فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هایدی

کتاب هایدی
بازنویسی کتاب جوهانا اسپیری

نسخه الکترونیک کتاب هایدی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب هایدی

ـ هایدی بیا دیگر! این حرف گوش دختر پنج ساله را که خیلی لباس پوشیده بود، آزار داد. او برای خاله‌‌اش سر تکان داد و تندتر رفت. دخترک سه دست لباس روی هم پوشیده بود. شال پشمی کلفتی هم داشت و همین باعث می‌شد در چنین روز داغی از ماه ژوئن، آهسته‌تر برود. خاله دِت پرسید: «خسته‌ای؟» بچه جواب داد: «نه، گرمم شده.» زن با لحنی شاد و سرحال گفت: «چیزی نمانده به قله برسیم. محکم راه برو و قدم‌هایت را بلندتر و بهتر بردار. تا یک ساعت دیگر آن‌جا هستیم.» به نظر می‌رسید از وقتی از دورفلی بیرون آمده و وارد آن مسیر شده‌اند، ساعت‌ها گذشته است اما در واقع فقط یک ساعت بود که راه افتاده بودند. آن‌ها درست به موقع به روستای کوچکی رسیدند که در دل کوه قرار داشت. معمولاً مردم در مسیرشان به طرف قله، آن‌جا توقف می‌کردند تا استراحتی بکنند و دوستانشان را ببینند. اما امروز آن زن جوان و دخترک برای استراحت نماندند. سفری که آن‌ها در پیش داشتند، خیلی مهم‌تر از آن بود که به خاطر دید و بازدید‌های دوستانه وقت خود را تلف کنند.

ادامه...

بخشی از کتاب هایدی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: بالای کوه

ـ هایدی بیا دیگر!
این حرف گوش دختر پنج ساله را که خیلی لباس پوشیده بود، آزار داد. او برای خاله اش سر تکان داد و تندتر رفت. دخترک سه دست لباس روی هم پوشیده بود. شال پشمی کلفتی هم داشت و همین باعث می شد در چنین روز داغی از ماه ژوئن، آهسته تر برود.
خاله دِت پرسید: «خسته ای؟»
بچه جواب داد: «نه، گرمم شده.»
زن با لحنی شاد و سرحال گفت: «چیزی نمانده به قله برسیم. محکم راه برو و قدم هایت را بلندتر و بهتر بردار. تا یک ساعت دیگر آن جا هستیم.»
به نظر می رسید از وقتی از دورفلی بیرون آمده و وارد آن مسیر شده اند، ساعت ها گذشته است اما در واقع فقط یک ساعت بود که راه افتاده بودند. آن ها درست به موقع به روستای کوچکی رسیدند که در دل کوه قرار داشت. معمولاً مردم در مسیرشان به طرف قله، آن جا توقف می کردند تا استراحتی بکنند و دوستانشان را ببینند. اما امروز آن زن جوان و دخترک برای استراحت نماندند. سفری که آن ها در پیش داشتند، خیلی مهم تر از آن بود که به خاطر دید و بازدید های دوستانه وقت خود را تلف کنند.
زنی صدا زد: «اگر می روی بالای کوه، من هم می آیم!»
دت سرش را به علامت موافقت تکان داد و قدری از سرعت قدم هایش کم کرد تا زن به او برسد. وقتی چشم زن به هایدی افتاد، گفت: «به نظرم این همان بچه ای است که از خواهرت یادگار مانده!»
دت جواب داد: «بله، می برم که با پدربزرگش زندگی کند.»
ـ می خواهی این بچه را بگذاری پیش او؟ دیوانه شده ای! چطور می توانی چنین کاری بکنی؟ به هر حال او این بچه را به خانه اش راه نمی دهد. همان لحظه ی اول بیرونتان می کند!
دت جواب داد: «نمی تواند راحت این کار را بکند! پدربزرگش است. از وقتی بچه ی بیچاره یک سالش بود و مادرش مرد، از او مراقبت کرده ام. اما الان فرصت خوبی برایم پیش آمده که بروم دنبال زندگی خودم. بالاخره برای کار و زندگی می روم به جایی که دلم می خواهد. وقتش شده پدربزرگش هم به وظیفه اش عمل کند.
پیرزن غافلگیر شده بود، پرسید: «پس می خواهی این بچه را بگذاری پیش پیرمرد و بروی دنبال کار خودت؟ باورم نمی شود چنین کاری بکنی!»
دت بلافاصله جواب داد: «منظورت چیست؟ من وظیفه ام را برای هایدی انجام داده ام. فکر می کنی باید با او چه کنم؟ نمی توانم که او را با خودم ببرم.»
پیرزن هیچ جوابی نداد. خانه ای که برای آن آمده بود، در برابرش بود.
دت آن کلبه را خوب به خاطر داشت؛ زن جوانی با مادر و پسرش، پیتر، در آن زندگی می کردند. تقریباً همه آن پسر یازده ساله را می شناختند. او هر صبح برای چرای بزها از دره پایین می رفت. پس از آن بزها را بالای کوه می برد. پسرک تا شب که به خانه برمی گشت، مراقب بزها بود.
پیرزن که برای دیدن مادربزرگ آن خانه می رفت، گفت: «خدا به همراهتان!»
دت پیرزن را نگاه کرد که به طرف آن کلبه ی قهوه ای می رفت و برایش دست تکان داد. نمی خواست بپذیرد که ممکن است دوستش درست بگوید.کمی کلاهش را مرتب کرد و نگاهی به دوروبرش انداخت تا هایدی را ببیند. باید به راهش ادامه می داد.

