فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سيدارتها

کتاب سيدارتها

نسخه الکترونیک کتاب سيدارتها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۶۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سيدارتها

در پناه دیوارهای خانه، در آفتاب ساحل رود، کنار زورق‌ها، در سایه‌ی سبزینه‌ی جنگل زال و زیر درخت انجیر، سیدارتها بزرگ می‌شد، سیدارتها، جره‌باز جوان، که شیرین‌رو بود و فرزند برهمن، با گویندا که رفیقش بود و او نیز برهمن‌زاده. آفتاب شانه‌های سفیدش را می‌سوزاند و رنگ بلوط به آن می‌بخشید، هنگام استحمام و غسل‌های پاک پلیدی‌شو، چنان‌که در وقت نثار قربانی. سایه در چشمان سیاهش جاری می‌شد، هنگام بازی با نوجوانان در درختزار انبه، و با شنیدن آواز مادرش هنگام نثار قربانی، و نیز آن‌گاه که پدرش، برهمن فرزانه، درسش می‌داد و در وقت بحث با دانشوران. سیدارتها دیری بود که در بحث و فحص خردمندان شرکت می‌کرد و با گویندا توان می‌آزمود در فن مناظره و هنر می‌آموخت در مراقبه و در راه مکاشفه. هم‌اکنون آموخته بود که اُم را، این چکیده‌ی کلمه را، بی‌صدا با دَم در خود فرو گوید و همراه بازدم از سینه برون آرد، با تمام جان شیفته‌ی خود و با جبینی نورانی از پرتو ذهنی روشن‌اندیش. هم‌اکنون آموخته بود که آتمان را در صفای کدورت‌ناپذیر درونش، در یگانگی با کائنات، بشناسد.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سيدارتها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ترجمه ی این کتاب را به دوست بیداردلم
محمدرضا شفیعی کدکنی
تقدیم می کنم.

