فیدیبو نماینده قانونی کلک آزادگان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی پس از مرگ

کتاب زندگی پس از مرگ

نسخه الکترونیک کتاب زندگی پس از مرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زندگی پس از مرگ

بیش‌تر ما از مرگ‌ می‌ترسیم‌. صرف‌ ادای‌ کلمۀ مرگ‌ می‌تواند برای‌ بسیاری‌ وحشتزا باشد. کسی‌ که‌ احساس‌ می‌کند به‌ جاودانگی‌ و بی‌مرگی‌ نرسیده‌ است‌ از مرگ‌ می‌ترسد و این‌ حس‌، ترس‌ او از ناشناخته‌ را افزایش‌ می‌دهد. دلیل‌ دیگر وحشت‌ از مرگ‌ آن‌ است‌ که‌ مرگ‌ در تداوم‌ زندگی‌ فیزیکی‌ وقفه‌ می‌اندازد و در واقع‌ نوعی‌ جدایی‌ از چیزهایی‌ را ایجاد می‌کند که‌ برای‌ انسان‌ بسیار عزیز بوده‌ است‌. به‌ این‌ ترتیب‌ مرگ‌ عدم‌ اطمینان‌ از آینده‌ را نیز به‌ همراه‌ دارد، اما در هر حال‌ باید این‌ ترس‌ از میان‌ برود. در فضای‌ دیوانه‌وار و پرخروش‌ زندگی‌ امروزی‌ هیچ‌ چیز جز مرگ‌ حتمی‌ نیست‌. هر کس‌ باید روزی‌ بمیرد؛ روزی‌ می‌آییم‌ و روزی‌ هم‌ باید برویم‌. ما همگی‌ هر آن‌ به‌ زمان‌ مرگ‌ که‌ رهایی‌ از این‌ جنجال‌، تغییرات‌ و تردیدهای‌ زندگی‌ فیزیکی‌ را ممکن‌ می‌سازد نزدیک‌تر می‌شویم‌.

ادامه...
  • ناشر کلک آزادگان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگی پس از مرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



