایتخت، و رئیس سابق اداره انتشارات سراسقفی مسکو است (من تنها نام کسانی را فاش می کنم که مردم از آن ها باخبرند). عامل «دروزدف» که راهبان پسکوف را به خط آورد، همان الکسی دوم است که در حال حاضر سراسقف کلیسای ارتدکس روسیه می باشد. او همان رهبر مذهبی است که اخیرا کوشید برای آشتی و توافق میان مجلس مبارزه جوی روسیه و رئیس جمهور یلتسین واسطه شود. در یک سند کا. گ. ب مربوط به سال ۱۹۸۸ آمده است: «از طرف ریاست کل کا. گ. ب اتحاد شوروی دستور داده شد تا به عامل دروزدف یک تقدیرنامه افتخاری اعطا شود.»(۳۳) جایزه ای به خاطر آرام کردن راهبان؟ یا به خاطر سال ها خدمتگزاری؟ به قول کنستانتین خارچف، رئیس سابق شورای امور مذهبی شورای وزیران اتحاد شوروی، «هیچ نامزدی برای مقام اسقفی یا سایر مقام های عالی رتبه کلیسایی، و مهم تر از آن برای عضویت شورای مقدس کلیسایی، بدون تایید کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی و کا. گ. ب امکان ارتقا نداشت.» و به قول پدر روحانی یاکونین، «تماس با کا. گ. ب ـ یا بدتر از آن، کار برای کا. گ. ب ـ شرط ناگزیر ارتقای مقام در کلیسای ارتدکس روسیه بود، و در این میان عملاً هیچ استثنایی وجود نداشت.»(۳۴)
خبرچین ها از میان کشیش های معمولی محلی استخدام می شدند. پدر روحانی گئورگی ادلشتاین مدعی است: «از هر دو روحانی یکی عامل پنهان یا آشکار کمیته امنیت کشور است.» خود او تحت مراقبت و مزاحمت کا. گ. ب قرار داشته (در پرونده های کا. گ. ب از او با نام رمز «روحانی» یاد شده است).(۳۵) هم او می گوید: «حتی یک کشیش را نمی شناسم که با عوامل کا. گ. ب گفتگویی نداشته است.» یک مقام کا. گ. ب که متصدی امور مذهبی بود، یک بار سر پدر روحانی گئورگی فریاد زد: «هیچ کشیشی وجود ندارد که نشکسته باشد. روی همین فرش به زانو خواهی افتاد و دست مرا خواهی بوسید!» یک سال بعد، همین مقام در حالی که در بیمارستان داشت از سرطان می مُرد، از همان «روحانی» تقاضا کرد که گناهانش را ببخشد. (با این حال، پدر روحانی گئورگی را به دهکده دورافتاده ای در بخش کوستروما فرستادند، ناحیه ای که در آن نه جاده ای بود، نه کلیسایی و نه وسایل اولیه زندگی.)(۳۶)
کلیسای ارتدکس روسیه از نظر میزان همکاری با دشمن یگانه و منحصر به فرد نبود: در سایر فرقه های مذهبی، از جمله کاتولیک ها، مسلمانان، یهودیان، بودایی ها، و «اَدونتیست های روز هفتم» نیز همکاری های مشابهی جریان داشت.