مقدمه ای در احوال هرمان هسه و کارهای او

آثار هرمان هسه را به آسانی می توان به دو بخش تقسیم کرد. نخست رمان هایی که او رویدادهای زندگی شخصی خود را آزادانه در آن ها تقریر کرده است، هرچند به شیوه ای واقعگرا. از این شمار است رمان پتر کامنتسیند(۱) ( ۱۹۰۴) که شرح زندگی آموزندگی خود اوست و نیز زیر منگنه(۲) (۱۹۰۵ )، که داستان یک زندگی مَدرسی است، یا گرترود(۳) (۱۹۱۲ ) که شرح شوق عاشقانه و روسهالده(۴) (۱۹۱۴ ) که شرح زندگی زناشویی اوست.
بعد هرمان هسه شیوه ی سنتی رمان نویسی را کنار گذاشت و به شیوه ای کم و بیش تمثیلی روی آورد. بعدها خودش گفت: «آثار هوفمان(۵) یا هاینریش فن افتردینگنِ(۶) نوالیس(۷) را ارجمندتر از کتاب های درسی تاریخ و علوم شمرده ام و به همین دلیل همواره مجذوب این نویسندگان بوده ام.» اولین گام او در پیوستن به سلک نویسندگان رمانتیک آلمان کتاب کنولپ (داستان دوست من)(۸) ( ۱۹۱۵) و گام دوم رمان دمیان(۹) ( ۱۹۱۹) است که با استقبال گرم خوانندگان جوان و نیز سخن سنجان خُرد و کلان روبه رو شد. مثلاً توماس مان در ششم ژوئن ۱۹۱۹ در نامه ای به یوزف پونتن(۱۰) نوشت: «به عقیده ی من، این کتاب (دمیان) اثر فوق العاده ای است.»
دمیان هنوز رنگ داستانی واقعی داشت، گرچه نام شخص اول داستان و مادرش، اوا، در همان نگاه نخست نشان می دهد نویسنده به کدام افسانه نظر دارد و می خواهد آن را به جهان امروز آورد و جان تازه ای به آن ببخشد. دمیان شیطانی نیک اندیش و دستگیر است که می توان گفت آبرویی دوباره یافته و اِوا (که همان حواست) مادر همه ی آدمیان به شمار می رود. به یاد داشته باشیم که هرمان هسه این کتاب را با نام مستعار امیل سینکلر(۱۱) منتشر کرد تا خوانندگان گمان کنند اثر نویسنده ای تازه کار است و با تمامی نسل جوان سخن می گوید. هرمان هسه هنگام انتشار این کتاب چهل سالگی را پشت سر گذاشته و نویسنده ای سرشناس بود. تازه بعد از چاپ دهم دمیان بود که آن را اثر خود دانست و نام خود را پای آن نهاد.
خوانندگان او فریبکاری اش را به دل نگرفتند. هسه ده سالی نویسنده ی دلبند جوانان آلمانی بود و از پیشوایانشان به شمار می رفت، تا آن که در ۱۹۲۲ سیدارتها و در ۱۹۲۷ گرگ بیابان(۱۲) را به چاپ رساند.
سینکلرِ جوان میان جهان نیکی و دوزخِ بدی سرگشته بود، حال آن که هاری هالر (که همان گرگ بیابان باشد) در میان کشمکش درونی بین نظم و آشفتگی به خود می پیچید. گرگ بیابان تصویری خیالی و تراژیک است و به قول توماس مان «در جسارت و تجربه آزمایی چیزی بدهکار یولیس جویس یا قَلاّبان آندره ژید نیست».
بعد از گرگ بیابان، سه اثر داستانی از او منتشر شد. نخست نارتسیس و گلدموند(۱۳) ( ۱۹۳۰) که در قرون وسطایی خیالی می گذرد و روایتگر رابطه ی اندیشمند و هنرمند است (دو قطبی که در نهاد خود نگارنده متمرکزند). دوم سلوک به سوی صبح(۱۴) ( ۱۹۳۳)، داستانی عارفانه که آندره ژید آن را اثری باشکوه می دانست. و سرانجام اثر شکوهمند و سترگ او، بازی گویچه های بلورین(۱۵) ( ۱۹۴۳)، که به ظاهر داستانی آرمانشهری است و نویدبخش آینده.
آری، حتی هرمان هسه نیز که در برابر هر گونه اقتداری سر به شورش برمی دارد، هرگز از مسئله ی آموزش فارغ نیست. از این نظر، وحدت و یکپارچگی درخشانی در تمام آثار او نمایان است. قهرمان اغلب داستان های هسه شخصی است در جست وجوی خویش و در پی یافتن بهترین راه زندگی و سازگاری با عالم هستی. هرمان هسه را می توان جوانی جاودان دانست، در سلوک به سوی حقیقتی پیوسته پرسش انگیز.
اما هرمان هسه واقعا که بود؟ خودش در ۱۹۲۵ در زیستنامه ی کوتاهش می نویسد: «من در اواخر دوران جدید، اندکی پیش از بازآمدن قرون وسطی، در برج قوس در پرتو مساعد مشتری به دنیا آمده ام.» او در دوم ژوئیه ی ۱۸۷۷ در کالو(۱۶)، در ایالت وورتمبرگ، چشم به جهان گشود.
هرمان هسه در خانواده ای با پیشینه ی کهن پروتستانی به دنیا آمد. پدربزرگ مادری اش، دکتر هرمان گوندرت(۱۷)، از تباری آلمانی ـ روسی و یکی از مبلّغان پیشرو مذهب پروتستان در هند بود. او همان جا با دوشیزه دوبوا(۱۸) که اصلاً سوییسی (از سوییسی های فرانسوی زبان) بود ازدواج کرد. مادر هسه که حاصل این پیوند بود نیز در هند به دنیا آمد. دکتر گوندرت، پس از بازگشت از هند، به خدمت هیئت تبلیغات بازل درآمد و سی سال از عمرش را به همکاری در تالیف لغتنامه ای برای یکی از زبان های هندی گذراند. پدربزرگ پدری هرمان هسه نیز کشیشی پروتستان از ناحیه ی سوابیا(۱۹) در جنوب آلمان بود. پدر هرمان نیز در همین راه گام برمی داشت و هرمان خردسال نیز شاید اگر در بند اطاعت از خانواده می بود، جز کشیشی سرنوشتی نمی داشت.
در زیستنامه ی کوتاهش می نویسد: «من فرزند پدر و مادری پارسا بودم و آن ها را بسیار دوست می داشتم. البته بیش تر دوستشان می داشتم اگر به آن زودی مرا با فرمان های دهگانه ی کتاب مقدس آشنا نمی کردند. افسوس که این احکام، گرچه فرمان های پروردگارند، همیشه بر من اثری شوم داشته اند. من ذاتا آدمی سربه راهم و بره وار نرم، به نرمی یک حباب صابون، اما دست کم در جوانی بر هر حکمی شوریده ام. همین که " بایدِ" این احکام را می شنیدم، همه ی نرمی های سرشتم بدل به سنگ می شد. مسلم است که این صفت در سال های مدرسه بر اخلاق من اثری زیانبار داشت. معلمانِ درسی که به نام بامزه ی تاریخ نامیده می شود به ما می آموزند که همواره مردانی بر جهان حکم رانده اند و اسباب دگرگونی آن شده اند که سرکش بوده و سنت ها را زیر پا گذاشته اند. این آموزگاران در خاطر ما می نشانند که چنین مردانی سزاوار ستایشند. اما تمام این ها هیچ نیست جز دروغ. آری، دروغ است، مثل تمام آموزه های دیگر، زیرا هر گاه یکی از شاگردان (به نیتی نیک یا بد) جسارت می کرد و بر یکی از احکام معلمان گردن نمی نهاد یا حتی به رسمی نابخردانه اعتراض می کرد، نه تنها سزاوار احترام دانسته نمی شد و سرفرازانه سرمشق دیگران قرار نمی گرفت، بلکه گوشمال داده و در خاک مالیده می شد. اقتدار ننگین معلمان او را درهم می شکست.»
می توان حدس زد که هرمان هسه ی نوجوان با چنین خلق و خویی بدگمانی معلمانش را برمی انگیخت. روزی در مدرسه ماجرایی رخ داد که در تحول فکری هرمان هسه اهمیت بسیار یافت. شیطنت ناچیزی را به گردن او انداختند. «دامنم یکسره از آن گناه پاک بود و نتوانستند مرا به اعتراف وا دارند، پس آن قدر در آن تخلفِ ناچیز دمیدند که از آن کوهی سیاه ساختند. بارها کتکم زدند، اما نه تنها در اعتراف گیری از من ناکام ماندند، بلکه باورم را به شرافت معلمی از میان بردند. خدا را شکر که بعدها به شاگردی معلمانی درآمدم که سزاوار احترام بودند. با این همه، زخمی که خورده بودم التیام نیافت و از آن به بعد نه تنها به معلم و معلمی، بلکه به هر گونه اقتداری بدگمان شدم.»
اما سرکشی هرمان هسه در جوانی علتی عمیق تر داشت: «از سیزده سالگی باور داشتم که در آینده یا شاعر خواهم شد یا هیچ! اما کم کم به نکته ی بسیار ناگوار دیگری نیز پی بردم: آدم می تواند کشیش، پزشک، کاسب، کارمند پست و حتی نقاش و معمار شود. برای همه ی این حرفه ها نیز مدارسی هست و روش هایی برای آموزش نوآموزان. اما برای شاعرشدن هیچ مدرسه ای نیست. شاعرشدن مجاز و حتی افتخاری بود، البته به شرط آن که اشعار شاعر بر دل خوانندگان بسیاری بنشیند. اما افسوس که اغلب شهرت و افتخار بعد از مرگ شاعر نصیب او می شود. پس شاعرشدن ممکن نبود و به زودی دریافتم که عشق به شاعری نیز ننگی شمرده می شود...»
هرمان جوان از همه سو نصایح و وصایای گرانبها می شنید و عزم راسخ داشت که هیچ یک از آن ها را به چیزی نگیرد، زیرا نیک می دانست که باید کدام راه را در پیش گیرد. تصمیم داشت ذوق خود را بپرورد. این تصمیم او را به سرکشی علیه خانواده و معلمانش وا می داشت. «در سیزده سالگی، رفتارم در خانه و مدرسه چنان ناشایست بود که به دبیرستان شهر دیگری تبعیدم کردند. سه سال بعد به مدرسه ای مذهبی رفتم. آن جا ناچار بودم مبادی عبری بیاموزم و چیزهایی از این قبیل... هنوز در این راه پیشرفت چندانی نکرده بودم که رنجی درونی تاب و توان از من ربود. از مدرسه گریختم. پیدایم کردند، محبوسم داشتند و سپس از مدرسه بیرونم انداختند. کوشیدم در دبیرستانی به تحصیل ادامه دهم، اما این تلاش نیز به حبس و اخراج انجامید. بعد در دکانی به شاگردی ام گذاشتند، اما سه روز بعد از آن جا نیز گریختم. گریزم چند شبانه روز طول کشید و جان پدر و مادرم را از نگرانی و اندوه به لب رساند. شش ماه دستیار پدرم بودم و یک سال و نیم در یک کارخانه ی ساعت سازی کارآموز. خلاصه این که بیش از چهار سال دست به هر کاری که می زدم، با ناکامی وامی نهادمش. هیچ مدرسه ای مرا نمی پذیرفت و کارآموزی هایم همه به فرار می انجامید...»
هسه در پانزده سالگی تحصیل مَدرسی را رها کرد و راه خودآموزی را در کتابخانه ی عظیم والدینش پیش گرفت. خود معتقد است که وقتش را تلف نکرده و خوانندگان پرشمارش گواهی مسلم است بر صحت این مدعا. اما خانواده اش نگران آینده ی او بودند و به خطا روی خوش به او نشان نمی دادند. هرمان جوان نمی خواست سربار آن ها باشد: «کتابفروش شدم تا عاقبت بتوانم به نیروی بازو نانی درآورم. از هرچه بگذریم، روابطم با کتاب بهتر بود تا با گیره و چرخ دنده. اوایل از شناوری و حتی غرقگی در دریای تازه های ادبی سرمست می شدم. اما رفته رفته دریافتم که زندگی اندیشمندانه ی منحصر به اخبار و تازه های ادبی به زحمتش نمی ارزد و خالی از معناست. از این طریق تنها می توان پیوندی پایدار با تاریخ و دوران گذشته و خاصه عهد باستان برقرار ساخت و لذتی برد. پس از آن که از لذت زیستن با تازه های ادبی سیراب شدم، نیاز به دم زدن در هوای روزگار باستان آرام و قرارم را گرفت. کار در کتابفروشی را وانهادم و به عتیقه فروشی روی آوردم. اما این کار نیز فقط برای تامین معاش بود. در بیست و شش سالگی، همین که در عرصه ی ادب اندک موفقیتی به دست آوردم، آن را نیز رها کردم.»
به راستی که امرار معاش از راه قلم در بیست و شش سالگی ــ آن هم نه در عرصه ی روزنامه نگاری، بلکه در مقام شاعر و داستان نویس ــ درخور ستایش است. هسه از این بختیاری بسیار شیرینکام بود: «بر محیطِ دشمن خو پیروز شده بودم...» او آوازه ای به دست آورده بود و هر کاری که پیش می گرفت برایش دل انگیز بود. حال شیفته ی خود و مسحور زندگی شده بود. ازدواج کرد و پدر خانواده شد. خانه و باغی خرید. حتی از هنرپروری نیز غافل نماند و از بنیانگذاران مجله ای سیاسی ـ هنری شد که با حکومت قیصر ویلهلم دوم مبارزه می کرد. اما در حقیقت در بند سیاست و زد و خوردهای سیاست بازان نبود. زندگی اش چنان با رفاه همراه بود که ــ چنان که خود بعدها می گفت ــ دور نبود که از مقام شاعری به حضیض قلم فرسایی فروافتد: «به سفرهای دلچسبی می رفتم، به آلمان، اتریش، ایتالیا و حتی هند...»
بد نیست درباره ی سفر او به هند در ۱۹۱۱ نیز چند کلمه ای بیاوریم. هسه این مطالب را در زیستنامه ی خود نیاورده است. با این همه او در ۱۹۱۳ کتابی به نام بازگشت از سفر هند نوشت و بعد از آن نیز یادداشت های سفر یک فیلسوف را منتشر کرد. در همین سال ( ۱۹۱۳) بود که رابیندرانات تاگور، شاعر پرآوازه ی هندی، جایزه ی ادبی نوبل را به دست آورد و روشنفکران جهان به افق هند چشم دوختند. اقبال اروپاییان به هند پیش از آن و با آگاهی از گنجینه ی اوپانیشادهای باستانی آغاز شده بود. شوپنهاور درباره ی این کتاب گفت: «این کتاب مایه ی تسلای زندگی من شد و اسباب شیرینی مرگم نیز خواهد گردید.»
