فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاجر ونیزی

کتاب تاجر ونیزی

نسخه الکترونیک کتاب تاجر ونیزی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تاجر ونیزی

بعدازظهر بود. دو مرد روی پلی، بر فراز یکی از آبراه‌های شهر ونیز ایستاده بودند. مرد پیرتر، آنتونیو، تاجری موفق بود. آن یکی دوستش، بسانیو بود. آنتونیو شایعه‌ای شرم‌آور را برای بسانیو تعریف کرده بود، اما به نظر نمی‌آمد که این حرف‌ها برای دوستش جالب باشد. آنتونیو گفت: «چی شده، بسانیو؟ تو یک کلمه هم با من حرف نمی‌زنی.» بسانیو به آبراهه‌ی زیر پایشان چشم دوخت و گفت: «سال گذشته به شهر بلمونت رفته بودم. آن‌جا با مردی شام خوردم که دختر زیبایی به اسم پورشیا داشت. او دختر عاقل و باهوشی بود»

ادامه...

بخشی از کتاب تاجر ونیزی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



همان موقع که بسانیو و آنتونیو روی پل ونیز با هم حرف می زدند، پورشیای دوست داشتنی در بلمونت، در اتاقی پر از وسایل مجلل و گران قیمت، این طرف و آن طرف می رفت. خدمتکارش، نریسا، هم روی صندلی ای در گوشه ی اتاق نشسته بود و او را تماشا می کرد. وسط اتاق، میزی از چوب بلوط بود که سه صندوقچه روی آن دیده می شد، یکی از جنس طلا، دیگری از نقره، و سومی از سرب.



ناگهان پورشیا از این طرف و آن طرف رفتن دست کشید، پایش را به زمین کوبید و با خشم گفت: «این عادلانه نیست! من زن تحصیل کرده و باهوشی هستم، اما نمی توانم همسرم را خودم انتخاب کنم؟ اوه، نه! مردی که با من ازدواج می کند باید یکی از این صندوقچه های احمقانه را انتخاب کند. اگر صندوقچه ی درست را بردارد، مجبورم که همسرش بشوم.»



نریسا گفت: «این یکی از شرط های وصیت نامه ی پدرتان است، خانم. اگر با این شرط موافقت نکنید، از ارث محروم می شوید.» و نگاهش به دوردست ها رفت. «می دانم که اگر با من بود، چه کسی را باید به همسری شما انتخاب می کردم.»



پورشیا پرسید:
«چه کسی را؟»
نریسا با لحن دوستانه ای گفت: «آن نجیب زاده ی ونیزی که تابستان گذشته به مهمانی شام آمده بود.»
سرخی ملایمی روی گونه های پورشیا ظاهر شد. او پرسید: «اسمش بسانیو بود، نه؟»
نریسا جواب داد: «بله، بسانیو بود، ویژگی خاصی داشت، و اگر از من بپرسید، می گویم که او هم احساس می کرد شما خیلی خاص هستید، خانم.»
سرخی گونه های پورشیا بیشتر شد. او گفت: «چرند است! احتمالاً تا حالا دیگر من را به کلی فراموش کرده!»



***
وقتی خورشید ونیز غروب می کرد، بسانیو با گام هایی بلند دور میدان شهر راه می رفت و درباره ی معامله ای با شایلاکِ رباخوار بحث می کرد.



شایلاکِ یهودی مرد لاغری بود و ریش خاکستری بلندی داشت. او مرد تیزهوشی بود، اما برای فریب دادن مشتری هایش، اغلب وانمود می کرد که آدم پخمه ای است. شایلاک گفت: «بگذار موضوع را روشن کنیم. تو می خواهی که سه هزار سکه از من قرض بگیری؟»
بسانیو گفت: «بله، همین طور است.»
ـ و دوستت، آنتونیوی تاجر، قولنامه ای را امضا می کند که تو تا سه ماه دیگر این پول را پس بدهی؟
بسانیو به نشانه ی تایید سر تکان داد و گفت: «پس می دهم! ببینید، آنتونیو خودش آمد و الان برایتان توضیح می دهد.»
شایلاک چشم هایش را تنگ کرد. او و آنتونیو از یکدیگر متنفر بودند، اما در آن لحظه هر دو سعی می کردند که مودبانه رفتار کنند.



آنتونیو گفت: «خوب، شایلاک! پول را به بسانیو قرض می دهی؟»

تاجر ونیزی



بعدازظهر بود. دو مرد روی پلی، بر فراز یکی از آبراه های شهر ونیز ایستاده بودند. مرد پیرتر، آنتونیو، تاجری موفق بود. آن یکی دوستش، بسانیو بود. آنتونیو شایعه ای شرم آور را برای بسانیو تعریف کرده بود، اما به نظر نمی آمد که این حرف ها برای دوستش جالب باشد.
آنتونیو گفت: «چی شده، بسانیو؟ تو یک کلمه هم با من حرف نمی زنی.»
بسانیو به آبراهه ی زیر پایشان چشم دوخت و گفت: «سال گذشته به شهر بلمونت رفته بودم. آن جا با مردی شام خوردم که دختر زیبایی به اسم پورشیا داشت. او دختر عاقل و باهوشی بودــ»



آنتونیو وسط حرف او پرید و گفت: «و تو عاشقش شدی؟»
بسانیو سرخ شد و اعتراف کرد: «از آن موقع تا حالا، یک لحظه هم از ذهنم بیرون نرفته. دو روز پیش باخبر شدم که پدرش مرده و همه ی ثروتش را برای او گذاشته. حالا او یکی از ثروتمندترین زن های ایتالیاست.»



آنتونیو ضربه ی دوستانه ای به پشت بسانیو زد و خیلی جدی گفت: «پس برو به بلمونت و از او خواستگاری کن!»



بسانیو با لحنی گرفته گفت: «الان خواستگارهای ثروتمند، دسته دسته آن جا می روند تا به پورشیا پیشنهاد ازدواج بدهند، حتی شاهزاده های کشورهای بیگانه! این طوری من در برابر آن ها چه شانسی دارم؟ من حتی نمی توانم یک لباس نو بخرم!»
آنتونیو پرسید: «برای این که سر و وضعت آن قدر خوب بشود که بتوانی دل پورشیا را ببری، چقدر پول احتیاج داری؟»



بسانیو جواب داد: «سه هزار سکه.»
آنتونیو صدایش را پایین آورد تا کسی حرف هایش را نشنود و گفت: «اگر این پول را داشتم، حتماً به تو قرض می دادم، اما در این لحظه سیصد سکه هم ندارم چه برسد به سه هزار سکه! همه ی ثروت من سرمایه ای است که الان با چهار کشتی دارد دور دنیا می چرخد. وقتی آن کشتی ها به ونیز برگردند، دوباره مرد ثروتمندی می شوم، اما تا آن موقع...»
بسانیو با ناامیدی فریاد زد: «پس نمی توانی کمکم کنی؟»



آنتونیو گفت: «اعتبار من هنوز خیلی زیاد است. تو یکی را پیدا کن که سه هزار سکه بهت قرض بدهد تا من هم بیایم و برای بازپرداخت پول، خودم پای قرارداد را امضا کنم.»
بسانیو با خوشحالی گفت: «تو بهترین دوستی هستی که آدم می تواند داشته باشد!»
***

نظرات کاربران درباره کتاب تاجر ونیزی