فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماجرای ناپدید شدن وِنکا راکوِل

کتاب ماجرای ناپدید شدن وِنکا راکوِل

نسخه الکترونیک کتاب ماجرای ناپدید شدن وِنکا راکوِل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ماجرای ناپدید شدن وِنکا راکوِل

زمستان ۱۹۹۲ ونکا راکول دختری نوزده‌ساله، جذاب و بی‌نهایت زیبا، در دبیرستان سن‌اگزوپری تحصیل می‌کند. او در یک شب سرد زمستانی، درحالی‌که پرنده در خوابگاهشان پر نمی‌زد، همراه الکسیس کلمان، معلم جوان فلسفه، از خوابگاه گریخت. چندوقتی می‌شد که ایشان باهم رابطه‌ای مخفیانه برقرار کرده بودند. ونکا هم برای تحقق بخشیدن به عشق خود، از خوابگاه فرار کرد. دیگر هیچ‌کس او را ندید... بهار ۲۰۱۷ فانی، توما و ماکسیم که در دوران دبیرستان، دوستانی بسیار صمیمی و نیز بهترین دوستان ونکا بوده‌اند، خیلی‌وقت است که دیگر از هم خبری ندارند. ایشان، در جریان مراسمی که دانش‌آموزان سابق مدرسه را گرد هم آورده، یکدیگر را ملاقات می‌کنند. بیست‌وپنج سال پیش‌تر، در شرایطی وحشتناک، آنها مرتکب قتل شده‌اند و جسد را در دیوار سالن ژیمناستیک مدرسه دفن کرده‌اند. سالنی که حالا قرار است خراب شده و به بنایی جدید تبدیل شود. حالا دیگر همه‌چیز دست‌به‌دست هم داده تا حقیقت برملا شود. حقیقتی تلخ و بسیار دردناک که زندگی خیلی‌ها را از بین خواهد برد.

ادامه...

بخشی از کتاب ماجرای ناپدید شدن وِنکا راکوِل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ترجمه این اثر را پیشکش میکنم به خاله عزیزم، فریبا رسا