فصل ۲: ملاقات پدربزرگ

هایدی با علاقه منظره ی بزها و پسرک چوپان را تماشا می کرد. به زحمت سعی می کرد پا به پای چوپان جوان از روی یک سنگ به روی دیگری بپرد. اما لباس های زیادش دست و پاگیر بود. برای همین نمی توانست خودش را به پسرک برساند و با او حرف بزند.
در همین گیر و دار هایدی یک دفعه روی زمین نشست. سعی کرد تندتند و تا جایی که انگشت هایش قدرت داشتند و حرکت می کردند، کفش و جورابش را درآورد. وقتی کارش تمام شد، شال قرمز و کلفت دور شانه هایش را باز کرد و انداخت. بعد کتش را از تنش درآورد. اما هنوز یک چیز دیگر باقی مانده بود. خاله اش غیر از آن همه لباس، یک کت رسمی هم روی تمام لباس های او پوشانده بود تا حسابی گرم باشد! اما هایدی به سرعت برق و باد آن را هم از تنش درآورد و بلند شد. حالا فقط لباس خنک و راحت اول صبح به تنش بود. فوری بقیه ی لباس ها را لای دستمال تمیزی پیچید که همراهش بود. آن وقت با خیال راحت پشت سر پیتر و بزهایش این ور و آن ور پرید و از تخته سنگ ها بالا رفت.
پیتر ابتدا توجه زیادی به او نداشت و خیلی جدی بود. اما با دیدن ورجه وورجه های هایدی لبخندی از ته دل روی صورتش نشست. هایدی در مورد همه چیز از او سوال کرد. از آغل بزها گرفته تا تعداد آن ها! هایدی غرق در حرف زدن و پرسیدن بود تا بالاخره به جایی رسیدند که دت دست به کمر ایستاده و منتظر بود: «هایدی! چه کار می کردی؟ این چه قیافه ای است که برای خودت درست کردی؟ آن کت و شال قرمزت کو؟ کفش نویی که برایت خریدم و جورابی که بافتم، کجاست؟ همه را درآوردی؟ حتی یکی را هم باقی نگذاشتی! هایدی اصلاً فکر نکردی؟ آن همه لباس را کجا گذاشتی؟»
دخترک به پایین کوه اشاره کرد و با صدای آرامی که به زور شنیده می شد، گفت: «آن پایین!»
دت با نگاه جهت انگشت دخترک را دنبال کرد. از دور فقط توده ای روی زمین دید. روی آن لکه قرمز رنگی به چشم می خورد که حدس زد همان شال قرمز باشد.
دت با خشم داد کشید: «دختر بی تربیت! چی باعث شد همچین کاری بکنی؟ چرا لباس هایت را درآوردی؟ ها؟ منظورت از این کارها چیست؟»
دختربچه بلافاصله جواب داد: «من هیچ لباسی نمی خواهم.» خاله دت که از خشم کبود شده بود، فریاد زد: «بچه ی خودخواه! اصلاً می فهمی چه می گویی؟ حالا کی باید این همه راه برود پایین و لباس ها را بیاورد؟ لااقل نیم ساعت طول می کشد آن پایین برسیم. پیتر برو هر چه زودتر آن ها را بیاور. همین الان برو!»



