فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ایلیاد

کتاب ایلیاد

نسخه الکترونیک کتاب ایلیاد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ایلیاد

این کتاب، ترجمه‌ای از بازنویسی داستان ایلیاد است، یکی از مشهورترین داستان‌های کهن یونان باستان که ‌هومر، حماسه‌سرای بزرگ آن زمان، حدود ۲۸ قرن پیش نوشته است. یونانیان باستان به خدایان متعددی اعتقاد داشتند و این باورها را در داستان‌های خود نیز به کار می‌گرفتند. این خدایان با وجود قدرت‌های زیادی که داشتند، مانند انسان عصبانی می‌شدند، حسادت می‌کردند، جنگ راه می‌انداختند و حتی با آدم‌ها مبارزه می‌کردند! روشن است که این باورها امروزه سُست و حتی خنده‌دار به نظر می‌رسند. بنابراین در زمان خواندن داستان‌های این‌چنینی به یاد داشته باشید که توصیف خدایان در این داستان‌ها با تعریف واقعی دین از خدای یگانه بسیار فاصله دارد.

ادامه...

بخشی از کتاب ایلیاد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱:آشیل

داستان ما از هنگامی آغاز می شود که ۱۰ سال از شروع جنگ تروآ گذشته است.
نبردهای زیادی درگرفته و مردان زیادی کشته شده بودند. سربازان و فرماندهان هر دو طرف خسته شده بودند. افراد آخایوس می خواستند به خانه بازگردند اما به شاهشان، آگاممنون، وفادار بودند و اگر او از آن ها می خواست به جنگیدن ادامه دهند،  اطاعت می کردند.
آگاممنون و افرادش بعد از نبردی مهم تعداد زیادی از تروآیی ها را اسیر کردند. این افراد سربازان و زنان یکی از شهرهای نزدیک بودند. آخایوسی ها می خواستند این افراد را به عنوان برده بفروشند. یکی از این اسیرها دختر کریسیوس بود. کریسیوس به آخایوسی ها التماس کرد دخترش را عوض مبلغ زیادی پول آزاد کنند.
آخایوسی ها این را پیشنهاد خوبی  دانستند. اما نظر آگاممنون این نبود  و پیشنهاد را رد کرد. او تصمیم گرفت دختر جوان کریسیوس را به عنوان کنیزش نگه دارد.
آگاممنون به کریسیوس گفت: «فکر می کنی می توانی خواسته و نظر یک پادشاه را تغییر دهی؟ هیچ کس نمی تواند به من بگوید بکنم و چه نکنم.» بعد خندید و دست هایش را بالا برد و به کریسیوس دستور داد از آن جا برود و گفت: «اگر دوباره تو را این جا ببینم، تو و دخترت را خواهم کشت!»
کشیش کریسیوس بسیار برآشفت. سوار کشتی شد و به خانه بازگشت.
او آپولون را عبادت کرد و گفت: «صدای مرا گوش کن آپولون. سال های زیادی است که تو را ستایش می کنم. برای تو معبدها ساخته ام و قربانیان فراوانی به درگاهت تقدیم کرده ام. حال به دعای من گوش کن. انتقام من و دخترم و کاری را که سپاه آخایوس با ما کرده، از آن ها بگیر. از اشک هایم تیر بساز و به سمت آن ها روانه کن.»
آپولون به دعاهای کریسیوس گوش کرد. او از کسانی که برایش معبد ساخته بودند، به خوبی حمایت می کرد. آپولون تیر و کمانش را بر دوش گذاشت و با گام های بلند از کوه اولومپوس راهی پایین شد. او از خشم می لرزید و تیرهایش دنگ و دونگ صدا می کردند. آپولون زانو زد و تیری به نزدیکی کشتی های آخایوسی ها پرتاب کرد که از برخورد تیر نقره ای و بزرگ او صدای وحشتناکی بلند شد. بعد  پشت سر هم به پرتاب تیر ها ادامه داد.
آخایوسی ها انتظار چنین حمله ای را نداشتند. آن ها برای چنین نیرویی آماده نبودند. مردان آخایوس جان خود را از دست می دادند، چون  پادشاهشان درخواست کشیش آپولون را رد کرده بود.
نُه روز آپولون شبانه روز به سمتشان تیر پرتاب  کرد. افراد زیادی افتادند.
روز دهم آشیل با آخایوسی ها صحبت کرد: «پادشاه آگاممنون! جنگ را تقریباً باخته ایم. کاش بتوانیم کشته هایمان را برداریم و به خانه بازگردیم، که البته با توجه به این که آپولون از ما خشمگین است، کار سختی است.» سربازان اطراف آشیل همه موافقت کردند.
آشیل ادامه داد: «ولی ابتدا باید بفهمیم چرا آپولون از ما خشمگین است. باید هم اکنون بفهمیم.»