حیات پس از مرگ

برخی از شما ممکن است که به داستان ظهور شری راماکریشنا اعتنایی نکنید. اما نمونه ارواحی که جسم گرفته اند و در برابر افراد خانواده یا دوستانشان ظاهر شده اند، بی شمار است . دانشمندی بزرگ به نام فلاماریون (۱۱) که در واقع ستاره شناس دربار فرانسه بود، یکی از شگفت انگیزترین انسان های قرن حاضر است . آمیزه ای زیبا از هوش و الهام در او دیده می شد. فلاماریون نابغه ای با خصوصیات معنوی و روحانی بود که وقتی درگذشت بیش از هشتاد سال داشت . او عقیده داشت که باید سخت کار کرد، بنا بر این روزانه ده ساعت کار می کرد، اما علی رغم این کار سخت ، همیشه نور آرامش در چهره اش می درخشید و هرگز خشمگین نمی شد.
روزی از او پرسیدند: «راز زندگی و آرامش همیشگی تو چیست ؟»
فلاماریون گفت : «من هرگز جاه طلب نبوده ام .» کمی مکث کرد و بعد افزود: «چگونه می توانم به افلاک و ستارگان نگاه کنم و جاه طلب باشم ؟»
او انسانی بزرگ بود که در حضور خدای نامتناهی زندگی می کرد و از جاه طلبی رها بود و فقط می خواست به مردم رنجدیده خدمت کند.
این دانشمند ارزشمند تجربه ای را در کتاب مشهور خود، یورانیا(۱۲) شرح داده است . فلاماریون در باره درگذشت یکی از دوستانش به نام اسپرو(۱۳) می گوید: «یک شب وقتی از پلکانی که به بالکن خانه منتهی می شد بالا می رفتم وحشتزده و در حالی که فریاد در گلویم خاموش ماند، میخکوب شدم . دوستم اسپرو در برابر من روی دیواره پلکان ایستاده بود و با صدای ملایمی که کاملاً برایم آشنا بود، پرسید: «آیا تو را ترساندم ؟» او لبخندی بر لب داشت و نور ماه صورتش را روشن کرده بود؛ درست مانند زمانی که وی را در پاریس دیدم . در حالی که به او نگاه می کردم ، گفتم : «اسپرو، آیا این تو هستی ؟ بگذار ببینمت و لمست کنم .» دست هایم را به طرف صورت و بدنش بردم ، درست مانند قبل به نظر می آمد؛ انگار که یک موجود زنده بود. گفتم : «تو هنوز زنده ای ...؟!» کنارش روی دیواره پلکان نشستم و گفت وگویی طولانی بین ما آغاز شد.
اسپرو به شرح و وصف دنیای دیگر پرداخت . او گفت : «روح هایی که از هویت خود آگاهند، در محدوده فضا و زمان نیستند. آن ها بعد از مرگِ بدنشان ، هیچ فضایی را اشغال نمی کنند. انسان تقدیرش را با دست های خود می سازد و تقدیر هر روح رهایی بیش تر و بیش تر از جهان مادی ست .»
بادا هرگز فراموش نکنیم که به دنیا آمده ایم تا از چنگ ترس ها و ناپاکی ها رهایی یابیم ، اما ما چه می کنیم ؟ بیایید هر یک از ما این سوال را از خود بپرسیم . ما به دنیا آمده ایم تا به رهایی بیش تر و بیش تر از ترس ها و ناپاکی ها برسیم و وقتی که به رهایی رسیدیم ، به قول اسپرو: «روح وارد زندگی معنوی می شود. هدف متعالی همه موجودات پیوند جاودانه با سرچشمه کمال مطلق و سرور الهی ست .»
