فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نابغه خبیث قرن کمک نیاز دارد

کتاب نابغه خبیث قرن کمک نیاز دارد
لرد سیاه ۲

نسخه الکترونیک کتاب نابغه خبیث قرن کمک نیاز دارد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۴۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نابغه خبیث قرن کمک نیاز دارد

این کتاب که نبوغی خیره کننده را به نمایش می‌گذارد توسط من، لرد سیاه، لوید شیان به رشته تحریر در آمده است. دشمن قسم خورده‌ام من را در جسم نوجوانی به دنیای شما فرستاده است. شرم آور است! انتقامی وحشیانه خواهم گرفت! فقط قبل از آن باید مشقم را بنویسم...این کتاب را بخرید، وگرنه یکی از مجازات‌های زیر در انتظارتان خواهد بود: یک عمل جراحی ناخواسته- تبدیل شده به یک برده زامبی- نفرین شدن با طلسم نفخ غیرقابل کنترل انتخاب با خودتان است.

ادامه...

بخشی از کتاب نابغه خبیث قرن کمک نیاز دارد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

باز هم تقدیم به همسرم رضا
به خاطر همه ی مهربانی هایش



آنچه گذشت

در لرد سیاه: جلوی نابغه خبیث قرن زانو بزنید تعریف کردیم که چطور لرد سیاه شرور از قلمروش خارج و به زمین تبعید شد و در آن جا خود را در جسم یک پسربچه ی نوجوان یافت. با این که سعی کرد به همه بگوید نامش «لرد سیاه» است، انسان ها فکر کردند می گوید «لوید شیان» و همین اسم روی او ماند. لوید مجبور شد به مدرسه برود (لعنت به این مدرسه!!!) و در آن جا دوستانی پیدا کرد: کریستوفر، سوز و سال.
لوید در ابتدا خیال داشت جهان را فتح کند، ولی خیلی زود متوجه شد که ارک ها و گوبلین هایش حریف تانک ها، جت ها و سلاح های اتمی انسان ها نمی شوند. پس از آن نبوغ خبیثانه اش را روی بازگشت به خانه متمرکز کرد. یک طلسم جادویی را امتحان کرد، ولی تلاشش ناموفق بود و باعث شد پاویون کریکت مدرسه آتش بگیرد و خاکستر شود. کم مانده بود لوید کاملا ناامید شود، ولی به کمک فولتو، پادشاه اسکیریت ها پاویون را از نو ساخت.
بعد دشمن خونی اش هاسدروبان جادوگر «حیوان سفید» را برای کشتن لوید فرستاد، ولی او حیوان را شکست داد. لوید باید به سرزمین تاریکی باز می گشت، به همین دلیل طلسم دیگری را اجرا کرد. ولی طلسم به جای برگرداندن او، دوستش سوز را به سرزمین تاریکی فرستاد...

بخش اول: دنیایی جدید

مقدمه

«نه!» احساس کرد سقوطش در یک خلا بی انتها تا ابد ادامه دارد. بعد ناگهان...

شترق!!!

سوز(۱) که نفسش بند آمده بود به پشت روی زمین دراز کشید و به آسمان عجیب و قرمزرنگ بالای سرش نگاه کرد... آخرین چیزی که به یاد داشت صدای لوید بود که با حالت هیپنوتیزم کننده ای کلمات عجیبی را زیر لب تکرار می کرد. در همان حال سایه ی ماه خورشید را پوشاند و بعد... بعد درد فراوان و احساس افتادن، انگار در خواب سقوط می کرد.
سرفه اش گرفت و سرش را برگرداند. بالای تپه ای خاکی که تا دوردست امتداد داشت دراز کشیده بود. با سردرگمی اخم کرد. رنگ سبز علف ها واقعا عجیب بود. بیش از حد تیره بود و آسمان هم به قرمزی می زد و... و... دو ماه در آسمان وجود داشت! دو ماه! یکی سفید کمرنگ و دیگری قرمز. چطور چنین چیزی امکان داشت؟
نسیم ملایمی وزید و موهای سیاه رنگش را پریشان کرد. سوز چینی به بینی اش انداخت. نسیم بویی می داد که قبلا هرگز به مشامش نرسیده بود. شبیه ترکیبی از بوی دریا و بوی دارچین بود... بوی زننده ای نبود، ولی عجیب بود و به همین دلیل کمی نگران کننده.
اتفاقی که برای سوز افتاده بود، تقصیر لوید بود؛ پسربچه ی عجیب و غریب و مضحکی که به مدرسه آمده و ادعا کرده بود لرد سیاهی است که از سرزمین خود، دنیایی به نام "سرزمین تاریکی" به زمین تبعید شده است. سوز و دوستش کریستوفر(۲) واقعا حرف هایش را باور نکرده بودند، ولی سعی کردند با او همراه شوند و حتی به لوید کمک کردند برای بازگشت به سرزمینش تلاش کند. اولین بار کارشان به آتش زدن پاویون کریکت مدرسه کشید (و سوز به خاطر این کار سرزنش شد!)؛ بعد طلسم جدیدی را امتحان کردند و این بار... این بار چه اتفاقی افتاده بود؟
سوز در جایش نشست. آن بو هر چه که بود به دنیای او تعلق نداشت. بوی سرزمینی عجیب بود، یک سرزمین غریبه، یک سرزمین ناآشنا. بوی سرزمین تاریکی را می داد...
چطور باید به خانه برمی گشت؟