یکی از داناترین پیشگویان از جا برخاست. او می توانست گذشته، حال و آینده را ببیند. او کنار آشیل ایستاد و به او گفت: «من می توانم بگویم. می توانم همه چیز را بگویم. اما ابتدا باید قولی بدهی! سوگند یاد کن که با تمام قدرت و توان از من محافظت می کنی. اگر حقیقت را بگویم، کسی خشمگین خواهد شد. او مرد قدرتمندی است. شاه است. خوب در این باره فکر کن آشیل. آیا حمایتم می کنی؟»
آشیل پیشگو را خاطرجمع کرد و گفت: « شجاع باش! بگو چه در فکر داری. به زئوس سوگند می خورم که تا وقتی زنده ام، هیچ کسی آسیبی به تو نزند.»
پیشگو با شجاعت گفت: «آگاه باش! علت خشم آپولون این است که پادشاه آگاممنون دختر کریسیوس را آزاد نکرده. تا وقتی دختر کریسیوس را آزاد نکنیم و به پدرش نرسانیم، آپولون به کارش ادامه خواهد داد.»
آگاممنون از جا برخاست. چشمانش از خشم شعله ور بود. به پیشگو غضب آلود نگاه کرد و گفت: «ای پیشگو «مرا» دلیل خشم آپولون می دانی؟ تنها به این خاطر  که از پس دادن آن دختر سر باز زده ام؟ باشد، اگر این تنها راه آرام کردن آپولون و نجات مردم من است، دخترش را برمی گردانم. اما از این بابت لطمه نمی بینم. اگر هدیه ام را از من پس می گیرید، در عوض من هدیه دیگری می خواهم.»
آشیل بلافاصله جواب داد: «آگاممنون، چطور طلب هدیه می کنی در حالی که می دانی ما هیچ نداریم؟ دختر را بازگردان، در آینده هدیه ات را خواهیم داد. وقتی تروآ را فتح کنیم هدیه های زیادی نصیبت خواهد شد.»
آگاممنون گفت: «آشیل، می خواهی مرا فریب دهی؟ انتظار داری هدیه ام را از دست بدهم اما پیشکش  خودت را داشته باشی؟ تو از پیشگو راهکار خواستی. ولی اگر پاسخ مرا دوست نداری، من کمکی نمی توانم بکنم. من دختر کریسیوس را به او برمی گردانم به شرطی که تو هم کنیز خودت را به من بدهی.»
سپس آگاممنون رو به ادیسیوس کرد و گفت: «دختر کریسیوس را نزد او بازگردانید و برای آپولون قربانی کنید تا خشمش فرو نشیند.»
آشیل بسیار عصبانی شد. او به پادشاه گفت: «چطور جرئت می کنی؟  ما جنگجویان شجاع برای جنگیدن در راه تو و منلائوس از کوه ها و دریاها گذشته ایم. ما سربازان وفادار تو هستیم. من به اندازه ی تو یا حتی بیشتر از تو جنگیده ام. تا پای جانم می جنگم و از مبلغ ناچیزی که می گیرم راضی ام. چطور جرئت می کنی از سرباز جان برکف چیزی بگیری؟ از کجا بدانیم سایر اموالمان را نخواهی گرفت؟ دیگر حرفی ندارم. ترجیح می دهم به خانه بروم، تا دوشادوش تو بجنگم!»
آگاممنون گفت: «پس ترک خدمت کن. افراد دیگری برای حفاظت و احترام خود خواهم یافت. از بین تمامی فرماندهانم تنها از تو بیزارم. کنیز مخصوص تو از آنِ من خواهد بود. فراموش نکن که جایگاه من از تو بالاتر است و قدرتم بیشتر.»
نستور، یکی از فرماندهان و مشاوران پادشاه بین آن دو قرار گرفت و گفت: «خواهش می کنم نگذارید خشم بر شما چیره شود. بس کنید. نباید با هم درگیر شویم. فراموش نکنیم دشمن واقعی ما کیست.»
اما آشیل از شدت خشم می خواست شمشیرش را بکشد و همان لحظه و همان جا آگاممنون را بکشد.  آگاممنون پادشاه و رهبرش بود اما آشیل خشمگین بود. دستش روی قبضه شمشیر به شدت می لرزید. همان لحظه آتنا ظاهر شد.
آتنا گفت: «هرا مرا به این جا فرستاده چرا که دوستدار هر دوی شماست. آشیل، آگاممنون، هر چه سریع تر به این نزاع پایان دهید. قول می دهم بعداً پاداش آن ها را بگیرید. پاداشی فراتر از آن چه که تصورش را بکنید.»
آشیل گفت: «نمی توانم از دستور تو یا هرا سرپیچی کنم.» و دستش را از روی شمشیر برداشت و ادامه داد: «اما دیگر برای آگاممنون نمی جنگم.»
آشیل از چادر آگاممنون بیرون رفت و سربازانش و پاتروکِلوس، نزدیک ترین دوستش، با او همراه شدند. او موقع خروج حتی به آگاممنون نگاه نکرد. خشم آپولون به زودی فرو نشست اما خشم آشیل تازه شروع شده بود.