در اینجا مایلم نمونه دیگری از بازگشت ارواح درگذشتگان را به دنیای زندگان نقل کنم که به همسر فقید دکتر آجانگائونکار(۱۴) یکی از چشم پزشکان بمبئی مربوط می شود. خانم آجانگائونکار در تاریخ هفتم ماه ژوئن سال ۱۹۵۲ در اثر بیماری سرطان درگذشت . آن شب بعد از آن که جسم او را مطابق رسم هندوها سوزاندند، وی در قالب انسانی خود در برابر برادرش آقای سامانت(۱۵) که وکیل مدافع دادگاه عالی بمبئی بود، ظاهر شد. آقای سامانت در خانه خواهرش تنها بود که ناگهان صدای خواهر مرحومش را شنید. آقای سامانت وحشتزده شده بود و نمی توانست آنچه را که می دید، باور کند. او چند بار خود را نیشگون گرفت تا مطمئن شود که خواب نمی بیند و هنگامی که متقاعد شد بیدار است ، به خواهرش خوشامد گفت و دستش را گرفت و او را روی نیمکتی نشاند.
خانم آجانگائونکار هر سال مومنانه در روزی مقدس روزه می گرفت و عاقبت در همان روز در حالی که روزه داشت درگذشته بود. او پیش از مرگ نتوانسته بود روزه خود را باز کند. به همین دلیل وقتی در برابر برادرش پدیدار شد از او خواست که یک فنجان قهوه برایش بیاورد. برادر او قهوه را آماده کرد، اما نمی توانست شیر را پیدا کند. خانم آجانگائونکار جای شیر را به وی گفت . برادر او به همان جا رفت ، شیر را پیدا کرد و آن را در فنجان قهوه ریخت و برای خواهرش برد. خواهر گفت ، مراسم باز کردن روزه اش در صورتی کامل می شود که برادرش به جای او قهوه را بنوشد و بعد از گفتن این موضوع ناپدید شد.
اما آنچه بعدها اتفاق افتاد جالب تر است . آقای سامانت فرزندی نداشت . خانم آجانگائونکار در خواب بر برادرش ظاهر شده و گفته بود که دعاهای او اجابت شده است و همسرش به زودی باردار خواهد شد. دکتر کاراند(۱۶) در بیمارستان بمبئی که قبلاً همسر آقای سامانت را بارها معاینه کرده بود، از این که می دید خانم سامانت جنینی در شکم دارد بسیار متعجب شده بود.
همچنین نمونه های بی شمار دیگری از روح هایی وجود دارند که در قالب انسانی ظاهر شده و به دوستان و سایرین گفته اند که نمرده اند و این فقط قالب مادی یا بدن است که می میرد. قالب مادی تن پوشی ست که پوشیده ایم و ما علاوه بر این قالب ، لباس های دیگری نیز داریم .
قالب یا کالبد مادی خانه ای ست که برای مدت کوتاهی در آن اقامت می کنیم . خانه فرو می ریزد و کسی که در آن زندگی می کند از آنجا می رود. جسم مانند قفسی ست و شما پرنده ای هستید که در آن زندگی می کنید. وقتی که قفس در هم بشکند، پرنده پرواز می کند. جسم وسیله ای ست که روح کار خود را به وسیله آن در زمین انجام می دهد. جسم وسیله است ، بنا بر این از کالبد خود مراقبت کنید و آن را پاکیزه ، تمیز، قوی و سالم نگه دارید. در مورد جسم اهمال نکنید و آن را در گرداب لذایذ نیندازید و از آن مراقبت نمایید. جسم وسیله است ، اگر وسیله در شرایط مناسبی قرار داشته باشد، می توانید کارتان را به خوبی انجام دهید.
جسم قایقی ست که ما را به آن سوی ساحل می رساند، بنا بر این از آن مراقبت کنید، اما یک لحظه هم خودتان را با آن یکی ندانید. شما نمی میرید، بلکه جاودان و بی مرگ هستید. مرگ نمی تواند بر شما اثر گذارد و فقط می تواند بر قالب مادی فانی تاثیر داشته باشد.

