فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فروشگاه کوچک همسترهای غول‌پیکر

کتاب فروشگاه کوچک همسترهای غول‌پیکر

نسخه الکترونیک کتاب فروشگاه کوچک همسترهای غول‌پیکر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۰۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب فروشگاه کوچک همسترهای غول‌پیکر

بذارید با گفتن این‌که من عاشق حیواناتم شروع کنم. خیلی ناراحتم که یه حیوان دست‌آموز برای خودم ندارم. و آن‌قدر بیچاره‌ام، که حتی از نوازش کردن گرگ انسان‌نما در باغ‌وحش گرگ‌نماهای دست‌آموز، در پارک تفریحی سرزمین وحشت لذت می‌بردم. بله، در داخل دهکده گرگ‌نماها جای خیلی بزرگی هست که شما به داخلش می‌روید و در اون‌جا می‌تونید، گرگ‌نما‌ها رو نوازش کنین. به شکمشون دست بزنین و پشت خزدارشون رو بخارونید. اون‌جا روی یه علامت بزرگ نوشته شده: "فقط دستتون رو به دهنشون نزدیک نکنید" آیا باید توضیح بدم و به شما بگم که من کی هستم و یه حرف‌هایی شبیه این‌رو؟ گاهی چنان در مورد حیوانات عصبی می‌شم که فراموش می‌کنم چه‌کارهای دیگه‌‌ای رو باید انجام بدم. اسم من سام واترز، دوازده سالمه. لکسی و من یک هفته رو در سرزمین وحشت گذراندیم. در اون‌جا یه عالمه تفریح‌های ترسناک و خوب داشتیم.

ادامه...

بخشی از کتاب فروشگاه کوچک همسترهای غول‌پیکر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۵

جاناتان چیلر مشغول بیرون آوردن اجناس از قفسه شد تا ما بتوانیم اون ها رو ببینیم. اون گفت:
ـ امکان داره این کارت رو دوست داشته باشین اونا شبیه یک دسته کارت معمولی هستند. اما، وقتی از کارت ها استفاده می کنین، جوهر پس داده می شه و دست شما رو کاملاً سیاه می کنه.
اون نخودی خندید و گفت:
ـ خیلی جالبه.
دست برد و یه ساعت گرد رو بلند کرد و نگه داشت:
ـ این یه هدیه عالیه.
و با صدای غار غاریش گفت:
ـ اسمش اخطار برای همیشه است. دوستتون این رو تنظیم می کنه. بعد وقتی که صبح زنگ بیداری زده می شه، دیگه نمی تونه این رو خاموش کنه. هیچ راهی برای خاموش کردنش نیست. می تونین روی اون محکم لگد بکوبین، یا ساعت رو به دیوار بزنین یا با چکش له کنین. برای همیشه به وزوز کردنش ادامه می ده.
گفتم:
ـ محشره!
من از ساعت خیلی خوشسم اومد و دوست داشتم اون رو بخرم. اما، قبلش می خواستم اون رو امتحان کنم. لکسی پاکت کوچکی رو مقابل صورتم تکان داد و گفت:
ـ سام فکر می کنم این قطعاً برای توست.
در مقابلم، به بسته ی حیوانات دست آموز که باز شد لحظه ای نگاه کردم. لکسی گفت:
ـ بگیر، نگاهش کن. اینا حیوانات کوچک اسفنجی هستن که به داخل آب می اندازی. و بعد اونا رشد می کنن و تبدیل به حیوانات عظیم الجثه می شن!
من کناره ی جعبه رو خوندم: "با حیوانات غول آسا و جاندار، دوستانتون رو مات و مبهوت کنین"
لکسی خندید و گفت:
ـ فکر کنم تو دقیقاً همون حیوان اهلی که براش می میری رو پیدا کردی!
ـ به تو می گم چی. من این رو برای تو می خرم. چون دقیقاً چیز بامزه تری رو پیدا کردم.
جعبه را از طبقه اش در قفسه گرفتم و بیرون آوردم.
اسمش تلفن حقه باز بود. اون کاملاً شبیه به دستگاه تلفن موبایل بود. جز این که یه دستگاه پخش کننده آب نبات بود. گفتم:
ـ درست مثل یه تلفن واقعی به این ضربه می زنی، بازش می کنی. دکمه ی پاور رو فشار می دی و یک آب نبات کوچک از داخل صفحه نمایش بیرون می آید. این چیز عالیه برای دزدکی خوردن در مدرسه. می تونم تمام روز آب نبات بخورم و هیچ کس نفهمه.
لکسی جعبه رو به دقت نگاه کرد. گفت:
ـ با این نمی تونی تلفن کنی؟
ـ نه، این تلفن نیست. این پر از آب نباته.
او به سمت جاناتان چیلر برگشت و پرسید:
ـ آیا حیوانات اهلی با رشد لحظه ای واقعاً کار می کنه؟
اون عینک چهارگوشش رو به سمت بالا روی دماغش هُل داد و با چشمان آبی سردش به اون خیره شد و به آرامی گفت:
ـ در مغازه ی من همه چیز کاملاً کار می کنه. خواهید دید. فکر کنم حسابی تفریح کنید.
من پاکت و تلفن رو به اون دادم. گفتم:
ـ من هردو رو می خواهم.
گفت:
ـ انتخاب های خوبی هستن.
با خنده اش، برق طلای دندونش آشکار شد. اون اجناس رو به پیشخوان جلویی برد و هردو رو در میان کاغذ سیاهی پیچید. بعد با دقت روبان قرمزی دور آن گره زد. و عروسک کوچکی رو بیرون آورد ـ یک وحشت بنفش و سبز! درست شبیه وحشت های بزرگ و خزداری که در پارک تفریحی سرزمین وحشت کار می کنند.
جاناتان چیلر گفت:
ـ این وحشت کوچک رو با خودتون به خونه ببرین.
و عروسک رو به روبان وصل کرد.
دستم رو به داخل جیبم بردم تا پول بیرون بیارم. اما، چیلر مانع شد. گفت:
ـ حالا نمی خواد پولی به من بدید.
چشمانش در پشت عینک قدیمیش باریک شد گفت:
ـ پول اینارو دفعه بعد که مرا دیدید، پرداخت کنید.
من بسته رو گرفتم و به اون خیره شدم.
دفعه بعد؟!
منظورش از گفتن این جمله چی بود؟!

