فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بيگانه و محاكمه

کتاب بيگانه و محاكمه

نسخه الکترونیک کتاب بيگانه و محاكمه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بيگانه و محاكمه

دم در یک ساختمان کوچک مدیر ایستاد و به من گفت: "دیگه تنهاتون می‌ذارم آقای مورسو. اگه با من کاری داشتین توی دفترم هستم. معمولاً مراسم خاکسپاری ساعت ده صبح. این طوری می‌تونین شب قبل از خاکسپاری بالای سر مادرتون شب زنده داری کنین. چون وقتی مادرتون زنده بود به دوستاش گفته بود که دلش می‌خواد مراسم دینی تمام و کمال اجرا بشه. یه سری کارها هست که ترتیبش رو می‌دم." از او تشکر کردم. راستش وقتی مامان زنده بود اینقدر به فکر مراسم دینی نبود. رفتم تو. اتاق خیلی روشنی بود، دیوارهایش سفید. سقفی رو به آسمان و پرنور داشت مبلمان‌اش چند تا صندلی و چند خرک ضربدری شکل بود. دو تا از خرک‌ها وسط اتاق بودند که یک تابوت روی آنها گذاشته بودند. فقط میخ‌ها بودند که روی چوب گردوی براق خودنمایی می‌کردند. یک پرستار عرب کنار تابوت نشسته بود که لباس بلند و روسری سفید داشت.

ادامه...

بخشی از کتاب بيگانه و محاكمه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

۱

مامان امروز مرد. شاید هم دیروز، نمی دانم. تلگرافی دریافت کردم: "مادر فوت کرده است. مراسم خاکسپاری فرداست. با تقدیم احترام."
معلوم نیست مربوط به چه روزی است. شاید دیروز بود.
خانه ی سالمندان در مارنگو(۱)، در هشتاد کیلومتری الجزایر است. اتوبوس ساعت دو را سوار می شوم و بعدازظهر می رسم. اینطوری می توانم قبل از مراسم خاکسپاری برسم و فردا شب برگردم.
از رئیسم برای دو روز مرخصی خواستم. با توجه به ضروری بودن این مرخصی نتواست مخالفت کند ولی قیافه اش خیلی درهم شد.
به او گفتم که تقصیر من نیست. ولی جواب نداد. به نظرم اصلاً نیاز نبود که این حرف را می زدم. حتی تسلیت هم نگفت. شاید فردا که لباس عزا به تنم ببیند این کار را بکند. در حال حاضر شبیه به عزادارها نیستم. انگار مادرم نمرده.
بعداز خاکسپاری این موضوع به گوش همه می رسد و رسماً به من تسلیت می گویند.
سوار اتوبوس ساعت دو شدم. هوا خیلی گرم بود. طبق معمول همیشه، تو رستوران سلست(۲) غذا خوردم. همه در غم من شریک شدند.
سلست به من گفت: آدم فقط یه مادر داره.
وقتی خواستم بروم مرا تا دم در همراهی کردند. یه کم قاطی کرده بودم. اول باید می رفتم پیش امانوئل(۳) تا کراوات مشکی و بازوبندش را قرض بگیرم. راستش چند ماه پیش عمویش مرده بود.
دویدم تا اتوبوس را از دست ندهم. به خاطر عجله ای که داشتم و دویدن زیاد و تکان های اتوبوس و بوی بنزین و نور شدیدی که از آسمان و جاده چشم هایم را می زد، خوابم برد. همه ی راه خواب بودم. وقتی چشم باز کردم متوجه شدم که روی شانه های یک نظامی لم داده ام. او به رویم لبخند زد و پرسید که از جای خیلی دوری می آیم. من هم گفتم: "بله" نمی خواستم بیشتر از این حرف بزنم.
خانه ی سالمندان دو کیلومتر دورتر از دهکده بود. پیاده راه افتادم دلم نمی خواست خیلی زود مامان را ببینم. ولی سرایدار به من گفت که اول برم پیش مدیر.
سرش خیلی شلوغ بود، برای همین یه کم منتظر ماندم. سرایدار تمام این مدت را داشت حرف می زد. بالاخره مدیر را دیدم. او پیرمردی ریز جثه بود که نشان لژیون دو نور روی سینه اش بود با چشم های روشن مرا برانداز کرد. سپس دستم را در دستش گرفت و ول نمی کرد راستش نمی دانستم که چگونه دستانم را بیرون بکشم.
به پرونده ای نگاه کرد و گفت:" خانم مورسو(۴) سه سال پیش اومد اینجا. مثل اینکه سرپرستی غیر از شما نداشت."
با این حرفش مرا سرزنش کرد. بنابراین شروع کردم به توضیح دادن. او وسط حرفم پرید و گفت: پسر عزیزم نیاز نیست که خودت رو تبرئه کنی. من پرونده ی مادرتون رو خوندم. نمی تونستین از مادرتون مراقبت کنین و براش یه پرستار می خواستین. دیدین هزینه ی زیادی می بره. و اینجا از همه بهتره. گفتم: "بله آقای مدیر."
