فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انتقام از زندگی ساختگی

کتاب انتقام از زندگی ساختگی

نسخه الکترونیک کتاب انتقام از زندگی ساختگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۰۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب انتقام از زندگی ساختگی

شما شاید خیلی دلتون بخواد بدونید که چرا من و بهترین دوستم مُلی، یه شب که خیلی هم دیروقت بود تو یک قبرستون قدیمی بودیم. من داشتم می‌لرزیدم، وقتی به کاری که داشتیم می‌کردیم فکر می‌کردم باد میون درخت‌ها زوزه می‌کشید و رگه‌هایی از نور خیلی کم و رنگ پریده گویا که آسمان را ترک داده بود؛ دیده می‌شد. من زمزمه کردم «زود باش مُلی.» خودم را جوری بغل کرده بودم مثل ماهی که پشت ابرها ناپدید می‌شه. ـ می‌خواد طوفان بشه. مُلی گفت: ـ من دارم عجله می‌کنم بریتنی، اما زمین... واقعاً سفته. ما داشتیم یه قبر می‌کندیم و به نوبت کار می‌کردیم. یکی از ما بیل می‌زد و اون یکی کشیک می‌داد. من احساس سرما می‌کردم، قطره‌های بارون روی پیشونی من می‌ریخت. نگاهم به فلس و حصارهای نزدیک خیابون افتاد. هیچ‌چیزی حرکت نمی‌کرد. تنها صدایی که بود صدای کشیده شدن بیل روی زمین و صدای آسمون قلمبه، که مثل صدای موزیک عمیق ولی خیلی دور بود.

ادامه...

بخشی از کتاب انتقام از زندگی ساختگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۵

