فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پا چینکو

کتاب پا چینکو

نسخه الکترونیک کتاب پا چینکو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۸,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پا چینکو

تاریخ ما را نومید کرده، اما مهم نیست. در آغاز قرن، ماهیگیری پابه‌سن گذاشته و همسرش تصمیم گرفتند برای درآمد بیش‌تر مستأجر بگیرند. هر دو در دهکده‌ی ماهیگیری یونگدو ـ جزیره‌ی بسیار کوچکی کنار بندر بوسان ـ به دنیا آمده و بزرگ شده بودند. در سال‌های طولانی ازدواج، زن سه پسر به دنیا آورد، اما تنها هونی، بزرگ‌ترین و ضعیف‌ترین آن‌ها زنده ماند. هونی لب‌شکری و پاچنبری به دنیا آمد؛ هرچند شانه‌هایی پهن داشت و اندامی قوی و رنگ‌ورویی بور. حتی وقتی مرد جوانی شد، همان روحیه‌ی آرام و متفکر کودکی را حفظ کرد. هونی وقتی دهان بی‌قواره‌‌اش را با دست می‌پوشاند، کاری که عادت داشت موقع برخورد با غریبه‌ها انجام دهد، به پدر خوش‌قیافه‌اش شباهت پیدا می‌کرد، هردو چشم‌های درشت خندان داشتند. ابروهای تیره به پیشانی وسیعش جلوه می‌داد که دراثر کار مدام در هوای آزاد آفتاب‌سوخته بود. هونی مانند پدر و مادرش تند حرف نمی‌زد و بعضی‌ها به اشتباه فکر می‌کردند چون او سریع حرف نمی‌زند، مشکل ذهنی دارد، اما این حقیقت نداشت.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پا چینکو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

نوامبر ۱۹۳۲
زمستانِ بعد از اشغال منچوری به دست ژاپن سخت بود. بادهای گزنده در اقامتگاه کوچک می وزید و زن ها لایه های لباس شان را با پنبه پر می کردند. چیزی که اسمش رکود اقتصادی بود، در همه جای دنیا پیدا می شد، مستاجرها سر غذا این را می گفتند و حرف هایی را تکرار می کردند که از مردهایی که می توانستند روزنامه بخوانند، در بازار شنیده بودند. آمریکایی های فقیر به اندازه ی روس های فقیر و چینی های فقیر گرسنه بودند. حتی ژاپنی های معمولی زیر پرچم امپراتور فقیر بودند. بی تردید زرنگ ها و جان سخت ها آن زمستان جان به در بردند، اما گزارش های شرم آور از بچه هایی که به بستر رفته بودند و بیدار نشده بودند، دخترانی که معصومیت شان را به خاطر کاسه ای نودل گندم می فروختند، و افراد مسنی که دزدانه می رفتند تا جوان ها بتوانند غذا بخورند، بی اندازه زیاد بود.
با این وضع ساکنان اقامتگاه غذایشان را مرتب می خواستند و خانه ی کهنه به تعمیر نیاز داشت. اجاره باید هر ماه به مباشر سمج مالک پرداخت می شد. یانگ جین با گذشت زمان یاد گرفت چطور پول را کنترل کند، با فروشنده ها کنار بیاید و به آنچه نمی خواهد نه بگوید. دو خواهر یتیم را استخدام کرد و خودش صاحبکار شد. حالا بیوه ایی سی و هفت ساله بود که اقامتگاه را اداره می کرد، نه آن دختر نوجوان که با بقچه ی کوچکِ یک دست لباس زیر تمیز و پابرهنه به در این خانه آمده بود.
یانگ جین باید هم از سونجا مراقبت می کرد هم پول درمی آورد. با آنکه خودشان خانه ای نداشتند، خوش شانس بودند که کسب و کاری داشتند. اول هر ماه، هر مستاجر برای اتاق و اقامت بیست وسه ین می داد و این پول به طرز فزاینده ای برای خرید غلات در بازار یا ذغال برای گرما کافی نبود. اجاره ی مستاجرها نمی توانست بالا برود، چون مردها پول بیش تری در نمی آوردند، اما او باز باید به همان اندازه به آن ها غذا می داد. پس از استخوان قلم شوربای غلیظ و شیری می پخت و کنارش با سبزی های باغچه طعم دار غذاهای خوشمزه می پخت. آخر ماه که پول کمی داشتند، غذاها را با ارزن و جو و چیزهای ارزانی که در گنجه داشتند، پرحجم تر می کرد. وقتی در کیسه ی غلات چیزی باقی نمانده بود، پنکیک های خوشمزه ای از آرد لوبیا و آب درست می کرد. مستاجرها ماهی هایی را که نتوانسته بودند در بازار بفروشند، برای او می آوردند، پس وقتی یک سطل اضافه خرچنگ و ماهی ماکارل بود، آن ها را در ادویه می خواباند تا برای زمانی نگه دارد که غذا کم تر می شد.
دو فصل گذشته، شش مهمان به نوبت در تنها اتاق مهمان می خوابیدند، سه برادر چانگ اهل جئولادو شب ماهیگیری می کردند و روز می خوابیدند و دو جوان اهل دائگو و مرد بیوه ی اهل بوسان در بازار ماهی کنار دریا کار می کردند و سر شب می خوابیدند. در اتاق کوچک مردها کنار هم می خوابیدند، اما کسی شکایت نداشت، چون این اقامتگاه بهتر از چیزی بود که در خانه ی خودشان داشتند. رختخواب تمیز بود و غذا شکم سیرکن. دخترها لباس شان را خوب می شستند، و سرپرست لباس کارشان را با تکه هایی که از فصل دیگر مانده بود، وصله می زد. هیچ مردی برای زن گرفتن پول نداشت، پس این وضعیت برای آن ها بد نبود. همسر می توانست مقداری آرامش جسمی برای کارگران فراهم کند، اما ازدواج می توانست موجب تولد بچه هایی شود که به غذا، لباس و خانه نیاز داشتند. زنِ یک مرد فقیر آماده ی نق زدن و گریه بود و این مردها محدودیت را درک می کردند.
افزایش قیمت ها با کمبود پول نگران کننده بود، اما مستاجرها تقریباً هیچ وقت در پرداخت اجاره تاخیر نمی کردند. به آن هایی که در بازار کار می کردند، گاه و بی گاه به عنوان دستمزد اجناس فروش نرفته را می دادند و یانگ جین روز پرداخت اجاره یک کوزه روغن آشپزی را به جای چند ین قبول می کرد. مادرشوهرش به او توضیح داده بود که باید با مستاجرها خیلی خوش رفتار باشی، «مردها حق انتخاب هایی دارند که زن ها ندارند.» در پایان هر فصل، اگر سکه ای باقی مانده بود، یانگ جین در کوزه ی سفالی تیره و خرابی می انداختش و پشت تخته ای در گنجه می گذاشت که شوهرش دو انگشتر طلای مادرش را آنجا گذاشته بود.

در وعده های غذا، همان طورکه مستاجرها با هیاهو از سیاست حرف می زدند، یانگ جین و دخترش بی سر و صدا غذا می کشیدند. برادران چانگ بی سواد بودند اما در اسکله به دقت خبرها را دنبال می کردند و دوست داشتند سر میز شام سرنوشت کشور را تحلیل کنند.
اواسط نوامبر، یک ماه ماهیگیری از آنچه انتظار می رفت، بهتر شده بود. برادران چانگ تازه بیدار شده بودند. مستاجرهای نوبت شب تازه برای خوابیدن می آمدند. برادران ماهیگیر غذای اصلی شان را قبل از رفتن به دریا می خوردند. برادرها استراحت کرده و سرحال به این نتیجه رسیدند که ژاپن نمی تواند چین را بگیرد.