مسیر قاچاقچیان

دختر جوان:
برو! آه! برو!
ناپدید شو ای اسکلت وحشتناک!
من هنوز جوان هستم! برو!
برو و به من دست نزن!
مرگ:
دستت را به من بده ای موجود زیبا و لطیف!
من دوست تو هستم. هیچ دلیلی برای ترسیدن نیست.
راحت باش. بیا و در آغوش من آرام بگیر.
ماتیاس کلودیوس(۱)
۲۰۱۷
بخش جنوبی کپ دانتیب(۲)، سیزدهم مه
مانون آگوستینی(۳) اتومبیل کارش را در انتهای مسیر گاروپ(۴) پارک کرد. پلیس شهرداری، درحالی که درِ اتومبیل کانگوی(۵) قدیمی اش را می بست، به زنجیرهٔ رخدادهایی که او را به آنجا کشانده بودند، لعنت می فرستاد. حوالی ساعت بیست ویک، نگهبان یکی از شیک ترین ویلاهای منطقه، با اداره پلیس آنتیب تماس گرفته بود تا درمورد یک صدای انفجار و یا شلیک-درهرصورت صدایی مشکوک-خبر دهد. این صدا در مسیر صخره ای شنیده شده بود که به باغ مالک ویلا راه داشت. اداره پلیس، کار خاصی برای رسیدگی به این تماس انجام نداده و مسئله را به پلیس شهرداری ارجاع داده بود. آنها هم فکر بهتری به ذهنشان نرسیده بود جز آنکه با او تماس بگیرند، آن هم درحالی که ساعت کاری اش به پایان رسیده بود.
زمانی که مقام ارشدش با وی تماس گرفته و از او خواسته بود تا نگاهی به جاده کمربندی بیندازد، لباس مهمانی اش را پوشیده و آماده خروج از خانه بود. دلش می خواست به رئیسش بگوید که دست از سر او بردارد، ولی نتوانسته بود این کار را انجام دهد. صبح همان روز، رئیسش به او اجازه داده بود تا پس از پایان ساعت کاری اش هم اتومبیل را نگه دارد. اتومبیل خودش دیگر کاملاً از کار افتاده بود و در آن یکشنبه شب، نیاز به اتومبیلی داشت که بتواند با آن سر قرارش برود؛ قراری که اهمیت زیادی برایش داشت. دبیرستان سنت اگزوپری(۶)، جایی که در آن درس خوانده بود، به مناسبت پنجاهمین سالگرد تاسیس خود، جشنی تدارک دیده و همه دانش آموزان سابقش را هم به آن دعوت کرده بود. مانون ته دلش امیدوار بود پسری را هم که قبلاً به دلش نشسته بود در آن مهمانی ببیند؛ پسری متفاوت با دیگران که مانون با حماقت ترجیح داده بود با او وارد رابطه نشود. به جای آن پسرانی بالغ را ترجیح داده بود؛ پسرانی که بعدتر مشخص شد همگی افرادی نادان و مشکل دار هستند.
به خوبی می دانست که امیدش کاملاً غیرمنطقی است، حتی مطمئن نبود آن پسر قرار است به جشن آن شب بیاید یا نه. حتی این احتمال می رفت که او مانون را به دست فراموشی سپرده باشد، ولی مانون ترجیح می داد امیدش را حفظ کند؛ امید به اینکه سرانجام اتفاقی در زندگی اش رخ خواهد داد. به همین منظور، تمام بعدازظهر را به مهیاکردن خودش پرداخته بود-مانیکور، آرایش و خرید. سیصد یورو برای خرید یک لباس شب بلند آبی پررنگ خرج کرده بود. پس ازآن یک گردن بند مروارید را از خواهرش و کفش هایی پاشنه بلند را از بهترین دوستش به امانت گرفته بود؛ یک جفت کفش استوارت ویتزمان(۷) چرمی که پاهایش را اذیت می کردند.
مانون، بعداز روشن کردن چراغ قوه گوشی تلفن همراهش شروع به حرکت در جاده ای کرد که به طول دو کیلومتر تا ویلای النروک(۸) امتداد پیدا کرده بود. وقتی کوچک بود، پدرش او را برای ماهیگیری، به دریاچه های کوچک آن نواحی می آورد. قدیم ها، مردم این منطقه را مسیر قاچاقچی ها یا جاده گمرکی می نامیدند.
بعدها، آنجا به نام مسیر تیر-پوال(۹) شناخته شد. امروزه هم از اسم ساده تر و کوتاه تر جاده کناری برای اشاره به آن استفاده می شد. پس از طی پنجاه متر، مانون به نرده ای حدوداً یک متری رسید. روی آن هم تابلویی نصب شده بود. روی تابلو، این نوشته ها به چشم می خوردند: منطقه خطر! ورود ممنوع! اواسط هفته، توفان شدیدی در منطقه شکل گرفته بود. شدت برخورد امواج با صخره ها، خطر ریزش آنها را پدید آورده و همین هم باعث شده بود که پیاده روی در برخی مسیرها میسر نباشد. مانون لحظه ای تردید کرد و سپس از روی تابلو گذشت.
سال ۱۹۹۲
قسمت جنوبی کپ دانتیب، اول اکتبر
ونکا راکول(۱۰)، با قلبی شاد از جلوی پلاژ ژولیت عبور کرد. ساعت ۱۰ شب بود. برای آنکه موفق شود خودش را از مدرسه به اینجا برساند، توانسته بود یکی از دوستانش را در هیپوکانی(۱۱) راضی کند تا او را با اسکوتر خودش به جاده گاروپ(۱۲) برساند.
درحالی که در مسیر قاچاقچیان به پیش می رفت، احساس می کرد حال وهوایش دگرگون می شود-قرار بود عشقش، الکسیس(۱۳)، را ببیند.
۲۰۱۷
لعنتی!
پاشنه یکی از کفش های مانون شکسته بود. لعنتی!
قبل از آنکه به مهمانی برود، باید به خانه اش بازمی گشت. مطمئن بود فردا دوستش هم او را مورد شماتت قرار خواهد داد. کفش هایش را از پا درآورد و آنها را در کیفش گذاشت، سپس با پای برهنه به مسیرش ادامه داد. همچنان در مسیر مستقیم و بتنی ای پیش می رفت که در امتداد صخره های ساحلی قرار داشت. هوا تازه بود و روحش را جلا می داد. توفان باعث شده بود تا هوا کاملاً پاک شود و ستارگان به خوبی در پهنای آسمان در دیدرس قرار گیرند. آن منظره بی نظیر، با گذار از کوه های آریر-پی(۱۴)، از آنتیب تا خلیج نیس امتداد یافته بود. پشت کاج ها و دور از دیدرس، مجموعه ای از زیباترین خانه های آن منطقه قرار گرفته بودند. صدای موج هایی به گوش می رسید که کف های خود را به این سووآن سو می پراکندند. می توانستی اوج قدرت و توان امواج را احساس کنی. در گذشته، در اینجا، اتفاقاتی تراژیک رخ داده بودند. همین امواج، پیش ازاین سبب مرگ گردشگران، ماهیگیران و یا عشاقی شده بودند که برای خلوت به آنجا رفته بودند. مسئولان، به واسطه انتقادات شدیدی که از ایشان می شد، سرانجام مجبور شدند با ساخت مانع، از نزدیک شدن بیش از اندازه مردم به صخره ها جلوگیری کنند. به این منظور، پله هایی با نرده هایی در دو طرف آنها نصب شده بود تا افرادی که می خواستند از آنجا دیدن کنند، در امان باشند. اما وقوع یک توفان کافی بود تا آنجا بازهم خطرناک شود. مانون به جایی رسید که توفان باعث شکستن یک کاج شده بود. درخت هم روی بخشی از نرده ها افتاده و آنها را شکسته بود. همین مسئله نیز سبب شده بود که مسیر مسدود شود. دیگر نمی شد جلوتر رفت. مانون با خودش فکر کرد شاید بهتر است راه آمده را بازگردد. هیچ جنبنده ای در آنجا به چشمش نمی خورد. بدون شک، تندباد شدید، گردشگران را منصرف کرده بود. سر جایش ایستاد و به دقت به صدای باد گوش سپرد. احساس می کرد صدایی به گوشش می رسد؛ صدایی درعین حال دور و نزدیک-مثل یک تهدید! باوجود آنکه کفش به پا نداشت، روی یک صخره رفت تا بتواند مانع ایجادشده را دور بزند، سپس با تنها نوری که در دست داشت (چراغ قوه تلفن) به مسیرش ادامه داد.

