فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانه‌‌ای كه در آن بزرگ شديم

کتاب خانه‌‌ای كه در آن بزرگ شديم
(رمان)

نسخه الکترونیک کتاب خانه‌‌ای كه در آن بزرگ شديم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خانه‌‌ای كه در آن بزرگ شديم

«خانه‌ای که در آن بزرگ شدیم» قصه‌ی قید و بندهای روابط خانوادگی است و نشان دادن اینکه وقتی انسان‌ها چالش‌های همیشگی کنار هم بودن در یک خانواده را تاب نمی‌آورند، چگونه از هم دور می‌شوند و به ورطه‌ی سقوط می‌افتند. به قول منتقدان، این رمان، داستانی شگفت‌انگیز، قوی و تاثیرگذار دارد که یک خانواده‌ی عادی و در عین حال فوق‌العاده را روایت می‌کند. خانم «جوجو مویز» نویسنده‌ی معروف رمان «من پیش از تو» و «پس از تو» و «هنوز هم من» درباره‌ی «لورلی» (شخصیت اصلی این رمان) می‌گوید: او یکی از سرسخت‌ترین و پیچیده‌ترین شخصیت‌هایی است که در این سال‌ها خوانده‌ام. خانم «لیزا جول» متولد ۱۹۶۸ در لندن، از محبوب‌ترین نویسنده‌های انگلیسی است. مهم‌ترین اتفاق زندگی‌اش زمانی رخ داد که با یکی از دوستانش شرط کرد اگر بتواند یک رمان بنویسد او را به شام در رستوران موردعلاقه‌اش مهمان کند. این آغازی بود بر نوشته شدن نخستین رمانش که در سال ۱۹۹۹ یکی از پرفروش‌ترین رمان‌های سال شد. آخرین رمان خانم جول، رمان «خانه‌ای که در آن بزرگ شدیم» از پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌تایمز، یواِس‌ای تودی و وال‌استریت ژورنال بوده است. این نویسنده همچنین در سال ۲۰۰۸ برنده جایزه ملیسا ناتان شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانه‌‌ای كه در آن بزرگ شديم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

سه شنبه، دوم نوامبر ۲۰۱۰
سلام جیم!
خُب باید بگم نمی تونم حتی برای یه دقیقه هم فکر کنم که تو با یه اسم زمینی مثل جیم صدا زده بشی! کت مارک باربورت(۱) و اون جلیقه ی قشنگ توی عکسِ پروفایلت کاری کرده که شبیه شاهزاده رُپرت(۲) یا هِنری(۳) به نظر برسی، با یک اسم دو بخشی، می دونی! و راجع به بخش های یه اسم، اون جوری که تو خواستی، نه، نمی شه من رو رنگین کمونِ زیبا صدا زد. البته که نه! من لورِلی(۴)اَم. اسمم سه یا چهار بخشه، بستگی داره چطوری اون رو بگی. (پدر و مادرم اسم ما رو از زن های توی افسانه ها برداشتن. اسم خواهرم پاندورا(۵)ست. یه خواهر دیگه داشتیم به اسم آتنا(۶) که مرده به دنیا اومد.) به هرحال هر جور اسمم رو صدا بزنی، من ایرادگیر نیستم.
شصت وپنج سالمه و تویِ قشنگ ترین روستای کاتسوُلدز(۷) توی یه خونه ی بزرگ و قدیمی، پر از چیزهایی که من به شون می گم گنجینه، اما بچه هام اونارو چیزای بی خودی می دونن، زندگی می کنم. تا حدودی همه مون حال مون خوبه.
چهار تا بچه دارم. مِگان(۸) چهل سالشه، بِتان(۹) سی وهشت و دوقلوهام رُری(۱۰) و رایز(۱۱) سی وپنج سالشونه. خوشحالم که از دختر بزرگم نوه هم دارم. من یه مادربزرگ همه فن حریفم! تو بچه داری؟ راجع بهشون چیزی نگفتی، پس فرض کنم نداری؟ مردم معمولاً قبل از هرچیزی راجع به بچه هاشون باهات حرف می زنن، درسته؟ من خیلی اونارو نمی بینم متاسفانه. همیشه سرشون شلوغه. خُب، حدس می زنم به این حالتِ این روزهام می گی مُنزوی شدن. شوهرم چهار سال قبل از پیشم رفت و احتمالاً فکر می کنی که باهاش همه چیز از دست رفت.
بگذریم، چی می تونم در مورد خودم بهت بگم؟ من عاشق طبیعتم، عاشق روستاهای اطراف شهر، عاشق بچه هام و عاشق شنا کردن. برای این سن وسال هیکلمم متناسبه. توی این سال ها شکل و ظاهر خودم رو حفظ کردم و از این بابت شکرگزارم. من خانم هایی رو می بینم که سال هاست می شناسم شون و این روزها شبیه ماموت های پشمالویی شدن که دارَن دوران یائسگی شون رو می گذرونن! همون طوری که توی عکس می بینی، موهام رو بلند نگه داشتم. هیچ چیزی نمی تونه مثل موی کوتاه، سن یه زن رو بالا نشون بده!!
به هرحال، درباره ی من بَسه. یه کم راجع به خودت بگو! می گی که تو هم زنت مرده. خیلی متاسف شدم از شنیدنش. جایی توی شمال زندگی می کنی؟ توی عکس می تونم ببینم که یه سگ داری. سگِ شکاری خیلی خوشگلیه. اسمش چیه؟ ما هم همون موقع که بچه هامون داشتن بزرگ می شدن یه سگ داشتیم، ولی وقتی که همه رفتن، دیگه دلیلی برای نگه داشتن حیوانات نداشتم.
باید ببینم با عکس ها چه کار می تونم بکنم. خیلی به لپ تاپ وارد نیستم، اما باید یه چیزای دیگه هم باشه که بتونم برات بفرستم. نگاه می کنم.
خُب، ممنونم جیم برای این ارتباط. اینترنت چیز شگفت انگیزیه، مخصوصا برای آدم های پیر و عجیب وغریبی مثل ما، این طور نیست؟ من بدون این واقعا از دست می رفتم. خیلی دوست دارم که بیشتر راجع بهت بشنوم، ولی خواهش می کنم که خودت رو مجبور به این کار نکن، اگر فکر می کنی حرفام جالب نیست!!

با بهترین آرزوها
لورِلی بِرد(۱۲)
آپریل ۲۰۱۱
گرمای شرجی مثل یک شوک، بعد از سرمای کولر که دو ساعتی ماشین را خنک نگه داشته بود، برگشت. مِگ در را پشت سرش محکم کوبید، آستین های لباس کتانش را بالا کشید، عینک آفتابی اش را درآورد و به خانه خیره شد. «یا مسیح.»
مولی(۱۳) در پیاده رو کنارش ایستاد و از پشت عینک سبزِ لیمویی اش نگاه کرد. «خدای من.»
آن ها چند لحظه ای کنار هم ایستادند، پهلوبه پهلو؛ هم قد به نظر می رسیدند. مولی تابستان گذشته به بلوغ رسیده بود و استخوان ترکانده بود. حالا روی ارتفاعی یک ونیم متری ایستاده بودند. مولی بلند و لاغر مثل یک مُدل بود. شلوارک جین کوتاهی پوشیده بود که پاهای برنزه اش را نشان می داد. موهای عسلی رنگش را به شکل هنرمندانه ای بالای سرش جمع کرده بود، با صندل سفیدِ مارک هاوایین(۱۴)، پیراهن کتان که روی تاپِ صورتی رنگ پوشیده، با مچ پاها و دست های باریک و حلقه های لاستیکی دورشان. مِگ درعوض، خشک مثل یک کارفرما، با یک لباس راحت و شلوار گشادِ نسبتا کوتاه قهوه ایِ کم رنگ، مثل سربازان نیروی دریایی و بلوز راه راه آستین بلند و یک جفت کفش نقره ای مارک فیت فلاپ(۱۵) با پدیکور ناخنِ لحظه ی آخری که در این موج گرمای غیرمنتظره خودنمایی می کرد. مادر و تنها دخترش در آخرین مرحله ی کابوس زندگی شان گرفتار کلیشه ی بحران نوجوانی شده بودند که بیشتر از سه سال طول کشید. حالا تقریبا با هم دوست هستند. تقریبا. یک بار کسی به مِگ گفت، دخترت وقتی نوزده ساله است، برمی گردد، فقط باید چهار سال صبر کنی.
