فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رابین هود

کتاب رابین هود
اثر هووارد پیل

نسخه الکترونیک کتاب رابین هود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رابین هود

سال‌ها پیش در انگلستان، ‌وقتی ‌شاه هنری ‌دوم حکومت می‌کرد، قانون‌شکنی معروف ‌‌در جنگل شروود نزدیک شهر ‌ناتینگهام زندگی ‌می‌کرد. اسم او رابین‌هود بود. در آن زمان، هیچ‌کس در پرتاب تیر با تیر و کمان به مهارت آن ‌شش جوان قوی‌ نبود که چشمانی ‌آبی ‌روشن داشتند و همیشه همراه رابین‌هود بودند. تاکنون هیچ رابطه‌ی دوستانه‌ای نیز همچون دوستی رابین‌هود و دوستانش وجود ندارد که سرخوش و شاد در ‌‌‌تمام جنگل پرسه می‌زدند و تمرین تیراندازی می‌کردند و به شکار آهو می‌پرداختند. مردم کشور عاشق تعریف کردن داستان چگونگی خلافکار شدن رابین بودند. داستانی ‌که‌ چنین بود. ‌رابین هجده ساله بود که داروغه‌ی ناتینگهام جایزه‌ای ‌برای ‌بهترین تیرانداز تعیین کرد. رابین مطمئن بود برنده می‌شود. بهترین تیر و کمانش را برداشت و از جنگل شروود به سوی ناتینگهام رفت.

ادامه...

بخشی از کتاب رابین هود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش ۱: رابین هود در مسابقه ی داروغه ی ناتینگهام شرکت می کند