چشمان ایتن با هیجان برق زد. گفت:
ـ با حاله!
ما آقای مولای رو به سمت موزه ی زیر شیروونی دنبال کردیم. پله ها خیلی باریک بود، با شیبی تند، صدای ناله و جیرجیر وقتی ما قدم برمی داشتیم از پله ها شنیده می شد.
هر موقع که من میام این جا احساس می کنم وارد یک جای خالی از سکنه و متروکه شدم، چون خیلی تاریک و پر از سایه است. آقای مولای می گه اگه نور بیاره این جا به بعضی از چیزایی که می خواد نشون بده آسیب وارد می شه.
اون همه ی چیزها رو توی شیشه هایی نگه می داره که داخلش معلومه، همه ی اون ها خیلی ترسناک و عجیب هستن. وقتی از کنار قفسه های پر از شیشه رد می شی، انگار دوجین چشم به تو خیره شده.
ایتن داد زد:
ـ چه با حاله!
اشاره کرد به اون قفسه، من زیر چشمی توی نور کم یه نگاهی انداختم، دیدن شیشه ای پر از مار که فکشون تا ته بازه، چندش آوره.
آقای مولای اومد کنار ایتن و گفت:
ـ از سر مارها برای قماربازی استفاده می شده، مثل تاس، نگه می داری بین دستات و تکونشون می دی و بعد میندازیشون روی زمین، می خوای امتحانش کنی؟
مُلی به سرعت گفت:
ـ نه متشکرم.
و پدرش رو هل داد و دور کرد. ایتن به نظر ناامید شده بود، آقای پسر بد رو نگه داشت و بهش سر مارها رو نشون داد.
داخل قفسه بعدی، یه اسکلت جمجمه لاغر و دراز با دو ردیف دندون سفید رنگ شده به هم خیره شده بود. من به سرعت ازش رد شدم. از قفسه بعدی هم همین طور. چون داخلش دوتا عروسک آبی کوچولو بود با موهای بلند بور، اون ها صورت هاشون رو در هم کشیده بودن و مثل این بود که داشتن گریه می کردن.
داخل قفسه ی بعدی کپه ای از پرهای سیاه دیده می شد. نزدیک تر شدم، دیدم نه، اون ها یک نوع حیوون بودن، موش های کوچولویی که از دندون های نیششون گیر داده شده بودن.
مُلی می گفت این اتاق شیروونی همیشه باعث می شه که خواب های بد ببینه. هیچ وقت نفهمیدم اون چه جوری می تونه طبقه پایین بخوابه، با توجه به این که می دونه این موجودات وحشتناک و ترسناک درست بالای سرش هستن!
آقای مولای صدامون کرد:
ـ بیایین این جا بچه ها، این جا اون چیز جدیدیه که باید ببینیدش.
سه تاییمون دور قفسه بودیم و زل زده بودیم به پایین و شیشه رو نگاه می کردیم. من ناله کردم:
ـ اوووه چندش!
احساس کردم دلم به هم خورد. مُلی زیر لب زمزمه کرد:
ـ خیلی چندش آوره.
ایتن سوال کرد:
ـ این واقعاً سر یه کوسه اس؟
آقای مولای سرش رو تکون داد و گفت:
ـ من هیچ وقت تو مسافرت هام چیزی شبیه این ندیده بودم. تنش با چوب کنده کاری شده و سر واقعی انسانی روی شونه اش هست.
نفس عمیقی کشیدم و دوباره به پایین خیره شدم. تقریباً دوازده اینچ بلندیش بود. صورتش چروکیده مثل یک آلوی خشک و رنگش، رنگ استفراغ بود. شکاف های کوچیکی که یکیش می تونست چشم هاش باشه و یک دسته موهای کم پشت سیاه که درست بالای پوست سرش قرار داشت.
ایتن گفت:
ـ حیرت انگیزه. می تونم بهش دست بزنم و نگه دارمش؟
آقای مولای جواب داد:
ـ گمان نمی کنم. زمانی که داستان این عروسک رو بهت بگم، فکر نکنم که اصلاً بخوای نزدیکش بشی.
اون شروع به خندیدن کرد انگار که یه جک خنده دار تعریف کرده باشه.
مُلی سرش رو تکون داد، پشتش رو به قفسه کرد و گفت:
ـ پدر، این خیلی زشت و بد ترکیبه. شما که نمی خوایین این جا نگهش دارین ـ می خوایین؟
آقای مولای گفت:
ـ بذارین براتون قصه اش رو بگم. اسم این عروسک دزد حافظه است، افسانه ها می گن که اگه بهش دست بزنی و لمسش کنی، محکوم به عذاب و شکست می شین، چشماش باز می شه و پلک می زنه، شما صدای بلند و زنگ دردناکی رو می شنوین و اون حافظه شما رو از توی سر شما می دزده.
دهن من یهو خشک شد، دیگه نمی خواستم بهش نگاه کنم، اما قدرت اینو که چشمامو ازش بردارم نداشتم.
آقای مولای گفت:
ـ اونا می گن که تا حالا بیست تا حافظه رو دزدیده. بیست تا قربانی بیچاره ای که بدون مغز و حافظه هستن، خالی و سفید شده سرشون.
احساس کردم که پشتم یخ کرد. از گردن به پایین سرد شدم. ایتن قهقه ی ریزی کرد، اما من می تونم بگم که اونم ترسیده بود.
مُلی همچنان پشت به قفسه وایستاده بود، اون موهای حنایی اش رو به سمت شونه هاش برد. پرسید:
ـ می شه بریم حالا؟
هیچ کاری نمی تونستم بکنم، خم شده بودم که به این عروسک نزدیک تر بشم. به کله ی چروکیده و کوچولوش زل زده بودم، کله اش یه کم کوچیک تر از توپ بیسبال بود، اما به نظر زنده می رسید، شبیه یه آدم زنده بود.
مرد بوده یا زن؟
من سرم را به سمت شیشه پایین تر بردم. یک صدایی اومد انگار داره یک چیزی رو زمزمه می کنه:
ـ نظرت راجع به یه بوسه چیه؟ خوشگله؟