مسلم است که سفر هرمان هسه به هند به انگیزه ی پیروی از ذائقه ی مردمان آن روزگار نبود. هسه در تمام دوران جوانی اوصاف این «بهشت ساده دلان» را از پدر و مادر و دوستان هیئت تبلیغ بازل شنیده و شیفته ی هند شده بود. اما او از این سفر سرخورده بازگشت. در هند به اصطلاح محلی از اعراب نداشت و احساس بیگانگی می کرد: «دیری است که بهشت را یاوه کرده ایم و بهشت نوینی که رویایش را در سر داریم یا می خواهیم آن را بسازیم نه بر خط استوا خواهد بود و نه در سواحل دریاهای گرم. این بهشت در دل ماست و در آینده ی خود ما شمالیان.» حقیقت آن است که هرمان هسه می توانست هنوز به هند نرفته سیدارتها را بنویسد. خاطرات خانواده و مطالعات خودش برای این کار بسنده می بود. بعدها که سلوک به سوی صبح را نوشت، تاکید کرد: «... هدف ما فقط شرق نبود، یا بهتر است بگویم شرق ما جایی خاص یا راستایی جغرافیایی نبود، بلکه سرچشمه ی شباب و طراوت روح بود، همه جا بود و هیچ جا، یگانگی همه ی اعصار بود...»(۲۰)
بازگشت هرمان هسه به اروپا مقارن بود با آغاز جنگ جهانی اول، نیز با درهم شکستن پناه امن او. البته قرار نبود راهی جبهه شود، بلکه با بازگشت به اروپا دریافت که از دیرباز در دنیای دروغ زیسته است؛ جامعه ای که اسباب رفاه او را فراهم آورده بود بازگشت به توحش و گرگ صفتی را نیز جایز می شمرد. از دیدگاه هسه، چنین جامعه ای از بیخ و بن محکوم است، جامعه ای که نه تنها نمی تواند از بروز جنگ جلوگیری کند، بلکه بر آتش جنگ نیز می دمد.
هسه یکی از معدود روشنفکران اروپایی است که بی درنگ به نابهنجاری و هول انگیزی این ستیز و حقارت کینه توزی ملی گرایانه و نیرنگ های تبلیغات سیاسی پی برد. حتی رومن رولان باور داشت او تنها کسی است که «در این جنگ دیوصفتانه رفتاری گوته وار در پیش گرفته است».
معضلات اخلاقی برآمده از جنگ به ناگواری های زندگی خصوصی او دامن می زد. رفته رفته همه چیز در اطراف و در درون او فرومی ریخت. «دوباره با دنیایی در جنگ می شدم که پیش تر توانسته بودم در آن نفس راحتی بکشم. باز میان واقعیت و هر آنچه در چشمم درست و خواستنی می نمود ورطه ای دهان گشوده بود.» پیامد این احوالات افسردگی ای عصبی بود.
هوگو بال(۲۱) در کتابی که درباره ی هرمان هسه نوشته است می گوید هسه تصمیم گرفت راهی سوییس شود و این عارضه ی عصبی را از طریق روانکاوی معالجه کند. حاصل این تصمیم هفتاد جلسه ی روانکاوی بود، از ماه مه ۱۹۱۶ تا نوامبر ۱۹۱۷ و زیر نظر یکی از شاگردان یونگ. این معالجات از رنج روانی او نکاست، بلکه او را از رنج خود آگاه تر ساخت. این جلسات روانکاوی بر خلاقیت هسه تاثیر عمیقی به جا نهاد، چنان که بعد از آن داستان های او در جهان اسطوره رخ می داد. اگر تاثیر یونگ نبود، چه بسا دمیان نوشته نمی شد.
هسه باز به کارآموزی روی آورده بود، کارآموزی در بدبختی جاودان انسان: «بر آن شدم که جنگ هفتاد و دو ملت را عذر بنهم و ببینم سهم خود من در این آشفتگی و گناه همه گیر چیست... زیرا اگر انسان به گناه خود معترف و از رنج خود آگاه باشد و به جای انداختن تقصیر به دوش دیگران بار گناه خود را تا به آخر بر دوش بکشد، دامن خود را از پلیدی گناه می پالاید... من در خود فرو رفته بودم و به سرنوشت خود می اندیشیدم. گاهی احساس می کردم سرنوشت من چیزی نیست جز سرنوشت همه ی مردم. ستیزه جویی و امیال جنایتکارانه ی جهان را در خود بازمی یافتم، با تمام سبکی و بزدلی نهفته در آن. باید ابتدا درمی یافتم که سزاوار حرمت نیستم تا بعد بتوانم عزت نفس خود را بازیابم. باید همچنان در این آشفتگی چشم دوخت، با این امیدِ گاه شعله ور و گاه خاموش، تا بتوان در ورای آن به کنه معصومیت پی برد. هر انسانِ بیداروجدان باید دست کم یک بار این کوره راه را میان بیابان طی کند، اما سخن گفتن از آن با دیگران بیهوده است.»
در ۱۹۱۹، آن گاه که کانون خانوادگی اش از هم پاشیده و بیش تر دوستانش رهایش کرده بودند، در مونتانیولا(۲۲)، روستایی در تسین(۲۳)، نزدیک لوگانو(۲۴)، از خلق کناره جُست و زندگی درویشانه ای در پیش گرفت. قلندری بود که با باده سر الفت داشت، زیرا در کنار این دوست رویاهایش را از یاد می برد. ظاهرا از افیون نیز دوری نمی جسته است و تئاتر جادوی گرگ بیابان خود گواهی است بر این معنی. از همین روست که او را یکی از پیشروان ادبیات اوهام نگار دانسته اند.
هسه ایمان خود را به رسالتش در جهان شعر از کف داده بود و دیگر به ارزش کار ادبی خود اعتقادی نداشت. با این همه، همچنان به نوشتن ادامه می داد و نقاشی هم می کرد. می گفت نقاشی که می کنی، انگشتانت سرخ و آبی می شوند، حال آن که حین نوشتن سیاه. نوشتن و نگاشتن بازی هایی است که انسان به یاری آن ها از درماندگی رهایی می یابد.
با این وصف، به رغم تردید در جدی بودن ادبیات، کتاب معروف دمیان را نوشت. بیش از هر وقت دیگر، صادقانه باور داشت که دست به کار درستی زده است. او در این کتاب سر آن داشت که با پرهیز از دروغ، برانداختن پیش داوری و به کاربستن هوشمندانه ی همه ی نیروهای زنده، بهشت و دوزخ را با هم آشتی دهد.
سیدارتها تلاشی دیگر و دیگرگون است در راه خردمندی. سرکشی هسه علیه پارسایی خانوادگی این بار در صحنه ای هندی، آن هم صحنه ای افسانه ای، نمود می یابد. این داستان شرحی است بر عقیده ای فردباور و ردّیه ای بر هر گونه مکتب، حکم طرد جهان قدرت و ثروت و ستایش نامه ی زندگی تامل مدار. هسه این داستان را با نثری ساده انشا کرده است. سادگی فرزانه وارش یادآور زبانی کهن است. جوانان آن را همچون اثری انگیزه بخش در عرصه ی ادب خوانده اند، همچون متنی مقدس.
باید توجه داشت که در پایان داستان، فرزند سیدارتها از کلبه ی پدرش می گریزد، همان طور که سیدارتها خود در نوجوانی خانه ی پدرش را وا گذاشته بود. هسه پیوسته تکرار می کند که هر کس راه زندگی خود را به تنهایی می یابد. این اعتقاد هسه با علاقه اش به انجمن های سرّی و حلقه های رازآمیز سازگاری چندانی ندارد. این مرد تکرو از اندیشه ی تعلق به خانواده ای روحانی سرمست می شود، با اعضایی پراکنده در سراسر جهان که نشانی خاص بر پیشانی دارند.
پس از انتشار سیدارتها، انگی به هسه زدند که مایه ی حیرت او شد. خودش می نویسد: «من اوقات بسیاری را به مطالعه ی اندیشه های هندی و چینی گذرانده ام (که میراث پدر و مادر و نیاکان من است) و نیز حاصل تجربیات اخیرم را به یاری تصاویری شرقی بیان کرده ام. از همین رو، اغلب گمان کرده اند که من به آیین بودا درآمده ام و این همواره مایه ی تفریح بسیار من شده است، زیرا همیشه حس می کردم سرشت من به ادیان دیگر نزدیک تر است تا به این کیش. بعدها بود که دریافتم این احساس چندان هم دور از حقیقت نبوده است. به گمانم اگر انسان می توانست آزادانه و با طیب خاطر مذهب خود را انتخاب کند، من شیفته ی یکی از مکاتب محافظه کار می شدم، مثل مکتب کنفوسیوس، آیین برهما یا مذهب کاتولیک. با این همه این انتخاب از سر میل به قطبی گرایی می بود، نه پیروی از سرشتی مذهب دوست. اتفاقی نیست که در دامان پروتستان هایی پارسا پرورش یافته ام، چرا که در ژرفای روح خود پروتستان و معترضم (و این با بیزاری ام از مسلک های پروتستان امروزی تناقضی ندارد). یک پروتستان راستین همان قدر از گردن گذاری بی قید و شرط به مسلک خود بیزار است که به دیگر مسلک ها، زیرا طبع معترضش تحول را بر رکود برمی گزیند. گمان می کنم که از این نظر بودا خود پروتستان به شمار می آید.»
هرمان هسه تمام عمر پروتستان باقی ماند. اما حکمت شرق، نیز شوقِ بازی، پیوسته روحش را سخت به خود جذب می کرد و این شوقِ بازی که هسه آن را یکی از وظایف اصلی انسان بیدار می شمرد، سرانجام به خلق اثر بزرگ بازی گویچه های بلورین انجامید.
بد نیست در این جا به بعضی جنبه های این رمان بزرگ دوران پیری هسه نیز اشاره ای بکنیم. هرمان هسه در این کتاب نبردی دوگانه در پیش می گیرد: از یک سو تمدن فن مدار و ماشین بنده ی امروز را محکوم می کند و از سوی دیگر دریافت منحصرا اندیشمندانه ی فرهنگ را عقیم و ناتوان می شمارد. این کتاب، چون نیک بنگریم، اثری مذهبی است.
مهم ترین معلم قهرمان کتاب، یوزف کنشت(۲۵)، معلم موسیقی اوست. او به شاگرد خود فقط موسیقی نمی آموزد، بلکه تعبیر خواب و نیز یک شیوه ی مراقبه ی ملهم از یوگا را نیز تعلیم می دهد. او در عین وارستگی، در خلسه ای ملکوتی زندگی را بدرود می گوید، چنان که گویی پیش از مرگ از قید مایا آزاد شده است.
تلاش برای دستیابی به وحدت پنهان عالم وجود و اندیشه ی انسان لبّ کلام هسه در این اثر است؛ اندیشه ی اساسی یکتاپرستانه ی لائوتسه و بودایی گری. هسه در این کتاب به تامل و مراقبه ارج بسیار می نهد، کوششی که باید به وحدت سالک و مقصود یا وصال به معشوق بینجامد. از این گذشته، به موسیقی نیز قدرتی جادویی نسبت می دهد که مایه ی آشتی روح و اندیشه می شود.
در پایان داستان، آخرین منشآت یوزف کنشت آمده است که عبارتند از اشعار و قصه های او. این قصه ها زندگینامه های خیالی اوست. کنشت در آن ها شرح زندگی های احتمالی پیشین خود را در مدار تحولات کارمای هندی تقریر کرده است. آخرینِ این داستان ها شرح زندگی شاهزاده ای هندی است که قربانی تعدی غاصبی می شود، از میراث خود محروم می ماند و به کسوت شبانان درمی آید. با مرگ غاصب جبار، قدرت و ثروتش را بازمی یابد و از همه ی لذات زندگی خاکی برخوردار می شود، اما تلخکامی هایش نیز از راه می رسند. همسرش فریبش می دهد، کشورش به اشغال دشمن درمی آید و پسرش کشته می شود. آن گاه شاه به شبانی بازمی گردد و درمی یابد که این زیسته ها و پست و بلندها همه خوابی بیش نبوده است، یکی از طرفه بازی های مایا. کنشت چون از این خواب بیدار می شود، به سلک شاگردان و پیروان یک جوکی درمی آید. آیین نفَس کشیدن و نفْس کشتن را می آموزد و به اسرار مرتاضان دست می یابد. پیداست که پایان این زیستنامه ی هندی به پایان سیدارتها شباهت بسیار دارد.
توماس مان درباره ی هسه می نویسد: «به مدد وقار ذاتی، بر شور و شر خویش مهار می زد و به هاله ی اعتدال آراسته می گشت. به یاد می آورم نیک اندیشی شیطنت آمیز نگاه عمیق و زیبای چشمانِ ــ ای دریغ! ــ بیمارگونش را که کبودی شان چهره ی تکیده و زاویه دارش را روشن می ساخت، چهره ای که به سیمای یک روستایی پیر شوابی می مانست...» فریاد توماس مان در پس عباراتش شنیده می شود: «... آه که چقدر به او رشک می بردم که بر خاکی آزاد پناه یافته بود. به حالش غبطه می خوردم که پیش از من به آزادمنشیِ روحی دست یافته بود. در حسرت احوالات او بودم، چرا که این حکمت را بر فراز اندیشه های همه ی سیاست بازان جای می داد.»
هرمان هسه از همان سال ۱۹۲۳ به تابعیت سوییس درآمده بود. طی چهل سال بعد، پیوسته کم تر و کم تر از مونتانیولا بیرون می رفت. گهگاه زائرانی بر در خانه اش می کوفتند. این زائران گاهی توماس مان یا آندره ژید بودند و گاه نیز مسافرانی گمنام. هم آن جا بود که در نهم اوت ۱۹۶۲ جان سپرد.
بی شک در آثار هسه چیزی بود که نسل از پی نسل با دل جوانان سرکش حرف می زد و آن ها را مجذوب می داشت. جای تعجب و تسلاست که آثار او در عین جاذبه ای که برای جوانان دارد، آثار ادبی یک فرهنگ درخشان نیز به شمار می رود. هرمان هسه حق داشت از تجدد بیزار و از پسند روز گریزان باشد. آثارش که از تمدنی کهن رنگ گرفته اند، آینده ای تابناک را بشارت می دهند.

