فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازداشت ابدی

کتاب بازداشت ابدی
لرد سیاه ۳

نسخه الکترونیک کتاب بازداشت ابدی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۴۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بازداشت ابدی

لوید چند بار پلک زد و از حالت خلسه‌اش بیرون آمد. نمی‌خواست دوباره به آن موجود وحشت‌انگیز تبدیل شود. لرد سیاهی که دوست‌هایش را زندانی کرده و کم مانده بود آن‌ها را نابود کند. دوست‌هایش (یا به قول خودش زیردست‌هایش، گرچه در اعماق قلبش می‌دانست که آن‌ها حقیقتا دوست‌هایش هستند) تنها چیزی بودند که در این دنیای عجیب و غریب داشت. تنها چیزی که حتی در سرزمین تاریکی داشت. نمی‌توانست آنها را از دست بدهد. هرچه باشد دوباره به لوید شیان، یک بچه‌انسان تبدیل شده بود... البته تقریبا انسان.

ادامه...

بخشی از کتاب بازداشت ابدی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





جلسه ی (نابودی) مدرسه

مدیر جدید پشت میکروفن ایستاد. کت و شلوار سفید، کلاه سفید و ریش سفید درازی داشت. ابروهای سفید و پرپشتش از پشت عینک دودی اش بیرون زده بود. عصای سفیدی در دست داشت که مجسمه ی عجیبی روی سر آن دیده می شد.
لوید که همراه سوز و کریس در انتهای سالن ایستاده بود، با دیدن عینک دودی مدیر لبخند زد. چشم های هاسدروبان به سیاهی شب بود و اثری از سفیدی چشم در آن ها نبود. بدون شک انسان ها با دیدن آن وحشت می کردند، به همین دلیل عینک به چشم زده بود.
شخص دیگری که لباس سفید به تن داشت، پشت جادوگر سفید ایستاده بود. موهایش سفید بود و پوست بسیار رنگ پریده ای داشت... خانم دیری(۸)، پرستار سابق لوید بود که در سرزمین تاریکی به «ساحره ی سفید» معروف بود. پشت سرشان هم تعدادی از معلم ها و مدیران مدرسه روی صندلی نشسته بودند. جادوگر سفید آهسته ضربه ای به میکروفن زد. «این وسیله ی جادویی... ببخشید... این میکروفن کار می کنه؟» صدایش بم و قاطع بود.
اکثر بچه های مدرسه حیرت زده فریاد زدند: «بله، قربان.» لباس سفید، موی سفید و عینک دودی سیاه؟ او که بود؟
«خوبه. پس شروع می کنم. من مدیر جدیدتون هستم. می تونین من رو جادوگر... نه، صبر کن. می تونین منو دکتر هاسدروبان صدا کنید.» مکث کرد و به بچه ها خیره شد. آن ها نیز به او خیره شدند.
«امروز آغاز یک سیستم جدیده! روشی نوین در انجام امور! شعار ما کار سخت، نظم و انضباط، و وفاداری خواهد بود! وفاداری به چی؟ به رشد تحصیلی، ولی این فقط هدف دوممونه!»
بچه ها با سردرگمی به مدیر مدرسه شان خیره شدند. چه می گفت؟
صدای مدیر بلندتر شد. «نه، اولین هدف ما، مهمترین وظیفه مون، ریشه کن کردن خباثت و پلیدیه! نابود کردنشه! باید خباثت رو از زیر هر سنگ لجن آلودی که پنهانش کرده بیرون بکشیم و یک بار برای همیشه نابود کنیم!»
بعضی از معلم ها با ناراحتی در صندلی هایشان جابجا شدند و ابروهایشان را بالا بردند. ولی اعضای شورای مدیران مدرسه نه. با چشم های مات به جلو خیره شده بودند. لوید اخم کرد. آیا جادو شده بودند؟ طوری جادو شده بودند که ابزار دست جادوگر سفید، حاکم جدیدشان باشند؟
«قوانینی هم تصویب خواهند شد! قوانین جدید! قانون اول: همه تون باید به جادوگر سفیـ...مدیرتون سوگند وفاداری مطلق بخورید!»