همین الآن روت رو برگردون و از اینجا برو دختر خوب!

چشمش به سایه ای افتاد که در آن سوی صخره ها قرار داشت. بیش از آنی دور بود که بتواند آن را تشخیص دهد. سعی کرد با احتیاط کامل پایین برود. یک آن صدایی به گوشش رسید. پایین لباس مهمانی اش پاره شده بود، ولی توجهی به آن نشان نداد. در آن لحظات، دیگر فقط وفقط سایه ای را می دید که توجهش را به خود جلب کرده بود؛ یک جسد-جسد یک زن! جسدی که روی صخره ها رها شده بود. مانون، هرچه نزدیک تر می شد، بیشتر می ترسید. بدون شک تصادفی در کار نبود. صورت زن به طور کامل از هم پاشیده بود. مانون احساس کرد که پاهایش دیگر تحمل وزنش را ندارند و هر لحظه امکان دارد روی زمین بیفتد. خواست با گوشی اش کمک خبر کند. هرچند آنتن نداشت، ولی می توانست از تماس ضروری استفاده کند. در همین لحظه بود که متوجه شد تنها نیست. کمی آن طرف تر، مردی روی زمین زانو زده و درحالی که صورتش را میان دستانش گرفته بود، به شدت اشک می ریخت. مانون یک آن به شدت ترسید و از اینکه مسلح نبود، احساس پشیمانی کرد. بااحتیاط به مرد نزدیک شد.
وقتی آن مرد سرش را بلند کرد، مانون او را شناخت. آن مرد درحالی که با انگشتش به جسد اشاره می کرد، گفت: «من این کار رو کردم.»
۱۹۹۲
ونکا راکول، در کمال آسودگی و سبک بالی، روی صخره ها قدم برمی داشت. وزش باد هر لحظه شدیدتر می شد. صدالبته ونکا از آن لذت می برد. تندباد، خطر، هوای تند دریا و بلندی هایی که باعث ایجاد سرگیجه می شدند. در تمام طول زندگی اش، هیچ چیز به اندازه دیدن الکسیس او را هیجان زده نکرده بود-یک احساس عمیق. احساسی که هیچ چیز یارای رقابت با آن را نداشت. مطمئن بود که حتی اگر صد سال هم زنده باشد، هیچ خاطره مشابهی نخواهد داشت. فکر دیدن الکسیس به صورت مخفیانه وجودش را تکان می داد و وزش باد، روح و جسمش را می نواخت-درست مثل مقدمه ای دلنشین!
قرار بود الکسیس، عشق زندگی اش را دوباره ببیند. الکسیس برای او به سان توفان، شب و لحظه بود. هرچند ونکا در اعماق وجودش به خوبی می دانست که کارش احمقانه است و این ماجرا برایش پایان خوشی نخواهد داشت، ولی حاضر نبود لحظه هایی که انتظارش را می کشید با هیچ چیز دیگری در دنیا عوض کند-انتظار و دیوانگی عشق را، جنون دردناک بازی در شب را!
«ونکا!»
یک آن سایه الکسیس در آسمانی که ماه کامل در آن خودنمایی می کرد، پدیدار شد. ونکا چند قدمی به سمت سایه برداشت. یک لحظه احساس کرد شور و وجد آمدن به آنجا، به خوبی در وجودش جاری شده است-احساسی تند، سوزان و کنترل ناپذیر!
ونکا حتی در آن لحظات هم می دانست کاری که می خواهد انجام دهد، عاقبت خوشی نخواهد داشت، ولی دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. دیگر کوچک ترین اهمیتی به آینده نمی داد...

