فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هاکلبری فین

کتاب هاکلبری فین

نسخه الکترونیک کتاب هاکلبری فین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب هاکلبری فین

شما چیزی درباره‌ی من نمی‌دانید مگر این‌که کتاب ماجراهای تام سایر را خوانده باشید، اما این موضوع مهم نیست. آن کتاب را آقای مارک تواین نوشته و بیشترش حقیقت دارد. البته نویسنده در بعضی موارد نیز کمی اغراق کرده و به موضوع شاخ و برگ داده است. اما این مهم نیست. تا حالا من با کسی روبه‌رو نشده‌ام که دست‌کم یکی دو بار دروغ نگفته باشد، البته به غیر از خاله پولی یا بیوه‌زنی که درواقع خاله پولی تام است. او و بیوه‌ی داگلاس، هر دو در آن کتاب هستند، کتابی که به شما گفتم بیشترش درست و راست است. آن کتاب این‌طور تمام می‌شود که من و تام پول‌هایی را که دزدان در غار پنهان کرده بودند، پیدا می‌کنیم و با آن پول‌ها، ما ثروتمند می‌شویم؛ هر یک از ما صاحب شش هزار دلار، آن هم به صورت سکه‌ی طلا می‌شویم. قاضی تاچر پول را برای ما در بانک می‌گذارد و ما می‌توانیم روزی یک دلار دریافت کنیم. بیوه‌ی داگلاس مرا به عنوان پسرخوانده‌اش می‌پذیرد و قول می‌دهد که مرا تربیت و متمدن کند.

ادامه...

بخشی از کتاب هاکلبری فین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۳: کلبه ی بابا

روز بعد، بابا به دفتر کار قاضی تاچر رفت. او با قلدری سعی کرد قاضی را وادار کند که پول را به او بدهد، اما موفق نشد. بعد بابا سوگند خورد آن پول را از طریق دادگاه بگیرد.
قاضی جدیدی به شهر آمده بود که پدرم را نمی شناخت. قاضی جدید می گفت دادگاه ها باید تمام تلاش خود را بکنند تا نگذارند افراد خانواده از هم جدا شوند. او می گفت ترجیح می دهد بچه ها را از پدرشان جدا نکند. بنابراین قاضی تاچر و بیوه زن نمی توانستند بابا را از من دور نگه دارند.
چیزی نگذشت که بابا به سراغ قاضی تاچر در دادگاه ها رفت تا پول را از او بگیرد. او مرا هم به خاطر رفتن به مدرسه دنبال کرد. دو بار مچ مرا گرفت اما من به هر حال به مدرسه رفتم. بیشتر مواقع از دستش جاخالی می دادم یا تندتر می دویدم و فرار می کردم. قبلاً مدرسه را زیاد دوست نداشتم، اما حالا که می توانستم با این کار بابا را عصبانی کنم، عاشق مدرسه شده بودم.
کم کم او در اطراف خانه ی بیوه زن هم پرسه می زد. سرانجام بیوه زن به او گفت اگر باز هم آن جا بیاید، برایش دردسر درست خواهد کرد. این حرف بابا را عصبانی کرد، به همین دلیل روزی سر راهم مخفی شد و وقتی حواسم نبود، مرا گرفت. او مرا به کلبه ای کهنه و چوبی در کنار رود برد. کلبه چنان در عمق جنگل بود که اگر کسی راه را بلد نبود، نمی توانست آن را پیدا کند.
بابا یکسره مرا کنار خودش نگه می داشت و من حتی یک بار هم فرصت فرار پیدا نکردم. ما تمام روز را در آن کلبه می گذراندیم. او شب ها در را قفل می کرد و کلید را زیر سرش می گذاشت. اسلحه ای هم دزدیده بود که همراهش بود و ما ماهیگیری و شکار می کردیم. مدتی به همین ترتیب زندگی کردیم. او هرازگاهی مرا در کلبه زندانی می کرد و به فروشگاه می رفت تا ماهی یا شکارش را با چیزهای دیگر عوض کند.