خانم دیری آستین هاسدروبان را کشید. جادوگر با عصبانیت به سمت او برگشت. «چیه؟ نمی بینی دارم حرف می زنم؟»
تعدادی از بچه ها نخودی خندیدند. مدیر برگشت و با لحن قاطعی فریاد زد: «ساکت باشید، کرم های کوچولو!» چنین حرفی معمولا باعث خنده ی شدیدتر می شد، ولی لحن هاسدروبان آن چنان تهدیدآمیز و ترسناک بود که همه ساکت شدند.
خانم دیری یادداشتی به دست مدیر داد. آخر او هیچ وقت حرف نمی زد و همیشه با یادداشت ارتباط برقرار می کرد. هاسدروبان با گستاخی آن را از دستش قاپید و به سرعت خواند.



مدیر مدرسه سخنرانی می کند

بعد سرش را بالا برد، آهی کشید و گفت: «خب، باشه، نیازی نیست سوگند وفاداری بخورید، ولی من انتظار فرمانبرداری مطلق از دستوراتم رو دارم، وگرنه عواقبش رو می بینید!» صدایش لحظه به لحظه بلندتر می شد و به فریادهای یک دیوانه شباهت پیدا می کرد. «وقتی می گم عواقب، منظورم تنبیهات مسخره و رقت انگیز شما مثل "تعلیق از مدرسه" یا "تکالیف بیشتر" نیست، منظورم مرگ، قطع کردن اعضای بدن، قطع کردن سر، سوزاندن، شلاق خوردن و این جور چیزاست... آره، اینا مجازات مناسبی برای خیانت کارا و خدمتگزاران تاریکی و پلیدیه!»
معلم هایی که در صف پشتی نشسته بودند با دهان باز به هاسدروبان خیره شدند. ولی مدیران مدرسه با مهربانی لبخند زدند، انگار همه چیز طبق برنامه پیش می رفت. بچه ها نیز حیرت زده به او خیره شدند. هیچ کدام جرات نکردند شوخی کنند یا زیر لب چیزی بگویند یا سر و صدای خاصی از دهانشان دربیاورند. همگی وحشت کرده بودند.
خانم دیری دوباره به جلو خم شد و یادداشت دیگری به دستش داد. هاسدروبان برگشت و به او خیره شد. خانم دیری یادداشت را زیر بینی هاسدروبان تکان داد.
هاسدروبان گفت: «باشه بابا، باشه.» و یادداشت را گرفت. آن را خواند و بعد یادداشت را روی زمین انداخت و چهره در هم کشید.
«به نه جهنم قسم!» سرش را با عصبانیت تکان داد. دست هایش را به کمرش تکیه داد و آه دیگری کشید. «ای بابا! باشه... پس... من فقط... داشتم شوخی می کردم! آره، داشتم شوخی می کردم، همچین اتفاقی نمی افته. ولی نظم و انضباط برقرار می شه! با سخت گیری و بی رحمی! هر کی خطا کنه از مدرسه تعلیق می شه! تکالیف بیشتری دریافت می کنه!» لحظه ای مکث کرد تا با عصبانیت به بچه ها چشم غره برود. «خیلی خب، می رسیم به قانون سوم. خبرچینی! از همه ی دانش آموزان انتظار می ره چُغُلی دوستاشون رو بکنن! هر کسی اشتباه یا خطایی کرد، هرچقدر هم که کوچک، باید بیاین به من بگین! مخصوصا در زمینه چیزهای خبیثانه! متوجهین؟ باید خباثت رو در مدرسه ریشه کن کرد! خباثت باید نابود بشه!»
هاسدروبان عصایش را بالا برد و به سمت بچه ها گرفت. فریاد زد: «ای کسانی که خبیثید، خودتون می دونین کیا رو می گم! هم خودتون می دونین هم من می دونم! به زودی با خشم عدالت پاک روبرو می شین!»
آب دهانش بیرون ریخت و باعث شد بچه های ردیف جلو خود را عقب بکشند و از مدیر فاصله بگیرند. هاسدروبان لحظه ای مکث کرد تا دهانش را با دستمال سفیدی پاک کند.