با مرگ دوست باشید

پیش از آن که به بررسی حیات پس از مرگ بپردازیم ، از همه شما می خواهم که با مرگ دوست باشید. مرگ یک دوست حقیقی ست و دشمن شما نیست . تصور کنید اگر مرگ وجود نداشت ، چه می شد. اگر گیاهان ، حیوانات و انسان ها از هنگام پیدایش حیات بر زمین نمی مردند امروز چه گرفتاری هایی داشتیم . اگر هر بذری که به درختی تبدیل می شود و هر جانوری که بزرگ می شود، نمی مرد حتماً جنگلی از درختان انبوه و تنومند و ابرهای ضخیم و پهناوری از پشه ها و زنبورها داشتیم . مرگ برای بیماران رهایی از جسمی خسته و فرسوده است که دیگر نیرویی برای شرکت در لذت کار ندارد، اعضایش درد می کنند، اندام هایش ضعیف شده اند و دیگر نمی تواند خدمتی کند. روحی که درون چنین جسمی اقامت دارد، آن را زندان می داند و به مرگ رو می آورد تا از زندان جسم رها شود.
مرگ به راستی یک دوست است و دلم می خواهد که همه شما با آن دوست شوید. مرگ با گذشت زمان هر روز به ما نزدیک تر می شود. ما در دنیایی نامطمئن زندگی می کنیم ، دنیایی که در آن نمی توان از هیچ چیز اطمینان داشت . همه ما بی تردید روزی می میریم ، یعنی در واقع کالبد مادی خود را ترک می کنیم . همه ما با بلیت برگشت به این دنیا آمده ایم . تاریخ برگشت ما روی بلیت نوشته شده است ، اما قادر به خواندن آن نیستیم . نمی دانیم مرگ چه هنگام و کجا به سراغمان خواهد آمد و جسم ما را مطالبه خواهد کرد اما می دانیم هر روزی که می گذرد به روز مرگ نزدیک تر می شویم . بنا بر این دلم می خواهد که با مرگ دوست شوید. وقتی که با مرگ دوست شویم ، دیگر از آن نمی ترسیم و در مواجهه با آن لبخند می زنیم .
در هند کهن این موضوع را به همه شاگردان معنویت تعلیم می دادند. شاگردان معنویت را در هند کهن جیگناسو(۱۷) به معنای جوینده حقیقت می نامیدند. استاد به جیگناسو می گفت : «هر روز برای مدتی بر مرگ تعمق کن !» دلم می خواهد که هر یک از شما چنین کنید. روزی می رسد که این جسم مادی در هم می شکند، جسمی که خیلی به آن وابسته هستیم ، جسمی که به آن می بالیم ، جسمی که در بسیاری مواقع خود را با آن یکی می دانیم یا تصور می کنیم فقط آن هستیم ، روزی از میان خواهد رفت . در آن صورت ما کجا خواهیم بود؟ آیا همچنان به زندگی ادامه خواهیم داد؟ ما پیش از آن که این جسم به دنیا بیاید زنده بوده ایم . همه ما کهن تر از تپه ها و زمینی هستیم که به طور موقت روی آن ها زندگی می کنیم . اگر بر مرگ مراقبه کنیم ، دیگر از آن نخواهیم ترسید، زیرا می فهمیم که مرگ فقط یک توهم ظاهری ست و در واقع وجود ندارد. ما نمی توانیم بمیریم !
سادو واسوانی که از روی عشق و احترام او را دادای محبوب می نامیم ، مرگ جسم را به غروب خورشید تشبیه می کرد. او می گفت : «غروب فقط یک پدیده ظاهری ست ، آنچه در اینجا غروب خورشید می نامیم ، در جایی دیگر طلوع است . در واقع خورشید هرگز نمی میرد! به همین ترتیب مرگی در کار نیست ، مرگ فقط یک توهم ظاهری ست . زیرا مرگ در اینجا، در جایی دیگر تولد است .»
یک بار از سادو واسوانی پرسیدیم : «مرگ چیست ؟» او گفت : «مرگ پل است .» بله ، مرگ پلی ست میان دنیای مادی و دنیای اختری که دنیایی بهتر، نیک تر، غنی تر، زیباتر و درخشنده تر است . در قسمت های بعد به شرح دنیای اختری خواهم پرداخت .
یک بار دیگر از سادو واسوانی همان سوال را پرسیدیم : «مرگ چیست ؟» او گفت : «مرگ در است .» مرگ دری ست که از یک اتاق به اتاقی دیگر باز می شود. عیسی مسیح فرموده است : «در خانه پدر آسمانی سراهای بسیار هست .» یکی از این سراها، عالم ماده یا همان زمین است . همچنین سراهای بسیار دیگری هم هست ؛ عوالم دیگر و مرگ در را به روی این عوالم می گشاید.