قسمت دوم

۶

من دکمه رو فشار دادم و یه آب نبات نارنجی به دهنم افتاد. تلفن رو به سمت دهن لکسی بالا بردم و گفتم:
ـ یکی می خواهی؟ اینا، واقعاً، خیلی ترشن.
اون حالت بیزاری به صورتش داد و دست من رو به عقب هُل داد:
ـ می دونی آب نبا ت های ترش من رو دچار حالت تهوع می کنن. یه آب نبات، و بعد من هرچه در معده دارم رو کفش های تو بالا می آرم.
ـ ممنون که منو در اون شریک می کنی.
یه آب نبات دیگه، به داخل دهنم انداختم و بعد تلفن رو درون جیب تی شرتم قرار دادم.
بعداز ظهر شنبه روزی گرم و آفتابی بود. یه هفته بود که به خونه برگشته بودم. لکسی رو بعد از کلاس تنیسش، در زمین بازی شهر دیدم. ما به سمت خونه ی من پیاده می رفتیم. اون یه شلوار سفید مخصوص تنیس به پا داشت و یه نیم تنه ابریشمی سفید رو تی شرت سفیدش پوشیده بود.
موهایش هنوز از بازی تنیس خیس بودن. تابلوی آبی ـ قرمز نئونی در بالای یه مغازه کوچک نظرم رو جلب کرد. تابلو تابان می درخشید. حتی زیر نور قدرتمند خورشید. "فروشگاه کوچک همسترهای غول پیکر " پرسیدم:
ـ این مغازه حیوانات اهلی جدیده؟
برای شنیدن پاسخ صبر نکردم. از میان خیابون به سرعت دویدم. دو دختر نوجوان دوچرخه سوار نزدیک بود به من برخورد کنن. اونا جیغ کشیدن و حرف های زشتی زدن و مشت شون رو از عصبانیت در هوا تکان دادن.
من عاشق مغازه های حیوانات اهلیم. مشتاقانه از میان در شیشه ای به داخل نگاه کردم، اما نتونستم چیزی رو در داخل ببینم. در رو هُل دادم، باز کردم و به داخل مغازه قدم گذاشتم.
لکسی، با شتاب پشت سرم آمد و وارد مغازه شد. داخل مغازه تاریک بود و هوایی داغ و بخار آلود داشت.
بویی مثل انبار داشت. بویی شبیه بوی بوریا، خاک و حیوانات مزرعه. یه پنکه سقفی که به آهستگی می چرخید، سایه های عمیق و رقصانی را در مقابل ما به وجود می آورد.
ناگهان به میان یه دیوار شیشه ای برخورد کردم، فریادی از سر وحشت کشیدم:
ـ هِی!
پلک زدم. بعد منتظر شدم که چشمم به تاریکی عادت کنه.
جعبه نمایشی بزرگی بود که مرکز مغازه رو پر می کرد. در چهار طرفش دیوارهایی شیشه ای داشت و یک سقف شیشه ای. یه در باریک ریل دار سیمی در میان یکی از دیوارهای شیشه ای اطرافش قرار داشت.
جعبه از من بزرگ تر بود. از میان دیوارهای شیشه ای آن چشم هایی به من خیره بودن، دوجین از چشمانی ریز و سیاه. جعبه در واقع قفس بود. در داخلش صدها موش خرما جای داده شده بودن.
موش خرماها پوزه هاشون رو به شیشه ها چسبانده بودن و به بیرون، به لکسی و من خیره بودن. پشت اونا، موش خرماهایی چهار نعل می دویدند، از میان تراشه های چوبی که کف قفس رو پوشانده بود.
این صدای جیغ مانند عجیب چه بود؟