گزارشی به تاریخ نوامبر ۱۹۸۴ از مدیریت کا. گ. ب در تولا خاطرنشان می کند: «از طریق عاملان (وینوگرادف، گریگویف، سوکولف) و سایر کسانی که در میان کشیشان در کلیسای «اَدونتیست روز هفتم» در تولا کار می کنند، انتخابات تازه ای برای گزینش کشیش کلیسای ارشد ناحیه مرکزی به عمل آمد. در نتیجه، عامل (اسوتلف)، به این مقام راه یافت.»(۳۷) «همکاری واقعی در سازماندهی کار ضداطلاعاتی از طریق روحانیت بودایی و در میان به اصطلاح لاماهای اضافی» موضوع گزارش مورخ ژوئن ۱۹۸۴ در باره فعالیت در جمهوری های خودمختار بوریات و تووا است. «چهارده پرونده کاری و پرسنلی از شبکه عاملان و همچنین چهار پرونده مربوط به گزارش های عاملان در مورد کلیسا و موضوعات فرقه ای مورد بازبینی قرار گرفت و بازبینی ها به نُه عامل منتهی شد.»(۳۸) حتی «جدایی طلبان» ارتدکس نیز برکنار نماندند. بنابر گزارشی به تاریخ ژوئن ۱۹۸۶، کا. گ. ب در انتخابات مربوط به رئیس فرقه بلوکرینیتسکی(۵۰) دخالت موثر داشت: «یادداشتی برای بیست مقام و مدیریت کا. گ. ب فرستاده شد و تقاضا گردید از نامزد مورد قبول ما، اسقف آلیمپیا، از هر راه مناسب پشتیبانی شود.»(۳۹)
بسیار خوب، باید کار را به آن ها واگذار کرد. عاملان اداره چهارم همیشه بسیار سخت کوش بودند. «۱۸۰۹ جلسه برگزار شد، ۷۰۴ گزارش دریافت گردید، سیزده خانه امن و دو مخفیگاه زیرزمینی برای کار با شبکه عاملان مورد استفاده قرار گرفت.»(۴۰) اما چند نفر از آن ها مجبور شدند قبای کشیشی را به تن کنند؟ متون انجیلی را فرا بگیرند؟ از حوزه علمیه فارغ التحصیل شوند؟
چند سال پیش نسخه ای از شرح مذاکرات یک جلسه دادگاه نظامی منطقه نظامی قفقاز شمالی، که به پرونده سرگرد کا. گ. ب، آ. ام. خوستیکف رسیدگی می کرد، به دستم افتاد. این سند، بیش از هر سند دیگری که تا به حال دیده ام، روش کار کا. گ. ب در میان دین باوران را افشا می کند. در این جا چند بند از این دادنامه را نقل می کنم:

از کولگانف، مدیر امور مذهبی شورای وزیران اتحاد شوروی در استان خودمختار روستف، در این مورد سوال شد و او در برابر دادگاه شهادت داد که کوشلیایوا(۵۱)، مامور سابق ثبت احوالِ نمازخانه کلیسای جامع روستف، به خاطر سواستفاده مالی و اختلاس مقادیر زیادی پول از کار برکنار شد... [اما] مدت کوتاهی پس از آن، با اطلاع خوستیکف، کوشلیایوا به عنوان نماینده شورای کلیسای الکساندریسکی استخدام شد. در آن جا نیز او مجددا مقادیر زیادی پول اختلاس کرد. شکایت هایی از جانب اهالی بخش و دیگر شهروندان رسید که خواستار برکناری او بودند. اما، خوستیکف اجازه نداد او را اخراج کنند، و به این نکته اشاره کرد که او کسی است که وجودش برای کا. گ. ب ضروری است.
در فاصله زمانی از سپتامبر ۱۹۷۲ تا ژانویه ۱۹۸۴ که خوستیکف کار ضداطلاعات را در کلیسای ارتدکس روسیه رهبری می کرد، مکررا با تهدید و ارعاب از کشیشان و روحانیون منطقه روستف رشوه گرفت... که جمعا به ۱۴۲ هزار روبل بالغ شد. خوستیکف با سواستفاده از مقامش هر ماه مبلغ ۴۰۰ روبل از ف. و. خارچنکو، رئیس شورای کلیسایی نمازخانه پوکروفسکی در شهر شاختی رشوه مطالبه می کرد و به دریافت این رشوه ها از خارچنکو تا زمان بازداشت [خوستیکف] ادامه داد و جمعا حدود ۵۰ هزار روبل گرد آورد.