ادامه داد: اینجا دوست های زیادی داشت، هم سن و سال های خودش.
اون خاطرات خوش گذشته رو باهاشون شریک می شد. شما جوون هستی و حتماً حوصله اش پیش شما سر می رفت.
راست می گفت. وقتی مامان در خانه بود فقط سکوت می کرد و با چشمانش مرا دنبال می کرد. اوایل دائما گریه می کرد. چون به خانه ی سالمندان عادت نداشت. با گذشت چند ماه طوری به آنجا عادت کرده بود که اگر از آنجا بیرون می آمد دلتنگ می شد و گریه اش می گرفت. برای همین این اواخر دیگر به او سر نزدم.
چون این کار تنها تعطیلی ام، روز یکشنبه را پر می کرد.
البته اگر رفتن به ایستگاه اتوبوس و بلیط گرفتن و دو ساعت توی راه بودن را در نظر نگیرم.
مدیر دوباره سر صحبت را باز کرد. ولی من به حرف هایش گوش نمی دادم.
گفت: "مثل اینکه می خواین مادرتون رو ببینین."
بدون اینکه چیزی بگویم از جایم بلند شدم. او هم جلوی من به سمت در حرکت کرد.
در راه پله برایم گفت: "مادرتون رو بردیم توی مرده شوی خونه. به خاطر اینکه روی بقیه اثر بدی نذاره. هر وقت یکی می میره، بقیه تا دو، سه روزی حالشون خرابه. برای همین مراقبت از اونها توی این روزها برامون خیلی سخت می شه."
از حیاطی عبور کردیم که گروهی افراد پیر دور هم نشسته و مشغول گفت گو بودند. وقتی به آنها نزدیک می شدیم سکوت می کردند. به محض اینکه از آنجا رد می شدیم گفتگو را از سر می گرفتند. صداهایشان شبیه به صدای طوطی بود.
دم در یک ساختمان کوچک مدیر ایستاد و به من گفت: "دیگه تنهاتون می ذارم آقای مورسو. اگه با من کاری داشتین توی دفترم هستم. معمولاً مراسم خاکسپاری ساعت ده صبح. این طوری می تونین شب قبل از خاکسپاری بالای سر مادرتون شب زنده داری کنین. چون وقتی مادرتون زنده بود به دوستاش گفته بود که دلش می خواد مراسم دینی تمام و کمال اجرا بشه. یه سری کارها هست که ترتیبش رو می دم."
از او تشکر کردم. راستش وقتی مامان زنده بود اینقدر به فکر مراسم دینی نبود.
رفتم تو. اتاق خیلی روشنی بود، دیوارهایش سفید. سقفی رو به آسمان و پرنور داشت مبلمان اش چند تا صندلی و چند خرک ضربدری شکل بود.
دو تا از خرک ها وسط اتاق بودند که یک تابوت روی آنها گذاشته بودند. فقط میخ ها بودند که روی چوب گردوی براق خودنمایی می کردند. یک پرستار عرب کنار تابوت نشسته بود که لباس بلند و روسری سفید داشت.
همین موقع سرایدار پشت سرم آمد تو. انگار دویده بود. کمی لکنت زبان داشت، گفت: "روش رو پوشوندم. باید پیچ ها رو باز کنم تا بتونین ببینیش."
داشت می رفت تابوت را باز کند که اجازه ی این کار را ندادم.
گفت: "دلتوتن نمی خواد....؟"
گفتم: "نه".
سکوت کرد. یک لحظه ناراحت شدم. احساس کردم حرفم به جا نبود.
بعد از چند لحظه پرسید: "چرا؟"
نمی خواست مرا سرزنش کند، فقط می خواست دلیلش را بداند.
گفتم: "نمی دونم."
همینطور که سبیلش را تاب می داد بدون اینکه نگاهم کند گفت: "می فهمم" چشمان آبی روشن زیبایی داشت. پوستش تقریباً قرمز بود.
یک صندلی به من تعارف کرد و خودش درست پشت سرم نشست.
پرستار بلند شد و رفت به سمت در خروجی.
همان موقع سرایدار گفت: "دمل داره"
متوجه نشدم که چه گفت. نگاهی به پرستار انداختم. دیدم که نوار سفیدرنگی از زیر چشمانش دور سرش بسته است. هیچ چیزی از صورتش معلوم نبود جز نوار سفیدرنگ.
وقتی رفت سرایدار گفت: "تنهاتون می ذارم."
نمی دانم چه اشاره ای کردم که او همینطور میخکوب پشت سرم ایستاد و نرفت.
حضورش پشت سرم اذیتم می کرد. اتاق با نور خورشید بعدازظهر کاملاً روشن شده بود. دو تا زنبور قرمز آن طرف سقف شیشه ای وزوز می کردند.
انگار داشت خوابم می برد. بدون اینکه رویم را طرف سرایدار کنم گفتم:
"خیلی وقت که اینجائین؟"
فوری جواب داد: "پنج سال "
انگار تمام این مدت منتظر بود تا این سوال را از او بپرسم.
