فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وحشت در خانه‌ی چیلر

کتاب وحشت در خانه‌ی چیلر

نسخه الکترونیک کتاب وحشت در خانه‌ی چیلر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۳۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب وحشت در خانه‌ی چیلر

با جاناتان چیلر آشنا شوید: او صاحب خانه‌ی چیلر است، مغازه‌ای که در آن سوغاتی‌ها و چیزهای مختلفی به فروش می‌رسد. بعضی وقت‌ها او از بچه‌ها پول نمی‌گیرد و به آن‌ها می‌گوید: «می‌تونی دفعه‌ی بعد پولش را بدهی.» منظورش از این کار چیه؟ الان زمان آن فرا رسیده! شش نفر در این داستان متوجه می‌شوند که ناگهان از خانه‌هایشان به مغازه‌ی ترسناک چیلر برگشته‌اند. چیلر به آن‌ها می‌گوید: «الان وقت تسویه حساب است و می‌خواهیم یک بازی انجام دهیم.» بچه‌ها خیلی زود متوجه می‌شوند که این بازی ممکن است هیچ برنده‌ای نداشته باشد. ولی چاره‌ی دیگری ندارند و باید به بازی ادامه دهند. آن‌ها باید برای نجات جان خودشان بازی کنند. آن‌ها در ترسناک‌ترین ماجرای سرزمین وحشت گیر افتاده‌اند!

ادامه...

بخشی از کتاب وحشت در خانه‌ی چیلر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۳

