فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز فرش آناهیتا

کتاب راز فرش آناهیتا
زنی جوان و بی‌نظیر و تلاش او برای رسیدن به عشق

نسخه الکترونیک کتاب راز فرش آناهیتا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب راز فرش آناهیتا

"این داستان، با ارائه‌ی جنبه‌‌هایی از تاریخ، احساسات عاشقانه، ادبیات و رمز و راز، قطعاً برای خوانندگان بی‌شماری جذاب خواهد بود." اگر مجبورتان می‌‌کردند با کسی که دوست ندارید ازدواج کنید، چه می‌‌کردید؟ برای آناهیتا، که دختر قالیبافی از عشایر ساکن ایران در قرن نوزدهم بود، پاسخ این سؤال واقعاً معما جلوه می‌‌کرد. آناهیتا درمی‌‌یابد که پدرش می‌‌خواهد او را به همسری رئیس قبیله درآورد. او باید با رئیس قبیله ازدواج کند، مردی که به نظرش نفرت‌ ‌انگیز است. آناهیتا تصمیم می‌‌گیرد سرنوشت خود را تغییر دهد. او مسابقه‌‌ای ترتیب می‌‌دهد و از خواستگارانش می‌‌خواهد راز معمایی را که او در قالی جهیزیه‌‌اش می‌‌بافد، پیدا کنند. این کار او با عکس‌‌العمل‌های مختلف اطرافیانش مواجه می‌‌شود و توجه مردان متفاوتی را جلب می‌‌کند، از جمله یک فرد سیاسی، معلم مدرسه، چوپان و شاهزاده. مگان ناتال سایرز، پرده‌ه‌ای منقش می‌‌بافد و در سفر به ترکیه و ایران، فنون و نمادهای کهن اشعار عرفانی این کشورها را بررسی کرده و در بافتن فرش‌‌های خود از آن‌ها بهره برده است. او همراه همسر، سه فرزند، دو گوسفند و گربه‌‌اش در ایالت واشنگتن زندگی می‌‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز فرش آناهیتا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول: پشم چینی بهاره

فصل اول: معماها

آناهیتا، درون حصار، در میان میش های باردار ایستاده بود. میش ها برای پشم چینی اوایل بهار آماده بودند. او به پدرش گفت: «بابا، برایت یک معما دارم! آن چیست که طعم و رنگ می بخشد، زیر پای ماست و روشنایی خورشید را به خانه می آورد؟»
پدرش گفت: «خُب، یک راهنمایی؟» و لبخند ملایمی چهره ی زمخت و ریشویش را پوشاند.
ـ راهنمایی نداریم.
فرهاد روی گوسفندی که پاهایش را بسته بود، خم شد و گفت: «دختر شیرین من، معماهای تو هر سال سخت تر می شوند. فقط یک راهنمایی برای پدر بیچاره ات!»
ـ خُب، بگذار ببینم...
آناهیتا دست هایش را به کمر زد. با این حرکت او، انگار پرندگان گلدوزی شده روی دامن پُرچینش بال های خود را گشودند: «بسیار خوب بابا، راهنمایی ات می کنم. مقدار زیادی از آن باعث خنده ی شدید می شود.»
فرهاد قیچی پشم چینی اش را زیر چانه ی گوسفند قرار داد و گفت: «آه، باید زعفران باشد!» و درحالی که خط مستقیمی را تا زیر شکم بزرگ گوسفند قیچی می کرد، خندید و گفت: «به برنج ما طعم می بخشد، پشم را برای فرش هایمان رنگ می کند و درست به رنگ خورشید دم غروب است.»
آناهیتا چشمانش را باریک کرد، انگار که عصبانی است و گفت: «تو که به راهنمایی من نیازی نداشتی!»
سپس پشم حنایی رنگی را که یکپارچه از میش جدا کرده بودند، برداشت و روی پتویی بافته شده پهن کرد. گره های آلوده به فضولات گوسفند را جدا کرد و الیاف ظریف پشت و سرشانه ی حیوان را برداشت و در سبد گذاشت. پدرش اجازه می داد از این پشم ها برای بافتن استفاده کند.
آناهیتا پیشانی اش را با لبه ی پیراهن نارنجی روشنش پاک کرد. خورشید صبحگاهی سوزان بود. به پدرش نگاه کرد. آناهیتا همیشه چشم به راه بهار بود تا بتواند بیرون از خانه با پدر کار کند. افراد بسیاری هم در قبیله ی آن ها از کار کردن با پدر او شادمان می شدند.
فکر می کرد چگونه قدرت آرام پدرش ـ مانند آرامش یک ببر ـ همه ی افراد را به سویش جذب می کرد.
با آن که خود او کم تر در این باره صحبت می کرد، ولی همه می دانستند چگونه یک بار دست تنها پلنگی را فراری داده است؛ پلنگی عزلت طلب که گاهی به گله ها حمله می کرد. شاید به همین علت خان او را به سمت کدخدایی منصوب کرده بود، تا مردی دانا و پیشرو، قبیله ی افشار را رهبری کند.
آناهیتا از میان گله ی هراسان، گوسفند سالم و سرحال دیگری یافت. درحالی که میش را برای پشم چینی نزد پدرش می برد، گفت: «بابا جان، حالا تو یک معما برای من طرح کن.»
ـ این مشکل ترین معما خواهد بود، حاضری؟!
آناهیتا که سرش را با سرخوشی تکان می داد، پشت گوش میش را به آرامی خاراند و فرهاد گوسفند را روی زمین خواباند. آناهیتا صورت گرد و ماه سان خود را به سوی پدرش برگرداند و منتظر معما شد.
ـ آن چیست که مانند یک باغ، هرگز در یک حالت باقی نمی ماند؟
آناهیتا چینی به پیشانی اش انداخت.
فرهاد گفت: «دختر شیرینم، تا زمانی که به این معما فکر می کنی، باید درباره ی موضوع دیگری صحبت کنیم»؛ سپس سر حیوان را در آغوش گرفت تا گردنش را تمیز کند: «سال دیگر همین موقع، به سنی می رسی که باید ازدواج کنی... خان به من گفته که از تو خوشش می آید، ازدواج خوش یمنی خواهد بود.»
آناهیتا به پدرش خیره شده بود که چگونه با تیغه های بلند، پشم گوسفندان را می چید. خان؟! ازدواج؟! هرگز! روسری اش را جلو کشید تا موهایش را بپوشاند، عادت داشت موقع نگرانی این کار را بکند.
در ذهنش به یاد آورد که خاله زاده هایش در چه سنی ازدواج کرده بودند. سهیلا، قطعا هفده سال کمتر داشت. فرناز، هجده. شیرین، قلب آناهیتا فروریخت، شیرین در پانزده سالگی ازدواج کرد؛ خواهرش هم همین طور. او که پشم های تازه چیده شده را جمع آوری می کرد، گفت: «بابا، من نمی توانم سال دیگر ازدواج کنم. می خواهم شاگردی پیش استاد رنگرز را ادامه بدهم.»
ـ چی؟
او ادامه داد: «عموی بزرگ به کمک نیاز دارد. او با این کهولت سن فراموشی گرفته... همیشه هم رنگ آبی نیلی اش تمام می شود و فراموش می کند از کسی بخواهد که از بازار مشهد برایش بخرد. او پشم های زنان روستا را با هم اشتباه می کند. آخرین باری که رفتم سفارش خودم را بگیرم، ده ـ دوازده کلاف پشم به من داد که از او نخواسته بودم.»
گوسفند ناله ای از روی اعتراض سرداد و آناهیتا گردن حیوان را نوازش کرد.
ـ و تو به همین علت نمی توانی ازدواج کنی؟ چون عموی بزرگت گاهی حواس پرتی دارد؟!
ـ بابا، مگر متوجه نیستی؟ رنگ های فرش های قبیله ی ما زیباترین رنگ های بازار هستند. من می خواهم اسرار این استاد رنگ ها را یاد بگیرم، وگرنه از بین می روند.
فرهاد به دخترش نگاه کرد. این ها افکار دختری به این جوانی نیست. این را آناهیتا بعدا شنید، وقتی پدرش داشت با مادرش درباره ی او صحبت می کرد.
ـ بابا، تو می دانی که من همیشه آرزو داشتم در رنگرزی قالی استاد بشوم.
ـ قطعا می شود هم یک رنگ کار شد و هم یک همسر.
آناهیتا چشمانش را به زمین دوخت: «من هیچ مردی را نمی شناسم و با یک غریبه هم ازدواج نمی کنم.»
ـ تو که خان را می شناسی.
ـ او از تو هم مسن تر است...
فرهاد سرش را بالا گرفت و گفت: «در ازدواج نه سن اهمیتی دارد و نه عشق.»
آناهیتا به سرعت جواب داد: «عشق؟ او هیچ چیز جز شکل ظاهری ام از من نمی داند»، و درحالی که اخم کرده بود، نگاه خیره ی پدرش را تحمل کرد: «او دیگر یکی از ما نیست. یک آدم سیاسی است که بیشتر وقتش را در شهر می گذراند.»
ـ فکر می کردم تو مشهد را دوست داری.
ـ بله، دوست دارم؛ ولی دلم نمی خواهد آن جا زندگی کنم. تازه، اگر اتفاقی برای تو بیفتد، چه کسی از مامان و مامان بزرگ مراقبت می کند؟ چه کسی در مشهد حیوانات ما را به قیمت مناسب می فروشد؟
ـ آناهیتا، من در این قبیله تعداد زیادی برادر و عموزاده دارم که می توانند از زن های خانواده ام مراقبت کنند. این مشکل تو نیست.
