فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هالوین مرموز

کتاب هالوین مرموز

نسخه الکترونیک کتاب هالوین مرموز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۷۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب هالوین مرموز

قراره، یعنی همه تقریباً این فکر رو می‌کنند که پارک سرزمین وحشت "ترسناک‌ترین جا روی کره زمینه". من و برادرم کریس به مامان و بابامون التماس کردیم که ما رو به اون‌جا ببرن، و بعد دوباره از اونا خواهش کردیم که بذارن ما دوتا تنهایی بریم و تو پارک بگردیم. و حالا ما این‌جاییم، اولین بعدازظهر توی پارک اونم خودِ خودمون، خیره شدیم به تونل فریاد، تمام اون چیزی که من می‌تونستم ببینم یه تونل بزرگ و تاریک بود، به تاریکی شب، و من صدای خفه و مبهمی از جیغ‌ها رو از توی تونل می‌شنیدم. من گفتم: ـ به نظر جذاب میاد بریم و کریس رو به سمت تونل هل دادم. ما چند قدم به داخل تونل رفتیم و نور کم‌کم پشت سرمون ناپدید شد، در نور خاکستری ابتدای ورودی تونل، من دیوارای سنگی حکاکی شده رو در اطرافمون می‌دیدم. مثل یک غار. سوسو زدن چراغ‌ها و خاموش و روشن شدن نورها که در سقف پخش می‌شد من رو به یاد مهمونی باغمون در ماه آگوست می‌انداخت. به محض این‌که ما بیشتر توی تونل پیشروی کردیم نور خاکستری خیلی زود به نورِ سیاه تبدیل شد.

ادامه...

