فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به دنبال اميركبير

کتاب به دنبال اميركبير

نسخه الکترونیک کتاب به دنبال اميركبير به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب به دنبال اميركبير

سلطنت پادشاهان قاجار با آقامحمدخان شروع شد. او توانست پس از مرگ نادر، ایران را که در آستانه تجزیه کامل قرار گرفته بود بار دیگر یکپارچه کند. در دوران شاهان قاجار رویدادهای مختلفی به وقوع پیوست از تأسیس مدارس جدید و چاپخانه و روزنامه و بانک تا وقوع انقلاب مشروطه و دیگر رویدادهای مهم تاریخی. یکی از این رویدادها صدارت اعظمی میرزا تقی‌خان امیرکبیر در دوره سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بود. او در حدود سال ١٢٢٠ هجری قمری در اطراف اراک به دنیا آمد. پاکی، هوش، لیاقت، صداقت، مردم دوستی و کاردانی میرزا تقی خان امیرکبیر از او صدراعظمی شایسته ساخت، چنان که درباریان نالایق و حاسدان فاسد و زیاده‌خواهان بیگانه به هراس افتادند و با تحریک ناصرالدین شاه مرگ او را رقم زدند. در کتاب به دنبال امیرکبیر حوادث جالب و باورنکردنی از رویدادهای زمان صدراعظمی این بزرگمرد تاریخ ایران را با هم می‌خوانیم. این کتاب یکی از مهم‌ترین دوره‌های تاریخ ایران را کاوش می‌کند و از توطئه‌های دلهره‌آوری پرده برمی‌دارد که سرانجام امیرکبیر را به حمام فین کاشان می‌رسانند.

ادامه...

بخشی از کتاب به دنبال اميركبير

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پشت درهای کلاس


صدای پا در دالان خلوت می پیچد. قدم به قدم نزدیک می شوند.
به اطراف نگاه می کند. راهی برای فرار نیست. و اگر باشد به کجا بگریزد؟ چرا بگریزد؟
مشتی آب به صورت می زند. می نشیند روی لبه سنگی گرداگرد حوض. دیگر خوب می داند خلعتی در کار نیست. در تمام این چهل روز این را می دانست. می دانست و نشان نمی داد که می داند. انگار نه تنها دیگران، که دوست نداشت خودش هم بداند که می داند. با این حال از خیلی پیش دیده بود که این راه سرانجامی جز این نخواهد داشت. دست پرورده قائم مقام فراهانی بود، با همان زیرکی و انگار با همان سرنوشت تلخ. می دانست نباید پا در این راه بگذارد و با این حال گذاشته بود. آرام نمی گرفت. جسورتر و بلندپروازتر از آن بود که جانشین پدرش، کربلایی قربان، باشد. هوش سرشار و روحیه جسورش اجازه نداده بود. سال ها پیش بود و کمی به ظهر مانده بود که پدرش صدایش زد:
***
دالان: راهروی سرپوشیده.
خلعت: جامه پیشکشی.
***
«تقی!»
از درخت پایین آمد و رسیدن به لانه کلاغ را گذاشت برای وقتی دیگر.
«بله، پدرجان.»
کربلایی قربان به سراپای خاک آلود پسرش نگاه کرد و سر تکان داد.
«باز که لباس هایت را کثیف کرده ای.»
خندید. گفت:
«بعد از شستن دوباره تمیز می شوند. فقط کاش صبر می کردید تا ببینم کلاغ چند تا تخم گذاشته است.»
«وقتی مادرشان چشمت را درآورد دیگر از این هوس ها نمی کنی.»
غربالی را که پشتش پنهان کرده بود، جلو آورد.
«این را برداشته ام تا چشمم را نگه دارم.»
کربلایی قربان غربال را از دست پسرش گرفت.
«برو دست و صورتت را بشور و به مطبخ بیا.»
تا تقی دست و صورت بشوید، کربلایی مجمعه غذای امیرزاده ها را آماده کرده و منتظر بود تا پسرش را با وظیفه تازه اش آشنا کند:
«تقی جان، از امروز تو باید غذای بچه ها را ببری. البته امروز من هم با تو می آیم.»
***
غربال: الک.
مطبخ: آشپزخانه.
مجمعه: سینی گرد بسیار بزرگ.
***
تقی مخالفتی نداشت. می دانست که پسرهای ابوالقاسم فراهانی در عمارت اربابی درس می خوانند. از مطبخ تا کلاس درس فقط چند دقیقه راه بود. پس می شد غذای آن ها را برد و زود برگشت و رفت دنبال بازی.
«برویم پدر.»
کربلایی مجمعه را روی سر گذاشت و جلو رفت و تقی به دنبالش. از کنار حوض بزرگ گذشتند و از پله های ایوان بالا رفتند. سمت راست دفتر کار ابوالقاسم فراهانی بود و سمت چپ، آن گوشه ایوان، راهرویی بود که به اتاق درس علی و محمد و پسرعمویشان، اسحاق، ختم می شد.
کربلایی در زد.
همهمه کلاس خاموش شد و کربلایی و تقی وارد کلاس شدند.
معلم که روبروی شاگردها نشسته بود، به سلام کربلایی و تقی جواب داد و به حیاط رفت تا قبل از غذا کمی قدم بزند و دست و صورت بشوید.
کربلایی گوشه اتاق سفره پهن کرد و غذاها را در آن چید.
تقی تا به حال به کلاس درس نیامده بود و برایش عجیب بود که چطور این همه مدت این بچه ها پشت این میزهای کوتاه بی حرکت می نشینند. نمی دانست توی کلاس چه می گذرد که می تواند بچه ها را آرام نگاه دارد.
«برویم پسرم.»
کار کربلایی تمام شده بود و سرنوشت تقی رقم خورده بود.
***
رقم خوردن: نوشته شدن؛ مشخص شدن.
***
اگر فاصله مطبخ تا کلاس درس را به سرعت طی می کرد و غذاها را هم کمی زودتر تحویل می گرفت، می توانست چند دقیقه پشت در کلاس بماند و به گفته های معلم گوش بدهد.
کار هر روزش همین بود. مجمعه را زمین می گذاشت و می ایستاد به گوش دادن. دیگر فهمیده بود کلاس درس چه جور جایی است. فهمیده بود معلم کسی است که خیلی چیزها می داند و دانسته هایش را به شاگردانش یاد می دهد. اما حیف که هر روز فقط چند دقیقه فرصت داشت. بعد از غذا کلاس درس تعطیل می شد و قبل از آن هم تقی اجازه نداشت به عمارت اربابی برود.
«چطور نمی دانی محمد؟ تو بگو علی!»
تقی صدای قائم مقام را از پشت در می شنید.
«تکرار می کنم، پادشاهی قاجار از چه سالی و با تاجگذاری چه کسی آغاز می شود؟»