«این بدتر از اون چیزیه که فکر می کردم. منظورم، خیلی بدتره.» مِگ سرش را تکان داد و با احتیاط به سمت خانه رفت. آن جا بود، آجر به آجر، شبیه روزی که مِگ چهل سال پیش در آن متولد شده بود. با سه پنجره ی کوتاه رو به خیابان؛ چهار پنجره در بالا؛ دو درب ورودی اصلی ساختمان؛ در سمت راستِ ورودی یک پلاک که خیلی وقت پیش توسط یک صنعتگر محلی به صورت بیضی ساخته شده بود. روی آن کلمات «خانه ی بِرد» نوشته و تصویر دو مرغ عشق با نوک های پیچیده به هم نقاشی شده بود.
ورودی سبز رنگِ سمت چپ خانه به مسیری باز می شود که با سنگ ریزه پوشانده شده و به سمت درِ عقب راه می یابد. در گذشته برچسب های روی پنجره ها نشان می داد که عضوی از نِیبِرهود واچ(۱۶) هستی (مِگ شگفت زده می شود که چه اتفاقی برای آن برچسب ها افتاده.)، که موسسه حفاظتی آر.اِس.پی.بی(۱۷) آن ها را خانه به خانه به مردم می فروخت.
عجیب نیست، تمام آن سال ها، برای همیشه و همیشه پشت این پنجره ها بوده اند.
اما حالا...
مولی گفت: «این بدترین خونه ایه که تا حالا دیدم. این بدتر از اون هاییه که توی برنامه های تلویزیونی نشون می دَن.»
«ما حتی داخلشم نرفتیم مول، فکرت رو برای خودت نگه دار.»
«و دماغمم باید نگه دارم، درسته؟»
آهی کشید: «بله، شاید.»
پنجره هایی که در خاطراتش هیچ وقت تمیز نشده، حالا با وجود یک لایه ی ضخیم دوده کدر شده بودند. در واقع سیاه بودند. آجرهای زردرنگ خانه، خراب شده و رنگ شان پریده بود. جعبه ی پست روی ورودی سبزرنگ آویزان شده و مسیر سنگ ریزه پُر از اشیا مختلفی است: دو تا روروَک قدیمی، یک دوچرخه ی زنگ زده، یک درخت کریسمس درونِ گلدان شکسته و یک جعبه روزنامه های بادکرده و نم خورده که دو برابرِ اندازه ی اول شان شده بودند.
حال وهوای خانه نشان از آن دارد که تا حدود زیادی دست نخورده باقی مانده است، اما کاملاً معلوم بود که این خانه مثل یک بیمار است. روستا در طول این دهه ها بزرگ و بزرگ تر شده بود. همه ی خانه های قدیمی رنگ زردِ درخشانی بر خود داشتند، قاب در و پنجره ها چندین و چندبار رنگ شده بودند و خانه ی بِرد مثل یک دندان پوسیده میان این خانه ها قرار گرفته است.
مولی گفت: «خدایا، این خیلی خجالت آوره.» بعد عینک رِی بَن(۱۸) اش را روی موهایش قرار داد و بینی کوچکش را چین انداخت: «بقیه چه فکری می کنن؟»
مِگ ابروهایش را بالا برد و گفت: «گفته بودم که، با شهرتی که ما این جا داشتیم، مردم انتظار همچین خونه ای رو ندارن. پس بیا.» لبخندی عصبی به دخترش زد: «بیا بریم تو، باشه؟ تمومش کنیم؟»
مولی به گرمی لبخند زد و سرش را تکان داد.
آپریل ۱۹۸۱
مگان پیچک را کنار کشید و انگشتش را درون شکاف دیوار فرو برد.
با فریاد به بتان و دوقلوها گفت: «یکی دیگه!»
مادرش پشت سرش ایستاده بود: «آفرین مگی»!(۱۹) او با پیشبندی که طرح توت فرنگی داشت، با لبخندی حاکی از رضایت ایستاده و تماشا می کرد: «آفرین!»
مگان زرورقی را که دور تخم مرغ شکلاتی پیچیده شده بود باز کرد و آن را درون سبد گذاشت. بعد به خواهر کوچک ترش بالحنی غرورآمیز گفت: «صورتیه.»
بتان گفت: «اهمیت نده؛ من تا حالا سه تا صورتی ش رو پیدا کردم.»
مگان به آسمان نگاهی انداخت؛ ابری بود، آبیِ سیر، گرم مثل جولای. مادر گفته بود که باید هرچه سریع تر تخم مرغ هایشان را پیدا کنند، وگرنه آن ها آب خواهند شد. چشم هایش گوشه به گوشه باغ را جستجو می کرد. چند تخم مرغ را درون یک دسته هیزم پیدا کرد، با احتیاط آن ها را از کنار کرم چوبخوار بیرون کشید. بیشترشان در میان گل های نرگس و سنبله ای قرار داشتند که گذرگاه های اطراف گلخانه را آراسته بودند و او در کنار یک تخم مرغ طلایی بزرگ ایستاد و زیر شاخه های درخت آلبالویی که بیرون درِ آشپزخانه قرار داشت، نشست. تخم مرغ هایش را شمرد، دوازده تا بودند. بتان و دوقلوها هنوز داشتند در نزدیکی خانه به دنبال تخم مرغ می گشتند، مگان فکر می کرد که همه ی تخم مرغ ها در قسمت بالای باغ باشند، اما فکر کرد که ممکن است وقتی به بالای باغ برود تخم مرغ هایش خراب شوند برای همین با کمک قلوه سنگ های کوچک روی زمین، به سمت پایین باغ رفت. ناگهان صدای خواهر و برادر و مادرش در زمزمه ای محو شد. این پایین گرم تر بود، ملایم و مبهم. علف ها راه راه شده بودند؛ پدر دیروز آن ها را هَرس کرده بود، این جا و آن جا، تپه ی کوچکی از علف های هرس شده در زیر آفتاب سوزان رنگ پریده می شدند. بوته ی کاملیا، گیج از تابستانِ زودرس شکوفه داده و شکوفه هایش بر روی چمن ها ریخته، رنگ شان قهوه ای شده و تا حدودی رو به زشتی گذاشته است. مگان سرش را نزدیک گلسنگ ها برد، سه تا تخم مرغ پوشیده در زرورق را بالای آن ها دید، بَرشان داشت و درون سبد کنار دستش گذاشت.
صدای گام های بتان را در کفش های پاشنه کوتاهش از پشت سر شنید که پایین می آمد. مگان برگشت و لبخند زد. گاهی وقتی به خواهر کوچک ترش نگاه می کرد، عشق شدیدی را نسبت به او احساس می کرد. بدترین دشمن و بهترین دوستش بود.
مگ و بث(۲۰) شبیه به هم بودند. هر دو شبیه آن چیزی بودند که مادرشان به آن «چهره ی بِردها» می گفت. یعنی شبیه پدرشان، شبیه عمه لورِنای(۲۱)شان و شبیه خاندان بِردها. گونه های برجسته، پیشانی بلند و یک لبخند پَت وپَهن. تنها موهای شان با یک دیگر فرق داشت. موهای مگان شبیه مادرش قهوه ای و مجعد بود و موهای بتان مانند پدرش صاف و مشکی. رُری و رایز، دوقلوها، به مادرشان رفته بودند. آن ها «چهره ی داگلاسی» داشتند. پیشانی کوتاه، بینی های دراز، لب های برجسته و زیبا و چشمان آبیِ روشن که از پشت موهای بلوند و بلندشان نمایان می شدند.
مردم همیشه می گفتند: «اوه، چه بچه های زیبا و دوست داشتنی ای، شما باید خیلی به خودتون ببالید خانم بِرد.» بعد می گفتند: «چه فرشته های بی نقصی.»
و مادر می گفت: «شما باید اونا رو وقتی توی خونه هستن ببینید.» آن وقت چشمانش را می چرخاند، با یک دستش موهای رُری را به عقب می زد و با دست دیگرش دستان رایز را گرفته بود با صدایی پُر از عشق.
مگ از خواهرش پرسید: «چند تا داری؟»
«پونزده تا.»