فصل ۱: ملاقات رابین هود و دستیارش

یک روز صبح، رابین هود از خواب برخاست و به طرف رودخانه ای رفت که افرادش در حال شُستن خود بودند. او گفت: «دو هفته است هیچ ماجرایی نداشته ایم! به جنگل می روم تا ببینم چه چیزی پیدا می کنم. اگر به شما نیاز داشتم، سه بار شیپورم را می زنم. وقتی صدا را شنیدید، با سرعت تمام به طرفم بیایید.»
به محض آغاز ماجراجویی رابین، پرنده ها در لابه لای درختان مشغول آواز خواندن شدند. در سر راهش به سوی شهر ناتینگهام، از کنار مغازه داران گذشت. یک جفت دختر زیبا را دید و با آن ها سلام و علیک کرد. بعد به راهش ادامه داد و شوالیه ای با زره براق را دید. مسیر در حاشیه ی رودخانه بسته می شد. پل باریکی بود که فقط یک نفر می توانست از آن رد شود. وقتی رابین هود روی پل رفت، غریبه ای قد بلند را در آن طرف رودخانه دید. فریاد زد: «از سر راهم برو کنار، بگذارید رد شوم.»
غریبه با صدایی بلند گفت: «نه، تو برو کنار بگذار من رد شوم چون من از تو مهم ترم.»
رابین فریاد زد: «حالا می بینیم چه کسی قوی تر است. همان جایی که هستی باش و ببین تیر چطور از وسط بدنت می گذرد.»
مرد غریبه گفت: «اگر دستت به کمان بخورد، پوستت را می کَنَم.»
رابین گفت: «مثل خر عرعر می کنی!» و با خنده ادامه داد: « قبل از این که دستت را ببری بالا، تیر من از وسط بدنت می گذرد.»
غریبه گفت: «مثل بزدل ها لاف می زنی . تو آن طرف با تیر و کمان هستی ولی من این طرف هستم و هیچ سلاحی ندارم مگر تکه ای چوب.»
رابین گفت: «تا حالا کسی مرا بزدل خطاب نکرده بود. من هم تکه ای چوب از درخت می کَنَم تا ببینیم کدام یک جنگاور بهتری هستیم.»
غریبه گفت:«مشتاقانه منتظر می مانم.» و به چوب دستی اش تکیه داد و سوت زد تا رابین از پل بگذرد و وارد جنگل شود.
رابین نیز چوبی بلند و محکم از درخت بلوط کَند و وقتی شاخه و برگ هایش را جدا می کرد، خوب رقیبش را برانداز کرد. غریبه از او بلندتر به نظر می رسید و حدود دو متر قد داشت. رابین چهارشانه بود، اما شانه های غریبه حداقل دو کف دست پهن تر از مال او به نظر می رسید.
با این همه رابین که مطمئن بود در این نبرد پیروز خواهد شد، فریاد زد: «حالا من هم چوبی بلند و محکم دارم. اگر جرئت داری، بیا روی پل بجنگیم. هر کس اول داخل رودخانه افتاد، شکست خورده.»
غریبه چوب خود را بسیار سریع دور سرش چرخاند و گفت: «بی صبرانه منتظرم.»
رابین به سرعت پا روی پل گذاشت و در مقابل حریف قرار گرفت. حقه ای جنگی روی حریف پیاده کرد و سپس سرش را نشانه گرفت. مطمئن بود با این کار حریف را توی آب پرت می کند. اما غریبه عقب پرید و ضربه را دفع کرد. بعد غریبه حمله کرد و رابین ضربه ی او را دفع کرد. یک ساعت از نبرد گذشت و هر دو خسته و کوفته شدند.
در آخر رابین ضربه محکمی به غریبه زد که چند لحظه ای او تلوتلو خورد. بعد تعادلش را حفظ کرد و با چوبش ضربه ای به سر رابین زد. این ضربه باعث شد گوش رابین زنگ بزند. او خشمگین تر شد و دوباره به غریبه حمله کرد. اما غریبه ضربه را دفع کرد و دوباره به رابین ضربه زد. رابین توب آب افتاد.
رابین دست و پا زد و غریبه با صدای بلند قهقهه زد.
رابین هم خندید و گفت: «در تمام انگلستان هیچ مردی نیست که این طور بجنگد.»
مرد نیز پاسخ داد: «در تمام انگلستان هیچ مردی هم نیست این طور شکست بخورد که تو خورده ای.»
رابین از آب بیرون آمد و سه بار در شیپورش دمید. ظرف چند دقیقه او و مرد غریبه صدای مردانی را شنیدند که از دل جنگل به سمت آن ها می آمدند.
ویل استوتلی اول از همه رسید و گفت: «چه شده؟ سر تا پایتان خیس شده رئیس.»
رابین پاسخ داد: «کار این غول بی شاخ و دم است. او شکستم داد و مرا در آب انداخت.»
ویل پاسخ داد: «حالا او شکست می خورد و توی آب می افتد. بچه ها حمله کنید.» و بیست مرد به سمت غریبه یورش بردند.
رابین فریاد زد: «نه، نه، صبر کنید. او خوب و درستکار ا ست.» سپس گفت: «رفیق! حاضری عضو گروه ما باشی؟ سالی چهل پوند پول و سه دست لباس می گیری.»
غریبه سرش را خاراند و گفت: «در صورتی عضو گروهت می شوم که تیراندازی ات بهتر از مبارزه ات با چوب دستی است.»
رابین به ویل گفت باریکه ای از پوست سفید درخت به عرض ده سانتی متر جدا کند و روی یک درخت بلوط در فاصله ای دور قرار دهد. بعد او به غریبه گفت: «اگر خودت را تیرانداز می دانی، آن را بزن.»
غریبه کمان را برداشت و گفت: «اگر تیرم خطا رفت، می توانی با زه کمان مرا کبود کنی.»
غریبه تیر را پرتاب کرد. تیر مستقیم به هدف خورد. غریبه گفت: «تیراندازی یعنی این. حالا اگر می توانی بهتر نشانه بگیری، بفرما!»



رابین کمانش را برداشت و گفت: «خواهیم دید چه کسی بهتر نشانه می گیرد.» سپس تیر را پرتاب کرد. تیر با قدرت در هوا رها شد، به کمان غریبه خورد و آن را چند تکه کرد.
غریبه با تعجب اعتراف کرد: «در تمام طول عمرم چنین پرتابی ندیده بودم.»
رابین گفت: «پس حالا گروه ما یک عضو جدید دارد. نام تو چیست؟»
غریبه پاسخ داد: «مردان جنگاور مرا جان کوچولو صدا می کنند.»
ویل به آن مرد غول پیکر نگاه کرد و گفت: «جان کوچولو؟» فکر می کنم ما هم باید تو را جان کوچولو صدا کنیم. و زد زیر خنده. رابین هیچ مردی را به شجاعت و قدرت جان کوچولو ندیده بود و او را دستیار خود قرار داد.