ابرها جلوی خورشید را پوشانده بودند و جنگل تاریک شده بود. اوایل بهار بود و هوا کمی خنک بود. روز قبل باران آمده بود و زمین گِلی و نرم بود. کفش هایش داخل گِل و لای فرو می رفت. تلاش می کرد به پدرش برسد و از او عقب نماند. پدر قدم های بلندی برمی داشت و برگ ها را زیر پایش له می کرد.
او کمانش را از شانه ی راستش روی کُت قهوه ای چرمی اش آویزان کرده بود و در هنگام راه رفتن، تیردان(۱) در پشتش بالا و پایین می رفت.
پسر می شنید که درختان بالای سرشان تکان می خوردند. احتمالاً پرنده ها روی شاخه ها بالا و پایین می پریدند. یک چیزی در مسیرشان با شتاب، جست و خیزکنان رد می شد. یک سنجاب چاق قهوه ای.
پدرش آهسته گفت: بوقلون ها آن جا هستند و به آن طرف اشاره کرد. دو خانواده ی بوقلمون آن جاست. پرنده های چاق و چله. آن ها با هم در یک خط حرکت می کنند.
حرف هایش پسر را هیجان زده کرده بود. او حدس می زد چون پدر واقعاً با او صحبت می کرد، چیزی را برای او توضیح می داد.
او معمولاً کلمات را از بینی اش ادا می کرد و اگر کار اشتباهی انجام می داد، سر آن پسر داد می کشید.
این اولین باری بود که هر دو با هم و در کنار هم تقریباً مثل دو تا دوست یک ماجرا را تجربه می کردند. بنابراین پسر خیلی هیجان زده بود، اما همچنان ترسیده بود. دیدن آن کمان باعث می شد احساس ترس کند. و وقتی قدم می زدند، تمام حواسش به آن کمان بود. وقتی روی شانه ی پدرش هنگام راه رفتن تکان می خورد او دائماً به آن نگاه می کرد. و به این که چه قدر آن اسلحه ی قوی است و چه قدر می تواند یک تیر را مستقیم و سریع پرتاب کند فکر می کرد.
او صدایی را که تیر هنگام رها شدن داشت تصور می کرد و این که چه قدر عمیق در تنه ی درخت فرو خواهد رفت. او ساعت ها تمرین تیراندازی پدر را در حیاط پشتی دیده بود و از دیدن آن همیشه دلهره و هراس در دلش می افتاد.
آسمان کمی روشن تر شد. نور از لابه لای درختان بالای سرمان به پایین می تابید. بادی که در حال وزش بود، شاخه ها را تکان می داد و صدای آن ها را در آورده بود.
پدر سنگ کوچکی را در مسیر شوت کرد و محکم به تنه ی درختی خورد و صدای بلندی ایجاد کرد و بعد به کناری برگشت. پسرک روی برگ های خیس جنگل سُر خورد و روی زانوهایش افتاد. پدرش هیچ توجهی نکرد و به قدم های بلندش ادامه داد.
او فریاد کشید: پدر!
پدرش دستش را بالا آورد تا او را ساکت کند. او را به سمت مسیری در یک کناره ی پر از چمن بُرد و به نشانه ی سکوت، انگشتش را روی لب هایش فشار داد و بعد اشاره کرد.
پسرک چهار بوقلمون چاق و چله دید. وقتی که آن ها راه می رفتند، سرهایشان بالا و پایین می رفت. پدر به آهستگی گفت: آهان همشون این جا هستند. سپس، پدر کمانش را از غلافش بیرون آورد و آن را محکم در دستان پسر گذاشت.