پیتر اطاعت کرد و زودتر از آن که خاله دت انتظار داشت، لباس ها را آورد. دت هم به خاطر سرعت عمل پیتر، یک سکه به او داد. وقتی پیتر سکه را توی جیبش می گذاشت، صورتش از خوشحالی برق می زد. پسرک در آخرین قسمت صعود از کوه، دت و هایدی را همراهی کرد تا این که بالاخره بعد از یک ساعت، به بالای کوه رسیدند. کلبه ی پدربزرگ روی یک صخره و در جایی قرار داشت که از همه طرف نور خورشید به آن می تابید. از طرفی چشم انداز دره ی پایین را داشت. واقعاً جای زیبایی بود.
پیرمردی بیرون کلبه نشسته بود و آن سه نفر را که به طرفش می آمدند، تماشا می کرد. او با صبر و حوصله منتظر بود که آن سه نفر سر صحبت را باز کنند. هایدی گفت: «عصر به خیر پدربزرگ!» جمله ای که دخترک گفت، بدون کمرویی و خجالت بود.
پیرمرد با لحنی خشک و خشن پرسید: «معنی این کار چیست؟» بعد با خشونت با دخترک دست داد و از زیر ابروهای پرپشتش به او نگاه کرد.
هایدی هم به پیرمرد زل زده بود. نمی توانست چشم از او بردارد. پدربزرگ روبه رویش ایستاده بود. ریش بلندی داشت و ابروهای خاکستری کلفتش تا روی بینی اش آمده بودند. ابروهایش درست شبیه بوته بود!
وقتی که دت و پیتر به پیرمرد رسیدند، دت گفت: «روز خوبی داشته باشی. بچه توبیاس و آدلاید را برایت آوردم! احتمالاً او را نشناختی. حق داری، از وقتی که نوزاد و کوچک بود، او را ندیده ای!»
پیرمرد پرسید: «خب حالا با من چه کار دارد؟» بعد ادامه داد: «پسر تو هم بزهایت را بردار و از این جا برو! بزهای مرا هم ببر!»
پیتر با یک نگاه به پیرمرد فهمید که باید از دستورش اطاعت کند. البته طبیعی بود که پدربزرگ هایدی از پسرک بخواهد که از آن جا برود.
دت گفت: «بچه را آورده ام که با تو بماند. من وظیفه ام را انجام داده ام. در چهار سال گذشته مراقبش بودم. حالا وقتش شده که تو به وظیفه ات عمل کنی.»
پیرمرد گفت: «که این طور!» بعد در حالی که برق خاصی در چشم هایش دیده می شد، نگاهش کرد و گفت: «دل بچه ها برای مادر و خانه شان تنگ می شود، اگر بعد از رفتنت این بچه شروع کرد به گریه و زاری، چه کنم؟»
دت غرغرکنان گفت: «این دیگر مشکل خودت است! وقتی مادرش مرد و نوزاد کوچکی بود، من قبولش کردم. مراقبت از خودم و مادر پیرم به قدر کافی برایم سخت بود. اما حالا وقتش رسیده که بیرون بروم و برای خودم زندگی کنم. از این یکی اصلاً نمی توانم صرف نظر کنم. تو نزدیک ترین خویشاوندش هستی و مسئولیت داری. درضمن یادت باشد اگر برای این دختر اتفاقی بیفتد، باید جوابگو باشی!»
پدربزرگ هایدی از طرز حرف زدن دت اصلاً خوشش نیامد. البته دت هم می دانست که رها کردن چنین بچه ی کوچکی در کنار آن پیرمرد، وحشتناک ترین کار ممکن است. به قدری احساس خجالت و شرمندگی می کرد که انگار پیرمرد با لگد او را از خانه اش بیرون کرده. برای همین با صدای بلند گفت: «پس خداحافظ! هایدی خدا نگهدار تو هم باشد.»
دت این را گفت و به سرعت از آن جا دور شد و از کوه پایین دوید. اما دت در حین عبور صدای بلند همسایه ها را می شنید که جلوی در خانه ها یا پشت پنجرهای خود ایستاده بودند: «پس بچه کو؟ دخترک را کجا گذاشتی؟»
دت دهانش را باز کرد که چیزی بگوید. اما جوابی نداشت که بدهد. او دخترک را با پیرمردی تنها گذاشته بود که همه می دانستند هیچ خوش اخلاق نیست. کاش صدای فریاد همسایه ها این قدر توی گوشش زنگ نمی زد!