فصل ۲: مسابقه ی تیراندازی در شهر ناتینگهام

داروغه ی شهر ناتینگهام تلاش کرد رابین هود را دستگیر کند، اما رابین آزادانه در جنگل شروود می گشت و مردم داروغه را مسخره می کردند. او قول داده بود رابین هود را از بلندترین درخت ناتینگهام آویزان کند.
داروغه می دانست هیچ مردی تنها به دنبال رابین نخواهد رفت. خود او نیز از جنگل شروود هراس داشت. دست به حقه جدیدی زد؛ یک مسابقه تیراندازی در ناتینگهام برگزار کرد. به خودش گفت: «وقتی رابین و همدستانش برای شرکت در مسابقه به ناتینگهام بیایند، به چنگم می افتند.»
رابین خیلی زود این خبر را شنید و گفت: «هی ، رفقا، شنیدید؟ داروغه ی ناتینگهام مسابقه تیراندازی ترتیب داده. بهترین تیرانداز یک کمان درخشان طلایی جایزه می گیرد. می خواهم برنده شوم. جایزه ی خیلی باارزشی است و داروغه ی مهربان خودش آن را می دهد.»
دیوید جوان بالا پرید و گفت: «رابین! من تازه در مسافرخانه ی گراز آبی بودم. مردم می گویند این مسابقه حقه است.»
رابین از داروغه نمی ترسید. او گفت: «جوابِ های ، هوی است.» و به افرادش دستور داد همه لباس مُبدّل بپوشند. تعدادی لباس یا ردای راهبان و کشیشان را به تن کنند. بقیه نیز لباس گداها و افراد فقیر را بپوشند. همه زیر لباس شان شمشیری پنهان کنند. رابین فریاد زد: «دوستان من، از نقشه ام خوشتان آمد؟»
همه در مسابقه ی ناتینگهام شرکت کردند. همه ی تیراندازان در چادری نزدیک محل برگزاری مسابقه جمع شدند. داروغه و همسرش جایی در بالای آن محل نشستند. بعد شیپورهای نقره ای آغاز مسابقه را اعلام کردند.
داروغه به جلو خم شد و دنبال رابین هود گشت. او رابین را ندیده بود ولی می دانست که او و افرادش لباس سبز می پوشند. اما کسی چنین لباسی نپوشیده بود. داروغه به خودش گفت: «باید بین ده نفر دور دوم باشد. اصلاً او را نمی شناسم.»
تیراندازان دور اول را آغاز کردند. هر گز کسی قبل از آن در ناتینگهام چنین پرتاب هایی ندیده بود. تنها سه تیر به مرکز هدف نخورد. در آخرین پرتاب همه یک صدا فریاد زدند: «هوراااااا!»
ده مردی که بهترین تیرها را انداخته بودند، وارد مرحله ی بعد شدند. شش نفر از آن ها در آن سرزمین مشهور بودند. دو نفر دیگر از اهالی یورک شایر بودند. غریبه ای با لباس آبی گفت از لندن آمده است. نفر آخر از سر تا پا قرمز پوشیده بود. او چشم بندی روی چشم راستش داشت.
دور دوم آغاز شد. هر کس که هدف می گرفت، مردم ساکت می شدند. وقتی آخرین نفر تیرش را پرتاب کرد، دوباره همه فریاد زدند و تشویق کردند.
تنها سه نفر مانده بود؛ گیلبرت، غریبه ی قرمزپوش، و آدام دِل. مردم فریاد می زدند: «گیلبرت!» یا « آدام دِل!» اما کسی برای غریبه ی قرمزپوش فریاد نمی زد.»
گیلبرت تیر نخست را پرتاب کرد. تیرش مستقیم رفت و به فاصله ی یک انگشت از مرکز دایره خورد. همه فریاد زدند: «گیلبرت! گیلبرت!» داروغه نیز دست زد و گفت: «واقعاً ضربه ی خوبی بود.!»