در این بین، در زمین...

اکتبر چهارم ارواح نفرین شده
لعنت و هزار لعنت به خرگوش های سفید کوچولو! باورم نمی شود چنین اتفاقی افتاد! مراسم کسوف دروازه های جهان باید مرا به سرزمینم بازمی گرداند، ولی با شکست مواجه شد و سوز به جای من به سرزمین تاریکی تبعید شد! چقدر نگران سلامتی فرزند شب عزیزم هستم. نه، صبر کن ببینم... منظورم این است که امیدوارم سوز، خدمتکار تر و فرزم آسیبی ندیده باشد. در آن صورت بدجور ضرر می کنم.

پنجم اکتبر ارواح نفرین شده
گزارش گم شدن سوز را به پلیس داده اند. مادرش واقعا ناراحت و نگران است؛ بعضی از بچه های مدرسه هم همینطور. نمی دانستم سوز از چنین محبوبیتی در میان بچه ها برخوردار است.
پلیس از من بازجویی کرد. سوالات زیادی درباره ی سوز پرسیدند، مثلا اینکه آخرین بار کی او را دیدم و اینکه چه چیزی به تن داشت (انگار این چیزها یادم می ماند!... خوب معلوم است، لباس های گات، مگر چیز دیگری هم می پوشد؟!) و خیلی سوالات مزخرف دیگر که معمولا به ذهن این انسان های مردنی می رسد. به هر حال چون من یک شهروند بسیار صادق و شریف هستم حقیقت را به آن ها گفتم... اینکه از طلسم قدرتمندی استفاده کردم و یک جای کار اشتباه شد و سوز که انگشتر بزرگ قدرتم را در دست داشت به مکان دیگری منتقل شد و اکنون در جایی به نام سرزمین تاریکی به سر می برد، مکانی بسیار خطرناکی که پر از ارک ها و گوبلین ها و عقاب سواران بی رحم و پالادین های افراطی و از این جور چیزهاست. مسلم است که حرفم را باور نکردند و ظاهرا مجبورم دوباره با آن دیوانه های احمق (وینگز(۳) و رندل(۴)) جلسه بگذارم. چه کسل کننده!
بریده ای از یک روزنامه را که درباره ی سوز مطلب نوشته است، نگه داشته ام. حتما از دیدن عکسش در روزنامه خوشحال می شود؛ یا شاید باید بگویم "حال می کند". بله، خودش اگر بود از این کلمه استفاده می کرد. "حال می کند". چقدر دلم برایش تنگ شده!

لوید در اتاقش نشسته بود و در حالیکه با ناراحتی از پنجره به آسمان ابری پاییزی نگاه می کرد، با عصبانیت اخم کرده بود. کنارش پسری با چشم های آبی روشن و موهای بور نشسته بود و او هم تاریک شدن آسمان را تماشا می کرد. به نظر می رسید زیبایی معصومانه ای از وجود پسرک به بیرون ساطع می شود، چیزی که درباره ی لوید صدق نمی کرد. در واقع دیدن آن ها با هم مانند تماشای فرشته و شیطانی بود که کنار یکدیگر نشسته اند و در دوستی خاموشی شریکند. لوید از شدت ناراحتی، ناامیدی و عصبانیت آه کشید.
پسرک گفت: «حالا باید چه کار کنیم؟»
لوید با عصبانیت گفت: «نمی دونم، کریس، نمی دونم!» دوباره آه کشید. «چیزی به ذهنم نمی رسه. بدون کلید نمی تونیم بریم اونجا، همین و بس!»



