فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فریاد ماسک شبح‌زده

کتاب فریاد ماسک شبح‌زده

نسخه الکترونیک کتاب فریاد ماسک شبح‌زده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۶۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب فریاد ماسک شبح‌زده

چراغ زیرزمین رو روشن کردم، بعدش نرده‌های آهنی رو گرفتم و یه قدم پایین آمدم، پله‌ها زیر پاهام صدا می‌داد، صدایی شبیه جیر جیر. قدمی دیگر برداشتم و به نور زرد خیره شدم، پله‌های سرد باعث می‌شد که توی پاهام که لخت بود احساس سرما بکنم، پیراهن خواب بلندم رو پوشیده بودم واسه همینم نمی‌تونستم روی نرده بشینم و تا ته پله‌ها رو سُر بخورم و برم پایین. توی خوابم، موهای لَخت و قهوه‌ایم که از دو طرف صورتم آویزون هستند به رنگ مشکی در اومده و دور شونه‌هام ریخته شده، دستام هم از ترس در حال لرزیدنه. صداهایی رو توی زیرزمین می‌شنیدم انگار که کوره‌ای، چیزی روشنه، صدای دیگه‌ای از پله‌ها بلند شد، من تقریباً وسط راه ایستادم. ـ من این‌جا چه‌کار می‌کنم؟ من واقعاً دارم انقدر بلند داد می‌زنم؟ یا فکر می‌کنم که صدام انقدر بلنده؟ چرا اومدم توی این زیرزمین وحشت‌آور اونم این موقع شب؟ این‌که ایده‌ی من نبود. من نمی‌خواستم که انجامش بدم. من کشیده شدم... من به وسیله رویا و آرزوی خودم کشیده شدم.

ادامه...

بخشی از کتاب فریاد ماسک شبح‌زده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۴