«بله. حرامزاده ها می توانند گازی بزنند، اما نمی شود تمام چین را خورد. ممکن نیست!» برادر وسطی چانگ این را به صدای بلند اعلام کرد.
فَتسو، برادر کوچک تر فنجان چای گرم را زمین گذاشت و داد زد: «آن کوتوله ها نمی توانند سرزمینی به آن بزرگی را بگیرند. چین برادر بزرگ ماست! ژاپن فقط بدذات است. چین خدمت آن مادربه خطاها می رسد. بشین و تماشا کن!»
مردهای بی چاره استعمارگر قدرتمندشان را در چاردیواری محقر اقامتگاه مسخره می کردند و خود را از پلیس مستعمراتی در امان می دیدند که به ماهیگیرهای با فکرهای بلندپروازانه اهمیت نمی داد. برادرها از قدرت چین لاف می زدند، ازآنجا که رهبر خودشان نومیدشان کرده بود، مشتاق بودند که ملت دیگر قوی باشد. تا آن موقع کره بیست ودو سال مستعمره بود. برادر کوچک تر هرگز جایی زندگی نکرده بود که ژاپنی ها حاکم بر آن نبودند.
فَتسو سرزنده فریاد زد: «آجومونی. آجومونی(۲).»
«بله؟» یانگ جین می دانست او غذای بیش تر می خواهد. او مرد جوان ریزنقشی بود که از هر دو برادرش هم بیش تر می خورد.
«یک کاسه ی دیگر از سوپ خوشمزه ی شما؟»
«بله، بله، البته.»
یانگ جین سوپ را از آشپزخانه آورد. فتسو آن را هورتی کشید و خورد و مردها برای کار بیرون رفتند.
کمی بعد مستاجرهای نوبت شب برگشتند، خودشان را شستند و شام شان را زود خوردند. پیپ شان را کشیدند، بعد به بستر رفتند تا بخوابند. زن ها میزها را تمیز کردند و شام ساده شان را در سکوت خوردند، چون مردها خوابیده بودند. دخترهای خدمتکار و سونجا آشپزخانه و سطل های کثیف شستشو را تمیز کردند. یانگ جین قبل از رفتن به بستر ذغال را وارسی کرد. صحبت برادرها درمورد چین در ذهنش مانده بود. هونی عادت داشت به دقت به همه ی مردانی که خبرها را برایش می آوردند، گوش کند و او سر تکان می داد، با رضایت نفسش را بیرون می داد و بعد بلند می شد تا به کارها برسد. او می گفت: «مهم نیست، مهم نیست.» چه چین اشغال می شد، چه انتقام خودش را می گرفت، علف های هرز را باید از باغچه ی سبزیجات بیرون می کشیدند، اگر قرار بود کفش داشته باشند، صندل های طنابی باید بافته می شدند، و دزدهایی را که اغلب می خواستند مرغ ها را بدزدند، باید دور می کردند.

حاشیه ی مرطوب کت پشمی ایساک بائک یخ زده و خشک شده بود، اما عاقبت ایساک توانست اقامتگاه را پیدا کند. سفر طولانی از پیونگ یانگ او را از پا در آورده بود. برخلاف شمال برفی، سرما در بوسان گول زننده بود. زمستانِ جنوب ملایم تر بود، اما بادهای یخ زده ی دریا در ریه های ضعیفش فرو می رفت و باعث می شد تا مغز استخوان یخ بزند. ایساک موقع ترک خانه خود را چنان قوی می دانست که بتواند با قطار سفر کند، اما حالا دوباره احساس ناتوانی می کرد و می دانست باید استراحت کند. از ایستگاه قطار بوسان، خودش را به قایق کوچکی رسانده بود تا از روی یونگدو عبورش بدهد و از قایق که پیاده شد، مردهای ذغال فروش او را به در اقامتگاه رسانده بود. ایساک نفسش را بیرون داد و در زد، نزدیک بود از پا دربیاید، می دانست اگر بتواند شب خوب بخوابد، صبح فردا بهتر خواهد بود.
یانگ جین تازه روی تشک با پوشش کتانش دراز کشیده بود که دختر خدمتکار کوچک تر درِ اتاق کوچک را زد که زن ها با هم در آن می خوابیدند.
دختر خدمتکار نفس نفس زنان گفت: «آجومونی، آقایی اینجاست. می خواهد با ارباب خانه حرف بزند. چیزی در مورد برادرش گفت که پارسال اینجا بود. آقا می خواهد اینجا بماند. امشب.»
یانگ جین اخم کرد. فکر کرد، کی سراغ هونی را می گیرد؟ ماه بعد سه سال از مرگ او می گذشت.
دخترش سونجا روی کف گرم اتاق خوابیده بود، آرام خروپف می کرد، موهای مجعد از گیس شدن روزانه مثل مستطیلی ابریشمی، درخشان سیاه روی بالش ریخته بود و برق می زد. کنار او فقط آن قدر جا مانده بود که خدمتکارها بعداز کار شبانه بتوانند بخوابند.
«به او نگفتی ارباب مرده؟»
«بله. انگار تعجب کرد. آن آقا گفت برادرش برای ارباب نامه نوشته بود، اما جوابی نرسیده بود.»
یانگ جین نشست و دستش را به طرف هانبوک(۳) موسلین برد که تازه درآورده بودش و به صورت توده ای مرتب کنار بالش بود. جلیقه ی پنبه دوزی آن را روی دامن و کتش پوشید. یانگ جین با چند حرکت سریع موهایش را جمع کرد.
با دیدن جوان فهمید چرا خدمتکار او را رد نکرده. او مثل کاجی جوان بود، صاف و برازنده و به شکلی غیرمعمول خوش قیافه بود: چشم های باریک خندان، بینی درشت و گردنی بلند. پیشانی رنگ پریده و صاف داشت و اصلاً شبیه مستاجرهای غرغرویی نبود که غذا را با فریاد می خواستند و سر به سر خدمتکارها می گذاشتند که چرا شوهر نکرده اند. مرد جوان کت و شلواری غربی و پالتو ضخیم زمستانی به تن داشت. کفش های چرمی خارجی، چمدان چرم و کلاه شاپو همه با ورودی کوچک نامناسب به نظر می رسید. از ظاهرش بر می آمد که برای اتاقی در مرکز شهر و مهمانخانه ی بزرگ تر برای تاجرها و صنعتگرها پول کافی دارد. در بوسان تقریباً تمام مهمانخانه هایی که کره ای ها می توانستند در آن ها اقامت کنند، پر بودند، اما با پول حسابی می شد کاری کرد. از طرز لباس پوشیدنش می شد ژاپنی ثروتمندی تصورش کنند. دختر خدمتکار که با دهانی کمی باز به آقا خیره بود، امیدوار بود به او اجازه بدهد که بماند.
یانگ جین که نمی دانست به او چه بگوید، تعظیم کرد. بی تردید برادرش نامه ای فرستاده بود، اما او نمی دانست چطور بخواندش. هرچند ماه یک بار از مدیر مدرسه در شهر خواهش می کند نامه هایش را برایش بخواند، اما این زمستان به خاطر کمبود وقت این کار را نکرده بود.
مرد تعظیم کرد: «آجومونی امیدوارم شما را بیدار نکرده باشم. وقتی از یدک کش پیاده شدم، هوا تاریک بود. تا امروز موضوع شوهرتان را نمی دانستم. از شنیدن این خبرِ بد متاسفم. من بائک ایساکم. از پیونگ یانگ می آیم. برادرم بائک یوسب سال ها قبل اینجا مانده بود.»
کمی لهجه ی شمالی داشت و سخنرانی را یاد گرفته بود.
«امیدوار بودم قبل از رفتن به اوزاکا کمی اینجا بمانم.»
یانگ جین به پاهای برهنه اش نگاه کرد. اتاق مهمان از حالا پر بود و چنین مردی به محل خواب خودش نیاز داشت. در این وقت شب، پیدا کردن قایقران برای برگردان او به جزیره ی اصلی سخت بود.