جان منسفیلد(۱۸) شاعر انگلیسی در یکی از اشعار خود می گوید: «مرگ درهای ناشناخته را باز می کند. مردن بسیار باشکوه است !»
عزیزان ما که درگذشته اند، نمرده اند بلکه از در مرگ به دنیای دیگر رفته اند. آن ها منتظر آمدن ما هستند و ما نیز روزی باید آن ها را دنبال کنیم . وقتی که زمان ترک این قالب مادی می رسد، عزیزانمان می آیند و در ایستگاه زندگی جدید به ما خوشامد می گویند، پس در این سفر جدید در آن سو تنها نخواهیم بود.
برای همین است که چهره اشخاص رو به مرگ آرامش دارد. آن ها پیش از مرگ ، درد و رنج فیزیکی را از سر گذرانده اند. اما وقتی که آخرین لحظات می رسد، چهره آن ها روشن تر می شود. برخی از آن ها می نشینند و دست هایشان را می گشایند. برخی از آن ها نام عزیزان رفته را که قبلاً درگذشته اند به زبان می آورند. دکتر لسلی ودرهد(۱۹) که در این زمینه مطالعات بسیاری انجام داده است ، در کتاب «پس از مرگ » می گوید: «من هرگز هیچ کس را ندیده ام که در هنگام مرگ ناراحت و پریشان باشد.»
در جایی می خواندم ، زنی که مدت ها بیهوش بود، ناگهان برخاست و نشست ، دست هایش را گشود و گفت : «آه ، مادرم ، مادرم ، آیا او زیبا نیست ؟» پسر این زن دست هایش را دور گردن مادر انداخت ، اما مادر گفت : «بگذار بروم ، مادرم به استقبال من آمده است .» و با گفتن این سخنان به خواب مرگ فرو رفت . در لحظه مرگ تنها نیستیم ؛ عزیزانی که پیش از ما درگذشته اند به سراغمان می آیند تا ما را در سفر به آن دنیا راهنمایی کنند.
مادر من که حدود بیست سال پیش درگذشت ، می گفت : «من از مرگ نمی ترسم ، زیرا نیمی از اقوامم اینجا هستند و نیم دیگر آنجا. وقتی که از اینجا به آنجا می روم ، تنها نیستم ، بلکه در میان عزیزانم خواهم بود.» مادرم پیش از آن که جسمش را ترک کند، دردی سخت را پشت سر گذاشت اما در لحظات واپسین زندگی زمینی خود - که من کنار بسترش بودم - بسیار آرام بود و نوری عجیب در چشمانش می درخشید.
شری چاندی رام آدوانی (۲۰) دبیر سازمان سادو واسوانی که دقیقاً دوازده روز پیش درگذشت ، در آخرین لحظات زندگی خود بسیار آرام بود و می گفتند نوری در چشمانش می درخشید که در هیچ جا مانندش را ندیده بودند.
کافی ست همین اندیشه را با خود همراه کنیم : نباید از مرگ بترسیم ، زیرا ما نمی میریم . این جسم فیزیکی ست که می میرد، اما ما جسم های دیگری هم داریم که بعد از مرگ در آن ها به زندگی ادامه خواهیم داد. در آن لحظه به اصطلاح مرگ ، تنها نیستیم ؛ در این سفر تازه در هر قدم از راه از ما مراقبت می شود.
بیایید باور کنیم که مرگ در است ، مرگ پلی میان دنیای خاکی و دنیای اختری (دنیای غیر مادی ) ست . عزیزان درگذشته ما در دنیای اختری ساکن هستند. آن ها از آنجا به ما می نگرند و پیام می دهند که زندگی زمینی در واقع آماده شدن برای حیات پس از مرگ است .
پس بیایید هر روز زندگی زمینی را روز آمادگی خود برای آن زندگی بعدی بسازیم . عزیزانِ درگذشته به ما می گویند: «آماده شوید، آماده شوید، آماده شوید!» زیرا آنان می بینند که ما به دنبال چیزهایی می گردیم که به عقیده آن ها فقط سایه هستند. آن ها می بینند که ما به دنبال پول هستیم و سعی می کنیم که ثروت بیندوزیم ، در حالی که نمی توانیم حتی یک سکه بی ارزش را با خود به آن سو ببریم . آن ها می دانند که ما به دنبال کسب لذت ، شهرت ، نام ، بزرگی ، مقام و اقتدار می باشیم و اما این ها همگی سایه هستند. پس از ما می خواهند چشمانمان را باز کنیم ، از خواب بیدار گشته و آماده سفری حتمی شویم .