۶

من یک دفعه زهره ام آب شد و سکندری خوردم و رفتم عقب و خوردم به مُلی.
آقای مولای خندید و گفت:
ـ بانمک بود ایتن؟
ایتن بهم خندید و گفت:
ـ من یه ونتریلوکویست فوق العاده ام. من بریتنی رو گرفتم.
اون به سرعت روبه روی من شروع به رقص کرد، خیلی بد پامو له کرد.
من جیغ زدم:
ـ ایتن، تو اصلاً بامزه نیستی!
می تونستم حس کنم که صورتم داره داغ می شه، من می دونستم که چقدر می تونه خجالت آور باشه که من این جوری بشم و خودم رو ببازم، اونم با یه شوخی احمقانه.
مُلی برگشت به طرف پدرش و پرسید:
ـ تو واقعاً به این دزدیدن حافظه و این جور چیزها اعتقاد داری؟
آقای مولای سرش رو خاروند، گفت:
ـ من به این افسانه ها اعتقاد دارم. این افسانه ها چیزای زیادی راجع به انسان ها و اعتقاداتشون بیان می کنند.
مُلی گفت:
ـ آره یا نه؟ تو فکر می کنی می تونه حافظه رو بدزده یا نه؟
پدرش برای لحظه ای ساکت شد و بعدش گفت:
ـ بله، فکر می کنم که اعتقاد دارم.
دهن مُولای باز موند:
ـ پدر، اگه تو معتقدی که این عروسک می تونه انقدر خطرناک باشه، چطوری می تونی اونو توی خونه مون نگه داری؟
آقای مُلی جواب داد:
ـ اون داخل یک شیشه ی محکم سه جداره است. این باعث می شه که خطری نداشته باشه.
ـ اما، پدر...
آقای مولای به مُلی گفت:
ـ من هنوز دارم روش مطالعه می کنم. من منتظر چندتا تلفنم از متخصص های دیگه، اونا چیزهای بیشتری از من راجع به این عروسک می دونن، من منتظر اون هام در این مدت هم معتقدم که این شیشه سه جداره این اطمینان رو به ما می ده که...
قبل از این که آقای مولای جمله رو تموم کنه، این پسر لوس و از خودراضی داد زد:
ـ بریتنی، تو جلوی دید منو گرفتی!
بعد منو محکم از پشت به سمت شیشه ی عروسک هل داد. پیشونیم خورد به شیشه، و دیدم که عروسک جهید بیرون. بعد یک صدای وز وزی اومد.
نفسم بند اومد:
ـ اوووه، نه! حافظه ام!

