فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دردسر دایناسور

کتاب دردسر دایناسور
دنیای دیوانه - ۳

نسخه الکترونیک کتاب دردسر دایناسور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دردسر دایناسور

دوستم، موس، همان‌طور که به طرفم می‌دوید فریاد زد: «‌دایناسور! دایناسور! دایناسورررر!» هرچه به من نزدیک‌تر می‌شد صدایش هم بلندتر می‌شد. پرسیدم: «‌دایناسور؟ کجا؟» آخر هیچ دایناسوری دنبال او نمی‌دوید. تازه به پارک شهر رسیده بودم. آن‌جا قرار گذاشته بودیم تا فوتبال بازی کنیم. موس گفت: «از این طرف، اِد.» بعد دستم را گرفت و مرا به دنبال خودش کشاند. در حالی که سکه‌ی جادویی‌ام را در جیبم لمس می‌کردم پرسیدم: «‌دایناسورهای واقعی زنده؟»

ادامه...

بخشی از کتاب دردسر دایناسور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: یک کشف غول آسا



دوستم، موس، همان طور که به طرفم می دوید فریاد زد: « دایناسور! دایناسور! دایناسورررر!»
هرچه به من نزدیک تر می شد صدایش هم بلندتر می شد.
پرسیدم: « دایناسور؟ کجا؟» آخر هیچ دایناسوری دنبال او نمی دوید.
تازه به پارک شهر رسیده بودم. آن جا قرار گذاشته بودیم تا فوتبال بازی کنیم. موس گفت: «از این طرف، اِد.» بعد دستم را گرفت و مرا به دنبال خودش کشاند.
در حالی که سکه ی جادویی ام را در جیبم لمس می کردم پرسیدم: « دایناسورهای واقعی زنده؟»



می دانم که که این حرف هایم با عقل جور درنمی آید، اما از وقتی که سکه ی جادویی سیلور سِنتِر را پیدا کرده بودم، به آقای غریبه تبدیل شده بودم. حالا من این قدرت را داشتم تا کاری کنم که چیزهای عجیب و غریب اتفاق بیفتند. مثلاً وقتی به برادرم، دِروین، گفته بودم که: « پول روی درخت سبز نمی شود.»، او فکر کرده بودکه پول بالاخره باید یک جایی سبز بشود، بنابراین زیر درخت ها را گشته بود و آن جا پول پیدا کرده بود! چیزهای عجیب زیاد دیگری هم برایم اتفاق افتاده اند. حالا مشکل من این است که نمی دانم چطور باید این قدرتم را کنترل کنم. نمی دانستم چه باید بگویم تا دایناسور های واقعی زنده ظاهر شوند.
موس گفت: «آن ها تقریباً واقعی اند.» کمی که در خیابان پایین رفتیم، او ایستاد و به تابلویی اشاره کرد و گفت: « نگاه کن! می بینی؟»
گفتم: « باید به این نمایشگاه برویم.»
موس گفت: « البته.»



در همان موقع، سر و کله ی دوستمان، کونتین یکم با دوچرخه اش پیدا شد. او پرسید: « شما هم به این نمایشگاه می روید؟»



گفتم: « حتماً!»
کونتین در حالی که رکاب می زد تا از ما دور شود گفت: « من هم فردا می روم. قرار است به صد بازدیدکننده ی اول نمایشگاه، عروسک های کله گنده ی دایناسور بدهند.»
فریاد زدم: « عروسک های کله گنده؟» من عاشق عروسک های کله گنده بودم. عروسک های کله گنده ی چند تا از بازیکنان فوتبال و بیس بال را هم داشتم، اما هیچ وقت عروسک کله گنده ی دایناسور نداشتم.



عروسک های کلده گنده

به موس گفتم: « باید فردا صبح اول وقت به آن جا برویم. من باید همین حالا از پدر و مادرم اجازه بگیرم.» با خودم فکر کردم که هرچه زودتر از آن ها اجازه بگیرم، احتماًل این که به من اجازه بدهند تا به نمایشگاه بروم بیشتر است.
موس گفت: « من هم همین طور.» و بعد همان طور که دست مرا گرفته بود به سمت خانه شان دوید.
فریاد زدم: « موس!»
او پرسید: « چی شده؟»
گفتم: « اول دست مرا ول کن و بعد به خانه تان برو!»



