فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب كجا گمم كردم

کتاب كجا گمم كردم

نسخه الکترونیک کتاب كجا گمم كردم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب كجا گمم كردم

کجا گمم کردم رمانی است که یک‌شبه خوانده می‌شود. رمان دختران امروز است. روای داستان دختری است که زیاد اهل حرف زدن نیست و با درددل میانه‌ای ندارد. این رمان قصه زندگی سه نسل است در باغی قدیمی، واقع در یکی از روستاهای کوهستانی اطراف تهران، حوالی احمدآباد، روستای دکتر مصدق. نسل اول حاج‌ابراهیم مالکی است، پیرمردی که از پیروان دکتر مصدق است و در دوران شکست آرمان‌ها خانه همیشه زمستانی‌اش را با عکس مصدق گرم می‌کند، عکسی کهنه در قابی کهنه‌تر بر سینه دیوارِ خانه‌ای که دیگر مأمن نیست. نسل دوم رسول مالکی است. تهران را رها کرده. به روستای پدری‌اش بازگشته. معلم روستا شده و با دختر سرایدار باغ ازدواج کرده. او تنها فرزند حاج‌ابراهیم مالکی است که زندگی معمولی و بی‌دغدغه را تاب نمی‌آورد که تاوانش سال‌ها زندان است. نسل سوم ماهی مالکی است، دختری با رازهای سر به مهر. او به دنبال زندگی‌ای ساده، معمولی و بی‌دردسر است. اما پیشینه خانوادگی‌اش حتی همین آرزوی ساده را هم از او می‌گیرد.

ادامه...

بخشی از کتاب كجا گمم كردم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

اهل رمان خواندن نیستم. داستانِ کوتاه را ترجیح می دهم، کتاب های تک جلدی را. همیشه دوست داشتم رمان بنویسم ولی مطمئن بودم هیچ وقت حوصله اش را پیدا نمی کنم.
اولین داستان این مجموعه، «کتاب هایی که هنوز نخوانده ام»، را در سال ۱۳۸۳ نوشتم و همان روزها داستان دوم، «ته صندوقچه سوری» را. پس از آن روز ماهی مالکی، دختری که هم سن و سال خودم بود، با من زندگی کرد. هم قدم شد. در کوچه هایی قدم گذاشت که برایم غریبه نبود. باغ گیلاس با آن عمارت دنگال و در حال فروریختن، کوچه های تنگ و شیبدار روستایی کوهستانی، قناتی که بی دریغ در باغ می چرخید و بوته های تیغدار تمشک های خودرو همه از جنس خاطراتم بودند. ماهی مالکی با آدم هایی ارتباط داشت که برایم ناآشنا نبودند. می دانستم حتی اگر در این دو داستان حضور نداشته باشند خیلی دور نیستند و از خانه های دور و نزدیکشان گاهی جویای احوال ماهی می شوند.
سال ۱۳۸۵ داستان سوم را نوشتم، «تابلوی نقاشی»، و دیگر مطمئن بودم می خواهم رمان بنویسم، رمانی از جنس خودم. راوی داستان دختری است که زیاد اهل حرف زدن نیست. با درددل میانه ای ندارد. سکوتش همیشه سنگین و کمی هم تلخ و غریب است، و با همان اندک شمار آدم های دور و برش هم حرفی برای گفتن ندارد.
سال ۱۳۸۶ «چند قطره خون کبوتر» و «قصه ای جدید» را نوشتم. غیر از «ته صندوقچه سوری»، بقیه داستان ها شرح اتفاقات روزمره ای بود که ماهی را به خاطراتش پیوند می داد. اما می دانستم در داستان های آخر می خواهم به بلاتکلیفی های ماهی با جهان، با حبیب و با پدرش در مقام قهرمان غایب زندگی اش بپردازم. می دانستم می خواهم داستانم را چگونه به پایان برسانم. در سال ۱۳۸۷ «این روزها روزهای خیلی بدی اند» را نوشتم. اما ماهی مالکی همچنان ساکت بود. او باز هم نتوانست مکنونات قلبی اش را به زبان بیاورد. «ستاره»، داستان آخر، را در سال ۱۳۹۳ نوشتم و اطمینان داشتم که تصمیم ندارم داستان دیگری به این رمان اضافه کنم.
کجا گمم کردم رمان است، رمانی که یک شبه خوانده می شود. رمانی است که از ده ها فصلْ یک فصلش نوشته می شود. رمان دختران امروز است. رمانی که کامل نیست ولی بیش از این ها نه در حوصله ماهی می گنجد و نه جامعه اشتیاقی به خواندن رازهای ماهی دارد. بقیه اش شاید بماند برای زمانی که ماهی شصت ساله شد.
کجا گمم کردم قصه زندگی سه نسل است در باغی قدیمی، واقع در یکی از روستاهای کوهستانی اطراف تهران، حوالی احمدآباد، روستای دکتر مصدق.
نسل اول حاج ابراهیم مالکی است، پیرمردی که از پیروان دکتر مصدق است و در دوران شکست آرمان ها خانه همیشه زمستانی اش را با عکس مصدق گرم می کند، عکسی کهنه در قابی کهنه تر بر سینه دیوارِ خانه ای که دیگر مامن نیست. پیرمرد تا لحظات آخر زندگی و خانه نشینی فرونمی ریزد. او محبوب ترین آدم زندگی ماهی باقی می ماند و باغ را برایش به ارث می گذارد.
نسل دوم رسول مالکی است. تهران را رها کرده. به روستای پدری اش بازگشته. معلم روستا شده و با دختر سرایدار باغ ازدواج کرده. او تنها فرزند حاج ابراهیم مالکی است که زندگی معمولی و بی دغدغه را تاب نمی آورد که تاوانش سال ها زندان است. وقتی از زندان بازمی گردد همسرش را از دست داده و دخترش بزرگ شده، بزرگ تر از آن که بتوانند یکدیگر را بشناسند. رسول مالکی با انبوه تکنولوژی های زندگی امروزی بیگانه است. شب ها در تاریکی می نشیند و به نقطه ای تاریک و نامعلوم نگاه می کند. در میانسالی مجبور است کار کند و کارش را از دخترش پنهان می کند.
نسل سوم ماهی مالکی است، دختری هم نسل خودم، نسلی با رازهای سر به مهر. ماهی برخلاف پدربزرگ و پدرش آرمان گرا نیست. او به دنبال زندگی ای ساده، معمولی و بی دردسر است. اما پیشینه خانوادگی اش حتی همین آرزوی ساده را هم از او می گیرد.
می دانم که ماهی در حرف زدن امساک می کند. خسیس است در به کار بردن کلمه. کلماتش را هرگز ارزان نمی کند. می دانم که ماهی اهل سکوت است. سلوکش سکوت است و می دانم در این داستان ها هر جا که بر من چیره شده از حرف زدن طفره رفته. در نتیجه سعی کرده ام در این مقدمه شاید مفهومی برای سکوت همیشگی ماهی پیدا کنم.