فصل ۲: اشک های آشیل

پادشاه آگاممنون دو نفر را فرستاد تا کنیز آشیل را نزدش بیاورند. او در این باره احساس گناه می کرد، اما فکر نمی کرد کار نادرستی کرده است؛ او  به عنوان پادشاه فکر می کرد هر چه بخواهد، می تواند انجام دهد. اگر کسی با او مخالفت می کرد به معنای عدم وفاداری بود. از نظر او آشیل باید کنیزش را برای رضایت پادشاه خود از دست می داد.
آگاممنون به افرادش گفت: «اگر کنیزش را به شما نداد، بگویید خودم خواهد رفت و آن را به زور خواهم گرفت.»
آن دو مرد از وظیفه ی خود ناخرسند ولی  به پادشاه وفادار بودند. آن ها  از خشم آشیل می ترسیدند. وقتی آن ها به چادر آشیل رسیدند مجبور نشدند چیزی بگویند. آشیل فهمید  آن ها برای چه آن جا هستند. او خیال آن ها را راحت کرد. آشیل گفت: «نترسید. من شما را سرزنش نمی کنم. بنشینید و با ما غذا بخورید. نباید با هم بجنگیم.»
آشیل، پاتروکلوس و آن دو مرد در چادر آشیل از غذایی مفصل لذت بردند. خوردند، نوشیدند و خاطرات جنگ هایی را تعریف کردند که در کنار یکدیگر داشتند. در آن ایام سخت، کمی با هم خستگی در کردند. بعد از صرف غذا، آشیل برخاست و به سمت ورودی چادر رفت.
گفت: «آنچه را برایش آمده اید، با خود ببرید.» و از پاتروکلوس خواست کنیزش را بیاورد.
بعد به آن دو مرد گفت: «اما فراموش نکنید که آن را از من می گیرید، از یک دوست و سرباز هم قطار. خدایان و مردمان شاهدند که پادشاهی ظالم چیزی را می گیرد که متعلق به او نیست. آگاممنون اشتباه بزرگی مرتکب شد.»
آشیل به مردها  که کنیز را با خود می بردند، نگاه کرد. آن ها از کنار ساحل به سمت چادر آگاممنون رفتند.
آشیل از خشم اشک  ریخت. از چادرش خارج شد تا قدری قدم بزند. کنار دریا نشست و به فکر فرو رفت.
او با صدای بلند مادرش را صدا زد و گفت: «آه، مادر. مرتکب اشتباه شده ام. هیچ گاه چنین  عصبانی نبوده ام. خشم از درونم شعله می کشد. خشم، چشمانم را پُر از اشک کرده. به من ظلم شده. باید  انتقام بگیرم.»
مادر خردمند آشیل، صدای گریه اش را شنید. از وسط دریا آمد و کنارش نشست.
تتیس سر آشیل را به آرامی نوازش  کرد و به او گفت: «آشیل، فرزندم بگو چه اتفاقی برایت افتاده؟»
آشیل گفت: «مادر! آگاممنون در حق من ظلم کرد. اما زئوس و خدایان هیچ کاری نکردند. سربازانم نیز کاری نکردند.»
او به مادرش گفت که چه اتفاقی بین او و پادشاه افتاده است: «همیشه به پادشاه وفادار بوده ام. هیچ وقت درباره ی او و نقشه هایش تردید نکردم. اما آپولون همه ی ما را به خاطر کار آگاممنون مجازات کرد. اکنون من باید دو برابر خسارت بپردازم!»
سپس ادامه داد: «مادر! من از آگاممنون برای ظلمش انتقام می خواهم. لطفاً مشکلم را به زئوس بگو. همیشه می گفتی که زئوس به تو مدیون است. یک بار وقتی دیگر خدایان می خواستند زندانی اش کنند، تو نجاتش دادی.»
تتیس به آرامی گفت: «چه چیزی باید از زئوس بخواهم؟ چگونه می تواند به تو کمک کند که از آگاممنون انتقام بگیری؟» تتیس موهای پسرش را نوازش می کرد و با او حرف می زد. او هیچ وقت پسرش را تا این حد عصبانی ندیده بود؛ پسرش از شدت خشم می لرزید.
آشیل گفت: «از زئوس بخواه در جنگ به تروآیی ها کمک کند. می خواهم آگاممنون بفهمد که با بدرفتاری اش نسبت به من اشتباه بزرگی مرتکب شده. من بزرگ ترین جنگجویش هستم. نباید در برابر دیگران این گونه با من رفتار می کرد.»
تتیس گفت: «آه فرزندم.» دست  پسرش را گرفت و به چشمانش نگاه کرد. تتیس مثل هر مادری می خواست از فرزندش مراقبت کند. او به تمام آخایوسی هایی فکر کرد که در کنار آگاممنون علیه تروآیی ها می جنگیدند. اگر زئوس قدرتمند حتی لحظه ای کوتاه به تروآیی ها کمک می کرد، خیلی از آخایوسی ها صدمه می دیدند. آگاممنون مغرور بود. اگر او به سرعت اشتباه خود را نمی پذیرفت، خیلی از سربازانش می مردند. اما تتیس می دانست فقط یکی را می تواند انتخاب کند. پسرش را بیشتر از همه دوست داشت. دشمنی او با آگاممنون به این معنا بود که آشیل چند روزی در این جنگ شرکت نخواهد کرد.
تتیس گفت: «به اولومپوس خواهم رفت و از تو در برابر زئوس دفاع  خواهم کرد. همین جا منتظر باش و در جنگ آگاممنون شرکت نکن. به سرعت بازخواهم گشت.»
تتیس فرزندش را تنها گذاشت و برای دیدن زئوس به سمت کوه اولومپوس رفت. آشیل تنها در کنار دریا نشست تا وقتی هوا تاریک شد.