من و سابرینا توی آخرین ایستگاهی که اتوبوس نگه داشت پیاده شدیم، فریاد توی سر من کم کم از بین رفته بود، اما یه کم احساس گیجی عجیبی داشتم.
نفس عمیقی کشیدم، هوا خیلی خوب و تازه بود، توی این قسمت از شهر که نزدیک مزرعه ها بود، بوی برگ ها و گل ها و کوتاه شدن چمن ها در فصل پاییز به مشام می رسید.
من و سابرینا شروع به راه رفتن توی راه سنگریزه ای کردیم به سمت خانه ی روستایی بلند و سفید، پنجره ی جلوی خانه در آخرای آفتاب بعد از ظهر درخششی قرمز داشت.
خانه درست در وسط یه علفزار بزرگ سبز قرار داشت، در پشت علفزار هم یک باغ سیب بزرگ بود.
کفش هایمان در سنگریزه ها فرو می رفت، ما از پلاکارد سفید و قرمزی که روش نوشته بود: "مزرعه های مخروبه" گذشتیم. نسیم خنک ماه اکتبر پلاکارد رو تکون می داد.
یه دسته از پرنده های طوقی روی آنتن در پشت خانه در حال کوکو کردن بودند، در ارتفاع زیادی در آسمان شاهین قرمزی رو دیدم که در حال پرواز بود، و بعد از کمی پرواز در هوا شناور می شد، باد تکه ای از علف بلند چمنزار رو به این سو و آن سو می برد و بعد یکی دیگر را.
سابرینا به سمت باد خم شد و زمزمه کرد:
ـ هم چنان هالووینه، ما باید نقشه بکشیم، برای بعضی از دیو کوچولوها.
کار ما این بود که بعد از مدرسه به خانم لانگ(۸) کمک کنیم که از هشت تا بچه ی مهدکودکی نگه داری کنه، توی مزرعه ی مخروبه.
من سرزنش کنان به سابرینا گفتم:
ـ به اونا نگو دیو، من فکر می کنم اونا خیلی هم بانمکن.
چشمای سیاه سابرینا برقی زد و گفت:
ـ بانمک؟ تو به مداد شمعی که روی دماغت رو سوزوند می گی بانمک؟!
من گفتم:
ـ فقط جس(۹) اون کار رو کرد، ما هم با یه کم گریه اون مداد شمعی ها رو پاک کردیم، نکردیم؟
سابرینا گفت:
ـ خانم لانگ می گه که توی هر جعبه سیبی یه دونه سیب خراب هست.
من سرم رو تکون دادم:
ـ جس سیب خراب نیس، اون فقط پنج سالشه!
سابرینا گفت:
ـ عشق من کالین(۱۰) اون شبیه مینیاتورهای یه مرد واقعیه، تو اگه بهش بگی یه کاری رو بکنه اون یه چَشم تند و تیزی بهت می گه و تندی کار رو انجام می ده.
من گفتم:
ـ کالین هنوز شَست شو می خوره!
سابرینا شانه ها رو بالا انداخت و گفت:
ـ هیچ کسی کامل نیست.
ـآنجلا (۱۱) کامله، با اون موهای فرفری های قرمزش و چشمای سبزش، می تونه سوپر مدلی چیزی بشه.
سابرینا جواب داد:
ـ منظورت سوپر لوسه ها؟ این تنها راهیه که اون می تونه بیاد و روی پاهای تو بشینه.
ـ اون شیرینه، تو حسودیت می شه فقط.
ما از پله های چوبی بالا رفتیم و به جلوی پرچین رسیدیم و کفش هامون رو با پادری پاک کردیم. من می تونستم صدای بچه ها رو از داخل بشنوم. بلند و جیغ جیغ کنان، یه چیزی مثل جر و بحث، من می تونستم صدای جس رو بشنوم که سعی می کرد صداش از بقیه بلندتر شنیده بشه.
مزرعه ی مخروبه یکی از قدیمی ترین مزرعه ها توی ایالت ماست، بابام بهم گفته بود که اون یه مزرعه ی واقعی بوده، که سیب زمینی و گوجه فرنگی و ذرت توش پرورش داده می شده و همیشه هم پر محصول بوده، اما صاحبانش اونو فروختن و از این جا رفتن خیلی وقت پیش.