۷

واااااو صبر کن. من دوباره یک صدای وز وز شنیدم.
مغزم چرخید. خیلی طول کشید تا تشخیص بدم که صدای وز وز از عروسک نبود. این صدای موبایلم بود که داشت می اومد.
یک نفس راحتی کشیدم، این تنها تخیل من بود که دوباره از کنترل خارج شده بود.
موبایل رو از توی جیبم در آوردم و بازش کردم، یه پیام از مامان: «شام تقریباً حاضره، زود بیایین خونه.»
من به مُلی و آقای مولای گفتم که ما باید بریم ایتن دوباره شروع کرده بود که من نمی خوام بیام، می خوام بمونم. ایتن می خواست بمونه سر از کار این عروسکه و مسائلش و سایر چیزای عجیبش در بیاره، اما من خیلی خوشحال بودم که می خواستم از اون جا برم بیرون.
عروسک حافظه دزد، خیلی ترسناک بود. قرار بود که آقای مولای برای نگه داشتنش یه فکری بکنه، حتی نمی دونست که نگه داشتنش تو خونه امنیت داره یا نه! من می دونستم حتماً راجع به این موضوع یه کابوسی خواهم دید.
زمانی که رسیدیم خونه، مامان در آشپزخونه با دوتا قابلمه که روی اجاق گاز بود و مرغی که در حال کباب شدن در فر بود، درگیر بود. مامان با فوت تیکه ای از موهاشو از کنار پیشونیش کنار داد و به ایتن لبخند زد:
ـ دارم کباب معروف مرغم رو امشب به افتخار اومدن تو درست می کنم... هنوز آماده ی آماده نشده.
بعد به سمت من برگشت و گفت:
ـ چرا نمی ری بالا به اتاق ایتن بقیه وسایلتو جمع کنی؟
ایتن محکم به پشت من زد، یه جوری که من پرت شدم به یه ور، گفت:
ـ بریم بالا، صورت گنده، من می خوام نمایش کمدی خودم با آقای پسر بد رو بهت نشون بدم.
ـ صورت گنده؟
فریاد زدم:
ـ به من نگو صورت گنده، گاو گنده!
ایتن ریسه رفت.
مامان در قابلمه رو برداشت، پشت مرغابی به ما بود، انگار بخار داره از پشتش میاد بیرون. گفت:
ـ بس کنید. اسم گذاشتن، خنده دار و با نمک نیست.
ـ بله درسته، روی کسی اسم نذار خنگ!
ایتن این را گفت و سعی کرد با آرنجش توی دنده های من بزنه، اما من جا خالی دادم و در رفتم.
مامان گفت:
ـ لطفاً برین بالا. بذار ایتن نمایش خنده دارشو اجرا کنه.
من ضجه زدم:
ـ مامان بذار من یه نفسی بکشم. اون آدمکه واقعاً آزار دهنده و غیرقابله تحمله.
مادر در قابلمه را گذاشت سر جاش و من رو به سمت در آشپزخونه هل داد:
ـ باهاش برو بالا لوس نشو، اون می خواد یه چیز خوب رو باهات شریک شه این خیلی چیز خوبیه.
ـ اما مامان...
مامان آروم گفت:
ـ اون آدمک رو هم مسخره نکن. ایتن بیچاره نیاز به یه دوست داره که باهاش حرف بزنه، خوب اون یکی واسه خودش درست کرده. حالا باهاش برو بالا و باهاش مهربون و خوب باش.
من خیلی کفری بودم و از روی کلافگی غری زدم. اما بعدش یه لبخند زورکی زدم:
ـ باشه ایتن، بریم بالا انجامش بدیم.
ایتن یه هورا گفت و به سمت پله های زیر شیروونی دوید. سر چوبی آدمکه هی می خورد به پله ها در حالی که ایتن بازوی اون رو گرفته بود و از پله ها بالا می رفت.
نگاهی به اتاق زیر شیروونی انداختم، اتاق سابقم، از الان دلم براش تنگ شده. اتاق بلند و باریک بود با دیوارهای لیمویی، بعضی از پوسترهام هنوز به دیوار آویزون بود. میزم روبه روی پنجره بود. وسط دوتا تخت دوقلو که من و مُلی خیلی وقت ها اون جا می خوابیدیم یا بیدار بودیم.