آناهیتا به خود پیچید و با خودش فکر کرد، پس من به هیچ دردی نمی خورم.
پس از آن که فرهاد کارش را با گوسفند تمام کرد، حیوان باسرعت به دورترین نقطه ی آغل رفت و به دیگران پیوست. او که با نگاهش گوسفند را دنبال می کرد، علامت داد که میش دیگری برایش بفرستند.
ـ آناهیتا، فراموش نکن که یک مرد خوب مسلمان، اگر امکان تامین داشته باشد، می تواند چهار همسر اختیار کند. خان از عهده ی این کار برمی آید، با این حال منتظر توست.
سکوت، مانند بوی تند چربی پشم گوسفند، فضای میان آناهیتا و پدرش را پر کرد.
در نهایت آناهیتا گفت: «تنها صفت خوبی که دارد، مهربانی با گربه هاست!» و تصویر خرس گونه ی خان در حال بالا رفتن از درخت بلوط میان دهکده برای نجات یک بچه گربه، در خاطرش شکل گرفت. سپس تصویر دیگری از پرتاب شدن هر دوی آن ها بر زمین در ذهنش مجسم شد، درحالی که لباس های خان پاره شده و گربه هم با آویختن به عمامه ی او در حال میومیو کردن بود! بچه های ده تا هفته ها این اتفاق را تقلید می کردند. بچه گربه ها را درون عمامه های پدران شان می انداختند و با قرار دادن گربه روی سرشان در اطراف جست وخیز می کردند.
فرهاد پشم تازه چیده شده را جمع و به سوی آناهیتا پرت کرد: «این پشم به قدر کافی به تو نخ می دهد تا بتوانی برای جهیزیه ات یک قالی ببافی. هر وقت قالی حاضر شد، باید برای ازدواج آماده شوی.»
آناهیتا راست ایستاد، شانه هایش را عقب داد و گفت: «نه». او از مادرش بلندقدتر و هنوز هم در حال رشد بود؛ بلندی قد را از پدرش به ارث برده بود.
فرهاد محکم بازوی آناهیتا را گرفت و درحالی که به او چشم دوخته بود، گفت: «ازدواج به زنان ارزش می بخشد، هرگز این را فراموش نکن. در این جهان شخصی که ازدواج نکرده، هیچ ارزشی ندارد.»
آناهیتا خود را کنار کشید. به ندرت پدرش با چنین خشمی با او صحبت می کرد.
فرهاد بازوی او را رها کرد و به طرف میش بعدی برگشت. آناهیتا که سخت یکه خورده بود، پشم را داخل سبد، کنار سایر پشم ها انداخت و آن ها را به سوی بیشه ی مملو از درختان نقره ای سپیدار کنار رودخانه برد. درحالی که در سایه نشسته بود، مشت مشت الیاف کرم رنگ را برمی داشت تا این که تمام پشم های خشن را جدا کرد؛ دوست ندارم ازدواج کنم. دلم می خواهد با استاد رنگرز کار کنم. چه طور می توانم این را به پدر بفهمانم؟

فصل دوم: چند بخیه ی سریع

آناهیتا درحالی که برای یافتن مادرش به خانه می رفت، با خود فکر کرد، قطعا مامان برای ازدواج کردن من آمادگی ندارد. خانه ی سقف گنبدی آن ها نزدیک میدان ده قرار داشت که مجموعه ای بود از تخته سنگ های آفتاب خورده، یک آب نما، یک حمام، یک نانوایی و یک مسجد محقر.
خانه ی آن ها هم مانند سایر خانه های ده، از کاهگل ساخته شده بود.
خانه رو به جنوب ساخته شده بود تا در فصل زمستان حرارت خورشید را جذب کند. از داخل میدان، روستا به همه طرف بسط پیدا می کرد و از آن جا کوره راه های خاکی، محصور با دیوارهای بلندی که حیاط ها، سایبان ها و چاه های قدیمی را در میان می گرفتند، منشعب می شدند.
گروهی پسر و دختر، دسته جمعی کنار مسجد روی شترهایی که زیر آفتاب نیمروز در حال استراحت بودند، جست وخیز می کردند. آناهیتا با عبور از کنار بچه ها لبخند زد. او هم سال ها قبل همراه دخترخاله اش، شیرین که پاهای درازی داشت و از پسرها قدبلندتر بود، همین بازی را می کرد؛ شیرین با موهای قهوه ای کم رنگش سعی داشت با دیگران همگام باشد. آناهیتا دلش برای آن روزها تنگ شده بود؛ شاید هم برای بودن کنار دخترخاله اش دلتنگ بود؛ همان شیرین پیش از ازدواج، شیرین بازیگوش. همان شیرینی که همواره می گفت با مردی که انتخاب خودش نباشد، ازدواج نخواهد کرد.
آناهیتا شب هایی را به یاد آورد که برای خوابیدن نزد هم می ماندند، تا طلوع آفتاب گپ می زدند و به ازدواج فکر می کردند؛ البته نه با هر کسی. حتی گاهی اوقات در مورد زن بیوه ی روستا جاسوسی می کردند، بدون این که حدس بزنند روزی شیرین با ازدواجی از پیش برنامه ریزی شده عروس آن زن می شود.
یک روز که روی نوک پنجه ها کنار دیوار حیاط بیوه زن ایستاده بودند، آناهیتا نجواکنان به شیرین گفت: «حالا که فقط برای تنها پسرش آشپزی و بافندگی می کند، وقت اضافه اش را چگونه می گذراند؟»
شیرین درحالی که جعبه ای را که آناهیتا رویش ایستاده بود محکم نگه داشته بود، گفت: «اگر قرار باشد ازدواج نکنم، با پدر داریوش که شکسته بند است کار می کنم. کافی است فقط افراد خانواده بیماران من باشند.»
آناهیتا گزارش داد: «بیوه زن پاهایش را بالا انداخته و نوشیدنی می نوشد. او وقت دارد که وسط روز استراحت کند.»
شیرین گفت: «بگذار ببینم»؛ ولی در همان حال بیوه زن سرش را بالا آورد. آناهیتا سرش را دزدید و هردو خنده کنان فرار کردند.
آناهیتا کنار دار بزرگ قالی جلو خانه شان در سایه ی درختان سرو و صنوبر ایستاد. ساختار چوبی دار مثل درختان برافراشته بود. هر سال، هنگامی که بهار از راه می رسید، مادر و مادربزرگ دار قالی را از خانه بیرون می آوردند. آناهیتا به فرش بافته شده به ابعاد اطاقی که او، مادر و مادربزرگش طی زمستان آن را بافته بودند تا بهار در بازار مشهد بفروشند، نگاهی انداخت. نقشه ی گل و بته ای سفیدرنگ قالی را که در زمینه ای طلایی و آبی خودنمایی می کرد، دوست داشت. با نگاهی منتقدانه به گره هایی که خودش زده بود نگاه کرد؛ خوشه های برگ هایی از هم گشوده که او بافته بود. در این فکر بود که مادر چه وقت فرش را از دار جدا می کند. او همیشه چشم به راه زمانی بود که جمع کوچکی گرد هم می آمدند، زنان روستا پایان بافت فرشی را جشن می گرفتند و با ترانه خوانی و پذیرایی با شیرینی شادی می کردند.
ولی فکر کامل شدن فرش ها تنها او را به یاد نقشه ی ازدواجی که پدرش مطرح کرده بود، می انداخت؛ برای همین با نگرانی به جست وجوی مادرش در اطراف برآمد. ولی به جای او مادربزرگش را یافت که در حیاط پشتی خانه مشغول کار بود. او با دست های کوچک ولی قوی خود شال کرم رنگ مورد علاقه ی آناهیتا را فشار می داد و آبش را می گرفت. آناهیتا روی شال را با منگوله های کوچک رنگ شده با ریشه های روناس تزئین کرده بود. مادربزرگش شال او را درحالی که آب از آن می چکید، روی طناب آویخت. آناهیتا بوی گلاب و یاسمن را احساس کرد.
گونه های مادربزرگ را بوسید؛ سپس به دنبال مادرش، مژده رفت. او پشت گاری ای که الاغ به آن بسته شده بود، از یک بز شیر می دوشید. آناهیتا انگشتانش را در هم قفل کرد و صدا زد: «مامان، بابا می گوید باید بهار آینده ازدواج کنم. می گوید خان به من علاقه مند شده، ولی من نه به او و نه به هیچ مرد دیگری علاقه ندارم.»
مژده از جا بلند شد. او زن ظریف اندامی بود که توجه چندانی به ظاهرش نداشت.
ـ آناهیتا، ازدواج چیز ترسناکی نیست. درست به اندازه ی کوچ بهاره طبیعی است. بیا، لطفا بیا. به من کمک کن تا غذا را آماده کنیم. پدرت پس از پشم چینی گرسنه می شود.
مژده پوست بزی پر از شیر را به آناهیتا داد تا روی سه پایه ای از چوب بگذارد که برای کره گیری از شیر درست کرده بودند.
هنگامی که مژده مشغول روشن کردن اجاق خوراک پزی بود، آناهیتا گفت: «ولی مامان، خان اصلاً شوخی سرش نمی شود و وحشتناک حوصله ی آدم را سر می برد!»
مادربزرگش گفت: «تو درباره اش بد قضاوت می کنی».
ـ او سرپرستی قبیله ای را پذیرفته که حتی زحمت یاد گرفتن اسم آن را هم به خود نمی دهد.
مژده گفت: «آناهیتا، تو خوبی های او را نمی بینی. فراموش کرده ای او حق آب قبیله ی ما را از مالکان زمین تامین می کند؟ و همین طور حق استفاده ی ما از قنات را؟» سپس به سمت شمال و به طرف کوه های بینالود اشاره کرد که منشاء آب های زیرزمینی بودند. این آب در سراسر دشت جاری می شد تا ذخیره ی آب روستاهای آن ها را تامین کند.
