فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیهوازی

کتاب بیهوازی

نسخه الکترونیک کتاب بیهوازی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بیهوازی

قابِ عکس لبخندِ پدر! قهرمان، همیشه می‌خندد پنجره را باز می‌کنم و برای همیشه چشمانم را می‌بندم دنیا، با چشمانِ بسته زیباتر است

بخشی از کتاب بیهوازی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



قابِ عکس

قابِ عکس
لبخندِ پدر!
قهرمان، همیشه می خندد
پنجره را باز می کنم
و برای همیشه
چشمانم را می بندم
دنیا، با چشمانِ بسته زیباتر است

بیگانه

به هم نمی رسیم،
پس بیا برگردیم
شاید بشود که جایی در خاطره ها
دستهای هم را رها کنیم
و امروز بیگانه باشیم

پُست

سربازها می دانند
چگونه مرا از سر، باز کردی
و من، پُستی خیالی را
تمامِ عمر
نگهبانم...

خیابان های تهران

از خانه بیرون زدم
خیابانِ هدایت، مرا سمتِ تو می کشید
خیابانِ شریعتی، شعر می گفت
خیابانِ انقلاب، حالِ مرا داشت
بعد از تو فهمیدم
خیابان های تهران
هوای تو را دارند

مادر

امروز کودکی را دیدم
که یادآورِ خاطراتِ کودکی ام نبود
نوجوانی را دیدم
که به جای بازی،
واگن، واگن، غیرت می فروخت
جوانی را دیدم
که پشت غرورش، پنهان شده بود
مردی را دیدم
که دوست داشت
مسیرِ خانه اش را از یاد ببرد
مادری را دیدم
که از کودکانش رو می گرفت
چیزی از غریبه ها نگفت
از گرگ ها
از دست های رنگارنگ
امروز...
خوابم نمی برد مادر
دیگر قصه نگو

عصرِ یخبندان

دوستت دارم
دوستم داشته باش
من و تو،
زاده ی عصرِ یخبندانیم

پایانِ خوش

پایانِ خوشی ندارد این قصه
اما چشمم به دَر است...
مانندِ سربازِ زخمی
که با لبخندی،
به خواب رفته است

آخرین تصویر

گریه می کردی و اشک هایت غریبه بودند
گریه می کردی و غریبه ها
اشک می ریختند
روز غریبی بود
گریه می کردی و من
آخرین سنگ را نگاه می کردم
آخرین تصویر...

ایستگاه

قطار که راه افتاد
تابلوهای رنگارنگ
محو شدند
خاطراتت را
در ایستگاه
جا گذاشتم

خیانت

به کاناپه ی آن روز
دست نزده ام
جای هیچ چیزِ آخرین دیدار، تغییر نکرده است
خانه، همان طور دست نخورده پیر می شود
دل به خیانت نداده ام
سال هاست
که نیستی و تن به خواب نمی دهم

ابر

هر شب
پنجره ی اتاقم خیس می شود
هرشب که تو هرگز از این جا عبور نمی کنی
هر شب...
دریغ از تکه ای ابر

احتمالِ باران

آدم که باشی
بغض که می کنی
کسی نمی شنود
کاش ابر بودم
احتمال باران هم بود

نظرات کاربران درباره کتاب بیهوازی