مادرشان پایین پله ها با دوقلوها ظاهر شد، گفت: «پسرها هرکدوم نُه تا پیدا کردن، فکر کنم بیشترشون این جا باشن.» آن وقت با یک چشمک خیلی اغراق آمیز گفت: «دنبال زردی باشین.» پسرها دستان شان را از دست مادر بیرون آوردند و به سمت پایین باغ، جایی که دستگیره های زرد داشت دویدند. بتان به سمت سطل زباله ای دوید که نارنجی رنگ بود. اما مگان دقیقا می دانست منظور مادرش چه بود. بوته ی زردرنگ گل راعی درست مقابل شان قرار داشت. به سمت بوته رفت و چشمانش بر سرتاسر ابری از گل های زرد پرسه زد. در زیر ردیفی از کاسه های سفالی که پیش از آمدن زنبورهای عسل با وزوزشان، پُر شده بود از تخم مرغ و قارچ های زرد رنگی که انگار با چسب بر روی شان چشم چسبانده بودند. داشت تخم ها و جوجه را برمی داشت که مادرش با دستان نرمش بر شانه ی آفتاب سوخته ی او زد و گفت: «با اونا قسمت شون کن.» بعد به آرامی زمزمه کرد: «تخم مرغای کوچیک تر رو به شون بده، این طوری منصفانه تره.»
مگ می خواست شکایت کند، اما بعد نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد. خواهر و برادرانش را صدا زد:«این جاست، نگاه کنید! این جا میلیون ها تخم وجود داره.»
هر سه نفرشان به طرف بوته های گل راعی حمله ور شدند و مادرشان باقیمانده ی تخم مرغ ها را به صورت چهار توده بین شان تقسیم کرد و آن ها را به بچه ها داد. «دارن آب می شن.» این را گفت و بعد دستش را که شکلاتی شده بود لیسید و گفت: «بهتره ببریم شون داخل.»
سرمای درون خانه در برابر گرمای بیرون شوکه کننده بود. سرما شبیه یک پیراهنِ سرد بر پوستِ لخت مگ افتاده بود. پدر داشت توی لیوان های روی میزِ آشپزخانه نوشیدنی می ریخت. سگ روی صندلی کنار پنجره در حال چرت زدن بود. دیوار زردرنگ آشپزخانه از هنرنمایی های بچه ها پوشیده شده بود. مگان رفت و انگشتش را بر لبه ی طرحی گذاشت که در چهار سالگی کشیده بود. همیشه از این که همان جا چسبیده، تعجب می کرد؛ روی همان کاغذ همیشگی برای شش سال تمام. به ندرت خاطراتی از چهار سالگی اش داشت. حتما نمی تواند به خاطر بیاورد که نشسته و این پُرتره را کشیده و اسمش را مگان و مامی گذاشته است که تشکیل شده از آدم هایی با دو پای طنابی شکل و موهای به هم ریخته، شکافی به شکل لبخند و دست هایی که دو برابر قد آدم ها است، معلق در دنیای بدون جاذبه ی زمین با درخت های آبیِ میخی شکل و حیواناتی که شناورند. دیوارِنقاشی موضوع گفتگوی هر کسی بود که وارد خانه می شد؛ هنرنمایی ها بر روی سه دیوار پخش شده بود، بر روی در کمد، روی چارچوب، گوشه وکنار و حتی روی شربتخانه را پوشانده بود. پدر گاه وبی گاه سعی می کرد آن را خراب کند به بهانه ی «به روز کردن دیوار»، اما مادر تنها لبخند شیطانی دختر بچه ها را می زد و می گفت: «مگر از روی جنازه ی من رد شی.» هروقت پدر می دید یکی از بچه ها یک برگه ی هنری تولید کرده، آن را به هر طریقی می قاپید و می گفت: «این خیلی قشنگه، برای همین من اونو توی پوشه ی مخصوص خودم می ذارم.» و بعد آن را در جایی می گذاشت (معمولاً در لباس هایش) پیش از آن که مادر آن را ببیند و بر روی دیوار نصب کند.
مادر در حالی که پیشبندش را باز می کرد و موهایش را دم اسبی می بست، گفت: «حالا، تو می تونی همه ی تخم مرغ هایی رو که دوست داری بخوری اما تا وقتی که قول بدی برای ناهار خوردن هم جا داری. و یادت باشه، زرورق ها رو برای جعبه ی کاردستی نگه داری!»
جعبه ی کاردستی یکی دیگر از کابوس های پدر بود. این جعبه اول یک جعبه ابزار پلاستیکی بود که درونش پر شده بود از پولک، پیپ پاک کن و زرورق های طلایی که به صورت منظمی در کنار هم دیگر قرار گرفته بودند. در طول سال ها بزرگ تر شد و به یک جعبه ی پلاستیکی غول پیکر تبدیل شد که در قفسه ی بزرگی در هال زندگی می کند و پُر شده است از یک رشته ی دَرهم وبَرهم بلند سیم، یک گلوله ی پشمی، پوست خالی شکلات، وسط دستمال کاغذی، لباس زیر قدیمی که به دستمالی کهنه تبدیل شده بود، بسته های چیپس و کاغذهای بسته بندیِ استفاده شده. مگان دیگر کاردستی درست نمی کرد ـ او یازده سالش بود. ـ بتان هیچ وقت به اندازه ی خواهرش خلاق نبود، پسرها هم ترجیح می دادند در باغ پرسه بزنند یا در خانه آتش بسوزانند به جای این که با تیوپ چسب و چوب های بستنی در گوشه ای بنشینند. درواقع هیچ کس دیگر از جعبه ی کاردستی استفاده نمی کرد، اما این موضوع نمی توانست لورلی را متوقف کند تا دیگر آن را از چیزهای به دردنخور پر نکند.
زرورق تخم مرغ هایی را که بچه ها رها کرده بودند مشتاقانه برمی دارد، به آرامی با نوک انگشتانش قسمت نقره ای آن ها را صاف می کند. صورتش از رضایت روشن می شود: «خیلی زیبا هستن...» روی یک دیگر می گذاردشان: «شبیه یه تیکه از رنگین کمون می مونه. البته، اونا من رو به یاد امروز می ندازن. به یاد این روز بی نقص در کنار بچه های دوست داشتنی م، وقتی خورشید می درخشید و می درخشید و همه چیزِ دنیا خوب بود.»
به تک تک بچه هایش نگاه کرد و لبخند زد. دستش را برای کنار زدن موهای رایز از جلوی چشم هایش، جلو برد: «بچه های دوست داشتنی من...» این را گفت و به هر چهار فرزندش خیره شد، اما نگاهش روی آخرین بچه اش ثابت ماند.
رایز کوچک ترین فرزندش بود. مگان و بتان هر دو وزن شان حدود نُه پوند بود. رُری اولین قُلِ دوقلوها بود با وزن نرمال شش پوند و پانزده اونس. مادرش اغلب اوقات می گفت، رایزِ طفلکی شبیه بلدرچین بود، کمی کمتر از چهار پوند، کبود و چروکیده، تنها قادر بود نفس بکشد. آن ها او را زیر لامپ گذاشتند، همان طور که لورلی گاهی تعریف می کرد: «آروم آروم گرم شد...» و پس از سه روز گذاشتند بچه را به خانه ببرند.
لورلی هنوز هم بیشتر از سه فرزند دیگرش نگران اوست. در شش سالگی از رُری کوچک تر بود، کوچک تر از هم کلاسی هایش در کلاس، با پوستی رنگ پریده و مستعد سرماخوردن و مشکلات هاضمه. وقتی در جمعی بودند، به مادرش می چسبید. وقتی می افتاد مثل یک بچه زار می زد. برعکس برادرش با بچه های دیگر بازی نمی کرد. تنها زمانی خوشحال بود که این جا بود، در خانه، برادر در یک سمت و مادر در سمت دیگرش. مِگان نمی دانست چگونه با این وضع کنار بیاید. بعضی وقت ها آرزو می کرد که ای کاش رایز به دنیا نیامده بود. گاهی واقعا فکر می کرد که خانواده اش بدون او زندگی بهتری داشتند. مثل آن ها نبود. همه ی بِردها خیلی شاد و سرخوش بودند. رایز فقط یک ناخوشی بود.
مِگان ناخودآگاه زرورق طلایی را که از روی تخم مرغ بزرگِ زیر درخت گیلاس درآورده بود، در دستش مچاله کرد و وقتی که مادرش برایش دست زد، کمی از جایش پرید.
لورلی با حالتی شبیه گریه گفت: «زرورق، زرورق!»
سپس به سرعت مشتش را باز کرد و اجازه داد که مادرش زرورق مچاله شده را با لبخند از او بگیرد و با مهربانی بگوید: «ممنونم عزیزم.» بعد نگاه خیره اش را به سمت زرورق برد و گفت: «ببین، چقدر قشنگه، چه برقی می زنه، چقدر... خوشحاله.»