ایساک دستمال سفیدی از شلوارش بیرون آورد و دهانش را پوشاند تا سرفه کند.
«برادر من تقریبا ده سال قبل اینجا بود. نمی دانم او را به یاد دارید یا نه. شوهرتان را خیلی تحسین می کرد.»
یانگ جین سر تکان داد. بائک بزرگ تر در خاطرش مانده بود، چون نه ماهیگیر بود و نه در بازار کار می کرد. اسم اول او یوسب بود؛ اسمش را از روی کسی در انجیل گذاشته بودند. والدینش مسیحی بودند و بنیانگذاران کلیسایی در شمال.
«اما برادرتان، آن آقا زیاد به شما شباهت نداشت. او کوتاه بود، با عینک قاب فلزی گرد. داشت به ژاپن می رفت. قبل از رفتن چند هفته اینجا ماند.»
«بله. بله.» چهره ی ایساک روشن شد. بیش تر از ده سال می شد که برادرش را ندیده بود. «او با زنش در اوساکا زندگی می کند. او بود که برای شوهرتان نامه نوشت. اصرار کرد من اینجا بمانم. در مورد خورش ماهی کادِ شما نوشت. گفت بهتر از خانه.»
یانگ جین لبخند زد. چطور می توانست لبخند نزند؟
«برادر گفت شوهرتان خیلی سخت کار می کرد.» ایساک از پای چنبری و لب شکری حرفی نزد، اگرچه البته که یوسب در نامه اش به این ها هم اشاره کرده بود. ایستاد. خیلی کنجکاو بود مردی را ببیند که به چنان دشواری هایی چیره شده بود.
یانگ جین پرسید: «شما شام خورده اید؟»
«من سیرم. ممنون.»
«ما می توانیم غذایی برای شما بیاوریم.»
«فکر می کنید بتوانم اینجا استراحت کنم؟ می دانم منتظرم نبودید، اما حالا دو روز است که در راهم.»
ایساک آه کشید. بعد به بیوه زن لبخند زد. این مشکل خودش بود نه آن زن و نمی خواست ناراحتش کند. به چمدانش نگاه کرد. چمدان نزدیک در بود.
«البته. بعد باید به بوسان برگردم تا جایی برای اقامت پیدا کنم. قبل برگشت، اقامتگاهی در این اطراف سراغ دارید که برای من یک اتاق اضافه داشته باشد؟» ظاهرش را حفظ کرد، نمی خواست معلوم شود ناامید شده.
یانگ جین گفت: «این اطراف هیچ چیز نیست و ما اتاق خالی نداریم.» اگر او را پیش بقیه جا می داد، شاید از بوی مردها ناراحت می شد. هیچ شستشویی بوی ماهی لباس های آن ها را از بین نمی برد.
ایساک چشم هایش را بست و سر تکان داد. برگشت تا برود.
«یک جای اضافی هست که همه ی مستاجرها در آن می خوابند. می دانید، تنها یک اتاق است. سه مهمان روز می خوابند و سه نفر شب، بسته به برنامه ی کارشان. فقط به اندازه ی یک مرد دیگر جا هست، اما راحت نیست. اگر بخواهید می توانید خودتان ببینید.»
ایساک آسوده شد. گفت: «خوب است. خیلی سپاسگزار می شوم. می توانم پول ماه را به شما بدهم.»
«آنجا شلوغ تر از آن است که شما عادت دارید. وقتی برادرتان پیش ما بود، این همه مرد اینجا نبود. آن موقع این قدر شلوغ نبود. نمی دانم اگر...»
«نه. نه. من فقط گوشه ای می خواهم که بخوابم.»
«دیر وقت است و امشب باد خیلی تندی می وزد.» یانگ جین ناگهان از وضعیت اقامتگاه شرمنده شد، چیزی که قبلاً هرگز حس نکرده بود. فکر کرد اگر مرد جوان می خواست صبح روز بعد برود، می توانست پولش را پس بدهد.
مبلغ ماهیانه ای را که باید از پیش می پرداخت، به او گفت. اگر قبل از آخر ماه می رفت، باقیمانده را به او برمی گرداند. از او بیست و سه ین گرفت، مثل ماهیگیرها. ایساک ین را شمرد و با دو دست به او داد.
خدمتکار ساک او را جلو اتاق گذاشت و رفت تا رختخواب تمیز از قفسه ی انبار بیاورد. او به آب آشپزخانه برای شستشو نیاز داشت. دختر خدمتکار نگاهش هنوز پایین بود، اما در مورد او کنجکاو بود.
یانگ جین با دختر خدمتکار برای آماده کردن تشک رفت و ایساک در سکوت به آن ها نگاه کرد. بعد خدمتکار برای او تشت آب پر از آب گرم و حوله ی تمیز آورد. پسرهای اهل دائگو مرتب کنار هم خوابیده بودند و مرد بیوه درخواب دستش هایش را بالای سرش آورده بود. تشک ایساک را موازی مرد بیوه گذاشتند.
صبح مردها بر سر شریک کردن مستاجر دیگری در فضای خودشان کمی غرولند می کردند، اما یانگ جین نمی توانست او را از در خانه اش برگرداند.

۳

سحر برادران چانگ از قایق شان برگشتند. فتسو فوراً متوجه مستاجر جدید شد که هنوز در اتاق خوابیده بود.
به یانگ جین نیشخند زد: «خوشحالم می بینم بانوی زحمت کشی مثل شما موفق است. خبر آشپزی شما به ثروتمندان هم رسیده. بعد مهمان های ژاپنی هم می گیری! امیدوارم از او سه برابر ما آدم های فقیر پول بگیری.»
سونجا سر تکان داد، اما او متوجه نشد. فتسو انگشتش را به کراواتی زد که کنار کت و شلوار ایساک آویزان بود.
«پس این چیزی است که یانگ بان(۴)ها دور گردن شان می بندند تا مهم به نظر برسند؟ شبیه حلقه ی دار است. هرگز چنین چیزی را اینقدر از نزدیک ندیده بودم! اوه ه ه ه...نرم است!» کوچک ترین برادر کراوات را به ریش هایش مالید. «شاید ابریشم است. حلقه ی دار ابریشم واقعی!» او بلند خندید اما ایساک تکان نخورد.
گومبو با لحنی جدی گفت: «فتسویا به آن دست نزن.» صورت بزرگ ترین برادر پر از جای آبله بود و وقتی عصبانی می شد، پوست چاله چاله اش سرخ می شد. از وقتی پدرشان مرده بود، خودش از دو برادر کوچک ترش مراقبت کرده بود.
فتسو کراوات را رها کرد و شرمنده به نظر رسید. اصلاً نمی خواست گومبو را ناراحت کند. برادرها خودشان را شستند، غذا خوردند و هر سه خوابیدند. مهمان جدید همان طور کنار آن ها در خواب ماند، سرفه های خفه ی گاه و بیگاه خوابش را قطع می کرد.
یانگ جین به آشپزخانه رفت تا به خدمتکارها بگوید حواس شان به بیدار شدن مستاجر جدید باشد. باید برای او غذای گرم آماده می کردند. سونجا به گوشه ای خزیده بود و داشت سیب زمینی شیرین پوست می کند، وقتی مادرش وارد اتاق شد یا وقتی بیرون رفت، سرش را بلند نکرد. در هفته ی گذشته فقط وقتی لازم بود، با هم حرف زده بودند. دخترهای خدمتکار نمی دانستند چه اتفاقی افتاده که سونجا را این قدر ساکت کرده.
نزدیک غروب برادرهای چانگ بیدار شدند، دوباره غذا خوردند و به دهکده رفتند تا قبل سوار شدن به قایق تنباکو بخرند. مستاجرهای عصر هنوز برنگشته بودند، پس خانه چند ساعتی ساکت بود. باد دریا از میان روزنه های دیوارها و اطراف لبه های پنجره ها به داخل می آمد و در راهروی کوتاه منتهی به اتاق ها کوران عجیبی داشت.