کتاب هایی که هنوز نخوانده ام

با تنبلی پتو را کنار می زنم. روی تخت می نشینم. امروز هم چشم هایش سرخ اند، خسته و پف کرده.
«از نیمه های شب بی امان می باره.»
دستم را می گذارم روی شیشه و برمی دارم. جای دستم با انگشتانی کوچک تر و بدون ناخن نقش می بندد روی بخار شیشه. خم می شوم. از جای دستم روی شیشه بیرون را نگاه می کنم. درخت انار را می بینم: سفید، یخ زده و سرد. از سر بی حوصلگی چیزی روی شیشه می نویسم.
متوجه رفتنش از اتاق نمی شوم. با یک کتاب برمی گردد، کتابی کهنه با جلدی چسب زده و شیرازه ای وصله و پینه شده.
«حتما بخون!»
«چشم.»
«چی نوشته ای روی شیشه؟»
«برف برف. به دین دبیره پهلوی ساسانی می نویسم که یادم نره.»
کوبا: فرزندان انقلاب، پشت جلد کتاب عکس دختری کم سن و سال با روسری کوچکی بر سر در مزرعه ای است. ورق هایش پوسیده است، قهوه ای و پوک. اگر با بی احتیاطی ورق بزنم کتاب پاره می شود.
روی شیشه می نویسم: با احتیاط تورق شود. به خط فارسی امروزی.
«تهران که...»
«نه نمی رم.»
«بم زلزله اومده.»
«شدید بوده؟»
«نمی دونم.»
«ارگ آسیبی ندیده؟»
«نمی دونم.»
«تو این برف باید برید؟»
این بار هم بدون خداحافظی می رود. می دانم خداحافظی نمی کند که نپرسم کجا؟ چرا؟ رفتنش را از صدای بسته شدن در باغ متوجه می شوم، از صدای دور شدن ماشینش، از نپیچیدن صدای آواز خواندنش از حمام به راهرو و از راهرو به آشپزخانه، اتاق خواب ها، مهمانخانه و همه جای خانه. می دانم برای ندیدن مدرسه روستا هر روز مسیرش را دور می کند، مدرسه ای که سال ها قبل معلمش بوده.
کتاب را باز می کنم: «وقتی او را می بینم یاد لاپاسیوناریا زن قهرمان و افسانه ای جنگ های ضدفرانکو می افتم.» می بندم و دوباره باز می کنم: «این پرده پوشی یونسکو یک عمل فضاحت بار بین المللی به شمار می رود.» چند صفحه ای را رد می کنم: «هیتلر که قدی کوتاه و چشمانی سیاه داشت از همه افراد کوتاه قد و چشم سیاه بیزار بود.» کتاب را می بندم و به لاپاسیوناریا فکر می کنم، زنی بی هیچ تصویری در ذهنم. به کرگدن هایی که آزاد توی خیابان ها می چرخند فکر می کنم، به چشم های سیاه هیتلر که کرگدن ها را نگاه می کند. کتاب را می بندم. مطمئنم حوصله خواندنش را ندارم، شاید هیچ وقت نداشته باشم.
توی دفتر یادداشتم می نویسم: کوبا: فرزندان انقلاب. مقابل اسم کتاب می نویسم: بابا گفت بخوانم.
دفتر یادداشتم پر شده از اسم کتاب هایی که توی این سال ها خوانده ام یا تصمیم دارم بخوانم، همه کتاب های توصیه شده و خوانده شده این شش سال اخیر. اما ذهنم خالی شده انگار. بعضی از کتاب ها فقط به یک اسم تبدیل شده اند. دیشب پای تلفن از این فراموشی های مدامم به عمه شکایت کردم. می گفت کمبود آفتاب و فقر ویتامین یکی از دلایل فراموشی توی سن و سال من است.
صفحه دوم، مورد چهارم، دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم است. مونس پیشنهاد داده بود. خواندمش. همه کتاب های سالینجر را خواندم، پشت سر هم. با هم خواندیم، با حبیب، سال های هفتاد و هشت، هفتاد و نه. حدوداً بیست ساله بودم. ورق می زنم. راشومون. حبیب گفته بود بخوانم. شماره صفحه نزده ام. بعد از حبیب دیگر هیچ چیز مرتب نیست، مثل ذهنم. کتاب را با مونس خریدم، از خیابان انقلاب، بعد از جمالزاده. اسم پاساژ را به یاد ندارم. هیچ وقت اسم آن پاساژ یادم نماند، حتی همان روزهایی که مدام توی پاساژ می چرخیدیم. کتاب را برمی دارم و بو می کنم. هنوز هم بوی غروب های خیابان انقلاب و آن پاساژ کتاب های دست دوم را می دهد. چاپ سال چهل و دو است. اسم حبیب را توی دفترم بزرگ نوشته ام با جوهر قرمز، به خط فارسی نو. کلمه حبیب را پررنگ می کنم، یک بار، ده بار، صد بار. دیگر چیزی از حبیب معلوم نیست. تبدیل می شود به لکه ای قرمز توی کاغذی شلوغ که با فشار خودکار از دفتر جدا می شود. به جای خالی حبیب توی دفتر نگاه می کنم، هنوز هم کتاب هایی که امانت داده بود، عروسک پیراهن صورتی بچگی هایش، تسبیح مرجان سرخ رنگ پدربزرگش و خیلی چیزهای دیگر از او لا به لای وسایل این خانه ولو شده اند. شاید هم منتظر اتفاقی هستند، مثل لنگه گوشواره من توی اتاق حبیب، کنار آینه، وسط یک مشت خرده ریز بی ربط؛ یا مثل لوستری که تابستان هفتاد و نه با صدف و سنگریزه برای مادر حبیب درست کردم. حتما هنوز هم چنگ انداخته به سقف آشپزخانه شان.
راشومون را باز می کنم: «در پس آن تاریکی بود که کسی از آن خبر نداشت و کسی آن را نمی شناخت.» ورق نمی زنم، می بندم. باز هم روی شیشه می نویسم: به درک! به خط فارسی نو.
برای مونس دلتنگ تر می شوم. برایش نامه می نویسم، با حروف پهلوی میانه و زبان محاوره:

مونس! سلام. این جا برف می باره. خیلی دلم برات تنگ شده. این جا همه چیز خوبه. بابام بعد از بیست سال برگشته و ما اندازه هزار سال با هم حرف داریم.

خط می زنم.

مونس! سلام. این جا هوا سرده، خیلی. کوچه های تنگ و شیبدار روستا هر روز بیشتر کش می آن.

خط می زنم.

مونس! سلام. هوای این جا خیلی سوز داره و آدم هاش به من به چشم یه غریبه نگاه می کنن. اگه بخوان به من لطف کنن می پرسن شما نوه آقای مالکی بزرگ هستین؟ دختر آقارسول؟ ما شاگردش بودیم. مدرسه... الآن خودم معلمم، گله دارم، دکترم. حیف از آقای مالکی که این همه مدت اون تو بود. آدم باید حواسش رو جمع کنه. آسه بره آسه بیاد با کسی هم کاری نداشته باشه. آدم باید... آدم نباید...

خط خطی می کنم.

مونس! سلام دلم برات تنگ شده. کاش بودی.

خط می زنم.

مونس! سلام. دلتنگم.

خط می زنم.

مونس! سلام. دلم داره از دوری ت می ترکه. صبح تا شب بیکارم این جا و فقط فکر و خیال می کنم و مرور خاطره. گاهی می نویسم تا یادم نره حروف خطوط میخی، پهلوی و خطوط اسلامی رو. همین.