مادرش در ادامه گفت: «او از مشهد برای روستای ما دکتر آورده و برای خدمات دکترها پول پرداخته.»
ـ فقط یک بار.
هردو خیره به هم نگاه کردند. خاطره ی محوی از یک شایعه در ذهن آناهیتا جان گرفت، چیزی که در دوران کودکی شنیده بود: «مامان، خان قبلاً ازدواج نکرده بود؟ من یک جور مراسم تشییع جنازه را به یاد می آورم!»
مژده نگاهش را برگرداند و گفت: «آه، بله.» او برنج را داخل آب جوش ریخت و دستانش را شست.
آناهیتا گفت: «پس ازدواج کرده بود!» بخش های جسته و گریخته ای از صحبت های مادر و خاله اش را به یاد آورد. مدت ها پیش، درحالی که هنوز دامن کوتاه قرمز می پوشید و با استکان های چای بازی می کرد، آن ها با هم مشغول صحبت بودند: «مرد بیچاره، سه همسرش را بر اثر بیماری از دست داده است.»
مژده گفت: «خُب بله، اما...» مکث کوتاهی کرد و دستش را به سمت سبد ادویه هایش برد.
آناهیتا به امید دریافت پاسخ به مادربزرگش نگاه کرد: «آن ها چرا مردند؟»
مادربزرگ گفت: «بعضی از مردم روستا معتقدند همسران او قربانی چشم زخم شدند؛ شخصی به آن ها حسادت و همه ی آن ها را نفرین کرده بود. شاید این شخص دوست داشت خان با دختر او یا حتی خودش ازدواج کند».
آناهیتا مشت هایش را به سختی گره کرد، آن ها را دو طرف بدنش نگه داشت و گفت: «اوه مامان، چه طور شما و بابا حتی فکر نزدیک شدن او به من را به ذهن تان راه می دهید؟»
مژده درحالی که دست هایش را دور دخترش حلقه می کرد، گفت: «این خرافات احمقانه ای بیش تر نیست. پدرت و من معتقدیم مرگ همسران خان تصادفی بوده است»، سپس به صورت آناهیتا نگاه کرد و گفت: «حال که تا این حد با خان مخالف هستی، می توانم بپرسم چه کسی را به عنوان خواستگار در نظر داری؟»
آناهیتا به سمت دیگری نگاه کرد، هیچ کسی را به یاد نیاورد.
مژده پیشنهاد کرد: «داریوش چه طور است؟ او مرد جوان و مناسبی است. یاور خوبی هم برای پدرت می شود.»
مژده جوابی از آناهیتا نشنید، پس به آشپزی اش ادامه داد. تکه چوبی را برداشت تا به کمک آن در ظرف برنج را باز کند، سپس یک قاشق چای خوری آب مخلوط با زعفران روی برنج پاشید. برنج را هم زد و کشمش و مقداری گوشت مرغ خشک کرده به آن افزود.
مژده گفت: «قطعا در کنار داریوش احساس راحتی می کنی. شاید به همین خاطر است که او حاضر شده با خانواده ی ما کار کند.»
ـ اوه مامان، این حرف را نزن، داریوش؟! او نسبت به من فقط حس برادری دارد. او وسایلم را تعمیر می کند و هروقت موهایم از زیر روسری بیرون می آید، به من یادآوری می کند.
آناهیتا انگشتانش را در هم قفل کرد و ادامه داد: «به علاوه، فکر نمی کنی علت کمک کردن او به پدر، یاد گرفتن کارهاست؟ وقتی من زن کاملی بشوم، داریوش به جای او کدخدا خواهد شد.» آناهیتا به این فکر کرد که چگونه زنان روستای او درست به اندازه ی هر یک از مردان درباره ی دام ها آگاهی داشتند: «آیا زنان نمی توانند کدخداهای خوبی باشند؟ آیا این ما نیستیم که هر بهار روستا را جمع آوری می کنیم و برای کوچ آماده می شویم؟ و همین طور گردوخاک فرش ها و چادرها را می تکانیم؟»
ـ طوری حرف می زنی که انگار می توانیم بدون مردهایمان زندگی کنیم؛ مثل این که می توانیم هنگام یورش احتمالی روس ها یا راهزنان با آن ها بجنگیم! حالا دیگر حرف های بی معنی را کنار بگذار. فراموش کردی که افکارت در مورد زنان چگونه خانواده ی ما را دچار مشکل کرد؟ دیگر نمی خواهم موضوع حمام تکرار شود.
برگ های درختان صنوبر خش خش کردند و غباری از خاک و شن درون حیاط به چرخش درآمد. آناهیتا با پارچه روی کاسه ی ماست را پوشاند تا خاک و مگس ها را از آن دور نگه دارد و با لحن ملایمی گفت: «با این حال، دوست ندارم ازدواج کنم. زندگی ام را دوست دارم و نمی خواهم تغییرش بدهم.»
آناهیتا مادربزرگش را دید که آخرین تکه های لباس را پهن می کند و داخل خانه می آید. به سمت انبار نگاه کرد و متوجه شد پدرش بازگشته است. معمای او را به یاد آورد و با خود فکر کرد، زندگی! درست همین است.
با نزدیک تر شدن فرهاد، آناهیتا صدا کرد: «بابا، جواب درست، زندگی است؛ مثل یک باغ که هرگز یکسان نمی ماند.»
او در پاسخ گفت: «خیلی خوب است دختر شیرین من، مطمئن بودم که تو را گیج می کنم.» پشم های قیچی شده را روی زمین پرت کرد و قبل از ورود به خانه و قدم گذاشتن روی فرش، کفش هایش را درآورد. قالیچه هایی که روی هم پهن شده بودند، در بهار و تابستان گرد و غبار را فرومی نشاندند و در زمستان خانه را گرم نگه می داشتند.
آن شب، هنگام صرف شام، آناهیتا جرئت نکرد با پدرش در مورد پیشنهاد ازدواج خان صحبت کند. دوست نداشت دوباره خلق او را تنگ کند. آرزو داشت می توانست با یک معما او را به فکر وادارد و اگر سردرگم می شد، از او بخواهد پاداشش ازدواج نکردن باشد. ولی بعد فکر زیرکانه ای به مغزش خطور کرد؛ ملاّ! او به من علاقه دارد و همیشه از کمک های من سپاسگزاری می کند! از او خواهش می کنم با بابا صحبت کند و به او بگوید که من دوست ندارم ازدواج کنم... و این که من تعهد کرده ام شاگرد استاد رنگ کار بشوم.
تصمیم گرفت بعد از شام با ملاّ صحبت کند.
هنگامی که صرف شام به پایان رسید، آناهیتا سفره ی آبی و ارغوانی شام را تکان داد. این سفره را خیلی دوست داشت و یکی از اولین چیزهایی بود که او و دخترخاله اش، شیرین در نه سالگی با هم بافته بودند. وقتی به یاد آورد که چند بار این پارچه را رفو کرده است، آرزو کرد دوستی او با شیرین هم می توانست به همین سادگی با چند بخیه ی سریع ترمیم شود.
در حقیقت دوست داشت در مورد پیشنهاد این ازدواج با شیرین صحبت کند؛ ولی به نظر می رسید که هیچ سوزن و نخی نمی تواند فضای ایجادشده بین آن ها را ترمیم کند. آناهیتا سفره را تا کرد، در صندوق گذاشت و به مادرش گفت می خواهد ببیند چه کسانی آن شب در میدان ده جمع شده اند.
هنگام قدم زدن به سوی مسجد، به یاد مراسم ازدواج دخترخاله اش افتاد و این که همه چیز چه قدر اندوهبار بود؛ به خصوص روزی که به خانه ی تازه ی شیرین رفته بود تا جهیزیه و هدایای عروسی او را تماشا کند.
با نزدیک شدن به خانه ی شیرین ـ سرپناهی که مادرشوهرش روز قبل از ازدواج آن ها از خرت و پرت خالی کرده بود ـ، او را دید که در حال جارو کردن و بیرون ریختن خاک و غبار از در ورودی است. آناهیتا دستش را تکان داد تا ذرات غبار را از صورتش دور کند و خاله اش را دید که درون سرپناه، پرده های توری را روی دریچه ی لانه کبوتری کوچکی می آویخت که پنجره محسوب می شد.
آناهیتا داخل شد و گفت: «ممنونم که دعوتم کردی.» دخترخاله اش در تلاش برای پنهان کردن دیوارهای در حال فروریختن اتاق پذیرایی بود؛ تقریبا تمام آن ها را با پارچه های برودری دوزی و منسوجات پشمی پوشانده بود. اضطراب شیرین به خاطر محقر بودن خانه اش، آناهیتا را دچار عذاب وجدان کرد؛ چون در تهیه ی بسیاری از کارهای دستی جهیزیه یا فراهم آوردن مقدمات ازدواج او سهمی نداشت. درهرحال آناهیتا باید به کارهای خیریه ای که داشت می رسید، وگرنه ملاّ از او مایوس می شد؛ مگر نه؟
آناهیتا درحالی که به پرده ها دست می کشید، گفت: «شیرین، این تورْ دارای بافت بسیار زیبایی است.کاش می توانستم کمکی کنم...» مادر شیرین حرف او را قطع کرد و گفت: «آناهیتا، هیچ وقت نمی توانیم به خاطر گاری لباس ها آن طور که باید از تو تشکر کنیم. به حال تمام بچه های روستا که همیشه نیازمند لباس های اضافی هستند، فکر می کنیم.»