با آرامش بیشتری گفت: «خیلی خب. خلاصه این که من مدیر جدید شما، دکتر هاسدروبان هستم. سه تا قانون براتون تعیین کردم: فرمانبرداری، نظم و انضباط و خبرچینی. ساده اس، نه؟»
بچه ها به آرامی گفتند: «بله، دکتر هاسدروبان.»
مدیر گفت: «خوبه! می تونین برین! پیش به سوی سیاه چال های... پیش به سوی کلاس هاتون!»
بچه ها حیرت زده و در سکوت از سالن اجتماعات بیرون رفتند. اکثرا به وضوح وحشت کرده بودند.
لوید در حال خروج از سالن نگاهی به سوز و کریس انداخت.
کریس زیر لب گفت: «فکر کنم اون آدم خبیثی که حرفش رو می زد تویی.»
لوید گفت: «واقعا؟ ولی فقط من نیستم. شما دو تا هم هستین.»
کریس گفت: «خدا می دونه این چه تاثیری روی کارنامه ی مدرسه مون داره... "ببخشید که بهم می گن خبیث، مامان"!»
سوز خندید و زیر لب گفت: «هه! "نگران نباش، مامان، اونقدرا که فکر می کنی بد نیست... جدی می گم".»
سه قهرمان خبیث داستان ما در حالی که سعی داشتند با صدای بلند نخندند، از سالن بیرون رفتند.

نفرین تعلیق ابدی

لوید به ساعت روی دیوار نگاه کرد. تعلیقش به زودی پایان می یافت. خم شد و محل تماس برچسب با قوزک پایش را خاراند و دوباره به بررسی نقشه ای پرداخت که مشغول کار روی آن بود... کاری کرده بود آقای گراوت(۹) عوضی، "نگهبان اُسَرا" (معلم تاریخشان که خودش هم حکم یک عتیقه ی تاریخی را داشت، مثل استاد یک مدرسه ی دولتی در دهه ی پنجاه میلادی) فکر کند او مشغول انجام تکالیف اضافه ی درس علوم است. ولی نقشه ی لوید جالب تر از درس های مسخره ی انسان ها بود.
به فیل میلر(۱۰)، قلدر مدرسه که همراه او تنبیه شده بود، نگاه کرد. فیل حاضر نبود به لوید نگاه کند. سعی داشت تا جایی که می توانست از لوید دوری کند، چون چند باری که در گذشته با لوید برخورد داشت، حسابی کنف شده بود. لوید با به یادآوردن این خاطره خنده ی خبیثانه ی کوتاهی کرد.
زنگ مدرسه به صدا درآمد.
آقای گراوت گفت: «خیلی خب. امیدوارم درستون رو یاد گرفته باشید، بچه ها.»
فیل میلر زیر لب گفت: «آره. آره.» و با عجله از در بیرون رفت تا هرچه زودتر از لوید دور شود. لوید دوباره خندید. آقای گراوت با دیدن خنده ی او خود را عقب کشید... خنده ی شیطانی لوید چنین تاثیری روی مردم داشت!
آقای گراوت در حالی که به سمت در می رفت (انگار او نیز می خواست هرچه زودتر فرار کند) گفت: «فکر نکنم تو دَرسِت رو یاد گرفته باشی، نه، لوید؟»
لوید با لحن قاطعی گفت: «البته که نه، گراوت. حالا از سر راهم برو کنار، یه عالمه کار دارم.»
آقای گراوت لحظه ای حسابی عصبانی شد و به این فکر کرد که او را دوباره تنبیه کند... اول از همه به خاطر این که باید او را "آقای" گراوت صدا می کرد و دوم این که لحنش واقعا گستاخانه بود. ولی... او لوید شیان بود، پردردسرترین، باهوش ترین، خبیث ترین، حقه بازترین و غیرقابل کنترل ترین بچه ی مدرسه که برای هر سوالی جوابی داشت. آقای گراوت شانه هایش را پایین برد و با ناراحتی گفت: «آره، لوید. بهتره دیگه بری.»