تلفن بعد از سه روز زنگ می خورد. دوست دارم مونس باشد. از زلزله و سالم ماندن ارگ بم صحبت کنیم. صدا غریبه است: صدای مردی، نه جوان، نه مسن.
«ماهی خانم؟»
«بله خودم هستم.»
«خیلی سخت بود اما پیداتون کردم. شناسنامه تون دست منه.»
هفته پیش باید می رفتم ثبت احوال، خیابان شریعتی ابتدای ملک. کارمند ثبت احوال به بابا گفته بود شناسنامه جدید را فقط به خودم تحویل می دهند. نرفتم. مونس تهران نبود. سفر بود، سفر کاری، ماموریتی از طرف موزه ای که در آن کار می کند، برای سخنرانی رفته بود.
«شما من رو از کجا می شناسین؟»
«شما رو قبلاً دیده م، خونه جهانگیر. لاغرین با موهای بلند و مشکی. دختر جهانگیری، نه؟»
«نه!»
«گفته هستین. هرچند فامیلی تون یکی نیست. شناسنامه رو برای یه کم پول که قابل شما رو نداره گرو گذاشته. آدرس بدین خودم می آرم.»
می خواهم ثابت کنم دختر جهانگیر نیستم.
«شناسنامه رو نگاه کنین. اسمی از جهانگیر تو شناسنامه م نیست. توی هیچ صفحه ای.»
من من می کند. می فهمم برای پرسیدن علت بودنم توی خانه جهانگیر خجالت می کشد. حرفی نمی زنم. مثل همیشه حوصله توضیح دادن ندارم. آدرس را با دقت می گویم، آهسته آهسته. تمام مدت به دوری راه فکر می کنم و پشیمانی مرد پای تلفن.
«حتماً یادتون باشه. باغ آقای مالکی، از هر کی بپرسین نشونتون می ده.»
یاد جهان می افتم. احساس می کنم دو تا دست بازوهایم را فشار می دهند. دست ها قوی اند، با پنجه های کلفت و پینه بسته از جنس برزنت کیسه بوکس توی اتاق خواب. بازوهایم دوباره درد می گیرند. بالا می آورم و بعد گریه می کنم، بی امان، یک بار، ده بار، صد بار. نمی توانم بنویسم به درک، به هیچ خطی.
بابا غروب برمی گردد. خسته است. صورتش از سرما سرخ شده. به چشم هایم نگاه می کند. چشم هایم سرخ اند، از گریه.
«یه مرد غریبه زنگ زد، جهان شناسنامه م رو برای یه کم پول گرو گذاشته.»
گریه می کنم، این بار با صدای بلند. دیگر طاقت نمی آورم. به جهان فحش می دهم. هر چیزی که بلدم پشت سر هم ردیف می کنم. تحمل نمی کند و می رود. از صدای قوری که محکم کوبیده می شود روی کتری می فهمم توی آشپزخانه است.
«چرا من رو پیش جهان گذاشتین؟»
جوابی نمی شنوم و صدایم را بلندتر می کنم.
«چرا من رو پیش جهان گذاشتین؟»
با استکانی خالی رو به رویم می ایستد.
«چقدر بدهکاره؟ شناسنامه ت رو پس می گیرم.»
«المثنی خیلی وقته آماده ست. کاری با شناسنامه ندارم.»
«یه دختربچه شش هفت ساله؛ به کسی نمی شد اعتماد کرد. فقط اون محرمت...»
بقیه حرف هایش را نمی شنوم. باز هم انگار دو تا دست بازوهایم را فشار می دهند. حالت تهوع دارم. به سمت دستشویی می دوم.
مرد غریبه یک روز بعد از تماس به باغ می آید. با ماشینی سیاه و شناسنامه ای پاره و کهنه که روی عکسش رد هزار تا انگشت افتاده. توی باغ قدم می زند و من و عمارت را با دقت نگاه می کند. دستش را روی ترک های دیوارِ مهمانخانه می کشد. تابلوها را یکی یکی برانداز می کند، خریدارانه. شیشه های رنگی را می شمارد.
«خریدارین؟ فروشیه، باغ و عمارت با هم.»
«تا مظنه چقد باشه. شما فروشنده این؟ باغ مال کیه؟»
«به اسم من سند خورده ولی در اصل مال پدرمه. این جا رو دوست داریم. اما نه می تونیم این جا زندگی کنیم نه می تونیم به باغ برسیم.»
«حیفه ها. جا به این دنجی. ولی عمارت... ترک دیواراش عمیقه.»
«کلاس پنجم بودم، سیزده چهارده سال پیش. زلزله رودبار انگار این جوری شون کرده. ولی ما که بی واهمه داریم زندگی می کنیم.»
قول پیدا کردن مشتری می دهد. توی این یک سال حتی یک مشتری هم نیامده. به همه بنگاه های اطراف سپرده ایم. گاهی خیال می کنم اهالی به عمد مانع فروش باغ می شوند ولی نمی دانم چرا. نمی دانم با این جا ماندنمان دارند شکنجه مان می کنند یا از سر علاقه می خواهند بمانیم؟
«جهان هفته پیش دادگاه داشته. به خاطر چک افتاده زندان. کاری براش نمی کنی؟ وضع مالی ت که خوبه.»
«اگه می گفتین امروز تشریف می آرین پولتون رو آماده می کردم.»
ادای آدم های ناراحت را درمی آورم: دو سه تا آه می کشم، سر تکان می دهم و به نقطه ای نامعلوم خیره می شوم. اما خوشحالم، توی دلم هلهله می کنم، قهقهه می زنم، می رقصم و می خندم.
«باغ رو بفروشیم حتماً همه بدهی های دایی م رو تصفیه می کنم.»
«دایی ت بود پس؟»
«یعنی اسم و فامیلی مادرم رو تو شناسنامه ندیدین؟»
«دقت نکردم.»
باور نمی کنم.
«منم یادم نمی آد شما رو توی خونه جهان دیده باشم.»
«خیلی زمان می گذره. داشتین توی حیاط درس می خوندین. شش هفت سال پیش بود.»
مرد غریبه خداحافظی می کند، خیلی زود؛ قبل از آوردن چای دوم، قبل از این که میزان بدهی جهان را بفهمم و حتی قبل از این که من من کنان و با خجالت بپرسم شماره این جا را از چه کسی گرفته، خود جهان کمک خواسته یا او به اصرار از جهان شماره ام را گرفته؟
خوشحالی ام را مخفی نمی کنم، می خندم با صدای بلند، تنها، برای خودم، یک بار، ده بار، صد بار.
بابا هنوز کفش هایش به پایش است که توی مهتابی مقابلش می ایستم و شناسنامه را نشانش می دهم. به چشم هایم نگاه می کند.
«تو چه پدرکشتگی ای با جهان داری؟ این همه مدت مواظبت بوده! جای قدردانی ته؟»