گاری البسه روشی بود که آناهیتا و ملاّ ابداع کرده بودند و این کار در زمان هر زن و دختر حسن آبادی که پشم ریسی یا با سوزن و نخ کار می کرد، صرفه جویی می کرد. خانواده هایی که در این کار خیریه شرکت می کردند ــ که تقریبا تمام خانواده ها بودند ــ لباس های کوچک شده ی فرزندان شان را جمع و متناسب با اندازه شان در مسجد انبار می کردند. ملاّ از تمام مردم ده دعوت می کرد تا هرچه لازم داشتند، بردارند. چنان چه چیزی اضافی باقی می ماند، ملاّ همراه آناهیتا یا دیگران آن ها را به روستاهای نزدیک می بردند.
شیرین با کنایه و تمسخر به مادرش و آناهیتا نگاه کرد و گفت: «اوه، بله! ما حاج خانم کوچولوی خودمان را داریم! او هیچ وقت ما را فراموش نمی کند.»
لحن تمسخرآمیز شیرین رنجش ایجاد کرد. چنین لقبی مناسب زنان محترمی بود که به زیارت مکه رفته بودند، نه دختران مجردی مثل آناهیتا.
آناهیتا نمی دانست چه بگوید. دلش می خواست خاله کلام تحسین آمیزش را در دل نگه دارد و در عوض توجه بیشتری به شیرین داشته باشد؛ چون این هفته دخترخاله اش ازدواج می کرد.
خدا را شکر که موضوع گاری البسه کوتاهی آناهیتا درباره ی دخترخاله اش توجیه می کرد.
در حالی که به مسجد نزدیک می شد با خود فکر کرد، آن زمان شیرین احساس بدبختی می کرد، ولی حداقل مجبور نبود با مردی مثل خان ازدواج کند. وضع من چه قدر وحشتناک می شود اگر...
با خود عهد کرد هنگام رسیدن به دیوار آب نما ترشرویی را کنار بگذارد. ملاّ آن جا نشسته و ریش سفید بلندش تا روی سینه آویخته بود. انگشتر زمردش هدیه ای از جانب خان بود؛ به رنگ سبز به علت نسبت آن به پیامبر. هنگام نزدیک شدن، برق آن را در تاریک و روشنی دید.
مرد روحانی که بدنش بوی عرق و بخور صمغ می داد، انگشتانش را به هم قفل کرد. هنگام صحبت از مستقیم نگاه کردن به آناهیتا خودداری می کرد و چشمانش را به اطراف می دوخت: «در این عصر زیبای بهاری حالت چه طور است؟»
او گفت: «از این بهتر نمی شود.»
ـ آناهیتا، به خاطر تلاش هایت از تو سپاسگزارم. در این بهار، زنان زیادی با کودکان خود سرگرم هستند. در این فصل حسن آباد مملو از زندگی است.
ـ خوشحالم که کمکی کرده ام، شما حال تان چه طور است؟
ـ من هم به لطف این هوای خشک، خوبم. این هفته مفاصلم بهتر بودند. ببین، هیچ دردی ندارم!
سپس آرام به دیوار اشاره کرد و گفت: «بنشین و کمی استراحت کن.»
آن دو به آرامی چند لحظه ای همان جا ایستادند. این عادت ملاّ بود. آناهیتا فکر کرد، آیا ملاّ همیشه در سکوت به آرامش دست می یابد یا پس از سال ها روحانی بودن این آرامش را کسب کرده است.
شاید علت آن تنها آرزویش در زندگی بود؛ به اطرافیان خود تا لحظه ای که بیمار شود یا از دنیا برود، خدمت کند.
فکر کرد ملاّ خسته به نظر می رسد؛ شاید به خاطر برگزاری جشن های نوروزی بود که طی آن سال جدید را آغاز کرده بودند. حالا دیگر میدان لخت به نظر می رسید. هفته ی قبل روستاییان فرش ها را روی زمین گسترده و پیک نیک برگزار کرده بودند. آتش روشن کرده و از روی آن پریده بودند تا برای سال جدید خود را از همه ی آلودگی ها پاک کنند. این رسم، دوست داشتنی ترین بخش آداب و سنن بهاری بود که آناهیتا می پسندید. ملاّ بر تمام این آداب نظارت می کرد؛ ولی شاید به خاطر سال ها بالا رفتن از پلکان پیچ درپیچ مناره، دیگر خسته شده بود. او پنج بار در روز از پنجاه پا ارتفاع مناره بالا می رفت تا اذان بگوید و همه را به نماز دعوت کند.
آناهیتا به خود جرئت داد و پرسید: «جناب ملاّ، امروز پدرم گفت... پیشنهاد کرد... که من راجع به ازدواج فکر کنم...»؛ سپس با تردید منتظر ماند.
مرد روحانی گفت: «آه!» و به سمت او چرخید: «تو آن مرد را خیلی شادمان خواهی کرد.»
آناهیتا با خود فکر کرد، اما این چیزی نیست که دلم می خواهد بشنوم. بعد روسری اش را جلو کشید و گفت: «خُب می دانید، من امیدوار بودم امسال شاگرد استاد رنگرز بشوم... من...» نگاه کم فروغ ملاّ او را از سخن گفتن بازداشت.
او دستی به ریش خود کشید و گفت: «و تو هم دوست نداری ازدواج کنی؟»
آناهیتا شادمان شد و گفت: «جناب ملاّ، خیلی خوشحالم که شما مرا درک می کنید. ممکن است این موضوع را به پدرم بفهمانید؟»
لحظاتی طولانی در سکوت گذشت. آناهیتا موهایش را زیر روسری برد و فکر کرد، شاید نمی فهمد.
در نهایت ملاّ جواب داد: «دختر جاه طلب من، تو اولین زن جوانی نیستی که با چنین پرسشی نزد من می آید. خیلی طبیعی است که انسان با رویارویی با موضوع ازدواج سردرگم شود؛ ولی تو قطعا در سنی هستی که باید ازدواج کنی و این هم مربوط به من نیست، بلکه پدر و مادرت باید تصمیم بگیرند. به این وضعیت با علاقه مندی فکر کن نه با ترس؛ چون بالاخره آن را تجربه خواهی کرد.»
آناهیتا که سعی داشت ترشرویی اش را پنهان کند، گفت: «متشکرم حضرت ملاّ»؛ سپس یک بار دیگر روسری اش را مرتب کرد و از آن جا دور شد.
چندی بعد، آناهیتا با ناآرامی در رختخوابش جابه جا شد و به خُرخُر ملایم مادربزرگش گوش داد. نور ستاره ها مورب بر دیوار اتاق خوابش می تابید؛ همان اتاقی که افراد خانواده در آن جمع می شدند تا غذا بخورند و از مهمانان پذیرایی کنند. دوست ندارم ازدواج کنم، متکای خود را در دست فشرد، به خصوص با خان. در این فکر بود که آیا شیرین شایعات مربوط به همسران سابق او را شنیده است. خیلی عصبانی بود و فکر می کرد هرگز خوابش نمی برد.
دلش می خواست ملاّ حرفش را می فهمید. شاید دیگران هم دوست نداشتند ازدواج کنند؛ ولی آن ها که نمی خواستند استاد رنگرز شوند؛ شغلی که برای همه ی بافنده ها و قبیله ی ما مفید خواهد بود...
چیزی نگذشت که عصبانیتش باعث شد اشک هایش جاری شود. او دوباره به دوران اندوهباری بازگشت که با شیرین گذرانده بود. پدرش گفته بود که باید با پسر آن بیوه زن ازدواج و در کلبه ی خانوادگی آن ها زندگی کند. او و شیرین درحالی که در چای خانه ی فاطمه چای می خوردند، می گریستند و فاطمه سعی می کرد با تعریف کردن داستان هایی درباره ی کودکی اش در سمرقند و بخارا که جایگاه هایی افسانه ای، محل فتوحات و داستان های قهرمانی و احساسی بودند، آن ها را شاد کند.
حالا نوبت من است، من کسی را ندارم تا با من گریه کند.
در حال گریستن، پتو را تا چانه اش بالا کشید. در فراسوی ذهنش می دانست چندی نخواهد گذشت که مجبور می شود رنگ کلاف های فرش ازدواج خودش را ــ فرشی که باید همیشه آن را نگه می داشت ــ انتخاب کند؛ گرچه این احساس را باور نداشت.
با آن که در حال حاضر فکر ازدواج او را خشمگین می کرد، ولی همیشه چشم به راه بافتن بود. ساعت ها خود را میان تار و پودها گم می کرد و به افکار، دعاها و رویاهایش شکل و رنگ واقعیت می داد. برای انتقال احساساتش هرگز صحبت کردن به تنهایی کفایت نمی کرد. با خود فکر کرد که دست کم همین تسلی را دارد.
بیرون بع بع بزغاله ای به گوش رسید؛ سپس در فاصله ای دور صدای عوعو شنید. آناهیتا معمولاً صداهای شب را دوست داشت و به تاثیری که حیوانات بر جای می گذاشتند، فکر می کرد.
معماهای کوچک زیر نور ماه که روشنایی روز آن ها را می گشود، به آناهیتا یادآوری می کردند چیزهایی رخ می دهد که او قادر به دیدن شان نیست.

فصل سوم: آزمایش هوش

آناهیتا با شنیدن صدای اذان ملاّ از خواب بیدار شد. ملاّ با اذان صبحگاهی و دعوت به نماز، روز شیرینی را نوید می داد. معمولاً برای آناهیتا سخت بود که پیش از طلوع خورشید از خواب بیدار شود، ولی این بار خوشحال شد که بانگ اذان او را از کابوسی که درباره ی خان می دید، رهایی بخشد. او و مادربزرگش در تاریکی برمی خاستند، زانو می زدند، پیشانی های خود را روی قالیچه ی سجاده می فشردند و کلماتی را از قرآن، زمزمه می کردند: «لااله الااللّه»، پروردگاری نیست مگر خداوند یکتا.