چقد سرده!

کریس گفت: «ولی ممکنه واقعا جونش در خطر باشه! ممکنه یه بلایی سرش بیاد! اینجوری نیست که واسه سوزوندن پاویون مدرسه یا یه شیطنت دیگه از مدرسه معلق شه، ممکنه یه بلای واقعی سرش بیاد! مثلا ممکنه ارک ها بهش حمله کنن یا... یا... انقدر وحشتناکه که حتی نمی تونم دربارش فکر کنم!»
لوید گفت: «کاش می شد باهاش حرف بزنیم! اونوقت می تونستم بهش کمک کنم، بهش بگم چی کار کنه، چطوری از پس اون سرزمین وحشتناک بربیاد. آدما اونجا فرصت های خیلی خوبی به دست میارن، فقط باید بدونن چطوری می شه ازشون استفاده کرد!»
کریس گوشی تلفن همراهش را برداشت و به آن نگاه کرد. «کاش می تونستیم بهش زنگ بزنیم. سعی کردم، ولی می گه "تلفن مشترک موردنظر خاموش بوده یا خارج از دسترس می باشد!".»
«هه، خوب معلومه! توی سرزمین تاریکی که آنتن نمی ده. حداقل از این آنتن ها نمی ده.»
لوید چشم هایش را تنگ کرد و به تلفن کریس خیره شد. برقی شیطانی در نگاهش بود و تا جایی که کریس می دانست، این برق شیطانی همیشه نشانه ی شومی بود... نشان می داد که نقشه ی احمقانه ی دیگری به ذهن لوید خطور کرده است.
لوید زیر لب گفت: «از اون جور آنتن ها نه... البته!» از جا پرید و گوشی کریس را از دستش قاپید. «کافیه این دستگاه رو تغییر بدم... مطمئنم می تونم یه جوری دستکاریش کنم که سیگنال مناسب رو بفرسته... یا بهتر بگم، یه دروازه ی جادویی رو بین دو سرزمینی که صدا می تونه توش سفر کنه، باز کنه. خودمون نمی تونیم سفر کنیم، ولی صدا می تونه! خیلی هم آسون تره.»
کریس گفت: «چه خوب، ولی چرا گوشی من؟ چرا نمی ری یه گوشی واسه خودت بخری؟» هم از اینکه امکان کمک به سوز وجود داشت خوشحال بود و هم نگران بلایی بود که لوید خیال داشت سر گوشی اش بیاورد.
«واقعا که، من عمرا گوشی همراه بخرم! اگه بخرم مامان و بابات... زندانبان های عزیزم مرتب ازش استفاده می کنن تا ردم رو بگیرن. شورای عالی وایت شیلدز هم همینطور، چون همه شون طفیلی های کودن دشمن خونی ام هاسدروبان(۵) احمق و خرفت ان! جادوگر سفید لعنتی!»
کریس گفت: «فکر نکنم شورای محلی واسه جادوگر سفید کار کنه، لوید، جدی می گم. به قول بابام شاید برای نیروهای شیطانی کار کنن، ولی برای جادوگر سفید نه. تو زیادی بدبینی. مامانم هم اینطوری نیست... ناسلامتی یه پا کشیشه!»
لوید گفت: «واسه همین احتمال همکاریش با جادوگر سفید خیلی بیشتره! به هر حال حتی اگه درست بگی چرا باید ریسک کنم؟ من یه لرد سیاهم، بدبین بودن بخشی از وجودمه. فکر می کنی تا الان چطوری زنده موندم؟»
کریس گفت: «باشه، حالا هر چی. سوال اصلیم اینه: بعدش گوشیم رو پس می دی؟»
لوید گفت: «بستگی داره. اگه نقشه ام عملی بشه نه.»
کریس با نگرانی گفت: «چرا، مگه می خوای چه کار کنی؟»
«می خوام تغییرش بدم، با جادو قابلیت هاش رو افزایش بدم. می خوام به یه گوشی سیاه تبدیلش کنم.»
کریس که نگران تر شده بود گفت: «گوشی سیاه؟ چی هست؟»
لوید در حالی که سیم کارت گوشی کریس را درمی آورد گفت: «خوب معلومه، یه گوشی شیطانی. یه جور گوشی نامیرا. ولی قبلش به یه تیکه از استخوان یه آدم خیلی عوضی نیاز دارم، یکی که مثلا دزد یا آدم کش بوده. ترجیحا کسی که به خاطر جرماش دارش زدن. اگه نیمه شب عید ارواح(۶) یا شب والپورگیس(۷) یا همچین چیزی سر یه چهارراه دارش زده باشن که چه بهتر!»