«حتی نپرسیدین شناسنامه م چرا دستشه!»
«همیشه این قدر راحت هر مرد نامحرمی رو راه می دی خونه؟»
«بی خبر اومد.»
«چرا دستشه؟ چرا گذشته رو فراموش نمی کنی؟»
«من چیزی رو فراموش نمی کنم.»
همه گذشته و خاطراتم یکباره حمله می کنند. حرف های بعدی بابا را نمی فهمم، نمی شنوم. اما احساس می کنم جسمم، رگ و پیِ اندامم، تار و پودِ اعصابم، همه تنم قوی شده. دست ها فشار می آورند. اما می توانم مقاومت کنم. له نمی شوم. چرا این قدر احساس قدرت می کنم؟ شاید به خاطر به زندان افتادن جهان و کمک خواستنش از من.
جیب هایش را خالی می کند. هر شب جیب هایش پر از اسکناس های کهنه و مچاله شده و پول خرد است. پول ها را دسته می کند و از جهان می گوید. ساکت گوش می کنم. با پول خردها بازی می کنم. من به پول های مچاله شده و صدتومانی و دویست تومانی های کهنه عادت کرده ام. هر روز صبح بی صدا می رود تا نپرسم کجا. اما جیب هایی که هر شب خالی از اسکناس می شوند، ماشینی که زیر و روی صندلی اش دمپایی بچه و دستکش کهنه و بافتنی مردانه و هزار تا چیز دیگر پیدا می شود حالی ام می کند هر صبح تا شب کجاست، ولی دوست ندارم بدانم کدام ایستگاه. پول خردها را روی میز می گذارم. دهانم را باز می کنم. نمی دانم چه بگویم و از کجا.
«من گذشته رو فراموش نمی کنم. تموم بدبختی م اینه که همه خاطره ها یادم می مونه، مو به مو، جزء به جزء. همه زندگی م رو هر روز با خودم این ور و اون ور می کشم. خیلی سنگینه ولی نمی تونم بذارمش زمین. نمی تونم دفنش کنم.»
«یه دختر بیست و دو سه ساله مگه چقدر گذشته داره؟»
«خیلی زیاد بابا. گرچه من بیست و پنج سالمم تموم شده.»
برمی گردم توی اتاقم. بخار شیشه را با انگشت خط خطی می کنم. خطوط برای خودم هم خوانا نیست.
کتابخانه را زیر و رو می کنم. کتابی که دنبالش می گردم توی کتابخانه نیست.
روزی که قرار شد برگردیم این جا وسایلم زیاد نبود. هنوز هم نیست، چند تا کارتن کتاب و لباس فقط. همه کتاب ها توی کتابخانه جا نشدند. سوری هم کتاب های بابا را از خانه خودش آورد. هیچ وقت به ما نگفته بود این همه سال این همه کتاب را پیش خودش نگه داشته. شاید هم به هیچ کس نگفته بود. حتما نگفته بود که کسی نمی دانست کتاب های بابا کجایند. بیشتر کتاب ها را توی چند تا کارتن چیدیم. انباریِ پشت آشپزخانه دور نبود و امن بود. سوری با لجبازی همیشگی چند تا پشتی و دیگ مسی را از جلوِ دست و پا جمع کرد و روی کارتن کتاب ها گذاشت تا رفت و آمد توی انباری راحت تر شود، شاید هم دسترسی به کتاب ها سخت تر.
سردم می شود. بیشتر از دو ساعت است که توی انباری دنبال کتاب می گردم. نوک انگشت هایم از سرما سیاه شده. احساس می کنم پوست صورتم در حال ترک خوردن است و دریچه های قلبم در حال انجماد. کتاب را پیدا می کنم. جلد ندارد اما فهرستش کامل است. می دانم دنبال چه مطلبی توی چه صفحه ای بگردم: صفحه سیصد و هفده، زنا با محارم، مسئله ۲۷۹۵: «اگر کسی با یکی از محارم خود که مثل مادر و خواهر با او نسبت دارند زنا کند به حکم حاکم شرع باید او را بکشند.»
می خوانم، یک بار، ده بار، صد بار. پیش از این هم خوانده بودم، یک بار، ده بار، صد بار، همیشه، از سیزده سالگی. این بار دورش خط می کشم، با خودکار سیاه و دستی لرزان که نمی دانم از سرماست یا حسی که هنوز هم برایش اسمی پیدا نکرده ام.
امشب هم برف می بارد. از کنار اتاقش رد می شوم. نگاهم توی اتاق می چرخد. توی تاریکیْ پشت پنجره ایستاده. یاد جمله راشومون می افتم: «در پس آن تاریکی بود که کسی از آن خبر نداشت و کسی آن را نمی شناخت.»
چراغ را روشن می کنم.
«دنبال چی بودی؟»
کتاب را باز می گذارم روی میز ناهارخوری.
«بدهی جهانگیر به ما ربطی نداره. من شش ساله ازش خبر ندارم. یعنی از وقتی رفتم دانشگاه. شناسنامه رو هم با دوز و کلک از طریق یکی از دوست هاش ازم گرفت. اون روزها حواسم به اومدن شما بود فقط.»
آرام آرام توضیح می دهم. بین هر کلمه، هر جمله مکث می کنم، کوتاه یا طولانی. ولی جوابی نمی شنوم.
حوصله اتاقم را ندارم. بالشتی برمی دارم و می گذارم کنار بخاری مهمانخانه. خانه جهان هم که بودم از اولین روزهای سرد شدن هوا روی تختخواب نمی خوابیدم. همیشه پای پنجره چسبیده به رادیاتور آن قدر خیال می بافتم تا خوابم ببرد.
صبح قبل از من از خواب بیدار شده. بی هدف راه می رود. چیزی زیر لب زمزمه می کند. کتاب روی میز ناهارخوری منتظر یک اتفاق است انگار. باز نیست. بازش می کنم. ورق می زنم. نگاه می کنم. جایی که دورش را خط کشیده بودم از کتاب جدا شده، با قیچی. نگاهم می کند و بعد سرش را به سمتی می گرداند که من را نبیند. می رود، بدون خداحافظی، بدون هیچ حرفی. من هم حرفی برای گفتن ندارم.
دفتر یادداشتم را از توی کیفم برمی دارم. با مداد توی صفحه ای می نویسم: زبان هایی در زندگی وجود دارد با واژه هایی بی رحم. این زبان ها خطی برای نوشتن ندارند. نمی شود تفسیرشان کرد، این زبان ها گنگ و نامفهوم اند. ما به این زبان ها حرف می زنیم و فقط این زبان ها را می شناسیم. دفتر یادداشتم را می بندم و با چشم های باز به تکه کاغذی فکر می کنم که شاید امشب با پول های کهنه و مچاله از جیبش بیرون بیاید.

