فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کلاید و میمون طلایی

کتاب کلاید و میمون طلایی
وقتی میمون می‌شوم - ۱

نسخه الکترونیک کتاب کلاید و میمون طلایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کلاید و میمون طلایی

خانم پلام روی دستم زد و گفت: «کِلاید! اصلاً به حرف‌های من گوش کردی؟» سرم را به علامت تأیید تکان دادم. اما واقعاً به او گوش نمی‌کردم. خب، راستش کمی گوش کرده بودم و یک چیزهایی شنیده بودم. دکتر والی، دانشمند معروف، گفته بود به یک ظرف پر از میوه اشعه‌ی مخصوصی تابانده است. او امیدوار بود که میوه‌ها حسابی بزرگ شوند. اما میوه‌ها هنوز معمولی به نظر می‌رسیدند. خانم پلام گفت: «جالب نیست، بچه‌ها؟» همه‌ی بچه‌های کلاس سر تکان دادند. همه به جز من. ما به یک گردش علمی در یک موزه‌ی علوم رفته بودیم. من می‌خواستم اسکلت دایناسورها، مومیایی‌ها و البته میمون طلایی را ببینم! اما حالا در یک اتاق کسل‌کننده‌ی موزه گیر افتاده و مجبور بودم به سخنرانی دکتر والی درباره‌ی میوه‌ها گوش بدهم. حوصله‌ام سر رفته بود و می‌خواستم که بروم.

ادامه...

بخشی از کتاب کلاید و میمون طلایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۴: میمون می شوم!












فصل ۱: در موزه

معلممان، خانم پِلام، گفت: «صبر کن! ممکن است خطر داشته باشد!»
اما من همان طور دستم را برای برداشتن موز دراز کرده بودم.


خانم پلام روی دستم زد و گفت: «کِلاید! اصلاً به حرف های من گوش کردی؟»
سرم را به علامت تایید تکان دادم.
اما واقعاً به او گوش نمی کردم.
خب، راستش کمی گوش کرده بودم و یک چیزهایی شنیده بودم.
دکتر والی، دانشمند معروف، گفته بود به یک ظرف پر از میوه اشعه ی مخصوصی تابانده است. او امیدوار بود که میوه ها حسابی بزرگ شوند.
اما میوه ها هنوز معمولی به نظر می رسیدند.
خانم پلام گفت: «جالب نیست، بچه ها؟»
همه ی بچه های کلاس سر تکان دادند.
همه به جز من.
ما به یک گردش علمی در یک موزه ی علوم رفته بودیم.



من می خواستم اسکلت دایناسورها، مومیایی ها و البته میمون طلایی را ببینم!
اما حالا در یک اتاق کسل کننده ی موزه گیر افتاده و مجبور بودم به سخنرانی دکتر والی درباره ی میوه ها گوش بدهم.
حوصله ام سر رفته بود و می خواستم که بروم.
خانم پلام گفت: «خب، بچه ها، تا قبل از این که اتوبوس مدرسه راه بیفتد، یک ساعت وقت دارید تا بقیه ی موزه را بگردید.»



فریاد زدم: «هورا!»
خانم پلام درحالی که به من خیره شده بود گفت: «شلوغ بازی هم درنیاورید!»
اما من قبل از آن که حرف او تمام شود از اتاق بیرون دویده بودم و به سالن اصلی موزه رفته بودم.
سرم داشت گیج می رفت. خیلی چیزها بود که می خواستم ببینم و خیلی کارها بود که دلم می خواست بکنم.
باید به دویدن ادامه می دادم.
ـ یواش تر، کلاید!
برگشتم و خواهر دوقلویم، کِلودیا، را دیدم. او گفت: «تو خیلی هیجان زده شده ای. هر وقت هم که خیلی هیجان زده می شوی به دردسر می افتی!»
گفتم: «من به دردسر بیفتم؟ چه حرف ها!»
کلودیا دستم را گرفت و گفت: «خب، پس من هم کنارت می مانم تا مطمئن شوم!»





