هامتی دامتی که یک گردالوی نرم و خوشحال بود که یک قلب طلایی روی بدنش داشت و تو این دنیا زندگی میکرد.
اما هامتی دامتی یک مشکل داشت.
خیلی زود زمین میخورد و پوست سفیدش زخمی میشد.
وقتی که را ه میرفت قلبش توی بدنش بالا پایین میرفت!
آرزو داشت تا بدنِ سفتی داشته باشه و برای اینکه مشکلش حل بشه پیش مرغ سیاه رفت تا کمکش کنه.