تابلوی نقاشی

فکر می کنم شاید قبلاً دیده باشمش، نمی دانم کجا، حتما خیلی دورتر از این جا. می شناسمش اما به خاطر نمی آورم. کمی قیر روی صورتش ریخته شده، روی چشم چپ، نیمه چپ بینی و تمام لبش، اما لباس هایش هنوز سالم و پررنگ اند. نگاهم می چرخد روی خطوط اُکری که توی قرمزی و سبزی پیراهنش مثل رود جاری شده. کهنه است و بی قاب. بابا نگاه می کند. ندیده هیچ وقت، نمی شناسدش اصلاً.
شاید تصویر معروفی باشد. یکی از آن تصویرهای چاپی ای که مدل هزار تا نقاش آماتور بوده. شاید هم این تابلوی نقاشی را سال ها پیش این جا روی یکی از دیوارها دیده باشم و شبی تابستانی تا صبح با این دختر قصه ساخته باشم.
این فکر تمام روز مثل سرطان توی ذهنم بزرگ و بزرگ تر می شود و ریشه هایش همه حواسم را تسخیر می کند. برای آرام کردن ذهنم آلبوم ها را زیر و رو می کنم. اگر سوری بود حتماً می شناختش. تابلو را می برم توی مهمانخانه، می گذارم روی میز کنار پنجره.
در خانه همسایه جشن عروسی برپاست. صدای هلهله و سوتْ صدای زنجره ها را خفه می کند. ماشین ها پشت سر هم بوق می زنند.
می روم توی مهتابی. خانه همسایه پر از رنگ و نور شده. حیاط را چراغانی کرده اند. بچه ها و مردها می رقصند. پیرزنی با لباس گلدار چادرش را دور کمرش گره زده و وسط حیاط دست هایش را بالا و پایین می برد و می چرخد. برمی گردم تو. یکمرتبه خالی می شوم از رنگ و نور. توی تاریکی راه می روم. وجب به وجب این خانه را توی تاریکی مطلق هم می شناسم، راهرو، هال، آشپزخانه. زیر کتری را روشن می کنم و برمی گردم توی اتاقم.
بی صدای عروسی هم خوابم نمی برد. عطر پونه توی هوای دم کرده خانه می پیچد. این عطر هر شب دستم را می گیرد و پا به پا همراه خودش می بردم به دوردست، تا صدای پنکه های چهارپر آبی رنگی که توی خانه و هر اتاقی بودند و بعدها هیچ وقت هیچ جای خانه آن ها را پیدا نکردم. این عطر و صدا یعنی امنیت. با این امنیت می توانستم تخیل کنم جای زنجره هایی را که صبح ها لای هیچ علفی نبودند.
نیمه های شب یاد یک اسم می افتم: ملا مصطفی. می روم مهمانخانه. تابلوی نقاشی را برمی دارم و دوباره نگاه می کنم.