بخشی از کتاب هالوین مرموز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

چشم های خالیش مانند این تونل سیاه به من خیره شده بودند، فک بدون دندونش بالا و پایین می رفت. من به عقب لغزیدم، دستم رو به شونه هاش گرفتم.
اون چرخید و برگشت و شروع به دویدن کرد و به سرعت در تاریکی تونل ناپدید شد.
من چندین بار پلک زدم و سعی کردم که تصویر اون جمجمه زشت رو از جلوی چشمام دور کنم. به شدت در حال نفس نفس زدن بودم و می لرزیدم.
در نهایت، نفس عمیقی کشیدم، برگشتم و متوجه شدم که نزدیک خروجی تونلم، نور خاکستری با سرعت در اطراف در حال پخش شدن بود.
در یک نور ضعیف احساس کردم که یک نفر جلوی من ایستاده. کریس! صورتش کاملاً عادی بود.
ـ مگ؟ چی شده؟ خیلی ترسیدی؟
من با لکنت جواب دادم:
ـ نه... نه یه پسری بود که من فکر کردم تویی.
کریس چینی روی صورتش انداخت:
ـ خوب؟ مشکلش کجاست؟
ـ اون صورت نداشت، اون فقط جمجمه داشت، یه جمجمه خندان و کریه و زشت!
کریس خندید و گفت:
ـ یادت رفته؟ این جا سرزمین وحشته! یکی از بچه ها ممکنه ماسک گذاشته باشه.
ـ تو... تو داری راس می گی!
و احساس کردم که حالم داره بهتر می شه. اما صدای زنی حرف های ما رو قطع کرد:
ـ اون ماسک نبود.
ـ ها؟!
من برگشتم و زنی رو دیدم که پشت سر ما توی هوا معلق بود، حتی توی نور کم هم می تونستم ببینم که به صورت عجیبی لباس پوشیده، اون دستار بلندی رو روی موهای سیاهش بسته بود، دامن پلیسه اش به زمین تونل کشیده می شد و گردنبندها و ریسمان های بلندی رو جلوی بلوزش آویزون کرده بود.
یه زوزه ی ضعیف و بلندی در تونل پیچید که باعث لرزشی در پشت من شد.
زن نگاهش رو از کریس گرفت و به من خیره شد با چشمای درخشان و سیاهش.
زن با صدای خش دار و عمیقش گفت:
ـ اون ماسک نبود، شاید این پسر بدون صورت آینده ی شما رو نشون می ده.
من و کریس مبهوت به زن زل زده بودیم، عطرش بوی تندی داشت، مثل دارچین، او لب های بزرگ و نقاشی شده ای داشت و چشمانش پلک نمی زد.
من و کریس در یک لحظه گفتیم:
ـ آینده مون؟
کریس پرسید:
ـ یه پسر با یه جمجمه خالی!
من پرسیدم:
ـ تو کی هستی؟ منظورت چیه؟
اون جواب داد:
ـ شاید باید به حرفای من گوش بدید، من مادام عذابم.
مادام عذاب؟ ما هیچ وقت همچین اسمی نشنیدیم، صبر کردیم که اون حرفاشو ادامه بده.
او گردنبند زینتی خود را تکانی داد و حلقه ای از مو های سیاهش را از دستار بیرون آورد. او گفت:
ـ شاید یه پسر بدون صورت یه اخطاره برای شما، شاید بهتر باشه که شما بذارین من آینده ای که در انتظارتونه رو بهتون نشون بدم.
پرسیدم:
ـ شما پیشگویی چیزی هستی؟
ـ بله، من آینده رو می بینم.
او به ما اشاره کرد که به دنبالش برویم.
من یه حسی از ترس داشتم، شاید ما باید فرار کنیم...
من به کریس خیره شدم، او شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
ـ همه چی ممکنه، به هر حال من دوست دارم آینده مو ببینم. اون احتمالاً می خواد بهم بگه که من پولدار و معروف می شم. هر چند که من خودم از حالا اینو می دونم!
من گوش هاشو گرفتم و با زور کشیدمش و بعد ما همراه مادام عذاب به سمت میدون مُردگان متحرک (زامبی) حرکت کردیم.
مهره ها و گردنبند های سنگیش تلق تلق صدا می کردند، اون ما رو به سمت کلبه ای در کنار میدان می برد، همان طور که راه می رفتیم من هنوز می توانستم جیغ های بلندی را که از تونل پشت سرمون می اومد را بشنوم.
این ترسناک ترین جذابیت سرزمینِ وحشته!
من می خوام بدونم، ما جایی ترسناک تر هم پیدا خواهیم کرد یا نه؟
پرده های پنجره جلویی کلبه تماماً کشیده بودند. نورهای ملایم بنفشی در اطراف شکاف هایی از آن پراکنده بود و روبه روی درگاهی هم با نور بنفش پوشیده شده بود.
کریس من رو به عقب کشید و به آرامی نجوا کرد:
ـ تو واقعاً فکر می کنی که ما باید بریم تو؟
مادام عذاب گفت:
ـ نترسید، ما هممون یه روز می میریم!
و خنده ای سر داد.
ما مادام عذاب رو دنبال کردیم به سمت اتاق کوچک در جلو کلبه، هوای داخل کلبه به شدت گرم بود و بوی دارچین می اومد. مثل بوی عطر خودش با توجه به سقف کوتاهی که داشت و شیشه هایی که در تلالو بنفش شده بودند و از سقف آویزان بودند. ما مجبور شدیم که مثل اردک راه برویم.
شمع ها سوسو می زدند. یه توپ شیشه ای به اندازه توپ های بولینگ در روی میز دیده می شد، میز مملو از کارت های پخش شده بود، مجسمه های شیشه ای عجیب و کتاب ها، همه چیز در نور بنفش می درخشیدند.
مادام عذاب به نرمی گفت:
ـ بنشینید!
او به دو صندلی که حالتی شناور در کنار میز داشتند اشاره کرد. لبخند زد:
ـ این جا، جایی هست که من قربانی ها مو می نشونم.
اون یه شوخی بود، اما باعث شد که من احساس نامطلوبی داشته باشم. من دیدم که کریس هم با سرعت در حال پلک زدنه، کریس این کارو زمانی که واقعاً هیجانی و عصبی بود انجام می داد.
ما نشستیم و مادام عذاب بدن بزرگش رو روی صندلی چرمی درست روبه روی ما رها کرد، صندلی صدای ناله مانندی داد و من صدای میوی گربه ای رو از پشت پرده ها در فاصله ای از دیوار شنیدم.
مادام عذاب با صدای آرومی گفت:
ـ بذار آینده ی تو رو ببینم مگ.
عرق سردی در پشتم حس کردم گفتم:
ـ شما چه جوری اسم منو می دونین؟!
مادام عذاب جوابی نداد و زیر میز چیزی رو از سفره کشید.
من در نور بنفش در حال کاوش کردن بودم، اون عروسکی رو بیرون آورد و نگه داشت، یه عروسک کهنه و قدیمی!
ـ مگ، تو به جادوی سیاه اعتقاد داری؟
من به سختی به مادام عذاب خیره شدم:
ـ ها؟ جادوی سیاه؟!
و تمام بدنم رو سرمایی لرزوند.
عروسک موهای فرفری قرمزی داشت، چشمای عمیق سبز و کک و مک روی دماغش، من فریاد زدم:
ـ اون شبیه منه! اون حتی همون شلوار جین و تی شرتی که من الان تنمه رو پوشیده، چه جوری این کارو کردی؟ چه جوری؟!