کریس سرش را تکان داد و گفت: «امر دیگه ای ندارین؟... حالا همچین چیزی رو از کجا می خوای پیدا کنی؟»
لوید گفت: «هنوز نمی دونم، ولی باید تلاشمون رو بکنیم.» و سیم کارت را داخل سطل زباله انداخت.
کریس با صدای بلندی گفت: «آهای، چیکار می کنی؟!»
لوید گوشی را در جیبش گذاشت و گفت: «دیگه بهش نیاز نداری، کریستوفر. از این به بعد این گوشی با جادو کار می کنه، جادوی شیطانی. البته بعد از اینکه اون تیکه استخوون رو پیدا کردم.»
کریستوفر با ناراحتی به لوید نگاه کرد و با دیدن لبخند او ناخودآگاه به خود لرزید. مدت زمان زیادی از آشنایی اش با لوید می گذشت، ولی لبخند او هنوز تنش را می لرزاند.
کریستوفر دوست نداشت مشوق لوید و نقشه های عجیب و غریبش باشد، ولی از طرف دیگر حاضر بود دست به هر کاری بزند تا دوستش سوز را برگرداند. گفت: «یه دقیقه صبر کن.»
لوید یک ابرویش را بالا برد. «حتی فکرشو نکن که گوشیتو پس بدم! برای تحقق آرمانمون ضبطش کردم!»
«نه، نه، یه فکری به ذهنم رسیده.»
لوید گفت: «واقعا؟ چی؟»
کریس گفت: «آدمای لجنی.»
لوید با سردرگمی گفت: «لجنی؟ یعنی کارمون به اینجا رسیده؟ حالا دیگه بهم توهین می کنی؟ این منم که باید بهت توهین کنم، نه تو!»
«نه، نه، آدمای لجنی به بقایای اجساد کسایی می گن که هزاران سال طبق آداب و رسوم مختلف قربانی شده ان و اجسادشون توی مرداب ها و لجنزارها افتاده. لجن نذاشته اجسادشون بپوسه. اول خفه شون کردن و بعد سرشون رو از بدنشون جدا کردن. واقعا وحشتناکه!»
لوید با شنیدن این حرف سر ذوق آمد. «عالیه! بهتر از این نمی شه! تو یه نابغه ای کریستوفر، یه نابغه. البته به پای من نمی رسی، ولی به عنوان یه بچه انسان کارت بد نیست. حالا کجا می شه پیداشون کرد؟»
کریس گفت: «یکی توی موزه ی فتبوریه(۸). بهش می گن مرد فتبوری.»
لوید پرسید: «فتبوری؟ عجب اسم مسخره ای! شما آدما چه اسمای احمقانه ای انتخاب می کنین! چرا اسمش رو مثلا گور گوری نذاشتن؟ یعنی جایی که مرده ها دفن می شن... و دوباره زنده می شن تا به اربابان پلید و خبیثشون... از جمله من... خدمت کنن. یوهاهاها!»
کریس گفت: «گورگوری. باشه. به هر حال گورگوری زیاد از اینجا دور نیست. می تونیم با اتوبوس یا قطار بریم اونجا.»
لوید گفت: «چه عالی! پس همین امروز بعدازظهر می ریم.»
کریس گفت: «نمی شه. بعدازظهر جشن کلیسای مامانه! ما هم باید بریم.»
لوید با ناراحتی فریاد زد: «نه!»
در روز جشن
لوید گفت: «به نه جهنم قسم، انقدر کروکثیف و خاکی ان که انگار هزار ساله حموم نرفتن!»
کریستوفر گرفت: «کیا رو می گی، آد مای لجنی رو؟»
لوید گفت: «نه بابا، این بچه انسانای شلخته رو می گم! نگاشون کن.» و با حرکت آمرانه دست به آن ها اشاره کرد.
روبرویشان در یک میدان شنی بزرگ، چند بچه سرگرم بازی بودند. لباسشان واقعا کثیف و صورت هایشان شکلاتی شده بود، تکه های پشمک صورتی رنگی لای موهایشان گیر کرده بود و لک نوشیدنی های مختلف روی لباس هایشان دیده می شد.
لوید و کریستوفر پشت دکه ای ایستاده و ژله، آبمیوه و مربای خانگی می فروختند؛ همه دستپخت مادر کریس یعنی کشیش پیورجوی بود. چند دکه ی دیگر در اطرافشان کالاهای مشابهی را می فروخت. هر چه باشد جشن کلیسا بود.
لوید گفت: «واقعا که، اینو قبلا گفتم و باز هم می گم! این بچه ها عین یه گله گوبلین تمام عیارن! تنها فرقشون اینکه که کنترل کردن گوبلین ها راحت تره... کافیه یکی، دوتاشون رو اعدام کنی تا بقیه حساب کار دستشون بیاد!»