لوید در حالی که منتظر مانده بود تا آقای گراوت لخ لخ کنان از در بیرون برود با خود فکر کرد که این درس را مدت ها پیش یاد گرفته بود... کسانی که قدرت داشتند بدون استثنا سعی می کردند از آن سوء استفاده کنند. او کسی بود که این را بهتر از هر کسی می دانست. مثلا این تعلیق... واقعا غیرمنصفانه بود. نه فقط به این خاطر که او لرد سیاه بزرگ بود و قوانین مسخره درباره ی او اطلاق نمی شد، بلکه به این خاطر که تنبیهش حقیقتا غیر منصفانه بود و لوید کار خطایی نکرده بود.
نه، تقصیر او نبود، تقصیر مدیر بود که «جنبش اذیت و آزار لوید» را راه انداخته بود. لوید لبخندی زد و با خود فکر کرد که حداقل سعی نکرده بودند قانون «مرگ، قطع اعضای بدن، قطع سر، سوزاندن، شلاق زدن و غیره» را درباره ی او اعمال کنند، گرچه یک هفته ای می شد که جادوگر سفید هر روز او را از مدرسه تعلیق کرده و به او تکالیف اضافی داده بود؛ مشاوره ی ویژه، ورزش اضافی، کلاس های آموزشی و هر چیزی که به ذهنش می رسید. بدتر از همه این که مشاوره باید با آن دو احمق بی شعور یعنی وینگز و رندل انجام می شد! ظاهرا هدف این جنبش این بود که سر او را حسابی گرم کنند تا وقت نداشته باشد یکی از استراتژی ها یا طرح های خبیثانه ی پیچیده اش را برنامه ریزی کند. شاید هدف آن از پا درآوردن لوید از شدت کسالت و بی حوصلگی نیز بود. ولی این کارها فایده ای نداشت و لوید بدون شک از آن ها جان سالم به در می برد و راهی برای تلافی پیدا می کرد!
لوید از اتاق تعلیق بیرون آمد و در جایش ایستاد، چون دشمن قسم خورده اش در انتهای راهرو ایستاده بود! دکتر هاسدروبان. معاونش، ساحره ی سفید انتقام پاک نیز کنارش بود.
همان جا ایستادند و به او خیره شدند. لوید دست به سینه ایستاد، سرش را کمی بالا برد و به آن ها خیره شد. زبان ساحره ی سفید مانند ماری که هوا را مزه مزه می کند لحظه ای از دهانش بیرون آمد. لوید لبخند خبیثانه اش را بر لب آورد. جادوگر و ساحره نگاهی با یکدیگر رد و بدل کردند. هاسدروبان با حالت تهدیدآمیزی عصایش را بالا برد. لوید اخم کرد. همان لحظه آقای گراوت لخ لخ کنان از اتاق تعلیق بیرون آمد. هاسدروبان و ساحره سرشان را برگرداندند و تظاهر کردند که در حال رد شدن از آن جا هستند. خوبیت نداشت مدیر مدرسه جلوی چشم معلم تاریخ دانش آموزی را با صاعقه ی جادویی از پا درآورد. لوید پوزخند زد.
آقای گراوت آهسته به سمت درب خروجی مدرسه رفت. لوید احساس کرد بهتر است به دنبال او برود و از گراوت دور نشود تا مدیر و معاونش به فکر بازگشت نیافتند. گراوت که متوجه حضور لوید در پشت سرش شده بود کمی مضطرب شد، به همین دلیل گهگاهی برمی گشت و به او نگاه می کرد. متوجه شد که لوید هم دقیقا همین کار را می کند. هدف لوید این بود که ببیند آیا جادوگر و ساحره تعقیبش می کنند یا نه، ولی آقای گراوت تصور کرد لوید سعی دارد مطمئن شود که کسی آن دور و بر نیست تا کلکی برای آقای گراوت سوار کند؛ مثلا برچسبی با نوشته ی «من یک احمقم» به پشتش بچسباند یا دم یک میمون اسباب بازی را به زیر کتش وصل کند. به همین دلیل گراوت قدم هایش را کمی سریع تر کرد. لوید هم که سعی داشت از گراوت دور نشود تا دکتر هاسدروبان نتواند او را تنها گیر بیاورد، قدم هایش را تندتر کرد. قدم های گراوت تندتر شد، تا جایی که وقتی به در مدرسه رسیدند، هر که آن ها را می دید احساس می کرد در حال فرار از چیز وحشتناکی هستند!