پسرک کلی تعجب کرده بود. اصلاً انتظار چنین حرکتی را از پدرش نداشت. کمی گیج شده بود و نزدیک بود کمان از دستش بیفتد. کمان سنگین تر از چیزی بود که فکرش را می کرد، او با نگاهی به پدرش گفت: اما، پدر!
پدر چشم به بوقلمون ها دوخته بود و به آرامی گفت:
ـ یالا، امتحان کن پسر! عجله کن، محکم نگهش دار.
ـ اما، پدر...
او دست پسرش را گرفت و حرکت داد. کمان را کشید و به آرامی گفت:
ـ من آن را محکم برایت نگه می دارم، از این جا نگهش دار.
او دست پسرش را به سمت ضامن برد و گفت:
ـ فقط هدف بگیر.
پسر تلاش می کرد آن را نگه دارد اما خیلی سنگین بود و نسبت به هیکل جاناتان خیلی بزرگ بود. نمی توانست آن را کنترل کند. اصلاً نمی دانست چه طور هدف گیری کند و حتی نمی دانست که چه طور آن را ثابت نگه دارد.
به آهستگی گفتم: من...من فقط یک بچه ام، من فقط ده سالمه، این چیزها خیلی برای من سخته.
پدر چهره اش درهم رفت، چشمان آبیش سرد شد و در حالی که دندان هایش را به هم فشار می داد گفت:
ـ تو باید یک چیزی یاد بگیری.
پسرک نمی خواست که او عصبانی شود. او می خواست که پدرش به او افتخار کند. بنابرین گفت باشه، سعی خودم را می کنم.
پدر گفت:
مرد باش. یک مرد باید بداند که چه طور شکار کند. کمان را تا شانه اش بالا آورد و زانوهایش را کمی خم کرد. نمی توانست آن را کنترل کند. تقریباً توی زمین فرو رفته بود.
پدر گفت:
ـ این طوری نگهش دار. دسته ی روی شانه ی پسر را حرکت داد و بعد دست پسرش را به سمت ضامن برد.
در انتهای جاده، دو تا بوقلمون آمدند. آن ها شروع کردند به نوک زدن روی چمن ها و بعد هفت یا هشت تا از آن ها به آن جا آمدند.
ـ من... من نمی دونم چه طور آن ها را هدف بگیرم!
پدر در جواب گفت:
ـ اصلاً نگران نباش، فقط کمان را احساس کن. لازم نیست امروز هیچ بوقلمونی را بزنی. اول باید یاد بگیری اسلحه را چه طور کنترل کنی.
پسر سرش را تکان داد. هنوز قلبش تند تند می زد اما کمی آرام تر شده بود. لااقل پدرش واقعاً انتظار نداشت به هدف بزند و چیزی شکار کند.
پدر گفت:
ـ تمرین را شروع کن و پسرش را به آهستگی چرخاند و اشاره کرد. فقط آن درخت ها را هدف بگیر. یالا، شلیک کن. باید احساسش کنی.
آیا پسر می توانست شلیک کند؟ ناگهان ترسید. دست هایش خیس عرق شدند و کمان در دستانش کمی سُر خورد. به شدت می لرزید. می دانست که پدرش لرزش دست و پاهای او را می بیند.
فقط می خوام پدرم بهم افتخار کنه. می خوام که من را دوست داشته باشه.
نفس عمیقی کشید و آن را بیرون داد. دست هایش را محکم نگه داشت و مشت هایش را گره کرد و با چشمانش نشانه گرفت. با کمان براق، زیبا و کمان کشنده، آن طرف چمنزار که یک تنه ی درخت بزرگ و قطور بود را نشانه گرفت.
او از ترس نفس دیگری گرفت و با تمام قدرتش ماشه را کشید و تیر را رها کرد و وقتی که تیر رها شد، درد شدیدی را در تمام بدنش احساس کرد، دهانش را برای فریاد کرکننده ای باز کرد.