این رشوه دادن ها چه دستاوردی داشت؟ دستاورد فوق العاده ای نداشت. تنها کشیشان را از متهم شدن به «ضد شوروی» در موعظه هایشان حفظ می کرد، اتهامی که می توانست نه تنها مقام محلی شان را از آن ها بگیرد، بلکه به زندانشان هم بیندازد.
من توجه زیادی به عملیات کلیسایی کا. گ. ب نشان داده ام، چرا که کلیسای ارتدکس روسیه به عنوان یک نهاد به تازگی وارد عرصه شده است تا جایگاه ایدئولوژیکی را تسخیر کند که تا همین اواخر حزب کمونیست آن را پُر کرده بود. کثرت عاملان، خبرچین ها و افسران کا. گ. ب در فرقه های گوناگون نه تنها از نظر اخلاقی نفرت انگیز و مشمئزکننده است (به هر حال این مردم، روحانیون را رهبران روحانی به حساب می آورند)، بلکه تهدیدی جدی برای جامعه نیز هست: به نحو روزافزونی، روحانیون در برابر شمایل ها می ایستند و ادعاهایی می کنند که با آرمان های مسیحی عشق به همنوع ناسازگار است.
«مدیریت زد» برای دفاع از قانون اساسی مردم در برابر مردم به چه کارهای دیگری دست زد؟ منابعم به من اطمینان می دهند که افراد «مدیریت زد» در همه جا هستند، در هر وزارتخانه، موسسه، دانشگاه، و کارخانه، و در رسانه ها ـ روزنامه ها و مجلات، در صورتی که از تلویزیون و خبرگزاری ها ذکری به میان نیاوریم ـ موضوعی که به آن برخواهم گشت.
خوب، همین قدر در باره «مدیریت زد» کافی است، گرچه موضوع جذابی است ـ خمیرمایه یک داستان، هر چند از آن نوعی که بیش تر در آدم احساس نفرت و پلشتی بر می انگیزد. به هر حال، این مدیریت در پاییز ۱۹۹۱ از لحاظ فنی برچیده شد. امروزه در سرویس امنیت مدیریت مشابهی وجود ندارد. اما اکثریت قاطع کارکنان «مدیریت زد» در لوبیانکا باقی مانده اند. بسیاری از آن ها جذب مدیریت تازه تاسیس مبارزه با تروریسم شده اند، یا در مدیریت ضداطلاعات مشغول به کار گردیده اند.

البته مرز میان مدیریت های گوناگون کا. گ. ب کاملاً اختیاری است. مثلاً، مدیریت تعقیب و مراقبت (هفتم سابق) را در نظر بگیرید. وظیفه این ماموران، که در اصطلاح چکیست ها به تاپتونی(۵۲) معروف بودند، زیر نظر داشتن «اتباع بیگانه» و شهروندان شوروی، چه شخصا و چه با استفاده از ابزارهای الکترونیکی بود. این مدیریت همچنین مسئول ارتباط با ادارات دولتی گوناگونی است که مستقیما بر زندگی خصوصی شهروندان تاثیر می گذارند، نظیر دفاتر مسکن در هر بخش از هر شهر، که شرح وظایف آن ها هنوز هم (گرچه کم تر از گذشته) شامل زیر نظر داشتن اهالی و خانه های آن هاست، و نیز دفاتری که موارد ازدواج، طلاق و مرگ در آن جا به ثبت می رسد و بی شک منبع اطلاعاتی بسیار مهمی برای ضداطلاعات و تعقیب و مراقبت به شمار می روند. (در دوران استالین، تمام کارکنان خدمات عمومی، از سرایدار گرفته تا گورکن، جزو کارمندان ان. کا. و. د به حساب می آمدند.)