البته در ذهن جفتشان دقیقا همین طور بود!
سوز (که مثل همیشه لباس سیاه و چکمه های گاتش را به تن داشت) و کریستوفر که هنوز اونیفرم مدرسه تنش بود بیرون مدرسه منتظر لوید بودند. هر دو حیرت زده صحنه ی پیش رویشان را تماشا کردند؛ به نظر می رسید لوید در حال تعقیب آقای گراوت هنگام خروج از مدرسه است.
لوید و گراوت با دیدن سوز و کریستوفر که حیرت زده به آن ها خیره شده بودند، قدم هایشان را آهسته کردند. در حالیکه خجالت زده سرفه می کردند سعی کردند عادی به نظر برسند، انگار هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده است. گراوت کتش را درآورد تا نگاهی به پشت آن بیاندازد. وقتی متوجه مشکلی نشد و لوید را دید که به سمت سوز و کریستوفر می رود، با عجله از آن جا دور شد و سه کودک را به حال خود گذاشت.
سوز به گراوت اشاره ای کرد و گفت: «قضیه چی بود؟»
لوید سعی کرد ماجرا را ماست مالی کند. «گراوت؟ هیچی... هیچی!» دوست نداشت برایشان توضیح دهد که از گراوت به عنوان سپر بلا در مقابل هاسدروبان استفاده کرده بود. این برای یک لرد سیاه افت داشت.
کریستوفر گفت: «هیچی؟ به نظر من که تو داشتی گراتی پیر رو تعقیب می کردی! خیلی صحنه ی خنده داری بود!»
لوید گفت: «آره، داشتم تعقیبش می کردم.» از این فرضیه خوشش آمده بود. هر چه باشد بهتر از این بود که اعتراف کند پشت او پنهان شده بود.
سوز گفت: «جدا؟ پس چرا دوباره تعلیقت نکرد؟»
لوید لحن یک لرد سیاه را به خود گرفت و سعی کرد موضوع را عوض کند. «بی خیال، مسائل مهم تری هم داریم. اوضاع "جنگل شیاطین" چطوره؟»
وقتی لوید، سوز و کریستوفر به زمین برگشتند، روفینو، انسان پالادینی که زره قرون وسطایی به تن داشت و شمشیر حمل می کرد و گارگون، موجود بالدار هفت فوتی که شبیه دیوهای خبیث بود و درواقع گروهبان مخوف لرد سیاه به حساب می آمد را همراه خود به زمین آورده بودند. گارگون و روفینو در اعماق جنگلی در آن نزدیکی پنهان شده بودند، جنگلی که لوید به آن لقب "جنگل شیاطین" را داده بود. گرچه نام واقعی آن جنگل ویلوداون(۱۱) بود.
کریستوفر گفت: «خوبه. فقط روفینو یه کم بی قرار شده.»
لوید گفت: «باید یه جوری سر روفینو رو گرم کنیم، وگرنه ممکنه این ور اون ور بره. گارگون چی؟»
سوز گفت: «حالش خوبه. ظاهرا بدش نمیاد یه گوشه ای بشینه و خودش رو قایم کنه. همه اش می خوره و می خوابه.»
لوید گفت: «همیشه یه گروهبان مخوف تنبل بود.»
کریستوفر گفت: «کی می تونی بری دیدنشون؟ قبل از این که پیداشون کنن باید یه نقشه ای بکشیم، یه کاری بکنیم!»
لوید گفت: «می دونم. ولی اول باید یه بلایی سر این برچسب بیارم. باید خنثی اش کنم تا بتونم این ور اون ور برم. وگرنه جز خونه و مدرسه جای دیگه ای نمی تونم برم.»
کریستوفر گفت: «آره، ولی چجوری؟»
لوید گفت: «بیاین بریم اتاقم تا نشونتون بدم.»