۴

من چه کار کردم؟
دردی در تمام بدنم شروع به تیرکشیدن کرد...تیر کشید...دردی بی امان.
کم کم از بین رفت و آهسته دوباره تمام قوا و احساس پسر سر جای اولش برگشت و مغزش دوباره شروع به کار کرد.
کمان را که هنوز در دستش بود دید، بدون تیر. او تیر را پرتاب کرده بود. بالای سرش درختان در وزش باد تکان می خوردند و صداهایی در باد می ساختند. تمام زمین می لرزید. همه ی آن ها نامشخص بودند.
صدای فریاد پدرش او را به خودش آورد:
ـ تو به پای خودت تیراندازی کردی! باور نمی کنم! تو به پای خودت تیر زدی!
صدای آه و ناله ای از پسر بلند شد: آی ی ی ی...
نگاهی به پایین انداخت و پیکان تیر را که مستقیم در بالای کفش راستش فرو رفته بود را دید. پایش از درد زوق زوق می کرد و درد پایش، کل بدنش را تحت تاثیر قرار داده بود. پدر دائماً تکرار می کرد «باور نمی کنم، باور نمی کنم» و سرش را تکان می داد.
او شروع کرد به خندیدن، از ته دل می خندید، طوری که اشک هایش از روی گونه هایش سرازیر شده بودند. پدر این قدر خندید که به سختی می توانست نفس بکشد.
تیر را محکم از پای پسرش بیرون کشید. خون قرمز روشن از پای پسر بیرون ریخت و کفشش را پوشاند.
در خانه، مادر زخم را با الکل تمیز کرد و با یک باند سفید بلند آن را به آرامی بست. پدر به دیوار حمام تکیه داده بود و تماشا می کرد. او به صورت پُر مویش دست می کشید اما چیزی نمی گفت. بعد از پانسمان، پسرک به اتاقش رفت و روی تختش دراز کشید. چشمانش را بست و چند نفس عمیق کشید و سعی کرد آرام باشد.
پایش از درد زوق زوق می کرد، دلش می خواست هرچه زودتر این درد تمام شود. او بوقلمون های چاق و چله و درختان بلند را که دور سرش می چرخیدند و می لرزیدند، زمانی که سعی می کرد کمان را توی دستش کنترل کند تجسم می کرد.
صدای پدر رشته ی افکارش را پاره کرد، پدر و مادرش دوباره توی سالن بودند، نمی دانستند که پسرشان تمام حرف های آن ها را می شنود.
پدرش می گفت: باشه تو بُردی. می گذاریم جانی توی اتاقش با اسباب بازی ها و کتاب هایش بمونه.
مادر در جواب گفت: همان جایی که بهش تعلق دارد.
جانی می توانست عصبانیت را در صدای مادر احساس کند. مادر ادامه داد: او پسر بسیار باهوشی است. این چه کاری بود که تو او را به شکار بردی؟ او اصلاً هیچ ربطی به شکار ندارد.
پدر گفت: نگران نباش دیگه هیچ وقت او را به شکار نمی برم!
این جملات باعث شد که جانی بلند شود و بنشیند. خیلی عصبانی شده بود و خشم و عصبانیت باعث شده بود درد پایش را فراموش کند. او رو به در اتاقش فریاد می کشید:
«پدر، بهتون نشان می دهم! یک روز نشان می دهم که می توانم یک مرد باشم. یک روز، به این که پسرتون هستم افتخار خواهید کرد.!»
او به سمت کتابخانه اش رفت و توی قفسه های کتابخانه، مرد فضایی و مرد گاوچران و هیولاها و سربازان را برداشت. آن ها را در دستانش جمع کرد و بعد همه ی آن ها را به ردیف روی زمین جلویش چید. سپس به سمت کمد رفت.و حوله ی قرمز حمامش را برداشت و آن را دورش پیچید و بعد به سمت اسباب بازی های مورد علاقه و باوفایش رفت.
دستش را در حوله ی قرمز سلطنتی اش بالا آورد و فریاد زد: «من جاناتان چیلر هستم، پادشاه شما! پادشاهی قدرتمند. شما از من اطاعت می کنید. همه ی شما از من فرمان خواهید برد.