یانگ جین کنار یکی از نقاط داغ روی کف گرم نزدیک اتاق کوچک که زن ها می خوابیدند چهارزانو نشسته بود. داشت شلواری را وصله می کرد، یکی از توده ی لباس های فرسوده ی مهمان ها. لباس های مردها به اندازه ی کافی شسته نمی شد، چون آن قدر کم لباس داشتند که ترجیح می دادند مزاحم شان نشوند.
فتسو شکایت می کرد: «باز کثیف می شوند.» اگرچه برادر بزرگ تر ترجیح می داد لباس ها تمیز باشند. یانگ جین بعد از شستن لباس ها هرقدر می توانست وصله شان می زد و دست کم سالی یک بار رنگ پیراهن ها و کت هایی را که دیگر نمی توانست تعمیر یا تمیز کند، تغییر می داد. هربار مستاجر تازه سرفه می کرد، سر یانگ جین ناگهان بلند می شد. سعی داشت حواسش را روی دوخت مرتب متمرکز کند نه دخترش، که داشت کف خانه را تمیز می کرد. کف پوشیده از کاغذ مومی زرد، روزی دوبار با یک جاروی کوتاه جارو می شد، بعد با تکه کهنه ی تمیز پاک می شد.
در ورودی آهسته باز شد و مادر و دختر سر بلند کردند. جون، ذغال فروش برای گرفتن پولش آمده بود.
یانگ جین برای دیدن او از زمین بلند شد. سونجا بی علاقه تعظیم کرد و دوباره به کارش مشغول شد.
یانگ جین پرسید: «حال زنت چطور است؟» زن ذغال فروش مشکل معده ی عصبی داشت و گاه و بی گاه بستری می شد.
«امروز صبح زود بیدار شد و رفت بازار. نمی توانم جلوش را بگیرم که پول در نیاورد. می دانید او چه طوری ست.»
«تو خوش شانسی.» یانگ جین کیفش را بیرون کشید تا پول ذغال هفتگی را به او بدهد.
«آجومونی، اگر همه ی مشتری های من مثل شما بودند، هرگز گرسنه نمی ماندم. همیشه حساب هایت را سر وقت می دهی!» او از سر رضایت خندید.
یانگ جین به او لبخند زد. او هر هفته از این شکایت می کرد که کی پولش را سر وقت نمی دهد، اما بیش تر مردم غذای کم تری می خوردند تا پولش را بپردازند، چون این زمستان سردتر از آن بود که ذغال نداشته باشی. ذغال فروش در ضمن مرد درشت هیکلی هم بود که در مسیرش در هر خانه فنجانی چای و خوراک سبکی می خورد. او حتی در این سال های کم درآمد هم هیچ گرسنگی نکشیده بود. زنش بهترین فروشنده ی جلبک دریایی در بازار بود و خودش پول خوبی در می آورد.
«پایین خیابان آن سگ کثیف لی سه ین بدهی اش را نمی دهد.»
«وضع خوب نیست. همه مشکل دارند.»
«نه. وضع اصلاً خوب نیست، اما خانه ی شما پر از مهمان هایی است که پول می دهند، چون بهترین آشپز در کیونگ سانگدو هستید. الان کشیش پیش شما مانده؟ برایش جای خواب پیدا کردید؟ به او گفتم ماهی سیم دریایی شما در بوسان بهترین است.» جون هوا را بو کشید، به این فکر بود که شاید بتواند قبل از رفتن به خانه ی بعدی چیزی برای خوردن گیر بیاورد، اما هیچ بوی خوشایندی به مشامش نرسید.
یانگ جین به دخترش نگاهی انداخت و سونجا تمیز کردن کف خانه را کنار گذاشت و به آشپزخانه رفت تا چیزی بیاورد که ذغال فروش بخورد.
«خوب می دانستید مرد جوان قبلاً تعریف آشپزی شما را از برادرش شنیده بود که ده سال پیش اینجا مانده بود؟ شکم حافظه اش از قلب بهتر است.»
یانگ جین سردرگم به نظر می رسید: «کشیش؟»
«مرد جوان اهل شمال. او را دیشب دیدم، در خیابان ها سرگردان بود و دنبال آدرس شما می گشت. بائک ایساک. آدمی با ظاهر شیکپوش. من خانه ی شما را نشانش دادم و آمد اینجا، اما باید آخر وقت برای چو- یکی، بار می بردم که بعد از یک ماه در رفتن، بالاخره برای پرداخت به من پول پیدا کرد.»
«آهان!»
«به هرحال، من برای کشیش از ناراحتی معده ی زنم حرف زدم و اینکه چقدر درد، چقدر زحمت می کشد و می دانی، گفت درست همان موقع و همانجا برایش دعا می کند. فقط سرش را پایین انداخت و چشم هایش را بست! نمی دانم به آن چیزهایی که مردان زیر لب می گویند اعتقاد دارم یا نه، اما به نظرم نرسید این کار به کسی صدمه بزند. مرد جوان خیلی خوش قیافه ای است، این طور فکر نمی کنید؟ روز از خانه بیرون رفته؟ باید به او سلامی کنم.»
سونجا یک سینی چوبی آورد که در آن یک فنجان چای داغ جو بود، یک قوری چای، و یک کاسه سیب زمینی شیرین بخار پز و آن را مقابل او گذاشت. مرد ذغال فروش خودش را بر تشکچه ی روی زمین انداخت و سیب زمینی های داغ را بلعید. با دقت آن ها را جوید، بعد دوباره شروع به صحبت کرد.
«پس امروز صبح، از زنم پرسیدم حالش چطور است، و او گفت وضع زیاد بد نیست و رفت سرکار! شاید بالاخره آن دعا فایده ای داشته. ها!»
«او یک کات ـ و ـ لیک است؟»یانگ جین نمی خواست آن قدر پشت سر هم حرف او را قطع کند، اما برای حرف زدن با جون که نمی توانست ساعت ها حرف بزند، هیچ راه دیگری وجود نداشت. شوهرش می گفت جون به عنوان یک مرد زیادی کلمه دارد. «یک کشیش؟»
«نه، نه. او کشیش نیست. آن ها فرق دارند. یانگ یک پروتس ـ تان است. از آن ها که ازدواج می کنند. دارد به اوساکا می رود، جایی که برادرش زندگی می کند. یادم نیست او را دیده باشم.» او به آرامی به جویدن ادامه داد و از فنجانش جرعه های کوچک چای نوشید.
پیش از آنکه یانگ جین چیزی بگوید، جون گفت: «آن هیروهیتو- سِکی کشور ما را اشغال کرد، بهترین زمین ها، برنج، ماهی را دزدید و حالا هم جوان های ما را.» آه کشید و تکه ای سیب زمینی خورد. «خوب، من جوان ها را به خاطر رفتن به ژاپن سرزنش نمی کنم. اینجا دیگر نمی شود پول درآورد. برای من خیلی دیر است، اما اگر یک پسر داشتم؟» جون مکث کرد، چون بچه نداشت، و فکر کردن به آن غمگینش می کرد. «او را به هاوایی می فرستادم. زنم برادرزاده ی باهوشی دارد که آنجا در کشتزار نیشکر کار می کند. کار سختی است، اما خوب که چی؟ برای این حرامزاده ها کار نمی کند. چند روز پیش که به اسکله رفتم، مادربه خطاها خواستند به من بگویند که نمی توانم...»
یانگ جین به خاطر ناسزا به او اخم کرد. خانه خیلی کوچک بود، دخترهای توی آشپزخانه و سونجا که حالا داشت زمین پستو را تمیز می کرد، همه چیز را می شنیدند و بی تردید حواسشان بود.