صدای چرخش بدون توقف دایره های چرخانی بود که با دویدن موش ها بر روی اونا به گردش در می آمدن. تعداد هشت تا نُه عدد از این دایره ها در قفس بود، موش خرماها به سرعت روی آن ها می دویدند و باعث چرخش اونا و ایجاد صدا می شدن. در مقابل دیوار عقبی، مقابل ردیف بلند، ظرف های غذایی بود. موش خرماها در حال جویدن غذا بودن. بقیه در میان لوله های پلاستیکی بلند و خمیده می دویدن. موش بزرگ سعی می کرد از کنار دیواره شیشه ای قفس بالا بره. دوتا موش خرما، در حال کشتی گرفتن روی ظرف غذا بودن. گفتم:
ـ لکسی، این شبیه سیرک بزرگ موش خرماهاست!
اون دستش رو روی دیوار شیشه ای قفس گذاشت. و به دقت داخل اون رو نگاه کرد و گفت:
ـ منظورت اینه که شبیه شهر موش خرماهاست. قفس از اتاق خواب من بزرگ تره!
گفتم:
ـ اونا کلاً زیبا هستن. نگاه کن چطور دماغ هاشون رو چین می دن.
لکسی سیخونکی به من زد:
ـ هی، سامی ببین، دندون های بامزه جلوییشون رو. اون یکی کاملاًٌ شبیه دندون های جلویی توست.
ـ هاه هاه هاه.
بعد ضربه به اون زدم و به عقب هُلش دادم. چه مغازه عجیبی! نه سگی، نه پرنده ای، نه هیچ چیزی! فقط موش خرما! صدها موش خرما!
لکسی گفت:
ـ نگاه کن، این یکی یه تکه هویج پیدا کرده.
و اون رو نشون داد:
ـ و اون قهوه ای منتظره که اون یکی هویج رو بندازه، آماده برای جهیدن. این یه شورش کامله!
من، یه موش کوچک خاکستری زیبا رو که روی صفحه چرخان می دوید، تماشا کردم. صدای جیرجیر حاصل از چرخش، تنها صدای داخل مغازه بود. به جز فرفر پنکه سقفی. به لکسی گفتم:
ـ پدر و مادرم به من اجازه نمی دن یه سگ داشته باشم. اونا می گن من اول باید مسئولیت پذیریم رو ثابت کنم.
لکسی در حالی که به داخل قفس چشم دوخته بود گفت:
ـ مثل این که من این رو نمی دونم. سام، تو صد دفعه این رو به من گفتی!
ـ شاید اجازه بدن که یه موش خرما داشته باشم. تو مجبور نیستی یه موش خرما رو راه ببری. و مراقبت خاصی نمی خواد، کار زیادی نداره.
لکسی خواست جواب منو بده، اما هیچ صدایی از دهنش خارج نشد. دهنش باز موند. چشماش بیرون زدن.
چرخیدم و مسیر نگاهش رو دنبال کردم. وقتی که به میان نور ضعیف خیره شدم، شُکه شدم. اون چیزی رو که لکسی خیره بهش نگاه می کرد، دیدم.
موش خرمایی گُنده ـ عظیم الجثه بلندتر از لکس و من!!
از گوشه قفس بیرون خزید. روی دو پایش راه می رفت، با حرکتی عجیب و تلوتلو خوران.
چشم های شیشه ایش ـ به بزرگی توپ تنیس! مستقیم به جلو نگاه می کرد. پنجه های عظیمش در اطراف بدن ورقلمبیده اش آهسته تاب می خورد. خزش توسط پنکه سقفی موج دار می شد.
چرخید و ما رو دید!
پنجه های بزرگش، وقتی که مستقیم به سمت ما می اومد به نرمی روی زمین تپ تپ صدا می کرد!