سپس نوبت غریبه ی قرمزپوش شد. او تیرش را عقب برد و با سرعت رها کرد. تیر به سرعت در هوا رفت و در کنار تیر گیلبرت ولی نزدیک تر به مرکز دایره خورد.
دهان داروغه باز ماند و گفت: «پناه بر خدا! واقعاً ضربه ی شگفت انگیزی بود!»
آدام دِل هم با دقت تیرش را پرتاب کرد. تیر او نیز نزدیک تیر غریبه خورد. بار دیگر هر سه تیراندازی کردند. پیکان آدام دل بیش ترین فاصله را تا هدف داشت. دوباره پرتاب غریبه ی قرمزپوش بهترین بود.
همه استراحت کوتاهی کردند و بعد گیلبرت برای تیر بعدی آماده شد. او با دقت نشانه گیری کرد و تیرش تقریباً درست به هدف خورد.
داروغه فریاد زد: «عالی بود گیلبرت! یقین دارم جایزه از آن توست.» سپس با لحنی تمسخرآمیز گفت: «خب سرباز قرمزپوش! ببینیم بهتر می زنی یا نه.»
غریبه کمانش را برداشت آن را لحظه ای نگه داشت و سپس تیر را رها کرد. تیر او درست به مرکز هدف خورد. جایی بسیار نزدیک به تیر گیلبرت بود، تا جایی که حتی به پر تیر گیلبرت نیز خورد. نه کسی حرفی زد و نه کسی تشویق کرد. همه با حیرت به چهره ی مرد خیره شدند.
آدام دِل سرش را تکان داد و کمانش را زمین گذاشت و گفت: «من آخرین تیرم را رها کرده ام. هیچ کس بهتر از این غریبه ی قرمزپوش نمی تواند تیر پرتاب کند.»
داروغه ی ناتینگهام جایزه ی مسابقه را که یک کمان طلایی بود، آورد و گفت: «بیا رفیق. تو جایزه را بردی . نامت چیست؟»
غریبه ی قرمزپوش پاسخ داد: «مرا جک صدا می زنند.»
داروغه گفت: «جک، تو بهترین تیراندازی هستی که تاکنون دیده ام. مطمئنم تو از آن رابین هود رذل بهتری. او حتی جرئت نکرد امروز این جا بیاید. آیا به خدمت من درمی آیی؟»
غریبه پاسخ داد: «نه. درنمی آیم. در تمام انگلستان کسی اربابم نمی شود.»
داروغه خشمگین فریاد زد: «همین حالا برو! لطف می کنم که نمی گویم تو را بزنند.» و رفت.
آن شب، افراد رابین در جنگل شروود جمع شدند و ضیافتی بر پا کردند. رابین، کت قرمز و چشم بندش را درآورد و گفت: «واقعاً نمی دانم چه کنم. داروغه مرا رذل خواند. چگونه به او بفهمانم چه کسی پیکان طلایی را برده است؟»
جان کوچولو پاسخ داد: «رئیس، اصلاً نترس. من و ویل استوتلی پیغامی برای داروغه می فرستیم.»
روز بعد وقتی داروغه با همسرش غذا می خورد، خدمتکاری با عجله وارد اتاق شد و تیری به داروغه داد که کاغذی به آن متصل بود. داروغه آن را باز کرد و پیغم را خواند:
امروز از طرف تمام اهالی شروود
برای داروغه آرزوی بهشت داریم.
برای جایزه ای که او
دیروز به رابین هوود هدیه داد.
داروغه دستش را مشت کرد و فریاد زد: «این نامه کجا بود؟»
خدمتکار با ترس پاسخ داد: «از... از... پنجره آمد عالی جناب.»
داروغه فریاد زد: «من آن رذل گستاخ را از بالاترین درخت شروود آویزان خواهم کرد.»