«باز چای بیاورم؟»
جون لبخند زد و فنجان خالی را با هردو دست به طرف او هل داد.
ادامه داد: «از دست دادن کشور تقصیر خود ماست. این را می دانم. آن اشراف مادربه خطا ما را فروختند. حتی یک یانگ بان حرامزده هم خایه ی درست و حسابی ندارد.»
یانگ جین و سونجا می دانستند دخترهای تو آشپزخانه دارند به سخنرانی آتشین ذغال فروش می خندند، که هفته به هفته تغییر نمی کرد.
«من شاید روستایی باشم، اما کارگری درستکارم و نمی گذاشتم ژاپنی ها اینجا را اشغال کنند.» دستمال تمیز و سفیدی از کت پوشیده از خاکه ذغال بیرون آورد و آب بینی اش را پاک کرد. «حرامزاده ها. بهتر است بروم دنبال تحویل بعدی ام.»
بیوه زن وقتی داشت می رفت آشپزخانه گفت منتظر بماند. جلو در اصلی، یانگ جین به جون یک بقچه سیب زمینی تازه داد. یکی از سیب زمینی ها از توی بقچه درآمد و روی زمین غلتید. مرد آن را قاپید و در جیب گود کتش گذاشت. «هرگز چیزی را که باارزش است از دست نده.»
یانگ جین گفت: «برای زنت. لطفاً به او سلام برسان.»
«ممنونم.» جون با عجله کفش هایش را پوشید و از خانه بیرون رفت.
یانگ جین کنار در ماند و تا وقتی او به خانه ی بعدی قدم نگذاشت به داخل برنگشت.
خانه بدون سخنرانی مفصل مرد پرسروصدا خالی تر به نظر می رسید. سونجا روی زانو خزید و تمیز کردن راهرویی را تمام کرد که اتاق جلو را به بقیه ی خانه مرتبط می کرد. دختر بدنی محکم مثل تکه ای چوب داشت ـ خیلی شبیه هیکل مادرش ـ با دست های چالاک بسیار قوی، بازوهای عضلانی و پاهای قوی. هیکل کوتاه و پهن او درشت، ساخته شده برای کار سخت، با لطافت اندکی در صورت یا دست و پایش، اما از نظر جسمی کاملاً خوشایند بود، بیش تر خوش سیما تا زیبا. سونجا همه جا فوراً به خاطر سرزندگی و رفتار شادش دیده می شد. مستاجرها هرگز از خواستگاری او دست برنمی داشتند، اما هیچ کدام موفق نشده بودند. چشم های تیره اش چون سنگ های درخشان رودخانه که در سطحی سفید و صیقلی باشند برق می زدند و وقتی می خندید، بی اختیار با او می خندیدند. پدرش، هونی، از زمان تولدش عشق زیادی به او داشت و حتی وقتی سونجا بچه ی کوچکی بود، وظیفه ی خودش می دانست که او را خوشحال کند. همین که یاد گرفت راه برود، مثل حیوان خانگی وفاداری پشت سر او می رفت و اگرچه مادرش را تحسین می کرد، وقتی پدرش مرد، سونجا از دختری شاد به زن جوان باملاحظه ای بدل شد.
هیچ کدام از برادران چانگ آن قدر پول نداشتند که ازدواج کنند، اما گومبو، بزرگ ترین شان، بیش تر از یک بار گفته بود دختری مثل سونجا برای مردی که بخواهد در زندگی پیشرفت کند، همسر خوبی است. فتسو تحسین اش می کرد، اما خودش را آماده کرده بود او را به عنوان زن برادر بزرگ ستایش کند، اگرچه سونجا فقط شانزده سال داشت و همسن او بود. اگر هرکدام از برادرها می توانست ازدواج کند، گومبو که اولی بود، قبل از بقیه زن می گرفت. دیگر هیچ یک اهمیت نداشت، چون سونجا اخیراً همه ی امیدهایش را از دست داده بود. او حامله بود و پدر بچه نمی توانست با او عروسی کند. هفته ی قبل، سونجا پیش مادرش اعتراف کرده بود، البته، کس دیگری نمی دانست.
«آجومونی، آجومونی!» دختر خدمتکار بزرگ تر از جلو خانه، جایی که مستاجرها می خوابیدند، جیغ کشید و یانگ جین به سرعت به اتاق رفت. سونجا کهنه اش را انداخت تا او را دنبال کند.
«اینجا خون است! روی بالش! او غرق عرق است!»
بوخی، دختر بزرگ تر از دو دختر خدمتکار، نفس عمیق می کشید تا آرام شود. عادت نداشت صداش را بلند کند و نمی خواست بقیه را بترساند، اما نمی دانست مستاجر مرده یا دارد می میرد و بیش تر از آن ترسیده بود که نزدیک تر برود.
سونجا گفت: «فکر کنم، سل باشد.»
یانگ جین سرش را تکان داد. ظاهر مستاجر او را به یاد چند هفته ی آخر هونی انداخت.
«برو داروساز را بیار.» یانگ جین این را به بوخی گفت، بعد نظرش را تغییر داد: «نه. نه. صبر کن. شاید تو را لازم داشته باشم.»
ایساک بی خبر از زن هایی که به او خیره شده بودند، عرق کرده و سرخ روی بالش خوابیده بود. دوخی، دختر جوان تر تازه از آشپزخانه آمده بود، و نفس بلند و پرسروصدایی کشید و خواهرش او را ساکت کرد. شب قبل که مستاجر آمده بود، رنگ پریده اش که به خاکستری می زد، جلب توجه می کرد، اما در روز، چهره ی زیبایش خاکستری بود، رنگ آب کثیف باران که در تنگی جمع باشد. بالش هرجا سرفه کرده بود، از لکه های سرخ پر بود.
یانگ جین فقط نگران و مضطرب گفت: «هوم م م... باید فوراً جای او را عوض کنیم. بقیه ممکن است مریض شوند. دوخی یا، همین الان همه چیز را از انباری بیرون بیار. زودباش.» او را در انباری می گذاشت، جایی که شوهرش وقتی بیمار بود، آن می خوابید، اما اگر ایساک می توانست تا قسمت عقب خانه راه برود، خیلی راحت تر از این بود که سعی کند خودش او را جابه جا کند.
یانگ جین گوشه ی تشک را تکان داد تا او را بیدار کند.
بازویش را لمس کرد: «کشیش بائک؛ آقا، آقا!»
عاقبت ایساک چشم هایش را باز کرد. یادش نمی آمد کجاست. در رویایش در خانه بود، نزدیک باغ سیب استراحت می کرد؛ درخت ها پر از شکوفه های سفید بود. وقتی به خودش آمد، سرپرست اقامتگاه را شناخت.
«همه چیز خوب است؟»
یانگ جین از او پرسید: «شما سل دارید؟» البته، ایساک می بایست بداند.
او سرش را تکان داد.
«نه. دو سال پیش داشتم. از آن موقع خوبم.» ایساک پیشانی اش را لمس کرد و دانه های عرق را کنار خط موهایش حس کرد. سرش را بالا آورد و دید سنگین است.
لکه های سرخ را روی بالش دید و گفت: «آهان، می فهمم. خیلی متاسفم. اگر می دانستم ممکن است به شما صدمه بزنم به اینجا نمی آمدم. باید بروم. نمی خواهم شما را به خطر بیندازم.» ایساک چشم هایش را بست، چون خیلی احساس خستگی می کرد. در تمام طول عمرش بیمار بود، ابتلای او به بیماری سل تنها یکی از بیماری های بسیاری بود که از آن ها رنج برده بود. والدینش و دکترش نمی خواستند او به اوساکا برود؛ تنها برادرش یوسب حس می کرد این کار برایش بهتر است چون اوساکا گرم تر از پیونگ یانگ بود و چون یوسب می دانست ایساک چقدر دلش می خواهد به چشم یک بیمار دیده نشود، آن طور که بیش تر عمر با او رفتار شده بود.