۷

بی اختیار فریادی بلند از گلویم خارج شد.
چشمان بزرگ موجود ثابت بود و با دقت به من و لکسی خیر شده بود، چشمانی تیره و درخشان.
موش غول آسا از میان سایه هایی که پنکه سقفی ایجاد کرده بود بیرون می آمد و دوباره داخل سایه می رفت.
ما از دیواره شیشه ای قفس عقب رفتیم و اون رو تماشا کردیم که قدم به قدم نزدیک می شد.
بعد به ما رسید و پنجه های عظیم سفیدش رو پیش آورد و سرش رو بلند کرد.
لکسی و من قهقهه ای رو سر دادیم.
یک مر در لباس موش خرما! اون سرش رو مقابلش نگه داشت.
صورتش قرمز بود. و از پیشونیش عرق می چکید. گفت:
ـ این جا خیلی گرمه.
موهای فرفری سیاه و خاکستریش خیس عرق بودن. اون چشم های سیاهی داشت. و دماغی بزرگ و گرد و سبیلی کم پشت و سیاه، که شبیه قلمو بود.
کله موش خرما رو روی پیشخوان جلویی گذاشت. پرسید:
ـ مغاز جدیدم رو دوست دارین؟
دست هایش رو آزاد کرد و از درون لباس بیرون اومد. گفت:
ـ من فیتز(۶) هستم.
اون لاغر و کوتاه بود. اما صدای کلفتی داشت، پیشبندی پوشید و تقلا کرد بندهاش رو ببنده.
ما به او گفتیم:
ـ اسم شما چیه؟
لکسی پرسید:
ـ آیا شما این لباس رو تمام روز به تن دارین؟
اون حوله ای برداشت و صورت و موهاش رو خشک کرد. گفت:
ـ نه، فقط بعضی وقت ها. این برای جلب مشتریه.
گفتم:
ـ مسلماً همین طوره. شما واقعاً توجه ما رو جلب کردین!
تصمیم گرفتم به اون نگم که تا سر حد مرگ ما رو ترسونده بود. فیتز گفت:
ـ من این لباس رو در خارج از مغازه می پوشم. برای جلب مشتری. وقتی که یه مغازه جدید دارین باید به شدت کار کنین تا توجه مردم رو جلب کنین.
ـ من مغازه شما رو دوست دارم. کلاً بامزه است.
لکسی گفت:
ـ سام واقعاً حیوانات رو دوست داره.
فیتز سر تکان داد:
ـ این طوره؟
اون در سینی رو سُر داد و باز کرد. چند موش خرما به سمت صدای ایجاد شده چرخیدن. باقی، هم چنان سرشون به کاری که انجام می دادن، گرم بود.
فیتز به درون کف چوبی پر از تراشه دست برد و با هردو دستش یک موش خرما بیرون آورد. و بعد چرخید یکی به لکسی داد و یکی به من.
موش خرمای من سفید بود، با نقطه های قهوه ای در پشتش. در دستم لول می خورد. نزدیک بود که از دستم بیافته. دماغ صورتیش رو ناگهان تکان داد و به بالا، به من با چشمان سیاه درخشانش خیره شد.
لکسی یه انگشتش رو در پشت موش خرمایش کشید. موشی کاملاً سفید بود. به جز در قسمت صورتش که لکه های قهوه ای پراکنده داشت. اونا شبیه کک مک بودن.
لکسی گفت:
ـ من خزشون رو دوست دارم. خیلی نرمه.
موش خرما سعی کرد انگشت لکسی رو گاز بگیره. اون موش رو در دستش چرخوند.
من به فیتز گفتم:
ـ کلاً محشره!