دیروز و امروز

نیس، صبحگاه، دوشنبه هشتم مه ۲۰۱۷: دبیرستان بین المللی سنت اگزوپری
جشن پنجاهمین سالگرد تاسیس

مدرسه مشهور تکنوپول سوفیا آنتوپولیس(۱۵)، هفته آینده، پنجاهمین سالگرد تاسیس خود را جشن خواهد گرفت. کارگروه لائیک فرانسه(۱۶) این مدرسه را در سال ۱۹۶۷ به منظور کمک به بچه های مهاجران تاسیس کرد. این دبیرستان بین المللی، مدرسه ای منحصربه فرد در منطقه کوت دازور(۱۷) به شمار می آید. شهرت این مدرسه به واسطه سطح آموزشی بالا و نیز وجود زبان های خارجی در آن است. بخش های دوزبانه مدرسه، امکان دریافت مدرک تحصیلی بین المللی را برای دانش آموزانش فراهم آورده اند. درحال حاضر، در حدود هزار دانش آموز فرانسوی و خارجی در این مدرسه تحصیل می کنند. مراسم جشن روز جمعه، دوازدهم مه با یک فستیوال آغاز خواهد شد که در طول آن درهای مدرسه به روی بازدیدکنندگان گشوده می شود. سپس معلمان و دانش آموزان به معرفی آثار هنری خود خواهند پرداخت که به مناسبت جشن آماده کرده اند؛ آثاری از قبیل عکس، فیلم، نمایش تئاتر و...
جشن، روز بعد هم ادامه خواهد یافت و از ظهر آغاز خواهد شد که در طول آن، دانش آموزان قدیمی و کارکنان فعلی مدرسه گرد هم می آیند. در طول این مراسم، کلنگ تاسیس بنای جدیدی با عنوان «برج شیشه ای» زده می شود. قرار است این بنای پنج طبقه، به جای ساختمان کنونی ژیمناستیک تاسیس شود؛ ساختمانی که قرار است به زودی تخریب شود. بنای جدید فوق مدرن، برای استقبال از دانش آموزانی که برای شرکت در کلاس های آمادگی مدرسه های بزرگ(۱۸) می آمدند، به کار می رفت. قرار بود دانش آموزان ورودی سال های ۱۹۹۵-۱۹۹۰، این افتخار را داشته باشند که در هنگام همان مراسم، آخرین افرادی باشند که از سالن ژیمناستیک استفاده می کنند. مدیر فعلی مدرسه، خانم فلورانس گیرار(۱۹)، امیدوار است تا حداکثر جمعیت ممکن، در مراسم شرکت کنند.
او در سخنرانی اش که کمی اغراق آمیز به نظر می رسید گفت: «من صمیمانه از همه دانش آموزان سابق و اعضای فعلی مدرسه دعوت می کنم که در این لحظات صمیمی در کنار ما حضور پیدا کنند. خاطرات برایمان ضروری هستند. آنها به ما یادآوری می کنند که از کجا آمده ایم و به کجا قرار است برویم.»
او سپس اشاره کرد که قرار است یک صفحه فیسبوک، به طور جداگانه، برای این مراسم ساخته شود.

استفان پیانلی(۲۰)

جوان برای همیشه

فصل اول: کوکاکولا چری(۲۱)