فصل ۳: نجات ویل استوتلی

خشم داروغه روز به روز بیش تر شد. او که خیلی مطمئن بود حقه اش خواهد گرفت، به خودش گفت: «هم از طریق قانون عمل کرده ام و هم از طریق نیرنگ. اما این بار از زور استفاده می کنم.»
سیصد مرد به طرف جنگل شروود راه افتادند. هر کسی که رابین را دستگیر می کرد، پانصد پوند گیرش می آمد. هفت روز گشتند اما هیچ مردی را با لباس سبز نیافتند. رابین در مسافرخانه ی گراز آبی خبر را شنیده بود.
او ابتدا به جنگ فکر کرد. می دانست افرادش بهتر از مردان داروغه اند. اما تصمیم گرفت پنهان شود تا خطر بگذرد. او به افرادش گفت: «یک بار مردی را کشتم و دیگر دوست ندارم چنین اتفاقی بیفتد. زیرا تحمل آن برای آدم بسیار سخت است. همه در شروود پنهان می شویم. به هیچ کدام ما آسیبی نمی رسد و ما نیز به کسی آسیبی نمی رسانیم.»
رابین و یارانش هفت شبانه روز پنهان شدند. در صبح روز هشتم رابین از افرادش پرسید: «چه کسی می رود بفهمد افراد داروغه چه می کنند؟»
همه فریاد زدند و کمان هایشان را بالا بردند.
قلب رابین آکنده از افتخار شد و گفت: «همه ی شما دوستان شجاع ما هستید. اما ویل استوتلی را انتخاب می کنم زیرا او مانند روباهی پیر و زیرک است.»
ویل خود را به شکل یک راهب درآورد و روی لباس سبزش، یک ردای قهوه ای پوشید. اما شمشیری تیز در زیر ردایش پنهان کرد. سپس وارد مهمانخانه ی گراز آبی شد. او می دانست صاحب مسافرخانه خبرهایی دارد.
وقتی ویل به مسافرخانه رسید، برخی از افراد داروغه آن جا بودند. ویل از آن ها نترسید. وارد شد و پشت میزی نشست. وقتی منتظر مهمانخانه دار بود، گربه ای چاق و خوشگل خود را به پای او مالید. گربه ردای ویل را کنار زد و لباس سبز او در زیر لباس تغییر قیافه اش مشخص شد.
ویل دوباره سریع لباسش را پایین انداخت. اما دیر شده بود. یکی از افراد داروغه لباس او را دید و گفت: «پدر مقدس، بگویید در این روز تابستانی گرم کجا می روید؟»
ویل پاسخ داد: «زائر هستم و به کانتربری می روم.»
سرباز با پوزخند گفت: «آیا همه ی زائران زیر ردای خود لباس سبز می پوشند؟ تو راهب نیستی . تو یکی از افراد رابین هود هستی!»
سپس شمشیرش را کشید و به طرف ویل پرید و به او ضربه ای زد. ویل نیز به سرعت شمشیرش را کشید اما دیگر خیلی دیر شده بود. سرباز داروغه او را زخمی کرد و او گیج شد. سرباز دیگری زانوهای ویل را گرفت و او را نقش زمین کرد.
مهمانخانه دار دخترش را فرستاد تا خبر را به رابین هود برساند. دختر به رابین گفت: «ویل دستگیر شده و فردا به دار آویخته خواهد می شود.»
رابین پاسخ داد: «او فردا به دار آویخته نمی شود. وگرنه داروغه باید بهای سنگینی بپردازد.»
رابین در شیپورش دمید و افرادش به سرعت آمدند. رابین گفت: «باید شمشیر و تیر و کمان هایمان را برداریم و او را نجات بدهیم. می دانم که جانمان را برای او به خطر می اندازیم. اما چاره ای نداریم. چون او هم جانش را به خاطر ما به خطر انداخت.»
صبح زود روز بعد، رابین و افرادش به شهر ناتینگهام رسیدند. آن ها تا بعدازظهر بیرون دروازه ی شهر منتظر ماندند. جمعیتی جمع شد. همه می دانستند که ویل شجاع آن روز به دار آویخته می شود.
بالاخره یک گاری از دروازه ی شهر گذشت که ویل سوارش بود. داروغه ناتینگهام در کنار گاری و سوار بر اسب بود. ویل به اطرافش نگاه کرد تا شاید چهره ی دوستانش را ببیند. اما نتوانست ببیند. مثل سنگی که در آب می افتد، قلبش فرو ریخت.
ویل به داروغه گفت: «شمشیری بده و بگذار از خودم دفاع کنم. درست است که زخمی شده ام اما تا پای جان با شما می جنگم.»
داروغه با پوزخند گفت: «تو شمشیر نخواهی داشت. زیرا مجرم هستی و مرگ سختی در انتظارت است.»
ویل درخواست کرد: «پس حداقل دست هایم را باز کن تا با مشت از خودم دفاع کنم.»
داروغه گفت: «ای ولگرد! دعای خود را بخوان. چون در همین ساعت از بلندترین درخت به دار آویخته می شوی.»
ویل از خشم دندان هایش را به هم فشرد و فریاد زد: «ای بزدل! اگر رابین هود با تو روبه رو شود! تو هستی که باید دعا بخوانی. او تحقیرت خواهد کرد، همچون تمام مردان شجاع. می دانی نام تو برای هر مرد شجاعی مایه ی تمسخر است؟»
داروغه با خشم فریاد کشید: «مرا مسخره می کنید؟! مطمئن باش پس از مرگت تو را تکه تکه می کنم.»
وقتی گاری ویل استاتلی به سمت چوبه ی دار می رفت، او نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد. سرش را پایین آورد تا آن را پنهان کند. وقتی دوباره سرش را کمی بالا بلند کرد، قلبش به شدت تپید. اگر چه مبهم می دید ولی چهره ی دوستانش را در میان جمعیت دید. سپس رئیس خود، رابین، را دید و قلبش سرشار از امید شد.
جان کوچولو به بالای گاری پرید و طناب ها را برید و دست های ویل را باز کرد. داروغه با شمشیر به طرف جان کوچولو یورش برد. جان به سرعت از خود دفاع کرد و داروغه مجبور شد شمشیرش را بیندازد. جان شمشیر داروغه را برداشت و برای ویل انداخت و گفت: «بیا ویل، داروغه شمشیرش را به تو قرض داد.»
داروغه به سربازانش دستور داد: «بگیریدشان!» در همان موقع تیری با فاصله ی کمی از کنارش گذشت. سربازان ترسیدند و عقب نشینی کردند. داروغه به سربازانش دستور داد سر جای خود بمانند اما خودش پا به فرار گذاشت.
ویل به طرف جان کوچولو رفت و از او تشکر کرد و گفت: «اوه، بیا. فکر نمی کردم تو را امروز یا روز دیگری ببینم، مگر در آن دنیا. تو، ای دوست واقعی من!»
آن روز کسی نمُرد اما بسیاری از افراد داروغه زخمی شدند. این موضوع داروغه را به وحشت انداخت. او به خودش گفت: «این مردان از هیچ چیز نمی ترسند. مقامم را زودتر از جانم از دست می دهم. پس دیگر آن ها را به حال خودشان می گذارم.»