فصل ۳: در خانه با پدربزرگ

وقتی دت کاملاً دور شد، پیرمرد بلافاصله به طرف نیمکتی برگشت که رویش نشسته بود. مدتی بدون حرف زدن به زمین خیره شد. در این فاصله، هایدی با ذوق و شوق به دور و بر خانه ی جدیدش سرک می کشید. او خیلی زود متوجه آلونکی شد که درست روبه روی کلبه ساخته بودند. ظاهراً محلی برای نگهداری بزها بود. اما چیزی در آن نبود و خالی به نظر می رسید. هایدی به جست وجویش ادامه داد تا به درخت های کاج پشت کلبه رسید. به صدای زوزه باد که لابه لای شاخه های درخت می پیچید و به طرف پدربزرگ برمی گشت، گوش داد. بعد خود را به پیرمرد رساند و با ظاهر ساده و معصومانه اش به او زل زد.
پیرمرد آرام سرش را بلند کرد و نگاهی به هایدی انداخت و گفت: «چه می خواهی؟»
هایدی جواب داد: «می خواهم توی خانه را ببینم.»
پدربزرگ گفت: «پس بیا.» و از جایش بلند شد و به طرف کلبه رفت و گفت: «بقچه ی لباس هایت را هم بیاور.»
اما هایدی سریع جواب داد: «دیگر لازمشان ندارم!»
پیرمرد با جواب هایدی برگشت که به او نگاه کند. چشم های سیاه دخترک برای آنچه که در انتظار دیدنش بود، از هیجان برق می زدند. دیدن چشم های او باعث شد پیرمرد فکر کند که چه جوابی به او بدهد.
سرانجام پرسید: «چرا دیگر لازم نداری؟»
ـ چون دوست دارم مثل بزها با پاهای لاغرم، سبک و راحت به این دور و ور بدوم!
پدربزرگ گفت: «خب اگر دوست داری می توانی این کار را بکنی. اما لباس هایت را بیاور تا توی گنجه بگذاریم.»
هایدی کاری را که پدربزرگ خواسته بود، انجام داد.
پیرمرد در کلبه را باز کرد و هایدی پشت سر او وارد کلبه شد. دخترک خود را در اتاقی با اندازه ی مناسب دید که در واقع کل طبقه ی اول کلبه بود. در گوشه ای از اتاق، تخت خواب پدربزرگ قرار داشت. در گوشه ی دیگر، بخاری دیواری بود که از بالای آن کتری بزرگی آویزان بود. روی دیوار کمی آن طرف تر، در بزرگی به چشم می خورد؛ آن جا گنجه بود.
پدربزرگ در آن را باز کرد. داخل آن لباس های پیرمرد، فنجان و لیوان و بشقاب، گوشت دودی و پنیر دیده می شد.
هایدی سریع به طرف گنجه رفت و بقچه ی لباسش را با سرعت هرچه تمام تر، در قفسه ی لباس ها چپاند. او تا می توانست با زور بقچه را هل داد تا پشت وسایل پدربزرگش باشد. انگار می خواست مطمئن شود که دیگر کسی آن ها را پیدا نمی کند. بعد بادقت اتاق را برانداز کرد و گفت: «پدربزرگ، من کجا بخوابم؟»