کریس گفت: «بچه ها رو که نمی شه اعدام کرد!»
«چرا؟»
کریس فقط به او نگاه کرد. لوید چشم هایش را به سمت آسمان چرخاند و آهی کشید. «نه، فکر نکنم امکانش باشه. حیف شد!»
کریس گفت: «حتی اگه این کارو بکنی چی عایدت می شه؟ اول از همه خودتو دار می زنن!»
«هه! به نکته ی خوبی اشاره کردی. حالا به عنوان سخنگوی لوید و نزدیک ترین مشاورم بگو ببینم، چه نقشه ای برای حمله به موزه ی مردگان و دفن شدگان ریختی؟»
«حمله؟ بی خیال لوید، ما که نمی تونیم به اونجا حمله کنیم! تازه، کی همچین کاری می کنه؟ من و تو؟ با چه سلاحی؟ دو تا مداد و کتابای تمرینات ریاضی؟»
لوید چشم هایش را تنگ کرد. تمسخر؟ آیا او را مسخره کرده بود؟ قصد داشت کریستوفر را سرزنش کند که ناگهان متوجه چیز بزرگی در آسمان شد. یک بادکنک بزرگ که آهسته در هوا شناور بود و سبدی پر از انسان از زیر آن آویزان بود. در حالی که بی احترامی کریستوفر را کاملا از یاد برد بود حیرت زده به آن نگاه کرد.
«اونا چجوری شناور موندن، کریستوفر؟»
کریس گفت: «چی؟» و جهت نگاه لوید را دنبال کرد. «آهان، بالن های هوای داغ رو می گی. فکر کنم گاز هلیوم.»
لوید گفت: «پس هلیومه؟ چه جالب. فکرشو بکن، یه عالمه از اینا داشته باشی و یه گله گوبلین رو سوارشون کنی. گوبلینای واقعی رو می گم، نه این بچه انسانای مردنی رو. می تونن از اون بالا دارت و بمب و سنگ بندازن پایین. می تونن کلک پالادین های هاسدروبان رو بکنن! کاش می تونستم برم خونه، چه کارایی که نمی شه با تکنولوژی زمین کرد!»
کریس گفت: «ساختنشون به این راحتی نیست.»
لوید گفت: «آره، ولی از اون جنگنده های هوایی یا تانک های بنزینی تون آسون تره.»
همان لحظه یکی از همسایه هایشان، پیرزن مهربانی که خانم موریس(۹) نام داشت، سینی به دست از جلویشان رد شد.
گفت: «کیک های سنگی، کیک های سنگی خوشمزه، سه تا یه پوند!»
کریس که نقشه های ساخت بالن های گازی گوبلین سوار یا حمله به موزه ی زمین شناسی فتبوری را فراموش کرده بود، هیجان زده گفت: «کیک سنگی! من عاشق کیک سنگی ام، مخصوصا اگه دستپخت اون باشه. تو هم می خوای، لوید؟»
لوید اخم کرد. «کیک سنگی؟ مگه مریضم که سنگ بخورم؟ صبر کن، یه فکری دارم! می تونیم از کیک های سنگی به عنوان موشک استفاده کنیم و پنجره ی موزه رو بشکنیم. یا اصلا می تونیم به عنوان مهمات بدیمشون دست گوبلین هایی که سوار بالن های جنگی می شن! کریس، تو بعضی وقتا زرنگ می شی، جدی می گم!»
کریس خندید. «نه، مشنگ جون، اینا از سنگ درست نشدن، فقط اسمشون اینه. کیک های...»
لوید ناگهان حرفش را قطع کرد. «ببینم، بهم گفتی مشنگ؟ این مشنگ یعنی چی؟» لحن صدایش جدی بود، انگار نمی دانست باید عصبانی شود یا نه.
کریس چند بار پلک زد. در آن لحظه واقعا حوصله ی دعوا و مرافعه با لوید را نداشت.
«اوم... خب... مشنگ یعنی... یه جورایی...»
لوید دوباره چشم هایش را تنگ کرد. کریس این روزها اصلا احترامش را نگه نمی داشت! کاش می توانست یکی از طلسم هایش را روی او امتحان کند تا حساب کار دستش بیاید! البته نباید خشن رفتار می کرد، فقط کافی بود به او یادآوری کند رئیس چه کسی بود. مثلا می توانست از نفرین چاقی دایمی استفاده کند. کاش طلسم هایش در این سرزمین عمل می کرد...