موس در حالی که دست مرا رها می کرد، گفت: « آخ! ببخشید!»
من او را درک می کردم. من هم به اندازه ی او هیجان زده بودم. وقتی به خانه رسیدم، دیدم که مادرم در اتاق نشیمن نشسته است و کتابی درباره ی منظومه ی شمسی می خواند. این را به فال نیک گرفتم. مادرم از علوم خوشش می آمد و امکان نداشت به نمایشگاه کشف دایناسورها نه بگوید.
اما قبل از این که دهانم را باز کنم، مادرم چیزی گفت که از هزارتا “نه” بدتر بود. او گفت: « خوب شد که دیدمت. فردا صبح به کمکت نیاز دارم. برای فردا صبحت برنامه ای نچین.»
فردا صبح؟ احساس کردم یک نفر عروسک کله گنده ی دایناسورم را از من گرفته، آن را به زمین کوبیده و خرد و خاکشیرش کرده است.



فصل ۲: یک نقشه ی عالی



از مادرم پرسیدم: « می خواهید برایتان چکار کنم؟»
او گفت: « با این که فردا جمعه است، من و پدرت باید سر کار برویم. خواهرت سارابث آن قدر بزرگ شده است که مراقب دروین و لیبی باشد، اما من می خواهم تو هم در خانه باشی تا در صورت نیاز به او کمک کنی.»
دهانم را باز کردم تا با او جر و بحث کنم، اما بعد لبخندی زدم. راه حلی به ذهنم رسیده بود.
گفتم: « من فکر خوبی دارم. من و سارا بث می توانیم دروین و لیبی را به نمایشگاه علمی و آموزشی ای که تازه باز شده است ببریم.»
مادر گفت: « کدام نمایشگاه؟»
گفتم: « نمایشگاه دایناسور ها که خیلی هم علمی است.» نفسم را در سینه حبس کردم و منتظر ماندم. مادرم چندان از چیزهایی که غول آسا و پر سر و صدا و خطرناک باشند خوشش نمی آمد. البته من هم در دلم امیدوار بودم که دایناسورهای این نمایشگاه هر سه تای این خصوصیت ها را داشته باشند.
مادرم لبخندی زد و گفت: « فکر بسیار خوبی است، اد.»
پرسیدم: « بنابراین اجازه می دهید که فردا به آن جا برویم؟»
مادر گفت: «البته. سر راه شما را جلوی نمایشگاه پیاده می کنم.»
گفتم: « عالی است.» و رفتم تا به موس تلفن کنم و این خبر خوب را به او بدهم.



موس گفت: « پدر و مادر من هم اجازه دادند که بیایم. موش هم می خواهد بیاید.»
گفتم: « هرچه بیشتر باشیم، بیشتر به ما خوش می گذرد.» موش برادر بزرگ تر موس بود. اسمش را موش گذاشته بودند زیرا که در برابر موس، مثل یک موش کوچک به نظر می رسید.
بعد از این که تلفن را قطع کردم، متوجه شدم که دروین پشت سرم ایستاده است. او گفت: « هی، این حرفت باعث شد فکر خوبی به سرم بزند.» و بعد به اتاقش دوید.
من هم به دنبال او رفتم. او تمام سربازان اسباب بازیش را که کف اتاق پخش و پلا شده بودند جمع کرد و همه شان را در یک جعبه ریخت. او گفت: « حق با تو بود. حالا که جمعشان جمع شد، بیشتر به آن ها خوش می گذرد.»



به سربازها نگاه کردم. آن ها حالتشان را تغییر داده بودند و دیگر با همدیگر نمی جنگیدند. درواقع به نظر می رسید دارند حسابی دور هم خوش می گذرانند.
دیگر چندان تعجب نکردم. به این که دروین وقتی من پیشش هستم کارهای عجیب بکند عادت کرده بودم. به او گفتم: « فردا قرار است به دیدن دایناسور ها برویم.»
او فریاد کشید: « هورا!»
نفر بعدی سارابث بود.



او باید تحقیقی درباره ی دایناسورها برای مدرسه اش می نوشت. بنابراین موافق بود که نمایشگاه دایناسور ها به دیدنش می ارزد. با خودم فکر کردم: حالا فقط یک نفر مانده است.



خواهر کوچک ترم، لیبی، را در آشپزخانه پیدا کردم.
گفتم: « حدس بزن چی شده؟»
او پرسید: « چی شده؟»
گفتم: « قرار است فردا به دیدن دایناسورها برویم. دایناسورهای غول پیکر که حرکت می کنند، همدیگر را می خورند و نعره می کشند. به نظرت عالی نیست؟»
چشمان لیبی گشاد شد و دهانش باز ماند.
بعد او فریاد کشید: « نه ه ه ه!»



لیبی از آشپزخانه بیرون دوید. من همان جا خشکم زده بود. او به طبقه بالا دوید، به اتاقش رفت و در را محکم پشت سرش بست. همان طور که به دنبالش می رفتم با خودم فکر کردم: چه کار کنم که این نیم وجبی نقشه هایم را خراب نکند؟



نظرات کاربران درباره کتاب دردسر دایناسور