ایساک که چشم هایش هنوز بسته بود، گفت: «باید به خانه برگردم.»
«توی قطار می میرید. حال تان بدترمی شود. می توانید بنشینید؟» این را یانگ جین پرسید.
ایساک خودش را بلند کرد و به دیوار سرد تکیه داد. در سفر احساس خستگی کرده بود، اما حالا حس می کرد که انگار خرسی به او فشار می آورد. نفسش را حبس کرد و به طرف دیوار برگشت تا سرفه کند. لکه های سرخ روی دیوار ماندند.
یانگ جین گفت: «اینجا می مانید. تا وقتی خوب شوید.»
یانگ جین و سونجا به هم نگاه کردند. وقتی هونی این مشکل را داشت، آن ها بیمار نشده بودند، اما دخترها آن موقع نبودند و باید از مستاجرها به شکلی محافظت می کردند.
یانگ جین به صورت مرد جوان نگاه کرد. « می توانید تا اتاق پشتی کمی راه بروید؟ باید شما را از بقیه جدا کنیم.»
ایساک سعی کرد بلند شود، اما نتوانست. یانگ جین سر تکان داد. به دوخی گفت دنبال داروساز برود و به بوخی گفت به آشپزخانه برگردد تا شام مستاجرها را آماده کند.
یانگ جین گذاشت او روی بسترش بخوابد، و تشکش را آهسته کشید و آن را به طرف انباری برد، همان طور که سه سال قبل شوهرش را جابه جا کرده بود.
ایساک زیر لب گفت: «من نمی خواستم به شما صدمه بزنم.»
مرد جوان در دل خود را به خاطر آرزوی دیدن دنیای بیرون محل تولدش لعنت کرد و به خاطر اینکه به دروغ به خودش گفته بود آن قدر خوب است که به اوزاکا برود، وقتی حس می کرد هرگز از آن همه بیماری شفا پیدا نمی کند. اگر موجب بیماری هرکدام از کسانی می شد که با آن ها در تماس بود، مرگ شان تقصیر او بود. آرزو کرد اگر قرار است بمیرد، آن قدر مرگش سریع باشد که بی گناهان را در امان نگه دارد.

۴

جون ۱۹۳۲
درست اول بهار، کم تر از شش ماه مانده که کشیش جوان به اقامتگاه بیاید و بیمار شود، سونجا دلال جدید ماهی، کوح هانسو را دید.
صبح سونجا برای خرید اقامتگاه به بازار رفت. هوایی که از دریا می وزید کمی سرد بود. از وقتی نوزاد بود و به پشت مادرش بسته می شد، به بازار در هوای باز در نامپو دونگ رفته بود؛ بعدها که دختر کوچکی بود، دست پدرش را می گرفت که کشان کشان آنجا راه می رفت، کاری که هر روز به خاطر پاهای چنبری او ساعتی طول می کشید. انجام کارها با او خیلی لذت بخش تر از انجام شان با مادر بود، چون در دهکده همه در طول راه به گرمی با پدرش احوال پرسی می کردند. انگار دهان بی ریخت و قدم های ناشیانه ی هونی دربرابر پرس و جوی محبت آمیز همسایه ها از خانواده اش، پانسیون و مستاجرها ناپدید می شد. هونی هرگز زیاد حرف نمی زد، اما حتی همان موقع برای دخترش روشن بود که خیلی ها خواستار تایید خاموش او، نگاه متفکر چشم های صادقش بودند.
هونی که مرد، سونجا مسوول خرید شد. روش خریدش با آنچه از مادر و پدر آموخته بود فرق نداشت: ماهی، تازه صیدشده، بعد استخوان سوپ از قصاب، بعد چند چیز از آجوماهای(۵) چمباتمه زده ی جلو تشت های پرادویه، ردیف هایی از قمه ماهی های درخشان یا ماهی سیم دریایی چاق که چند ساعت قبل گرفته بودند، کالاهای آن ها به شکل جذابی روی پارچه های مومی فیروزه ای و سرخ گسترده بر زمین چیده شده بود. بازار وسیع غذاهای دریایی ـ از بزرگ ترین این بازارها در کره ـ در طول ساحلی با سنگریزه ها و خرده سنگ ها گسترده بود و آجوماها، هرکدام در تکه ی مربع خودشان، هرچه می توانستند بلندتر جار می زدند.
سونجا داشت از زن ذغال فروش خرید می کرد که بهترین جلبک های دریایی را داشت. آجوما پی برد دلال جدید ماهی به دختر صاحب اقامتگاه خیره شده.
«مردک بی شرم. چطور خیره شده! تقریباً سنی دارد که جای پدرت باشد» آجومای جلبک دریایی پشت چشم نازک کرد: «فقط پول به مردی این حق را نمی دهد که برابر دختری نجیب از خانواده ای خوب این قدر گستاخ باشد.»
سونجا نگاهش را بالا آورد و مرد تازه ای را با کت و شلوار روشن و کفش های چرمی سفید دید. او همراه بقیه ی دلال ها کنار دفترهای حلبی موج دار و چوبی دید که با همه ی دلال های غذای دریایی ایستاده بود. کوح هانسو با یک کلاه سفید استخوانی شبیه پوسترهای سینمایی بین بقیه ی مردها که کت و شلوارهای تیره پوشیده بودند، مثل پرنده ای برازنده با بال و پرهای سفید شیری مشخص بود. نگاهش صاف به سونجا دوخته شده بود و به مردهایی که اطرافش حرف می زدند، تقریباً توجه نداشت. دلال های بازار خرید عمده ی همه ی ماهی هایی را که از آنجا می گذشتند به دست داشتند. نه فقط تعیین قیمت ها را در بازار به دست شان بود، بلکه می توانستند هر ناخدا یا ماهیگیری را با امتناع از خرید صیدشان تنبیه کنند. همین طور با ماموران ژاپنی بده بستان داشتند که اسکله ها را کنترل می کردند. همه به دلال ها بدهکار بودند، و تعداد کمی کنارشان احساس راحتی می کردند. دلال ها به ندرت با آدم های خارج از گروه شان قاطی می شدند. مشتری های اقامتگاه از آن ها به عنوان از خودراضی های مشغول کار کسب قاچاق یاد می کردند که سود ماهیگیری نصیب شان می شد، اما بوی ماهی از دست های سفیدشان دور بود. با وجود این، ماهگیرها مجبور بودند با این مردها کنار بیایند که برای خرید پول نقد داشتند و وقتی صید اصلاً خوب نبود، به پولِ پیش شان نیازمند بودند.
«مردهای چشم چران متوجه دختری مثل تو می شوند، اما این یکی خیلی پرروست. اهل جِجوست، اما در اوساکا زندگی می کند. شنیده ام خوب ژاپنی حرف می زند. شوهرم گفت هوش او از کل دلال ها بیش تر است، اما حقه باز است. اوه ـ مووه(۶)! هنوز دارد به تو نگاه می کند!» آجومای جلبک دریایی یکراست تا ترقوه اش سرخ شد.
سونجا سرش را تکان داد. نمی خواست نگاه کند. وقتی مشتری های اقامتگاه می خواستند با او لاس بزنند، آن ها را نادیده می گرفت و کارش را می کرد و در رفتارش هیچ تغییری نشان نمی داد.
«می شود جلبک دریایی را که مادرم دوست دارد به من بدهید؟» سونجا علاقه ای آشکارا به توده های مستطیل جلبک دریایی خشک شده نشان داد که مثل پارچه تا شده و در ردیف های جدا با کیفیت و قیمت متفاوت چیده شده بودند.
آجوما یاد کارش افتاد، به خود آمد و یک بسته ی بزرگ جلبک دریایی برای سونجا بست. دختر سکه ها را بیرون آورد و شمرد و بعد بسته را با دو دست جلو برد.