اون حرکتی به موش خرمایی داد که سعی داشت از بازوی من بالا بره. پرسید:
ـ آیا این رو می خواهی، سام؟ اونا زیاد گرون نیستن.
آهی کشیدم و گفتم:
ـ آرزومه! من عاشق موش خرما هستم. اما پدر و مادرم نمی ذارن یه حیوون اهلی داشته باشم.
لکسی گفت:
ـ اون اول باید مسئولیت پذیریش رو ثابت کنه.
فیتز به من نگاه کرد. گفت:
ـ تو زیاد مسئول نیستی؟
ـ چرا، هستم. این فقط برای اینه که... اونا می خوان من ثابت کنم از یه حیوون اهلی خوب نگه داری می کنم.
فیتز سرش رو تکون داد. گفت:
ـ خوب هر وقت که خواستی به این جا برگرد و با اونا بازی کن.
موش خرما دستم رو با دماغش قلقلک داد. من اونو به فیتز برگردوندم و گفتم:
ـ متشکرم.
لکسی موش خرمایش رو کمی بیشتر نوازش کرد. بعد اون رو به قفس برد و روی کف آن قرار داد.
ما به سمت در خروجی رفتیم.
اما، فیتز ما رو نگه داشت و گفت:
ـ هی، آیا می خواهید به من کمک کنین که به اونا آب بدهم؟ من تعداد بسیار زیادی بطری دارم که باید اونا رو از آب پر کنم.
اون دو بطری شیشه ای از پشت پیشخوان، پر از آب کرد. گفتم:
ـ حتماً.
و یکی از اونا رو از دستش گرفتم. گفتم:
ـ در این بطری ها چیه؟ فقط آب خالص؟
فیتز جواب داد:
ـ این اسمش ویتو ـ ویگوره(۷)، آب ویتامینه است. می دونین. مثل همون هایی که شما از سوپر مارکت می خرین.
اون بطری دیگر ویتو ـ ویگور رو به لکسی داد. بعد ما رو به سمت پشت قفس راهنمایی کرد و گفت:
ـ آب رو در این لوله ها بریزید. آب در لوله های اونا جاری می شه.
من بطری رو کج کردم. آب درونش رو به داخل لوله ای که از پشت قفس بیرون اومده بود، ریختم. دیدم که آب در بطری آن سوی شیشه جاری شد.
فیتز گفت:
ـ باید برای غذا دادن به اونا و عوض کردن تراشه ها، وارد قفس بشید.
لکسی گفت:
ـ به اونا نگاه کنید که همگی به بالا و به ما خیره شدن. به نظرشون ما شبیه غول هستیم.
گفتم:
ـ شاید فکر می کنن ما هیولاییم. شاید شب ها در مورد ما کابوس هایی داشته باشن.
لکسی خندید و گفت:
ـ سام، من از همین حالا در مورد تو کابوس می بینم!
ما همه ی بطری ها رو پر کردیم و بعد بطری های خالی آب ویتامینه را به فیتز برگرداندیم. اون گفت:
ـ خوب بچه ها، از کمکتون ممنونم. هر وقت خواستین به این جا برگردین.
از مغازه خارج شدیم و پیاده به سمت خونه ما رفتیم. لکسی لبخند عجیبی روی لب هاش داشت. اون دست هاش رو محکم به دور جلوی جلیقه اش حلقه کرده بود. از چند ساختمون رد شدیم. بعد ایستاد، چشماش برق می زدن و نیشش بیشتر باز شد. اون گفت:
ـ بگیر سام، این یه هدیه ست برای تو.
و دستش رو پیش آورد.
من بی اختیار فریادی کشیدم:
ـ لکسی... تو دیوونه ای؟

