فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شکلات و گرما

کتاب شکلات و گرما
دنیای دیوانه - ۲

نسخه الکترونیک کتاب شکلات و گرما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شکلات و گرما

پنجشنبه بود. من و دوستم، موس در صف ثبت‌نام برای عضویت در تیم فوتبال مدرسه‌مان در زمین ورزش ایستاده بودیم. به او گفتم: «من شکلات فروختن را انتخاب می‌کنم.» قرار بود شکلات یا کاغذ کادو یا آجیل بفروشیم تا برای تهیه لباس تیم فوتبال مدرسه پول جمع کنیم. بچه‌هایی که نمی‌توانستند پول کافی جمع کنند، حق نداشتند عضو تیم مدرسه شوند. اما من نگران این قضیه نبودم. با خودم فکر می‌کردم می‌توانم همه شکلات‌ها را تا آخر هفته بفروشم. موس گفت: «من کاغذ کادو می‌فروشم. همه‌ی اقواممان همیشه به کاغذ کادو احتیاج دارند و مطمئنم که کلی کاغذ کادو از من می‌خرند.» گفتم: «آخر این‌ همه کاغذ کادو به چه دردشان می‌خورد؟» او گفت: «تا بتوانند با آن هدیه‌هایی را که برایم می‌گیرند بسته‌بندی کنند.»

ادامه...

بخشی از کتاب شکلات و گرما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

موس گفت: «من کاغذ کادو را انتخاب می کنم.» آقای موس در حالی که یک جعبه به او می داد گفت: «بهترین انتخاب است. بفرمایید. سی بسته کاغذ کادو. همه عاشق کاغذ کادو هستند.»
بعد من و موس از باشگاه ورزشی مدرسه مان خارج شدیم. وقتی از آن جا بیرون آمدیم، فهمیدم که انتخاب شکلات ها اشتباه بزرگی بوده است.



پرسیدم: «هوا کی این قدر گرم شد؟»
صبح امروز هوا آن قدر خنک بود که من پیش از آن که به مدرسه بیایم ژاکتم را هم پوشیدم. اما حالا آفتاب به شدت می تابید. این اصلاً خوب نبود. گرمای هوا شکلات ها را آب می کرد. علاوه بر آن، بر خلاف جعبه ی کاغذ کادوهای موس، جعبه ی من خیلی هم سنگین بود.



موش، برادر بزرگ تر موس، از محوطه ی بازی مدرسه به سمت ما آمد و از من پرسید: «چه جعبه ی بزرگی داری. می خواهی اگر سنگین است آن را تا خانه برایت ببرم؟»
من گفتم: «بله. خیلی هم ممنون می شوم.»
موش خیلی قوی و سریع است. او می توانست شکلات ها را قبل از آن که آب شوند به خانه برساند. آفتاب هم چنان بر سرمان می تابید و هوا حتی گرم تر هم شده بود. در حالی که جعبه را به موش می دادم گفتم: «پس لطفاً عجله کن و تا جایی که ممکن است تند بدو.»



به محض گفتن این حرف فهمیدم اشتباه بزرگ تری کرده ام.



من و موس با صدایی که شبیه به یک انفجار بزرگ بود روی زمین ولو شدیم و موش به سرعت از ما دور شد.
در حالی که از پشت روی سکه ی جادویی ای، که همیشه آن را در جیب عقب شلوارم نگه می داشتم، زمین می خوردم، گفتم: «خدای من، نه!» اما موش دیگر از دید ما دور شده بود.
از روی زمین، در مسیری که موش در آن دویده بود، دود بلند می شد. در حالی که دوباره بلند می شدم تا به دنبال رد پای دودآلود موش بدوم به موس گفتم: «زودباش! بزن برویم!» احساس می کردم بهتر است هرچه زودتر به خانه برسم.



و دستم را عقب کشیدم.
موس گفت: «خیلی داغ بود؟»
سرم را به علامت تایید تکان دادم و نوک انگشتانم را مکیدم.
موس با نوک انگشتش به یکی از بسته های شکلات زد. بسته طوری تکان خورد که انگار داخلش پر از آب است. تمام شکلات ها آب شده بود.



موس گفت: «زود باش آن ها را در یخچال بگذار!»
گفتم: «فکر خوبی است.» بعد جعبه را با خودم داخل خانه کشیدم. در اتاق نشیمن، دیدم که خواهر کوچکم، لیبی، و خواهر بزرگم، سارابِث، دارند با یک کله ی عروسکی بزرگ بازی می کنند.
پرسیدم: «پس بقیه ی عروسک کجاست؟»
سارابث گفت: «همه ی عروسک همین است. برای یادگرفتن انواع مختلف مدل مو است.»



لیبی گفت: «داریم موهایش را دم خوکی درست می کنیم. دم خوکی مدل موردعلاقه ام است. آخر داستان سه خوک کوچولو را خیلی دوست دارم.»
من به شوخی گفتم: «پس باید سه تا دم خوکی درست کنی.»
من جعبه را به آشپزخانه بردم. یک دستکش پوشیدم و شروع کردم به چیدن بسته های داغ شکلات در یخچال. بسته ها انگار که از خمیر ساخته شده باشند توی دستم ولو و آویزان می شدند.
موس و موش پشت سرم ایستاده بودند.
موش گفت: «امیدوارم که خراب نشده باشند.»