هشتمین مدیریت کل سابق (رمزنگاری و ارتباطات)، که حالا بخشی از اداره فدرال اطلاعات و ارتباطات دولتی است، ظاهرا پس از کودتا از کا. گ. ب جدا شد و به صورت یک اداره مستقل در آمد. اما بنا بر اطلاعات من، این مدیریت بسیار مهم مثل همیشه و با همان کارکنان به کارش ادامه می دهد. «ارتباطات» (حالا عنوان رسمی اش هرچه باشد) مسئول رمزگذاری و طراحی ابزارهای فنی لازم برای به رمز درآوردن اطلاعات سری ارسالی از طریق تلفن، فاکس، تلگرام، یا کامپیوتر، و نیز برای دریافت و رمزگشایی پیام های خارجی است. این اداره همچنین مسئول امنیت ارتباطات ادارات مهم و ساختمان های دولتی است که بیش تر آن ها دارای اتاق های ویژه ای است که به سیستم مراقبت های ویژه مجهز هستند.
خلاصه آن که همه سرویس های رمزنگاری روسیه ـ چه از آن وزارت امور خارجه و چه دولت و حتی ریاست جمهوری ـ تحت نظر کا. گ. ب هستند و کا. گ. ب از این طریق بر تمام مکاتبات رسمی نظارت دارد. گرچه رمزگذارانی که جزو کارکنان وزارت خارجه یا دفتر ریاست جمهوری هستند از نظر اداری جزو حقوق بگیران این سازمان ها به حساب می آیند، اما روسای واقعی آن ها در کا. گ. ب هستند.
کا. گ. ب یک منبع اطلاعاتی اضافی نیز در باره رهبران کشور در اختیار دارد و آن از طریق کنترل آ. تی. اس ـ ۱ و آ. تی. اس ـ ۲ (ایستگاه های تلفن خودکار)، خطوط ویژه دولتی که به ورتوشکا، کرملیوکا، و و. چ(۵۳) معروفند، و سرویس امنیت (مدیریت نهم سابق) که از ریاست جمهوری و سایر رهبران طراز اول کشور محافظت می کند.
جالب است بدانید که رئیس پُرسابقه مدیریت نهم همان ژنرال پلخانف بود که در خلال روزهای فراموش ناشدنی اوت ۱۹۹۱ گورباچف را در خانه ییلاقی اش در کنار دریای سیاه تحت بازداشت درآورد. پلخانف پیش از آن مسئول اداره دوازدهم کا. گ. ب بود، که بخشی که هزاران نفر کارکنان آن (که اغلب زن بودند) متصدی رهگیری مکالمات تلفنی بودند. حتی زمانی دفاتر آن دارای اتاق های جداگانه ای با تجهیزات پیچیده و دقیقی بود که مکالمات تلفنی رهبران طراز اول کشور را کنترل می کرد. جالب آن که کا. گ. ب بخشی را اداره می کرد (و هنوز هم اداره می کند) که عهده دار وظیفه عمومی تر محافظت از شبکه های ارتباطی دولتی در برابر هرگونه شنود یا رهگیری تلفنی بود ـ اما ظاهرا خود آن ها در این کار مجاز بودند. و از آن جا که حتی خود رهبران کا. گ. ب نیز گاهگاهی غفلت می کردند و گفتگوی تلفنی نسنجیده یا یادداشت نامعقولی از خود بر جای می گذاشتند، اعضای اداره دوازدهم همیشه این امکان را داشتند که با شگردهای ماهرانه راه خود را به سوی مقام های مهم بگشایند و در موارد متعدد مشاور و دستیار رئیس کا. گ. ب شوند. (اداره دوازدهم در حال حاضر استقلال عمل خود را از دست داده و به صورت زیرمجموعه مدیریت عملیات و فن آوری در آمده است.)