۸

لکسی موش خرمایی رو به داخل دست های من انداخت. اون موش رو زیر جلیقه اش پنهان کرده بود. فریاد زدم:
ـ به هیچ وجه! به هیچ وجه!
اون خنده ای کرد و گفت:
ـ این پسر کک مکیه. من هرگز اون رو در قفسش نذاشتم.
با تردید گفتم:
ـ اما... اما...
لکسی شونه بالا انداخت و گفت:
ـ سام، چه اهمیتی داره؟
فیتز صدها موش داره. اون با یه موش خرما ضرر نمی کنه!
موش خرما دماغش رو به من کج کرد. فهمیدم که قلب کوچکش می کوبه. من انگشتم رو پشتش کشیدم که آرومش کنم.
فریاد زدم:
ـ لکسی این دزدیه! تو این موش خرما رو دزدیدی!
لبخندش محو شد. جلیقه اش رو پایین کشید. گفت:
ـ من فقط سعی کردم به تو کمک کنم. می دونم که چقدر برای داشتن یه حیوان اهلی اشتیاق داری.
ـ نه اون قدر اشتیاق که دزدی کنم. به من کمک نکن، لکسی، فیتز آدم خوبیه. به هیچ وجه من یه موش خرما از مغازه اش نمی دزدم. این فقط دیوونگیه.
گونه هاش سرخ شدن. گفت:
ـ باشه، من دیوونه ام.
اون خشمگین شد. دستش رو به صورت مشت محکمی در آورد. بعد چرخی زد و با قدم های محکم دور شد. صدا زدم:
ـ هی... صبر کن!
اما، اون شروع به دویدن کرد. از خیابون با سرعت گذشت، بی آن که پشت سرش رو نگاه کنه.
موش خرمای لرزان رو بلند کردم و مقابل صورتم قرار دادم با اون به مهربونی حرف زدم:
ـ رفیق نگران نباش! من قصد دارم تو رو به خونه ات برگردونم.
من اون پسر کوچولو رو داخل جیبم در جای امنی قرار دادم. بعد با عجله به مغازه موش خرماها برگشتم.
از شیشه جلو، به داخل مغازه نگاه کردم. مغازه کاملاً تاریک بود. بعد روی در تابلوی کوچکی دیدم "بسته است" ناله ای کردم. موش خرما در جیبم وول می خورد. دستم رو به داخل جیبم کردم و روی اون قرار دادم که مطمئن باشم به بیرون نمی پره.
با دست دیگرم به در، ضربه ای زدم که شاید آقای فیتز یه جایی در آن داخل باشه.
ذهنم آشفته بود. آیا حرفم رو باور می کنه وقتی که همه چیز رو براش تعریف کنم؟ یا اون فکر می کرد که من موش خرما رو دزدیده ام؟
اما، هیچ نشونی از اون نبود.
دستی به در زدم... در تاب خورد و باز شد!
ـ واووووو...!
حالا این قلب من بود که به سرعت قلب موش خرما، می زد. به داخل تاریکی قدم گذاشتم. آهسته در را بی صدا پشت سرم بستم.
درون مغازه گرم و بو دار بود. پنکه سقفی خاموش بود. پشت گردنم شروع کرد به تیغ تیغ شدن. احساس کردم یه قطره عرق از پیشونیم می ریزه.
خیلی تاریک بود. به زحمت می توانستم داخل قفس شیشه ای رو ببینم. صدا غژ غژ صفحه های چرخان قفس رو می شنیدم و صدای خراشیده شدن تراشه های کف قفس رو توسط پنجه هایی که روی اونا در اطراف با سرعت می دویدن.
به شیشه نزدیک تر شدم. موش خرماها به بیرون شیشه و به من خیره شدن. اونا از یکدیگر بالا می رفتن که بهتر ببینن. به هر طرف نگاه کردم، هیچ نشونی از فیتز نبود. لباس بزرگ موشی، در گوشه ای روی پیشخوان مچاله شده بود. سر به صورت واژگون قرار داشت. هوا بخار آلود و غلیظ بود و برای نفس کشیدن سنگین.
به خودم گفتم: «موش خرما رو به قفس برمی گردونم و از این جا خارج می شم.»