سعی کردم دستم را آزاد کنم، اما نتوانستم. بنابراین خواهرم را هم با خودم به اتاق دایناسورها کشاندم.
در حالی که دستم را به طرف اسکلت یک دایناسور دراز می کردم، گفتم: «خدای من!»
کلودیا مرا عقب کشید و گفت: «به آن دست نزن، کلاید!»
گفتم: «اما من نمی خواستم به آن دست بزنم.»
کلودیا گفت: «خوب است!»
گفتم: «می خواستم مثل میمون از آن بالا بروم!»
کلودیا گفت: «شوخی می کنی، مگر نه؟» و بعد دستم از دست او رها شد.
گفتم: «هاها! بعداً می بینمت!»
کلودیا سعی کرد دوباره مرا بگیرد، اما نتوانست.



او فریاد زد: «برگرد این جا، کلاید!»
از دست خواهرم فرار کردم و به راهرویی دویدم. بعد یک میمون طلایی اسباب بازی را از جیبم بیرون کشیدم.
من آن را از فروشگاه هدیه های یادگاری موزه خریده بودم. میمون طلایی ام از پلاستیک فشرده درست شده و رنگش هم طلایی بود.
درست شبیه میمون طلایی موزه بود که از طلای واقعی درست شده بود!



تندتر دویدم.
داشتم به انتهای راهرو می رسیدم. دیگر نمی توانستم صبر کنم تا میمون طلایی واقعی را ببینم!



به اتاقی که میمون طلایی را برای نمایش آن جا گذاشته بودند دویدم. و بعد...



فصل ۳: شاد و سرخوش

کلودیا پرسید: «حالت خوب است، کلاید؟»
گفتم: «چرا می پرسی؟»
کلودیا خندید و گفت: «آخر بی حرکت سر جایت نشسته ای.»



گفتم: «هاها! چه بامزه!» اما می دانستم که مثل همیشه، این بار هم خواهرم درست می گوید.
من در اتوبوس در راه بازگشت به مدرسه بودم. معمولاً همیشه در اتوبوس کلی انرژی دارم و سر جایم ورجه ورجه می کنم.



اما حالا بدنم سنگین بود و خوابم می آمد.
دلم می خواست هر چه زودتر به کلاس برسم بلکه بتوانم آن جا چرتی بزنم.
خانم پلام گفت: «رسیدیم!»
از اتوبوس پیاده شدم و به حیاط مدرسه قدم گذاشتم. و بعد...





ناگهان دیدم که روی زمین ولو شده ام.
رُز گفت: «هاها! لهت کردم!»
به قلدر کلاسمان نگاهی انداختم و زیرلب غرغر کردم.
رز گفت: «حالا بپر و برو، پشه ی کوچولو!»
بلند شدم و سعی کردم که بدوم، اما پاهایم حرکت نمی کرد.
رز در حالی که مرا هل می داد، گفت: «گفتم بزن به چاک!»
تلوتلو خوردم.
صدای بچه ها را که دور و برم می خندیدند می شنیدم.
رز مرا چند بار دیگر هل داد.
کلودیا جلوی رز را گرفت و گفت: «دست از سر کلاید بردار، رز!»
رز به او چشم غره رفت.
کلودیا هم به رز چشم غره رفت.
رز به من نگاهی انداخت، خندید و گفت: «بعداً حسابت را می رسم، پشه ی کوچولو!»
سعی کردم به او که به طرف ساختمان مدرسه می رفت نگاه کنم، اما دیگر باز نگه داشتن چشم هایم برایم سخت شده بود.
کلودیا پرسید: «حالت خوب است، کلاید؟»
سرم داشت گیج می رفت و انگار نزدیک بود که معده ام بترکد.



صورت خواهرم را تار و مبهم می دیدم. با وجود این گفتم: «حالم خوب است.»
کلودیا گفت: «پس بلند شو. باید سر کلاس برویم.»
یادم نمی آید که چطور تا کلاس رفتم. تنها چیزی که یادم می آید این است که همه چیز تیره و تار شد و بعد پشت نیمکتم به هوش آمدم.
درد شکمم از بین رفته بود!