مقدمه

خدایان و الهه های جاودان کوه اولومپوس بر مردمان روی زمین حکمرانی می کردند. زِئوس، خدای رعد و برق، خدای خدایان بود و  رهبر آن ها  برادران او، پوسئیدون خدای دریا و هادس خدای جهان مُردگان، نیروی به لرزه درآوردن اقیانوس ها و زمین را داشتند اما به قدرتمندی زئوس نبودند. هرا، همسر زئوس، آتنا، الهه جنگ و آفرودیت، خدای عشق، توانایی عوض کردن آب و هوا را داشتند و می توانستند یک روز آفتابی را به روزی طوفانی تبدیل کنند اما به قدرتمندی زئوس نبودند. آرس، خدای جنگ، و آپولون، خدای آفتاب و کمانداری، می توانستند نتیجه ی یک جنگ را تغییر دهند اما به قدرتمندی زئوس نبودند. شاه خدایان قادر به دیدن همه چیز، و سرنوشت تمام دنیا در دستان او بود.
در این کتاب شما داستان آشیل و خشم او را خواهید خواند. آشیل مانند زئوس یکی از خدایان نبود. ولی مردی بسیار توانا و نیرومند بود. او دونده ای سریع و جنگجویی شجاع بود. او قهرمان جنگ تروآ بود که ماجرای این داستان در مورد آن است. آشیل یکی از افراد ارتش آخایوس یونان بود. ارتش آخایوس در نزدیکی شهر تروآ با ارتش تروآ می جنگید.
آشیل خشم زیادی در دل داشت و خشم او باعث مرگ افراد زیادی هم از ارتش آخایوس و هم تروآ شد. اما این داستان با ماجرای آشیل شروع نمی شود. بلکه از سال ها قبل از آن و نزاع بین سه الهه آغاز می شود.
خدایان ضیافتی در کوه اولومپوس برگزار کرده بودند. آن ها به سور و سات و آواز خواندن و قصه گویی پرداختند. در حین صرف غذا، اریس، الهه ی مشکلات سیبی را روی میز گذاشت. او یادداشتی کنار سیب قرار داد که می گفت: « این سیب متعلق به زیباترین انسان است.» هرا، آتنا و آفرودیت هر سه مدعی شدند که زیباترین اند و سیب متعلق به آن هاست. آن ها با هم درگیر شدند و از زئوس خواستند که بگوید کدامشان زیباترین است. اما زئوس پاسخی نداد.
او آن ها را نزد پاریس، شاهزاده شهر تروآ، فرستاد تا او به آن ها بگوید کدامشان زیباترند.
هر یک از الهه ها چیزی به پاریس پیشنهاد کرد تا او را به عنوان زیباترین برگزیند؛ هرا به او پیشنهاد قدرت سیاسی داد. آتنا تیزهوشی و قدرت در میدان های جنگ را پیشنهاد داد. آفرودیت نیز عشق زیباترین زن روی زمین را پیشنهاد داد. پاریس آفرودیت را به عنوان زیباترین الهه برگزید.