بخش اول

پسر برهمن

در پناه دیوارهای خانه، در آفتاب ساحل رود، کنار زورق ها، در سایه ی سبزینه ی جنگل زال و زیر درخت انجیر، سیدارتها بزرگ می شد، سیدارتها، جره باز جوان، که شیرین رو بود و فرزند برهمن، با گویندا(۲۶) که رفیقش بود و او نیز برهمن زاده. آفتاب شانه های سفیدش را می سوزاند و رنگ بلوط به آن می بخشید، هنگام استحمام و غسل های پاک پلیدی شو، چنان که در وقت نثار قربانی. سایه در چشمان سیاهش جاری می شد، هنگام بازی با نوجوانان در درختزار انبه، و با شنیدن آواز مادرش هنگام نثار قربانی، و نیز آن گاه که پدرش، برهمن فرزانه، درسش می داد و در وقت بحث با دانشوران. سیدارتها دیری بود که در بحث و فحص خردمندان شرکت می کرد و با گویندا توان می آزمود در فن مناظره و هنر می آموخت در مراقبه و در راه مکاشفه. هم اکنون آموخته بود که اُم(۲۷) را، این چکیده ی کلمه را، بی صدا با دَم در خود فرو گوید و همراه بازدم از سینه برون آرد، با تمام جان شیفته ی خود و با جبینی نورانی از پرتو ذهنی روشن اندیش. هم اکنون آموخته بود که آتمان(۲۸) را در صفای کدورت ناپذیر درونش، در یگانگی با کائنات، بشناسد.
به دیدن این دردانه ی حکمت جوی زودآموزِ مشتاق، گل شادی در دل پدرش می شکفت. پدر می دید که فرزندش فرزانه ای بزرگ و دینیاری ارجمند و میان برهمنان شهریاری بزرگ خواهد شد.
مادر به دیدن او و به دیدن خرامیدن و نشست و برخاستش، به دیدن سیدارتها که نیرومند بود و آب اندام و بر ساق های کشیده راه می رفت و خاضعانه به او درود می گفت، سینه ی خود را از شهد مهر مشحون می یافت.
عشق در چشمه ی دل نورسیده ی دختران برهمن زاده می جوشید، هر بار که سیدارتها را می دیدند که با پیشانی تابناک و نگاه شاهوار و سرین باریک خود در کوچه های شهر می خرامد.
اما بیش از همه کس گویندا او را دوست می داشت که رفیقش بود و او نیز برهمن زاده. او چشمان سیدارتها را دوست می داشت و صدای دلنشینش را و رفتار چون آبش را و وقار و کمال حرکاتش را. او هر آنچه را سیدارتها می کرد یا می گفت دلنشین می یافت، اما بیش از همه هوش تیز و اندیشه های بلند و گدازان او را ستایش می کرد و اراده ی استوار آتشین و رسالت والایش را. می دانست که دوستش برهمنی همچون دیگر برهمنان نخواهد شد، نثارکننده ی تن پرور قربانی و فروشنده ی آزمند اوراد افسونی، یا سخن پردازی خودبین و تهی مغز یا موبدی شریر و مزوّر، و نیز نه ساده لوحی نیک پندار میان خیل بزرگِ دینیاران. نه، خود گویندا نیز سر آن نداشت که چنین باشد، برهمنی گمنام همچون هزارها برهمن دیگر. و اگر سیدارتها زمانی ایزدی می شد و در زمره ی تابندگان درمی آمد، او می خواست در پی اش روان باشد، رفیق و مرید و خدمتگزار و جلودارش باشد و سایه وار همراهش.
بدین سان، سیدارتها را همه دوست می داشتند. در جان همه شادی می آفرید و در دل ها نشاط می انگیخت.
اما سیدارتها در دل خود شادی نمی آفرید و نشاط نمی انگیخت. در راه های پرگُل انجیرزار قدم می زد و در سایه ی کبودرنگ درختزار به مراقبه می نشست. با غسل های پلیدی شوی روزانه خود را از گناه مصفا می ساخت و در جنگل ژرف سایه ی انبه قربانی نثار می کرد و حرکات و رفتارش با کمالِ بایستگی همگان را شیفته می گرداند و مایه ی شادی همه بود، اما در دل خویش نور نشاط نمی آفرید. رویاها و افکار بی قرار با جریان آب رود در ذهنش جاری می شد و با چشمک ستارگان شب در جانش می تابید و با تابش خورشید در دلش ذوب می شد. رویاها و بی قراری جان با دود قربانی ها پدید می آمد و با ابیات ریگ ودا(۲۹) در او دمیده می شد و با تعلیمات برهمنان کهن قطره قطره در جانش می چکید.
چندی بود که سیدارتها تخم ناخرسندی در جان خویش می پرورد. احساس می کرد عشق پدر و مهر مادر و حتی دلبستگی گویندا جاویدان نیست و همیشه او را نیکبخت نخواهد کرد و بی قراری اش را آرامش نخواهد بخشید و سیرابش نخواهد ساخت و بسنده اش نخواهد بود. چندی بود حدس می زد که پدر گرانقدر و آموزگاران دیگرش، نیز برهمنان خردمند، عصاره ی خرد و چکیده ی فرزانگی خود را به او بخشیده و کمال خود را در خزانه ی جان جویایش فرو چکانده اند، اما این خزانه هنوز پر نشده و ذهنش انباشته نگشته و روحش آرام نیافته و دلش قرار نگرفته است. غسل نیکو بود، اما آبْ پلیدی گناه را نمی شست و جان تشنه را سیراب نمی کرد و دل را از وحشت آزاد نمی ساخت. نثار قربانی و سرِ نیاز بر آستان ایزدان سودن خوب بود، اما کار کجا به این تمام می شد؟ قربانی کجا مفتاح سعادت بود؟ داستان ایزدان چه بود؟ آیا به راستی جهان هستی را پرایاپاتی(۳۰) آفریده بود؟ آیا آتمان خدای یکتا و یگانه ی وجود نبود؟ آیا ایزدان صورت هایی ساخته و مثل آدمیان آفریده و فانی و مقهور مرگ نبودند؟ پس آیا نثار قربانی به پیشگاه ایزدان کاری پسندیده و درست و عبادتی والا و گرانمعنی بود؟ کدامین چیز جز «او»، جز آن یگانه، جز آتمان، سزاوار نثار قربانی و درخور پرستش بود؟ آتمان کجا یافتنی بود؟ جایگاهش کجا بود؟ قلب جاویدش کجا می تپید؟ کجا جز در وجدان آدمیان؟ کجا جز در درونی ترین و از آشوب آزادترین کنجی که همگان در جان خود دارند؟ اما این وجدان کجا بود؟ این درونی ترین کنج، این نقطه ی واپسین، کجاست؟ داننده ترین فرزانگان تعلیم می دادند که از گوشت و استخوان نیست. اندیشه و آگاهی نیست. کجا؟ پس آخر کجا بود؟ باید به آن سوی گرایید، به سوی خویش، به سوی من، به جانب آتمان. آیا راه دیگری بود که به آزمون بیرزد؟ وای که هیچ کس این راه را نمی نمود و هیچ کس نبود که آن را بداند. نه پدر از این راز آگاه بود نه آموزگاران و فرزانگان. سرودهای قربانی نیز راهی به آن نمی نمودند. برهمنان همه چیز می دانستند و تمام رازها در کتاب های مقدسشان نهفته بود. به سوی همه چیز راه جسته بودند، بیش از همه راز آفرینش و پدیدآمدن کلام و خوراک و دم و بازدم و نظام حواس و اعمال ایزدان. عرصه ی دانش اینان بی پایان بود. اما وقتی آدمی یک چیز را، یگانه چیز و مهم ترین چیز دانستنی را، نمی دانست، دانستن این ها چه ارزشی می داشت؟
مسلم بود که در بسیاری از آیات کتاب های مقدس، خاصه در اوپانیشادهای ساماودا (۳۱)، از همین درونی ترین و غایی ترین چیز سخن رفته بود. چه آیات گرانقدری! در این آیات آمده بود: «روح تو کل عالم است.» نیز آمده بود که انسان در خواب، در خواب عمیق، به درونی ترین کنج ضمیر خویش فرو می رود و در آتمان جای می گزیند. دانشی عجیب در این آیات نهفته بود. تمامی دانش داننده ترین فرزانگان با واژه هایی افسونی در این آیات گرد آمده بود، همچون انگبینی که زنبوران عسل می اندوزند. نه، شایسته نبود معرفت بیکرانی را که تبارهای بی شمار برهمنان خردمند این جا فراهم آورده و از زوال حفظ کرده بودند خوار شمرد. اما کجا بودند برهمنان و دینیاران و دانشوران و توّابان و در طلب آمرزش رنج کشیدگانی که توانسته باشند این ژرف ترینِ دانش ها را نه تنها به دست آورند، بلکه چون شهد زندگانی در وجود خویش جاری سازند. کجا بود آن داننده ی هوشیار که به افسونی الفت خویش با آتمان را از عالم خواب به بیداری و زندگی، به گام و کلام و کردار خویش، آورده باشد؟ سیدارتها برهمنان گرانقدر بسیاری را می شناخت و بالاتر از همه پدر خود را که پاک بود و خردمند و بسیار درخور حرمت. پدرش سزاوار ستایش بود. رفتار و کردارش آرام و نجیبانه و زندگی اش پاک و کلامش حکیمانه و پیشانی اش جایگاه اندیشه های نازک و بلند بود. با این همه، آیا او خود که چنین داننده بود، به سعادت راستین دست یافته و صلح را شناخته بود؟ آیا او نیز جوینده و سالکی تشنه نبود؟ سوزنده ای نبود ناگزیر که پیوسته و هر بار از نو از چشمه های قدسی بنوشد و مطلوب خود را در نثار قربانی و خواندن کتاب ها و مباحثه با برهمنان بجوید؟ او که از عیب پاک بود چرا می بایست هر روز خود را از پلیدی گناه واشوید و پیوسته در طلب طهارت باشد و روز بعد همین کار را از سر گیرد؟ مگر آتمان در او نبود؟ مگر چشمه ی حیوان در جان او جاری نبود؟ هم آن چشمه ی چشمه ها را باید یافت. باید آن را در ژرفای ضمیر خویش به دست آورد. باقی همه سرگردانی و بی حاصلی بود، بیراهه و گمراهی.
سیدارتها این گونه می اندیشید و تشنگی می کشید و رنج می برد.
اغلب این اوراد را از یک چاندوگیا اوپانیشاد(۳۲) پیش خود ذکر می کرد: «بدان که نام برهمن ساتیام است. بدان که هر کس این را بداند هر روز به اقلیم آسمان درمی آید.» چه بسیار پیش آمده بود که اقلیم آسمان به او نزدیک بنماید، اما هرگز به کمال به آن نرسیده و هرگز تشنگی اش به تمام سیراب نشده بود. و از همه ی فرزانگان و از همه ی داننده ترانی که می شناخت و از چشمه ی معرفتشان فیض می گرفت، هیچ یک نبود که به درستی به آن دست یافته باشد. یکی نبود که تشنگی سیرابی ناپذیر خود را از این سرچشمه فرونشانده باشد.
سیدارتها به دوست خود گفت: «گویندا، بیا دوست عزیز، بیا تا به اتفاق به زیر درخت بانیان برویم و در چشمه ی مراقبه فرو شویم و جان خود را مصفا سازیم.»
به زیر درخت بانیان رفتند و نشستند، سیدارتها یک جا و گویندا بیست قدمی دورتر. سیدارتها نشست و تا خود را برای ادای اُم آماده کند، این ابیات را زیر لب تکرار کرد.

لفظ اُم چون کمان مردان است
جان در او همچو تیر رخشانی

هم برهمن نشان آن باشد
راز پنهان اگر همی دانی

کوش تا چون کمان به دست آری
تیر را بر نشانه بنشانی

چون ساعت مراقبه به پایان رسید، گویندا از جا برخاست. شب رسیده و وقت آن شده بود که به غسل شامگاهی بپردازند. سیدارتها را به نام خواند، ولی از خوانده جوابی نیامد. سیدارتها در خود فرو رفته و از خود بیخود شده بود. چشمانش مات به هدفی بس دور دوخته بود و نوک زبانش از میان دندان ها اندکی بیرون مانده بود. چنان آرام بود که گفتی نفس نمی کشد. همچنان نشسته بود و در مکاشفه غرقه بود و اندیشه اش در بند اُم بود و پیکان جانش را به جانب برهمن روانه کرده بود.
زمانی سه شمن از آن شهر گذشته بودند: مرتاضانی زائر، خشکیدگانی شعله ی نشاط در جانشان فرومرده، و پیری و جوانی شان ناپیدا، و شانه هاشان به خاک و خون آلوده، و تنشان عریان و پوستشان از آفتاب بریان، در تنهایی جای گرفته و با جهان دشمن و بیگانه، شغالانی نزار و در جهان آدم ها رمنده و عطر سوداهای خاموش و سلوک تن فرسا و تجرد ترحم ناشناس از پی شان وزان.
شب چون سیدارتها از مراقبه بازآمد، به گویندا گفت: «بدان ای دوست که پگاه فردا سیدارتها به نزد شمنان خواهد رفت و به سلک آنان درخواهد آمد.»
گویندا به شنیدن این کلمات رنگ باخت، زیرا نشان تصمیم را در سیمای چون سنگ دوستش خواند که مثل تیری ازکمان جسته راستایش را تغییری نبود. در حال و به همان نخستین نگاه دانست که این آغاز کار است و سیدارتها به راه خود می رود. این آغاز جوانه ی اوست که همچون نوشاخه ای از ساقه جدا خواهد شد و سرنوشتِ او را نیز به دنبال خواهد کشید. رنگش پرید و چون پوست موزی زرد شد.
با هیجان گفت: «ای سیدارتها، آیا پدرت رخصت رفتن به تو خواهد داد؟»
سیدارتها، همچون خفته ای که بیدار شود، به او نگاهی کرد و به تندیِ برق آنچه را در روح او می گذشت خواند. در ضمیر او نشان ترس خواند و آثار اخلاص.
آهسته گفت: «ای گویندا، سخن بیهوده نگوییم. فردا، با سرزدن آفتاب، زندگی شمنی آغاز خواهم کرد. دیگر دراین باره چیزی نگو.»
سیدارتها پا به غرفه ای گذاشت که پدرش در آن روی حصیری بافته از الیاف پوست درخت نشسته بود. تا پشت او پیش رفت و آن قدر ایستاد تا پدرش حضور کسی را پشت خویش احساس کرد. برهمن گفت: «تویی، سیدارتها؟ بگو آمده ای چه بگویی؟»
سیدارتها گفت: «پدر، اگر اجازه بدهی، آمده ام بگویم می خواهم فردا خانه ات را ترک گویم و به مرتاضان بپیوندم. آرزویم آن است که در شمار شمنان درآیم. امیدم آن است که پدرم در این کار راه بر من نبندد.»
برهمن خاموش ماند. سکوتش به قدری پایید که ستارگان در روزن غرفه اش نمایان شدند و به آرایشی دیگر درآمدند و همچنان سکوت بر غرفه حکمفرما بود. پسر ساکت و دست برسینه ایستاده بود، پدر خاموش و بی حرکت روی حصیر نشسته بود و ستارگان نیز در آسمان بر مدار خود ساری بودند. آن گاه پدر به سخن آمد و گفت: «زیبنده نیست که برهمن از سر خشم سخن درشت بر زبان آرد، اما بیزاری در دلم می جوشد. مباد که این تقاضا را بار دیگر از زبانت بشنوم.»
برهمن آهسته از جا برخاست و سیدارتها خاموش و دست برسینه ماند.
پدر پرسید: «منتظر چه هستی؟»
سیدارتها گفت: «تو خود می دانی!»
پدر با خشم غرفه را ترک گفت و ناخرسند به سوی بستر خویش رفت و آرمید.
ساعتی گذشت و خواب به چشمش راه نیافت و برخاست و شروع کرد در اتاق به قدم زدن و از خانه بیرون رفت. از روزن غرفه به درون آن نگریست و دید که سیدارتها ایستاده است و دست بر سینه دارد، از جای نجنبیده. تن پوش روشنش بازتابی کمرنگ داشت. با دلی آشفته به بستر بازگشت.
ساعتی گذشت و خواب به چشمش راه نیافت. برهمن دوباره برخاست، قدم زنان از خانه بیرون رفت و دید ماه بردمیده است. از روزن به درون غرفه نگریست. سیدارتها ایستاده بود، بی حرکت مانده و دست برسینه. ماه بر ساق های عریانش بازمی تابید. پدر با دلی مشوش به بستر بازگشت.
ساعتی بعد بازآمد و در ساعت بعد نیز و از روزن به درون غرفه نگریست و سیدارتها را دید ایستاده در پرتو ماه و ستارگان، در تاریکی. ساعت به ساعت بازمی آمد و خاموش لبان در غرفه می نگریست و بی حرکت ایستاده را می دید و دلش از خشم لبریز می شد، از پریشانی، از تردید و از درد.
در واپسین ساعت شب، پیش از دمیدن خورشید، بازگشت و به غرفه درآمد و نوجوانِ خود را همچنان برجا دید و او را بزرگ یافت و بیگانه.
گفت: «سیدارتها، منتظر چه هستی؟»
«تو خود می دانی!»
«می خواهی همین طور ایستاده بمانی تا آفتاب سر زند و ظهر بگذرد و شب فرا رسد؟»
«ایستاده در انتظار خواهم ماند.»
«خسته خواهی شد.»
«خسته خواهم شد.»
«به خواب خواهی رفت.»
«به خواب نخواهم رفت!»
«خواهی مرد!»
«خواهم مرد!»
«می خواهی بمیری و از پدرت فرمان نبری؟»
«سیدارتها همیشه از پدرش اطاعت کرده است.»
«پس آیا می خواهی از تصمیمت چشم بپوشی؟»
«سیدارتها همان را خواهد کرد که پدرش بگوید.»
نخستین اشعه ی روز در غرفه تابید. برهمن دید که زانوان پسرش به نرمی می لرزد، اما در سیمایش هیچ تزلزلی پیدا نیست. دیدگانش به نقطه ای دور دوخته شده بود و پدر دانست که سیدارتها از همان وقت رفته است، دیگر در خانه و در کنار او نیست، او را ترک کرده است.
پدر دست بر شانه ی سیدارتها نهاد و گفت: «تو به جنگل خواهی رفت و شمن خواهی شد. اگر آن جا به رستگاری دست یافتی، بازگرد و راه رسیدن به آن را به من بیاموز. اما اگر توفیقی نیافتی و پشیمان شدی، بیا تا همچنان با هم سر نیاز بر آستان ایزدان بگذاریم و قربانی نثارشان کنیم. حالا برو و مادرت را ببوس و به او بگو که به کجا می روی. برای من اما وقت آن رسیده است که به کنار رود روم غسل نخستین را.»
دست از شانه ی پسر برداشت و بیرون رفت. سیدارتها چون خواست قدمی بردارد، تعادل باخت و به یک سو کج شد. اما بر تزلزل خود مهار زد و اندام هایش را در اختیار آورد. پیش پدر سر فرود آورد و به نزدیک مادر رفت تا آنچه پدرش گفته بود به جای آرد.
آن گاه که در نخستین پرتو روز، با پاهایی از نجنبیدن بی حس، شهر آرام و هنوز خُفته را به آهستگی ترک می کرد، از کنار آخرین کلبه سیاهی ای چندک زده در کنجی برخاست و به جوان سالک پیوست. گویندا بود.
سیدارتها با تبسمی گفت: «آمدی؟»
گویندا گفت: «آمدم.»