فکر کردم توی این اتاق کوچولوی خیاطی الان من، هیچ جایی برای شب زنده داری ندارم. خودم رو ملامت کردم: انقدر تلخ و بد نباش. بچه لوس و خودخواه، تو دوباره به محض این که اون بره به اتاقت می رسی.
ایتن صندلی میز را کشید و نشست. آقای پسر بد رو گذاشت تو بغلش، من ولو شدم روی زمین روی فرش سفید پشمالو و پشتم رو تکیه دادم به دیوار. ایتن گفت:
ـ زیاد بلند نخند. به خودت صدمه نزن.
گفتم:
ـ نگران نباش.
ـ اگه خواستی، هر کدوم از جک ها رو که نفهمیدی واست توضیح می دم. فقط بهم بگو.
چشمامو گردوندم و گفتم:
ـ شروع کن... باشه؟
آقای پسر بد به من خندید. چشماش از هم باز بود، اون واقعاً لبخند زشتی داشت. کاملاً شیطانی!
آدمکه گفت:
ـ بریتنی، این صورت توئه یا یادت رفته آشغال ها رو بذاری دم در؟
صداش مثل سوهان گوشخراش بود. ایتن با حالتی توبیخ آمیز بهش گفت:
ـ مهربون باش. این دخترخاله ی منه!
آدمکه به سمت من خم شد:
ـ بریتنی، یه چیزی توی تو منو یاد موزی می اندازه که امروز صبحانه خوردم، اووو آره دماغت!
آدمکه سرش رو به عقب برد و صدای خنده ای به بلندی عرعر الاغ از خودش در آورد:
ـ من پسر بـــددددددم!
از ایتن پرسیدم:
ـ این بود نمایشت؟
ایتن سرش رو تکون داد و گفت:
ـ بعضی موقع ها آقای پسر بد همکاری نمی کنه.
با حرص گفتم:
ـ آهان.... آره.
ایتن به آدمک نهیب زد:
ـ خوب باش.
آقای پسر بد به من گفت:
ـ من موهای بلندت رو دوست دارم. خیلی بده که فقط پشتت در میاد!
من از خنده منفجر شدم، جوکش واقعاً افتضاح بود، اما ایتن واقعاً ادای یه ونتریلوکوئیست رو خوب در می آورد، اصلاً ندیدم که لباش حرکت کنه. ایتن با التماس گفت:
ـ آقای پسر بد، خواهش می کنم... با بریتنی مهربون باش.
چشم های آدمک به من خیره شد. اون با صدایی گوشخراش و روی مخی گفت:
ـ می دونم که ما همین الان همدیگه رو دیدیم. اما من خیلی رمانتیکم رفیق، اما سه تا کلمه کوچولو دارم که دارم می میرم تا بهت بگمشون.
ـ سه تا کلمه ی کوچولو؟
آقای پسر بد سرش رو تکون داد:
ـ آره، یه دوش بگیر بیا!
من نتونستم خودمو کنترل کنم دوباره خندیدم. من مجبورم بپذیرم، من عاشق این تیکه هام، شاید به خاطر اینه که من همیشه خیلی مودب بودم. آقای پسر بد پرسید:
ـ این صورت توئه؟ یا تو وایستادی روش؟
من با ناراحتی بهش توپیدم. ایتن در جواب گفت:
ـ منو واسه این جوک ها و تیکه ها مقصر ندون. تقصیر آقای پسر بَده.
ایتن برگشت به سمت آدمکه و بهش گفت:
ـ تو خیلی خوب رفتار نمی کنی.
آقای پسر بد گفت:
ـ بس کن و هی کلمه توی دهان من نذار.
این حرفش هم باعث شد من بخندم.
آقای پسر بد با شور و حرارت گفت:
ـ من پسر بـــدددددم!
ـ و یه ونتریلوکویست شگفت انگیزی.
به ایتن هم گفتم:
ـ چه جوری یاد گرفتی این کارها رو بکنی؟
ایتن آقای پسر بد رو گذاشت روی تخت و به سمت من اومد، با بی اعتنایی جواب داد:
ـ نمی دونم، فقط تمرین، فکر کنم.
دستم رو آوردم بالا و بزن قدش به ایتن گفتم:
ـ آفرین، خوب بود رفیق، من واقعاً فکر می کنم که تو با استعدادی.
و بعدش خشکم زد و نفسم بند اومد، چون که اون طرف اتاق آقای پسر بد سرش رو به سمت من چرخونده بود و دهنش با یه لبخند کریه باز بود.