بعد از آن کلی حرف زد. اگر کسی به او می گفت که تا آخر عمرش سرایدار خانه ی سالمندان مارنگو می ماند تعجب می کرد. شصت و چهار ساله بود و اهل پاریس.
حرفش را قطع کردم: "آها! پس اهل اینجا نیستین؟"
بعد از آن یادم آمد قبل از اینکه پیش مدیر برویم در مورد مامان با من حرف زد و گفت که باید زودتر دفنش کنیم چون هوای اینجا خیلی گرم است مخصوصاً توی این قسمت از دهکده. همان موقع بود به من گفت که در پاریس زندگی می کرد و فراموش کردنِ آنجا، خیلی برایش سخت است و اینکه در پاریس می توان سه و یا بعضی وقت ها تا چهار روز جنازه را نگه داشت و شب زنده داری کرد. ولی اینجا تا بخواهی بفهمی چه اتفاقی افتاده باید دنبال نعش کش باشی. همان موقع همسرش گفت: ساکت باش. اینها چیه داری برای این آقای محترم تعریف می کنی!"
پیرمرد قرمز شد و عذرخواهی کرد. من پریدم وسط و گفتم: " اشکالی نداره."
البته چیزهایی که می گفت هم درست بود و هم جالب.
وقتی توی مرده شوی خانه بودیم برایم تعریف کرد که به خاطر فقر و بیچارگی به این خانه ی سالمندان آمده است. البته چون از سلامت کافی برخوردار بود قبول کرد که سرایدار شود.
اشاره کردم به اینکه به هرحال او هم همین جا ساکن است. گفت، نه.
با اینکه افراد اینجا خیلی ازش پیرتر نبودن از اونها اینطوری یاد می کرد، اونها، بقیه، پیرهای اینجا. شاید به خاطر این بود که او سرایدار آنجا بود و تا حدودی اختیارشان را داشت.
پرستار وارد شد. انگار یکدفعه شب شد. تاریکی روی سقف شیشه ای را پوشاند. سرایدار چراغ را روشن کرد و چشمم از نور شدید و ناگهانی کور شد.
تعارفم کرد که برای صرف شام به اتاق غذاخوری برویم. من گرسنه نبودم بنابراین پیشنهاد کرد که برایم قهوه با شیر بیاورد. از اینکه قهوه با شیر را دوست داشتم پیشنهادش را قبول کردم.
چند دقیقه بعد سینی به دست برگشت. بعداز آن هوس کردم سیگار بکشم. راستش تردید داشتم که جلوی مامان این کار را بکنم یا نه.
کمی فکر کردم و دیدم مهم نیست. بنابراین سیگاری به سرایدار تعارف کردم و با هم کشیدیم.
اشاره کرد: "می دونین که دوستای مادرتون هم برای شب زنده داری میان بالا سر جنازه. این یه رسمه. باید برم دنبال قهوه و صندلی."
از او خواستم که یکی از چراغ ها را خاموش کند. چون نوری که از روی دیوار منعکس می شد خواب آلودم می کرد. در جواب گفت نمی شود چون طوری سیم کشی کرده اند که با یک کلید هم روشن و هم خاموش می شوند. بعد از آن دیگر به او زیاد توجه نمی کردم. رفت بیرون و برگشت، بعضی از صندلی ها را چید. روی یکی از آن ها چند تا فنجان و یک قهوه جوش گذاشت. سپس روبروی من آن طرف جنازه ی مامان نشست.
پرستار گوشه ی اتاق نشسته بود و پشتش به ما بود. نمی دانستم چیکار می کند ولی از حرکت بازوهایش می توانستم حدس بزنم که دارد چیزی می بافد.
قهوه گرمم کرده بود و بوی گل ها از لای در به مشامم می رسید. به گمانم یک کمی چرت زدم.
صدای خش خش منو بیدار کرد. چون چشم هایم مدتی بسته بود، سفیدی اتاق ها بیشتر و بیشتر شده بود. هر چیزی، همه ی خطوط و طرح ها واضح و روشن تر از قبل بودند. دوستان مامان وارد شدند. تقریباً ده نفر بودند. بی سر و صدا وارد اتاق پرنور شدند. بدون اینکه صندلی ها را این طرف و آن طرف بکشند، سر جایشان نشستند. طوری نگاهشان می کردم که انگار تا به حال آدم ندیده بودم. همه ی جزئیات چهره و لباسشان را به ذهن سپردم.
صدایی از آنها در نمی آمد، باور اینکه آنها وجود داشتند برایم سخت بود.
خانم ها پیش بند داشتند و بندی که سفت دور کمرشان بسته بودند شکم های قلنبه شان را بزرگتر می کرد. قبلاً به این توجه نکرده بودم که بعضی از پیر زن ها چه شکم های گنده ای دارند. همه ی مردها تقریباً استخوانی بودند و عصا به دست.
تنها چیزی که توی صورتشان مرا به فکر فرو برد این بود که من چشم هایشان را نمی دیدم، غیر از نور کمرنگی که میان انبوهی از چین و چروک چشمک می زد.