***
تعطیلات عید پاک یک هفته ی دیگر ادامه داشت. موج گرما هم چنان بود و بچه های خانواده ی بِرد تنها برای خوردن نوشیدنی یا تکه ای نان و کره و یا زمانی که به شدت احتیاج به رفتن به توالت داشتند، داخل خانه می آمدند.
دوستان می آمدند و می رفتند، هر روز به ساحل وِستون سوپرماری(۲۲) می رفتند و در آخرین هفته ی تعطیلات پاندورا خواهر لورلی به همراه دو پسر نوجوانش به دیدن آن ها آمد. پدر استخر بادی را از آب پُر می کرد و بزرگ ترها هم نوشیدنی می خوردند، در حالی که چیزهایی شبیه میوه های یخی در آن ها شناور بودند. پسرخاله ی مِگان، تام(۲۳)، آهنگی از دیوید بویی(۲۴) را با گیتار پر از برچسبش نواخت. رُری استخر بادی را با تکه ای چوب سوراخ می کند و آب با شدت به داخل چمن ها می رود. رُری که داشت غرق می شد، فرار کرد. پدر گفت: «خُب، اینم از این.» مادر باقیمانده ی آویزانِ استخر بادیِ سوراخ شده را مثل یک بچه ی زخمی میان بازوهایش می گیرد و در حالی که آن را به سمت گاراژ می برد، زمزمه کنان می گوید: «پدر درستش می کنه.» پدر گفت: «هر دومون می دونیم که پدر این رو درست نخواهد کرد، من اصلاً نمی دونم چطور می شه که یه استخر بادی رو تعمیر کرد. هنوز نتونستم اون یکی رو که پارسال خراب شده بود درستش کنم.» لورلی لبخند زد و برایش از آن طرف باغ بوسه ای فرستاد.
پدر آهی کشید و گفت: «خیلی خُب، ما می دونیم که سه تا استخر بادی سوراخ توی گاراژ داریم؛ این خونه فقط مصیبته.» بعد ابروهایش را بالا انداخت.
پاندورا خندید و گفت: «درست مثل پدرمون، اون هیچ وقت هیچ چیزی رو دور نمی نداخت.» بِن(۲۵)، پسرخاله ی دیگر مِگان با لبخند گفت: «برامون درباره ی خاله لورلی بگو که وقتی بچه بود، چه چیزایی رو جمع می کرد.»
پاندورا اَخم کرد، ولی بعد با لبخند گفت: «برگ های پاییزی، دَربازکن، مارک لباس، ته بلیت سینما، زرورق نقره ای پاکت های سیگار مادر.»
بِن با هیجان گفت: «و مو. مو رو فراموش نکن.»
پاندورا گفت: «بله، هروقت هرکسی توی خانواده موهاش رو کوتاه می کرد، لورلی التماس می کرد که اون ها رو نگهداره. اون یه کیف پر از مو زیر تختش داشت. یه کم وحشتناک بود.»
همه خندیدند و مِگان با جدیت نگاه شان کرد. قبلاً هم از این حرف ها می زدند -هروقت که جمع شان جمع بود- و وقت هایی که می شنید در مورد مادرش از این حرف ها می زنند، به هم می ریخت. این صحبت ها وقتی که بزرگ تر شد به جای آن که خنده دار باشند، به نظرش عجیب می آمدند. چون حالا که هم سن و سال آن وقت های مادرش بود که چیزهای بچگانه جمع می کرد، نمی توانست تصور کند که موهای دیگران را جمع کند؛ همان طوری که نمی توانست شنبه ها به مدرسه برود.
مادرش با شوخ طبعی در حالی که داشت از گاراژ برمی گشت، گفت: «به من می خندین؟»
بِن گفت: «نه نه نه! اصلاً. ما فقط داشتیم درباره ی مهربونی شما حرف می زدیم.»
لورلی در حالی که مشغول خشک کردن دست های خیسش با پایین دامن کتانش بود، گفت: «من که خیلی مشکوکم.»
بعد بازوهایش را بالا برد و گفت: «به آسمون نگاه کنید، فقط نگاه کنید، آبی آبیه، دوست دارم این همه آبی رو با دستم بگیرم و بذارم توی جیبم.»
مِگان برای یک لحظه به صورت پدرش نگاه کرد. پر از عشق و نگرانی بود. انگار برای گفتن چیزی که نمی شود گفت، در حال درد کشیدن بود.
نگاه پر از مهر پدر با نگاه مِگان برخورد کرد، خندید و گفت: «اگر همسر من این طور می خواد، جیب هاش پر از چیزهایی می شه که فقط یک دونه از هر کدوم شون توی دنیا وجود داره.»
لورلی با سرخوشی گفت: «اوه، بله! همین جور می شه. پر و کاملاً باد کرده.»
***
پاندورا با خودش کیک پروانه شکل خانگی آورده بود که روی آن با خامه و جوجه های زرد کوچک تزیین شده بود.
لورلی آن را در باغ به همراه چای و نان شیرمال و خامه سِرو کرد. نوشیدنی و یک ظرف پر از توت فرنگی هم بود. دوقلوها پابرهنه عقب وجلو می رفتند و با شیلنگ تفنگ آبی شان را پر می کردند و هرچه به آن ها گفته می شد که این کار را نکنند، بی توجه به هم آب می پاشیدند. تام و بِن به سمت پایین باغ رفتند تا درون ننوی پارچه ای که بین دو درخت بسته شده بود، سیگار بکشند و حرف های خنده آور محرمانه برای هم تعریف کنند. مِگان و بتان در کنار هم نشسته بودند و به گفتگوی بزرگ ترها گوش می دادند.
وقتی مِگان بزرگ تر شد و مردم از او درباره ی بچگی اش می پرسیدند، در بعدازظهری این چنین، او جواب می داد: «بچگی ام فوق العاده بود.»
و بود، کامل و بی نقص.
آن ها در خانه ای به رنگ عسل زندگی می کردند که شبیه کارت پستالی از روستای کاتسوُلدز در کنار یک پیاده روی سنگفرش قرار گرفته بود، به مساحت سه چهارم هکتار که نصف آن را باغ ها گرفته بودند. مادرشان یک زن زیبای هیپی به نام لورلی بود، با موهای درهم و چشمان سبزِ درخشان که با بچه هایش مثل یک تکه جواهر گرانبها رفتار می کرد. پدرشان مردی بسیار مهربان به نام کولین(۲۶) بود که با موهای نرم و عینک گرد جغدی شکلش هنوز شبیه نوجوان ها بود. آن ها همگی به مدرسه ی روستا می رفتند، هر شب غذای خانگی می خوردند، خانواده ی بزرگ شان گرم و زنده دل بود؛ پول به اندازه ای داشتند که می توانستند مهمانی بگیرند، استخر بادی بخرند، اما نمی توانستند به سفر خارجی بروند، مهم هم نبود، چون که در بهشت زندگی می کردند. مگان حتی با این که بچه بود می دانست که آن جا واقعا یک بهشت بود، این را هم خودش فهمیده بود و هم مادرش به او گفته بود. مادرش در تمام لحظه هایش حضور داشت و با حضورش همه ی لحظات را سرشار می کرد. هیچ یک از اعضای خانواده ی مگان نمی توانست از یاد ببرد که چقدر خوش شانس بودند، حتی برای یک لحظه.
یک تکه ابر از جلوی خورشید رد شد و لورلی لبخندی زد، به آن اشاره کرد و گفت: «نگاه کنین! اون ابر رو نگاه کنین! عجیب نیست؟ دقیقا شبیه یه فیله!»
آپریل ۲۰۱۱
کلیدها همان جایی بود که لورلی همیشه آن ها را می گذاشت، زیر گلدان شکسته ی سفالی پشت لوله ی آب پایینِ پنجره ی آشپزخانه. مگ آن ها را کنار زد و تار عنکبوت ها را از روی انگشتانش پاک کرد. «اَه.»
سال هاست که از درهای جلویی برای رفت وآمد استفاده نمی شد و حالا غیرقابل نفوذ شده بود. خانواده همیشه از در آشپزخانه که پشت خانه قرار داشت، رفت وآمد می کردند و چند سال آخر نیز لورلی راهروهایی را که در مقابل درب ورودی قرار داشتند به انبار گنجینه هایش تبدیل کرده بود.