زمانی که در هواپیمایی در حال سقوط نشسته اید، بستن یا نبستن کمربند ایمنی، فرقی به حالتان نخواهد کرد.
«هاروکی موراکامی»
۱.
سوفیا آنتوپولیس
شنبه، سیزدهم مه ۲۰۱۷
اتومبیل اجاره ای را زیر درختان کاج، نزدیک پمپ بنزین پارک کردم. فاصله آنجا با مدرسه در حدود سیصد متر بود. مستقیماً از فرودگاه آمده بودم؛ با پروازی از نیویورک که در طول آن موفق نشده بودم پلک روی هم بگذارم. روز قبل، نیویورک را پس از دریافت ایمیلی به سرعت ترک کرده بودم؛ ایمیلی که خبر از برگزاری جشن پنجاهمین سالگرد تاسیس دبیرستانم می داد. ایمیل از طریق ناشرم، ماکسیم بیانکاردینی(۲۲)، برایم ارسال شده بود. او قبلاً بهترین دوست من بود، ولی حدود بیست وپنج سال می شد که یکدیگر را ندیده بودیم. در ایمیل شماره تلفن همراهی را به من داده بود. سرانجام، پس از آنکه کمی با خودم کلنجار رفتم، شماره را گرفتم. او هم وقتی گوشی را برداشت، تقریباً بلافاصله گفت: «توما مقاله رو خوندی؟»
«دقیقاً به همین خاطره که دارم بهت زنگ می زنم.»
«معنی ش رو درک می کنی؟»
صدایش رگه هایی آشنا در خود داشت، ولی نه مثل گذشته. صدای او حالا به واسطه شرایط، ترس و اضطراب، تغییر کرده بود.
بله مقاله را خوانده بودم و به خوبی می دانستم می تواند چه معنایی داشته باشد. می دانستم که زندگی ما، به شکلی که تا آن روز داشت، قرار بود برای همیشه تغییر کند. می دانستم که قرار است مابقی زندگی مان را پشت میله های زندان سپری کنیم.
پس از چند ثانیه سکوت، ماکسیم گفت: «باید بیای کوت دازور. باید برای مقابله با این شرایط، یه استراتژی تعیین کنیم. باید شانسمون رو امتحان کنیم.»
با درنظرگرفتن عواقب اتفاقی که قرار بود برای ما رخ دهد، چشمانم را بستم. شدت افتضاح، درگیری های قضایی و درنهایت موج شوکی که قرار بود خانواده هایمان را درنوردد. در اعماق وجودم، همیشه این احتمال را می دادم که سرانجام همه چیز رو خواهد شد. بیست وپنج سال از زندگی ام (اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت) را با این تهدید زیسته بودم. اغلب نیمه های شب از خواب می پریدم. صحنه های رخدادی که در گذشته با آن روبه رو شده بودم، در برابر چشمانم ظاهر می شدند.
امید داشتم که روزی بتوانم به حقیقت ماجرا پی ببرم. روزهای اول، یک لگزومیل به همراه لیوانی نوشیدنی مصرف می کردم. با این امید که دوباره خوابم ببرد، ولی فایده ای نداشت. دوستم تکرار کرد: «باید یه راهی پیدا کنم.»
می دانستم که به خودش امید واهی می دهد. خود ما بودیم که یکی از شب های ماه دسامبر سال ۱۹۹۲، بمبی را ساختیم که حالا زندگی مان را با خطری جدی مواجه کرده بود. حالا هم هر دوی ما به خوبی می دانستیم که کوچک ترین راهی برای خنثی کردن آن نیست.
۲.
پس از قفل کردن درها، به سمت پمپ بنزین به راه افتادم. از همان سوپرمارکت های بزرگ به سبک آمریکایی که پمپ بنزینی هم کنارشان قرار دارد. اسم آنجا مغازه دینو(۲۳) بود. پشت جایگاه سوخت، ساختمانی از چوب بنا شده بود که سبک طراحی آن کولونیال(۲۴) بود و داخلش، یک بوتیک کوچک و یک کافه دلنشین قرار داشت. جلوی کافه و زیر یک سایبان، صندلی هایی برای مشتریان چیده شده بودند.
در دولنگه را فشار دادم و داخل شدم. آنجا نسبت به گذشته تغییر خاصی نکرده بود و همچنان به نظر می آمد که بخشی از آن، متعلق به گذشته های دور است. در انتهای مغازه، صندلی هایی با پایه های بلند، پشت پیشخوانی از جنس چوب قرار گرفته بودند. روی میز نیز لیوان هایی قرار داشتند که داخل آنها، برای مشتریان نوشیدنی سرو می شد. در باقی فضای سالن، صندلی ها و میزهایی چوبی قرار داشتند که تا فضای بیرونی امتداد پیدا کرده بودند و مشتریان از آنها استفاده می کردند. روی دیوار، پلاک های میناکاری شده نصب شده بودند. روی این پلاک ها، یادگاری هایی از گذشته بود که دیگر اثری از آنها به چشم نمی خورد. همچنین پوسترهایی از ریویرا(۲۵) نیز قرار داشت. برای آنکه بتوانند میزهای بیشتری را در سالن بگذارند، میز بیلیارد و نیز دستگاه بازی شانس را عقب برده بودند. به خوبی به یاد دارم که چقدر از پول هایم را در جریان همین بازی ها از دست داده بودم. اوت ران(۲۶)، آرکانوید(۲۷)، استریت فایتر۲ (۲۸)، دیگر فقط بازی بیبی فوت(۲۹) باقی مانده بود. یک فوتبال دستی که آن قدر کهنه شده بود که می شد گفت چیزی از آن باقی نمانده است.