وقتی نشستند، نگاهی به من کردند و با ناراحتی سرشان را تکان دادند. چون دندان نداشتند، لب هایشان تکان های خاصی می خورد، بنابراین نمی دانستم که به من سلام می کنند یا تیک عصبی است. بیشتر به نظر می آمد که به من سلام می کردند. یکدفعه متوجه شدم که همه ی آنها روبرویم اطراف سرایدار نشسته اند و سرشان را تکان می دهند. یک لحظه احساس کردم همه آنجا جمع شدند تا مرا محاکمه کنند.
چیزی نگذشت که یکی از خانم ها شروع کرد به گریه کردن. تو ردیف دوم، پشت سر یکی از همراهانش نشسته بود و من چهره اش را به خوبی نمی دیدم.
مرتب پشت هم خیلی آروم گریه می کرد، با خودم فکر کردم دیگر گریه اش بند نمی آید. انگار دیگران صدایی نمی شنیدند، همینطور ساکت لم داده بودند. یا به تابوت زل زده بودند یا عصاهایشان. مسیر نگاهشان را تغییر نمی دادند. آن خانم همینطور گریه می کرد. چون نمی شناختمش این کارش خیلی متعجبم کرد. آرزو می کردم که دیگر صدایش را نشنوم ولی جرات بیان نظرم را نداشتم. سرایدار رو به خانم کرد و کمی با هم پچ پچ کردند. خانم سر تکان داد و گریه از سر گرفت. بعد از آن سرایدار آمد به سمت من و کنارم نشست. بعد از مکثی طولانی بدون اینکه نگاهی به من بکند توضیح داد:"
این خانم یکی از دوست های صمیمی مادرتون بود. می گه که مادرتون تنها دوستش بود و حالا دیگه کسی رو نداره."
مدتی گذشت. گریه و زاری خانم کمتر شد. ولی دائماً دماغ بالا می کشید. بالاخره خفه شد.
دیگر خوابم نمی آمد، ولی خیلی خسته بودم و پشتم درد می گرفت. سکوت مطلق این آدم ها بیشتر از همه عذابم می داد. گهگاهی صدایی به گوشم می رسید که نمی فهمیدم از کجاست. بالاخره فهمیدم که بعضی از این افراد پیر لپهایشان را از داخل می مکند و تو می دهند و این سر و صداهای عجیب و غریب را از خودشان در می آورند. آنقدر توی خیالات خودشان بودند که متوجه ی هیچ چیز نبودند.
به ذهنم رسید این مرده که جلویشان دراز کشیده هیچ تاثیری روی آنها نگذاشته ولی حالا متوجه شدم که فکرم اشتباه بوده است.
همه ی ما قهوه ای را که سرایدار تعارف کرده بود خوردیم. بعداز آن چیز زیادی یادم نیست. شب سپری شد. وقتی چشم هایم را باز کردم متوجه شدم که همه ی پیرها خوابشان برده بجز یکی از آنها که چانه اش را به مشت های گره شده روی عصای تکیه داده بود. همینطور به من خیره شده بود. انگار منتظر بود که بیدار شوم. دوباره خوابم برد. به خاطر درد شدیدی که در ناحیه پشتم داشتم از خواب بیدار شدم. سپیده از سقف شیشه ای به داخل می دمید. بعد از چند دقیقه یکی از آنها بیدار شد و سرفه کرد. پشت هم سرفه کرد و یک دستمال بزرگ از جیبش درآورد.
اخ و تف کرد. هر دفعه که این کار را می کرد همه بدنش تکان می خورد. با این کارش همه را بیدار کرد. سرایدار گفت که باید راه بیافتیم. آنها از جایشان بلند شدند. به خاطر شب زنده داری صورتشان بی رنگ و رو شده بود. جالب بود که هنگام رفتن همه با من دست دادند. انگار کنار هم بودن حتی بدون یک کلمه حرف ما را به هم نزدیک کرده بود.
خسته بودم. سرایدار مرا به اتاقش برد و توانستم خودم را کمی تر و تمیز کنم و به خودم برسم. دوباره قهوه با شیر خوردم که خیلی خوشمزه بود. وقتی رفتم بیرون کاملاً روز شده بود. روی تپه هایی که حایل مارنگو و دریا بود، آسمان به قرمزی می زد. بادی که از روی این تپه ها می وزید بوی نمک را با خودش می آورد. معلوم بود که روز زیبایی خواهد شد. خیلی وقت بود که اطراف دهکده دوری نزده بودم. اگر به خاطر مامان نبود از پیاده روی اطراف اینجا چه لذتی می بردم.
زیر درخت چنار توی حیاط منتظر شدم. بوی خاک تازه را استنشاق کردم و خواب از سرم پرید. به فکر دوست های توی اداره افتادم، الان دارند آماده می شوند تا سر کار بروند. واقعاً این موقع از خواب بیدارشدن همیشه برایم سخت بود. همینطور داشتم به این چیزها فکر می کردم که صدای زنگی که از توی ساختمان به گوشم می رسید حواسم را پرت می کرد.