مگان از در پشتی دوباره به مولی ملحق شد: «بزن بریم. نفس عمیق بکش.» به دخترش لبخندی از سر شجاعت زد و خشنود شد وقتی دید دخترش هم به او با لبخند پاسخ داد.
«تو خوبی، مامان؟»
مگ سرش را تکان داد. البته که خوب بود. مگ همیشه حالش خوب بود. «خوبم عشقم، ممنون.»
مولی با کنجکاوی به او نگاه کرد، بعد دست های مادرش را در دست گرفت و با مهربانی فشرد. مگ از این همه مهربانی به خود لرزید. لمس کردن دخترش. همین اواخر آخرین چیزی که از لمس کردن دخترش به یاد داشت شبیه سوزش یک خار بود، ضربه زدن با نوک انگشت به ساق پا، ناخن کشیدن بازو، به همین بدی بود. واقعا. هرچیزی می توانست دلیل نگرانی برای دخترهای نوجوان باشد، چیزی که دائما تکرار می شود. اما این اواخر، همه چیز شروع به تغییر کرد. اخیرا به نظر می رسید دخترش دارد دوباره سعی می کند او را دوست بدارد.
دوباره گفت: «ممنونم عشقم.»
«می دونی؟ تو می تونی راجع بهش صحبت کنی، باشه؟ می خوام بشنوم. می خوام کمک کنم. تو مادرت رو از دست دادی. اگه من مادرم رو از دست بدم، من...» چشمان مولی از اشک پر شد، بعد لبخندی زد: «اوه، خدای من. خب. تو می دونی.»
مگ خندید: «می دونم عزیزکم، می دونم. اما واقعا می گم، خوبم، واقعا خوبم.»
مولی بار دیگر قبل از این که دستانش را از دستان مادرش جدا کند، آن ها را فشرد. شبیه هنرپیشه های تئاتر نفس عمیقی کشید و کلیدهای توی دست مگ را لمس کرد. مگ نیز آن ها را لمس کرد و درون قفل فرو برد. کلید را چرخاند. در را باز کرد.

۲

جمعه پنجم نوامبر ۲۰۱۰
دوباره سلام جیم
از این که باعث ترست نشدم کلی خوشحالم. این خیلی جذابه که راجع بهت چیزای بیشتری رو فهمیدم، و البته، حالا می تونم بفهمم که تو مثل یک جیمز(۳۲) شروع کردی. تو خیلی بیشتر شبیه یک جیمزی تا یک جیم، اما قبول می کنم که جیم اسم دوستانه تری به حساب می آد، به خصوص توی شهر گیت شید.(۳۳) حدس می زنم زیاد دلت نمی خواد بیرون بری! راستی لهجه ی قشنگی داری؟ من لهجه ی خاصی ندارم. حدس می زنم با خودت می گی خیلی باکلاسم! من اطراف آکسفورد دنیا اومدم، مدرسه ی محلی دخترانه گرامر می رفتم، پدر و مادرم هر دو نویسنده بودن، پدرم درباره ی داروها می نوشت و مادرم درباره ی باغداری. اونا قشر متوسط با گرایش سیاسی چپ بودن، هیچ کدوم شون حتی به آینه نگاه نمی کرد یا حتی یه جارویی هم نمی کشید، چون تو دل شون یه غم خیلی خیلی عمیق داشتن. درباره ی آتنا کوچولو و چیزای دیگه ای که بعدها اتفاق افتاد. چیزایی که واقعا نمی تونم راجع بهشون حرف بزنم. ممکنه فکر کنی کودکیِ شادی داشتم، اما واقعا این طور نبود. و بعد هر دو نفرشون جوون مُردن، پدر و مادرم، یکی بعد از اون یکی. بیست ساله بودم که پدرم از دست رفت و بیست وسه سالگی هم مادرم مُرد و همه چیز روی هم تلنبار شد. ما هیچ وقت راجع به «چیزها» حرفی نزدیم. خیلی دوست دارم راجع بهش حرف بزنم. اما می دونی چیه، شبیه وقتیه که جوونی، فکر می کنی همه ی زمان های دنیا مال توئه، این طور فکر نمی کنی؟ داشتم می گفتم، یه بچه ی عجیب غریب بودم، کمی شبیه اون چیزی که تو از بچگی هات تعریف کردی. خیلی توی خودم بودم و با خیالات رنگارنگ زندگی می کردم. وسواس جمع کردن چیزای مختلف رو داشتم. تا اولای نوجوانی هم رختخوابم رو خیس می کردم. تا حدودی رام نشدنی بودم. الان هم کمی رام نشدنی ام که باعث خجالت زیاده. همیشه تحت درمان بودم، اما هیچ کدوم از اونا راه حلی پیدا نکردن و بعد هجده سالگی خونه رو ترک کردم و دانشگاه رفتم و کاملاً تغییر کردم، مثل یه گل، شکوفه دادم، انگار بچگی م هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود. پوست انداخته بودم. اینم از این؛ منم دیگه. خیلی زود بزرگ شدم. فکر می کنم به هرحال بچگیِ عجیب و ناراحتم بود که من رو ساخت، و تصمیم گرفتم که بهترین کودکی ای رو که ممکنه به بچه های خودم ببخشم.
هنوز معلوم نیست که اونا بگن من موفق شدم یا نه.
پس، راجع به پسرت بهم بگو، با اون زندگی می کنی؟ چند سالشه؟ اسمش چیه؟خوشحالم که یه بچه داری. این باعث می شه حرفای زیادی برای گفتن داشته باشیم.
اوه، بنگ بنگ بنگ! آتیش بازی شروع شده این جا توی روستا. امیدوارم تو هم این صحنه ی دوست داشتنی رو هرجایی که هستی بتونی ببینی، خودت رو بپوشون و گرم نگهدار. من با گوش دادن به این سروصدا کارم رو انجام می دم، از همین جا، روی صندلی م. در واقع هیچ انگیزه ای برای بیرون رفتن و توی سرما ایستادن ندارم با یه عده آدم غریبه!
به امید اتفاقای خوب جیم، مواظب خودت باش.

لورلی
آپریل ۱۹۸۷
بتان به بلوغ رسیده بود. تقریبا ناگهانی. مگان هم نگران بود (خواهر عزیزش!) و هم حسودی می کرد (خواهر عزیزش!) اما به طور کل برایش جالب بود.
در یک بعدازظهرِ ماه آپریل و در میانه های تعطیلات عید پاک بود که لورلی و بث از خرید برگشتند.
مگ سعی می کرد صدایش لحن حسادت نداشته باشد، گفت: «چیزی خریدین؟»
لورلی گفت: «خریدم...»، گونه ی برجسته اش از هیجان صورتی رنگ شده بود و چشمانش از یک چیز درونی و عمیق برق می زد. «ببین! تازگی یه فروشگاه توی شهر باز شده. اسمش چی بود بث؟»
بث چشم هایش را چرخاند و گفت: «پونداستِرِچِر»(۳۴)
«بله! پونداسترچر! هر چی بخری یه پونده. می تونی تصور کنی؟ ببین!»
بعد کیف را که باد کرده بود روی میز خالی کرد و چشمانش را بر روی دارایی هایش هم چون یک گنج گرداند، با ولع و لذتی که کاملاً آشکار بود.
گفت: «چوب لباسی، ده تاش یک پوند می شه. خیلی دوست داشتنی نیستن؟ من که عاشق رنگاشون شدم، مخصوصا اونی که آبیه. و اسکاچ، دوازده تاش یه پونده...»
مگ با نگاه خیره به وسایلی که روی میز بود گفت: «چرا سه تا بسته خریدی؟»
مادرش برای لحظه ای کوتاه لبخند سردی زد. بعد خندید و گفت: «همیشه خوبه ذخیره داشته باشیم.»
مگ گفت: «اوف بله. فکر کن چقدر باعث افتخاره که آخرالزمان توی یک جای بی آب و علف زندگی کنی و تنها خانواده ای باشی که اسکاچ داره.»
مگ به چهره ی غمگین بث نگاه کرد و متوجه شد سرش به آرامی تکان می خورد. با صدایی بلند گفت: «کلی اسکاچ، بث. ما یه عالمه اسکاچ داریم.»
بث با شرمندگی لبخند زد و لورلی ایستاد، شانه هایش به آرامی جمع شدند و برق چشمانش خاموش شد. گفت: «چرا همیشه می خوای همه چیزو خراب کنی مگی؟ چرا؟» چشمانش از اشک پر شده بود و بعد پیش از آن که از اتاق بیرون برود با عجله دارایی هایش را به درون کیف برگرداند.