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و تخته آن را که از جنس چوب آلمانی بود، لمس کردم. در همین جا، به همراه ماکسیم، تمام بازی های بزرگ المپیک مارسی را شبیه سازی کرده بودیم. تصاویر آنها یکی پس از دیگری به ذهنم می آمدند؛ هت تریک پاپل(۳۰) در جریان جام فرانسه در سال ۱۹۸۹، شاهکار واتا(۳۱) در برابر بنفیکا، یک پا دوپای کریس وادل(۳۲) در برابر آس اس میلان. همان شب معروفی که برق ورزشگاه ولودروم(۳۳) قطع شد. متاسفانه ما نتوانستیم آن شب پیروزی ای را که تا آن اندازه در انتظارش بودیم، جشن بگیریم؛ یعنی فینال جام قهرمانی باشگاه های اروپا در سال ۱۹۹۳. در آن دوران، من کوت دازور را ترک کرده بودم تا تحصیلاتم را در یک مدرسه بازرگانی در پاریس ادامه دهم.
اجازه دادم که فضای کافه به طور کامل مرا در خود فروببرد. ماکسیم تنها کسی نبود که من عادت داشتم با او بعداز کلاس، به اینجا بیایم. خاطرات پررنگ تر من، مربوط به دختری می شدند به نام ونکا راکول؛ یعنی دختری که در آن زمان عاشقش بودم-دختری که همه پسرها عاشقش بودند. از یک سو به نظر می آمد این اتفاقات روز قبل رخ داده بودند و از سویی تو گویی ابدیتی از آنها سپری شده بود.
درحالی که به سمت میز می رفتم و همه خاطرات گذشته در ذهنم مرور می شدند، احساس می کردم تمام موهای تنم در حال سیخ شدن هستند. خنده های ازته دل ونکا، دو دندان جلویی اش که کمی از هم فاصله داشتند، لباس های مهمانی نازک و کوتاهی که می پوشید، زیبایی مثال زدنی و درنهایت نگاه متفاوتی که دوست داشت نسبت به چیزهای مختلف داشته باشد. یادم می آمد که ونکا در دینو، در تابستان، چری کوک(۳۴) و در زمستان ها، شکلات داغ سفارش می داد که روی آن تکه های کوچک شامالو(۳۵) قرار داشت.
«چیزی می نوشین؟»
چیزی که می دیدم را اصلاً باور نمی کردم. زوج ایتالیایی-لهستانی ولانتینی(۳۶) همچنان مسئولیت اداره آنجا را بر عهده داشتند. بلافاصله پس از آنکه دیدمشان، اسم کوچکشان نیز یادم آمد. دینو(۳۷) (البته که اسمش باید دینو باشد) کار نظافت دستگاه را متوقف کرده بود تا با من هم کلام شود. درحالی که آنا، روزنامه محلی را ورق می زد. وزن دینو اضافه شده و موهایش نیز ریخته بود. رنگ بلوند موهای آنا نیز تغییر کرده و چروک هایی زیر چشمانش پدید آمده بود، ولی به نظر می رسید که با گذشت زمان، زوج آنها جاافتاده شده باشد. این اثر طبیعی گذر سن است. پیری زیبایی های بیش ازحد آشکار را از میان می برد و وزن و درخشش بیشتری به ظواهر ساده تر می دهد.
«یه قهوه می خوام؛ یه اسپرسوی دوبل.»
چند لحظه صبر کردم، سپس برای زنده کردن یاد ونکا گفتم: «همین طور یه چری کوک به همراه نی و یخ.»
یک آن گمان کردم ممکن است یکی از آنها مرا به یاد بیاورد. پدرومادر من در فاصله سال های ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۸، در سنت اگزوپری ناظم بودند. پدرم ناظم مقطع دبیرستان مدرسه بود و مادرم در مقطع کلاس های آمادگی فعالیت می کرد. همین هم باعث شده بود ما خانه ای متعلق به دولت، در داخل مجموعه داشته باشیم. برای همین هم اغلب به اینجا می آمدم. در ازای چند دست بازی استریت فایتر(۳۸) به صورت رایگان، به او در تمیز کردن آنجا کمک می کردم، بعضی وقت ها هم در حاضر کردن کوستار(۳۹) یخ زده که دستور پختش از پدرش به او به ارث رسیده بود.
دینو، درحالی که همسرش همچنان مشغول مطالعه روزنامه بود، پول را از من گرفت و نوشیدنی هایم را جلویم گذاشت. هیچ چیزی که نشان دهنده این باشد که مرا به خاطر آورده است، در صورت خسته اش به چشم نمی خورد. در کمال تعجب من، سه چهارم سالن خالی بود-حتی باوجود آنکه شنبه صبح بود. بخش زیادی از دانش آموزان سنت اگزوپری از خارج از شهر می آمدند و اغلب هم آخر هفته ها در مدرسه باقی می ماندند. از فرصت به دست آمده نهایت استفاده را کردم. به سمت همان میزی رفتم که من و ونکا در گذشته پشتش می نشستیم-آخرین میز در ابتدای فضای بیرونی. زیر درختان کاج معطر. ونکا که انگار خودش ستاره ای است که مسیر خورشید را به درستی پیدا می کند، همیشه میزی را انتخاب می کرد که رو به خورشید باشد. درحالی که سینی نوشیدنی هایم را در دست داشتم، پشت صندلی همیشگی ام نشستم؛ همانی که پشت به درختان بود. فنجان قهوه ام را برداشتم و لیوان چری کوک را مقابلم قرار دادم. از بلندگو، آهنگی قدیمی از آر.ای.ام(۴۰) پخش می شد. (۴۱)
در آن زمان همگان گمان می کردند این ترانه از مذهب سخن می گوید. در شرایطی که هدفش تنها بیان پیچیدگی های عشقی دردآور و یک طرفه بود. استیصال پسری که به دختری می گفت: «هی! اینجا رو ببین! من اینجام! چرا منو نمی بینی؟» به نوعی داستان زندگی من بود.