مرگ وجود ندارد

مرگ مانند غروب خورشید است . وقتی که خورشید در اینجا غروب می کند، در جایی دیگر طلوع می کند. در واقع خورشید هیچ گاه غروب نمی کند.
به همین ترتیب مرگ هم فقط یک توهم ظاهری ست .
آنچه در این دنیا به عنوان مرگ تلقی می شود، در دنیایی دیگر تولد است ، زیرا زندگی نهایتی ندارد.

آیا تا به حال از خود پرسیده اید: «این دنیا و این زمین که بر آن راه می روم چیست ؟» پاسخ های مختلفی به این سوال داده شده است . یکی از این پاسخ ها که به نظر من بسیار مهم است ، می گوید: «دنیا یک مسافرخانه یا کاروانسراست .» همه ما مسافریم و برای مدت کوتاهی در اینجا هستیم . حتی طولانی ترین عمرها هم در نهایت کوتاه است . ممکن است صد سال عمر کنید، اما روزی می رسد که باید با همسر و فرزندان ، دوستان و خویشان ، اقوام ، دارایی ها، املاک و موسساتی که تاسیس کرده و با خون دل توسعه داده اید وداع نموده و صحنه زندگی را ترک کنید. بله ، آدمی در این دنیا یک مسافر است !
گفته اند ابراهیم فرمانروای بلخ همه نعمت های دنیا را در اختیار داشت . او مالک تمامی لذایذ، دارایی ها و قدرت ها بود، اما قلبش شاد نبود و همیشه احساس می کرد از درون تهی ست . روحش در جست وجوی چیزی بود که خودش هم نمی دانست ، چیست .
روزی غریبه ای وارد دربار فرمانروا شد، به محض ورود به دربار فرشی بر زمین انداخت و روی آن خوابید. فرمانروا رفتار وی را اهانت تلقی کرد و به او گفت :
«تو تصور می کنی که قصر من چگونه جایی ست ؟»
غریبه به فرمانروا گفت :
«به عقیده من قصر شما مسافرخانه است .»
فرمانروا پرسید: «منظورت چیست که قصر مرا مسافرخانه می نامی ؟»
غریبه گفت : «فرمانروا لطفاً از من خشمگین نشوید، اما به سوالم پاسخ دهید. بگویید قبل از شما چه کسی در این قصر زندگی می کرد؟»
فرمانروا گفت : «قبل از من پدرم در این قصر زندگی می کرد.»
غریبه پرسید: «پدرتان اکنون کجاست ؟»
فرمانروا گفت : «او مرده است .»
غریبه گفت : «قبل از پدرتان چه کسی در این قصر زندگی می کرد؟»
فرمانروا گفت : «پدربزرگم .»
غریبه پرسید: «پدربزرگتان اکنون کجاست ؟»
فرمانروا پاسخ داد: «او هم مرده است .»
غریبه پرسید: «پیش از پدربزرگتان چه کسی در این قصر زندگی می کرد؟»
فرمانروا گفت : «قبل از او پدرش در اینجا زندگی می کرد.»
غریبه گفت : «اکنون او کجاست ؟»
فرمانروا گفت : «او هم مرده است .»
غریبه گفت : «پس بی تردید این قصر یک مسافرخانه است ، زیرا مردم می آیند، مدتی در آن می مانند و بعد می روند. پس ای فرمانروا شما نیز باید روزی اینجا را ترک کنید.»
غریبه با گفتن این سخنان ناگهان ناپدید شد، اما گفته اش در قلب فرمانروا تاثیر کرد. او به خود گفت : «اینجا یک قصر نیست ، بلکه مسافرخانه است . کل دنیا یک مسافرخانه است . بسیاری هر روز به دنیا می آیند و بسیاری هم هر روز از دنیا می روند. این زمین خانه ما نیست ، پس خانه حقیقی ما کجاست ؟ از کجا و برای چه منظوری به سیاره زمین آمده ایم ؟ افسوس ، هدف را فراموش کرده ایم و به دنبال سایه های لذت ، قدرت و ثروت هستیم .»
این افکار، ذهن فرمانروا را ترک نمی کرد. گاهی متوجه می شد که تا نیمه های شب بیدار است و از خود می پرسد: «هدف از آمدن من به دنیا چیست ؟ چرا اینجا هستم ؟ خانه ام کجاست ؟»
یک شب صدایی شنید که به او می گفت : «ای فرمانروا، اگر پاسخ پرسش هایت را می خواهی ، ترک کن ، همه چیز را ترک کن !»
فرمانروا قصر، تاج و تخت خویش را ترک کرد. مانند بودا ردای شاهانه اش را کنار گذاشت و لباس ژنده درویشان سرگردان و فقیر را پوشید و از جایی به جایی دیگر رفت و همچنان از خود می پرسید: «معنای اسرار ماجرای بی نهایت زندگی چیست ؟ زندگی چیست ؟ مرگ چیست ؟»
گفته می شود که او به هند آمد و سال ها در کنار مردی روحانی زندگی کرد. در اینجا وقت کافی برای نقل زندگی مردی که تاج و تختش را ترک کرد تا مرتاضی بی چیز شود نیست . فقط می خواهم به شما بگویم که بیداری او از این فکر شروع شد که این دنیا یک مسافرخانه است . ما همگی مسافر هستیم و اقامت ما در اینجا برای مدتی محدود است . همچنان که روزی به این دنیا آمدیم ، روزی هم باید آن را ترک کنیم .
فرید(۴) که از قدیسان مولتان(۵) بود، قصایدی سروده است که در بسیاری از خانه ها خوانده می شود. او در یکی از قصایدش می گوید:
«ای فرید، پدر و برادر بزرگت درگذشته اند، به زودی نوبت تو نیز خواهد رسید. فرزندانت هم روزی باید به آن سوی آب ها عزیمت کنند.»
هیچ کس تا ابد در این دنیا زندگی نمی کند و هیچ کس نمی تواند تا ابد در زمین بماند. ما ترک کردن زمین را «مرگ » می نامیم و آمدن به این دنیا تولد نام دارد. مرگ پدیده ای طبیعی ست . هر کس که به دنیا می آید لاجرم باید روزی بمیرد. پس چرا باید از مرگ بترسیم ؟