آفرودیت پاریس را به شهر اِسپارتا فرستاد، جایی که زنی به نام هِلِن در آن زندگی می کرد. هلن زیباترین زن روی زمین بود. آفرودیت عشق پاریس را در دل هلن انداخت. اما هلن همسر مردی به نام مِنِلائوس بود. با وِردی که آفرودیت خواند، هلن همسرش را ترک کرد و با پاریس به تروآ رفت.
هرا و آتنا که  به عنوان زیباترین الهه انتخاب نشده بودند، هرگز  پاریس و شهر تروآ را نبخشیدند و از آن زمان به بعد این دو الهه نفرت عجیبی نسبت به شهر تروآ پیدا کردند.
منلائوس هم نسبت به مردی که همسرش را از وی دزدیده بود، نفرت شدیدی داشت. پادشاه آگامِمنون، برادر منلائوس، جنگی علیه تروآ آغاز کرد. او می خواست انتقام برادرش را بگیرد و تروآیی ها را تنبیه کند. شجاع ترین فرماندهان آگاممنون یعنی منلائوس، نِستور، اِدیسیوس، دیومِدِس، آژاکس و آشیل او را در این جنگ همراهی می کردند. آن ها موافقت کردند شاه را در رساندن به خواسته اش در این جنگ، که از بین بردن تروآ و بازگرداندن هلن بود، کمک کنند. هر یک از این فرماندهان تمامی  سلاح و کشتی و نیرو و توپ و ارابه های خود را آوردند. آشیل با نزدیک ترین دوستش یعنی پاتروکِلوس، در جنگ شرکت کرد. این سپاه نیرومند، ارتش آخایوس نام داشت.
ارتش آخایوس نزدیک ۹ سال با ارتش تروآ جنگید. با هر جنگ، کمی به شهر تروآ نزدیک تر  شد. اما این جنگ طولانی افراد را به شدت خسته کرد. آن ها می خواستند به خانه هایشان بازگردند.
پادشاه تروآ که پریاموس نام داشت، محافظت از شهر را بر عهده گرفت و پسر بزرگش، هِکتور، فرمانده ی سپاه شد. پاریس، پسر کوچک پریاموس و آینیاس، پسر آفرودیت دوشادوش هکتور می جنگیدند. ارتش تروآ نیرومند بود. فرماندهان این ارتش پیساندِر، دولون، سِرپِدون و تیوسِر بودند. دیوارهای شهر بلند و نفوذناپذیر بودند و هرگز هیچ ارتشی نتوانسته بود به قلعه نفوذ کند. تروآیی ها فقط از آشیل می ترسیدند که قوی ترین نیروی سپاه آخایوس بود.
آشیل جنگجویی قدرتمند و مردی افسانه ای بود. او پسر تِتیس، الهه دریا، و مردی به نام پِلِئوس بود. او مورد علاقه خدایان بود. هم محبوب مردم بود و هم موجب وحشت آن ها. آشیل است که این داستان را پیش می برد  و خشم او آن قدر عظیم است که بر سرنوشت مردم و خدایان اثر می گذارد.

نظرات کاربران درباره کتاب ایلیاد