فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لاموزیکا

کتاب لاموزیکا

نسخه الکترونیک کتاب لاموزیکا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۹۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب لاموزیکا

مرد: ببخشید، شما مطمئن اید تنها قطار پاریس هنوز همون ساعت نُه‌وشانزده‌دقیقه‌ای ئه؟ بانوی پیر: متأسفانه بله، موسیو نولت. قرار ئه سال دیگه یه سرویس هوایی راه بیافته و سه‌بار در هفته پرواز داشته باشه، اما در‌حال‌حاضر... بفرمایید، این هم کلید اتاق‌تون. مرد: متشکر ام. بالا نمی‌رم. می‌تونید یه شماره توُ پاریس برام بگیرید؟ شماره‌ی ۸۹۲۶، لیتره. بانوی پیر: لیتره ۸۹۲۶. حتماً موسیو نولت. وصل کنم به سالن انتظار؟ مرد: [مردد]... بله، اگه ممکن ئه، لطفاً. مرد بر می‌گردد به سالن انتظار و منتظر کنار میز می‌ایستد. بانوی پیر: این‌جا هتل دو فرانس، اِورو. می‌تونم با پاریس شماره‌ی ۸۹۲۶ لیتره تماس بگیرم؟ ممکن ئه بگید چه‌قدر طول می‌کشه؟ [مکث.] چه‌قدر؟ [خطاب به میشل نولت] پنج دقیقه‌ی دیگه آقای نولت.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب لاموزیکا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شخصیت ها

میشل نولت(۱)
آن ماری روشه(۲)

هال ورودی یک هتل. سروصدای خیابان. سمت چپ دو تابلو: «پذیرش»، «سالن غذاخوری». فضائی باز در جلوی ورودی، اما سمت راست، کمی آن طرفِ مرکز صحنه، بخشی از هال به صورت فضای معمولِ نشیمن هتل ها چیده شده، با مبل و میز و نیم کت و یک دستگاه تلویزیون. تماشاگران تلویزیون را می بینند اما صفحه اش را نمی بینند.
صدای بعضی کارکنان هتل را می شنویم اما هرگز آن ها را نمی بینیم: آمدوشد معمول مدیران و مستخدمان هتل تاثیر و فایده ئی ندارد.
دو شخصیت اصلی بازی، ظاهری کاملاً عادی و معمولی دارند؛ چیز خاصی در آن ها نیست که توجه را جلب کند. صحنه پردازی و نورپردازی باید سینمایی باشد؛ چهره ها چندان روشن باشند که «نمای درشت» را تداعی کنند و گه گاه در تاریکی قرار گیرند. دیگر نقاط صحنه باید همان طور که گفت وگوها پیش می رود به تدریج تاریک و تاریک تر شوند.
میشل نولت از سمت چپ وارد می شود و به طرف میز پذیرش که دیده نمی شود می رود. گفت وگوی زیر را از بیرون صحنه می شنویم.

مرد: ببخشید، شما مطمئن اید تنها قطار پاریس هنوز همون ساعت نُه وشانزده دقیقه ای ئه؟
بانوی پیر: متاسفانه بله، موسیو نولت. قرار ئه سال دیگه یه سرویس هوایی راه بیافته و سه بار در هفته پرواز داشته باشه، اما در حال حاضر... بفرمایید، این هم کلید اتاق تون.
مرد: متشکر ام. بالا نمی رم. می تونید یه شماره توُ پاریس برام بگیرید؟ شماره ی ۸۹۲۶، لیتره.
بانوی پیر: لیتره ۸۹۲۶. حتماً موسیو نولت. وصل کنم به سالن انتظار؟
مرد: [مردد]... بله، اگه ممکن ئه، لطفاً.
مرد بر می گردد به سالن انتظار و منتظر کنار میز می ایستد.
بانوی پیر: این جا هتل دو فرانس، اِورو. می تونم با پاریس شماره ی ۸۹۲۶ لیتره تماس بگیرم؟ ممکن ئه بگید چه قدر طول می کشه؟ [مکث.] چه قدر؟ [خطاب به میشل نولت] پنج دقیقه ی دیگه آقای نولت.