تمام روز دراز کشیدن و بدون کتاب و درس بودن زندگی راحت و کندی بود. دو ماه گذشت و لباس هایم دوباره کثیف و پاره شدند. نمی توانستم بفهمم که چگونه زندگی در خانه ی بیوه زن را دوست می داشتم، جایی که مجبور بودم حمام کنم، در بشقاب غذا بخورم، سر وقت و به موقع بخوابم یا بیدار و بلند شوم، و همیشه نگران خواندن کتابی باشم. نمی خواستم برگردم. از طرف دیگر، دلم نمی خواست با بابا بمانم.
بارها تلاش کردم از کلبه بیرون بروم، اما نتوانستم راهی پیدا کنم. پنجره ها خیلی کوچک و دودکش خیلی تنگ بود. بارها کلبه را گشتم. سرانجام، روزی اره ای زنگ زده و کهنه پیدا کردم و مشغول بریدن یکی از الوارهای بزرگ پایینی شدم. می خواستم سوراخی درست کنم تا بتوانم از آن به بیرون بخزم. کاری طولانی بود و کارم داشت به آخر نزدیک می شد که صدای شلیک تفنگ بابا را در جنگل شنیدم. نشانه های کارم را پنهان کردم و چیزی نگذشت که بابا به کلبه برگشت.
دل و دماغ خوبی نداشت، یعنی مثل همیشه بود. او به شهر رفته و در دادگاه همه چیز برخلاف میلش پیش رفته بود. کار پیگیری مسائل قضایی کاری کند و آهسته بود. وکیلش گفته بود که شاید او در این پرونده ببازد، آن وقت من باید نزد بیوه زن برمی گشتم. خب، من این حالت را هم نمی خواستم. یک بار بابا هنگام حرف زدن درباره ی این موضوع آن قدر عصبانی شد و چنان محکم به بشکه ای قدیمی لگد زد که پایش درد گرفت. بعد، مدتی طولانی بالا و پایین پرید و لنگید و فریاد زد و ناسزا گفت. او عصبانی تر از همیشه بود.
بابا مرا وادار کرد به قایق بروم و چیزهایی را که آورده بود، به کلبه بیاورم. وقتی بیرون رفت، دوباره با دقت در مورد همه چیز فکر کردم و تصمیم گرفتم اسلحه و تعدادی نخ و قلاب ماهیگیری بردارم و از آن جا بروم. باید فرار می کردم و در جنگل پنهان می شدم. می توانستم هیچ جایی نمانم و شب ها راه بروم تا به آن طرف کشور برسم. می توانستم شکار کنم یا ماهی بگیرم تا زنده بمانم. می توانستم آن قدر دور شوم که دیگر نه پدرم و نه بیوه زن نتوانند مرا پیدا کنند.
پس از شام، اخلاق بابا خیلی بد شد. حدس زدم که به زودی می خوابد. بعد می توانستم کلید را بردارم یا با کمک اره بیرون بروم. اما او نخوابید. او مدتی طولانی غر زد و ناله کرد و به این طرف و آن طرف غلتید. سرانجام من آن قدر خواب آلود شدم که نتوانستم چشمانم را باز نگه دارم و بدون این که بفهمم، خوابم برد.
ناگهان با صدای جیغ بلندی بیدار شدم. بابا دیوانه و عصبی بود. او به این طرف و آن طرف می پرید و فریادکنان درباره ی مار حرف می زد. او می گفت مارها از پاهایش بالا می روند و بعد بالا می پرید و جیغ می زد. اما من ماری نمی دیدم. تا حالا هیچ مردی را ندیده ام که تا اندازه ترسیده و وحشت زده باشد. او در خیال و توهم، چیزهایی می دید و من فکر کردم که حتماً باید بیمار شده یا حتی دیوانه شده است. کمی بعد او خسته شد و افتاد. بعد با سرعت دور خودش غلتید و غلتید. او به چیزهایی خیالی لگد می زد و با دست هایش به هوا چنگ می انداخت و فریادکنان می گفت شیاطین محاصره اش کرده اند. سرانجام چنان خسته شد که مدتی آرام و بی حرکت دراز کشید و ناله کرد.
او گفت: «آواره... آواره... آواره. این مرده. آواره... آواره... آواره. آن ها دارند می آیند، دنبال من می آیند، می آیند مرا ببرند، اما من نمی روم. آن ها این جا هستند! به من دست نزنید! دست شما سرد است... مرا رها کنید! اوه، این شیطان بیچاره ی بدبخت را رها کنید!»