۸

من داد زدم:
ـ چه جوری این کار رو کردی؟
لبخند ایتن روی لباش خشک شد. گفت:
ـ من این کار رو نکردم.
بعد دستش رو از توی جیبش در آورد و به سمت آقای پسر بد گرفت:
ـ کار اون بود.
بهش اخم کردم. گفتم:
ـ نمی تونی یه لحظه جدی باشی؟
ایتن با اصرار گفت:
ـ من جدی جدی ام.
من همیشه سعی می کردم که با ایتن خوب و مهربون باشم، اما اون همیشه کاری می کرد که من مجبورشم مثل یه نامرد با اون رفتار کنم. من تصمیم گرفتم یه شانس دیگه بهش بدم. گفتم:
ـ می دونی که توی مدرسه ی ما هر کسی می تونه یه بار یه ساعتی جلوی عموم نمایشی داشته باشه؟
اون گفت:
ـ اون شلوغ ها؟
با شتاب و تشر گفتم:
ـ به من گوش بده. فکر خوبی واست دارم، می خوام که روزی توی آسایشگاهی که خاله ام زندگی می کنه درس نقاشی بدم. اون روز تو هم می تونی بیای و با آقای پسر بد یه نمایشی چیزی اجرا کنی. من مطمئنم که اونا عاشقش می شن.
ایتن جواب داد:
ـ باحاله! آره، مرسی شایدم یه سری جوک ها و تیکه های جدید باهاش تمرین کردم.
ـ خوبه، تیکه هات با مزه ان، اما تو باید یه سری جدید داشته باشی که زیاد بی ادبی و زشت نباشه.
یه صدای خش خشی از سمت تخت شنیدم. از پشت شونه های ایتن دیدم که آدمکه دوباره سرش رو بلند کرد. دهنش رو باز کرد و آروغ بلندی زد. خندیدم و گفتم:
ـ اینم خیلی خوب بود ایتن. حالا زود باش، یه کم جدی باش، چه جوری این کار رو می کنی؟
ایتن نجوا کرد:
ـ من واقعاً جدی ام و دارم راست می گم. من اون کارها رو نمی کنم.
ایتن بازومو گرفت و ادامه داد:
ـ خواهش می کنم باور کن بریتنی، بعضی وقتا مثل این می مونه که... اون زنده اس یا یه همچین چیزی.
بازومو کشیدم و گفتم:
ـ آره، راست می گی. میمون ها هم می تونن به ماه پرواز کنن.
اما بعدش دیدم که بچه لرزید، اون طرف اتاق خواب، آقای پسر بد دوباره خندید، مثل یک الاغ که داره عرعر می کنه.
تقریباً باورم شده بود، دوباره یاد تمام اون حقه هایی که ایتن دفعه ی آخری که اومده بود می زد، افتادم. همه ی اون کلک هایی که منو باهاش بازی داده بود. اون واقعاً یه دغل باز حرفه ایه. اون عاشق اینه که منو مثل احمق ها بکنه. گفتم:
ـ هیچ راهی نیست که من تو رو باور کنم، پس بهتره تمومش کنی، اجازه بده من یه نفسی بکشم، من همه تلاشم رو می کنم که دوست تو باشم، ایتن، می خوام که تو احساس کنی که این جا خونه ی خودته.
"یه وووپ بزرگ" آدمکه از روی تخت صدای ناقوس مانندی داد. من ایتن رو از شونه هاش گرفتم و گفتم:
ـ به من حقیقت رو بگو. چه جوری این کار رو می کنی؟
ایتن سرش رو پایین آورد، شونه هاش می لرزید، یه ترسی هم توی چشماش بود. ایتن زمزمه کرد:
ـ من دارم راستش رو بهت می گم. این دفعه... این دفعه... تو منو باور می کنی، بریتنی.
قبل از این که من جوابی بدم، دیدم که آدمکه سرش رو بالا آورد، در حالی که دهانش باز و بسته می شد... من می تونستم صدای برخورد لب های چوبی اش رو بشنوم. آدمک فریاد زد:
ـ من زنده ام. هنوز نگرفتی بریتنی؟ من زنده ام!
ایتن بازوی منو گرفت و به سختی فشار داد. فریاد زد:
ـ خواهش می کنم کمکم کن...! من... من نمی دونم که چه کار باید بکنم!