از پشت پنجره سر و صدایی بلند شد و سپس ساکت شد. خورشید بالاتر آمده بود. کم کم پاهایم گرم شد. سرایدار به حیاط آمد و گفت که مدیر کارم دارد. وارد دفتر شدم. چند تا سند به من داد تا امضاء کنم. لباس مشکی با شلوار راه راه پوشیده بود.
تلفن را برداشت و رو به من گفت: " قبرکن ها اومدن. می خوام بهشون بگم که پیچ ها را رو سفت کنن و در تابوت رو کاملاً ببندند. می خواین برای آخرین بار مادرتون رو ببینین؟"
گفتم: "نه."
دستور را تلفنی اعلام کرد: " فیژاک(۵)، به بقیه بگو ترتیب کارها رو بدن."
سپس به من گفت که او هم در مراسم خاکسپاری شرکت می کند و من هم از او تشکر کردم.
پشت میز نشست و پاهای کوچکش را روی هم انداخت. گفت که فقط من و او هستیم و پرستار هم کشیکه. معمولاً ساکنان آسایشگاه نباید به مراسم خاک سپاری بیایند، فقط می توانند کنار تابوت مرده شب زنده داری کنند. گفت: "برای خودشون میگم."
ولی به یکی از دوستان قدیمی مامان به نام توماس پرز(۶) اجازه داد تا در مراسم تشییع جنازه شرکت کند.
در حین صحبتش لبخندی زد و گفت: "شاید این حس یه کمی بچه گونه به نظر بیاد. اون هیچ وقت مادرتون رو ترک نمی کرد. بقیه به شوخی می گفتن که پرز نامزد کردی؟ اون هم می خندید. از این کار لذت می بردن. راستش مرگ خانم مورسو خیلی داغدارش کرده. نمی تونم بهش جواب رد بدم. البته دیشب به دستور پزشکش بهش اجازه ندادم تو مراسم شب زنده داری شرکت کنه."
مدتی سکوت کردیم. مدیر از جایش برخاست و از پنجره دفتر، نگاهی به بیرون انداخت. و گفت: "کشیش مارنگو اینجاست. چقدر زود اومده!"
به من گفت از اینجا تا کلیسا که توی دهکده ست، تقریباً چهل و پنج دقیقه پیاده روی داریم. رفتیم طبقه ی پایین. جلوی ساختمان یک کشیش و دو پسربچه ی همراهش منتظرمان بودند. پسر بخور دانی در دست داشت و کشیش هم به طرف پسر خم شد تا
زنجیر نقره ای ظرف را تنظیم کند. کشیش مرا پسرم خطاب کرد و چند کلمه با من حرف زد و رفت داخل و من هم پشت سرش راه افتادم.
دیدم که پیچ های تابوت محکم شدند و چهار مرد سیاه پوش هم توی اتاق هستند. همان موقع مدیر به من گفت که کالسکه توی جاده منتظر است.
کشیش هم دعا را شروع کرد. از آن لحظه، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. مردها پارچه ای روی تابوت انداختند. کشیش، همراهانش، مدیر و من همه بیرون رفتیم. دم در خانمی ایستاده بود که نمی شناختمش. آقای مدیر گفت: "آقای مورسو."
متوجه نشدم که اسم خانم چی بود. فقط فهمیدم که یک پرستار است و در این آسایشگاه استخدام شده است. بدون لبخند، صورت لاغر و درازش را پایین آورد.
همه کنار ایستادیم تا جنازه رد شود. به دنبال نعش کش ها از آسایشگاه بیرون آمدیم. کالسکه دم در بود. خیلی براق و مستطیل شکل بود و منو به یاد جامدادی می انداخت. کنار کالسکه، مدیر کفن و دفن، مرد کوچک اندام با لباسی مسخره و پیرمردی ناراحت ایستاده بودند.
متوجه شدم که این پیرمرد همان آقای پرز است. یک کلاه نرم تخت با لبه ی پهن سر کرده بود. (وقتی تابوت از در بیرون رفت. از سرش برداشت.)
کت و شلوار مشکی پوشیده بود که لبه های شلوارش تا قوزک پایش بود. کراوات مشکی ای که بسته بود برای یقه ی بزرگ پیراهن سفیدش خیلی کوچک بود.
لبهایش زیر بینی پر از دانه های سیاه می لرزید.
گوش های بزرگ، نرم و آویزانش از زیر موهای سفیدش نمایان بود. گوش قرمز خونش کنار آن صورت رنگ پریده توجه ام را جلب کرد.
مدیر کفن و دفن جاهای ما را تعیین کرد. کشیش جلوی همه راه می رفت و پشت سرش کالسکه. چهار تا مرد دو طرف کالسکه بودند و پشت سر کالسکه، مدیر، من و در آخر هم خانم پرستار و آقای پرز.
آسمان پرنور شده بود. خورشید حریف زمین شده بود و هر لحظه گرمایش بیشتر و بیشتر می شد. نمی دانم چرا برای راه افتادن اینقدر معطل شدیم. به خاطر لباس تیره ای که پوشیده بودم، خیلی گرمم شد. پیرمرد کوچک اندام کلاهی را که چند دقیقه پیش سر کرده از سرش برداشت. وقتی مدیر درباره ی او با من حرف می زد کمی نگاهش کردم.