پیرمرد جواب داد: «هر جا دوست داری.»
هایدی با این جواب خوشحال شد و یک دفعه مشغول وارسی گوشه و کنار کلبه شد! کنار دیوار نزدیک تخت پدربزرگ، نردبان کوچکی دید. وقتی از نردبان بالا رفت، خود را در انبار کاه دید. کپه ای کاه تازه با بوی خوش آن جا بود. پنجره ای کوچک و گرد هم روی دیوارش بود.
از همان بالا فریاد زد: «همین جا می خوابم پدربزرگ! این بالا را خیلی دوست دارم. بیا بالا ببین چقدر خوب است!»
پیرمرد از همان پایین گفت: «اوه! خوب می دانم آن بالا چطور است.»
دخترک دوباره از بالا داد زد: «می خواهم همین الان رختخوابم را درست کنم! اما ملافه لازم دارم.»
پدربزرگ گفت: «باشد.» و به طرف گنجه رفت و وسایلش را زیر و رو کرد و با پارچه ای زبر و دراز برگشت که باید به جای ملافه از آن استفاده می شد.
هر دو با هم کار کردند تا کاه ها را به شکل تختخوابی بچگانه درآوردند. بعد پارچه را روی کاه ها انداختند و ملافه را دور کاه ها فرو کردند تا صاف و مرتب و کاملاً شبیه یک جای خواب راحت شد.
وقتی همه چیز مرتب شد، هایدی با لبخند به رختخواب دنج و راحتش نگاه کرد. گفت: «فقط یک چیز کم است، روتختی!»
پدربزرگ به محض شنیدن این حرف، از انبار کاه بیرون رفت و چند لحظه بعد با پتویی کلفت برگشت. پتو آن قدر نرم و راحت به نظر می رسید که هایدی با خوشحالی جیغ کشید و گفت: «این رختخواب را خیلی دوست دارم. کاش الان شب بود و می توانستم فوری توی رختخوابم بخوابم.»
اما پدربزرگ گفت: «فکر کنم اول باید چیزی بخوریم. نظر تو چیست؟»
هایدی از هیجان درست کردن رختخواب، بقیه ی چیز ها را فراموش کرده بود. اما حالا حس می کرد که به شدت گرسنه است. ناهار که تمام شد، پدربزرگ بیرون رفت تا طبق معمول برای بزها علوفه بریزد. هایدی هم پدربزرگش را تماشا کرد که آغل را جارو زد و کف آغل کاه تازه ریخت تا رویش بخوابند. وقتی پدربزرگ مشغول انجام کارهای روزانه اش بود، هایدی مدتی در دامنه ی کوه برای خودش بازی کرد.
تا غروب همه چیز خوب پیش رفت و به خوشی گذشت. هایدی اطراف درخت بزرگی در نزدیکی کلبه ی پدربزرگ، ورجه وورجه می کرد و بالا و پایین می پرید که یک دفعه صدای جیغ و ناله ای به گوشش خورد. او و پدربزرگ بزهایی را نگاه کردند که جست وخیزکنان از بالای کوه پایین می دویدند. هایدی با دیدن آن ها بلافاصله به طرفشان رفت تا به بزهایی خوشامد بگوید که صبح همان روز با آن ها دوست شده بود. دو تا از بزهای قشنگ اما ضعیف و لاغر به طرفی دویدند که پدربزرگ ایستاده بود. یکی از آن ها قهوه ای و دیگری سفید بود.
هایدی که با خوشحالی می خندید و دنبال بزها می دوید، نفس زنان گفت: «پدربزرگ، هر دو مال ما هستند؟»
پدربزرگ جواب داد: «اسم بز سفید، قوی کوچولو و اسم بز قهوه ای، خرس کوچولو است. حالا بیا کمک کن تا به این حیوان های گرسنه غذا بدهیم.»
هایدی به پدربزرگ کمک کرد که به آن ها غذا بدهد. بعد آن دو حیوان را به آغل فرستادند تا بخوابند. هایدی خیلی زود شامش را خورد. چون مشتاق بود هر چه زودتر رختخواب جدیدش را امتحان کند.
آن شب هایدی به خواب شیرینی فرو رفت و از باد شدیدی که در بیرون می وزید، هیچ نفهمید. وزش باد به قدری شدید بود که ستون های کلبه می نالیدند و قیژقیژ می کردند. رویاهای خوش، هایدی را به کلی از آن همه سر و صدا و زوزه ی بین شاخه های درختان دور می کرد.
نیمه شب پیرمرد از خواب بیدار شد و آهسته به خودش گفت: «بچه حتماً می ترسد.»
برای همین از جایش بلند شد و از نردبان بالا رفت و در انبار کاه کنار تختخواب هایدی ایستاد. زیر نور ضعیف ماه که از بیرون می تابید، صورت دخترک دیده می شد. هایدی آرام زیر آن پتوی کلفت خوابیده بود. لپ هایش گل انداخته بودند و سرش را با آرامش روی بازوی خوش ترکیبش گذاشته بود. درواقع، لبخندی بر صورتش بود که انگار وسط یک خواب شیرین است. پیرمرد آن قدر آن جا ایستاد و نوه اش را تماشا کرد تا ماه لای ابرها ناپدید شد و دیگر نتوانست در تاریکی چیزی ببیند.