نخست گورباچف و سپس یلتسین، که از حوادث اوت ۱۹۹۱ وحشت زده شده بودند، دستور دادند که ارتباطات و امنیت از کنترل چکا خارج شود. ارتباطات زیر نظارت اداره فدرال ارتباطات و اطلاعات دولتی درآمد و امنیت زیر نظر شخص رئیس جمهور قرار گرفت. اما طولی نکشید که یلتسین از وحشت بیرون آمد، یا به احتمال بیش تر متقاعد شد چکیست ها که در دوران «بد» گورباچف پسرهای بدی بودند، در دوران «خوب» یلتسین سر به زیر و گوش به فرمان خواهند شد. به هر حال، این دگرگونی ها در ساختار کا. گ. ب هرگز از نوشته روی کاغذ فراتر نرفت. در اواخر سال ۱۹۹۳ بود که باخبر شدیم تلفن چهره های سیاسی معروفی چون روسلان خاسبولاتف، رئیس مجلس، و حتی خود یلتسین رئیس جمهور، هنوز هم کنترل می شود. این اطلاعات به کا. گ. ب اجازه می دهد بر نظارت خود بر رهبران طراز اول ادامه دهد و حتی پیشاپیش از عملکرد آن ها باخبر شود. اداره امنیت که رئیس جمهور را در همه جا قدم به قدم دنبال می کند، اطلاعاتی را در اختیار کا. گ. ب می گذارد که تنها آن ها به آن دسترسی دارند ـ تماس ها و ارتباطات رئیس جمهور، زندگی شخصی و نقاط ضعف او. راستش، شگفت زده شدم از این که گورباچف، با وجود اطلاعاتی که در باره نقش کا. گ. ب در سقوط خروشچف داشت، باز هم ظاهرا گمان نمی کرد که او نیز تحت مراقبت های غیردوستانه آن ها قرار داشته باشد. و چرا یلتسین از چنین چیزی نمی ترسد؟
شاید خواننده دیگر از این همه مدیریت و اداره خسته شده باشد، اما پیش از آن که این فهرست را به پایان برسانیم، لازم است از مدیریت عملیات و فن آوری کا. گ. ب نیز ذکری به میان آوریم. این مدیریت تمام آزمایشگاه ها و مراکز تحقیقات علمی را که فن آوری شگفت انگیز تعقیب و مراقبت در آن ها تولید می شود و فنون شنودگذاری، تیراندازی و رهگیری تلفنی و نظایر آن در آن ها تکمیل می گردد، در بر می گیرد. مهم ترین این مراکز موسسه مرکزی تحقیقات علمی برای پژوهش های ویژه (TsNIISI) و موسسه مرکزی تحقیقات علمی برای فن آوری ویژه (TsNIIST) است. در این جا، بهترین مغزهای علمی و مهندسی کشور گرد آمده اند، نابغه های ناشناخته ای که بر تک نگاری ها، رساله ها و مقاله های آن ها مُهر «به کلی سری» می خورد، با وجود آن که صنعت رو به ورشکستگی کشور به آن ها نیازمند است.
آزمایشگاه بدنام شماره ۱۲ نیز، که سموم و مواد گوناگون روانگردان می ساخت، زیر نظر مدیریت عملیات و فن آوری کار می کرد. در کیفرخواست پرونده قضایی بریا، مرکولف، و کوبولف، روسای ان. کا. و. د و سرسپردگان اصلی استالین، آمده است: «بریا که در پی استفاده از سموم گوناگون برای انجام قتل های مخفیانه بود، دستور داد یک آزمایشگاه به کلی سری ایجاد شود که در آن اثر سموم بر افراد محکوم به اعدام مورد آزمایش و مطالعه قرار گیرد.»(۴۱)
به قول اولگ کالوگین، یک ماده شیمیایی تولید شده در این آزمایشگاه بود که سر چتری را که با آن گئورگی مارکف، دگراندیش بلغاری، را به قتل رساندند، زهرآلود کرده بود. کالوگین سایر روش های حتی مزورانه تر کشتن افراد را نیز شرح داده است. مثلاً، می شد زهر را روی فرمان اتومبیل کسی مالید. دو روز بعد، مالک بی خبر اتومبیل روانه بیمارستان می شد و در آن جا می مُرد و علت مرگش «حمله قلبی» تشخیص داده می شد.