ادای نماز به آناهیتا کمک کرد تا رویای غیرقابل تحملش را که در آن خان گردنش را نوازش می کرد، فراموش کند.
نمی خواست آن روز صبح در خانه بماند، مبادا پدرش در مورد پیشنهاد ازدواج بیشتر با او صحبت کند. با بلعیدن چند قطعه پنیر بز همراه خرما به عنوان صبحانه، باشتاب بیرون دوید تا برای گاری لباس ها اجناسی جمع آوری کند. حالا که حمایت ملاّ را نداشت، باید فکر جدیدی می کرد تا بتواند پدرش را راضی کند که او را به همسری خان درنیاورد. کار کردن به او کمک می کرد بهتر فکر کند.
پس از دیدار با چند خانواده، کیسه ی بزرگی پر از هدایای مردم را به مسجد برد: پتوهای بافته شده از پشم شتر، شلوارهای کودکان نوپا، لباس های زنانه و باقی مانده های پارچه. متوجه شد که فعالیت های صبحگاهی روستا آغاز شده است؛ سه مرد وارد حمام عمومی روستا شدند. فاطمه و علی که مالک چای خانه ی محلی و نانوایی بودند، گلیمی را که به تازگی آناهیتا و مادرش برای آن ها بافته بودند و از آن به عنوان پوشش در ورودی استفاده می کردند، لوله کردند و بالا بردند. از آن جا تابلوی چای خانه با تصویر یک سماور، یک قوری چای و سه قرص نان دیده می شد. زیر آن تصویر با دقت تمام کلماتی را که ملاّ روی یک تکه پارچه برای شان نوشته بود، گلدوزی کرده بودند:

چای خانه ی علی: چای تازه و نان تخت
(تهیه کننده ی چهل نوع نان مختلف از سال ۱۲۵۷)

فاطمه سال گذشته تنور نانوایی خود را به داخل چای خانه منتقل کرده بود تا بتواند علی را زیر نظر داشته باشد و از شایعات درجه اول روستا دور نماند. مردان بیشتر از زنان حسن آباد وراجی می کردند، مثل این که وقت آن ها مانند پشم گوسفندان زیاد بود. آن ها چای خود را هم می زدند، جرعه جرعه می نوشیدند و می گفتند: «تابلوی این چای خانه چه قدر مزخرف است! این تنها چای خانه ی شهر است، چه طور می شود آن را پیدا نکرد؟»
داخل مسجد، آناهیتا مشغول مرتب کردن بسته های جمع آوری شده ی صبح بود. یکی از آخرین تکه ها را که یک کمربند بود، داخل سبد لباس های مردانه انداخت و در همان حال با خود فکر کرد، جدال با غیرممکن چه فایده ای دارد؟ هر زنی باید ازدواج کند. ولی بعد فکر کرد نمی تواند با کسی زندگی کند که از مطرح کردن معماها لذت نمی برد؛ حتما بابا این موضوع را درک می کند. به او یادآوری خواهم کرد که خان حتی برای حل ساده ترین معماها هم به خودش زحمت نمی دهد و باید برای من خواستگاری پیدا کند که به معما علاقه مند باشد.
آناهیتا احساس کرد شاید یک قدم به آرزوهای پدر درباره ی ازدواج خود نزدیک تر شده است ـ یعنی دست کم داشت به این موضوع فکر می کرد ـ و با تکیه بر این حقیقت که پدرش هم عاشق معما بود، اطمینان بیش تری پیدا کرد تا درباره ی خواسته اش با او صحبت کند.
او به این نتیجه رسید که هنگام شام موضوع را مطرح کند.
آن شب آناهیتا گفت: «بابا، من داشتم فکر می کردم... من قبول دارم که وقتی قالی من تمام شد باید ازدواج کنم»، بعد دستش را روی قلبش گذاشت و ادامه داد: «ولی فقط با مردی ازدواج می کنم که باهوش باشد و از معماها لذت ببرد.»
مادربزرگ کباب بره ی بیشتری برای پسرش گذاشت و به نوه اش گفت: «هوش خواستگارانت را چه طور ارزیابی می کنی؟ هوش، هم ذکاوت است و هم بصیرت، یکی در خدمت ذهن است و دیگری در خدمت روح.»
آناهیتا گفت: «خواستگارها؟!» سپس چشمکی زد و سفره را به سمت پاهایش پیش کشید.
فرهاد گفت: «دختر شیرینم، تو از خانواده ی خوبی هستی. من نام تو را سر زبان مردان بسیاری می شنوم. آن ها مجذوب معماهای تو، مهارت بافندگی ات و توجه خاصی که به گوسفندان داری می شوند. هرجا که بروی، مردان مانند پروانه اطراف یک شمع دورت جمع می شوند.»
آناهیتا سرخ شد. او پلوی داخل کاسه اش را با تکه ای نان به اطراف کاسه برد، ولی لقمه ای برنداشت: «بابا، من نمی دانم قلبم کجاست. نمی توانم با این مردان ازدواج کنم.»
پدر گفت: «ولی بالاخره باید با مردی ازدواج کنی.»
آناهیتا به غذایش خیره ماند و فکر تازه ای با وضوحی بسیار، در ذهنش جرقه زد. نگاهی دزدانه به مادربزرگش انداخت تا از او جرئت بگیرد:
ـ بابا، من در قالی ازدواجم یک معما می بافم. هر مردی که آن را حل کند، همسر من خواهد شد.
لحظه ای سکوت بر اتاق حاکم شد. فرهاد دهانش را پاک کرد، مادربزرگ یک تکه نان تخت را روی زانوانش گذاشت و مژده دست از جویدن غذا برداشت.
آناهیتا نگاهش را از یکی به دیگری دوخت.
مژده گفت: «ولی آناهیتا، نام چه کسی را در کنار نام خودت در قالی می بافی؟ ما باید قبل از آن که جهیزیه تو در سال آینده حاضر شود، خواستگاری پیدا کنیم؛ رسم ما این است».
ـ من هیچ وقت اسم خان را در قالی ام نمی بافم، نام هیچ غریبه ای را هم نمی بافم. کسی که روحش از نسل من نباشد، یار من نخواهد بود.»
فرهاد مدتی به دخترش خیره شد و گفت: «حتی اگر من چنین ایده ای را قبول داشته باشم، این کار احساس بدی ایجاد می کند.»
مژده گفت: «مردم دوست ندارند برای تو وضعیت خاصی در نظر گرفته شود، حسادت حس بسیار قدرتمندی است.»
آناهیتا گفت: «منظور شما شیرین است؟» شیرینی که به خودش خیانت کرد ــ به رویاهای ما خیانت کرد ــ و همسری را پذیرفت که دوست نداشت و انتخاب نکرده بود.
ـ نه تنها شیرین، افراد دیگری هم هستند که از این فکر، یا از تو، یا از ما که چنین قراری را قبول کنیم، ناراحت خواهند شد.
ـ مامان، من حاضرم با عواقب این امر زندگی کنم.
مادر برخاست، کنار آناهیتا ایستاد و گفت: «از جمله ازدواج با کسی که معمای تو را حل کند، چه او را بشناسی و چه نشناسی؟ فکر می کنی پدرت یا من اجازه می دهیم با غریبه ای ازدواج کنی که با تو بدرفتاری کند یا وقتی از تو خسته شد، تو را کنار بیندازد؟»
مادر دستش را بر شانه ی آناهیتا گذاشت و ادامه داد: «تو پس از ازدواج به خانواده ی همسرت تعلق خواهی داشت. حداقل با ازدواج با خان، ما می توانیم ببینیم رفتار او با تو چه طور است.»
ـ من دوست ندارم چهارمین همسر مرده ی او باشم.
فرهاد بلند خندید: «دخترم، تلاشت عالی است. ولی فکر نمی کنم تو را طوری تربیت کرده باشیم که به خرافات معتقد باشی!»
آناهیتا می دانست پدرش حق دارد. او طبیعتا چنین مسائلی را با بدبینی می نگریست.
با این حال زندگی گذشته ی خان و عشق های او، ذهن او را به هم ریخت.
کسی صحبت نکرد. با عمیق تر شدن این سکوت، ایده ی آناهیتا برای طرح معما بیهوده جلوه می کرد.
او از پنجره به بیرون نگریست و مسجد را دید. پدر که گویا فکر او را خوانده بود، گفت: «ملاّ ایده ی تو را نخواهد پسندید.»
ـ برای او چه اهمیتی دارد که من همسرم را چگونه انتخاب می کنم؟
مادربزرگ گفت: «ملاّی ما زندگی اش را وقف تولد، ازدواج و مرگ کرده است. ملاّها به کندی تغییر می کنند، عزیزم.»
آناهیتا جابه جا شد.
فرهاد دستش را به سوی نان دراز کرد و قطعه ای از آن را کند: «باید به یاد داشته باشی که خان تمایل خود را برای ازدواج با تو ابراز کرده. او دوست دارد خواسته اش انجام شود».
آناهیتا افزود: «ولی او هنوز ارزش عروس را پیشنهاد نکرده است.» این مایه ی تسلی خاطر بود، چون خان هنوز به صورت رسمی از او خواستگاری نکرده بود.
مژده گفت: «باید طرف او باشیم. او صدای قبیله ی ما در دیوان مشهد است.»