در سلک شمنان

غروب آن روز به شمنان رسیدند، به شمنان فروخشکیده. از ایشان خواستند آن ها را در سلک خود بپذیرند، زیرا می خواهند طوق طاعتشان را بر گردن گیرند. شمنان نیز آن ها را پذیرفتند.
سیدارتها جامه ی خود را به برهمنی بی چیز که در کوچه دید بخشید و جز عورت پوشی و پارچه ای نادوخته که بر دوش می انداخت جامه ای بر تنش نماند. روزی یک بار چیزکی می خورد و لب به غذای پخته نمی زد. پانزده روز روزه گرفت. بیست و هشت روز روزه گرفت. گوشتی بر گونه ها و ران هایش باقی نماند. از دیدگان درشت شده اش رویاهای گدازان فرا می رقصید. بر انگشتان خشکیده اش ناخن دراز شد و بر چانه اش ریشی زبر درهم رویید. نگاهش به دیدن زنان سردیِ یخ می گرفت و هرگاه از شهری می گذشت و عابران آراسته را می دید، لب هایش به تحقیر می لرزید. فروشندگان را می دید که متاع خود را می فروشند و شاهزادگان را که به شکار می روند، ماتمیان را می دید که بر مرده ی خویش نوحه می خوانند و روسبیان را که تن خود را به لذت جویان عرضه می دارند، طبیبان را می دید که در شفای بیماران می کوشند و دینیاران را که وقت پاشیدن بذر را معین می کنند و دلباختگان را که عشق می ورزند و مادران را که اطفال خود را شیر می دهند و این ها همه هیچ یک در چشم او درخور نگاهی نمی بود. همه مجازین بود و همه بوی بد می داد. گند دروغ از همه بلند بود. همه چیز گرانمعنی می نمود و بشیر شیرینکامی و همه فساد پنهان داشته بود. دنیا طعمی تلخ داشت و زندگی همه رنج بود.
سیدارتها هدفی پیش روی داشت، هدفی یگانه، و آن خالی شدن بود: می خواست از عطش و از خواهش ها، از رویا و شادی ها و نیز از رنج خالی شود. می خواست «خود» خویش را بمیراند و از آن خلاصی یابد. و چون جانش از «من» خالی شد، به صلح دست یابد و جانش در اندیشه ی ازخویشتن رهیده بر اعجاز گشوده شود. این هدفش بود. هر گاه بر «من» خویش به کمال تسلط می یافت و آن را نابود می ساخت، وقتی آتش کامجویی و شهوات در جانش خاموشی می گرفت، آتشی دیگر در وجودش تیز می شد، آن درونی ترین ریشه ی وجود که «من» نبود و راز بزرگ بود.
سیدارتها زیر عمود آفتاب می ایستاد و لب بر کلام می بست. از درد گدازان و در آتش عطش سوزان، به قدری می ایستاد که دیگر نه درد حس کند و نه تشنگی. در فصل باران، خاموش زیر بارانِ سیل گون می ماند. آب از گیسوانش بر شانه ها و ران ها و بر سرینِ از سرما لرزانش می چکید و توّاب بخشایش جو آن قدر می ایستاد تا شانه ها و ران هایش دیگر احساس سرما نکنند و ننالند و نلرزند. به درون بوته های خار می خزید و خاموش می ماند. خون از پوست سوزانش می چکید و از جراحاتش چرک جاری می شد و سیدارتها تکان نمی خورد و آن قدر بی حرکت می ماند که خون دیگر نمی چکید و تیغ در پوستش نمی خلید و تنش نمی سوخت.
سیدارتها راست می نشست و می آموخت که از تنفس خود بکاهد، می آموخت که به دم زدنی خفیف بسازد، تا سرانجام آموخت تنفس خود را بازایستاند. آموخت که با تسکین تنفس تپیدن قلب خود را آرام کند و ضربان آن را کند سازد تا بسیار اندک شود و کم و بیش از تپش بازایستد.
او از پیر شمنان تعلیم می گرفت و فراق از خویش و مکاشفه را به شیوه ی شمنان که برایش تازگی داشت می آموخت. حواصیلی از فراز بیشه ی خیزران می گذشت و سیدارتها آن را در روح خود می پذیرفت و بر فراز بیشه و کوهستان پرواز می کرد، حواصیل می شد و ماهی می خورد، همچون حواصیلان. شغالی مرده بر ماسه های ساحل رود افتاده بود. سیدارتها به درون آن می خلید و لاشه می شد و برساحل افتاده می ماند و باد می کرد و می گندید و متلاشی می شد. کفتاران تکه تکه اش می کردند و لاشخوران پوستش را می کندند. استخوان هایش می ماند و خاک می شد و باد غبارش را در صحرا می پراکند و روح سیدارتها بازمی گشت، بعد از آن که مرده بود و گندیده بود و خاک شده بود و مستی آشفته ی این سیرِ وجود و تبدیل را چشیده بود. آن گاه، در عطشی نوشده، همچون صیادی بر درِ سوراخی کمین می کرد، مترصد، تا گریزی از این دور تبدیل میسر باشد و پایان سبب ها و ابدیت بی رنج آغاز شود. حواس خود را می کشت و توان یادآوری خود را زائل می کرد و از خود خویش به هزار صورت بیگانه بیرون می لغزید، جانور می شد، لاشه می شد، سنگ و چوب و آب می شد و هر بار به هنگام بیداری خود را بازمی یافت. خورشید یا ماه می تابید و او باز خود می شد و در مدار وجود به گردش می آمد، احساس عطش می کرد و بر آن چیره می شد و عطش تازه ای در او سر بلند می کرد.
سیدارتها نزد شمنان چیزهای بسیار آموخت. راه های بسیاری برای گریز از «من» فرا گرفت. راه فراق از خود را به یاری درد طی کرد، رنج گرسنگی و تشنگی و درد و خستگی را به صرافت طبع پذیرا شد و بر آن ها چیرگی یافت. راه فرار از خویش را از طریق مکاشفه آزمود و به یاری اندیشه حواس خود را عاطل ساخت، چنان که هیچ تاثری را به واسطه ی آن ها درک نکند. همه ی راه ها را آزمود و هزار بار از خودِ خویش گریخت و ساعت ها و روزها را در «بیخودی» گذراند. اما گرچه این راه ها همه او را از خودش دور می کرد، سرانجام به او می انجامید. هرچند سیدارتها هزار بار از خود می گریخت و در «هیچی» مقام می گزید و در جانوران و سنگ ها جای می گرفت، بازگشتش ناگزیر بود و همیشه ساعتی می رسید که زیر آفتاب یا مهتاب، در سایه ی جنگل یا زیر باران، خود را بازمی یافت، دوباره خود می شد و سیدارتها بود، زیر بار چرخ زندگی، که فروگذاشتنی نبود.
گویندا کنارش بود که همچون سایه ای همان راه ها را می رفت و همان رنج ها را به خود می پذیرفت. آن ها به ندرت سخنی جز آن که برای خدمت و ریاضت بایسته بود به هم می گفتند. برای سد رمق خود و آموزگارانشان، گهگاه با هم به دریوزه به کوچه های شهر می رفتند.
روزی سیدارتها حین گدایی در شهر به رفیقش گفت: «تو چه می پنداری، گویندا؟ گمان می کنی ما در راه درپیش گرفته پیشرفتی کرده ایم؟ آیا به مقصود رسیده ایم؟»
گویندا جواب داد: «ما آموخته ایم و همچنان می آموزیم. تو، ای سیدارتها، شمنی بزرگ خواهی شد. تو همه گونه ریاضت را به طرفه العینی آموخته ای! شمنان کهن بارها از تو در حیرت شده اند. تو، ای سیدارتها، روزی از قدیسان خواهی شد.»
سیدارتها گفت: «نه، ای دوست، به گمان من چنین نیست. بدان ای گویندا که آنچه من تا امروز از شمنان آموخته ام به راهی آسان تر و زودتر آموختنی می بود. در هر پیاله فروشی کوی روسبیان، میان چارپاداران و مقامران، می توانستم این ها را بیاموزم.»
گویندا گفت: «سیدارتها، تو با من سر شوخی داری؟! چگونه می توانستی میان آن سیاهدلان فلاکت زده مراقبه بیاموزی و حبس نفس را و بی حسی نسبت به درد و مقاومت در برابر گرسنگی را؟»
سیدارتها به نرمی، چنان که با خود سخن گوید، گفت: «مگر مراقبه و ترک تن چیست؟ روزه داری و حبس نفس چیست؟ مگر گریختن از خویش نیست؟ فراری کوتاه است از رنج منیت و تخدیر درد است و گریز از پوچی زندگی! همین فرار و همین تخدیر را چارپادار در پیاله فروشی با چند جام شراب برنج یا عرق نارگیل حاصل می کند. خود را از یاد می برد و دردهای زندگی را حس نمی کند و اندک زمانی منگ می شود. آن گاه که پای پیاله ی شراب برنجش به خواب می رود، به همان چیزی دست می یابد که سیدارتها و گویندا به دست می آورند آن گاه که بعد از مرارت های بسیار تن خود را ترک می کنند و در فراق از خویش فرو می روند. ای گویندا، بدان که حال جز این نیست.»
گویندا گفت: «ای دوست، تو چنین می گویی، ولی نیک می دانی که سیدارتها چارپادار نیست و شمن را با شراب زده تفاوت بسیار است. درست است که میخواره منگ می شود، درست است که مدتی کوتاه از خود می گریزد و از بار آگاهی می آساید، اما به زودی از این جنون به جهان هوشیاری بازمی آید و زندگی را به قرار گذشته بازمی یابد، بی آن که خردمندتر شده یا بصیرتی یافته یا بر نردبان تعالی چند پله بالاتر رفته باشد.»
سیدارتها تبسمی کرد و گفت: «نمی دانم. من هرگز میخواره نبوده ام. اما این را می دانم که من، سیدارتها، از ریاضت ها و از غیاب از خود جز تخدیری کوتاه به دست نمی آورم و فاصله ام با خردمندی و نجات به قدر زمانی است که در شکم مادرم بودم. این را می دانم، گویندا، این را می دانم.»
یک بار دیگر که سیدارتها با گویندا از جنگل بیرون آمد تا اندکی خوراک برای برادران و معلمانش گدایی کند، لب به سخن گشود و گفت: «گویندا، بگو ببینم، آیا ما راه درست را می پوییم؟ آیا به دانندگی نزدیک می شویم؟ آیا به جانب نجات پیش می رویم؟ آیا ما، که می خواستیم از دور باطل بگریزیم، بر دایره ای نیفتاده ایم و به دور خود نمی گردیم؟»
گویندا گفت: «سیدارتها، ما بسیار آموخته ایم و هنوز باید بسیار بیاموزیم. دوری که می زنیم باطل نیست. بالا می رویم، بر پلکانی مارپیچ، و هم اکنون چند پله ای صعود کرده ایم.»
سیدارتها جواب داد: «تو گمان می کنی پیر ما، آموزگار بزرگوار ما، چند سال از سنش می گذرد؟»
گویندا جواب داد: «شمن بزرگ ما ای بسا شصت سالی داشته باشد.»
و سیدارتها گفت: «شصت سال از عمرش می گذرد و هنوز به نیروانا(۳۳) دست نیافته است. به هفتاد و هشتاد نیز خواهد رسید و تو و من نیز همین سنین را واپس خواهیم گذاشت و مدام تن آزاری خواهیم کرد و روزه خواهیم داشت و به مراقبه خواهیم پرداخت، اما به نیروانا نخواهیم رسید. نه او خواهد رسید نه ما. گویندا، من گمان می کنم از همه ی شمنانی که در جهانند چه بسا حتی یکی هم به نیروانا واصل نخواهد شد. دل ما تسلا می یابد، دردهامان آرام می شود و مهارت هایی به کف می آوریم و خود را با آن ها فریب می دهیم. اما آنچه از همه مهم تر است، راه راستین را، نخواهیم یافت.»
گویندا گفت: «ای سیدارتها، کاش که سخنانی چنین هولناک بر زبان نمی آوردی. چگونه ممکن است در میان این همه دانندگان، این همه برهمنان، این همه شمنان تن آزارِ بزرگوار، این همه جویندگان و این همه سالکان سختکوش و این همه پاک پنداران، هیچ کس راه منزل مقصود را نیابد؟»
سیدارتها با لحنی که اندوهی عمیق و طعن بسیار در آن بود، با صدایی آرام و اندکی غمبار و با ردی از ریشخند، گفت: «ای گویندا، رفیق تو به زودی این راه شمنان را که دیری با تو در آن همگام بوده است وا خواهد گذاشت. گویندا، من از تشنگی می سوزم و در این راه دراز هرگز سیرابی نشناخته ام. من همواره از عطش بصیرت در تاب بوده ام. همواره ذهنم همه پرسش بوده است. سال ها از برهمنان سوال کرده ام و سال های بسیار پاسخ پرسش های خود را در وداها جسته ام. اما اگر سوال های خود را از مرغ شاخدار یا بوزینه ای کرده بودم، کارم به همین اندازه زیرکانه و نتیجه بخش می بود. گویندا، بدان که من در این بادیه بسیار شتافته ام تا بیاموزم که انسان نمی تواند چیزی بیاموزد، و همچنان باید بشتابم و بیاموزم که نخواهم آموخت. به گمان من، آنچه آموختن می نامیم به راستی مفهومی مجازین بیش نیست. ای دوست، فقط یک دانش هست که همه جا را فرا گرفته و آن آتمان است. آتمان در من هست و در تو هست و در همه ی موجودات هست و کم کم دارم به این جا می رسم که هیچ چیزی نیست که به قدر میل به آموختن و خودآموختن با آتمان مغایر باشد.»
گویندا از حرکت بازایستاد و دست ها را بلند کرد و گفت: «ای سیدارتها، کاش رفیق خود را با این سخنان به وحشت نمی انداختی! به راستی که سخنانت در دل من هراس می افکند. ولی آخر اگر آنچه می گویی راست باشد، اگر آموختن کاری مجازین باشد، پس حرمت دعا چه می شود؟ بلندی مقام برهمن و پاکی تابناک شمنان کجا می رود؟ آخر ای سیدارتها، همه ی این چیزهایی که مقدس و ارجمند و سزاوار ستایش است چه می شود؟»
گویندا این را گفت و زیر لب شروع کرد به زمزمه کردن بیتی از اوپانیشاد:

اندیشمندی که با روحی پاک در آتمان غسل می کند
صفای جانش چنان خوش است که در کلام نمی گنجد.

سیدارتها تا پایان این ابیات خاموش ماند و بر کلماتی که گویندا به او گفته بود تامل کرد.
درجا ایستاده و با سری فروافکنده با خود می گفت: «آری، از آنچه در چشم ما مقدس می آمد چه باقی می ماند؟ چه چیز ماندنی است؟ چه چیز استقامت خود را حفظ می کند؟» و سر جنباند.
دو جوان سه سالی با شمنان به سر بردند و با آن ها ریاضت کشیدند، تا روزی که پیامی ــ شایعه ای یا افسانه ای ــ از راه و بیراهه به آن ها رسید: کسی پیدا شده بود که گوتاما نام داشت، بودا(۳۴)ی والاروان، که دردهای دنیا را در وجود خویش نابود کرده و چرخ تبدیل را از جنبش بازداشته بود. میان خیل شاگردان و پیروان خود از کران تا کرانِ اقلیم راه می پیمود. نه زن داشت و نه از مال دنیا چیزی. تن پوش زردرنگ راهبان را به تن می کشید و روی تابناک از آرام و نشاطش خبر از صفای درون می داد و برهمنان و شاهزادگان پیشش دوتا می شدند و به شاگردی اش درمی آمدند.
آوازه ی این افسانه، شایعه یا داستان ــ هرچه بود ــ بالا گرفت و عطرش همه جا گیر شد و این جا و آن جا همه از آن سخن می گفتند: در شهرها برهمنان و در جنگل شمنان. نام گوتامای بودا از همه جا به گوش جوانان می رسید. پاره ای به نیکی از او سخن می گفتند و پاره ای به زشتی. این ها دشنامش می دادند و آن ها ستایشش می کردند.
همچنان که وقتی در اقلیمی طاعون به جان آدمیان می افتد و خبر می رسد که جایی داننده ی وارسته ای پیدا شده که کلام و دَمش عین شفاست و این خبر همه جاگیر می شود و همه از آن سخن می گویند، بسیاری آن را می پذیرند و بسیاری در حقیقت آن تردید می کنند و البته بسیاری نیز بی درنگ قدم در راه می نهند تا این حکیم کریم را بازجویند، این شایعه ی فرخنده شمیم گوتاما، بودای دانای ساکیاتَبار، نیز همه جاگیر شد. معتقدان می گفتند معرفتش بس عمیق است و زندگی های پیشین خود را به یاد دارد و به نیروانا واصل شده است و دیگر به دور تبدیل و تجدید بازنمی گردد و در سیلاب آشفته ی اَشکال وجود فرو نمی رود. احادیث عجیب و باورناپذیر بسیار از او نقل می شد و خوارق عادات فراوان از او دیده شده بود. بر ابلیس چیرگی یافته و با خدایان سخن گفته بود. اما دیرباوران و بدخواهان می گفتند این گوتاما فریبکاری خودنماست که عمر به عیاشی می گذراند، نثار قربانی را خوار می دارد و از دانش بهره ای ندارد، تن به مناسک مذهبی نمی دهد و از تن آزاری می گریزد.
افسانه ی بودا آهنگی دلنواز داشت. از این گفته ها عطر افسون شنیده می شد. دنیا همه درد بود و بار زندگی تاب ربا و آنک سرانجام چشمه ای برجوشیده بود. آنک چنین می نمود که ناقوس خجسته ی رستگاری به صدا آمده باشد که آوای نرم نویدبخش والایش همه بشارت سعادت بود. همه جا، هر جا که شایعه ی بودا می رسید، در همه ی ولایات اقلیم هند، جوانان گوش می گشودند و جانشان از اشتیاق سرشار و دلشان از امید لبریز می شد و آغوش برهمن زادگان شهر و روستا بر هر زائر یا سالک بیگانه ای که از آن والایِ ساکیاتَبار خبری می داشت باز بود.
شایعه ی ظهور بودا به شمنان جنگل و به سیدارتها و گویندا نیز رسید و قطره قطره در جانشان چکید، هر قطره از امید و تردید گرانبار. آن ها چندان از آن سخن نمی گفتند، زیرا که پیر شمنان این داستان را دوست نمی داشت. شنیده بود که این مدعیِ بودابودگی زمانی شمنی تن آزار بوده و در جنگل می زیسته، اما بعد به عیاشی بازگشته و تن به شهوات دنیایی واسپرده است. به این سبب به این گوتاما خوش بین نبود.
روزی گویندا به دوستش گفت: «سیدارتها، امروز به روستا رفته بودم. برهمنی مرا به خانه ی خویش خواند و آن جا برهمن زاده ای را دیدم اهل ماگادها(۳۵) که بودا را به چشم دیده و تعالیمش را شنیده بود. به راستی نفس در سینه ام دردناک شد. با خود گفتم آیا ممکن است که من... که ما هر دو، سیدارتها و من، ساعتی را درک کنیم که تعلیمات این مرد کامل را از زبان خودش بشنویم؟ بگو ای دوست، نمی خواهی ما نیز به آن جا برویم و تعلیمات او را از زبانش بشنویم و در گوش گیریم؟»
سیدارتها گفت: «گویندا، من تا امروز گمان می کردم گویندا سر آن دارد که نزد شمنان بماند. همیشه می پنداشتم منظورش فقط آن است که شصت ساله و هفتاد ساله شود و پیوسته تن بیازارد و هنرهایی را بیاموزد که هستی مرتاضان را می آرایند. می بینم که گویندا را نیک نشناخته بودم و از راز درون دلش خبر نداشتم. رفیق عزیز، پس تو می خواهی راهی را پیش گیری که به بودا می انجامد و به جایی بروی که بودا آیین خود را تعلیم می دهد؟»
گویندا گفت: «تو دوست داری تسخر بزنی. طعنه بزن، سیدارتها. با این همه آیا دلت از شوق بی قرار نیست و هوای آن ندارد که این آیین را بشناسی؟ آیا تو روزی به من نمی گفتی که دیری نخواهد گذشت که راه شمنان را رها کنی؟»
سیدارتها به شیوه ی خود خندید و در آهنگ خندیدنش سایه ای از اندوه محسوس بود و نیز زنگی از طعنه. گفت: «درست گفتی، گویندا! سخن مرا نیک به یاد داری. اما چه خوب بود سخن دیگری را نیز که از من شنیدی به یاد داشته باشی! سخن دیگرم این بود که از درس خسته و به آموختن بدگمان شده ام و ایمانم به کلام آموزگاران سستی گرفته است. اما غم مخور جانا، حاضرم تعلیمات بودا را نیز بشنوم، گرچه در دل یقین دارم که ما تازه ترین میوه ی آن را هم اکنون چشیده ایم.»
گویندا گفت: «آمادگی ات دلم را شاد می کند. اما بگو چگونه ممکن است درس گوتاما، پیش از آن که آن را شنیده باشیم، بهترین میوه ی خود را به ما چشانده باشد؟»
سیدارتها گفت: «گویندا، بگذار از این میوه بهره گیریم و در انتظار باقی کار بمانیم. بهره ای که ما هم اکنون از درس گوتاما گرفته ایم این است که ما را از نزد شمنان فرا می خواند. اما بیا آسوده دل بمانیم و ببینیم آیا چیزی نیکوتر از این نیز برای ما دارد یا نه.»
همان روز سیدارتها به پیر شمنان گفت که تصمیم دارد او را ترک گوید. او این سخن را با ادب و تواضعی که شایسته ی جوان تران و شاگردان است به پیر شمنان گفت. شمن اما از این که دو شاگرد جوانش او را ترک می کنند به خشم آمد و به آهنگ بلند به آن ها سخنان درشت گفت.
گویندا ترسید و به دست و پا افتاد. اما سیدارتها خم شد و دهان بر گوش گویندا نهاد و آهسته به او گفت: «می خواهم به پیرمان نشان دهم که چیزی از او آموخته ام.»
به شمن نزدیک شد و در برابر او ایستاد و نیروی روح خود را گرد آورد و نگاه او را در نگاه خود گرفت و اسیر افسون خویش ساخت. آن را خاموش و ناتوان و مقهور اراده ی خویش کرد و فرمان داد بی صدا آنچه را که او می خواهد بکند. پیرمرد خاموش ماند و نگاهش خیره گردید و اراده اش سستی گرفت و، با دست هایی فروآویخته، بی اراده در اختیار سیدارتها ماند. اندیشه ی سیدارتها بر شمن چیرگی یافت و شمن ناگزیر شد فرمان آن را اجرا کند. پیر چند بار در برابر سیدارتها کمر خم کرد، به اشاره آن ها را تبرک داد و الکن دعای خیر همراهشان کرد و جوان ها به او سپاس گفتند و سر فرود آوردند و دعای خیرش را پاسخ دادند و بدرودگویان او را ترک کردند.
گویندا در راه به دوست خود گفت: «سیدارتها، تو نزد شمنان بیش از آنچه من می دانستم آموخته ای. افسون کردن شمنی سالخورده دشوار است، عظیم دشوار! به راستی اگر نزد او مانده بودی، به زودی می توانستی بر آب راه بروی.»
سیدارتها گفت: «من این سودا در سر ندارم که بر آب راه بروم. بگذار شمنان به این هنرها دل خوش دارند.»