اولگ گوردیفسکی، یکی دیگر از همکاران سابق کالوگین که اکنون مامور اطلاعات بریتانیا (اینتلیجنت سرویس) است، مدعی است که عملیات و فن آوری شامل «یک سیستم فوق العاده جعل اسناد و گذرنامه ها» نیز می شود که در سال ۱۹۷۱ و در بحبوحه سخت ترین مبارزه جویی ها در این عرصه، به نتیجه رسید و گذرنامه های ایالات متحده، که روی کاغذ مخصوصی چاپ می شود که باز تولید آن تقریبا ناممکن است، جعل گردید.(۴۲)
این مدیریت به خاطر عملیاتی که در آلمان شرقی اجرا کرد نیز شایسته تحسین است. دو روز پیش از آن که جمعیت خشمگین به ساختمان استاسی(۵۴) یورش ببرند، تمام پرونده های امنیت کشوری آلمان شرقی از آن جا انتقال یافت و به اتحاد شوروی فرستاده شد و در آن جا محفوظ و دور از دسترس نگه داشته شد. البته این نخستین تلاش موفقیت آمیز کا. گ. ب برای مداخله در کارهای پلیس مخفی اروپای شرقی نبود. بلکه برعکس، پلیس مخفی این کشورها از مدت ها پیش شعبه های غیررسمی اداره یازدهم کا. گ. ب به حساب می آمدند. (همه روسای این «شعبه ها» می بایست در مدرسه عالی کا. گ. ب تحصیل می کردند، و تعدادی از ماموران آن ها نیز دوره های سه یا پنج ساله این مدرسه عالی را طی کرده بودند.)
نگاهی اجمالی به ساختار کا. گ. ب؛ بدون اداره دهم، که حالا صرفا اداره بایگانی ها نامیده می شود، کامل نمی شد. تاریخ دقیق و غم انگیز دولت شوروی و مردم آن در این جا نگهداری می شود. به احتمال زیاد با کمک اداره یازدهم (که برای هماهنگ کردن سرویس های امنیتی کشورهای سوسیالیست سابق به کار می رفت)، برخی از بایگانی های سرویس های امنیتی چکسلواکی (StB)، آلمان شرقی (Stasi) و رومانی، و همچنین برخی از بایگانی های سری لیتوانی که مدت ها در جستجویش بودند و پس از اعلام استقلال جمهوری سابق گمشده به حساب آمد، به این جا راه پیدا کرده است.
تاکنون تنها لای در بایگانی های کا. گ. ب باز شده و دسترسی به آن ها تحت کنترل و نظارت کا. گ. ب است. می ترسم وقتی نسل های پس از ما به این پرونده ها کاملاً دسترسی پیدا کنند، با ناکامی مواجه شوند. چندین منبع مدعی اند که پرونده هایی چون پرونده آندری ساخارف و الکساندر سولژنیتسین، تاکنون از بین برده شده است.(۴۳) به قول سرهنگ دوم کیچیخین، «به کارکنان مدیریت زد (Z) از طرف مدیران شفاها دستور داده شد اسناد موجود در گاوصندوق ها را پاکسازی کنند تا کسی نفهمد که ما تاکنون چه می کرده ایم.»