فرهاد از سفره کنار رفت و افزود: «و همین طور با سایر زمین دارانی مانند خودش. با این حال تو باید بفهمی که اگر من ــ یا هر کس دیگری در این قبیله ــ اجازه دهد دخترش به میل خود همسر انتخاب کند، عکس العمل های بسیاری در پی خواهد داشت.»
آخرین لقمه ی غذای آناهیتا، قبل از آن که آن را فرو ببرد، در گلویش گیر کرد و محکم گفت: «متاسفم بابا، من نمی توانم با خان ازدواج کنم و فقط با مردی ازدواج می کنم که بتواند معمای مرا حل کند.»
فرهاد به سوی دخترش خم شد، نگاه او را به سمت خود برگرداند و گفت: «تو با کسی ازدواج می کنی که من و مادرت تعیین کنیم.»
آناهیتا با نگاهی خیره به او و سپس به مادرش نگریست. حالت چهره ی مژده ترکیبی بود از علاقه مندی، مخالفت و نگرانی؛ همان نگاه پارسال هنگامی که آناهیتا پرسیده بود، چرا زنان روستا نمی توانند گاهی از بخش مردانه ی حمام عمومی روستا استفاده کنند. این جریان هنگامی که او تکه پارچه های کثیف را در نهر می شست، اتفاق افتاد. او به زنانی که پارچه های کثیف کودکان شان را در رودخانه می شستند، گفت: «نمی دانم چرا مردان از حوضچه ی عمیق استفاده می کنند، درحالی که بخش زنانه ی حمام فقط حوضچه های کم عمقی با شیرهای آب ضعیف دارد. تصورش را بکنید که غوطه ور شدن در آب چه حسی دارد!»
زنان، با مکثی در کار، دست به کمر، با خشم و مخالفت، به آناهیتا خیره مانده بودند.
و شیرین گفته بود: «ما حداقل لازم نیست مثل زنان روستاهای دیگر که تنها یک حمام دارند، برای زمان حمام رفتن جروبحث کنیم.»
مادرشوهر شیرین با چشمان نیمه بسته به آناهیتا نگاه کرده و به او گفته بود: «پس خانواده ی تو فکر می کنند می توانند رسوم را تغییر بدهند؟»
ملاّ وقتی در وهله ی اول بحث های مربوط به حمام را شنید، به نظرش آن قدر مهم نرسید تا خطبه ای در موردش ایراد کند؛ ولی زمانی که مراجعات متعدد افراد حرّاف به مسجد و انتقاد از تمام افراد خانواده ی آناهیتا بالاگرفت، نظرش را تغییر داد.
صبح روز جمعه ی پس از آن واقعه، آناهیتا همراه مادر، مادربزرگ و خاله اش برای نیایش در مسجد حضور یافتند. کسی آن ها را تحویل نگرفت و مجبور شدند در آخرین ردیف نمازگزاران نزدیک در کناری مسجد جا بگیرند تا بتوانند به سرعت خارج شوند. ملاّ با لباس و عمامه ی سیاه روی منبر رفت و برای خوشامدگویی به مردم دستش را بالا برد. آناهیتا نفس عمیقی کشید. با خود فکر کرد، الان شروع می شود و در انتظار شنیدن خطابه ای برای شکرگزاری از تمام داشته های زندگی بود؛ ولی مرد روحانی در مورد رفتار غیراخلاقی برخی از افراد صحبت کرد:
«بعضی اظهارنظرهای نابه جا در مورد عقیده ی آناهیتا برای سهیم شدن همگان در استفاده از حمام به گوشم رسیده. میل دارم فکر کنم دوستان مسلمان من در حسن آباد، چنین زمزمه های بدخواهانه ای را نمی پذیرند. آن ها باید در مقابل عقاید یک دیگر انعطاف پذیری بیشتری داشته باشند.» آناهیتا مجبور شد با یک دست لبخندش را پنهان کند و با بازویش به پهلوی مادربزرگ ضربه ای زد. ملاّ در ادامه گفت: «اگر با نگاهی دور از قضاوت ــ یعنی با نگاه محبت ــ بنگریم، بینایی ما شامل تحمل و پذیرش تمام افراد جامعه می شود.»
با آن که ملاّ سال گذشته از او دفاع کرده بود ــ آناهیتا هنوز هم از آن خاطره به خود می پیچید ــ اما مشکل بود که بپذیرد تقریبا همه او را مسخره می کنند. از ماجرای حمام درس گرفته بود که اظهارنظرها و عقایدش را فقط در قلبش نگه دارد.
با خود فکر کرد، باز هم بدون هیچ فایده ای عقیده ام را ابراز کردم، بابا هرگز موافقت نخواهد کرد.
آناهیتا انگشتانش را به هم قفل کرد و به بیرون نگریست. درونش می جوشید و از خود می پرسید، آیا آن چه به کمک تجربه آموخته، درست است؛ قطعا در این دنیای مردانه زن ها نباید از حرف زدن بترسند. مامان بزرگ هم باید همین طور فکر کرده باشد. اگر این طور نبوده، پس چرا در اولین دعایی که به کمک او حفظ کردم، گفته ای از رابعه، یک زن صوفی را گنجانده بود؟
هزار سال قبل، رابعه با شهامت تمام شعری برای خداوند سروده بود، با در نظر گرفتن این که در آن زمان و حتی در زمان حال هم اجازه نمی دادند زن ها به مسجد بروند یا حتی در تشییع جنازه ی نزدیکان شان شرکت کنند.
آناهیتا باور داشت که با نیایش و دعای رابعه، دعای خیر مادربزرگ هم همراه بود:
«ای خدای بزرگ، اگر من فقط به امید راه یابی به بهشت، تو را ستایش می کنم، مرا از ورود به آن منع کن. ولی اگر فقط به خاطر خودت تو را ستایش می کنم، مرا به لقای خودت مفتخر کن.»
آناهیتا فکر کرد، من هم مثل رابعه هستم؛ زنی که دوست دارد زندگی درونی و بیرونی اش را فقط با کسی که خودش انتخاب می کند، در میان بگذارد؛ حتی نسبت به خداوند.
مادربزرگ چای ریخت. به جز صدای گاه به گاه برخورد قاشق کوچک چای خوری به استکان کوچک چای، خانواده در سکوت چای می نوشیدند. در نهایت مادربزرگ با صدای آرامش بخش خود گفت: «آناهیتا، این گفته ی قدیمی درست است که زمین زیر پای زن یا مرد ازدواج نکرده می لرزد؛ ولی جای تردید نیست که لرزش زمین زیر پای زن شدیدتر و محسوس تر است.»
بعد از صرف شام، آناهیتا اطراف روستا قدم زد تا افکارش آرام بگیرد. او به زمان احتیاج داشت تا با این حقیقت که سال آینده مجبور است ازدواج کند، کنار بیاید. با غروب آفتاب، اشعه ی صورتی کم رنگی در آسمان پدیدار شد. حرارت از دیوارهای خشتی خانه ها بیرون می زد. آناهیتا فکر کرد، باید به ملاّ بگوید که این بهار نمی تواند به او کمک کند تا لباس ها را به روستاهای اطراف ببرند. سال گذشته تقریبا دو هفته وقت صرف کرده بود، دو روز این جا و دو روز آن جا، درست تا وقتی که قبیله برای کوچ آماده شده بود. حالا که باید در پاییز قالی ازدواجش را می بافت، مجبور بود برای قالی اش نخ ریسی کند و به دنبال یاد گرفتن اسرار استاد رنگ کار باشد؛ قبل از آن که ازدواج وقت او را بیشتر بگیرد.
آناهیتا به یاد زنی افتاد که پارسال او را در روستای کمِش همراه تعدادی از عموزادگان و ملاّ ملاقات کرده بود. ملاّ در آن جا تعدادی از بسته های اهدایی را تحویل داده بود. این زن اجازه پیدا کرده بود با فردی که دوست داشت ازدواج کند. من هم شایستگی آن را دارم که همسرم را انتخاب کنم.
همین طور که گردش می کرد، از مسجد سر درآورد و دید ملاّ بیرون مسجد مشغول جارو کردن سنگ فرش هاست. او جارویش را درون جوی آب پر سروصدا فرو می برد. جوی آب در امتداد جاده ای کشیده شده بود که داخل روستا می رفت.
مرد روحانی به آناهیتا گفت: «دخترم، برایت آرزوی آرامش می کنم. چه قدر خوب است که دو روز پشت سر هم تو را ملاقات می کنم.» او مثل همیشه آناهیتا را «دخترم» صدا کرد؛ همان طور که اولین بار هنگام آغاز کار گاری لباس ها او را خطاب قرار داده بود. افتخاری که به او داده شده بود، بی اندازه او را خوشحال کرد؛ زیرا افراد دیگری هم در برنامه ی تامین لباس ها شرکت کرده بودند.
او توضیح داد که چرا نمی تواند در توزیع لباس ها در روستاهای اطراف شرکت کند و با این حال پیشنهاد داد از الاغ و گاری خانواده ی آنان هم چنان استفاده کنند.
ملاّ گفت: «برای کار کردن با تو دلتنگ می شویم.»
آناهیتا با نگاهی به چهره ی مهربان او نگریست و فکر کرد که مسئله ی معمای خود را با او مطرح کند. آیا از من دلخور می شود؟ اگر این موضوع را به او بگویم، خانواده ام چه فکری خواهند کرد؟ روسری اش را مرتب کرد، به سختی شهامتش را به دست آورد و گفت: «جناب ملاّ، بهار گذشته را به یاد می آورید که مقداری هدایای بخششی را به کمِش برده بودیم؟»
گربه ای با موهای کوتاه، در میدان روستا دوید و از دید خارج شد.
ــ بله...