گوتاما

در شهر ساواتی(۳۶)، هر طفلی نام والاروان بودا را می دانست و هر خانه ای آماده بود کاسه ی دریوزه ی شاگردان گوتاما، آن گدایان خاموش، را پر کند. دلخواه ترین قرارگاه بودا در نزدیکی شهر بود، باغ یتاوانا(۳۷)، ملک آناتهاپیندیکا(۳۸)، بازرگان ثروتمند، که یکی از ستایندگان صدیق او بود و ملکش را به والاروان و شاگردانش نیاز کرده بود.
گفته های مردم و پاسخ هاشان به پرسش های این دو مرتاض و جوینده ی جوان آن ها را به این جا هدایت کرده بود. چون به ساواتی رسیدند، در همان نخستین خانه ای که بر درِ آن ایستادند و صدقه خواستند به آن ها خوراک داده شد و آن ها خوراک را پذیرفتند. سیدارتها از زنی که به او کرم کرده بود پرسید: «ای زن نیکوکار، ما جویای بودا، آن والاترینِ آدمیانیم. دو شمنیم و از جنگل آمده ایم، به این امید که آن مرد کامل را ببینیم و تعلیماتش را از زبان خودش بشنویم.»
زن گفت: «ای ازجنگل آمدگان، به راستی که درست آمده اید. بدانید که والاروان در یتاوانا در باغ آناتهاپیندیکا به سر می برد. شما زائران تا صبح می توانید در آن باغ بیتوته کنید، زیرا آن جا برای خیل مشتاقانی که به این شهر می شتابند تا درس های او را از زبان خودش بشنوند جا فراوان است.»
گویندا خوشحال شد و شادمانه فریاد کرد: «چه خوب که ما سرانجام به منزل مقصود رسیدیم و راهمان این جا به آخر رسید. ولی ای مادرِ زائران، آیا تو بودا را می شناسی؟ او را به چشم خود دیده ای؟»
زن گفت: «آری، چه بسیار بار والاروان را دیده ام. چه بسا روزها که خاموش و با تن پوشی زرد در کوچه ها می رود و بر در خانه ها می ایستد و بی آن که چیزی بگوید، کاسه ی دریوزه اش را پیش می آورد و کاسه ی پرشده را با خود می برد.»
گویندا شیفته وار سخنان زن را می شنید و می خواست پرسش های بسیار دیگری بکند و جواب بشنود، اما سیدارتها به یادش آورد که باید رفت. زن را سپاس گفتند و رفتند. نیازی نبود راهشان را از کسی بپرسند، زیرا زائران و راهبان بسیاری از پیروان گوتاما را در راه یتاوانا می دیدند. چون شب فرا رسید و آن ها به مقصد رسیدند، دیدند که دیگران پیوسته می آیند، یا یکدیگر را به آواز می خوانند و برخی جایی برای گذراندن شب می خواهند و جا به آن ها داده می شود. شمنان که به زندگی در جنگل خو کرده بودند، به آسانی جایی یافتند و تا صبح آسودند.
چون خورشید دمید، با حیرت دیدند که چه جمع کثیری از معتقدان و نادیده جویان شب را آن جا گذرانده اند. در راه های آن باغ باشکوه، همه جا راهبان قدم می زدند، با تن پوش زردی بر دوش، یا جای جای زیر درختان نشسته بودند، غرق در مکاشفه یا به گفت وگوی روحانی مشغول. باغچه های پرسایه ی این باغ به شهری می مانست با انبوه آدم ها که همچون زنبوران عسلِ نوش جو در آن ها می لولیدند. بیش تر راهبان، کاسه ی دریوزگی در دست، به شهر می رفتند تا غذایی برای ناهار، یگانه غذای روزشان، گرد آورند. حتی خود بودای روشن ضمیر بامداد به گدایی می رفت.
سیدارتها او را دید و بی درنگ شناخت، گفتی خدایی او را نشانش داده باشد. او را مردی دید با سیمایی روشن و باصفا که به آرامی می رفت، با تن پوش زردی بر دوش و کاسه ی دریوزگی در دست. سیدارتها به گویندا گفت: «نگاه کن، بودا همین است.»
گویندا با دیدگانی بیدار به راهب زردپوش نگریست که به ظاهر تفاوتی با صدها راهب دیگر نداشت. او نیز در حال دریافت و گفت: «همین است!» و به دنبال او پوییدند، در اطوار و رفتار او نگران.
بودا، فروتنانه و غرق در فکر، به راه خود می رفت و در چهره ی آرام اش نه ردی از شادی پیدا بود و نه اثری از اندوه. مثل این بود که به آهستگی رو به درون خود می خندد. بودا، با لبخندی پوشیده، آسوده و آهسته و به کودکی تندرست ماننده، همچون همه ی راهبانش به قرار مقرر تن پوش خود را بر دوش کشان آرام آرام گام برمی داشت. اما چهره اش و رفتارش و نگاه فروافکنده اش و دستِ به آسودگی فروآویخته اش و هر انگشت دستش همه ترانه ی صلح بود و کلام کمال و در جست وجوی چیزی نبود و تقلید نمی کرد و به نرمی و طراوتی جاوید نفس می کشید، در صفایی ناآشفتنی و در نوری کدورت ناپذیر.
بدین سان، گوتاما به سوی شهر به دریوزگی می رفت و شمنان او را فقط از کمال صفایش و آسایش سکناتش بازمی شناختند که در آن نه جویندگی بود نه خواهش، نه تقلیدی و نه تلاشی، و سراپا روشنی بود و صفا.
گویندا گفت: «امروز ما درس را از زبان خود او خواهیم شنید.»
سیدارتها جوابی نداد. او تمایلی به تعلم نشان نمی داد. باور نداشت که با تعلیم معلم چیز تازه ای بیاموزد. مگر نه این که او نیز چون گویندا درونمایه ی تعلیمات بودا را بارها، گیرم از زبان دیگران، شنیده بود؟ اما با دقت بسیار به سر گوتاما و شانه ها و پاها و به دستِ به آرامی فروآویخته اش می نگریست و به نظرش می رسید هر بند انگشت این دست درسی است و حقیقت در آن بیان می شود و می تپد و می درخشد و عطر می پراکند. این مرد، این بودا، سراپا صداقت بود، حتی تا حرکت انگشت کوچکش. این مرد مقدس بود. سیدارتها هرگز مردی را به این پایه بزرگ نیافته و حرمت ننهاده بود و هیچ کس را به این اندازه دوست نداشته بود.
آن دو به دنبال بودا تا شهر خرامیدند و خاموش بازگشتند، زیرا بر آن بودند که آن روز از خوردن غذا خودداری کنند. آن ها گوتاما را دیدند که بازگشت و در حلقه ی شاگردانش به خوردن نشست و آنچه او خورد مرغکی را سیر نمی کرد و او را دیدند که در سایه ی درخت انبه ای خلوت گزید.
شامگاهان، چون گرمی آفتاب فرونشست و همه چیز در آن باغ به جنب وجوش افتاد، همه گرد آمدند و به درس بودا گوش فرا دادند. صدای او را شنیدند و آن را نیز کامل یافتند. آرامشی کامل در آن بود و صفایی بی غش. گوتاما از رنج می گفت و از سرچشمه ی آن و از راه ریشه کن کردن آن. سخنان آرام اش همچون چشمه ای روشن جاری می شد. زندگی همه درد بود و دنیا همه رنج، اما راه نجات از این رنج پیدا شده بود. این راه را کسی می یافت که راه بودا را می سپرد.
والاروان با صدایی نرم اما استوار سخن می گفت و اصول چهارگانه را تعلیم می داد و راه های هشت گانه را. درس خود را به رسم معهود می داد، با شکیبایی و با آوردن مثال و با تکرارها، و صدایش روشن و آرام بر فراز سر جویندگان و مستمعانش دامن می گسترد، همچون نور و همچون یک آسمان ستاره.
شب فرا رسیده بود و چون بودا درس خود را به پایان رسانید، برخی از زائران پیش آمدند و از او خواستند ایشان را در حلقه ی شاگردان خویش بپذیرد و به آیین او پناه آوردند. گوتاما آن ها را پذیرفت و گفت: «این آیین را نیکو شنیدید، چنان که نیکو بر شما گفته شد. پس فراز آیید و در پاکی در جهان فرا روید و ریشه ی رنج را نابود کنید.»
و شگفتا که گویندای پرآزرم نیز پیش رفت و گفت: «من نیز در والاروان پناه می جویم و در تعلیماتش نجات.» و خواست که در زمره ی شاگردان بودا درآید و تمنایش پذیرفته شد.
اندکی بعد، چون بودا برای آرام شبانه به گوشه ی خلوت خویش رفت، گویندا روی به سیدارتها کرد و با شور بسیار گفت: «سیدارتها، البته روا نیست که من سخنی از سر سرزنش به تو بگویم. ما هر دو سخنان والاروان را شنیدیم و تعلیمات او را دریافتیم. گویندا حکمت استاد را شنید و در آن پناه جست. اما ای عزیز، آیا نمی خواهی تو نیز در راه فلاح گام گذاری؟ تردید روا می داری و می خواهی در انتظار بمانی؟»
سیدارتها چون سخنان گویندا را شنید، چنان که از خوابی بیدار شده باشد به خود آمد. مدتی دراز در چهره ی گویندا خیره ماند. آن گاه با صدایی که طعنه ای در آن نبود گفت: «گویندا، دوست من، سرانجام قدمت را برداشتی و راهت را برگزیدی. تو ای گویندا، همیشه رفیق من بوده ای و همیشه یک قدم پشت سر من راه پیموده ای. اغلب فکر می کردم آیا روزی خواهد رسید که گویندا به تنهایی و بی همراهی من و به رهنمون جان خویش قدمی بردارد؟ ببین که اکنون مردی شده ای و راه خود را خود انتخاب می کنی. آرزویم این است که این راه را تا به پایان دنبال کنی و امیدوارم که به سرمنزل نجات دست یابی.»
گویندا که هنوز به درستی به منظور دوستش پی نبرده بود، پرسش خود را ناشکیبایانه تکرار کرد: «دوست عزیز، تمنا می کنم روشن سخن بگو! چگونه ممکن است که تو، دوست فرزانه ی من، نیز زیر سایه ی بودای والا پناه نجویی؟»
سیدارتها دست بر شانه ی گویندا نهاد و گفت: «ای گویندا، دعای خیر مرا ناشنیده گذاشتی. آن را تکرار می کنم: امیدوارم راهت را تا به پایان ادامه دهی و به سرمنزل نجات دست یابی!»
گویندا در این لحظه دانست که دوستش از همان وقت ترکش کرده است و به گریه افتاد.
نالان فریاد زد: «سیدارتها!»
سیدارتها دوستانه به او گفت: «ای گویندا، فراموش نکن که تو اکنون از شمنان بودایی. تو وطنت را ترک کرده ای و از پدر و مادر و از مال دنیا چشم پوشیده ای. اراده ات را انکار کرده ای و رفاقتت را نیز. آیین جدیدت چنین حکم می کند و والاروان نیز چنین می خواهد. این چیزی است که تو خود خواسته ای. فردا، ای گویندا، من تو را ترک خواهم گفت.»