بیاین این کیک ها رو بخوری!

کریس که ناگهان فکری به ذهنش رسیده بود با عجله گفت: «یه لقب قدیمی تاریخیه، مثل لرد مشنگ اعظم! قبلا لقب سفیرای خارجی بود که به انگلستان سفر می کردن!»
لوید که تقریبا قانع شده بود چند بار پلک زد.
کریس ادامه داد: «آره، یه لقب درباریه. هنری هشتم این لقب رو به سفیر فرانسه داد. جدی می گم. اینو تو کتاب تاریخمون خوندم. فکر کردم از این لقب خوشت میاد. لرد مشنگ اعظم... تو هم که از یه سرزمین خارجی اومدی و...»
لوید که حرفش را باور کرده بود، سرش را تکان داد و جمله ی کریستوفر را تمام کرد: «و شایسته ی احترامم.» کریستوفر با خوشحالی در تایید حرف او سر تکان داد.
لوید گفت: «لرد مشنگ اعظم! هوم، لقب جالبیه. خب، کریستوفر، برو کیک های سنگیت رو بخر. بذار ببینیم چه مزه ای ان! امیدوارم تازه باشن!»
کریس با خوشحالی او را تنها گذاشت و چند لحظه بعد هر دو در حال خوردن کیک های سنگی بودند.
لوید گفت: «خوشمزه ست. حالا بریم سراغ نقشه ی نجات سوز. چطور باید بریم توی موزه؟»
کریس گفت: «نمی تونی از دست خبیث استفاده کنی؟»
لوید چهره درهم کشید. «می تونم، ولی طلسمی نیست که زیاد بشه ازش استفاده کرد. خیلی خطرناکه. تا اینجاش هم خیلی ازش استفاده کردم.» لوید به یاد یکی از دفعاتی افتاد که با استفاده از این طلسم دستش را جدا کرده و به یک ماموریت مهم فرستاده بود: دزدیدن کارت های گزارش مدرسه با هدف گرفتن حال مدیرشان گروسامر(۱۰).
«ولی آسون ترین راهه. یواشکی می ری تو، یواشکی میای بیرون، هیچ مشکلی هم پیش نمیاد. در ضمن، ما وقت زیادی نداریم. باید به فکر سوز و وضعیتش باشیم.»
لوید که به فکر فرو رفته بود اخم کرد و بعد سرش را تکان داد. «نه، کریستوفر، راست می گی. نمی شه ریسک نکرد. اینجور ریسک ها لازمه ی کاره. سوز تو دردسر افتاده و ما باید نهایت تلاشمون رو بکنیم. همین امشب وقتی تو و مامان و بابات خوابین این کارو می کنم.»
کریس گفت: «باشه، نقشه ی خوبیه. اگه کاری از دستم برمیاد بگو.»
لوید گفت: «فکر نکنم کاری از دستت بربیاد، کریستوفر، ولی ممنون که پیشنهاد دادی.»
صدایی گفت: «می شه یه کم از این مربای هلوی خونگی به من بدین؟»
بچه ها سرشان را برگرداندند و مرد میانسالی را دیدند که با دست به یکی از شیشه های مربا اشاره می کرد.
پسربچه ی هفت، هشت ساله ای که کنارش ایستاده و دستش را گرفته بود گفت: «من عاشق مربای هلوئم!»
کریس و لوید لحظه ای به آن دو خیره شدند؛ حواسشان هنوز به بحث طلسم و جادو و روش های دزدیدن بقایای یک مومیایی دوهزار ساله بود!
کریستوفر سقلمه ای به لوید زد و لوید گفت: «هوم، چی؟ آهان! آهان، بله، البته، قربان، می شه یک پوند و پنجاه سنت.» شیشه ی مربا را به دستش داد و گفت: «همه ی درآمدش صرف خیریه می شه.» بعد نتوانست جلوی خود را بگیرد و افزود: «به نظر من که خیلی احمقانه ست! چرا این همه پول رو تلف می کنن؟! می تونن برای مقاصد بهتر ازش استفاده کنن... مقاصدی که به نفع من باشه! مثلا یه ارتش تشکیل بدن! جهان رو فتح کنن! وقتی کنترل دست من باشه دیگه نیازی به خیریه نیست!»
کریستوفر سرش را برگرداند و سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد؛ مرد طوری به لوید خیره شده بود که انگار او دیوانه است. لحظه ای بعد لوید به او لبخند زد و مرد میانسال وحشت زده عقب نشینی کرد.
لوید با تعجب او را که با عجله دور می شد، تماشا کرد. حدس زد که احتمالا حرف هایش کمی... عجیب بود و به همین دلیل سعی کرد اشتباهش را جبران کند.
با صدای بلندی فریاد زد: «امیدوارم از مربا لذت ببری، مشنگ!»
چند نفر از بزرگسالان از جمله خانم پیورجوی برگشتند و به آن ها نگاه کردند. خانم پیورجوی با دیدن لوید آهی کشید و دستش را با ناراحتی به پیشانی اش فشرد. در این میان کریستوفر از شدت خنده به خود می پیچید.
لوید گفت: «چیه؟ مگه من چی گفتم؟»