میله های باربند نیسان وانت را محکم چسبیده بودم. جهانگیر بی پروا سراشیبی ها را پشت سر می گذاشت. ماشین با سر و صدا کوچه های باریک ده را طی می کرد و من تلوتلوخوران، بی خیال غرولندهای جهان، روسری ام را باز کرده و به کمرم بسته بودم. مثل آن زن رقاص لختی که عکس هایش را همیشه همه جای خانه جهان می دیدم. خم شدم و به آینه کنار راننده نگاه کردم. سرش را چرخاند. اخم کرد، به من، به روسری، به همه چیز. گاهی دست دراز می کردم و باد را توی مشتم می گرفتم یا چند تا برگ از شاخه های دم دستم می کندم و توی هوا پر می دادم. جهانگیر ماشین را بیرون باغ پارک کرد. من با موهای بادزده و مانتو شلوار سرمه ای مدرسه از در باغ تا آستان عمارت را دویدم. آقاجون از بیمارستان برگشته بود. روی تخت زیر سایه درخت گیلاس دراز کشیده بود و مثل همیشه من فکر می کردم بوی نان می دهد. تسبیح می چرخاند و زیر لب چیزی زمزمه می کرد که نمی فهمیدم. عمه هم آمده بود، از تهران، بدون شوهرش. مثل همیشه بویی تند و شهری داشت. سوری در و دیوار را می سابید و غرغر می کرد. بوی تن سوری را بیشتر از هر بویی دوست داشتم. گرم و مهربان بود.
جهان برگشت، خیلی زود. یک دسته پول از آقاجون گرفت و برگشت. اما من ماندم. چند روز؟ یادم نیست. آن قدر طول کشید که کولی ها آمدند، چادر زدند، گدایی کردند و رفتند. آن قدر طول کشید که گیلاس ها سرخ شدند و کارگرها همه را چیدند. همه کارگرهای باغ عوض شده بودند و من نباید از عمارت دور می شدم. شب ها درِ راه پله ها، اتاق ها و کمدها را قفل می کردند؛ چون کارگرها تو انباری ها می خوابیدند. همه می گفتند کولی ها دزدند و درِ باغ قفل می خورد. به خواست عمو دور تا دور دیوارهای باغ را با سیم خاردار پرچین کشیدند. این جا هم پُر از قفل بود، مثل خانه جهانگیر.
گاهی با سوری، اگر کاری نداشت، توی باغ می چرخیدیم. ته باغ می دیدمش. باد توی گل های دامنش می پیچید و نگاه من توی دامنش مثل بقیه نگاه ها می رقصید. هر کسی چیزی می گفت.
«مثل ماهه.» سوری این جمله را تکرار می کرد هر دفعه که آن دختر را می دید.
آقاجون اصرار داشت: «ایرانی ها تنبلن ولی این ها خوب کار می کنن.» عمه از اوضاع اردوگاه می پرسید و جوابی نمی شنید. به یاد ندارم عمو فریدون اصلاً چیزی گفت یا نه.
زنجره ها بی امان می خوانند. هرچه به ذهنم فشار می آورم تصویری از صورتش به خاطر نمی آورم. فقط چین های پیراهن و موهای بلندش را که تا به تا بافته شده بودند به یاد می آورم.
بی هدف توی خانه راه می روم. امشب هم بیدار است و از پنجره ته باغ را نگاه می کند. کنارش می ایستم. متوجه من نمی شود. من هم نگاه می کنم. چیزی نمی بینم جز تاریکی مطلق. صدای زوزه چند تا گرگ بلند می شود. شاید از همان نقطه تاریک ته باغ زوزه می کشند، درست همان جایی که هر شب آخرین زنجره آواز می خواند.
«امشبم خوابتون نبرده؟»
چراغ را روشن می کنم. بی هیچ حرفی چراغ را خاموش می کند.
«ملا مصطفی کی بود؟»
«ملا مصطفی بارزانی؟ انقلابی بود.»
«می دونم.»
باز هم از پنجره به نقطه تاریک ته باغ خیره می شود. از جدایی کردها و حمایت های روسیه و آمریکا حرف می زند. از کمک های ایران و طرفدارها و کردهایی که از عراق تبعید شده اند و سال های زیادی را توی اردوگاه ها به سر برده اند می گوید.
«یکی از اردوگاه ها همین نزدیکی ها بود.»
«کجا؟»
«کرج. عظیمیه.»
گوش هایم پر از حرف هایی می شوند که نمی فهمم. هیچ وقت نفهمیدم. «یکی از اون ها بود، هفده سال پیش. امتحانات نهایی کلاس پنجم رو تازه تموم کرده بودم. درست دو روز بعد از زلزله رودبار اومدم این جا. این تابلو رو عمه نقاشی کرد. همین جا توی مهتابی باغ. این دختر کارگر آقاجون بود. اما عمه پای نقاشی ش رو امضا نکرده.»
باد توی گل های دامنش می پیچید، توی چین های سرخ و سبز. نگاه من مثل بقیه نگاه ها توی دامنش می رقصید و می پیچید توی خطوط اکری که مواج عبور کرده بودند از همه پیراهنش. ساکت بود، مثل عروسک. شاید سی سی و پنج سال پیش، پدرش یا پدربزرگش یا یکی از برادرهایش همه حرف ها را زده بودند و چیزی برای گفتن باقی نمانده بود.
آن سال همه چیز خوب بود. کارگرها خوب کار می کردند. قنات باغ می جوشید. شاخه ها از زیادی گیلاس خم شده بودند و تمشک های ته باغ بیشتر از هر سال شکوفه داده بودند تا پشیمانم کنند از رفتن پیش از به بار نشستنشان. سوری از کولی ها نظرقربانی و خرمهره خرید و به در و دیوار خانه آویزان کرد.
اواخر گیلاس چینی حال آقاجون بد شد. عمه عصبانی خرمهره ها و نظرقربانی ها را از دیوار کند. آقاجون توان راه رفتن نداشت. دستش را به دیوار می گرفت و لب پنجره می ایستاد و از زیر عینک مشکی و کائوچویی و سنگینش چشم هایش را ریز می کرد و به ته باغ چشم می دوخت. دوباره برمی گشت توی تختخواب و زیر باد پنکه و عکس دکتر مصدق می خوابید و عرق می کرد. عیادتی زیاد داشت: معتمد محل، انجمن اولیا و مربیان مدرسه، فرماندار شهرستان، اعضای شورای ده و خیلی های دیگر. من تو مهمانخانه کنار آقاجون می ماندم و به حرف هایی که نمی فهمیدم گوش می دادم. اما سوری با سینی شربت یا سبد گیلاسی سرمی رسید و من را با اخم بیرون می برد.
«نمی خوام این ها ببیننت، نمی خوام دل بسوزونن. من شیرت داده م باید به حرفام گوش بدی.»
این ها را سوری همیشه و جلوِ همه می گفت ولی تنها که بودیم غرغر می کرد، به همه فحش می داد، روی پاهایش می کوبید، گریه می کرد و آخر بغلم می کرد و بوی تنش سحرم می کرد. من عاشق آن بو بودم.
عمو فریدون سند به دست دنبال کارهای بابا بود تا شاید چند روزی بیاید مرخصی. عمو فریدون از بابا کوچک تر بود و از عمه بزرگ تر. شبیه عمه بود: چاق با موهای فر و مشکی، چشم های ریز و ابروهای پُرپشت.
بابا باید از کجا برمی گشت؟ نمی دانستم. سوری هر پنجشنبه برای مامان حلوا می پخت. آرام آرام صورت مامان با چشم هایی که بعدها از بابا شنیدم عسلی بودند از ذهنم محو شد و صورت سوری شبیه و شبیه تر به مامانم شد. از مامان فقط یک اسم ماند، یک اسم با کلی تخیل: جهان گل، جهان گل حسین خانی.
«مثل ماه بود. تو هم شبیه مامانتی. واسه همین اسمت رو گذاشتن ماهی.»
من همیشه می خندیدم به این حرف سوری که لا به لای هم زدن و بسته بندی کردن آجیل مشکل گشای سه شنبه ها تکرار می کرد. آجیل های مشکل گشا نذر آزادی بابا بود. چهره بابا دقیق یادم مانده بود: لاغر و سبزه، قدبلند و چشم و ابرومشکی، با کتابی که همیشه گوشه ای از یکی از صفحه هایش تا خورده بود.
«بابات شبیه هیچ کس نیست.»
این را سوری می گفت، با گریه. هر وقت از بابام حرف می زد گریه می کرد. از سوری یاد گرفته بودم بابا با همه فرق دارد. از تهران برگشته بود روستا تا به بچه ها درس بدهد.
سوری یکی از سه شنبه های همان سال پسرهایش را از خانه بیرون کرد و سفره بی بی سه شنبه انداخت. شنیده بودم که اگر مردی سر سفره حاضر شود یا از محتویات سفره بخورد، خیلی زود راهی زندان می شود و زن ها با این نذر مردها را از زندان بیرون می آورند. من فکر می کردم بازی است و آن بازی را دوست داشتم.