خانم پلام گفت: «شنیدی چه گفتم، کلاید؟»
گفتم: «راستش نه.»
چند تا همکلاسی هایم خندیدند.
معلمم درحالی که به من خیره شده بود، گفت: «گفتم مراقب باش چسب ها نریزد.»
به آهستگی گفتم: «چسب؟»
سرم را خاراندم. اصلاً نمی دانستم چه اتفاقی دارد می افتد. اما در همان موقع خانم پلام چند ورق کاغذ زردرنگ و قیچی را میان بچه ها پخش کرد.
فریاد زدم: «هورا! کلاس هنر!»
خانم پلام به من چشم غره رفت.
گفتم: «ببخشید.» اما نمی توانستم جلوی لبخندم را بگیرم.
کلودیا زیر گوشم پچ پچ کرد: «انگار حالت بهتر شده است.»
در حالی که سرجایم بالا و پایین می پریدم گفتم: «حالم خیلی خوب است! من عاشق کلاس هنرم!»
کلودیا گفت: «آرام بگیر.»



گفتم: «سعی می کنم، اما نمی توانم!»
سرم شروع به گیج رفتن کرد. ضربان قلبم تند، تند، و تندتر شد. بعدش عطسه کردم: «هاپچه!»
احساس کردم یک موج انرژی رویم می ریزد. نمی توانستم سر جایم بند شوم. بنابراین وقتی خانم پلام حواسش نبود، به راهرو دویدم.



فصل ۵: در خانه

وقتی مدرسه تعطیل شد، معطل کلودیا نشدم و تا جایی که می توانستم سریع به خانه دویدم.



مثل همیشه گیج شده بودم.
اما این بار مثل همیشه به دلیل یک مسئله ی ریاضی گیج و مبهوت نشده بودم.
این بار به یک مشکل میمونی برخورده بودم!
نمی دانستم چرا و چطور به یک میمون واقعی تبدیل شده بودم.
کلودیا فریاد زد: «کلاید!» او تا بالای پله ها دنبالم آمد.
گفتم: «دست از سرم بردار!»
اما کلودیا مرا با خودش به اتاق خوابش کشاند و گفت: «امروز سر کلاس هنر این همه مدت در راهروی مدرسه چه کار می کردی؟»
او روی تختش نشست.
به اطرافم نگاه کردم... به کتاب های کلودیا، سفینه های اسباب بازیش و حیوانات عروسکیش نگاه کردم.



کلودیا پرسید: «خب، چه اتفاقی افتاد؟»
گفتم: «هیچ اتفاقی نیفتاد.»
کلودیا گفت: «خانم پلام اصلاً از تو راضی نبود.»
گفتم: «راستی؟ دیگر چه خبر؟»
کلودیا به صورتم خیره شد و گفت: «برایت مشکلی پیش آمده است، مگرنه؟»



نمی خواستم به او چیزی بگویم.
اما این را هم می دانستم که تا به خواهرم نگویم، دست بردار نیست. شاید هم می توانست کمکم کند بفهمم چرا این اتفاق برایم افتاده است.
من برادر پر انرژی بودم و کلودیا خواهر باهوش.
گفتم: «خب، ماجرا از این قرار است: من به یک میمون تبدیل شدم و در راهروی مدرسه بازی کردم. بعدش هم دوباره به یک پسر تبدیل شدم.»
کلودیا گفت: «این مسخره ترین داستانی است که تا حالا شنیده ام!»
گفتم: «اما این اتفاق واقعاً افتاد!»
کلودیا گفت: «هاها! خیلی بامزه ای، کلاید!»



بعد خواهرم طوری به من نگاه کرد که انگار همه ی ماجرا را از خودم درآورده ام. او باور نمی کرد که من به میمون تبدیل شده ام. حالا خودم هم دیگر مطمئن نبودم که می توانم این موضوع را باور کنم.
احساس حماقت کردم. احساس کردم باید تکان بخورم!
به طرف کتابخانه ی خواهرم دویدم و یک خرگوش عروسکی را از میان عروسک هایش برداشتم.
کلودیا پرسید: «امروز واقعاً در راهروی مدرسه چه اتفاقی افتاد؟»
من خرگوش را به طرف سطل آشغال کلودیا شوت کردم و فریاد زدم: «گل!» احساس کردم موجی از انرژی روی من می ریزد.
بالا و پایین پریدم، خندیدم و خرگوش عروسکی را دوباره آوردم و شوتش کردم.



کلودیا گفت: «آرام بگیر، کلاید!»
گفتم: «نمی توانم!»
سرم گیج رفت و ضربان قلبم تندتر و تندتر شد.
عطسه ای کردم: «هاپچه!»
و پشت تختخواب خواهرم افتادم.

نظرات کاربران درباره کتاب کلاید و میمون طلایی