۹

خندیدم. یادم اومد که دفعه ی پیش که ایتن اومده بود، وانمود کرد که پاهاش شکسته، من خیلی دستپاچه شدم و زنگ زدم ۹۱۱، بعدش ایتن برای چند روز پشت سر هم منو مسخره می کرد.
امکان نداره که من دوباره فریب بخورم.
ـ سعی ات خوب بود. کارتو خوب انجام دادی ایتن، اما واقعاً فکر می کنی که من هیچی نمی فهمم و پرتم؟
ایتن جوابی نداد. تازه با قدرت هر چی تمام تر پای منو لگد کرد. جیغی کشیدم و لی لی کنان به سمت عقب رفتم تا به دیوار خوردم. فریاد کشیدم:
ـ تو یه نامرد احمقی! اصلاً بامزه نیست. اون آدمک مسخره اتم هیچ وقت منو نمی ترسونه.
منتظر بودم که آقای پسر بد بخنده و یه چیز بی ادبی بگه. اما اون حرکتی نکرد، اون مثل یه عروسک احمق بود.
از پسرخاله ی لوسم گذشتم، من هنوز چیزایی داشتم که باید به اتاق خواب جدیدم ببرم. به پوستر پسر جمجمه ای داخل قاب که نشون می داد به وسیله همه ی اعضای باند موزیک راک رادیو سیتی توی شهر نیویورک امضاء شده بود، خیره شدم.
بازی(۴) توی این پوستر، محبوب ترین فرد برای من بود که عضو این باند بود. تاتوها و مشت هاش خیلی خارق العاده بود.
با دقت لبه های قاب رو گرفتم و از دیوار جداش کردم. ایتن گفت:
ـ آه بریتنی، من فکر می کنم که بهتر باشه این پوستر رو بذاری توی اتاق من باشه.
ـ ببخشید؟ تو داری شوخی می کنی، مگه نه؟
ـ پسر جمجمه ای گروه مورد علاقه ی آقای پسر بَده.
ـ متاسفم، اون می بازه. گروه مورد علاقه ی منم هست، و من اینو آویزوون می کنم توی اتاق خودم.
ایتن سعی کرد که پوستر رو از دست من بگیره. خیلی آروم گفت:
ـ لطفاً بریتنی!
با تندی گفتم:
ـ مشکلت چیه؟
ایتن جواب داد:
ـ من.... من می خوام که آقای پسر بد خوشحال باشه. اگه یه کاری کنم که اون دوست نداشته باشه، اون... اون به من صدمه می زنه.
ایتن یه ترسی توی صورت و ظاهرش بود. اون واقعاً بازیگر خوبیه. گفتم:
ـ لاف زن، بهت می گم چی کار کنی، آقای پسر بد رو بذار روی صندلی روبه روی لپ تاپ و اجازه بده که پوستر خودش رو آنلاین بخره.
این بار من بودم که باعث شدم ایتن بخنده.
مامان از طبقه ی پایین صدامون کرد:
ـ شما دوتا... بیایین پایین. شام روی میزه.
من با صدای بلند گفتم:
ـ یه دقیقه!
من پوستر رو از دیوار جدا کردم و به سمت اتاقم رفتم. من زیاد جا توی اتاقم نداشتم، اما این پوستر کاملاً اندازه ی دیوار بالای میزم بود. من با دقت میخی رو روی دیوار زدم و اونو آویزون کردم درست پهلوی عکس مورد علاقه ام ـ یه نقاشی رنگ روغن که من از فیبی کشیده بودم، سگ قدیمیمون که سال پیش مُرده بود.
دلم برای فیبی تنگ شده بود، این نقاشی منو ناراحت می کرد. اما واقعاً بهترین نقاشی من بود، یه راه خوب که منو یاد فیبی می انداخت.
مطمئن شدم که پوستر پسر جمجمه ای درست و صاف آویزون شده، بعدش با سرعت به سمت میز شام رفتم.
مامان تُنگ پلاستیک آب سیب رو ریخته بود روی زمین، اون روی زانوهاش روی کف آشپزخونه بود، داشت جمع و تمیز می کرد. اون با ناراحتی زمزمه می کرد:
ـ باورم نمی شه که انداختمش.
من چندتا دستمال آشپزخونه برداشتم و کمکش کردم تا زمین رو خشک کنه. اون به من تنگ سیب رو داد که حالا نصف شده بود. گفت:
ـ تو بهتره اینو ببری بذاری روی میز. من سرم رو هم می انداختم زمین اگه سرجاش نچسبیده بود.
گفتم:
ـ من باورم نمی شه. توی اتاق پذیرایی می خوریم؟ ما هیچ وقت توی اتاق پذیرایی غذا نمی خوردیم، مگر این که اتفاق خاصی افتاده باشه یا مراسمی باشه.
مامان گفت:
ـ من فکر کردم که ما به خاطر ایتن، یه جشن کوچولو خاص بگیریم.
بابا حاضر و آماده پشت میز بود. دستمال سفره رو جلوش پهن کرده بود و با گوشه اش داشت لبش رو پاک می کرد.