گفت که مادرم و آقای پرز همراه یک پرستار اغلب هنگام غروب اطراف دهکده دوری می زدند. نگاهی به منظره ی اطراف انداختم. چشمم به درخت های سروی خورده بود که تا روی تپه ها امتداد داشت و به آسمان می رسید. توی این زمین های سبز و سرخ تک و توک خانه هایی به چشم می خورد. با دیدن این منظره حس و حال مامان را بهتر فهمیدم.
دم غروب اطراف این دهکده خیلی دلگیر به نظر می رسد. ولی نور شدید خورشید این موقع از روز حالتی غیر انسانی و ظلمانه به آن داده بود.
بالاخره راه افتادیم. همان موقع بود که متوجه شدم آقای پرز لنگ لنگان راه می رود. هر چه سرعت کالسکه بیشتر می شد، سرعت او کمتر می شد و عقب می ماند. یکی از آنهایی که همراه کالسکه راه می رفت، عقب مانده بود و همراه من شد. سرعت بالارفتن خورشید از آسمان خیلی متعجبم کرده بود.
صدای حشرات و جزوجز کردن سبزه ها توی دشت اطراف دهکده می پیچید. عرق از صورتم شرشر می ریخت. چون کلاه نداشتم خودم را با دستمال جیبی ام باد می زدم.
یکی از مسئولان مراسم خاکسپاری چیزی به من گفت که متوجه ی حرفش نشدم. با دست راست لبه ی کلاهش را بالا داد و با دستمالی که توی دست چپش بود سرش را خشک کرد. گفتم: "چی گفتین؟"
به آسمان اشاره کرد و گفت: "سوختیم تو آفتاب."
گفتم: "بله."
چند لحظه بعد پرسید: مادر شماست؟"
گفتم: "بله"
" پیر بود؟"
" تقریباً."
راستش درست نمی دانستم چند سالش بود. بعدش ساکت شد. به پشت سرم نگاهی انداختم، پرز پیر حدودا" پنجاه متر از ما دورتر بود. کلاه را در دستش تاب می داد و با سرعت هر چه تمام تر راه می رفت. نگاهی به مدیر انداختم راه خودش را می رفت و هیچ حرکت دیگری نمی کرد. چند قطره عرق روی پیشانی اش جمع شده بود که پاک نمی کرد.
حرکت کالسکه تندتر شده بود. باز هم همان دشت آفتاب گرفته با گرمای طاقت فرسا را پشت سر می گذاشتیم. از جاده ای عبور کردیم که تازه آسفالت شده بود. آفتاب شدید قیر را ترکانده بود و مواد خمیری براق آن را بیرون آورده بود. پاهایمان توش غرق می شد.
انگار کلاه چرمی و براق کالسکه چی از همین قیر خمیری درست شده بود.
توی رنگ آبی و سفید آسمان و یکنواختی رنگ اطراف خودم گم شده بودم، سیاهی چسبناک قیر، سیاهی لباس ها، سیاهی کالسکه.
آفتاب سوزان، بوی چرم و پهن اسب های کالسکه، بوی روغن جلا، بوی بخور و خستگی بعد از یک شب بیداری درست فکرکردن را برایم سخت کرده بود و باعث شد چشمانم سیاهی برود.
برگشتم و نگاه کردم. پرز خیلی از ما دور بود. طوریکه توی هرم جاده گم شده بود. این طرف و آن طرف را دید زدم. به سمت دشت رفته بود.
جاده ی روبروی ما پیچ می خورد. برای همین متوجه شدم که پرز این اطراف را خوب بلد است، بنابر این میان بُر زده تا زودتر به ما برسد. یک بار سرپیچ به ما رسید ولی دوباره گم و گور شد. چند بار این کار را کرد. دیگر حس خوبی نداشتم. خون به شقیقه هایم می کوبید.
انگار بعد از آن، همه چیز خیلی سریع و سر فرصت مناسب انجام شد. ولی هیچ چیز به خاطر نمی آورم. جز یک چیز. به محض اینکه وارد دهکده شدیم پرستار با من حرف زد. صدای خیلی خاصی داشت که به چهره اش نمی آمد. صدایش خوش آوا و لرزان بود. به من گفت: اگه بخوایم یواش راه بریم آفتاب زده می شیم. اگه تند بریم، عرق می کنیم و وارد کلیسا که بشیم، تب و لرز می گیریم."
درست می گفت. چاره ای دیگر نداشتیم. چند تصویر دیگر از آن روز در ذهنم باقی مانده است. یادم هست آخرین باری که نزدیک دهکده دیدمش آنقدر کلافه و غصه دار بود که اشکش درآمد. قطره های بزرگ اشک از گونه هایش جاری شده بود. ولی چین و چروک های صورتش باعث می شد که قطره های اشک روی صورت پیر و آفتاب زده اش پخش شود و سپس به هم بپیوندند و جوی غبار جاری کند. و همینطور کلیسا، اهالی دهکده توی پیاده روها، شمع دانی های قرمز رنگ که توی آرامگاه روی قبرها بودند، غش کردن پرز (مثل یک عروسک کهنه تا خورد و افتاد)، خاک قرمز خونی که روی سر مامان می ریختیم، (داخل خاک ریشه های سفیدرنگ بود.) مردم، صداهایشان، دهکده، انتظار جلوی یک کافه، صدای موتور و شادی ها و لذتم، زمانیکه اتوبوس وارد چراغانی های الجزایر شد. حالا دیگر می توانم برم توی تختم و دوازده ساعت بخوابم.