مرگ چون خواب شیرین است

خواهری به من می گفت : «هر وقت که به مرگ فکر می کنم ، بدنم از ترس شروع به لرزیدن می کند.» بسیاری از ما از مرگ می ترسیم و امروز اولین موضوعی که در ارتباط با مرگ از شما می خواهم این است که بیایید از مرگ نترسیم ، مرگ پدیده ای طبیعی ست ، به علاوه تجربه ای بسیار خوشایند است و درست مانند خوابیدن می باشد.
از تمامی تجاربی که می شناسیم ، شیرین ترین آن ها خواب است و هیچ چیز شیرین تر از آن نیست . خواب تجربه دلپذیری ست که شاعر بزرگ انگلیسی کلریج(۶) را واداشت تا بگوید: «خواب ، سر به سر لطیف است و شیرین !» و تنیسن (۷) که مکاشفه ای عمیق داشته است در خاطرات خود می گوید: «خواب ، برادر دو قلوی مرگ است .» مرگ مانند خواب شیرین است و پدیده ای طبیعی می باشد، پس چرا باید از مرگ ترسید؟
در تعدادی از پیام هایی که از دنیای اختری (عالم غیر مادی ) دریافت شده ، گفته شده است که مرگ کاملاً بدون درد است . ممکن است که فرد قبل از مرگ ، بیماری سختی را پشت سر گذاشته و درد جسمانی شدیدی را تحمل کرده باشد اما چند لحظه قبل از مرگ ، درد به کلی ناپدید می گردد و در آن لحظه حسی دلپذیر و خوشایند تجربه می شود. همچنین به ما گفته اند که بعد از مرگ ، هر کس همان که بوده است خواهد ماند. او تغییر نخواهد کرد و همه خصوصیات وی ، افکار، احساسات ، خواسته ها و خاطراتش تمامی همچنان تغییر نیافته باقی می مانند.
گفته می شود که انسان در فرایند مرگ درست مانند ماری که پوست می اندازد، قالب فیزیکی خود را ترک می کند. مارها پوست می اندازند و در پوست جدید خود به زندگی ادامه می دهند. مار همان است ، فقط پوست انداخته و اکنون پوستی جدید دارد. این امر دقیقاً در مرگ همه اتفاق می افتد. انسان پوسته فیزیکی خود، یعنی بدنش را ترک می کند.
همه ما هم اکنون بیش از یک کالبد داریم . برای درک این موضوع تصور کنید کسی یک پیراهن به تن می کند، روی آن یک کت و در زمستان هم پالتویی روی آن ها می پوشد. وقتی که پالتویش را در می آورد همان آدم است ، فقط به جای آن که پالتو به تن داشته باشد، کت پوشیده است .
این امر در مرگ اتفاق می افتد. انسان پالتو یا همان کالبد مادی یا بدن زمختش را در می آورد و در کالبد اختری (بدن غیر مادی ) قرار می گیرد. او همان خواهد بود، فقط مانند آن است که شالش را در آورده است . من پیراهنم را عوض می کنم ، اما همان کس خواهم ماند.
انسان نمی میرد، بلکه فقط جسم مادی خود را ترک می کند. می توان گفت که جسم مادی مرده است ، نه خود فرد! انسان نمی میرد، نمی تواند بمیرد.
وقتی که فرد کالبد مادی را ترک می کند، می تواند دوستان و اقوام خود را ببیند و از دیدن سوگواری آن ها بسیار دردمند می شود. او سعی می کند توضیح دهد که نمرده است و مانند همه آن ها زنده است . او نزدیک آن ها می شود و در گوششان زمزمه می کند: «چرا تصور می کنید من مرده ام ؟ من اینجا هستم ، درست مانند شما زنده هستم .» سعی می کند به آن ها دلداری بدهد، اما از آنجایی که دیگر جسم مادی ندارد، آن ها نمی توانند او را حس کنند. در عرض چند دقیقه متوجه می شود که تلاش هایش بیهوده اند، زیرا دوستان و اقوامش که دارای جسم مادی هستند نمی توانند تماس دست های اختری او را احساس کنند.
هر گاه به جایی می روم که کسی درگذشته است ، نخستین چیزی که به آن ها می گویم این است : «گریه نکنید، اشک نریزید، برای عزیز رفته غصه نخورید، زیرا که او نمرده است . او زنده است و در حیاتی بی مرگ به زندگی ادامه می دهد.»
وقتی شیون و زاری کنید، در واقع به عزیز رفته آسیب می زنید. هر چه بیش تر زاری کنیم ، بیش تر آن ها را زندانی می کنیم و این موجب تاخیر آن ها در پیشروی به آن سو می شود. نباید به آن ها بچسبیم ، بلکه باید رهایشان کنیم تا در سفر خود به سوی خدا پیش روند. باید در دعاهایمان آن ها را یاد کنیم و خدمتی کوچک به نام آنان برای دیگران انجام دهیم . این کار آن ها را در سفرشان متبرک می گرداند.
انسان بلافاصله بعد از مرگ به پیرامون خود نگاه می کند و همان خانه ای را که برایش آشناست ، می بیند. کالبد فیزیکی خود را مشاهده می کند که به صورت افقی قرار دارد و نزدیکان و عزیزانش را می بیند که دور او جمع شده اند. به تدریج متوجه تفاوت اندکی می شود؛ او درد و خستگی را احساس نمی کند، زیرا کالبد اختری درد و گرسنگی را احساس نمی کند و نیازی به خواب ندارد. روح در مرگ ، کالبد مادی را ترک می کند و در کالبد اختری (غیر مادی ) به زندگی ادامه می دهد، ولی از لحاظ سایر موارد همان گونه خواهد بود. افکار، امیال ، احساسات ، خواسته ها و خاطراتش همگی درست مانند گذشته خواهد بود. او از هر لحاظ ، مگر از نظر کالبد مادی خود همان انسان است .