گفتم: «من هم همین طور. اگر نتوانم آن ها را بفروشم، نمی توانم عضو تیم مدرسه شوم. تازه مطمئنم که نمی توانم آن ها را این طوری به آقای نتز برگردانم. آن وقت او فکر می کند که من مسئولیت پذیر نیستم.» و بعد در یخچال را بستم.
موش گفت: «نمی دانستم که می توانم این همه تند بدوم.» بعد رو به برادرش کرد و گفت: «می خواهی بدوم و کاغذکادوهای تو را هم به خانه ببرم؟»
موس گفت: «نه!»
موش گفت: «خُرخُر!»
اما صبر کنید. نه. موش که خرخر نمی کرد.

ـ خُر خُر!

من برگشتم و زیر میز آشپزخانه را نگاه کردم. سه خوک کوچک آن جا بودند!



فصل ۱: ویژ ویژ!



پنجشنبه بود. من و دوستم، موس در صف ثبت نام برای عضویت در تیم فوتبال مدرسه مان در زمین ورزش ایستاده بودیم. به او گفتم: «من شکلات فروختن را انتخاب می کنم.» قرار بود شکلات یا کاغذ کادو یا آجیل بفروشیم تا برای تهیه لباس تیم فوتبال مدرسه پول جمع کنیم.
بچه هایی که نمی توانستند پول کافی جمع کنند، حق نداشتند عضو تیم مدرسه شوند. اما من نگران این قضیه نبودم. با خودم فکر می کردم می توانم همه شکلات ها را تا آخر هفته بفروشم.



موس گفت: «من کاغذ کادو می فروشم. همه ی اقواممان همیشه به کاغذ کادو احتیاج دارند و مطمئنم که کلی کاغذ کادو از من می خرند.»
گفتم: «آخر این همه کاغذ کادو به چه دردشان می خورد؟»
او گفت: «تا بتوانند با آن هدیه هایی را که برایم می گیرند بسته بندی کنند.»
گفتم: «فامیل من که به جز جوراب هدیه ای به من نمی دهند. جوراب هم که کاغذ کادوی زیادی نمی خواهد. کاش یک روز می فهمیدند که هدیه ای هیجان انگیز تر از جوراب هم هست!»



سووووت!

مربی فوتبالمان، آقای نِتز، در سوتش دمید. بعد به ما گفت: «گوش کنید. شما این جا آمده اید چون می خواهید عضو تیم فوتبال مدرسه شوید، درست است؟»
همگی به علامت تایید سر تکان دادیم.
او گفت: «بازیکنان تیم باید سر وقت برای تمرین ها حاضر شوند و از قوانین هم پیروی کنند. برای انجام این کار باید مسئولیت پذیر بود.» و بعد شروع کرد به تقسیم جعبه های شکلات، کاغذکادو و آجیل میان بچه ها.
وقتی به اول صف رسیدم، به آقای نتز گفتم: «من شکلات را انتخاب می کنم.» آقای نتز در حالی که یک جعبه به من می داد گفت: «بهترین انتخاب است. بفرمایید. سی بسته شکلات. همه عاشق شکلاتند.»



فصل ۲: به دنبال ردّ پا



همان طور که با موس به سمت خانه می دویدیم، به کلماتی که به موش گفته بودم فکر کردم. به او گفته بودم که تا جایی که ممکن است تند بدود. باید بیشتر در انتخاب کلماتم دقت می کردم. آخر از وقتی که سکه ی جادویی سیلور سِنتِر را پیدا کرده بودم، اتفاقات عجیب و غریبی اطرافم می افتاد.



آقای سِیج، صاحب عتیقه فروشی محله مان که خودش هم آدم عجیبی به نظر می رسید، ظاهراً چیزهای زیادی درباره ی آن سکه می دانست. او به من گفته بود که سکه را به دست آقای غریبه برسانم. اما بعد معلوم شد که من خودم آقای غریبه هستم. بنابراین، آخر کار من سکه را به خودم دادم. حالا که من آقای غریبه بودم، این قدرت را داشتم که باعث افتادن اتفاقات عجیب و غریب شوم. البته گاهی اوقات، مثل همین الان، عجایب بی آن که من بخواهم هم اتفاق می افتادند.



سرعتم را کم کردم تا نفسم سر جایش بیاید. از موس پرسیدم: «بیشترین سرعت ممکن چقدر است؟»
موس که حسابی باهوش بود گفت: «کمی پایین تر از سرعت نور. می شود حدود ۰۰۰ /۱۸۶ مایل در ثانیه. این از سرعت یک سفینه هم بیشتر است.»



به یاد آوردم که در تلویزیون فیلمی از بازگشت یک سفینه به زمین را دیده بودم. سفینه حسابی داغ شده بود.
جای پای موش را روی چمن های پیاده رو می دیدم که از آن دود بلند می شد. اوضاع بدتر و بدتر می شد. تندتر دویدم. حالا فقط کمی مانده بود تا به خانه مان برسم.
وقتی به خانه رسیدیم، دیدم که موش دم در خانه منتظرم نشسته است. او گفت: «دیدی چه زود رسیدم؟» او که حتی نفس نفس هم نمی زد، ادامه داد: «حسابی تند دویدم، مگر نه؟»



در حالی که جعبه را برمی داشتم گفتم: «بله، خیلی سریع بود. ممنون.» جعبه گرم بود. آن را زمین گذاشتم، درش را باز کردم و به یکی از بسته ها دست زدم.
ـ آخ سوختم!



نظرات کاربران درباره کتاب شکلات و گرما