۳

من عروسک رو از دستای بزرگ مادام عذاب بیرون کشیدم، یه چیزی توی اون یه صدایی رو ایجاد می کرد، موهاش از جنس الیاف قرمزی بود، و لبخندش.
این واقعاً لبخند منه!
کریس گفت:
ـ عجیبه! بذار ببینمش مگ.
کریس سعی کرد که اونو از من بگیره، عروسک از دستانم رها شد و افتاد روی زمین.
ما دوتایی شیرجه زدیم که بگیریمش و سرامون محکم خورد به هم. من فریاد زدم:
ـ اوووووووی!
کریس عروسک رو به من داد. من سرم رو بالا کردم و خشکم زد وقتی دیدم که مادام عذاب غیب شده، صندلی چرمی خالی بود و زیر نور بنفش می درخشید.
من برگشتم و به پرده نگاه کردم، هیچ حرکتی نمی کرد، نگاهی به اطراف انداختم. جیغ کشیدم:
ـ اون کجاست؟ اون چه جوری یهویی ناپدید می شه؟!
کریس شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
ـ کاملاً عجیبه!
عروسک منو می ترسوند، پرتش کردم روی میز و به سمت در دویدم، کریس با زحمت دنبال من دوید، من اطراف میدون مرده های متحرک رو به دقت وارسی کردم، هیچ نشونی از اون نبود.
فکر کنم من اصلاً نگاه نمی کردم که دارم کجا می رم، می دویدم و محکم خوردم به یه وحشت لاغر و بلند که باعث شد پرت بشم یه کناری.
وحشت نالید:
ـ این همه عجله واسه چیه؟
وحشت، خزهای لباسش اومده بود بیرون و همه به رنگ بنفش بود، یک عینک با فریم قرمز هم زده بود، و با تافت موهاشو راست و سیخ بالای سرش نگه داشته بود.
وحشت ها کارگران و راهنماها در سرزمین وحشت هستند. اونا همشون بنفش و سبزن و خزدار. اونا اصلاً سعی نمی کنن که به تو کمک کنند، بیشتر سعی دارند که تو رو بترسونند. این قسمتی از شغلشونه که به نظر می رسه خیلی هم ازش خوششون میاد!
کریس نفس نفس زنان از وحشت پرسید:
ـ مادام عذاب رو دیدی؟
من اضافه کردم:
ـ ما همین الان تو خونه اش بودیم.
و به کلبه پشت سرمون اشاره کردم.
وحشت سرش رو تکون داد و گفت:
ـ مادام عذاب؟ این جا خونه ی اون نیست.
من با لکنت گفتم:
ـ اما... اما...
وحشت به دکه ی شیشه ای کوچکی که در نبش میدان بود اشاره کرد:
ـ شما مادام عذاب رو می خوایین؟ اوناهاش دقیقاً همون جا.
من گفتم:
ـ ممنون.
من و کریس برگشتیم و شروع به دویدن در میدان شلوغ کردیم. ما روبه روی دکه ایستادیم و از تعجب خشکمون زد.
یه علامت بنفشی در بالای دکه دیده می شد "مادام عذاب همه چیز رو می بینه"
پشت پنجره ی شیشه ای مادام عذاب توی دکه نشسته بود در برابر پرده ای بنفش. اما اون زنده نبود، اون یه عروسک چوبی بود! یه مانکن و مجسمه چوبی!
کریس گفت:
ـ این آدمکه دقیقاً شبیه همون زنه تو کلبه اس!
من زمزمه کردم:
ـ مثل یه شوخی یا جوک می مونه.
من به چشم های نقاشی شده ی آدمک خیره شدم، چشماش به درخشش چشمای مادام عذاب زنده بود. کریس گفت:
ـ هیچی توی سرزمین وحشت واقعی نیست، همه اتفاق ها فقط واسه این می افته که به حد مرگ تو رو بترسونه.
گفتم:
ـ می دونم، می دونم اما اون زنه توی کلبه... اون کی بود؟
به آرومی مانکن شروع به حرکت کردن و زنده شدن کرد، چشماش بازتر شد، سرش شروع به بالا رفتن و پایین آمدن کرد، و بعد دست چوبی اش شروع به حرکت کردن کرد. به آرومی، کارت سفید کوچک رو رو به روی شیشه به سمت من و برادرم گرفت. من کارت رو کشیدم و از دستاش گرفتم.
این معما رو حل می کنه؟

نظرات کاربران درباره کتاب هالوین مرموز