نهم اکتبر نهم ارواح نفرین شده
دیشب با صدای ضربات عجیبی به پنجره ام از خواب بیدار شدم. تق تق تق تق. لحظه ای وحشت کردم... همانطور که از یک بچه انسان رقت انگیز انتظار می رود، بدن نحیفم به این صدا واکنش نشان داد. بعد به خاطر آوردم که من واقعا کی هستم و شجاعت در قلبم جوانه زد...
کسی که باید وحشت می کرد، کسی بود که به پنجره ام می کوبید، چون من لوید بزرگ، ارباب تاریکی ام! بلند شدم و پرده ها را کنار زدم.
پرنده ای را دیدم که با منقارش به پنجره می کوبید. یک پرنده ی معمولی نبود، یک کلاغ سیاه بود؛ به سیاهی شب. پرهایش مانند روغن برق می زدند و چشم هایش مانند آتش سرخ فام و وهم آوری می درخشیدند. واقعا زیبا بود. با دیدن من به قار قار افتاد... فریاد ناامیدانه اش حقیقتا گوشنواز بود و مثل صدای فریاد روح سرگردانی که محکوم است تا ابد در اعماق جهنم پرسه بزند، در شب تیره و تار طنین انداخت.
پنجره را باز کردم و کلاغ با فریاد غمگینی به داخل اتاق پرید.
بعد روی شانه ام نشست... فکر کنم یک دوست جدید پیدا کرده ام.