قسمت اول

۱۹۶۰

۱

به نام خدا

نمی خواست تکالیفش را انجام بدهد. او از کتاب های علوم و ریاضی متنفر بود. بعضی وقت ها فکر می کرد که همه ی آن ها را پاره کند. هر کدام از آن ها، یکی یکی، دونه به دونه. دلش می خواست آن ها را پاره کند، مچاله کند و پرتشان کند توی شومینه.
بهترین حس دنیا سوختن آن ها بود.
در اتاقش شومینه نداشت. دیوارهای اتاقش پر از کتاب بود.جایی که تمام بازی های شطرنج و منچ و... و عروسک های دستی و شخصیت های عروسکی قهرمان و سربازهای اسباب بازی و لباس های عروسکی برای نمایش را آن جا نگه می داشت.
همه چی تو هم و فشرده بود. مثل این که او در یک کمد دیواری بزرگ زندگی می کرد.
شاید به خاطر همین بود که زمان زیادی را صرف نگاه کردن به بیرون از پنجره می کرد.
یکی از پنجره ها رو به حیاط پشتی باز می شد. چمن های بلند و چندتا بوته ی کوتاه همیشه بهار در آن بود و مادرش یک باغچه ی کوچک سبزیجات پشت آلونک چوبی داشت. همین ها کل چیزهایی بود که او داشت. حیاط تقریباً خالی بود و چیز زیادی در آن نبود. در آن جا هیچ تاب یا مبلمان کار شده یا پاسیو و نه جایی که زیر نور خورشید بنشینی و یا بازی کنی، نبود. خوب، پدر و مادرش دوست نداشتند او بیرون بازی کند و قطعاً آن ها وقتی که او یواشکی از در پشتی بیرون می رفت تا کمی در جنگل قدم بزند را هم دوست نداشتند.
حیاط پشتی به جنگل ختم می شد، بنابراین کوتاه ترین مسیر برای قدم زدن در بین درختان بلند و درهم پیچیده شده، تاریکی دلپذیر، بوی تند کاج و صدای خُرد شدن و قرچ قُروچ برگ های خشک شده ی قهوه ای زیر پاهایش بود.
دوست داشت که آن پشت مخفی بشود و وانمود کند که یک جهانگرد در سرزمینی جدید است.
ممکن است که فکر کنید که او تخیل قوی دارد...که درست حدس زدید.
او در خیالاتش تصور می کرد که کسی قبلاً به آن جا قدم نگذاشته است و او اولین نفر است. سرزمین های جدید را کشف می کرد و ادعا می کرد که آن ها همه برای خودش هستند.
با اهالی وحشی جنگل می جنگید و آن ها را شکست می داد و نابود می کرد و بعد برای گسترش قلمرو خودش و کشف سرزمین های بیش تری حرکت می کرد.
او مجبور بود یواشکی و بدون اجازه بیرون برود تا این اکتشافات را انجام ندهد.
پدر و مادرش می گفتند:
ـ داخل جنگل خطرناک است.
حتی پدرش بدون کمان شکاری اش آن جا نمی رفت. مادر رفتن به حیاط پشتی را ممنوع کرده بود.
به همین خاطر اغلب اوقات به بیرون از پنجره خیره می شد. همین حالا دوتا کلاغ براق سر یک کرم، توی چمن ها داشتند با هم دعوا می کردند. دوست داشت آن ها را تماشا کند.
آن ها با غضب و عصبانیت بال هایشان را به هم می زدند و به هم نوک می زدند.
دوست داشت آن ها را نگاه کند که به هم نوک می زنند، نوک می زنند، نوک می زنند، این قدری که پرهایشان همه کنده شود و خون تمام زمین را بپوشاند.
بعضی وقت ها او در خیالاتش تصور می کرد که بچه ها در حیاط پشتی نزدیک جنگل بازی می کردند. بچه های هم سنی که آمده بودند تا او را ببینند. او تصور می کرد که آن ها بهترین دوستانش هستند. آمده بودند که با او بازی کنند، تا او برای آن ها نمایش عروسکی اجرا کند و رازهایشان را با هم در میان بگذارند و یک کاسه پر از ذرت بوداده با هم بخورند.