فصل ۴: بیرون با بزها

صبح روز بعد هایدی با لبخندی بر صورتش بیدار شد. در خانه ی جدیدش خیلی خوشحال بود. تمام چیزهایی را که روز قبل دیده بود، به یاد آورد و هیجان فراوانی داشت که آن روز دوباره همه ی آن چیزها را ببیند. برای همین سریع از رختخوابش بیرون پرید و از کلبه بیرون رفت. پیتر بیرون در کلبه برای خودش آواز می خواند و باعث شد هایدی خوشحال تر شود. وقتی هایدی دست و صورتش را می شست، پدربزرگ ناهار خوبی برایش آماده کرد. طولی نکشید که دخترک خودش را با بزها در کوهستان دید.
پیتر فریادکنان به هایدی گفت: «دنبالم بیا، پدربزرگت دستور داده مراقبت باشم. »
هایدی به حرف پسرک گوش کرد و دنبالش رفت تا وقتی پیتر سرعتش را کم کرد که بزها استراحت کنند. پسرک اول گله را شمرد و وقتی از همه چیز مطمئن شد، روی زمین گرم دراز کشید و خوابید. هایدی هم جایی نزدیک او روی زمین نشست. بعد یک دفعه صدای جیغ بلندی بالای سرش شنید؛ سرش را بلند کرد؛ پرنده ای، بزرگ تر از تمام پرنده هایی بود که هایدی تا آن روز دیده بود. پرنده، بال های بزرگش را باز کرده بود و دایره وار در هوا می چرخید و دور می زد.
هایدی فریاد زد: «پیتر، پیتر، بیدار شو! آن پرنده بزرگ را ببین، نگاه کن، نگاه کن!»
پیتر بلند شد و آن ها پرنده ی بزرگ را نگاه کردند تا این که پشت کوه ناپدید شد. هایدی پرسید: «کجا رفت؟»
پیتر جواب داد: «به لانه اش.»
هایدی با شوق فراوان گفت: «برویم ببینیم.»
پیتر با ملایمت جواب داد: «نه، حتی بزها هم نمی توانند آن قدر بالا بروند. همین جا باش تا ناهارمان را بیاورم.»
هایدی اخم کرد اما خیلی طول نکشید. بزها دور و برش مشغول جست وخیز و بازی بودند و هایدی دوست داشت به آن ها ملحق شود. وقتی پیتر نان و پنیر هایدی را آورد، هایدی گفت: «اسم بزها را به من بگو.»
پیتر گفت: «اسم آن یکی که شاخ های بزرگی دارد، تورک است. همیشه می خواهد به بزهای دیگر شاخ بزند. بیشتر بزها وقتی می بینند می آید، فرار می کنند. بزی که می ایستد و فرار نمی کند، گرین فینچ است. او کوچک ترین بز گله است. خیلی شجاع و چابک است، جوری که تورک اصلاً متوجه آمدنش نمی شود.»
ناگهان پیتر بلند شد و دنبال یکی از بزها دوید. هایدی هم تا جایی که توان داشت، به سرعت دنبالش رفت. آن ها از وسط گله عبور کردند و به طرف کوه رفتند.