پدر انگار که از یک خانواده دیگه است، اون خیلی بلند و لاغر بود، مثل یک مترسک. اون موهای کوتاه سفید و بور و پشمالو با ابروهای سفید و بور داشت که وقتی مژه هاش بالا و پایین می رفت بالای چشم های آبیش مثل پر زدن یه پروانه دیده می شد.
مامان صداش می کرد هیولای بلوند. بابا فکر می کرد که این خیلی بامزه و جالبه.
جلوی بابا مرغ کبابی معروف مامان داخل یک دیس آبی منتظر تیکه تیکه شدن بود. کنارش یک کاسه بزرگ پوره ی سیب زمینیع سس سیب، و لوبیای رشته ای... اوووو یه جشن کامل!
بابا پرسید:
ـ تو و پسرخالت چه جوری با هم کنار میایین؟
گفتم:
ـ مثل هلو.
قبل از این که بتونم چیز بیشتری بگم، ایتن اومد توی اتاق، در حالی که آقای پسر بد دور شونه هاش گره خورده بود.
مامان به صندلی سر میز اشاره کرد. گفت:
ـ چرا اون جا کنار من نمی شینی ایتن؟
بعد به ایتن لبخند زد و ادامه داد:
ـ بذارین بنشینم هممون و یکی یکی بریم سراغ بعدی.
ایتن کمی مردد بود. نگاهی به سرعت دور میز انداخت. گفت:
ـ اما شما جایی برای آقای پسر بد نذاشتین.
مامان و بابا یه نگاهی به هم انداختند. بابا شانه بالا انداخت. مامان گفت:
ـ ما می تونیم یه جا براش درست کنیم، درست پهلوی خودت، روبه روی بریتنی.
مامان شروع به درست کردن یک ست دیگه روی میز کرد. دستمال سفره رو گذاشت و با عجله به سمت آشپزخونه رفت تا کارد و چنگال بیاره.
ایتن آدمک رو روی صندلی نشوند. بعدش اومد و نشست سرجاش.
بابا خنده ای کرد و گفت:
ـ ما باید شامم تعارفشون کنیم؟
ناگهان چشم های آقای پسر بد باز باز شد و با صدای گوشخراشی گفت:
ـ من ترجیح می دم که جاده ی کشته شده بخورم.
من شروع به خندیدن کردم. باید قبول کنیم، ایتن واقعاً منو غافلگیر می کنه.
بابا بهم چشم غره رفت. گفت:
ـ بهش نخند بچه ی لوس، مامانت برای این غذا خیلی زحمت کشیده.
من داد زدم:
ـ ها... من؟؟ من نگفتم، اون گفت.
بعد آدمک رو هل دادم و شیر رو سر کشیدم.
آقای پسر بد داد زد:
ـ اون نمی تونست مرغ رو تیکه تیکه کنه؟
من دوباره شروع به خندیدن کردم ـ شیر پرید توی گلوم و از توی دماغم اومد بیرون. این باعث شد که من و ایتن دوباره بیشتر از قبل بخندیم.
نمی تونستم جلوی سرفه و خنده ام رو بگیرم. بابا داد زد:
ـ بسه بچه های لوس، این اصلاً خنده دار نیست.
مامان وارد شد و نشست بعد پرسید:
ـ چی اصلاً خنده دار نیست؟
بابا با خشم و اخم گفت:
ـ بریتنی می خواد تمام امشب رو مثل یک دلقک رفتار کنه.
من با ناراحتی گفتم:
ـ شما چرا همش به من گیر می دین؟ این تقصیر من نیست، ایتن...
مامان کاسه ی پوره رو به سمت من آورد و گفت:
ـ یه کم واسه خودت پوره سیب زمینی بریز.
بعد برگشت سمت ایتن و گفت:
ـ تو خوشحالی که یه اتاق جدید و بزرگ واسه خودت داری؟
قبل از این که ایتن جوابی بده، آقای پسر بد با صدای ریزی گفت:
ـ من خیلی هیجان زده و خوشحالم.
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، دوباره منفجر شدم، و پوره ی سیب زمینی از توی قاشق پرت شد بیرون و از این طرف میز رفت و درست خورد جلوی تی شرت بابا...
دیدم که پوره سیب زمینی سُر خورد و افتاد توی جیب تی شرت بابا. همین باعث شد که من بیشتر بخندم، یه جوری که دیگه نتونستم نفس بکشم.
مامان گفت:
ـ بریتنی، شاید بهتر باشه که تو میز رو ترک کنی تا یه کم آروم تر بشی.
بابا با عصبانیت به من چشم غره رفت و گفت:
ـ تو واقعاً دنبال دردسر می گردی.
خودم رو جمع وجور کردم و گفتم:
ـ من؟ چرا من؟ تقصیر من نبود که!
مامان گفت:
ـ بشین و شامت رو بخور.
بابا گفت:
ـ به نظر خیلی خوشمزه میاد.
و دوباره، دهن آقای پسر بد باز و بسته شد و با صدای گوشخراشی گفت:
ـ من از این بهتر غذا درست می کنم!

نظرات کاربران درباره کتاب انتقام از زندگی ساختگی

عالیه
در 1 ماه پیش توسط نیما نوذری