چرا از مرگ بترسیم

دلم می خواهد امشب پیش از پرداختن به کیفیت زندگی پس از مرگ ، ماهیت مرگ را درک کنید، زیرا ما هنوز ماهیت مرگ را به درستی نشناخته ایم و هنوز از آن می ترسیم . دلم می خواهد همه شما که به خواست خدا در اینجا جمع شده اید، وحشت از مرگ را امشب پیش از رسیدن به خانه ترک کنید. بنا بر این بیایید مرگ را بشناسیم .
بیکن (۸) گفته است : «مردم از مرگ می ترسند، درست همان گونه که بچه ها از تاریکی !» ما در واقع از ناشناخته ها می ترسیم ، زیرا نمی دانیم که در لحظه مرگ چه اتفاقی می افتد. ما نمی دانیم وقتی که مرگ با دستان سرد خود به سراغمان می آید، چه حالی پیدا خواهیم کرد. برای همین همیشه فرشته مرگ را به شکل موجودی منحوس و شیطانی تجسم کرده اند. هر کس می خواهد بداند پس از مرگ چه چیزی انتظار ما را می کشد، اما هیچ کس حاضر نیست بمیرد. همه می خواهیم که از مرگ اجتناب کنیم . کسانی که شاد هستند دوست ندارند بمیرند، حتی افراد غمزده و نیز کسانی که زندگی فلاکتباری دارند، مایل نیستند بمیرند.
چند سال پیش زنی نزد من آمد که به بیماری علاج ناپذیر و سختی مبتلا بود. برادر و اقوامش وی را رانده و از خانه بیرون کرده بودند. هیچ کس را نداشت که از او مراقبت کند. در حالی که اشک در چشم داشت ، حکایت زندگی غم انگیزش را برایم نقل کرد و گفت : «بهتر نبود می مردم ، من هیچ آرزویی ندارم که به خاطر آن زندگی کنم .»
به او گفتم : «مادر، آیا واقعاً دلت می خواهد بمیری ؟»
گفت : «بله ، اگر مرگ به سراغم بیاید، با آغوش باز به استقبال آن می روم .»
برای آن که امتحانش کنم پودر بی خطری را به او دادم و گفتم : «مادر، این پودر را بخور و اگر خدا بخواهد در عرض چند ساعت خواهی مرد و از تمامی رنج ها و دردها رها خواهی شد.»
فکر می کنید چه جواب داد؟ شاید تصور مرگ ناگهانی او را وحشتزده کرد، زیرا به پودر دست نزد و فقط گفت : «کارهای مهم فراوانی هست که الآن باید به آن ها رسیدگی کنم . اجازه بدهید بروم و بعداً برگردم تا این پودر را بگیرم .»
او تا امروز باز نگشته است .
هر کس می خواهد از مرگ بگریزد و همه از آن می ترسند، اما مرگ چیست ؟ می گویند، مردی بود که از مرگ وحشت داشت . وقتی که زمان مرگش نزدیک شد به خانه قدیمی خود رفت که سال ها در آنجا زندگی کرده و فرزندانش را بزرگ کرده بود. اما آن خانه فاقد اسباب و وسایل کافی بود. خدمتکارش به او گفت : «سرورم ، خانه جدید بسیار بهتر از اینجاست . بیایید از اینجا برویم .»
سخنان خدمتکار در قلب مرد رسوخ کرد: «خانه جدید بسیار بهتر از اینجاست .» مرد به خود گفت : «خداوند خانه ای برای ما آماده کرده است که بسیار بهتر از اینجاست . مرگ فقط رفتن از یک خانه قدیمی به خانه ای جدید است .» وقتی که او این موضوع را تشخیص داد، ترسش از مرگ ناپدید شد.
آری ، مرگ رفتن از خانه ای به خانه دیگر است . وقتی که قدیس بزرگ هند، شری راماکریشنا پاراماهانزا(۹) درگذشت ، همسرش شری سارادامانی(۱۰) که به عنوان مادر روحانی هزاران تن از پیروان راماکریشنا در سراسر جهان مورد احترام است ، با خود گفت : «شوهر عزیزم درگذشته است و من بیوه شده ام ، باید النگوهایم را درآورم .» او خواست النگوهایی را که از عاج ساخته شده بود و از دوران کودکی به دست داشت و اکنون پس از گذشت سال ها درآوردن آن ها غیرممکن بود درآورد، پس چکشی آورد تا آن ها را بشکند. نزدیک بود ضربه را وارد کند که صدای شری راماکریشنا را شنید. اما او که شب قبل مرده بود، حال چگونه ممکن بود این صدا، صدای او باشد. مادر به بالا نگاه کرد و دید که راماکریشنا در مقابلش ایستاده است . شری راماکریشنا پاراماهانزا گفت : «سارادا، سارادا، چه می کنی ؟ من نمرده ام ، فقط از اتاقی به اتاقی دیگر رفته ام .»
بادا که سخنان این قدیس بزرگوار در قلب کسانی که امروز به سخنان من گوش می دهند باقی بماند: «مرگ ، رفتن از اتاقی به اتاق دیگر است .» چرا باید از مرگ بترسیم ؟ ما نمی میریم ، بلکه فقط قالب فیزیکی خود را ترک می کنیم و از اتاقی به اتاقی دیگر می رویم که بسیار بهتر و روشن تر از این اتاق فعلی ست .

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی پس از مرگ

خیلی خوب و مفید و راهنمای خوبی برای زندگی دنیوی
در 2 ماه پیش توسط غلامرضا gholamrezamoradali@gimil.com
کتاب خوبی بود برام خیلی جالب بود از این منظر که اعتقاد هندو ها هم درباره زندگی بعد از مرگ برزخ ،بهشت،دوزخ و... انقدر نزدیک به ماست و اینکه حتی اونها هم انقدر به دنیای دیگه اعتقاد دارن
در 2 ماه پیش توسط bahar s
عالی بود
در 4 هفته پیش توسط ela...mlu