به سمت حیاط پشتی مدرسه رفتند و خود را به جاده ی گرین(۱۲) که از جلوی باغچه ی مدرسه رد می شد، رساندند. یک روز ابری ماه نوامبر بود و هوا هنوز زیاد سرد نشده بود، ولی رطوبت خاصی در فضا وجود داشت. کسی آن اطراف نبود... یا حداقل این چیزی بود که آن ها فکر می کردند. لحظه ای بعد وانت سفیدرنگی را دیدند که با سرعت به سمت آن ها می آمد. جمله ی «دنیا را پاکسازی کنید» با رنگ آبی روی آن نوشته شده بود. وانت با سر و صدا جلوی آن ها نگه داشت و در کمک راننده باز شد و دکتر هاسدروبان از آن پیاده شد!
بچه ها حیرت زده در جایشان ایستادند. هاسدروبان جلو آمد و عصایش را بالا برد. دست دیگرش را به شکل عجیبی خم کرده بود و صورتش حالت دیوانه واری داشت.
در حالی که تفی که از دهانش بیرون می ریخت روی ریش بلندش سرازیر بود، فریاد زد: «بمیر، لرد سیاه، بمیر! تو هم همین طور، ملکه ی ماه خبیث! تو و دستیار خائنت، کریستوفر بی مقدار!» این را گفت و طوری عصایش را به سمت آن ها نشانه رفت که انگار تفنگی در دست دارد. لوید ناخودآگاه دست راستش را که انگشتری بزرگ روی آن می درخشید بالا برد (گرچه انگشترش در زمین قدرتی نداشت) و بلافاصله عقب رفت و... پشت سوز پناه گرفت.
دکتر هاسدروبان در حالی که عصایش را تکان می داد، فریاد زد: «افلیکتوس آنیهیلاتوس.»
سوز خود را عقب کشید، لوید دندان هایش را به هم فشرد بیشتر قوز کرد و کریستوفر... به لوید چشم غره رفت و جلوی سوز ایستاد و خود را سپر بلای او کرد.
و بعد... هیچ اتفاقی نیافتاد... هاسدروبان حیرت زده به عصایش خیره شد. یک بار دیگر آن را تکان داد.
دوباره فریاد زد: «بمیر، موجود شیطانی، بمیر!» ولی باز هم اتفاقی نیافتاد. خبری از صاعقه های آبی رنگ یا شعله های آتش پاک نبود. هیچی! لحظه ای بعد در راننده باز و ساحره ی سفید پیاده شد. هاسدروبان با سردرگمی به او نگاه کرد. ساحره ی سفید جلو آمد و یادداشتی به او داد. هاسدروبان آن را خواند.
لوید در حالی که لبخند می زد در جایش صاف ایستاد و از پشت سپر محافظش بیرون آمد.
هاسدروبان به ساحره ی سفید گفت: «منظورت چیه که عمل نمی کنه؟ چرا؟»
لوید گفت: «چه احمق خرفتی هستی!» و به بقیه اشاره کرد که به سمت انتهای جاده حرکت کنند. یواشکی وانت را دور زدند و از آن جا دور شدند.
هاسدروبان گفت: «واقعا؟ فقط جادوهای خیلی کوچیک؟» ساحره ی سفید سرش را تکان داد و یادداشت دیگری نوشت.
هاسدروبان با عصبانیت فریاد زد: «ممکنه واقعا یه بچه انسان باشه؟ نه، محاله! اون لرد سیاهه!»
سه بچه که کسی به آن ها توجهی نداشت به راهشان ادامه دادند.
هنوز صدای هاسدروبان را از دور می شنیدند.



«چی داری می گی؟ معلومه که باید بمیره!» طولی نکشید که دیگر صدای گفت وگویشان به گوش نرسید.
وقتی به اندازه ی کافی از آن ها دور شدند، لوید خندید و گفت: «هه...! جادوگر پیر خرفت، فکر می کردم می دونه جادوش این جا تاثیری نداره!»
سوز به سمت او برگشت. «لوید، تو از من سواستفاده کردی! پشتم قایم شدی! چطور تونستی همچین کاری بکنی.» گریه اش گرفته بود.
لوید چند بار پلک هایش را به هم کوبید. کریستوفر دست به سینه ایستاد و با نگاهی چالش آمیز به او خیره شد.