ــ آیا تازه عروسی را به خاطر می آورید که هدایای ما را دریافت کرد؟ همان که قول داد لباس ها را در سرتاسر روستا تقسیم کند؟
ــ فکر می کنم.
قطرات آب از جاروی ملاّ که برای فرونشاندن گرد و غبار به کار گرفته بود، می چکید.
ــ همان که خانه اش را با لوازم جهیزیه اش تزیین کرده بود!
ــ اوه بله! او زن بااستعدادی بود، مگر نه؟
آناهیتا لحظه ای مکث کرد و نگاهش را به پایین دوخت.
ملاّ جارو کردن را کنار گذاشت و منتظر به سوی آناهیتا برگشت.
ــ او همسرش را خودش انتخاب نکرده بود؟
آناهیتا از گوشه ی چشم دید که ملاّ به او خیره شده است و احساس کرد درست در همان لحظه جرمی مرتکب شده. من قطعا به مشکل برمی خورم. دوباره با گوشه ی روسری اش بازی کرد.
ملاّ به جارویش تکیه کرد: «مطمئن نیستم تو در مورد چه کسی صحبت می کنی.»
آناهیتا که خودش هم مطمئن نبود به حرفش ادامه دهد یا نه، با پاشنه ی کفش راحتی اش خطوطی روی زمین کشید و متوجه شد که پنجه های پایش چه قدر کثیف شده اند. ولی حالا که یک پا را درون حوض ممنوع برده بود، تصمیم گرفت تا آخر این راه برود. اگر ملاّ با گفته های او موافقت می کرد، پدر و مادرش هم احتمالاً می پذیرفتند. اگر خودش به خودش کمک می کرد، خداوند دو برابر به او یاری می رساند.
او گفت: «می دانید من نوروز این سال چه آرزویی کردم؟»
ــ تو آرزو کردی که به زیرکانه ترین معمای آسمانی فکر کنی.
آناهیتا لبخند زد. حداقل او درست فکر می کند. و ادامه داد: «من آرزو کردم دریای خزر را ببینم.»
ــ خُب، این کار سختی است.
ــ ولی اگر می دانستم پدرم می گوید باید سال دیگر ازدواج کنم، آرزو می کردم که همسرم را خودم انتخاب کنم و مانند آن زن در کمِش، با عشق ازدواج کنم.
آناهیتا مسیر نگاه ملاّ را تعقیب کرد که به پرندگان کوچکی که در آب حوض سروصدا می کردند، خیره شده بود. ملاّ سکوت کرد، بعد گفت: «می فهمم.» آناهیتا آرزو کرد کاش از آن جا دور می شد و در بازار مشهد گشت و گذار می کرد. آن جا می توانست خود را میان مغازه ها، کوچه ها یا غرفه های دور از دید رها کند و آن چه را هم اکنون گفته بود، فراموش کند.
ملاّ به آرامی برگشت و به چهره ی آناهیتا نگریست: «کسی را در نظر داری؟»
آناهیتا سرش را به علامت نفی تکان داد و نفسش را بیرون داد؛ تازه فهمید نفسش را حبس کرده است.
ملاّ در پاسخ لبخند زد و آناهیتا گفت: «من به پدر و مادرم توضیح دادم اگر قرار باشد با کسی زندگی کنم که از معما خوشش نیاید، احساس بدبختی خواهم کرد و به آن ها گفتم...» سپس تاملی کرد تا نفسی عمیق بکشد و در ادامه افزود: «من فقط با مردی ازدواج می کنم که بتواند معمایی را که در قالی ازدواجم می بافم، پیدا و حل کند.»
سکوت بر فضا حاکم شد. به جز صدای خش خش جاروی ملاّ که جاروکردن شن نمدار روی سنگ فرش را از سر گرفته بود، صدای دیگری به گوش نمی رسید. آناهیتا آرزو کرد کاش مانند دیروز مخالفت خود را با ازدواج بیان نمی کرد و از دعای خیر ملاّ بهره مند می شد. مرد روحانی جارویش را در دست نگه داشت و گفت: «دخترم... این درخواست قبلاً پیش نیامده. گفتی هر مردی که معمای تو را حل کند؟ من باید در این مورد فکر کنم.»

فصل چهارم: یک معلم، یک آقا و یک غریبه

رضا قفس دو مرغ عشق را که به تازگی خریده بود برداشت. از فروشنده به خاطر کیسه ی تخمه ی آفتابگردانی که به او داده بود، تشکر کرد و به آرامی در کوچه ای که راه میان بر به مدرسه ای در مشهد بود، سرازیر شد. او با احتیاط تمام از روی هندوانه های له شده، قطعاتی از پوست گوسفند و انبوهی از پوست پسته که کسی از پنجره بیرون ریخته بود، رد شد.
داخل کلاس درس، نور صبحگاهی که از پنجره به درون می تابید، در آینه های ریز آویخته درون قفس پرنده منعکس می شد. به محض آن که قفس را نزدیک پنجره گذاشت، نگاهش به تصویر خودش در آینه افتاد؛ رشته های سرخ رنگ مو امروز میان موهای قهوه ای اش نمایان تر بود. اقوامش همیشه با او شوخی می کردند که این طره های روشن مو، نشانه ای از خون میراثی اوست. آن ها معتقد بودند این هدیه ای است از سوی یکی از اعقاب او که احتمالاً پیش از ظهور حضرت محمد (ص) از حوالی رود ولگا به نواحی دریای خزر سفر کرده است.
همان جد بزرگ، چشمان آبی اش را هم برای او به ارث گذاشته بود. ولی پوست بدن او مانند بیشتر ایرانی ها گندمی بود؛ شاید به خاطر قرن ها تابش خورشید این سرزمین تفته شده بود.
رضا کنار قفس زانو زد و گفت: «شاگردان من از دیدن شما تعجب خواهند کرد.» مرغ عشق ها که کنار هم نشسته بودند، سرشان را بالا گرفتند؛ انگار صدای او را می شنیدند. رضا قبل از آن که به آن ها دست بزند، چند روز به این روش با آن ها صحبت کرده بود. همین روش را در مورد مرغ کاکه تیل که در خانه نگه می داشت نیز به کار برده بود. کتابی را به نام حیوانات خانگی بالدار از روی طاقچه برداشت. به بخش طوطی ها مراجعه کرد، عینکش را بر چشم گذاشت و خواند:
«مرغ های عشق باید همواره یک شریک زندگی داشته باشند و کنار جفتی از جنس خودشان نگهداری شوند. پرندگانی که مستقیما از لانه برداشته شده باشند، به راحتی روی انگشتان می نشینند، ولی در مورد پرندگان بزرگ تر این کار نیاز به صبر بیشتری دارد.»
رضا با مطالعه درباره ی پرندگان، حدس زد آن ها تازه از تخم بیرون نیامده اند. با خود فکر کرد، این ها ذهن مرا مشغول خواهند کرد. درحالی که کتاب را نزدیک قفس می گذاشت، از پنجره ی اتاق طبقه ی دوم به بیرون نگریست. در این فکر بود که حالا دیگر زمان آن رسیده تا برای خودش جفتی انتخاب کند.
پرندگان رضا آواز می خواندند، انگار می خواستند توجه او را جلب کنند. پرنده ای که به رنگ هلو بود، از گوشه ی قفس برعکس آویزان شده بود؛ ولی پرنده زردرنگ با آرامش روی تیغه نشسته بود.
ــ تو حتی از کاکه تیل من، چنگیز هم لوس تری، همان که نامش را از روی اسم آن مغول متجاوز برداشته ام؛ چون او هم فکر می کرد حاکم قلمروی خود است.
سروصدای شاگردان رضا از بیرون پنجره به گوش رسید و فکرش را به سوی کارش در مدرسه کشاند. تقویم را به عقب ورق زد و دید این هفته بازار عمومی پشم و گوسفندان است. او از تماشای این بازار در هر بهار و پاییز و صحبت کردن با شبانان و کدخداهای فرسنگ ها دورتر لذت می برد. شاید دوباره شاگردانش را به آن جا ببرد.
او با این کار می توانست برنامه ی آموزشی اش را گسترش دهد تا پله های اولیه ی اقتصاد را بدون جلب توجه روحانیانی که اداره ی مدرسه را بر عهده داشتند، به دانش آموزان بیاموزد. رضا فکر کرد، برای آموزش مهارت های ریاضی و تجارت چه راهی بهتر از شناخت مردانی که در بازار از پشم های آمیخته با شن و... منفعت می برند، وجود دارد؟
رضا به قاپ زدن و پیچ وتاب خوردن پرندگان هنگام دانه خوردن نگاه کرد. او به دلایل احساسی هم دوست داشت از بازار دیدن کند. بازار او را به یاد ایام کودکی می انداخت، روزهایی که پسر کوچکی در تبریز بود و با پدر جواهرسازش و تجّار طلا این طرف و آن طرف می رفت. از خداوند خواست پدر و مادرش را رحمت کند. فکر کرد پدر و مادرش هرگز آن قدر زنده نماندند تا روزگار معلمی او را ببینند. اگر زنده بودند، قطعا به من افتخار می کردند.
چیزی نگذشت که گروهی کودک خندان و ورّاج در آستانه ی در کلاس جمع شدند و هر یک برای این که اول وارد شود، با دیگری کلنجار می رفت. درحالی که برای نشستن پشت میز ردیف اول با هم جروبحث می کردند، کتاب ها، بسته های غذا و خودشان را با تلاش بسیار هر گوشه ای جا کردند.
رضا گفت: «صبح به خیر بچه ها، دوست دارید امروز با چه درسی شروع کنیم؟»
همگی فریاد زدند: «بازی، تفریح. بیایید بازی کنیم.»