«اقامتگاه مادرت حالا چند تا مشتری دارد؟»
«شش تا.» سونجا از گوشه ی چشمش می دید مرد حالا با دلال دیگری حرف می زد اما هنوز به او نگاه می کرد. «خیلی سرش شلوغ است.»
«البته که هست! سونجا ـ یا، زندگی زن کار و رنج بی پایان است. رنج و بعد رنج بیش تر. می دانی، بهتر است آن ها را بپذیری. تو حالا زن شده ای، پس باید این را به تو گفت. برای زن، مردی که با او ازدواج می کنی کاملا تعیین کننده ی کیفیت زندگی است. یک مرد خوب یک زندگی شایسته است، و مرد بد زندگی نفرین شده، در هر صورت همیشه انتظار داشته باش رنج بکشی و فقط سخت کار کنی. کسی از یک زن بیچاره مراقبت نمی کند، فقط خودمان.»
خانم جون به شکم همیشه متورمش دست زد و به طرف مشتری تازه ای برگشت و اجازه داد سونجا برگردد.
سر شام برادران چونگ از کوح هانسو اسم بردند که تازه همه ی صید آن ها را خریده بود.
گومبو گفت: «به عنوان دلال خوب است. دلال باهوشی مثل او را به عذاب کشیدن از دست احمق ها ترجیح می دهم. کوح چانه نمی زند. قیمت ثابت است و او منصف. فکر نمی کنم بخواهد مثل بقیه سرت را کلاه بگذارد، اما نمی توانی به او نه بگویی.»
فتسو اضافه کرد که به او گفته اند دلال اهل ججو به طرز غیرقابل تصوری ثروتمند است. فقط هفته ای سه شب به بوسان می آید و در اوساکا و سئول زندگی می کند. همه او را رئیس صدا می کنند.
کوح هانسو انگار همه جا بود. هربار سونجا در بازار بود، سر و کله اش پیدا می شد و توجه اش را پنهان نمی کرد. هرچند سونجا سعی داشت نگاه خیره ی او را نادیده بگیرد و به کارهایش برسد، اما در حضور او صورتش داغ می شد.
هفته ی بعد او با سونجا حرف زد. سونجا تازه خریدش را تمام کرده و تنها در خیابان به سمت یدک کش می رفت.
«خانم جوان! امشب تو اقامتگاه شام چی می پزی؟»
آن ها تنها بودند اما نه چندان دور از شلوغی بازار.
سونجا به بالا نگاه کرد و بدون جوابی تند و تند به راهش رفت. قلبش از ترس می تپید و امیدوار بود او دنبالش نکند. وقتی سوار بر قایق بود، سعی کرد صدای او را به یاد بیاورد؛ صدای آدمی قوی بود که می خواست ملایم به نظر برسد. کمی لهجه ی ججو در صحبتش بود، کشیدن بعضی حروف صدادار؛ با نحوه ی حرف زدن اهالی بوسان فرق دارد. کلمه ی شام را خنده دار ادا می کرد و یک لحظه طول کشید تا سونجا بفهمد او چه می گوید.
روز بعد، وقتی سونجا به خانه می رفت کوح خودش را به او رساند.
«تو شوهر نکرده ای؟ به اندازه ی کافی بزرگ شده ای.»
سونجا قدم هایش را تندتر کرد و دوباره او را تنها گذاشت. او دنبالش نیامد.
هرچند سونجا به او جواب نداده بود، هانسو از تقلا برای حرف زدن با او دست برنداشت. همیشه یک سوال بود، نه بیش تر و هرگز تکرار نمی شد، اما وقتی سونجا را می دید، در فاصله ای بود که سونجا صدایش را می شنید، چیزی می گفت و سونجا بدون گفتن کلمه ای به سرعت می رفت.
پاسخ ندادن او هانسو را ناراحت نمی کرد؛ اگر سونجا کوشیده بود در جواب سر به سرش بگذارد، هانسو فکر می کرد او دختری معمولی است. ظاهرش را دوست داشت، موهای براق بافته، هیکلی کامل زیر بلوز سفید آهارخورده، شال بلند مرتب، قدم های سریع و مطمئن او، دست های ماهر دختر چایخانه دار یا دست های رنگ پریده ی آدمی از طبقات بالا. بدن خوشایندش محکم و گرد بود، بازوهایش پوشیده در آستین های سفید گرم و آرامش بخش به نظر می رسید. پوشیدگی اندامش او را به هیجان می آورد؛ مشتاق دیدن پوست او بود. نه دختر مردی ثروتمند و نه مردی فقیر، این دختر چیزی غریزی داشت، نوعی حالت اصیل. هانسو فهمیده بود او کیست و کجا زندگی می کند. روش خریدش هر روز یکسان بود. صبح به بازار می آمد و بدون اتلاف وقت می رفت. می دانست سر وقت دیدار خواهند کرد.
دومین هفته ی ژوئن بود. سونجا خرید روزانه اش را تمام کرده بود و سبد پُر به بغل می رفت. سه شاگرد دبیرستان ژاپنی با کت هایی که دکمه شان باز بود، برای ماهگیری به بندر می رفتند. برای بی حرکت نشستن، هوا زیادی گرم بود. پسرها از مدرسه فرار کرده بودند. وقتی متوجه سونجا شدند که داشت به طرف یدک کش یونگدو می رفت، پسرها با خنده دورش را گرفتند و دانش آموز لاغر و با صورتی روشن، بلندترین آن سه نفر، خربزه ی زرد درازی از سبد بیرون کشید. آن را از بالای سر سونجا برای دوستانش پرت کرد.
«پسش بده.» سونجا این را آرام به کره ای گفت. به امید اینکه آن ها سوار یدک کش نشوند. در جزیره اغلب از این اتفاق ها می افتاد، اما در یونگدو ژاپنی های کمتری بودند. سونجا می دانست باید از دانش آموزان ژاپنی که فوراً سر به سر بچه های کره ای می گذاشتند و گاهی برعکس می شد، دوری کند. به بچه های کوچک کره ای هشدار داده بودند هرگز تنها راه نروند، اما سونجا دختری شانزده ساله و قوی بود. گمان کرد ژاپنی ها او را کوچک تر فرض کرده اند و خواست محکم تر حرف بزند.
آن ها خندیدند و به ژاپنی گفتند: «چی؟ چی گفت؟ هرزه ی بوگندو، ما حرفت را نمی فهمیم.»
سونجا به اطراف نگاه کرد، اما به نظر نمی رسید کسی آن ها را ببیند. قایقران های کنار یدک کش سرگرم حرف زدن با دو مرد دیگر بودند و آجوماهای نزدیک کناره ی بازار سرشان به کارشان گرم بود.
دختر دست راستش را دراز کرد و جدی گفت: «الان پسش بده.» سبدش در گودی آرنجش بود، و حفظ تعادلش مشکل تر شده بود. یکراست به پسر لاغر نگاه کرد که یک سر و گردن از او بلندتر بود.
آن ها خندیدند و زیر لب چیزهایی به ژاپنی گفتند. سونجا حرف شان را نمی فهمید. دو تا خربزه ی زرد را برای هم پرت می کردند و سومی داشت توی سبدی می گشت که سونجا به دست چپش گرفته بود و از افتادنش می ترسید.
پسرها تقریباً هم سن او یا کوچک تر، اما قوی و سرشار از نیروی غیرقابل پیش بینی بودند.
پسر سوم که کوتاه تر بود، دم گاوی از ته سبد بیرون کشید.
«یوبوها سگ می خورند و حالا دارند غذای سگ ها را می دزدند! دخترهایی مثل تو استخوان می خورند؟ ماده سگ احمق!»