فصل ۴: رابین هود در نقش یک قصاب

رابین هود و افرادش یک سال پس از نجات ویل در جنگل شروود ماندند. هر گاه آن ها کشیشی ثروتمند یا مالکی را در جنگل شروود می یافتند، او را به مقر خود و زیر درخت گرین وود می بردند. بعد برای او ضیافتی برپا می کردند و پس از خوردن غذا پول او را به زور می گرفتند.
یک روز صبح رابین حوصله اش سر رفت و برای ماجراجویی راهی شد. در حاشیه ی جنگل ناگهان به قصابی برخورد که اسبش گاری پُر از گوشت او را می کشید. قصاب با خوشحالی سوت می زد و پیش می رفت.
رابین گفت: «سلام دوست من. خیلی خوشحال به نظر می رسی.»
قصاب پاسخ داد: «بله! درست است. خیلی خوشحالم. سالم هستم و امروز روز بسیار زیبایی است. عاشق زیباترین دختر در تمام شهر ناتینگهام هستم و پنج شنبه ی آینده قرار است در شهر لاکسلی با او ازدواج کنم.»
رابین گفت: «من هم در لاکسلی به دنیا آمده و همان جا بزرگ شده ام. آن شهر را خوب می شناسم. در این صبح زیبا کجا می روی؟»
قصاب پاسخ داد: «به شهر ناتینگهام می روم تا گوشت هایم را بفروشم. اسم تو چیست که اهل شهر لاکسلی هستی؟»
رابین لبخندی زد و سرش را خم کرد و گفت: «مرا رابین هود صدا می زنند.»
قصاب با تعجب گفت: «اوه خدای من! این اسم را خوب می شناسم. لطفاً چیزی از من نگیر، من آدم درستکاری هستم. به کسی آسیب نرسانده ام.»
رابین هود خندید: «من از فرد درستکاری مثل تو حتی یک پنی هم نمی گیرم، به ویژه که از اهالی شهر لاکسلی باشد. اما بگو اسب و گاری و گوشت هایت چقدر می ارزند؟»
قصاب لحظه ای فکر کرد و گفت: «هوووم! همه اش روی هم چهار پوند.»
رابین کیسه ی پولش را درآورد و شش پوند به مرد داد و گفت: «می خواهم گاری ا ت را بخرم و یک روز نقش قصاب را بازی کنم. آن را به من می فروشی؟»
قصاب فریاد زد: «خداوند خیرت بدهد.» بعد از گاری پایین پرید و پول را از دست رابین قاپید.
رابین خندید و گفت: «حالا برگرد پیش نامزد عزیزت و سلام مرا به او برسان.» و روی گاری پرید، افسار اسب را گرفت و در جنگل تاخت.
وقتی رابین به بازار ناتینگهام رسید، گوشت هایش را بین گوشت های سایر قصاب ها گذاشت. ساطور و چاقویش را به هم زد و گفت:
«بشتابید، خانم ها، آقایان!
از من گوشت بخرید