اما این نیز به همان اندازه محتمل است که این «منابع موثق» با ظرافت خاصی مشغول پراکندن اطلاعات گمراه کننده اند تا علاقه شهروندان را به دانستن محتوی این بایگانی ها کاهش دهند. دیگران به من گفته اند که کمیته هیچ وقت چیزهای مهم را از بین نمی بَرَد، بلکه صرفا کاغذها را به روی دیسکت ها منتقل و وارد شبکه وسیع اطلاعاتی می کند. با این حال، از دولت اقتدارگرا و خودکامه شوروی برمی آمد که این بایگانی های ارزشمند را نابود کند، همچنان که آن ها پناهگاه های زیرزمینی می سازند تا در صورت وقوع جنگ هسته ای، رهبران کشور را نجات دهند. (در واقع کا. گ. ب یک «بخش پناهگاه های زیرزمینی» مخصوص دارد. حتی ویکتور چبریکف، رئیس کا. گ. ب از سال ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۸، به خاطر ساختن یک مجتمع مخصوص در مسکو برای مقامات عالی رتبه کشور به دریافت عنوان قهرمان کار سوسیالیستی مفتخر شد. بنا بر برخی گزارش ها، بخش پناهگاه های زیرزمینی همچنین ساختن ویلاهایی را برای نخبگان دولتی و تربیت پرسنل خدمتگزار (مثلاً خدمتکاران زن) برای خدمت کردن در این خانه های ویلایی، در نظر دارد. گمان می کنم منظور از «تربیت» در این جا معنایی وسیع تر از آموزش غبارروبی و تمیز کردن اثاثیه خانه داشته باشد.)
سرانجام باید چیزی هم در باره مدیریت شانزدهم بگویم. این مدیریت نیز بعد از کودتا به حیاتش ادامه داد و همراه با اداره دوازدهم و مدیریت کل هشتم، سومین بخش (بدون شماره) اداره فدرال ارتباطات و اطلاعات شد. اما در کار آن، که رهگیری و رمزگشایی الکترونیکی ارتباطات بود، تغییری روی نداد. بهترین ریاضی دان ها در این بخش کار می کنند. این بخش دارای یک مجتمع بزرگ رایانه ای در مرکز مسکو، یک آزمایشگاه پژوهشی در حومه شهر، و ایستگاه های اطلاعات الکترونیک در بیش از شصت هیئت نمایندگی دیپلماتیک و بازرگانی اتحاد شوروی سابق در خارج از کشور است. البته این ماموران در رابطه تنگاتنگی با اطلاعات ارتش (GRU) کار می کنند. اما از آن جا که کار جی. آر. یو بر رهگیری و رمزگشایی اطلاعات نظامی متمرکز است، گوش های الکترونیکی چکیست ها عمدتا برای پیام هایی تیز می شود که دربردارنده اطلاعات رمز شده اقتصادی و دیپلماتیک است.
خلاصه آن که قلمرو گسترده کا. گ. ب شامل اطلاعات، ضداطلاعات، ارتباطات دولتی، امنیت، ضداطلاعات ارتش، واحدهای مرزی، بخش های بازجویی، و همچنین یک ارتش جداگانه، یک شبکه موسسات تحقیقات علمی مخفی، و یک مجموعه گسترده از سازمان هایی است که در صحنه عمومی عمل می کنند. شاید نام ها تغییر کرده باشند: در حالی که در گذشته «مدیریت های کل» و «مدیریت ها» را داشتیم، حالا سرویس اطلاعات خارجی روسیه، سرویس ضداطلاعات فدرال، اداره فدرال ارتباطات و اطلاعات دولتی، سرویس امنیتی، و نظایر آن ها را داریم. اما کا. گ. ب، مجهز به منابع انسانی و مادی تقریبا بی کران، تمام وجوه زندگی مدنی و نظامی را (شاید حتی با شدت و جدیت بیش تر) تحت کنترل دارد و از هر نظر به صورت یک «دولت» خودمختار باقی مانده است.
بدیهی است که چنین دولتی به هزاران خدمات خانه داری، فنی و پزشکی نیاز دارد (بی شک ماموران کا. گ. ب را نمی توان در درمانگاه های معمولی معالجه کرد). این دولت همچنین باید به پُر کردن مجدد صفوف خود بپردازد و برای این منظور شبکه ای از مدارس یک و دو ساله دارد که در سراسر کشور پراکنده اند. از آن گذشته، دارای یک مجتمع دانشگاهی قدرتمند است که نود درصد کسانی که من با آن ها مصاحبه کردم از آن جا فارغ التحصیل شده بودند. گفته می شود سطح آموزش در این مجتمع جزو بالاترین سطوح آموزشی کشور است و به قول کمسومولسکایا پراودا، برای ورود به این دانشگاه رقابت شدیدی وجود دارد و از میان هر شش داوطلب تنها یک نفر پذیرفته می شود.