به سمت در قفس حرکت کردم. برای گرفتن موش خرما دستم رو به داخل جیبم بردم... پوپ!
موش خرما در جیبم، قدم روی تلفن موبایل گذاشت. آب نبات ترش از تلفن بیرون پرید.
وقتی که موش خرما با پنجه ی جلویش آب نبات رو گرفت و اون رو در دهنش تپاند، بی اختیار فریاد می کشیدم:
ـ هی!
آب نبات کوچک رو بدون جویدن قورت داد.
موش خرما رو از جیبم بیرون آوردم. و اون رو در مقابلم بلند کردم، پرسیدم:
ـ صورت کک مکی حالت خوبه؟
دل در سینه ام به شدت می زد. آیا این پسر کوچولو رو مسموم کرده بودم؟
موش خرما نگاهش رو پایین آورد به سمت جیبم، و با دو پنجه اش شروع کرد به چنگ زدن. بدنش رو کش داد و پنجه هاش رو به سمت جیبم حرکت داد. کارش باعث خندیدنم شد. اون سعی می کرد آب نبات بیشتری برداره!
دستم رو محکم دور بدن موش خرما حلقه کردم و به سمت در قفس رفتم. مدتی وقت صرف کردم تا بتوانم در ریل دار رو باز کنم. در را سُراندم و سعی کردم موش خرما رو پایین بیارم و به درون قفس بذارم. اما، اون با دو پنجه اش بالای جیب تی شرتم رو گرفت و حاضر نبود اون رو رها کنه!
التماس کردم:
ـ زود باش مرد، پنجه هات رو از من رها کن! دیگه از آب نبات خبری نیست!
هردو دستم رو دور کمر موش کوچولو حلقه کردم. و اون رو کشیدم. سرش رو پایین آورد و داخل جیبم کرد و محکم به بلوزم آویزون شد.
صدای خش خشی شنیدم. به پایین نگاه کردم و دیدم موش های خرما به سرعت به طرف در باز قفس می دوند.
فریاد زدم:
ـ نه!
در ذهنم تصور کردم که صدها موش خرما فرا می کنند و چهار نعل در اطراف مغازه تاریک می دوند.
رفتم که در را ببندم. سکندری خوردم و تلوتلو خوران به داخل قفس رفتم. باید حواسمو جمع می کردم تا پا روی هیچ کدام از موش خرماها نذارم.
هم چنان با نگه داشتن موش خرما روی کف قفس تعادلم رو به دست آوردم. دستم رو پشتم بردم و در رو سُراندم و بستم قبل از این که هیچ یک از موش های خرما بتوانند فرار کنند.
«اوووه!» بویی متعفن و زننده در اطرافم می چرخید. با صدای بلند گفتم:
ـ بوی تعفن می ده این جا.
صدایم توسط دیوارهای شیشه ای خفه شد.
آیا آقای فیتز مدفوع اینارو تمیز نمی کنه؟
سعی کردم نفسم رو نگه دارم. اما، نتونستم بو رو از دماغم خارج کنم. وقتی موش ها روی پایم راه رفتن، از جا پریدم. قفس خیلی تاریک بود و من نمی تونستم اون ها رو ببینم. حس می کردم که موش خرماها از روی پایم می گذرند. زمانی که موش خرماها دور من حرکت می کردن، تراشه های کف قفس خش خش صدا می کرد.
خودم رو سرزنش کردم:
ـ سام، از چی می ترسی. اینا فقط موش های کوچک و زیبا هستن!
اما صدها موش بود. احساس می کردم که از روی کفش هایم حرکت می کنن و به اونا پنجه می کشند. و تنها چیزی که قابل دیدن بود، چشمان درخشان و وهم آورشون بود.
من به موش خرما گفتم:
ـ دیگه آب نباتی نیست!
حرکت شدیدی کردم و اون رو کشیدم و از جیبم رها کردم. می خواستم اون رو روی کف قفس بذارم که چراغ های مغازه روشن شد.
آقای فیتز خارج از قفس ایستاده بود. با دیدن من، چشمانش از تعجب گرد شده بود. با سرزنش به من نگاه کرد و فریادی از خشم کشید:
ـ تو این جا چه کار می کنی؟

