شما شاید خیلی دلتون بخواد بدونید که چرا من و بهترین دوستم مُلی، یه شب که خیلی هم دیروقت بود تو یک قبرستون قدیمی بودیم.
من داشتم میلرزیدم، وقتی به کاری که داشتیم میکردیم فکر میکردم باد میون درختها زوزه میکشید و رگههایی از نور خیلی کم و رنگ پریده گویا که آسمان را ترک داده بود؛ دیده میشد.
من زمزمه کردم «زود باش مُلی.» خودم را جوری بغل کرده بودم مثل ماهی که پشت ابرها ناپدید میشه.
ـ میخواد طوفان بشه.
مُلی گفت:
ـ من دارم عجله میکنم بریتنی، اما زمین... واقعاً سفته.
ما داشتیم یه قبر میکندیم و به نوبت کار میکردیم. یکی از ما بیل میزد و اون یکی کشیک میداد. من احساس سرما میکردم، قطرههای بارون روی پیشونی من میریخت. نگاهم به فلس و حصارهای نزدیک خیابون افتاد. هیچچیزی حرکت نمیکرد. تنها صدایی که بود صدای کشیده شدن بیل روی زمین و صدای آسمون قلمبه، که مثل صدای موزیک عمیق ولی خیلی دور بود.