لازم به گفتن نیست که هزینه سرسام آور نگهداری چنین امپراتوری وسیعی را باید مالیات دهندگان بپردازند. کا. گ. ب در بهار ۱۹۹۱، تحت تاثیر فضای گلاسنوست، بودجه خود را منتشر کرد. فقط سالی ۹/ ۴ میلیارد روبل (معادل ۴/ ۷ میلیارد دلار)، شامل هزینه واحدهای مرزی. و برای توجیه بیش تر، هزینه های سازمان های اطلاعاتی آمریکا را، که شامل سیا، اف. بی. آی، اطلاعات ارتش و سازمان های دیگر می شد، نیز ذکر کرد: ۳۲ میلیارد دلار.(۴۴)
شکی نیست که کا. گ. ب ی ما صرفه جوست. اما وقتی در نظر آورید که کا. گ. ب وظیفه بیست و پنج اداره مختلف آمریکایی اطلاعات، امنیت، و اجرای قانون را در یک اداره درهم آمیخته، وقتی به آن شصت ایستگاه الکترونیکی رهگیری که در خارج از کشور مستقر شده فکر می کنید، متعجب می مانید که...(۴۵)
من که اصلاً عادت نداشتم حرف های کا. گ. ب را باور کنم، خودم یک حساب و کتاب ساده انجام دادم. بودجه ادعایی ۹/ ۴ میلیارد روبلی را به حداقل تعداد کارکنان کا. گ. ب ـ یعنی ۴۰۰ هزار نفر، بنا بر منابع گوناگون، و بدون احتساب ۲۲۰ هزار نفر گاردهای مرزی ـ تقسیم کردم. به هر نفر از چکیست ها ۱۲۲۵۰ روبل رسید، یعنی اندکی بیش از هزار روبل در ماه. در اکتبر ۱۹۹۱، رهبری جدید پس از کودتای کا. گ. ب رقمی را برای بودجه این سازمان ذکر کرد که کمی بالاتر بود ـ یعنی ۵ /۶ میلیارد روبل. هیچ یک از این دو رقم اصلاً قابل قبول نیست.
بله، این مبلغ می توانست هزینه پرداخت حقوق ها و لباس های فورم را تامین کند. اما تکلیف مدیریت عملیات و فن آوری چه می شد، با آن همه اختراعاتی که طراحی و تولید می کرد؟ براساس منابع من، بودجه تنها یک موسسه در این مدیریت دو میلیون دلار است ـ دلار و نه روبل «بی خاصیت» شوروی! و بودجه اداره مراقبت های الکترونیکی چطور؟ حالا از اداره فدرال ارتباطات دولتی حرفی نمی زنیم که فن آوری رمزگشایی بسیار پرهزینه را طراحی می کند.
آیا کا. گ. ب از منابع مالی مستقل دیگری حمایت می شود؟ آیا وارد بازار کسب و کار شده است؟ در وجود معاملات احتکاری هیچ جای تردیدی نیست. نه خبرنگاران و نه اعضای مجلس، که وظیفه دارند وزارت امنیت را زیر نظر داشته باشند، هیچ کدام درست نمی دانند که چه مقدار پول درگیر این معاملات است. از همه این ها گذشته، ساختار صوری و رسمی این «دولت در دولت» تنها سَرِ کوه یخ است که در زیر آن «کارکنان در سایه» قرار دارند که دیده نمی شوند ـ و شاید خطرناک ترین بخش کا. گ. ب همین باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب کا. گ. ب. دولتی در دولت