۹

یخ زدم.
مغزم قفل کرد.
چطور می تونستم توضیح بدهم.
آیا فکر می کرد من یه دزدم؟
هنوز موش خرما صورت کک مکی رو محکم در دست داشتم.
آقای فیتز دماغش رو به شیشه قفس چسبونده بود و من رو وراندازی می کرد. و مطمئنم از دیدنم اصلاً خوشحال نبود.
من صورت کک مکی و روی کف قفس گذاشتم. موش خرما به سرعت دوید تا به دوستانش بپیونده. و اون جا روی دو پاش ایستاد و به بالا، به من زل زد.
فکر کردم عجیبه؟!
به سمت در قفس رفتم. احساس می کردم کفش هایم روی تراشه های چسبیده کف سُر می خورن.
نفسم رو نگه داشتم. در سیمی رو هل دادم و باز کردم. تلو تلو خوران از قفس بیرون آمدم.
فیتز مرا تماشا می کرد. دست هاش رو به سینه زده بود و پیشبند سفیدش قرار داده بود. اون گفت:
ـ سام مغازه بسته ست.
مِن و مِن کنان گفتم:
ـ من... می دونم. من... مجبور بودم یه موش خرما رو برگردونم.
اون چپ چپ به من نگاه کرد. گفت:
ـ اون رو برگردونی؟
سرم رو تکان دادم. ناگهان دهنم خیلی خشک شد. گفتم:
ـ اون در داخل جلیقه لکسی گیر کرده بود. لکسی متوجه موش نشده بود، تا زمانی که به نیمه راه خانه آش رسیدیم. پسر کوچولو به اون چسبیده بود. بنابراین... من... اوه... اون رو برگردوندم.
بله! دروغ گفتم. اما، نمی خواستم لکسی به دردسر بیفته.
آیا حرف من رو باور کرد؟
نمی تونستم بفهمم. اما، حالت سرزنش آمیز، از چهره اش محو شد. بالاخره گفت:
ـ این از خوبی توست. خیلی مسئولی.
گفتم:
ـ من... در زدم. حدس می زنم شما صدای من رو نشنیدین.
فیتز گفت:
ـ مسئله ای نیست. تو فقط من رو ترسوندی.
و پارچه ای برداشت و شروع کرد به پاک کردن جلوی قفس و گفت:
ـ این موش خرماها هنرمندان واقعی فرار هستن. حتی از جیب شلوارت بالا می روند اگر فکر کنن این حرکت به اونا یه چند دقیقه ای آزادی می بخشه!
خندیدم و گفتم:
ـ خوب، موش ها واقعاً زیبا هستن. این کک مکی کوچولو نمی خواست من رو رها کنه.
فیتز گفت:
ـ خوب، دوباره ممنونم. هر وقت خواستین به این جا بیا، به دوستت هم بگو.
من بی اختیار آهی از سر آسودگی کشیدم. امیدوارم این رو نشنیده باشه. خداحافظی کردم.
بعد با شتاب، برای خوردن شام، به سمت خانه دویدم.

نظرات کاربران درباره کتاب فروشگاه کوچک همسترهای غول‌پیکر