مکثی طولانی. بعد آن ماری روشه می آید. او هم به طرف میز پذیرش می رود. میشل نولت وقتی او را می بیند حالت اش تغییر می کند، اما تمام سعی خود را می کند که این واکنش دیده نشود. زن او را نمی بیند.

براتون تله گرافی رسیده مادام... [بادست پاچگی] مادام نولت.
زن: [کاملاً آرام] جداً؟ منتظرش بودم.

میشل نولت، مثل تماشاگران، مکالمه را می شنود.

بانوی پیر: این هم کلید اتاق تون، مادام.
زن: متشکر ام. بالا نمی رم. فقط برای تله گراف اومدم... فکر کردم برم کمی قدم بزنم.
بانوی پیر: تعجب می کنید وقتی ببینید چه قدر این جا عوض شده.حوالی ایست گاه راه آهن به کلی عوض شده.
زن: لابوازیه... چه طور؟
بانوی پیر: [آشفته] لابو...؟ اوه، به نظر من از خیلی نظرها مثل سابق مونده... اما البته من زیاد از این جا بیرون نمی رم، اگر هم برم، تا اون جاها نمی رم...
زن: خب، من زیاد طول ش نمی دم.
بانوی پیر: بسیار خب، مادام.

مکث. آن ماری به سالن انتظار می آید. تله گرام را در کیف اش می گذارد. میشل نولت را می بیند و می ایستد.
مرد نگاه اش می کند و سری به احترام خم می کند.
زن از سر قدردانی فقط سری تکان می دهد.

مرد: فقط می خواستم بگم... اگه کاری هست که من بکنم... [به لب خندی زورکی]... مثلاً اثاثه ئی که توُ انباری ئه... اگه بخوایی می تونم ترتیب فرستادن شون رو بدم که تو دچار دردسر نشی.
زن: اثاثه؟ [بعد به خاطر می آورد.] آه، بله. نه، متشکر ام. [مکث.] هنوز نمی دونم چی کار کنم... نگه شون دارم یا نه... به هرحال متشکر ام. [مکث.] شب به خیر.
مرد: شب به خیر.

زن خارج می شود.
مرد تنها که می ماند سیگاری روشن می کند، هم چنان ایستاده. مضطرب است. اما تقریباًً بر خود مسلط است. صدای زنگ تلفن.

بانوی پیر: الو؟ لیتره ۸۹۲۶؟ شماره تون، موسیو نولت.

ما صدای آن طرف خط را با اندکی سروصدا اما کاملاً واضح می شنویم.

صدای زن: تو یی، میشل؟
مرد: بله... حال ت چه طور ئه؟
صدای زن: خوب ام. [مکث.] تموم شد؟
مرد: بله.
صدای زن: کِی؟
مرد: امروز بعدازظهر.
صدای زن: من... امیدوار ام که... برات خیلی عذاب آور نبوده باشه.
مرد: راست ش... نه. خوب بود.

سکوت. مرد نمی تواند حرف بزند.

صدای زن: تو... تو... اون رو دیدی؟
مرد: معلوم ئه.
صدای زن:... خب؟
مرد: هیچ چی. [مکث.] انتظار داری چی بگم؟ [کمی به مسخره] همون طور که همه می گند، زندگی ئه دیگه... طلاق گرفتن و... چاره ئی نبود... [مکث.]
صدای زن: چی؟
مرد: [به طعنه] خب، باید بگم اصلاً کار ساده ئی نیست.
صدای زن: اون... اون عوض شده؟

این سوالی است که مرد از خودش نکرده است.

مرد: آره... فکر می کنم. آره. [مکث.]
صدای زن: میشل، دوست م داری؟
مرد: [بدون تردید، صادقانه، اما خودبه خود] آره. آره. [مکث.] پس، فردا ساعت سه و هفده دقیقه توُ ایست گاه راه آهن سن لازار؟
صدای زن: باشه. من جلوی خروجی اصلی منتظر ام. اون جا امن تر ئه. [مکث.] اگه دوست داشتی شب می تونیم بریم سینما.
مرد: اگه تو می خوایی، باشه.

مکث.

صدای زن: [با نوعی ناراحتی و بی تابی] یک روز برام جریان رو می گی؟

مکث.