مگ به چهره ی خجالت زده ی بث نگاه کرد و با تحکم گفت: «چیه؟»
«اوه، بسه دیگه، چرا همیشه بهش این قدر سخت می گیری؟»
«نمی بینی؟» بعد صدایش را پایین آورد: «بیشترش تقصیر توئه و همه ی آدمای توی این خانواده ی لعنتی، به خاطر همینه که اون به کاراش ادامه می ده، شماها اونو تشویق می کنید!»
بث گفت: «اما مگان چه اشکالی داره؟ چه اهمیتی داره که ما یه عالمه اسکاچ داشته باشیم؟ چه اشکالی داره اگه چیزای احمقانه اونو خوشحال می کنه؟ چرا این قدر تو رو آزار می ده؟»
عصبانی شدن مگ آغاز شده بود و داشت سعی می کرد حواس به هم ریخته اش را جمع کند و گفت: «چون فکر می کنم اون مریضه.»
بث خندید و بعد ناگهان خنده اش را قطع کرد و گفت: «مریض؟»
مگ گفت: «بله، روحی. مریضی توی سرشه.»
«اوه، دیگه بی ادب نباش.»
«بی ادبی نیست. جدی می گم. همه ی این چیزا، همه ی این چیزایی که جمع می کنه و علاقه ی عجیبش به رنگ، این همه دستمال حوله ای و... و رنگین کمون.»
بث شانه هایش را بالا انداخت.
«تازه فکر می کنی وقتی بچه بود چی دوست داشت. تو هم می دونی، جمع کردن مو. آدمای نرمال از این کارا می کنن. این طبیعی نیست. این دیوونگیه.»
رُری داشت از راهرو رد می شد، گفت: «شما دو تا چی دارین به هم می گین؟» موهای بلند و طلایی اش روی چشمانش ریخته بود، پاهای بلند و لاغرش را که شبیه پاهای پدرشان بود در یک شلوار جین گشاد پوشانده بود، ظاهرا او خوش قیافه ترین پسر کلاس شان بود. البته برای او جذاب نبود که دخترهای کلاس به او فکر می کنند. فقط دوازده سالش بود.
مگ با خشکی جواب داد: «هیچی.»
«داشتین راجع به اسکاچ حرف می زدین، درسته؟»
مگ هیچی نگفت. بث گفت: «شروع نکن.»
«من چیزی رو شروع نمی کنم.» بعد با لحن بی ادبانه ای گفت: «فکر می کنم این خیلی عالیه. تو هیچ وقت نمی تونی یه عالمه اسکاچ داشته باشی.»
بث برای این که موضوع را عوض کند، پرسید: «رایز کجاست؟»
رُری گفت: «بیرون، دوباره زُل زده به یه جا.»
هر سه نفرشان به این جواب قابل پیش بینی خندیدند. مگ نگاهش را از بث به سمت رُری گرداند، به سوی خواهر و برادرش که تفاوت های زیادی با هم داشتند. و بعد به رایز فکر کرد؛ لاغر، غیرقابل توصیف و ناشناختنی، تنها، در باغ دراز کشیده و به آبی خالی خیره شده است. مگ برای لحظه ای فکر کرد که بیرون برود، پیدایش کند و از او بپرسد که به چه چیزی فکر می کند. اما در همان لحظه تلفن توی هال زنگ خورد. پشت خط اندرو اسمارت(۳۵) بود، می خواست او را برای جشن شنبه شب بیرون ببرد، و با این پیشنهاد خیلی زود نگرانی اش را فراموش کرد.
***
صبح یکشنبه ی عید پاک گرم و طلایی بود. چشمان مگ تلاش می کرد در برابر آفتاب شدید صبح باز شود. زنگ هشدار رادیو به او گفت که ساعت فقط هشت و بیست ونه دقیقه است. از تلاش برای باز کردن چشمانش دست برداشت و اجازه داد بسته بمانند. همان طور که منتظر بود تا خواب دوباره برگردد، سرخوشانه به اتفاقات خوشایندی که شب گذشته برایش پیش آمده بود، فکر کرد: صدای گوشخراش لاستیک های ماشین روی آسفالت، وقتی که اندرو اسمارت و دوستش نیک آمده بودند به خانه تا او را هم با خود ببرند، بوی فلزگونه ی وُدکا که در بطری بین سه نفرشان دست به دست می چرخید. خورشید در حال غروب از پشت درختان بلند در حومه ی شهر با نور مسی رنگش، درخشان می گذشت، اندرو اسمارت بی هوا با انگشتانش گردن ظریفش را خاراند، احساس آسایش شگفت انگیزی مدام در او بزرگ و بزرگ تر می شد، احساس رهایی از آن خانه و روستا. سالن پر بود از سروصدای کسانی که در اطراف محل برگزاری صف بسته بودند، بوی آبجوی خنک، احساسی غریب و چسبنده از تی شرتی که پوشیده بود و به پوستش برخورد می کرد، بازوان اندرو روی شانه هایش، موسیقی، رقصیدن با شور بسیار و بعد هوای خنکی که هنگام رانندگی در راه بازگشت به خانه بر پوست می نشیند. به سرعت، از جاده های پر پیچ وخم پایین آمدند. سایه های تند و تیز درختان در نور چراغِ جلوی ماشین به روی جاده می افتادند، و بعد یک بوسه ی سریع، دم در خانه. همین، این یک قرار ملاقات نبود، نه به آن معنا. نیک از روی صندلی عقب دوستانه نگاه کرد و گفت: «آه، به به.» اندرو پاکت کاغذی توتون را به سمت او پرتاب کرد و مگ از ماشین پایین آمد و در تاریکی به سمت خانه ای رفت که همه در آن خواب بودند؛ سبک مثل هوا، بوی سیگارهایی که دیگران کشیده بودند در هوا پخش بود، لبخند زد.
مگ وقتی رایز را در آن جا نشسته دید از جا پرید.
«رایز! لعنتی، خیلی منو ترسوندی. دیروقته، این جا چکار می کنی؟»
رایز روی میز آشپزخانه نشسته بود، موهای طلایی رنگش اطراف صورتش را پوشانده بود. دستانش را با فاصله از هم روی میز گذاشته بود، انگار داشت در نور آبیِ ماه که از پنجره به درون می تابید، حمام می گرفت. شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «خوابم نمی بره.»
مگ با اَخم گفت: «خوابت نمی بره، می دونی، مثلاً یه کتابی چیزی بخون.»
رایز شانه بالا انداخت و دستانش را مشت کرد.
مگ گفت: «پاشو بریم، منم خیلی خوابم نمی آد، بیا بریم با هم تلویزیون نگاه کنیم.» اتاق نشیمن خیلی تاریک بود، فقط تکه های ذغال درون آتشدان اطراف خودش را کمی روشن می کرد. ریخت وپاش های بعدازظهر پدر و مادرش در اتاق دیده می شد: دو جام خالی شراب، یک شیشه زیتون، روزنامه ی مِیل(۳۶)، دمپایی و یک کتاب آشپزی که بر روی صفحه ی دستور پخت مرغ ماسالا باز مانده بود. ردِ نشستن پدر و مادرش و همین طور سگ شان که لم داده بود، هنوز روی مبل باقی مانده بود. کوسن ها حالت روزهای اول خود را از دست داده بودند. آشغال ها بیرون برده نشده بودند. فکر کرد باید حداقل این ها را بیرون می بردند به جای این که با عجله به رختخواب بروند.
فیلمی که تلویزیون نشان می داد، داشت به پایانش می رسید؛ یک فیلم آمریکایی قدیمی، زنانی با موهای کوتاه و مردانی با شلوارهای دم پاگشادِ مسخره و یک آهنگ سرخوشانه.
مگان بطری آب پرتقال را به همراه دو کلوچه آورد.
صدای آرام پدرش را از جایی در بالا شنید: «مگی! تویی؟»
«بله.»
«فقط می خواستم ببینم اومدی یا نه؟ خوب بخوابی عزیزم.»
«تو هم همین طور بابا.»
مگ و رایز به یک دیگر نگاه کردند و خندیدند، مگ گفت: «چه مدت اون جا نشسته بودی؟»
رایز دوباره شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «نمی دونم.»
«هر شب خوابت نمی بره.»
«نه راستش.»
«به چی فکر می کنی؟»
«زیاد فکر نمی کنم.»