۲

به محض اینکه از خواب بلند شدم فهمیدم که چرا وقتی از مدیر دو روز مرخصی خواستم اینقدر ناراحت شد. امروز شنبه است. انگار فراموشی گرفته بودم وقتی از خواب بلند شدم تازه یادم آمد. رئیسم با خودش فکر کرد که با یکشنبه تعطیلی ام می شود چهار روز، برای همین دلخور شده بود. تقصیر من نیست که مامان را به جای امروز دیروز به خاک سپردند. به هر حال شنبه و یکشنبه جزء تعطیلی های من بود.
اینقدر خسته بودم که به زور از جایم بلند شدم. همینطور که ریشم را می تراشیدم، تصمیم گرفتم بروم شنا. سوار تراموا شدم و رفتم لب دریا. شیرجه زدم توی آب. جوان های زیادی آنجا بودند.
از توی آب به سمت ماری کاردونا(۷) رفتم که قبلاً ماشین نویس اداره ی ما بود. زمانی دوستش داشتم و او هم همینطور، البته فکر می کنم که این طور بود. ولی خیلی زود آنجا را ترک کرد و فرصت ها از دست رفت.
موهایش جلوی صورتش پخش شده بود و رو به من لبخند می زد. به سمتش رفتم و کمی با هم صحبت کردیم. وقتی آفتاب خیلی شدید شد، برای آخرین بار توی آب شیرجه زدم. وقتی آماده شدیم تا برویم همینطور لبخند می زد.
پرسیدم که می خواهد امشب به سینما برود. خندید و گفت که دوست دارد فیلمی از فرناندل(۸) ببیند. وقتی لباس پوشیدم با تعجب به کراوات سیاهم نگاه کرد و گفت مگر عزادارم. گفتم: "آره، مامان فوت کرده."
می خواست بداند کی این اتفاق افتاد. گفتم: "دیروز."
کمی یکه خورد ولی چیزی نگفت. می خواستم برایش توضیح دهم که تقصیر من نیست ولی جلوی خودم را گرفتم. این حرف را قبلاً به رئیسم زده بودم. تکرارش معنی نداشت. به هر حال آدم فکر می کنه کمی مقصر.
هنگام غروب ماری همه چیز را از یاد برده بود. فیلم خنده داری بود ولی بعضی از جاهایش واقعا چرت و پرت بود. وقتی فیلم تمام شد ماری آمد.
وقتی از خواب بلند شدم، ماری رفته بود. به من گفته بود که باید به خانه ی عمه اش برود. یادم آمد که امروز یکشنبه است و خیلی دمق شدم. یکشنبه ها را دوست ندارم. غلتی زدم و روی بالش چشمم به تار مویی خورد. تا ساعت ده خوابیدم. همینطور درازکش تا ظهر چند تا سیگار کشیدم. دوست نداشتم مثل همیشه توی کافه ی سلست ناهار بخورم. چون سوال پیچم می کردند و خوشم نمی آمد. برای خودم نیمروی تخم مرغ درست کردم و توی تابه خوردم، بدون نان. نان تمام شده بود و حوصله نداشتم بروم و چند تا بخرم.
بعد از ناهار خیلی حوصله ام سر رفت. همینطور توی خانه پلاس بودم. وقتی مامان زنده بود آپارتمان برای دو نفر به اندازه ی کافی جا داشت ولی حالا خیلی برایم بزرگ. باید میز غذاخوری را ببرم توی اتاق خودم. از این به بعد توی همین اتاق زندگی می کنم. با چند تا صندلی حصیری، یک کمد که آینه اش زرد شده، میز توالت و تخت خواب برنجی. بقیه را به حال خودشان رها کردم. برای اینکه کاری کرده باشم یک روزنامه قدیمی برداشتم و شروع کردم به خواندن. قسمتی که نمک کروشن(۹) را تبلیغ می کرد، بریدم و توی دفترچه ای که بریده های جالب روزنامه را نگه می دارم، چسباندم. سپس دست هایم را شستم و توی بالکن نشستم.
بالکن اتاقم رو به خیابان اصلی بود. بعداز ظهر زیبایی بود. پیاده رو هنوز خیس و سرد بود. چند نفری عجله داشتند. اول خانواده ای را دیدم که برای پیاده روی می رفتند دو تا پسر بچه با لباس های ملوانی، شلوارهای زیر زانو، و دختر کوچکی با پاپیون صورتی بزرگ و کفش ورنی مشکی. پشت سرشان هم مادر درشت هیکل شان با پیراهن سیلک قهوه ای و پدر، مرد کوچک اندامی که به چهره می شناختمش. کلاه حصیری بر سر داشت و پاپیون زده بود. یک عصا هم داشت وقتی او را با همسرش دیدم متوجه شدم که چرا مردم او را آدم متشخص می دانند. جوان ها هم رد شدند. موهایشان را به عقب روغن زدند و کراوات قرمز داشتند. کت چسبان پوشیدند و دستمال جیبی گل دوزی شده و کفش های پنجه پهن داشتند. مطمئنا" داشتند می رفتند سینما. به خاطر همین بود که این موقع داشتند با عجله و خنده کنان به سمت تراموا می رفتند.