رضا لبخندی زد و گفت: «کسی چیز تازه ای در کلاس ندیده؟»
بچه ای که چشمان کوچک گردی داشت، با فریاد گفت: «پرنده ها!» و همگی به سوی قفس هجوم بردند.
رضا گفت: «پسرها، لطفا سر جای تان بنشینید.» و یکی، دو نفر از آن ها را از قفس دور کرد. «شما آن ها را می ترسانید. ما وقت زیادی داریم تا این پرندگان را ببینیم، چون این ها در همین اتاق می مانند.»
لبخند بر لبان بچه ها نقش بست.
هوای زیبای بهاری و انرژی فوق العاده ی شاگردان، رضا را وادار کرد کلاس درس را در فضای آزاد تشکیل دهد. با آن که بازار پشم فروشی هنوز دایر نشده بود، خود شهر می توانست همه روزه الهام بخش درس ها باشد.
ــ خُب بیایید برویم بیرون، روی پله های جلو کلاس بنشینیم و مردمی را مشاهده کنیم که زندگی امروز را آغاز می کنند.
یکی از کوچک ترین شاگردان پرسید: «استاد رضا، مشاهده یعنی چه؟»
ــ کاوه، یعنی نگاه کردن با دقت. خُب، حالا ببینیم مشهد امروز به ما چه یاد می دهد.
رضا با شاگردانش روی سنگ های آفتاب خورده نشستند و نگاه کردند که چگونه مشهد با ناله و سروصدا، مانند چرخی که به گردش درمی آید، فعال می شود. آن ها از روی پله های مدرسه، می توانستند همه ی مردم را مشاهده کنند؛ آن هایی که از شرق و غرب می آمدند تا تجارت کنند، آموزش ببینند، مناجات یا بازی کنند و گروهی دیگر که به آن ها آذوقه می رساندند.
مغازه دارها شن ها را از جلو مغازه هایشان جارو می کردند و محصولات را، از جمله کاهو، پیازچه و اسفناج، از داخل مغازه به گاری های درون خیابان می بردند. قصاب ها ساطورهایشان را تیز می کردند و سطل های پر آب را روی زمین می ریختند تا چربی و استخوان هایی را که از شب قبل باقی مانده بود، از روی زمین بشویند و تمیز کنند. جواهرسازان، طلا و نقره ی خود را می ساییدند.
کمی بعد، خیابان پر از مشتریان می شد؛ درحالی که از هم پیشی می گرفتند، روایح گوناگونی از آن ها به مشام می رسید و به چانه زدن مشغول می شدند ــ چه ضروری و چه غیرضروری ــ با پولی که همراه داشتند یا قول آن را می دادند.
رضا می توانست تقریبا همه جا مشتریانی را ببیند که بیش از حد به مغازه دارها اعتماد می کردند و آن قدر ساده لوح بودند که حقه های آن ها را نمی فهمیدند. در مشهد، بقال ها مشهور بودند به این که مشتریان را بی شرمانه فریب می دادند تا بتوانند محصولات بیشتری بفروشند. رضا می دانست مرد مسنی که آن طرف خیابان کنار گاری میوه ها ایستاده، گربه ی کوچکی را در آغوش گرفته و یک پر طاووس از عمامه اش بیرون زده است، قربانی بعدی آن تاجر خواهد بود. با خود فکر کرد، چه کسی می تواند در برابر مردمی که برای فریب دادن او این طور لباس پوشیده اند، مقاومت کند؟ اندازه ی دور شکم آن مرد و لباس های فاخرش تنها ممتاز و ثروتمند بودن او را می رساند. شاید یک زمین دار یا مردی سیاسی باشد.
رضا گفت: «پسرها، می خواهم مراقب آن فروشنده ی میوه باشید.»
شاگردی سوال کرد: «چرا؟»
رضا گفت: «فقط مشاهده کنید...» آن ها به دقت مشغول تماشا شدند و دیدند که فروشنده ی میوه، مشتی میوه را در ترازو کشید که زردآلوهای نوبر بودند و آن مرد از زیر پیشخوان انتخاب کرده بود. درحالی که آن محصول را دور از چشم بسته بندی می کرد، بسته را با لبخندی به مشتری تحویل داد. رضا به چشمان شاگردانش نگاه کرد تا دریابد کدام یک از آن ها متوجه شد که فروشنده چه کرده است. خریدار در امتداد جاده ای که به زیارتگاه امام منتهی می شد، به راه افتاد و در حال قدم زدن دستش را درون بسته برد. ناگهان ایستاد، از روی شانه هایش نگاهی به عقب انداخت و یک زردآلوی گندیده را به گوشه ای پرت کرد. روی زمین تف انداخت و درحالی که چهره ی گوشتالویش سرخ می شد و پر عمامه اش به لرزش درآمده بود، گفت: «به همه می گویم چه کار کردی!»
رضا فکر کرد که از سن ۱۲ سالگی هرگز نگذاشته کسی آن طور او را فریب دهد و میل داشت شاگردانش هم یاد بگیرند که چگونه احتیاط کنند.
یکی از شاگردان داد زد: «فروشنده زردآلوهای او را عوض کرد.»
دیگری گفت: «وقتی داشت میوه را بسته بندی می کرد، آن کار را کرد.»
کاوه ی کوچک که پشتش را صاف می کرد، گفت: «هیچ وقت اجازه نمی دهم کسی این کار را با من انجام دهد.»
بچه های کلاس در خیابان های مشهد گشت زدند. رضا به شاگردانش توضیح می داد که چگونه خیابان ها و کوچه های مشهد، از مرکزی که مرقد(۱) قرار داشت مانند میله های یک چرخ به همه طرف کشیده اند؛ از هر کوچه ای که می خواستند می توانستند به مرقد برسند.
رضا به شاگردانش توضیح داد: «در معماری مشهد، شهر را با نقشه ای مدور طراحی کرده اند و دایره حاکی از قواعد اساسی اسلام است. این چرخه نشان دهنده ی قانونی است که تمام اجتماعات اسلامی را در بر می گیرد. شعاع ها یا میله هایی که از آن منشعب شده اند، راه ها یا طریقت هایی را نشان می دهند که به مرکز می رسند؛ جایی که حقیقت مطلق نهفته است».
این گردش یکی از سیاحت های بسیاری بود که رضا با شاگردانش انجام می داد تا آن ها در تمام نقاط شهر راحت باشند و با آن آشنایی پیدا کنند. جدا از مرقد امام که در تمام طول سال هزاران نفر از زوّار به آن جا هجوم می آوردند، سیاحت های او شامل ساختمان های دولتی در بخش شمالی هم می شد. هم چنین کاروان سرا که در پناهگاهی در غرب مدرسه ی رضا قرار داشت. در شرق هم یک حمام عمومی بود. رضا و شاگردانش در بخش جنوبی هم گردش می کردند و از میان خیابان ها، خانه های زیبا با باغ های دنج و حوض های آب رد می شدند. بعضی اوقات صاحبان خانه ها دعوت شان می کردند که داخل بروند تا مهارت های خود را در باغبانی و سفالگری با تماشای درختان برافراشته، گل ها و حوضچه های داخل حیاط هایشان به آن ها نشان دهند. به همین ترتیب، رضا شاگردانش را در آن سوی خانه های ثروتمندان، به سمت خانه های معمولی تر یک طبقه می برد که اتاق های تک نفره و حیاط های کوچک داشتند؛ مانند جایی که رضا خودش در آن زندگی می کرد. از آن جا به سمت محدوده های خارج شهری می رفتند؛ جایی که خانه ها از خشت و چوب ساخته شده بودند. شوره زار از آن جا به بعد شروع می شد. رضا پس از این که کارش در مدرسه تمام شد، کاسه ی ماستی را که بیوه زن همسایه هنگامی که سر کار می رفت به او داده بود، از کیفش بیرون آورد. لقمه ی اولش را که پر از سیر بود، در دهان گذاشت. وقتی پشت میزش نشسته بود، به یاد آورد چگونه همسایه اش از زمانی که به مشهد آمده بود، از او مراقبت می کرد. آن زن مانند پسر خودش با او رفتار می کرد.
احساس خوشبختی می کرد که محیط زندگی اش در مشهد مانند یک خانواده بود. در این شهر به قدری احساس راحتی می کرد که گویی همه ی عمرش آن جا زندگی کرده است. پس از فارغ التحصیلی از دارالفنون که موسسه ای فرهنگی مخصوص پسران بود، سِمتی را در مدرسه ی محلی که بیشتر عربی و مقدمات علوم اسلامی را در آن تدریس می کردند، پذیرفته بود. او آرزو داشت مدرسه ای مانند دارالفنون در مشهد تاسیس کند و در آن جا آموزش هایی را مانند آن چه در غرب وجود داشت، از جمله تاریخ، علوم و فلسفه، به کمک معلمان اتریشی، فرانسوی و ایتالیایی ارائه دهد. احساس می کرد چنین مدرسه ای در مشهد با استقبال مواجه می شود؛ شهری که مردم بسیاری از مناطق مختلف برای تجارت به آن جا می آمدند.
رضا ماست را خورد و سیبی را از کیفش بیرون آورد. با قاچ کردن آن به یاد آورد که به بیست وپنجمین سال تولدش نزدیک می شود. او همیشه آرزو داشت در این سن ازدواج کند.
شغلش روبه راه به نظر می رسید و محیط زندگی اش را هم دوست داشت؛ شاید از زن بیوه درخواست می کرد برای یافتن همسر به او کمک کند. با این فکر به قفس پرندگانش نزدیک شد و سیب را به پرنده ها داد.

نظرات کاربران درباره کتاب راز فرش آناهیتا