بعد روی زمین خزید و وول خورد و التماس کرد که تنهایش بگذارند. سپس پتویی به خود پیچید و گریه کرد.
اندکی بعد از جا پرید و دنبال من دوید. توی کلبه دنبالم دوید و مرا فرشته ی مرگ نامید. یک بار پشت کتم را گرفت. فکر کردم چیزی نمانده مرا بکشد، اما به سرعت برق و باد از کت بیرون خزیدم و خودم را نجات دادم. کمی بعد او دوباره خسته شد، روی زمین افتاد و به در تکیه داد.
اندکی بعد خوابش برد. با سرعت بلند شدم، روی صندلی ایستادم و اسلحه را برداشتم. وقتی مطمئن شدم که گلوله دارد، آن را روی بشکه ای گذاشتم و رو به بابا نشانه گیری کردم. سپس نشستم و منتظر شدم تا او حرکت کند. و زمان چقدر آرام و آهسته گذشت.

فصل ۴: کشف

ـ بیدار شو! چه کار می کنی؟
خورشید طلوع کرده بود و من در خواب عمیقی بودم. بابا بالای سرم ایستاده بود. عصبانی و مریض به نظر می رسید.
گفت: «با این اسلحه چه کار داری؟»
فهمیدم یادش نیست که دیشب چه کار کرده است. به همین دلیل گفتم: «یک نفر می خواست بیاید تو. اگر می آمد، شلیک می کردم.»
ـ چرا مرا بیدار نکردی؟
ـ سعی کردم، اما نتوانستم. نتوانستم تو را بیدار کنم.
ـ بسیار خب. تمام روز بیخود آن جا نایست. برو ببین ماهی ای به قلاب افتاده یا نه.
قفل در را باز کرد و من بیرون پریدم و به سوی ساحل رود دویدم. شاخه ی درختان و چیزهای دیگری روی رود شناور بودند. فهمیدم که سطح رود بالا می آید. در طول ساحل راه رفتم و قایقی پارویی دیدم. قایق زیبایی بود و حدود چهار یا پنج متر طول داشت. با لباس توی آب شیرجه زدم و به طرف قایق شنا کردم. ابتدا فکر کردم پدرم هم از دیدن قایق خوشحال می شود. دست کم ده دلار قیمت داشت. اما وقتی به ساحل برگشتم، بابا را ندیدم. در همان لحظه فکر دیگری به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم قایق را پنهان کنم تا بعداً به جای فرار از مسیر جنگل، بتوانم صد کیلومتر در طول رود پیش بروم و تا آخر عمرم در جایی در ساحل رود اتراق و زندگی کنم.
آن موقع خیلی به کلبه نزدیک بودم. حتی گاهی فکر می کردم صدای آمدن پدرم را می شنوم، اما سرانجام توانستم قایق را پنهان کنم. بعد بابا را در همان مسیر دیدم؛ اسلحه اش را به سوی پرنده ای نشانه گرفته بود. او چیزی ندیده بود.
وقتی پس از صبحانه در کنار بابا استراحت می کردم، سعی کردم فکر کنم و راهی بیابم که بابا و بیوه زن نتوانند دنبالم بیایند. نمی شد فقط دعا کنم که آن ها تا مدتی متوجه رفتن من نمی شوند. مدتی فکر کردم ولی نتوانستم راه حل مناسبی پیدا کنم.
سرانجام بابا بلند شد، نشست و کمی آب نوشید و گفت: «بار بعد که مردی برای فضولی به این اطراف آمد، مرا بیدار کن. فهمیدی؟ آن مرد قصد خوبی نداشته. بار بعد بهتر است مرا بیدار کنی.»
بعد او دراز کشید و خوابش برد. حرف او باعث شد فکر بکری به ذهنم برسد. می توانستم با اجرای نقشه ای، کاری کنم که هیچ کس حتی به فکر تعقیب من نیفتد.