آن ها دیرزمانی در میان درختان قدم زدند. مدتی دراز آرمیدند، اما آرام نیافتند و خواب به دیدگانشان نیامد. گویندا پیوسته به اصرار از دوستش می خواست به او بگوید چرا نمی خواهد در آیین گوتاما پناه جوید و چه خُرده ای بر این آیین می گیرد. سیدارتها اما پیوسته او را دفع می کرد و می گفت: «راضی باش، گویندا. آیین والاروان بسیار نیکوست، چرا انتظار داری من خُرده ای بر آن بگیرم؟»
نزدیک صبح یکی از پیروان بودا، که از قدیمی ترین راهبانش بود، سراسر باغ را پیمود و همه ی نوگامان را که در این آیین پناه جسته بودند نزد خویش خواند تا تن پوش زرد بر آن ها بپوشاند و نخستین اصول آیین جدید را به آن ها درآموزد و تکالیفشان را در کسوت جدید خاطرنشانشان سازد. گویندا پیوند خویش را برید و بار دیگر دوست جوانی خود را بوسید و به صف نوآیینان پیوست.
اما سیدارتها در فکر فرورفته باغ را پیمود تا به والاروان گوتاما برخورد. با احترام بسیار به او درود گفت و نگاهش را چنان سرشار از مهربانی و صفا یافت که جرئت کرد و از مرد وارسته اجازه خواست با او حرف بزند. والاروان خاموش و با اشاره ی سر به او رخصت داد.
سیدارتها گفت: «دیروز، ای بزرگوار، بخت یارم بود و سخنان شگرفت را شنیدم. همراه رفیقم از راهی دور آمده بودیم تا از افاضاتت توشه برگیریم. رفیقم اکنون این جا در میان شاگردانت ماندنی شده و در تو پناه جسته است. من اما دوباره سلوک خود را در پیش می گیرم.»
بودای والا با ادب پاسخ گفت: «اختیار با توست.»
سیدارتها ادامه داد: «آنچه می گویم زیاده گستاخانه است، اما نمی خواهم از حضور آن وجود والا مرخص شوم، بی آن که اندیشه هایم را صادقانه با ایشان در میان گذاشته باشم. آیا آن ستوده ی والا لحظه ای به من گوش خواهد سپرد؟»
بودا به خاموشی اشاره کرد که گوش خواهد کرد.
سیدارتها گفت: «در تعلیمات تو، ای قدسی مرتبت، یک چیز مرا بیش از همه شیفته ی خود ساخته است. در آموزه های تو، همه چیز ثابت شده است و در کمال روشنی و صفا. تو جهان را همچون زنجیری کامل می نمایانی که هرگز و هیچ جا گسسته نشده است، همچون زنجیری جاوید از حلقه های علت و معلول. هرگز چیزی به این روشنی نموده نشده و به این استواری به ثبوت نرسیده است. دل هر برهمن، چون به یاری تعلیمات تو بر اسرار جهان بینا شود، آن را پیوندی کامل و بی خلل و به روشنیِ بلور و از قهر اتفاق و خواست خدایان آزاد می بیند و با شدت بیش تری می تپد. دنیا را بگذار که نیکو یا تباه باشد و زندگی با رنج عجین یا با شادی همراه! این همه را باید عذر نهاد! چه بسا که اصل کار این نباشد. اما وحدت جهان، ای بزرگ، همبستگی همه ی رویدادها با هم و رونده بودن همه چیز ــ از خُرد و کلان ــ در جریانی واحد و تابعیت همه چیز از یک قانون که قانون علت ها و قانون کون و فساد است، همه در تعالیم والا و تابان تو به روشنی می درخشد. اما بنا به همین حکمت تو، وحدت و قانونمندیِ همه چیز یک جا گسسته می شود. چیزی بیگانه و تازه، چیزی که پیش از آن وجود نداشت، چیزی نانمودنی و اثبات ناشدنی، جایی از روزنه ای کوچک به درون این جهان وحدت جاری می شود. این همان راز چیرگی بر جهان و دست یافتن به نجات است. اما با همین خلل خُرد و همین گسستگی اندک تمامی قانون یگانه و جاوید جهان درهم می شکند و قانونمندی آن باطل می شود. آیا این خُرده گیری را بر من خواهی بخشید؟»
گوتاما خاموش و بی حرکت به گفته ی او گوش سپرده بود. آن گاه وارسته ی کامل با آوای مِهرنشان و روشن و لحن نرم خود گفت: «تو، ای فرزند برهمن، گفته های مرا نیک در گوش گرفته ای. خوشا به حالت که بر آن ها چنین به ژرفی غور کرده ای. در آن ها خللی یافته ای و فسادی. نابجا نیست که بیش تر در آن فرو شوی و به آن بیندیشی. اما به هوش باش، ای دانش پژوه، در برابر بسیاریِ آرا و درهمیِ آن ها و ستیز واژه ها. آرای آدمیان را ارجی نیست. عقاید ممکن است نیکو یا زشت و خردمندانه یا سبک مغزانه باشند. هر کس می تواند به آن ها بگرود یا آن ها را وا زند و نپذیرد. اما آنچه تو از من شنیدی عقیده ی من نیست و رسالتش آن نیست که رازهای جهان را بر جویندگان دانش بگشاید. غایت گفته های من چیزی دیگر است. مقصود فقط رهایی از رنج است. این است آنچه گوتاما تعلیم می دهد و نه چیز دیگر.»
جوان گفت: «ای والاوجود، امیدم آن است که بر من خشم نگیری. نیت من مشاجره و ستیزه جویی در کلام با تو نبود. راست گفتی که آرای آدمیان را ارجی نیست. اما بگذار این را نیز بگویم. لحظه ای نیز در حقیقت گفتار تو تردید نکردم. ذره ای شک روا نداشتم در این که تو بودایی و به منزل مقصود رسیده ای، آن جا که هزاران برهمن و برهمن زاده در طلب آن سالکند. تو به راز رهایی از مرگ راه یافته ای. آری، به آن راه یافته ای، با جست وجوی خویش و در راه خاص خویش و از طریق مکاشفه، و بصیرت یافته ای و حقیقت بر تو نمایان شده است. این راز از راه تعلیم بر تو گشوده نشده است. اندیشه ی من، ای وجود والا، این است: هیچ کس از راه تعلیم به رهایی دست نمی یابد. تو، ای سزاوار ستایش، نمی توانی به کسی با کلام و تعلیم باز نمایی و بگویی در ساعت تجلی بر تو چه گذشته است. آیین بودای روشن روان یک جهان آموختنی در بر دارد. می آموزد که چگونه می توان نیکو زیست و از کژی پرهیخت. اما در مشربی چنین روشن و ارجمند یک چیز یافتنی نیست و آن راز حالی است که نصیب آن والاروان شده است، تنها نصیب او، میان صدها هزار. این چیزی است که من، چون سخنان آن والاروان را شنیدم، اندیشیدم و دریافتم، و هم این دلیلِ آن است که راه خود را پی می گیرم، اما نه در طلب آیینی بهتر ــ یقین دارم که آیین بهتری در کار نیست ــ بلکه فقط بدان سبب که از همه ی مکاتب و معلمان روی بگردانم و تنها به مقصود برسم یا بمیرم. اما، ای بزرگوار، به این روز و ساعت فرخنده بسیار بازخواهم اندیشید که چشمانم به دیدار مقدسی روشن شد.»
چشمان بودا به آرامی فرو می نگریستند و چهره ی کاوش ناپذیرش با آرامشی یکسر صفا می درخشید.
بودای والامقام به آرامی گفت: «امیدم آن است که اندیشه هایت سراب وار فریبت ندهند و گمراهت نکنند و سرانجام به منزل مقصود برسی. اما بگو ببینم، آیا تو خیل شمنان و برادران بسیار مرا دیدی که در این آیین پناه جسته و از این مشرب سیرابی می جویند؟ ای شمن غریب، آیا تو گمان می کنی اگر این ها همه راه برگزیده شان را ترک بگویند و به زندگی دنیا و عرصه ی لذت ها بازآیند، رستگار خواهند شد؟»
سیدارتها به صدای بلند: «چنین اندیشه ای از سر من دور است. باشد که آن ها همه به این راه وفادار بمانند و ای کاش به مقصود خویش برسند. بر من نیست که بر زندگی دیگران داوری کنم. درست آن است که بر خود و فقط بر خود قاضی شوم و بایسته ی خویش را برگزینم و نابایسته را وازنم. ما شمنان، ای بزرگوار، فقط در پی آنیم که از " من" خلاصی یابیم. اینک از آن می ترسم، ای والاوجود، که اگر به شاگردی تو درآیم، " من" ام فقط به ظاهر و مَجاز از سرکشی آرام گیرد و خلاصی یابد، اما در حقیقت کماکان زنده بماند و رشد کند و طریق تو و همراهان خودم و اشتیاقم به تو و جامعه ی راهبان جایگزین آن شوند.»
گوتاما با نیم تبسمی و با دوستی و صفایی خلل ناپذیر در دیدگان جوان بیگانه چشم دوخت و با حرکتی به زحمت محسوس با او وداع کنان گفت: «ای شمن، دوست من، تو بسیار هوشمندی و می توانی خردمندانه سخن بگویی. به هوش باش و از تیزهوشی بسیار در اندیشه!»
بودا دور شد و نگاه و نیم لبخندش در دل و خاطر سیدارتها جاودانه جای گرفت.
سیدارتها با خود گفت: «وای که هرگز آدمی را ندیده ام که این گونه نگاه کند و لبخند بزند و چنین آرام بنشیند و بخرامد. به راستی که چه بسیار آرزو داشتم بتوانم چنین نگاه کنم و لبخند بزنم و بنشینم و راه بروم، چنین آزاد از هر قید و با عزت و پوشیده و در عین حال گشاده و این گونه کودکانه و البته همه راز. به راستی فقط کسی چنین نگاه می کند و می خرامد که به درونی ترین حصن وجود خود دست یافته باشد. به راستی که من نیز خواهم کوشید به درونی ترین دژ وجود خود راه یابم و آن را بگشایم.»
سیدارتها با خود گفت: «یک انسان دیدم، فقط یکی، که در برابر هیبتش مجبور شدم نگاه خود را فرود آورم. دیگر هیچ آدمیزاده ای نخواهد بود که نگاهم را به زیر آورد. هیچ! وقتی تعلیم این مرد مرا مجذوب خود نکرد، هیچ مکتب دیگری چنین نخواهد کرد.»
سیدارتها با خود می گفت: «بودا بسیاری چیزها را از من ربود، بسیاری چیزها را، اما بیش از آنچه ربود به من بخشید. او دوست مرا از من ربود، کسی را که به من ایمان داشت و اکنون به او ایمان دارد، کسی را که سایه ی من بود و اکنون سایه ی اوست. اما سیدارتها را به من بخشید. خودم را به من بازگرداند.»

نظرات کاربران درباره کتاب سيدارتها

نظری ندارم گفتم خالی نباشه :))
در 2 ماه پیش توسط Mehdi Shakeri