سونجا دستش را بلند کرد. می خواست استخوان سوپ را پس بگیرد. تنها کلمه ای که فهمیده بود یوبو بود که معمولاً معنی اش عزیز بود، اما حالا لقب تحقیر آمیزی بود که ژاپنی ها برای توصیف کره ای ها به کار می بردند.
پسر کوتاه تر استخوانی را بالا گرفت، بعد آن را بو کرد. شکلک در آورد.
«نفرت انگیز است! این یوبوها چطور این کثافت را می خورند؟»
سونجا بی آنکه بتواند جلو گریه اش را بگیرد، داد زد: «هی! آن گران است! برش گردان سر جاش!»
«چی؟ کره ای احمق، من حرفت را نمی فهمم. چرا ژاپنی حرف نمی زنی؟ رعایای وفادار امپراتور باید بلد باشند ژاپنی حرف بزنند! تو رعیت وفادار نیستی؟»
«این یوبو واقعاً سینه های بزرگی دارد. دخترهای ژاپنی ظریفند، نه مثل این جانوران بچه زا.»
سونجا که ترسیده بود تصمیم گرفت خریدها را ول کند و راه افتاد، اما پسرها دوره اش کردند و نگذاشتند برود.
سومی پیشنهاد کرد: «بیایید جایی ببریمش و ببنیم زیر دامن بلندش چی هست. ماهیگیری را فراموش کنیم! او می تواند صید ما باشد.»
«بگذارید بروم. فریاد می زنم.» او این را گفت، اما حس کرد گلویش دارد بسته می شود. دید مردی پشت بلندترین پسر ایستاده.
هانسو موی کوتاه پس کله ی پسر را با یک دست گرفت و با دست آزاد دهانش را بست. «بیایید جلو.» با صدای خفه این را به بقیه گفت و باید اعتراف کرد آن ها دوست شان را که چشمش از ترس گرد شده بود، ول نکردند.
هانسو با ژاپنی بی نقص گفت: «شما مادرسگ ها! باید بمیرید. اگر باز مزاحم این خانم بشوید یا صورت های زشت تان را تو این منطقه نشان بدهید، شما را می کشم. می دهم بهترین قاتل های ژاپنی که می شناسم شما و خانواده تان را بکشند و کسی نمی فهمد چطور کشته شدید. پدر مادرتان در ژاپن بی عرضه بودند و برای همین آمده اید اینجا.» هانسو می گفت و می خندید. «می توانم الان شما را بکشم و هیچ کس هیچ کاری نخواهد کرد، اما این خیلی راحت است. وقتی تصمیم بگیرم، می توانم شما را گیر بیاورم، شکنجه کنم، بعد بکشم. امروز به شما هشدار می دهم چون بزرگوارم و ما مقابل یک بانوی جوانیم.»
دو پسر چشم های خیره ی دوست شان را نگاه کردند و ساکت ماندند. مرد با کت و شلوار عاجی و کفش های چرم سفید مو پسر را محکم و محکم تر کشید. پسر سعی نکرد فریاد بکشد، چون نیروی وحشتناک مرد را حس می کرد.
مرد درست مثل یک ژاپنی حرف می زد، اما به خاطر اقدامی که کرده بود، پسرها فهمیدند باید کره ای باشد. نمی دانستند او کی هست، اما در مورد تهدیدهایش شک نکردند.
هانسو به پسرها گفت: «کثافت ها، عذرخواهی کنید.»
«ما متاسفیم.» پسرها جلو سونجا تعظیم رسمی کردند.
سونجا به آن ها خیره ماند، نمی دانست باید چه کار کند.
آن ها دوباره تعظیم کردند و هانسو فقط کمی موی پسر را رها کرد.
هانسو رو به سونجا کرد و لبخند زد.
«آن ها گفتند متاسفند. البته به ژاپنی. می خواهی به کره ای هم عذرخواهی کنند؟ می توانم به این کار وادارشان کنم. اگر بخواهی می توانم وادارشان کنم نامه بنویسند.»
سونجا سرش را به نشانه ی نفی تکان داد. پسر قد بلند داشت گریه می کرد.
«می خواهی آن ها را به دریا بیندازم؟»
شوخی می کرد، اما سونجا نمی توانست بخندد. فقط توانست دوباره سرش را تکان بدهد. پسرها می توانستند او را کشان کشان به جایی ببرند و هیچ کس نمی دید این کار را کرده اند. چرا کوح هانسو از والدین پسرها نمی ترسید؟ فکر کرد بی تردید یک دانش آموز ژاپنی می تواند مرد بزرگسال کره ای را به دردسر بیندازد. چرا او نگران نبود. سونجا زد زیر گریه.
«مشکلی نیست.» هانسو را با لحن آرامی به سونجا گفت و پسر قدبلند را رها کرد.
پسرها خربزه و دم گاو را دوباره در سبدها گذاشتند.
خوب تعظیم کردند و گفتند: «متاسفیم.»
«هرگز این طرف ها نیایید. کله پوک ها، فهمیدید؟» هانسو درحالی که به گرمی لبخند می زد تا مطمئن شود سونجا معنی اش را نمی فهمد، این را به ژاپنی گفت.
پسرها دوباره تعظیم کردند. پسر قدبلند کمی در یونیفورمش شاشیده بود. آن ها راه افتادند به طرف شهر.
سونجا سبد ها را روی زمین گذاشت و زار زد. ساعدهایش انگار داشتند از جا درمی آمدند. هانسو آرام شانه اش را نوازش کرد.
«تو یونگدو زندگی می کنی.»
سونجا سر تکان داد.
«مادرت اقامتگاه دارد.»
«بله، آقا.»
«تو را به خانه می رسانم.»
سونجا سرش را تکان داد.
« به اندازه ی کافی به شما زحمت داده ام. می توانم خودم به خانه بروم.» سونجا نتوانست سرش را بلند کند.
«گوش کن. باید مراقب باشی تنها جایی نروی و شب هم بیرون نیایی. اگر تنها به بازار می روی، باید از مسیرهای اصلی بگذری. همیشه در معرض دید همه ای. آن ها حالا دنبال دخترها می گردند.»
سونجا نمی توانست بفهمد.
«دولت مستعمراتی. می خواهند ببرند چین برای سربازها. دنبال کسی نرو. ممکن است کره ای باشد، یک زن یا مرد که به ات می گوید تو چین یا ژاپن شغل خوبی هست. ممکن است کسی باشد که تو می شناسی. مراقب باش. منظورم فقط آن پسرهای احمق نیست. آن ها فقط بچه های بدی اند. حتی مراقب هم نباشی آن پسرها می توانند آزارت بدهند. می فهمی؟»
سونجا دنبال کار نمی گشت و نمی فهمید چرا هانسو این ها را به او می گوید. هرگز کسی برای کاری دور از خانه به سراغش نیامده بود. به هرحال، او هرگز مادرش را ترک نمی کرد، اما حق با آن مرد بود. همیشه ممکن بود به زنی بی احترامی بشود. ظاهراً همه ی زن های شریف زیر بلوزشان چاقوهای نقره پنهان می کردند تا اگر به آن ها حمله شد، از خود حفاظت کنند یا خودشان را بکشند.
هانسو دستمالی داد و او صورتش را پاک کرد.
«باید بروی خانه. مادرت نگران می شود.»
هانسو تا یدک کش با او آمد. سونجا سبدهایش را روی کف قایق گذاشت و نشست. تنها دو مسافر دیگر بودند.
سونجا تعظیم کرد. کوح هانسو دوباره داشت او را نگاه می کرد اما این بار چهره اش با قبل فرق داشت؛ نگران به نظر می رسید. همان طور که قایق از اسکله دور می شد، سونجا متوجه شد از او تشکر نکرده.

نظرات کاربران درباره کتاب پا چینکو

چرا انقدر قیمت کتابا افزایش پیدا کرده؟ واقعا چرااااا
در 2 ماه پیش توسط Gha...dam