حدود ظهر بلند شدیم و در طول ساحل راه رفتیم. سطح رود به سرعت بالا می آمد و روی آن، خیلی چوب و تنه ی درخت شناور بود. کمی بعد یک کلک هم آمد که با به هم بسته شدن نُه تنه ی درخت درست شده بود. ما به داخل آب رفتیم و کلک را به ساحل کشیدیم. بابا تصمیم گرفت همان موقع به شهر برود و الوارها را بفروشد. بنابراین مرا در کلبه زندانی کرد، قایق کوچکمان را برداشت و کلک را به دنبال خود کشید و برد. ساعت حدود سه و نیم بعدازظهر بود. بعید می دانستم او آن شب به کلبه برگردد. صبر کردم تا مطمئن شدم که رفته و از آن جا دور شده است و بعد با اره ام مشغول کار شدم. پیش از این که او بتواند به طرف دیگر رود برسد، من از کلبه بیرون رفتم.
تمام خوراکی هایمان را به قایق پارویی بردم؛ ذرت، سوسیس، قهوه و شکر و مهمات. سطل و ظرفی را که از کدو ساخته شده بود، به اضافه ی ملاقه، فنجان فلزی، اره، دو تا پتو، کتری و قوری را نیز برداشتم. نخ و قلاب های ماهیگیری، کبریت و بقیه ی چیزها را هم برداشتم، یعنی هر چیزی که حتی یک سنت می ارزید. کلبه را خالی کردم. تبر را هم می خواستم، اما فقط یک تبر آن جا بود که برایش نقشه ی خاصی داشتم. سرانجام اسلحه را نیز برداشتم.
رد پاهایم را از بین بردم و سوراخی را که در دیوار کلبه درست کرده بودم، پر کردم. در ساحل رود ایستادم و به رود نگاه کردم. همه جا خالی و امن بود.
بعد تبر را برداشتم و با آن در را شکستم و خرد کردم. همه ی این ها بخشی از نقشه ام بود. چندین ضربه به در زدم. سپس مقداری خون خوک روی در ریختم و کیسه ای پر از سنگ را از آن جا روی زمین و به طرف رود کشیدم. این کار رد ترسناکی به جا گذاشت، انگار جسدی را روی زمین کشیده بودند. آرزو کردم کاش تام سایر هم آن جا بود. می دانستم او عاشق این کارهاست و می توانست جزییات جالبی به کارم اضافه کند.
بعد کمی از موهایم را بریدم. مقداری خون نیز روی تبر ریختم و موهایم را به آن چسباندم. تبر را به گوشه ی کلبه پرت کردم. بعد فکر دیگری به ذهنم رسید؛ کیسه ی ذرت را برداشتم، سوراخ کوچکی در آن ایجاد کردم و با آن رد دیگری در جهت مخالف قایقم به جا گذاشتم. کیسه را از میان علف ها تا کنار دریاچه کم عمقی حمل کردم. سنگ چاقوتیزکنی بابا را هم طوری همان جا انداختم که گویی به طور اتفاقی آن جا افتاده است. بعد سوراخ کیسه ی ذرت را بستم و آن را به داخل قایق پارویی بردم.
نزدیک غروب شده بود، بنابراین قایق را در طول رود هدایت کردم و زیر شاخه های بیدی بردم که روی ساحل آویزان بودند و منتظر ماندم ماه بالا بیاید. کمی غذا خوردم و داخل قایق دراز کشیدم تا نقشه ای بکشم. با خود گفتم آن ها ردها را تا ساحل دنبال می کنند و بعد در رود دنبال من می گردند. بعد ردّ دانه های ذرت را تا دریاچه دنبال می کنند و آن منطقه را هم می گردند. فکر می کنند دزدی آمده، مرا کشته و همه چیز را برده است. فکر می کنند غیر از جسد من، نباید دنبال چیز دیگری بگردند و پس از مدتی خسته می شوند و دیگر دنبالم نمی گردند. تصمیم گرفتم در جزیره ی جکسون پنهان شوم. آن جا را به خوبی بلد بودم و کسی به آن جا نمی رفت. بعد می توانستم شب ها به شهر بروم، بگردم و هر چه را که می خواهم، بردارم.