او می خواست یک پسر ده ساله ی معمولی باشد. فکر می کرد که می تواند یک پسر ده ساله ی عادی باشد. دوست داشت به مدرسه برود و دوستانی برای خودش داشته باشد تا بتواند به جشن تولد برود. بعضی وقت ها به خانه ی دوستانش برود.
اما مادر می گفت:
ـ جاناتان خیلی بهتر از این حرف هاست و هوش خاصی دارد و باید درست آموزش ببیند و تربیت شود.
واقعاً نمی دانست که معنی تربیت شدن یعنی چه و او معنی آن را در فهرست لغات که آن ها برایش درست کرده بودند و گوشه ی میز بزرگ شکلاتی رنگش بود، پیدا نمی کرد.
او اصلاً دوست نداشت که آدم خاصی باشد. دوست داشت آن را پس بدهد و آن را با یک ذهن معمولی عوض می کرد، بدون شوخی.
بعضی وقت ها او یک بازی به اسم ذهن را که خودش طراحی کرده بود، انجام می داد. از خودش سئولات بسیار سخت می پرسید و بعد جواب های ابلهانه ای که خودش ساخته بود به آن ها می داد. نمی دانست چرا، اما فکر می کرد خیلی بامزه و جالب است. جواب های احمقانه اش همیشه او را می خنداند.
او علاقه ی زیادی به درست کردن بازی های جدید داشت، دوست داشت که بازی هایش را با سربازان اسباب بازی اش و مرد فضایی که اسباب بازی های مورد علاقه اش بودند، اجرا کند. خیلی عادی بود ـ درسته؟
وای. آن دوتا کلاغ واقعاً با هم در حال جنگ بودند. آن ها داشتند واقعاً کله ی همدیگر را می کندند و با صداهایشان سر همه را برده بودند. آن ها چنان سر و صدایی راه انداخته بودند که او متوجه باز شدن در اتاقش نشد و متوجه نشد که مادرش داخل اتاق آمده...
ـ چرا درس نمی خوانی؟
صدای مادر او را از جا پراند و سرش محکم به پنجره خورد.
مادرش صدای رسا و بلندی داشت، هیچ وقت آهسته و زیرلب صحبت نمی کرد. او خیلی قد بلند بود. حتی قد بلندتر از پدر. چهارشانه بود و دست های بزرگی داشت، خیلی محکم و قوی راه می رفت، انگار پوتین پوشیده بود، ولی واقعاً نپوشیده بود.
او فکر می کرد که مادرش یک جورایی زیباست. چشمانش طوسی بود و نگاه سردی داشت، اما موهای بلند حالت دارش خیلی قشنگ بود و وقتی لبخند می زد، کل صورتش چروک می شد و این تنها زمانی بود که او آرام به نظر می رسید.
از جلوی پنجره کنار آمدم و گفتم:
ـ فقط یک استراحت کوچک بود. نگاه سرد و بی روح او را دریافت کردم.
ـ شنیدم که داشتی بازی می کردی. داری استعدادهایت را حروم می کنی. از ذهنت خوب استفاده نمی کنی و به کُپه ای از کتاب های روی میزم اشاره کرد و گفت:
ـ برو سر مطالعه ات، تو قرار است که یک دانشمند فوق العاده بشی.
جاناتان قلباً مخالف بود ولی ظاهراً گفت:
ـ باشه، و به طرف یک میز بزرگ چرمی مشکی همراه با صندلی اش رفت و کتاب علومش را باز کرد.
مادر دست به سینه ایستاد و او را نگاه کرد. او هم وانمود کرد که درس می خواند. ناگهان یک ایده برای اجرای نمایش عروسکی به ذهنش رسید. دوتا عروسک نمایشی تا سرحد مرگ با هم در حال جنگیدن هستند.
مادر گفت:
ـ هرچه ذهنت را گسترده تر کنی، هر روز ذهنت بزرگ تر خواهد شد.
این حرف مادر باعث شد خنده اش بگیرد. مثل فیلم های ترسناک به نظر می رسید. دهنی که رشدش متوقف نمی شد.