در تلویزیون یک زن آمریکایی به یک مرد آمریکایی که عینک خلبان ها را بر چشم داشت و یک گردنبند طلا بر گردن، شلیک کرد. آن ها زیر یک درخت نخل ایستاده بودند.
معمولاً مگ در این لحظات بی خیال می شد، اما ذهنش با ودکا و موسیقی و احساس عشقی که برای اولین بار برای او اتفاق افتاد، نرم شده بود، بنابراین به برادرش نزدیک تر شد و متفکرانه به او خیره شد و پرسید: «تو خوشحالی رایز؟»
رایز به مگ که در کنارش نشسته بود، نگاه کرد و گفت: «معلومه که هستم.»
«مدرسه خوبه؟»
«آره، خوبه.»
مگ مکثی کرد و دوباره ادامه داد: «می دونی، فقط این که رُری به نظر می آد دوستای زیادی داره، اما تو...»
رایز جواب داد: «داشتن دوست که همه چیز نیست، توی زندگی خیلی چیزای دیگه هست.»
مگان سرش را تکان داد: «آره خُب، اما کسی هست توی مدرسه، کسی که بتونی باهاش بیرون بری، می دونی مثلاً موقع ناهار و این چیزا؟»
«خیلیا هستن.»
«بقیه باهات مهربونن؟»
رایز چرخید و نگاه ثابتش را به مگ دوخت: «بذار فقط فیلم مون رو ببینیم، می شه؟»
«من نمی خوام فیلم ببینم، می خوام با تو حرف بزنم، هیچ وقت باهات حرف نزدم.»
«حرف زدن بی فایده س.»
«چطور می تونی یه همچین چیزی رو بگی؟»
رایز برگشت و بعد خودش را در مبل جا داد.
مگان برای لحظه ای به او خیره شد، به صورت ظریفش. بازوان قوی اش از تی شرت گشادش آویزان شده بود؛ کشکک زانویش به شلوار جین کهنه اش فشار می آورد. به نظر خیلی عصبانی می رسید و خیلی اندوهگین.
مگ آهی کشید و پنج دقیقه بعد که فیلم تمام شد، دستش را با مهربانی روی سر رایز کشید و از پله ها بالا رفت تا بخوابد بدون آن که شب بخیر بگوید.
***
وقتی مگان بالاخره دو ساعت بعد بیدار شد، مادرش را در پیژامه ی گلدار در آشپزخانه دید. موهایش را دُم خرگوشی بسته بود.
مادرش با خوشحالی گفت: «اوه، چه خوب، بیدار شدی! باب و جنی کوچولوهاشون رو تا نیم ساعت دیگه برای شکار تخم مرغ می فرستن. باید کمکم کنی.»
مگ جواب داد: «رقص عالی بود، ممنون که پرسیدی. ما دوباره می خوایم سه شنبه با هم بریم بیرون.»
مادرش چشمکی زد و با حالتی غافلگیرانه گفت: «اوه، خوبه! خوبه مگه نه؟»
«معلومه که خوبه. انتظارم نداشتم که حواست باشه، وقتی یه چیز حیاتی مثل شکار تخم مرغ هست.»
مادرش بازوانش را روی هم گذاشت و لبانش را جمع کرد و گفت: «هیچ کس نمی گه این کار حیاتیه، این فقط، این مربوط به ماست! خانواده ی بِرد. این چیزیه که ما انجام می دیم. عید پاک. بارونی یا آفتابی. این رسمه.»
«آره، اما کوچیک ترین بچه تون الان دیگه دوازده سالشه. وقتشه که این رسم رو تموم کنیم.»
«مسخره س.»
«منظورم اینه که باب و جنی باغ خودشون رو دارن. چرا نمی تونن برای خودشون شکار تخم مرغ داشته باشن؟ برای بچه های خودشون؟»
مادرش داشت به گریه می افتاد. گفت: «چون توی باغ ما جاهای بهتری برای قایم کردن تخم مرغ ها هست. اونا چمن خونه شون خیلی نزدیک به درِ و تازه می دونی... خیلی صافه.»
مگان سرش را خردمندانه تکان داد: «اوه بله، خیلی صافه، حرفای بی سروته.»
مادرش به حرف های گزنده ی مگ توجهی نکرد و با خوشحالی گفت: «باید برم بالا و لباسمو بپوشم، بسته ها رو باز می کنی؟»
مگان آهی کشید و گفت: «بله، بله.»
لورلی شاد شد و گفت: «خوبه، ممنون دختر عزیزم.»
باب و جنی به همراه سه فرزندشان درست بعد از ساعت یازده ظهر رسیدند. رُری و رایز توافق کردند که به کوچک ترین شان ملحق شوند و در ساعت یازده ونیم همه ی تخم مرغ ها پیدا شده بودند. چشمان لورلی از رضایت و شادی برق می زد و مگان نمی توانست کاری کند، ایستاده بود و به بچه ها نگاه می کرد که چطور با عجله تخم مرغ ها را به دست مادرشان می سپارند برای بعد از ناهار.
لورلی گفت: «یادتون نره زرورق ها رو نگه دارین.» بعد با حالتی آهنگین گفت: «اون رنگای خیلی خیلی دوست داشتنی رو.»
مگان غُرولندکنان چیزهای بدی را زیر لب درباره ی مادرش گفت و خدا را شکر کرد که او نمی شنود.
لورلی به همسایه هاشان که نیم ساعت بعد قصد رفتن به خانه شان را داشتند، گفت: «کاش می تونستید برای ناهار بمونید.»
«مادر باب از ایرلند می آد، یه دورهمیِ خونوادگی مفصله.»
پاندورا با لورنس در باهاما(۳۷) و لورنا با دوستانش در دِوون(۳۸) بود. در تاریخ زندگی خانواده ی برد، این اولین بار بود که در روز یکشنبه ی پاک تنها بودند.
کولین در حالی که کارد و چنگالش را کنار هم می گذاشت و دستمال سفره کاغذیِ روی پایش را مچاله می کرد، گفت: «خُب، من یه ایده دارم. کمی دیوونه بازیه. اما گوش کنید... چطوره عید پاک بعد، این کار رو کنیم، از قبلِ به دنیا اومدن دوقلوها همه با هم بیرون نرفتیم، فکر کنم خوب باشه آخرین روز عید پاک که همه تعطیلن و توی خونه هاشون هستن بریم یه جایی. یه جای شگفت انگیزِ خیلی خوب برای این روزا هست، من همیشه دلم می خواست برم یونان.»
مگان بدون این که به لورلی نگاه کند، احساس کرد حالتش دچار تغییر شد. انگار یک تخته یخ شناور از میان اتاق عبور کرد.
ابتدا خندید و بعد با لحنی که به نظر مگان تهدیدآمیز و دخترانه بود، گفت: «چه حرف احمقانه ای کولین. چطوری می تونی بهمون پیشنهاد رفتن به جایی رو بدی، اونم با چهار تا بچه؟»
کولین با حالتی عصبی داشت بشقاب های کثیف را روی هم قرار می داد، گفت: «خُب، من فکر کردم حالا که دخترا بزرگ شدن، ما به یه ماشین دیگه احتیاج نداریم. منظورم اینه که آخرین باری که هر شیش نفرمون با هم رفتیم بیرون کی بوده؟ خب می تونیم اونو بفروشیم.»
لورلی عصبانی گفت: «بی خیال، آخه کی ماشین کثیف و حال به هم زن و داغون ما رو می خره؟»
او با صبوری جواب داد: «می تونیم به خونواده ی میلر بفروشیم، اونا این روزا منتظر دنیا اومدن فرزند چهارم شون هستن. برای همین گفتن هزار و پونصد تا می خرنش.»
لورلی گفت: «آها، میلرها، اونا پول براشون مهم تر از احساسه.»
«و این که اگه ما فقط یه ماشین داشته باشیم، دیگه دو تا گاراژ هم نمی خوایم و تازگی با باب صحبت کردم و اون گفت که یکی از گاراژامون رو می خره پنج هزار دلار...»
مگان حدود سی ثانیه نتوانست نفسش را فرو بدهد، با دیدن این گفت وگوی کمیک مسخره که خیال تمام شدن نداشت.
«پنج هزار دلار! هاه! مسخره س.»
«خب، آره، اون می خواد پشتش یه فضای دیگه اضافه کنه و از گاراژ به عنوان اتاق کار استفاده کنه، پس براش ارزش داره.»
«بعد همه ی اون چیزایی که اون تو داریم چی. منظورم اینه که ما کلی چیزمیز اون جا نگه داشتیم.»