خیلی خسته بودم و زود خوابم برد. وقتی بیدار شدم، برای چند دقیقه نمی دانستم کجا هستم. نشستم و به اطرافم نگاه کردم. کمی ترسیده بودم. بعد همه چیز را به یاد آوردم. پهنای رود چند کیلومتر به نظر می رسید. ماه چنان روشن بود که می توانستم تمام درخت هایی را بشمرم که چون سایه هایی سیاه، بر سطح رود شناور بودند. همه چیز و همه جا آرام بود. دیروقت به نظر می رسید. حتی بوی نیمه شب می آمد، نمی دانم منظورم را می فهمید یا نه. برای توصیف آن شب، کلمه های دیگری بلد نیستم.
خمیازه ای کشیدم و بدنم را کش و قوس دادم و آماده شدم تا طناب قایق را باز کنم و پارو بزنم که ناگهان صدایی از روی آب شنیدم. با دقت گوش کردم و به زودی آن را شناختم. صدای یکنواخت و کسالت آور پارو در آب و در شبی آرام بود. از میان شاخه های بید به بیرون نگاه کردم و چیزی آن جا دیدم؛ قایقی کوچک روی آب. نمی توانستم ببینم چند نفر در آن هستند، اما نزدیک و نزدیک تر آمد. وقتی نزدیک شد، دیدم که فقط یک نفر در آن است. با وجود این که انتظار نداشتم بابا بیاید، ولی فکر کردم اوست. به زودی آن قدر نزدیک شد که اگر دستم را دراز می کردم، می توانستم لمسش کنم. بی تردید او بابا بود.
وقت را تلف نکردم. یک دقیقه بعد قایق را بی سر و صدا به سوی پایین رود روانه کردم. پس از پیمودن چند کیلومتر، قایق را به وسط رود هدایت کردم. به زودی به اسکله ی کشتی های مسافری می رسیدم و اگر نزدیک ساحل می ماندم، مردم مرا می دیدند. به میان درختان شناور رفت. سپس کف قایق دراز کشیدم تا کسی مرا نبیند و اجازه دادم که قایق شناور بماند و پیش برود.
دراز کشیدم، آسمان را تماشا و استراحت کاملی کردم. هیچ ابری نبود. اگر در مهتاب به پشت دراز بکشید، آسمان خیلی عمیق و دور به نظر می رسد. تاکنون متوجه این نکته نشده بودم. این را هم نمی دانستم که انسان صداها را از چه مسافت دوری می شنود!
صدای حرف زدن مردم را روی اسکله ی مسافری می شنیدم. حرف هایشان را هم می شنیدم. تک تک کلمه ها را می فهمیدم. مردی گفت حالا روزها طولانی تر و شب ها کوتاه تر می شوند. مرد دیگری گفت که امشب خیلی هم کوتاه نیست و هر دو خندیدند. شنیدم که مردی گفت حدود ساعت سه صبح است. پس از آن، گفت وگوها دور و دورتر شد. دیگر نمی توانستم کلمه ها را تشخیص بدهم، اما می توانستم صداها و خنده ها را بشنوم، گرچه خیلی دور به نظر می رسیدند.
پس از مدتی نشستم. جزیره ی جکسون آن جا بود؛ پوشیده از درختان، بزرگ، تاریک و مستحکم و مانند یک کشتی بخار بدون چراغ.
مدت زیادی طول نکشید تا به آن جا برسم. به سوی بخشی از ساحل که با آن آشنا بودم، پارو زدم. میان شاخه ی بیدها پنهان شدم. وقتی کارم تمام شد، هیچ کس نمی توانست قایق مرا از بیرون ببیند.
رفتم و در نقطه ی بلندی مقابل جزیره روی تنه ی درختی نشستم. در فاصله ی چند کیلومتری و در داخل شهر، سه یا چهار چراغ روشن بودند و چشمک می زدند. یک کلک بزرگ حمل الوار در فاصله ی دو کیلومتری روی رود حرکت می کرد. کلک به سوی پایین رود می آمد و فانوسی در وسط آن روشن بود. حرکت آهسته ی آن را روی آب تماشا کردم. وقتی نزدیک شد، شنیدم که مردی فریاد زد: «پاروهای عقب، بزنید! بروید به سمت راست!» صدا را چنان واضح شنیدم که انگار آن مرد کنارم ایستاده بود.
اکنون آسمان کمی خاکستری شده بود، بنابراین به داخل جنگل برگشتم و دراز کشیدم تا پیش از صبحانه کمی استراحت کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب هاکلبری فین