من گوشت هایم را سه پنی می فروشم
فقط یک پنی سود می کنم.»
آوازش که تمام شد، فریاد زد: «حالا چه کسی از من گوشت می خرد؟ گوشت سه پنی را به راهب های چاق شش پنی می فروشم چون از کارشان بدم می آید. گوشت سه پنی را به خانم های خوب یک پنی می فروشم. از کودکان اصلاً پول نمی خواهم، فقط یک بوسه کافی است.»
جمعیتی خندان دور او جمع شدند. گوشت او تازه بود. قیمتش هم عالی بود. رابین از زنان بیوه و فقیر هیچ پولی نمی گرفت.
بعضی از مردم فکر کردند رابین دزد است و گاری و بارش را دزدیده است. اما دزدها که گوشت را دور نمی انداختند! سرانجام همه به این نتیجه رسیدند که رابین پسر ثروتمندی است که با پول خرج کردن تفریح می کند.
تعدادی از قصاب ها با کنجکاوی به طرف بساط رابین آمدند و گفتند: «برادر بیا با ما غذا بخور. برای داروغه ضیافتی برپا کرده ایم که در تالار شهر برگزار خواهد شد.»
رابین دستش را به لبه ی کلاهش زد و گفت: «با افتخار با شما غذا می خورم.»
داروغه مشتاق بود قصابی را ببیند که سخاوتمندانه از گوشت هایش گذشته بود. شاید می توانست او را گول بزند و پولی به چنگ آورد. او رابین را فقط دو بار و خیلی کوتاه دیده بود و وقتی آن مرد جوان وارد تالار شد، او را نشناخت.
وقتی غذا را آوردند، داروغه از رابین خواست دعا بخواند. رابین گفت: «امیدوارم بهشت از آنِ ما باشد و خوردنی ها و نوشیدنی های این خانه بیش تر شود و خداوند تمام قصاب های درستکاری همچون مرا ببخشاید و نعمت دهد.»
همه خندیدند، به خصوص داروغه. او با خود گفت: «شک ندارم پسر مرد ثروتمندی است. شاید بتوانم سرش را شیره بمالم.» و دستش را روی شانه رابین گذاشت و گفت: «تو واقعاً معرکه ای پسر!»
رابین گفت: «می دانم از جوانان شوخ طبع و سرحال خوشتان می آید. برای همین نبود که مسابقه ی تیراندازی برگزار کردید و به رابین هود یک کمان طلایی جایزه دادید؟»
داروغه سرش را برگرداند و سکوت کرد. بعد رابین فریاد زد: «امشب هزینه ی این ضیافت را من می دهم. هیچ کس نباید دست در جیبش کند، از قصاب ها گرفته تا داروغه.»
داروغه گفت: «مرد جوان، خیلی راحت پول خرج می کنی، حتماً زمین زیاد و چارپایان فراوانی داری.»
رابین گفت: «بیش از پنج هزار چارپا دارم که نمی توانم آن ها را بفروشم. وگرنه قصاب نبودم.»
چشم های داروغه گرد شد و گفت: «شاید من بتوانم کمکت کنم. در ازای همه اش چقدر می خواهی؟»
رابین گفت: «پانصد پوند.»
داروغه گفت: «۵۰۰ پوند خیلی زیاد است. می توانم ۳۰۰ پوند بدهم.»
رابین نیشخند زد و گفت: «حقه باز پیری هستی. پنج هزار چارپا بیش از ۷۰۰ پوند می ارزد. چطور می توانی سر یک جوان را این طور کلاه بگذاری؟ فکر نکن آدم دست و پا چلفتی و بی عرضه ای هستم. پیشنهادی دارم: من و برادرانم زندگی شادی داریم. تو را می بَرَم تا گله ام را ببینی، اما باید پول را با خودت بیاوری. زیرا من به کسی که چانه می زند، اعتماد ندارم.»
داروغه گفت: «پول را می آورم. اما نام تو چیست؟»
رابین گفت: «مرا رابرت لاکسلی صدا می زنند.»
داروغه گفت: «امروز با پول می آیم تا گله ات را بخرم. اما یادت باشد تا گله را نگیرم، از پول خبری نیست.»
رابین گفت: «منصفانه است.»
بعدازظهر آن روز او و داروغه با هم راهی شدند. مقداری پیاده راه رفتند و داروغه جنگل شروود را دید و گفت: «خداوند ما را از شر رابین هود در امان نگه دارد.»