دهم اکتبر دهم ارواح نفرین شده
بالاخره فهمیدم این پرنده چیست. یک کلاغ طوفان سیاه است که معمولا تنها در سرزمین تاریکی یافت می شود. فکر کنم بدانم چه اتفاقی افتاده است. این پرنده احتمالا زمانی گنجشک، کبوتر یا یک پرنده ی معمولی زمینی دیگر بود، ولی جوهره ی پلیدی سیاه و روغنی من را که هنگام سقوط به زمین در پارکینگ سوپرمارکت به بیرون تف کردم، خورد. جوهره ی پلیدی من این پرنده کوچک را به یک کلاغ طوفان خارق العاده تبدیل کرده است. حال چنین پرنده ای چه کار می کند؟ خوب معلوم است، مرا پیدا می کند! این پرنده مانند همه ی موجودات هم سانش جذب من، لرد سیاه می شود. چه خوش شانسی بزرگی! این پرنده حسابی به دردم می خورد... این گونه پرنده ها پیغام بران خوبی می شوند.
البته باید احتیاط کنم. نباید اجازه دهم پیورجوی ها یا بقیه ی بزرگسالان از وجودش آگاه شوند. ممکن است پرنده را از من بگیرند!
***
هاسدروبان، جادوگر سفید پشت میز بزرگش که از چوب درخت بلوط زنده ساخته شده بود نشست و به تابلوی روی دیوار نگاه کرد؛ تابلویی از لرد سیاه برج آهنی ناامیدی، موجود بی نام، سوزاننده ی جهان، جادوگر عالی مقام و دشمن خونی هاسدروبان؛ موجودی که باید یک بار برای همیشه به همراه همه ی افرادش نابود می شد.
ضربه ای به در رشته ی افکارش را پاره کرد. جادوگر با صدایی که گذشت زمان و معلومات بی پایان آن را گرفته و خشن کرده بود، گفت: «بالاخره اومد. بیا تو!»
موجود عجیبی وارد خلوتگاه درونی اش شد؛ پیراهن توری سفید و گشادی پوشیده بود، روسری تزئینی سفیدی روی سرش انداخته بود و چهره اش پشت نقاب سفیدی پنهان بود. سرتاپا سفیدپوش!
«آه، ساحره ی سفید انتقام مقدس! خوش اومدی.»
ساحره ی سفید در جواب سرش را کمی خم کرد.
هاسدروبان گفت: «دشمنمون در جسم یه بچه انسان اسیره و پس از چند هزار سال در ضعیف ترین و آسیب پذیرترین موقعیت ممکن قرار گرفته، ولی ظاهرا موفق شده آخرین تلاشمون برای نابودیش رو خنثی و حیوان سفید انتقام رو نابود کنه. این بار باید بیشتر تلاش کنیم.» در انتظار پاسخی از جانب ساحره ی سفید مکث کرد، ولی جوابی نشنید. تا جایی که هاسدروبان به یاد داشت، ساحره ی سفید هرگز لب به سخن نگشوده بود. حتی یک بار!
«واسه همین این بار می خوام تو رو بفرستم. قراره نقش کسی رو بازی کنی که انسان های اون سرزمین عجیب بهش می گن "پرستار بچه". فکر کنم شغلشون نگهداری از بچه های مردم و خانواده هاشونه. در این مورد بچه ی موردنظر ما خود موجود بی نامه. البته اونجا یه اسم روش گذاشتن: لوید. لوید شیان.»
ساحره ی سفید در سکوت در جایش ایستاد.
هاسدروبان گفت: «تو باید خانواده ای رو که اون باهاشون زندگی می کنه گول بزنی. اسمشون پیورجویه. اونا نمی دونن چه ماری تو آستینشون پرورش می دن... یا حداقل چیزی رو که جلوی چشمشونه، باور ندارن. باید... متقاعدشون کنی... که به یه پرستار بچه نیاز دارن. بعد از اینکه مسئول مگهداری از لرد سیاه شدی ببین چه نقشه ای تو سرشه و اگه تونستی نابودش کن. فقط حواست باشه! درسته که قدرت های جادویی خاصی نداره و در جسم یک پسربچه زندگی می کنه، ولی مثل قبل یه نابغه ی حیله گر، بی رحم و خطرناکه!»
ساحره ی سفید سرش را در تایید حرف او تکان داد. بعد به جلو خم شد، نقاب بلندش را روی بازوهایش انداخت و زیر لباس هایش مشغول انجام کاری شد.
هاسدروبان یک ابروی سفید و پرپشتش را بالا برد. ساحره ی سفید پس از چند لحظه یادداشتی را به دستش داد که با جوهر سفید روی یک تکه کاغذ سیاه نوشته شده بود. هاسدروبان نگاهی به آن انداخت.
«آه، چطوری باید به سیاره ای که ساکنانش اسمش رو زمین گذاشتن بری؟ خب، من یه جادوی ویژه برای این کار دارم! بذار بهت نشون بدم، عزیزم...»
***

نظرات کاربران درباره کتاب نابغه خبیث قرن کمک نیاز دارد

بسیار عالی بود
در 1 هفته پیش توسط ساده کاوه