بعد از آن خیابان کم کم خلوت شد. انگار نمایش همزمان شروع شده بود. تنها کسانیکه مانده بودند، مغازه دارها و گربه ها بودند. بالای درخت های انجیر که کنار خیابان داشت، آسمان صاف ولی تیره و تار بود.
آن طرف خیابان، سیگار فروشی، صندلی ای را توی پیاده رو گذاشت و رویش نشست و دست هایش را به پشتی صندلی تکیه داد. دیگر تراموا ای توی خیابان نبود. کنار سیگار فروشی، توی کافه ی کوچک شه پیرو(۱۰)، پیش خدمت خاک اره ها را جارو می کرد. واقعاً یکشنبه بود.
صندلی ام را چرخاندم، طوریکه پشتی صندلی جلوی رویم بود. درست مثل صندلی سیگارفروش. چون اینطوری خیلی راحت تر بود. دو تا سیگار کشیدم. رفتم تو و دو تا شکلات برداشتم و برگشتم دم پنجره تا بخورم. بلافاصله آسمان تیره و تار شد و با خودم گفتم الان است که طوفان تابستانی شروع شود. با این حال هوا دوباره صاف شد. وجود ابرهایی که از روی خیابان می گذشتند، حاکی از باران بود. مدت ها آنجا نشستم و آسمان را تماشا کردم.
سر ساعت پنج بعضی از ترامواها برگشتند و گروهی از ورزشکاران و طرفداران را از استادیوم محلی فوتبال آوردند. یکدفعه همه جا را پر کردند. من آنها را از روی کیف های ورزشی شان شناختم. با تمام وجود داد می زدند که تیم شان نمی بازد. چند نفرشان برایم دست تکان دادند و یکی از آنها به سمت من داد زد: "ما شکست شون دادیم."
من هم سر تکان دادم و گفتم: "آره."
همین موقع بود که آن اطراف پر شد از اتومبیل.
آسمان دوباره تغییر کرد. پشت بام ها آسمان به قرمزی می زد. با آمدن غروب زندگی به خیابان ها برگشت. آقای متشخص کوچک اندام را میان جمعیت شناختم. بچه ها یا گریه می کردند و یا کشان کشان پشت سر پدر و مادرشان می رفتند. آنهایی که توی سینمای محله بودند یکدفعه بیرون ریختند. جوان هایی که میان جمعیت بودند خیلی موقرتر بودند انگار یک فیلم ماجرایی دیده اند. آنهایی که از سینمای مرکز شهر بر می گشتند کمی دیرتر رسیدند.
خیلی جدی بودند. هنوز لبخند بر لبانشان بود. البته گه گاهی خسته بودند و تو خیالات می رفتند. آن اطراف پر بودند. از پیاده رو بالا و پایین می رفتند. دختران محله، سر لخت، دست تو دست راه می رفتند. پسرها از قصد می خوردند به دخترها و به آنها تنه می زدند و از کنارشان می گذشتند. دخترها برمی گشتند و می خندیدند. چند تا از دخترهایی که می شناختمشان برایم دست تکان دادند.
چراغ های خیابان یکدفعه روشن شد و اولین ستاره هایی که تو شب در آمده بودند را محو کرد. چشمانم از نگاه کردن به خیابان شلوغ و نور زیاد خسته شده بود. چراغ های خیابان پیاده روها را درخشان و پرنور کرده بودند. نور ترامواها به موهای درخشان، لبخندی زیبا و یا دستنبدهای نقره ای می تابید. کم کم عبور و مرورو ترامواها کم تر و کم تر شد. آبی آسمان بالای درخت ها و چراغ ها جایش را به تاریکی شب داد. تا اینکه اولین گربه به آرامی از خیابان خلوت رد شد. بعدش یادم آمد که باید شام بخورم. به خاطر اینکه مدت زیادی به پشتی صندلی تکیه داده بودم، گردنم درد گرفت. رفتم کمی نان و ماکارونی خریدم. غذا را پختم و سرپائی خوردم. خواستم دم پنجره سیگار بکشم که احساس کردم هوا سردتر شده. پنجره را بستم. وقتی داشتم برمی گشتم توی آینه نگاه انداختم و یک لحظه چشمم افتاد به چراغ الکلی کنار تکه های نان. که روی میز غذاخوری بودند. یکشنبه ی دیگر هم گذشت. مامان به خاک سپرده شده بود. حالا باید برگردم سر کار. راستش چیزی تغییر نکرد.

نظرات کاربران درباره کتاب بيگانه و محاكمه