بی صدا از اتاق بیرون می آیم. هنوز هم از پشت پنجره به ته باغ نگاه می کند.
آقاجون هر روز، هر ساعت و هر ثانیه بیشتر تحلیل می رفت. با هر نفس به مرگ نزدیک تر می شد و نگرانی اش برای معدن هایی که سی سی و پنج سال بی استفاده مانده بودند هم بیشتر می شد. شنیده بودم آقاجون معجزه می کرده. با یک نگاه رگه های زغال را تشخیص می داده. رگه انحرافی را از حکاس جدا می کرده، آن هم فقط با یک نگاه. او صاحب همه معدن های آهوتپه بود. اما تنها معجزه ای که من هر روز از آقاجون می دیدم پیدا کردن موج رادیو بی بی سی بود با چشم های بسته.
باران بی هنگام تابستان با رعد و برق های مداوم و بی سابقه ترس آقاجون را بیشتر کرده بود. اهالی روستا خبر آوردند که وضعیت سقف معدن ها خوب نیست. آقاجون بلند شد. کشان کشان پشت پنجره رفت. چشم که خوب ریز می شد، معدن ها دیده می شدند. چیزی به اندازه یک نقطه.
کارگرها کارشان تمام شده بود و منتظر تصفیه حساب برای برگشتن به اردوگاه بودند. آقاجون کارگرها را با دو برابر حقوق کار توی باغ همراه عمو فریدون و حسین آقا معدنچی راهی معدن کرد. حسین آقا از آقاجون جوان تر بود و از عمو پیرتر. چشم های ریز و ازرق داشت. همیشه کلاهی سرمه ای سرش می گذاشت، بافتنی، حتی توی گرمای تابستان. کچل بود، طاس ِ طاس. همه فقط باید به حرف حسین آقا گوش می دادند. عمو غذا می برد و خبر می آورد. حسین آقا می گفت هیچ چیز معلوم نیست.

هنوز هم به همان نقطه تاریک ته باغ خیره است. این بار چراغ را روشن نمی کنم.
«بیدارین؟»
جوابی نمی دهد.
«معدن ها چی؟ چرا بی استفاده موندن؟»
«به ملا مصطفی ربط داره؟»
«نه! نمی دونم، شاید!»
حتی صورتش را هم سمت من نمی چرخاند. از ملی شدن صنعت نفت حرف می زند و از سختی کار توی معدن و کارگرهایی که با ساخته شدن کارخانه های پارچه بافی و سیمان دیگر سختی کار توی معدن زغال سنگ را به تنشان ندادند. از ارزانی نفت حرف می زند و استفاده آسانش، از کوره های آجرپزی که به جای زغال سنگ با نفت می سوزند، از معدن هایی که با انبوه زغال سنگ توی کوه ها دفن شدند. از دکتر مصدق می گوید که قبرش همین نزدیکی هاست.
«قبلاً چند تا زغال سنگ این جا بود که روشون نقش حشره و برگ داشت. بزرگ تر که شدم فهمیدم نقش بستنشون روی زغال سنگ چندهزار سال زمان لازم داره.»
«روی دیوار مهمونخونه، کنار اون ترک بزرگه یه قاب عکس بود.»
«یادمه عکس دکتر مصدق بود.»
«تا چند سال پیش هم بود، کی برداشتش؟ نمی دونی؟»
«نه.»
چراغ مهمانخانه را روشن می کنم. کنار ترک بزرگ دیوار سمت راست قاب عکسی نیست. حتی جای قاب عکس هم از روی دیوار محو شده. اما یک میخ هست که ثابت می کند روزی قاب عکسی کنار ترک دیوار بوده.

نظرات کاربران درباره کتاب كجا گمم كردم

داستان خوب و زیبایی بود با فضایی بسیار تاریک و غمبار. امیدوارم نویسنده محترم ادامه رازهای ماهی را هم بنویسد و این سکوت را بشکند.
در 2 ماه پیش توسط سید جواد
سبک روایت داستان جدید بود. من دوست داشتم. داستان تلخ بود. اما برام جذاب بود.
در 2 ماه پیش توسط aida shahed
قشنگ و البته تلخ بود. نویسنده قلم قوی و قدرت قصه گویی خوبی دارد. به معنای واقعی مصداق مثل " گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه..." بود
در 2 ماه پیش توسط afs...far
تجربهٔ جدیدی بود خواندن این کتاب. برام میزان زیاد دیالوگ داشتن در این داستان جالب بود.
در 2 هفته پیش توسط