نسیمی، شاخه های درختان را به رقص درآورده بود و خورشید نورش را بر روی سقف می کوبید. برای چند ثانیه، جادوی اپرا مرا به اوایل دهه ۱۹۹۰ برد. در برابر من و در زیر نور خورشیدی که از میان شاخه های درختان نفوذ می کرد، روح ونکا نشسته بود و بازتاب گفت وگوهای پرهیجانمان به گوشم می رسید. صدایش را می شنیدم که با شوروحرارت درمورد معشوق(۴۲) و پیوندهای خطرناک(۴۳) با من صحبت می کرد. من هم جوابش را با صحبت درمورد مارتن ادن(۴۴) و یا بل دو سنیور(۴۵) می دادم. پشت همین میز بود که ساعت های طولانی دربارهٔ فیلم هایی که چهارشنبه شب ها در استار، کن و یا کازینو دانتیب(۴۶) دیده بودیم، صحبت می کردیم.
او عاشق کلاس پیانو(۴۷) و تلما و لوییز(۴۸) بود. من هم قلبی در زمستان(۴۹) و زندگی دوگانه ورونیک(۵۰) را دوست داشتم.
ترانه به پایان رسید. ونکا که عینک ری بن خود را زده بود، جرعه ای از کوکایش را نوشید و از پشت شیشه های آن، لبخندی تحویلم داد. تصویرش کم رنگ و درنهایت ناپدید شد. به این ترتیب، ملاقات چندلحظه ای ما در ذهن من، به پایان رسید. دیگر در گرمای دلپذیر سال ۱۹۹۲ نبودیم. من کاملاً تنها، ناراحت و ازنفس افتاده بودم. احساس می کردم در حال تعقیب جوانی ازدست رفته ام هستم. بیست وپنج سال می شد که ونکا را ندیده بودم؛ بیست وپنج سالی که درواقع هیچ کس او را ندیده بود.
۳.
یکشنبه، بیستم دسامبر ۱۹۹۲، ونکا راکول، نوزده ساله، به همراه الکسیس کلمان، استاد فلسفه بیست وهفت ساله اش، به پاریس گریخته بود. مدتی می شد که این دو نفر باهم رابطه ای مخفیانه برقرار کرده بودند.
آخرین بار، هر دوی آنها را در هتلی در منطقه هفت، در نزدیکی بازیلیک سن کلوتیلد(۵۱) دیده بودند؛ آن هم در فردای روز فرارشان. پس ازآن، دیگر هیچ اثری از حضورشان در پایتخت به چشم نخورده بود. دیگر هیچ وقت پیدایشان نشده بود. با خانواده و یا دوستانشان تماس نگرفته بودند، گویی که بخار شده باشند! البته این گزارش رسمی ماجرا بود.
مقاله روزنامه صبح نیس را در این مورد از جیبم بیرون آوردم. قبلاً به تعداد موهای سرم آن را خوانده بودم. مقاله به طور آشکار، درمورد چیزی صحبت می کرد که همه آن را می دانستند. در دنیای امروز همه درمورد حقیقت و شفافیت صحبت می کنند. این در حالی است که حقیقت اغلب آن چیزی که به نظر می رسد نیست و در این مورد خاص، نه باعث می شد عدالت برقرار شود، نه برای کسی آسایش به همراه می آورد و نه اجازه می داد کسی با خیال راحت به عزاداری اش بپردازد.
حقیقت، درمورد این پرونده، فقط وفقط بدبختی، شکار انسان و نیز تهمت و افترا را به همراه داشت.
«وای خدایا ببخشید!»
یک دانش آموز پسر دبیرستانی با ظاهری نامتناسب، با کیفش به لیوان کوکا خورده و آن را روی زمین ریخته بود. با واکنشی سریع، قبل از آنکه لیوان روی زمین بیفتد و بشکند، به سرعت آن را گرفتم، سپس چندین دستمال برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن میز، ولی شلوارم خیس شده بود. به سرعت از جایم برخاستم و به سمت دست شویی رفتم. پنج دقیقه زمان لازم بود تا بتوانم کاملاً لکه های نوشیدنی را از روی شلوارم پاک کنم. همین قدر هم زمان لازم بود تا لباسم را خشک کنم. بهتر از این بود که با این سرووضع در برنامه شرکت کنم و همگان گمان کنند که شلوارم را خیس کرده ام! پس ازآن، پشت میزم رفتم تا جلیقه ام را که روی صندلی ام انداخته بودم، بردارم. یک آن با دیدن چیزی که پیشِ رویم قرار داشت، احساس کردم قلبم از حرکت ایستاده است. در غیاب من، یک نفر صفحه روزنامه را تا زده و یک عینک آفتابی روی آن قرار داده بود-ری بن کلابمستر(۵۲) با شیشه های رنگی. چه کسی این شوخی مسخره را با من کرده بود؟ نگاهی به پیرامون خودم انداختم. دینو با مردی که در نزدیکی جایگاه سوخت ایستاده بود، صحبت می کرد و آنا هم مشغول آب دادن به شمعدانی هایی بود که در آن سوی کافه قرار داشتند. به جز سه سوپوری که پشت پیشخوان نشسته و مشغول استراحت بودند، مابقی مشتری ها بیشتر بچه های دبیرستانی ای بودند مشغول کار با تلفن همراه و یا مک بوکشان.
لعنتی...
وقتی عینک را با دست خودم گرفتم، تازه متوجه شدم که با یک توّهم مواجه نیستم. از جایم که بلند شدم متوجه یادداشتی روی بریده روزنامه شدم. یک نفر، با خطی بزرگ و دقیق نوشته بود:
س
انتقام...