مرد: فکر نمی کنم... اما... کسی چه می دونه؟ یک روز، شاید گفتم.
صدای زن: آخه چرا؟

مرد جواب نمی دهد.

من رو ببخش.
مرد: چیزی نیست... [برای تغییرموضوع] امشب چی کار می کنی، عزیزم؟
صدای زن: هیچ چی. تمام روز رو توُ رخت خواب بودم. [مکث.] اون کجا اقامت کرده؟
مرد: [تردید می کند. بر خود مسلط می شود.] نمی دونم.
صدای زن: شام خورده ی؟
مرد: نه. فکر کردم قبل از این که برم، زنگی به تو بزنم. این جا مثل دهات ئه. ساعت نُه شب همه خواب اند.
صدای زن: یه دفعه من رو با خودت اون جا می بری؟
مرد: [خنده ئی کوتاه.] البته، چرا نبرم؟ [مکث.] خب، عزیزم، فردا می بینم ت. شب به خیر.
صدای زن: شب به خیر، میشل.

مرد خارج می شود. هال ورودی خالی می ماند. چراغی خاموش می شود. صدای ساعت به گوش می آید که ده ضربه ی اغراق آمیز می زند. آن ماری روشه، درحالی که سیگار می کشد، می آید. سالن انتظار را از نظر می گذراند. تلویزیون را می بیند. آن را روشن می کند و می نشیند به تماشا. پایان خبرها را می شنویم. میشل نولت وارد می شود. زن صدای پایش را نمی شنود. مرد می ایستد و او را نگاه می کند؛ با احساسی شدید چیزی را به خاطر می آورد، به زن می نگرد: زن دوباره آزاد است. تردید دارد، دست آخر می رود و پشت سر زن می نشیند. زن وجود کسی را حس می کند و سر بر می گرداند. مکالمه ی زیر خیلی کند و آرام جریان می یابد.

زن: اوه!... تو یی.
مرد: [بر می خیزد.] چه اشکالی داره با هم حرف بزنیم؟
زن: چرا باید با هم حرف بزنیم؟
مرد: دلیل خاصی نداره... چون دیگه کاری نداریم که بکنیم.

زن حالتی ناراحت، تلخ، و اندوه بار از خود نشان می دهد.

زن: دیگه بیش از این... بالاتر از این کاری نمی شد کرد.
مرد: [تردید می کند، بعد] می تونستیم مرده باشیم... یا... منظورت مرگ هم بود؟

مرد لب خند می زند. زن نمی زند.

زن: نمی دونم... اما شاید هم. بله... شاید منظورم مرگ هم بود.

مرد مکالمه را دنبال نمی کند.
زن که در آغاز نمی خواست حرف بزند، حالا ادامه می دهد تا از زیر این فشار روحی به در آید.

از پیشْ نهادت در مورد اثاثیه ها متشکر ام. درباره ش فکر کردم... اون ها رو نمی خوام... می شه همین جوری بمونند... اما اگه تو می خوایی شون... [مکث.] لزومی نداره [به خنده ئی کوتاه] طبق قانون همه چی رو تقسیم کنیم.
مرد: [خنده ئی کوتاه.] نه، نه متشکر ام. [به چیز دیگری فکر می کند.] نه، من چیزی نمی خوام... [مکث.]
زن: پس باهاشون چی کار کنیم؟
مرد: [هنوز هم به چیز دیگری فکر می کند.] نمی دونم. هیچ چی. ول شون کن همون جا باشند.
زن: [بالب خند] باشه.

سکوت.

مرد: نوشیدنی می خوری؟

زن شانه تکان می دهد، یعنی که «چرا نه».
مرد به طرف میز پذیرش می رود، و بی آن که خارج شود، نگاهی می کند و بر می گردد.
[بالب خند] متاسف ام. فکر می کنم همه شون رفته ند خوابیده ند.

زن: [بالب خند] مهم نیست...

زن از جا بر می خیزد. دقیقاً نمی دانند از این جا به کجا بروند. ابتذال گفت وگوی بعد غلو شده است.(۳)

نظرات کاربران درباره کتاب لاموزیکا