وقتی پیتر به پای کوه رسید، گرین فینچ می خواست مستقیم به طرف صخره بپرد. پیتر خودش را روی زمین انداخت و یکی از پاهای عقب بز را گرفت. بز که غافلگیر شده بود، با خشم بع بع کرد. حیوان به شدت در تقلا بود خودش را از دست پیتر آزاد کند. به قدری دست و پا زد که پیتر مجبور شد از هایدی کمک بخواهد.
هایدی بلافاصله به طرف آن ها دوید. دخترک خیلی زود متوجه شد که پیتر و حیوان، در خطر هستند و فوری دسته ای از برگ هایی خوشبو برداشت و زیر بینی گرین فینچ گرفت و گفت: «بیا گرین فینچ! نباید شیطنت کنی! ببین، ممکن است پرت شوی پایین و پاهایت بشکنند!»
با این حرف، حیوان فوری برگشت و مشغول خوردن برگ هایی شد که در دست هایدی بود. در این فاصله، پیتر بلند شد و طنابی دور گردن گرین فینچ بست و آن را نگه داشت. هایدی هم از طرف دیگر آن را گرفت. بعد هر دو بچه، آن بز سرگردان را به جایی برگرداندند که گله با آرامش در حال چرا بود.
وقتی همگی به سلامت برگشتند، پیتر فرصت را برای سرزنش حیوان از دست نداد و چوب دستی اش را بالا برد و فریادکنان آماده برای ضربه زدن و تنبیه حیوان شد. اما هایدی فریاد کشید: «نه، نه پیتر! نباید کتکش بزنی. ببین حیوان چقدر ترسیده است!»
پیتر غرولندکنان گفت: «حقش است!» پسرک این را گفت و دوباره چوب دستی اش را بالا برد. اما این دفعه، هایدی خودش را بین پسرک و بز انداخت و داد زد: «حق نداری کتکش بزنی. به او صدمه می زنی. حیوان را بگذار به حال خودش!»
پیتر با تعجب به آن دختر کوچک نگاه کرد. فکر کرد چقدر او مهربان است. هایدی بیشتر ناهار آن روز خود را به پیتر داده بود چون به نظرش پیتر گرسنه بود. تا حالا کسی چنین کاری برای پیتر نکرده بود. حالا هم می خواست از آن حیوان شیطان محافظت کند. پیتر چوب دستی اش را پایین آورد.
او گفت: «باشد، می گذارم این حیوان برود به شرطی که فردا بیشتر به من پنیر بدهی.» او هنوز از وحشتی که بز به جانش انداخته بود، دلخور بود.
هایدی پاسخ داد: «فردا همه ی پنیرم مال تو! بقیه روزها هم همین طور. من پنیر نمی خواهم. نان هم می دهم. یک تکه نان بزرگی، مثل نان امروزت! تو هم باید قولی به من بدهی؛ دیگر نباید گرین فینچ یا هیچ کدام از بزها را کتک بزنی!»
پیتر جواب داد: «باشد، قول می دهم!» و به نظر می رسید که پسرک واقعاً سر قولش خواهد ماند.

نظرات کاربران درباره کتاب هایدی