حالا شده جایی که مردم آخر هفته میان، شده یه چیزی شبیه پارک، که یه باغ سیب داره و یه باغ وحش، دوتا رستوران و یه گالری و یه مغازه ی بزرگ سوغاتی، محل رانندگی با سرعت بالا یه چیزی مثل زمین کارتینگ، و یه کلوپ بچه ها.
در رو هل دادم و باز کردم، ما وارد اتاق جلویی شدیم، هوای گرم روی صورتم نشست، نفس عمیقی کشیدم، خونه بوی شکلات می ده، خانم لانگ هر جمعه کوکی می پزه.
صدای جس رو از اتاق بازی می شنیدم که جیغ می کشید:
ـ بِدس من! بِدس من!
من و سابرینا کت و کوله پشتیمون رو روی نیمکت نزدیک در گذاشتیم و با سرعت به سمت اتاق بازی رفتیم، اولین چیزی که دیدم این بود که آنجلا روی میز نشسته و داره گریه می کنه، و فنجون برعکس شده ای جلوشه، و دریایی از شکلات و شیر روی میز پخش شده بود.
به سمت پنجره برگشتم و دیدم که جس و هارومونی(۱۲) فریزبی قرمزی رو بین خودشون می کشن تا یکی موفق بشه اونو از چنگ دیگری در بیاره، جس هم چنان فریاد می زد:
ـ بدس من! بدس من!
لورا هنری(۱۳) پرید توی اتاق در حالی که رول دستمال کاغذی توی دستش بود و مقداری از اون رو هم روی زمین پخش و پلا کرده بود، لورا روی آنجلا خم شد و شروع کرد به تمیز کردن شیر شکلات های روی میز. لورا من و سابرینا رو دید و نفس راحتی کشید.
لورا گفت:
ـ خدارو شکر، شما اینجایید، این بچه ها کاملاً عجیب و غریب شدند امروز، فکر کنم ماه کامله یا یه چیزی شبیه این!
من خندیدم:
ـ لورا، هنوز روزه، هوا روشنه!
من به سمت جس و هارمونی آن طرف اتاق رفتم ببینم می تونم این جنگ کششی رو با این فریزبی تموم کنم یا نه. سابرینا کمی دستمال برداشت و به سمت هاوارد(۱۴) رفت، که در حال گریه کردن و از جیغ کشیدن دماغش آویزون شده بود. پرسیدم:
ـ خانم لانگ کجاست؟
لورا جواب داد:
ـ توی یکی از رستوراناش به مشکل برخورده بودند رفت، منو گذاشت که مراقب باشم.
لورا دسته ای از موهاش رو از روی پیشونیش کنار زد. گفت:
ـ اما واقعاً غیرقابل کنترله!
لورا هم دوازده سالشه، هم سن ماست، اون کوتاه و لاغره، و بسیار هم رنگ پریده و سفید، چشمای طوسی، خاکستری داره با موهای بلند بور و بلوند که اغلب اونا رو دور انگشتاش می پیچه و باز می کنه.
امروز اون یه دامن بلند با جوراب شلواری سیاه پوشیده، و سویی شرتی که روش آرم مزرعه مخروبه هست به رنگ سفید، در حالی که آستین ها رو تا آرنج بالا زده است.
لورا توی مدرسه ی ما نیست، اون به مدرسه ی غیرانتفاعی می ره، من فکر می کنم که اونا نزدیک مزرعه مخروبه زندگی می کنند، اون توی برنامه ی شغل بعد از مدرسه و خیلی کارای دیگه به خانم لانگ کمک می کنه.
خیلی سخته که بشه بشناسیش و سر از کارش در بیاری، من فکر می کنم که اون خیلی خجالتیه.
من فریزبی رو از جس و هارومونی گرفتم و چرخوندمش و بردمش پشتم و گفتم:
ـ توی خونه فریزبی بازی ممنوعه، بیایین یه کار دیگه ای بکنیم، باشه؟
هارمونی چرخی زد و دور شد و رفت به سمت آنجلا که روی میز نشسته بود. جس یه قدم به عقب گذاشت.
ناگهان، چشماش گشاد شد و در حالی که دهانش از ترس می لرزید به من اشاره کرد و جیغ کشید:
ـ کارلی بت ـ صورتت! چرا انقدر زشت شدی؟!
من خشکم زد. اون به چی زل زده؟
ماسک؟
چه جوری امکان داره؟!