درست و غلط

من با تمام وجودم عاشق نیویورک هستم. به همین دلیل، ماجراهای اصلی این داستان در این شهر شکل می گیرند. بااین حال کم کم داستان به سمت فرانسه کشیده می شود. خیلی وقت بود که دلم می خواست داستانی را روایت کنم که در کوت د ازور رخ می دهد؛ جایی که در آن بزرگ شده ام. من علاقه خاصی به آنتیب دارم و درعین حال، خاطراتی فراموش نشدنی در آن برایم شکل گرفته اند، ولی میل داشتن به چیزی به تنهایی کافی نیست. نوشتن، فرایندی بسیار پیچیده و حساس است. وقتی قلم به دست گرفتم و شروع به نوشتن درمورد یک مدرسه در منطقه ای برفی و ماجرای دانش آموزان محصور در آن کردم، به خوبی می دانستم که زمانش فرارسیده است. همین هم باعث شد که ماجرای دختر جوان و شب را به سمت جنوب فرانسه بکشانم. بااین حال هیچ کدام از اتفاقاتی که در این کتاب رخ داده اند، واقعیت ندارند. همه اینها ساخته تخیلات من هستند. بسیاری از جاهایی که در کتاب ذکر کرده ام هنوز هم وجود دارند، ولی من آنها را به میل خودم تغییر داده ام تا دقیقاً همان چیزی شوند که دلم می خواست باشند.

گیوم موسو

نظرات کاربران درباره کتاب ماجرای ناپدید شدن وِنکا راکوِل

گربه ای روی سقف سوزان!!! سبکی تحمل ناپذیر وجود!!! آهنگ بوهمین راپسودی رو هم تبدیل کرده به یه شخص که خواننده بهتریه 😁!!! ترجمه به نسبت ضعیفه ، خصوصا اینکه پر از اسامی افراد و کتاب و موسیقی در دنیای واقعیه که اکثرا برای مخاطب ایرانی شناخته شده نیستن اما مترجم نه تنها برخی از اونها رو غلط ترجمه کرده هیچ توضیحی هم در پانویس در موردشون نداده ، کاملا معلومه خود مترجم هم شناختی نداره و صرفا برگردان کلمه به کلمه انجام‌داده ، ویراستاری هم که ظاهرا اصلا معنایی نداره برای انتشاراتی ها
در 1 ماه پیش توسط mah...ian
اولین کتاب از گیوم موسو بود که خوندم و واقعا نظرمو جلب کرد ...داستان پردازی جالب و خط داستانی گیرا بود
در 1 ماه پیش توسط baran bahari
بنظرم من که این کار بیشتر یه تقلید ناشیانه از پرونده هری کبر بود موقع خوندنش همش به یاد اون کتاب میفتادم, ولی از ساختار قوی خبری نبود و انگیزه ی قتل ها هم که اصلا... ماشالا پیام های اخلاقی فراوانی هم داره!😁 همچنان معتقدم بهترین کار موسو آوای فرشته س 😍
در 3 روز پیش توسط man...a28
من خریدم ولی تو اون یکی فیدیبو که اضافه نشده وکلا نیس چرا جوابگو نیستین؟
در 1 ماه پیش توسط mokhtar mokhtari