او اجازه نداشت فیلم های ترسناک ببیند. مادر آن را ممنوع کرده بود. تا مادر رفت، بلند شد و به سمت طبقه ای که عروسک های دستی اش آن جا بودند رفت. او عروسک های خیمه شب بازی و دستی داشت و یک سری از عروسک های کوچک انگشتی که وقتی شش سالش بود مادربزرگش برایش فرستاده بود.
یک کلکسیون خیلی خوب از عروسک های مختلف. او علاقه ی زیادی به جمع آوری اشیاء داشت. این کار باعث می شد که احساس کند اتاقش شلوغ است. در ضمن این جوری دیگه تنها هم نبود.
عروسک دلقک غمگینش که لباس هایی با راه راه قرمز روشن و سفید و با یک دستمال گردن قرمز دور گردنش داشت را برداشت اما او غمگین ترین اخم را روی صورتش داشت و قطره های کوچک اشک زیر چشمانش بود. اسمش دروپی بود.
او دروپی را برداشت و به سمت میزش رفت و آن را روی میز، کنار کتاب علومش نشاند و به او گفت: بیا با هم بخوانیم. دوست ها همیشه با هم درس می خوانند. آن ها هر چی که دارند با هم تقسیم می کنند و شریک می شوند.
شروع کردن به خواندن اما سر و صدا های بیرون اتاقش باعث شد که دست از درس خواندن و مطالعه بردارد و بلند شود بیرون را نگاه کند.
پدر و مادر در سالن خانه بودند. آن ها داشتند با هم جر و بحث می کردند. بیش تر اوقات با هم دعوا می کردند.
آن ها با صدای آهسته با هم حرف می زدند و نمی خواستند که پسرشان متوجه شود اما صدای آن ها به اندازه ی کافی بلند بود که او بشنود چه می گویند.
پدر می گفت: چرا اجازه نمی دهی او مثل بقیه عادی زندگی کند؟
مادر جواب نداد.
بنابراین پدر ادامه داد: تو داری پسرم را به یک هیولا تبدیل می کنی.
مادر گفت: اون پسر هر دوی ماست.
پدر ادامه داد: این چیزا برای من مهم نیست، کارهایی که برای او می کنی را اصلاً دوست ندارم. تو باید به او اجازه بدهی که به مدرسه برود و با بقیه بچه ها باشد.
مادر با اصرار گفت: او مثل بقیه ی بچه ها نیست.
او بارها این حرف ها را شنیده بود. تصور می کرد خودش را که دست مادر را گرفته و او را تکان می دهد... او را تکان می دهد و می گوید: بله بله من یک بچه ی عادی هستم، بله مثل بقیه ی بچه ها هستم.
کلاغ ها بالاخره دست از قار قار کردن برداشتند. حالا می تونست صدای پدر و مادرش را که سعی می کردند آهسته صحبت کنند به وضوح بشنود.
مادر می گفت: او نسبت به بقیه ی بچه ها خیلی باهوش تر است و باید از هوش فوق العاده اش استفاده کند.
پدر گفت: تو داری او را کنترل می کنی.
حتی از پشت در هم می شد عصبانیت پدر را احساس کرد. صورت پدر را تجسم کردم، خشن و قرمز رنگ. تو داری او را به یک بچه ی غیر عادی تبدیل می کنی، به یک کوچولوی عجیب و غریب.
در به هم کوبیده شد.
بلند شد ایستاد و با عصبانیت بلند فریاد زد: نه، نیستم. من یک هیولا نیستم، من یک بچه ی غیرعادی نیستم.
او «دروپی» را برداشت. او را توی دستانش فشار داد و با یک دست، یکی از دستان دروپی را کند. از خشم سر دروپی را کند و پاره کرد و آن را توی سطل آشغال انداخت. یک پای او را هم کنده بود. بعد دست دیگرش را.. می کشید و پاره می کرد و جیغ می کشید. لباس های دروپی را پاره پاره و تکه تکه کرده بود.
از عصبانیت نفس نفس می زد. او واقعاً حس خوبی داشت.