۵

من تلوتلو خوران به عقب رفتم، دستام رو بلند کردم و روی گونه هام کشیدم.
جس شروع به خندیدن کرد:
ـ هه هه هه گرفتمت!
و بعد ضربه ی محکمی بهم زد:
ـ دیدی کارلی بت؟ من بردم!
شروع کرد مثل دیوونه ها دور اتاق شادی کردن و خندیدن مثل یه آدم خل و چل.
من احساس احمق بودن بهم دست داد، چقدر من استرسی ام ها؟ چقدر ترسوام؟ اجازه دادم که یه بچه ی پنج ساله منو بترسونه و غافلگیرم کنه و بهم بخنده.
محکم باش کارلی بت!
خانم لانگ دوان دوان داخل شد، اون هیچ وقت راه نمی ره، همیشه در حال دویدنه، قدش بلند و زن چاقیه، از مامان و بابای منم پیرتر به نظر می رسه، موهای روشن نارنجی داره، گونه های صورتی، و چشمای سبز، پیراهن گشادی پوشیده و دامنی بلند که روی زمین کشیده می شه، و چکمه های کابویی.
اون واقعاً یه ماشین پر از انرژیه. من که تا حالا ندیدم اون انرژیش کم بشه یا از بین بره! و اون به سرعتی که حرکت می کنه حرفم می زنه، ناگهان منفجر شد:
ـ شما همه تون توی خونه چی کار می کنین؟ اونم تو روزی به این زیبایی؟
فنجون های خالی رو برداشت و ادامه داد:
ـ برید بیرون! و از هوای پاک و تمیز لذت ببرید و نفس بکشید.
خانم لانگ چیزی رو از توی موهای کالین بیرون کشید و گونه های آنجلا رو تمیز کرد، ادامه داد:
ـ می دونم، برین سیب بردارید، اونا از روی درختا افتادند پایین، برین سطلایی که پشت خونه است رو بردارید و پرش کنید، بدویین دیگه! زود باشین!
تقریباً داشت ما رو از خونه بیرون می کرد.
سابرینا که در کنار من به سمت در می رفت گفت:
ـ فکر خوبیه، بذار یه کم آتیش بسوزونن.
خوب، اونام دقیقاً همون کار رو کردند، شروع به دویدن کردند توی علفزار و چمن ها رو له کردند و کندن، جیغ می زدند و همدیگه رو هل می دادند و شادی می کردند، من و سابرینا هم پشتشون می دویدیم که بگیریمشون.
من فریاد زدم:
ـ هی، کنار هم باشید!
من دنبالشون به پشت خونه و درختای گنده و تنومند سیب رفتم.
ـ کنار هم بمونین! گم نشین!
هوا خنک تر شد وقتی که ما به زیر سایه ی درخت رفتیم. زمین پر از برگ بود خیلی نرم و خش خش می کرد.
سابرینا فریاد زد:
ـ هی، جس، سیب ها رو پرت نکن، نکن!
من نالیدم:
ـ نه، پرت نکنین! هی، ممکنه یکی آسیب ببینه.
آنجلا دوان دوان به سمت من اومد، گریه می کرد و سرش رو می مالید.
ـ جس منو زد!
آنجلا رو بغل کردم و بوسیدمش. گفتم:
ـ الان خوب می شه.
ـ اوه اوه!
هاوارد داشت توی برگ ها یه چیزی رو به هم می زد، بقیه بچه ها هم با عجله به سمتش اومدند و شروع کردند.
ـ اوه، آره، چه خوب!
من با عجله به سمت شون رفتم، جس داشت با شاخه ی درخت به چیزی ضربه می زد، آرومشون کردم، سیب گندیده پر از کرم های بنفش بود.
هاوارد ناله کرد:
ـ اوووق، من فکر کنم بمیرم.
و دستش رو جلوی دهنش گرفت.
من به آرومی اونو از شونه هاش گرفتم و اونو آوردم کنار، گفتم:
ـ فقط نگاهش نکن، حالت خوب می شه.
من و سابرینا همه رو از درخت دور کردیم، و اونا دوباره شروع کردند به فریاد زدن و دور درختان چرخیدن.
دوتا سطل روبه روم رو برداشتم و گفتم:
ـ هی، بچه ها کسی نمی خواد سیب جمع کنه؟
سابرینا هم داد زد:
ـ هی، ما اومدیم این جا که سیب جمع کنیم، بچه ها؟
یه سیب افتاد روی سر من، چندتا از بچه ها خندیدند.
صدای جیغ هارمونی رو شنیدم:
ـ نکن هاوارد! این اصلاً بامزه نیست!
من نمی تونستم ببینمش، پشت یکی از درختای سیب بود و من فقط می تونستم صدای خش خش برگ ها رو بشنوم و صدای بچه ها که روی اونا در حال دویدن بودند، هر کدوم به یه طرف!
سابرینا پرسید:
ـ تا حالا خودتو انقدر درمونده حس کرده بودی؟
ما به دنبال بچه ها دویدیم به دور درختان توی یه قسمت دور افتاده از باغ. بعضی از بچه ها شروع کرده بودند به پریدن از روی فنس های چوبی که بتونن از اون محدوده خارج بشن، اون ور فنس پر از علف و چمن های بلند بود که ممکن بود توش گم بشن، و در اون طرف...
به آفتاب کم جون بعدازظهر نگاه کردم، یه توپ سرخ بالای درختا.
از سابرینا که اومده بود کنارم پرسیدم:
ـ اونور. چیه؟ شبیه یه خونه گنده می مونه یا آلونک؟ اما یه همچین چیزی چه جوری این قدر دور از این جاست؟
سابرینا در حالی که دستش رو حایل چشماش کرده بود که آفتاب اذیتش نکنه، گفت:
ـ اون یه اصطبله، سال هاست که همین جوری اون جا افتاده، کسی ازش استفاده نمی کنه، تقریباً از بین رفته.
راست می گه، همه ی پنجره هاش شکسته، یکی از دیوارهاشم خراب شده، و یه قسمتی از سقفشم ریخته.
برگشتم و هاوارد و جس رو دیدم که در حال بالا و پایین پریدن و ورجه ورجه کردن بودند، هارومونی هم دنبالشون می رفت، اونا به سمت اصطبل خالی می رفتند.
سابرینا فریاد زد:
ـ برگردید! هی بچه ها، برگردید!
بچه ها خندیدند و به دویدن ادامه دادند، بقیه بچه ها هم شروع کردند دنبالشون دویدن.
من دستم رو دور دهنم گذاشتم که اونا رو صدا کنم اما صدایی شنیدم و وایسادم.
گوش دادم، صدای شیهه اسب بود؟
از اون اصطبل مخروبه؟
من به خودم گفتم؛ غیرممکنه، اما،... من دوباره شنیدم.
به سابرینا که کنارم بود ضربه ای زدم.
ـ شنیدی؟
سابرینا اخمی کرد و پرسید:
ـ چیو؟
گفتم:
ـ من فکر کردم چیزی شنیدم، صدای اسب شاید، بیا بریم یه نگاهی توی اون اصطبل قدیمی بکنیم.
شروع کردم از علف های بلند گذشتن.
سابرینا بازوم رو گرفت و منو کشید عقب، گفت:
ـ نه، صبر کن، کارلی بت، می دونم که عاشق اسبایی، اما اون اصطبل به نظر خطرناک میاد، اون هیچی ازش نمونده، ما باید بچه ها رو هم متوقف کنیم، ما باید ببریمشون پیش خانم لانگ.
ـ بیا، ما فقط تندی یه سر و گوشی آب می دیم و برمی گردیم.
دست سابرینا رو گرفتم و شروع کردم به کشیدنش به سمت اصطبل، ما خیلی راه نرفته بودیم.
بعد از چهار پنج قدم، صدایی ترسیده و ناله کنان رو از پشت سرمون شنیدم:
ـ نهههههه! نرین اون جا!

نظرات کاربران درباره کتاب فریاد ماسک شبح‌زده

این کتاب با ماسک شبح زده فرق داره؟
در 1 ماه پیش توسط نیما نوذری