«درواقع ما کلی چیز داریم. مثلاً چند تا استخر بادی سوراخ، عزیز من وقتشه که اون جا رو تمیز کنیم و اینارو بندازیم دور.»
در غیاب هر چیز منطقی ای که بشود به زبان آورد، لورلی دستان استخوانی اش را به یک دیگر زد و گفت: «اوه، همه ی این حرفا احمقانه س. و اون رفتن به یونانت هم همین طور.»
کولین با مهربانی لبخندی زد و نگاهش را به سمت چهار فرزندشان گرداند: «بچه ها شما چی فکر می کنید؟ عید پاک در آفتاب؟ کالاماری و چیپس برای ناهار؟ استخر شنا و سرسره بازی؟ دیسکو و رقص؟» این آخری را به مگان و بتان گفت.
لورلی دوباره شبیه دختربچه های مدرسه ای با صدای بلند و زیر خندید و گفت: «هاه، انگار یکی دیگه داره براشون تصمیم می گیره.»
کولین گفت: «فقط چند تا بروشوره، از یه آژانس مسافرتی توی بزرگراه. می خوای ببینیش؟» او لبخندی زد و به تمام فرزندانش به نوبت نگاه کرد.
لورلی بشقاب های سمت خودش را جمع کرد، گفت: «اوه کولین، جدی می گم. این واقعا احمقانه ترین نقشه ایه که تا حالا شنیدم. و تازه اگه ما بتونیم از پسش هم بر بیایم کی می تونه ضمانت کنه که میلرها و باب نظرشون رو عوض نمی کنن و ما رو با قرضای سنگینی که باید به شرکت مسافرتی بپردازیم، تنها نمی ذارن. اون وقت این آخرین عید پاکی می شه که با هم هستیم. توی خونه ی بِردا! درست نمی گم عزیزم؟»
سکوت خیلی بدی سر میز غذا حاکم بود. رُری نگاهش را پایین برد و به زانوانش دوخت. بتان ناخن هایش را می جوید و رایز به سقف خیره شده بود. مگان با دقت زیاد به یک دسته زاغ که بر روی شاخه های درخت نشسته بودند، نگاه کرد و سعی کرد در آن لحظه این را به فال بد نگیرد.
مگان به عنوان فرزند بزرگ خانواده صحبت را در دست گرفت و گفت: «من دلم می خواد برم از این جا، منظورم اینه که، می دونم همیشه این امکان رو دارم که یه روزی این جا برگردم حتی بعدِ خیلی سال، اما قبلش می خوام برم سفر، کی می دونه اصلاً دوباره ما یه همچین شانسی می آریم که با هم بریم سفر توی تعطیلات؟» شانه هایش را بالا انداخت و منتظر ماند تاثیر حرفش را ببیند.
برای مدتی سکوت خشکی حکم فرما شد، کولین به حالت تشویق سرش را تکان می داد و لورلی ابروهایش را با حالت ناراحتی بالا برد.
کولین از بث پرسید: «تو چی می گی؟»
بث لبخند شرمگینی زد و گفت: «هر جا که بقیه بخوان برن، منم می رم.»
«رُری؟»
رُری گفت: «باحاله، آره عالی.» و بعد از این که به مادرش خیانت کرد، خجالت زده شد و رویش را برگرداند.
«رایز؟»
رایز کمی سرخ شد، شانه هایش را بالا انداخت و بعد با صدای خیلی آرام گفت: «نظری ندارم.»
لورلی پیروزمندانه گفت: «بفرما، بهت که گفتم.» بعد توده ای از ظرف ها را که در جلویش جمع کرده بود برداشت. گفت: «انگار هیشکی از ایده ت خوشش نیومده و مطمئنم می تونیم به چیزای بهتری برای خرج کردن پولامون فکر کنیم. منظورم اینه که مگی سپتامبرِ دیگه می خواد بره کالج. ورودیش خیلی گرونه.»
کولین رو ترش کرد و گفت: «می دونی مادرم گفته که بهمون کمک می کنه، پس جای نگرانی نیست عزیزم.»
لورلی انبوه ظرف ها را با سروصدا درون سینک گذاشت و گفت: «خُب، من هنوزم نمی فهمم چه دلیلی داره پولامون رو صرف تعطیلات کنیم اونم وقتی هیچ کس راغب نیست.»
مگ به فرم بدنِ مادرش نگاه کرد، خشک و خیلی لاغر، جلوی سینک آشپزخانه، دنده هایش از میان تونیک نازک کتان راه راهش بیرون زده بود. مگ فکرش را فروخورد این که به سمت مادرش برود و با کارد آشپزخانه به پشت سرش ضربه بزند، محکم. در عوض نفس عمیقی کشید و گفت: «اُم، فکر کنم که من گفتم می خوام برم، درسته مامان؟»
رُری گفت: «و من.»
شانه های لورلی فرو ریخت و آهی کشید. بعد خیلی آرام و عمدی آشپزخانه را ترک کرد. سوزش ملایمی را در زیر سینه اش احساس کرد.
***
۲۵ جولای همان سال، وقتی لورلی برای خرید بیرون رفته بود و مگان داشت با اندرو اسمارت جایی در میانه ی ناکجا آباد حرف می زد و دوقلوها و بتان در خانه تنها بودند، دو پسر شانزده ساله که ژاکت های کلاه دار پوشیده بودند، به داخل خانه آمدند و چیزهایی را با خود بردند. بعد کشف شد که یک ویدئو پلیر، دو تا ست تلویزیون، یک ساعت، مقداری جواهرآلات و یک ران گوسفند و ماهیچه ی گاو را از یخدان یخچالی که در موتورخانه بود، دزدیده بودند. البته برای سه بچه ای که در خانه بودند، هیچ مزاحمتی ایجاد نکرده بودند، فقط وقتی که هنگام خروج درِ آشپزخانه را باصدای بلند پشت سرشان بستند، رایز آن ها را از پشت پنجره دید که در آن لحظه داشتند از مسیر باغ به طرف خیابان می دویدند. رایز به سمت پنجره ی دیگری رفت که از آن جا می توانست به خوبی خیابان را ببیند و آن ها را دید که درون یک فورد اسپرت سیاه پریدند و با سروصدا به طرف روستا دور شدند، آن هم در حالی که به سمت پنجره های باز خانه ها جیغ و داد و فریاد می کشیدند.
رایز تمام بخش های این ماجرا را هیجان انگیزتر از آن که بتوان بیان کرد، می دید. پیش از آن که به کسی بگوید به پلیس زنگ زد، به خاطر ترس از این که دوباره تکرار شود. البته بعد از چند روز رایز تمام بخش های آن ماجرا را فراموش کرد، چون برایش ماجرایی خسته کننده شده بود.
اما لورلی نمی توانست آن را یک اتفاق بی ضرر تصور کند. فقط می توانست آن را، همان طور که خودش با لحن خاص و احساسی ای می گفت: «این یک تجاوزه.» ببیند. او به قدم زدن در اطراف خانه، با دقت وارسی کردن هر گوشه و کناری و لمس کردن چیزها ادامه داد و به محض شنیدن صدای پایی از پیاده روی بیرون پنجره یا زمانی که ماشینی به سرعت رانندگی می کرد یا ماشینی پرسه زنان و به آرامی رد می شد، یا وقتی شاخه ی خشکی زیر پای سنجابی می شکست، از ترس بازوانش را به حالت دفاعی دور خودش قلاب می کرد.
مگان باید به مادرش می گفت: «آن ها فقط بچه بودن، دو تا پسربچه ی شر و شیطون.» اما می دانست لورلی با این حرف ها آرام نمی گیرد.
لورلی حق به جانب گفت: «شما می تونید سال بعد برید یونان، اما من همین جا می مونم و مواظب خونه هستم.»
البته هیچ کس به یونان نرفت.

نظرات کاربران درباره کتاب خانه‌‌ای كه در آن بزرگ شديم

به نظر من کتاب های غیر الکترونیک هم داشته باشید برای کسانی که عاشق ورق زدن کتاب هستن ‌.و کتاب ها رو براشون پست کنید .اینجوری مخاطبینتونم بیشتر میشه
در 2 ماه پیش توسط sara saadati
کتاب جالبی است. نثر شیرینی دارد و آدم نمی تواند کتاب را زمین بگذارد بعلاوه درباره ناهنجاری رفتاری در خانواده است. چطور رفتار ناسالم یک نفر می تواند خانواده ای را پریشان کند.
در 1 ماه پیش توسط آناهیتا