۲

جنگ بر روی سیاره ی قرمز!
او عروسک مرد فضایی اش را بالا گرفت و آماده ی جنگ بود. این بزرگ ترین جنگی بود که سیاره ی مریخ تا حالا به خودش دیده بود.
عروسک های هیولایی اش را جمع کرده بود. بعضی از آن ها شخصیت های معروف تلویزیونی بودند. بیلی بیگ فوت. او اجازه نداشت تلویزیون را تماشا کند. اما در مورد هیولاهای فیلم ها و سریال ها چیزهای زیادی خوانده بود.
وانمود می کرد که این هیولاها خانواده ی مریخی بودند. سربازان نقره ای رنگش بهترین افراد او بودند. تفنگ های لیزری آن ها می توانست مریخی ها را تبدیل به ذره های کوچک کند.
او تمام صداهایی که در بازی لازم داشت را خودش در می آورد. صدای انفجار، صدای زیپ زیپ زیپ تفنگ های لیزری. صدای افراد خانواده ی مریخی ها وقتی که سقوط می کردند.
چند روز بعد از تکه تکه کردن دروپی دلقک، دلش برای او تنگ شد زیرا او یکی از مهم ترین عروسک هایش بود. وقتی او دروپی را تکه تکه کرد، اصلاً متوجه نشده بود که چه کار کرده. این قدر عصبانی شدن که حتی متوجه نشی که داری چه کار می کنی، خیلی بد و وحشتناکه.
آن روز صبح قبل از جنگ مریخی ها، او مشغول کلکسیون تمبرهایش بود و کلکسیون شیشه های عتیقه و قدیمی اش را روی طاقچه ی اتاقش مرتب چیده بود. او هر کاری می کرد که درس نخواند. قرار بود فصلی از کتاب علومش به اسم کشش و جاذبه فیزیک را بخواند. شب گذشته، مادر مجبورش کرده بود که کتاب تاریخش را تا دیروقت بخواند. به همین خاطر امروز صبح وقتی از خواب بیدار شد چشمانش خسته و قرمز بودند.
یک بالشت را روی مریخی ها انداخت. همگی آن ها زیر بالشت له شدند. جنگ ظالمانه ای بود. اما او جنگ را متوقف کرد، وقتی دوباره صدای جر و بحث پدر و مادرش را بیرون در شنید. این بار صدای پدر خیلی عصبانی به نظر می رسید. مادرش در جواب چیزی نمی گفت.
پدر می گفت:
ـ گوش کن. ببین فقط کارش شده مثل بچه های کوچک با اسباب بازی هایش بازی می کند. او تو دنیای خیالی خودش زندگی می کند.
مادر گفت:
ـ دائماً بهش می گم بیش تر درس بخونه. دیگه چی کار کنم؟
پدر با فریاد گفت:
ـ تو بهش اجازه نمی دی که عادی و معمولی باشه. بسه دیگه. کافیه! می خوام ازش یه مرد بسازم.
مرد فضایی از دستانش افتاد. هیولاها را از روی تختش به کناری هل داد و روی پاهایش بلند شد. صدای قدم های سنگین پدر را شنید که با سرعت به سمت اتاقش می آمد و صدای وحشت زده ی مادر را که بلند می گفت: چارلز، صبر کن، می خواهی چه کار کنی؟
در اتاق باز شد. از ورود ناگهانی پدر در اتاق، ترس عجیبی به سراغش آمد. پدر خیلی قدبلند نبود ولی مثل یک خرس قوی و هیکلی بود. صورتش همیشه سرخ و قرمز بود و کم تر پیش می آمد که موهای صورتش را بزند. او خیلی دوست نداشت صورتش را بزند و به همین خاطر همیشه صورتش پر مو بود.
موهای مشکی و لختش همیشه کوتاه بود و موهای وسط سرش کم پشت بود. زیر ابروهای پر پشت و مشکی اش، چشمان آبی روشنی داشت. نگاه نافذ او درست مثل تفنگ لیزری بود. او لباس های کلفت و شلوار جین گشاد که به ندرت تمیز بودند، می پوشید. بعضی موقع ها می خندید، خنده های بی رحمانه، اما به ندرت لبخند روی لبانش داشت.
پدر با چشمان آبی به هیولا و مرد فضایی که روی زمین پخش و پلا شده بودند نگاهی انداخت. ریش هایش را کمی خاراند و خیره ماند.
او گفت: توی جنگل بوقلمون های وحشی زیادی هست.
پدر حرف نمی زد، فریاد می زد. پسربچه نمی دانست چه طور به پدر جواب بدهد. او فقط به پدرش زل زده بود و پاهایش می لرزید.
پدر گفت:
ـ دوست داری با من به شکار بیایی؟
پسر کوچولو آب دهانش را از ترس قورت داد. دهانش خشک شده بود. او کمانی را که پدر در انباری پشت خانه نگه می داشت را تجسم می کرد. پسر کوچولو دوست داشت در جنگل های ساختگی و الکی بجنگد اما آن کمان او را خیلی می ترساند.
پدر به استفاده از تفنگ شکاری اعتقادی نداشت. استفاده از تفنگ شکاری خیلی کار را آسان می کند. شکار با کمان، مهارت شکارچی را نشان می دهد. پسربچه هر زمان که از جلوی ویترین اسلحه ها رد می شد، از ترس به خود می لرزید. کمان ها او را می ترساندند. پدر چشمانش را باریک کرد و پرسید:
ـ می خواهی بیای شکار یا نه؟
نه، امکان ندارد. او نمی خواست به شکار برود. اما می خواست که پدر او را دوست داشته باشد. او باید به پدرش نشان می داد که پسر ترسو و عجیب غریبی نیست.
او گفت: بله.
پدر نگاهی به او انداخت و گفت: پس بریم.

نظرات کاربران درباره کتاب وحشت در خانه‌ی چیلر

کتاب های آقای استاین رو باید از انتشارات پیدایش و با ترجمه سرکار خانم شهره نور صالحی خوند
در 2 ماه پیش توسط eli...385