رابین گفت: «نگران نباش داروغه، من رابین هود را خوب می شناسم. تا وقتی با من هستی، خطری تهدیدت نمی کند.»
داروغه لرزید و به خودش گفت: «ای وای! ظاهراً این مرد جوان با رابین هود خیلی دوست است.»
آن ها از وسط جنگل و از راهی پر پیچ و خم عبور کردند. پیچی را پشت سر گذاشتند و روبه روی خود گله ای آهو دیدند که بالا و پایین می پریدند.
رابین به داروغه نزدیک شد و گفت: « دام های من هستند آقا، دیدنی نیستند؟»
داروغه با کمی مکث گفت: «معامله با تو را نمی خواهم، می خواهم از این جا بروم.» برگشت تا برود. اما رابین جلویش را گرفت.
او گفت: «کمی صبر کن. دوست دارم برادرانم را ببینی.» سپس شیپورش را برداشت و سه بار در آن دمید. صد مرد به جاده دویدند که جان کوچولو جلوتر از همه بود.
جان کوچولو گفت: «رئیس جوان ما، حالت چطور است؟»
رابین گفت: «همراه خوبی برای ضیافتمان آورده ام. ارباب خوب ما، داروغه ی شهر ناتینگهام را نشناختید؟»
همه به نشانه ی احترام کلاه از سر برداشتند و داروغه جدی تر شد. او می دانست رابین ۳۰۰ پوند او را می گیرد و برای جانش هم می ترسید. مگر او نبود که خواسته بود رابین را بگیرد؟ او نخواسته بود ویل را به دار بیاویزد؟ جان کوچولو بازوی داروغه را طوری گرفت که دردش نگیرد اما فرار هم نکند و او را به جنگل هدایت کرد.
بالاخره به فضای بازی رسیدند که وسط آن یک درخت بلوط بود. مردان از خزه بالش درست کرده و زیر درخت گذاشته بودند. رابین داروغه را نشاند. کسی در مورد پول حرف نزد. داروغه با خود فکر کرد: «شاید فراموش کرده .»
غذا آوردند؛ گوشت تازه ی گوزن و نان خوشمزه. تا توانستند خوردند و سیر شدند. ماه کم کم بالا می آمد که داروغه خمیازه کشید و گفت: «برای این شب دلپذیر بسیار سپاسگزارم، اما دیگر دیر شده و باید بروم.»
رابین دست داروغه را فشار داد و گفت: «اگر باید بروی، برو به سلامت، اما چیزی را فراموش کرده ای؛ هر مهمانی که به این جا بیاید، باید هزینه آن را بپردازد.»
داروغه با خنده ای تلخ گفت: «بله خوش گذشت و اگر هم نمی گفتید، بابت این غذای خوشمزه بیست پوند می پرداختم.»
رابین خیلی جدی گفت: «اوه، نه، خجالت دارد کمتر از سیصد پوند بگیرم.»
داروغه فریاد زد: «سیصد پوند؟! واقعاً فکر می کنی غذایتان سیصد پوند ارزش داشته؟»
رابین گفت: «به اطراف نگاه کن. این ها کسانی هستند که مثل من از تو متنفرند. ویل استوتلی را هم می بینی که قصد داشتی ا و را دار بزنی. بدون معطلی پولت را بده وگرنه برایت بد می شود.»
رنگ داروغه مثل گچ شد. لبش را گاز گرفت. سپس کیسه ی پولش را درآورد و به رابین داد. رابین کیسه را به جان کوچولو داد و گفت بشمرد. داروغه چنان اخم کرده بود که انگار هر سکه قطره ای از خونش است.
شمردن سکه ها که تمام شد، رابین گفت: «هرگز تاکنون چنین مهمان سخاوتمندی نداشته ایم. از آن جایی که دیروقت است، یکی از افراد جوانم را می فرستم تو را همراهی کند.»
داروغه به اعتراض گفت: «خدا نکند! خودم راه را پیدا می کنم.»
رابین گفت: «نه، خودم تو را تا مسیر اصلی می برم.» و در طول راه به داروغه هشدار داد که مبادا به فکر فریب جوانان بیفتد و بعد گفت: «داروغه ی عزیز، هرگز تا دندان اسب را ندیده ای، آن را نخر!»

نظرات کاربران درباره کتاب رابین هود