تقی پا به پا کرد. نمی دانست چه کار باید بکند.
علی هم جوابی نداده بود.
«تو بگو اسحاق.»
اسحاق هم چیزی نگفت.
تقی به دیوار تکیه داد. باید می رفت داخل. اما امروز مثل همیشه نبود. واقعانمی دانست چه باید بکند. فقط باید غذا را توی سفره می گذاشت و برمی گشت یا می ماند و می گفت که جواب سوال را می داند. جواب سوال را می دانست. نه نمی توانست سکوت کند. مجمعه را برداشت، آهسته در زد و وارد شد. قائم مقام پشت به او ایستاده بود. محمد و علی و اسحاق گوشه اتاق ایستاده بودند و به زمین نگاه می کردند. معلم خجالت زده به قائم مقام نگاه می کرد.



تقی مجمعه غذا را زمین گذاشت.
«سال ۱۲۱۰ هجری قمری با تاجگذاری آقامحمدخان در تهران.»
قائم مقام برگشت و به تقی نگاه کرد.
«چیزی گفتی تقی؟»
«عرض کردم سال ۱۲۱۰.»
قائم مقام به تقی لبخند زد و برگشت.
«کدامتان می دانید رستم دستان به دست که کشته شد؟»
محمد و علی و اسحاق که ساکت ماندند، تقی آهسته گفت:
«اجازه هست من بگویم؟»
قائم مقام بار دیگر برگشت. گفت:
«بگو اگر می دانی.»
تقی آرام و شمرده، همان طور که از پشت در شنیده بود، گفت: «رستمِ بزرگ، پهلوان اسطورهای ایران به دست برادر نابکارش شغاد کشته شد.»
***
اسطوره: افسانه هایی در باره رویدادهای باستانی، مربوط به طبیعت یا تاریخ.
***
قائم مقام که دیگر چشم از تقی برنمی داشت. گفت:
«آفرین. و نام فرزند رستم چیست؟»
«سهراب.»
«و همسایه شمالی ایران چه نام دارد؟»



«روسیه.»
«و آتش زننده تخت جمشید کیست؟»
«اسکندر مقدونی.»
«این ها را از که آموخته ای تقی؟»
تقی که به زمین نگاه می کرد، آهسته گفت:
«از حضرت استاد.»
قائم مقام به معلم نگاه کرد.
معلم شانه هایش را بالا برد و گفت:
«بنده بی اطلاعم جناب قائم مقام.»
قائم مقام به تقی نگاه کرد. پرسید:
«چگونه و چه وقت؟»
«پیش از آوردن غذای آقازاده ها پشت در کلاس گوش می ایستم و می آموزم.»
قائم مقام به تقی نزدیک شد و مویش را نوازش کرد.
«آفرین پسر. درس خوبی به این شاگردان تنبل دادی. حالا برو و از پیشکارم هدیه ای شایسته بگیر.»
***
پیشکار: رئیس و سرپرست خدمتکاران.
***
اشک توی چشم های تقی حلقه زد و از گونه اش غلتید. قائم مقام با مهربانی نگاهش کرد.
«چرا ناراحت شدی تقی؟»
تقی توانست با بغض و گریه بگوید:
«من از پیشکار شما هدیه نمی خواهم.»
قائم مقام لبخند زد و با مهربانی گفت:
«پس چه می خواهی؟»
تقی سر به زیر اما محکم گفت:
«شرکت در کلاس درس ِ حضرتِ استاد.»

با موافقت قائم مقام تقی در کلاس درس شرکت کرده بود. درس خوانده بود. رشد کرده بود و باسواد شده بود.

شاه یا شهریار در تاریخ ایران





به نوجوانی بی منزلتمان که دوست داشتن
و دوست داشته شدن را مجال آموختن نیافت.

نظرات کاربران درباره کتاب به دنبال اميركبير