لوید که تازه متوجه کاری که کرده بود، شده بود گفت: «اوم... نه! من... من می دونستم جادوش اثر نمی کنه. می دونستم خطری تهدیدمون نمی کنه. طلسم های قدرتمند در زمین تاثیری ندارند!»
سوز اشک روی گونه اش را پاک کرد و گفت: «جدا؟ اگه می دونستی خطری نداره، پس چرا پشتم قایم شدی؟»
لوید گفت: «اوم... داشتم یه چیزی رو قایم می کردم! که هاسدروبان نبینه!»
سوز با عصبانیت بیشتری گفت: «انتظار داری حرفت رو باور کنم؟ پس نشون بده چی بود!»
«چی؟... من... یه چیز نبود... یه طلسم بود. داشتم یه طلسمی برای مقابله با طلسمش می خوندم، ولی نباید می فهمید.» لوید به وضوح دست و پایش را گم کرده بود.
سوز فریاد زد: «آره جون خودت. تو همین الان گفتی جادوهای قدرتمند تاثیری در زمین ندارند.»
در آن سوی جاده، هاسدروبان و ساحره ی سفید هم درگیر بحث مشابهی بودند و در حال گفت وگو دست هایشان را در هوا تکان می دادند.
لوید سعی کرد بهترین لحن لرد سیاهی اش را به خود بگیرد. «چطور جرئت می کنی من رو سوال پیچ کنی، بچه انسان مردنی! نمی دونی من کی ام؟ من مجبور نیستم به تو جواب پس بدم!»
سوز پایش را به زمین کوبید و گفت: «سعی نکن من رو این طوری بترسونی، لوید شیان! من دیگه یه بچه مدرسه ای نیستم. چیزای بدتر از این هم دیده ام!»
کریستوفر که حسابی از این اتفاق عصبانی شده بود، گفت: «پس من چی؟»
سوز و لوید همزمان گفتند: «یعنی چی که پس من چی؟»
کریستوفر به لوید اشاره کرد و گفت: «من ازت دفاع کردم، نه؟ من جلوی سوز وایستادم و ازش محافظت کردم، پشتش قایم نشدم! درست مثل یه قهرمان!» صدایش بلندتر شد. «یه قهرمان واقعی!»
سوز گفت: «آره. ممنون.» بعد به سمت لوید برگشت. «می بینی؟! چرا سعی نمی کنی یه کم مثل کریستوفر باشی؟»
لوید گفت: «حالا فهمیدم! می خوای من یه آدم ضعیف و بی ارزش بشم که بتونی دوباره کنترل اوضاع رو به دست بگیری!»
در حالی که بحث آن ها ادامه داشت، کریستوفر آه کشید. یک آدم ضعیف و بی ارزش... هاسدروبان نیز همین را درباره ی او گفته بود و نظر سوز و لوید هم همین طور بود. ظاهرا وجود او اهمیت چندانی نداشت. کریس برگشت و از لوید و سوز که وسط خیابان ایستاده و جر و بحث می کردند، دور شد.
آن ها حتی متوجه رفتن او نشدند.
نوزدهم نوامبر ۲۰۱۳ نوزدهم قلب هایشان را بیرون بکشید
سوز از دستم عصبانی است. می دانم که نباید پشت او پناه می گرفتم، ولی ترک عادت موجب مرض است! منظورم این است که... نوکر آدم به درد همین کارها می خورد! به هر حال کمی... این کلمه ای که انسان ها تمام مدت از آن رنج می برند چیست؟ همان که باعث می شود مانند یک انسان ضعیف و رقت انگیز عمل کنی... آهان... عذاب وجدان. کمی عذاب وجدان پیدا کردم. به هر حال، یک جعبه شکلات «جادوی سیاه» برایش خریدم که به نظرم درخور او بود. با دیدنش خندید، ولی هنوز هم فکر می کنم از ته دل من را نبخشیده است.
نوزدهم نوامبر ۲۰۱۳ نوزدهم قلب هایشان را بیرون بکشید
این را در روزنامه پیدا کردم... باید قبل از این که از کنترلم خارج شود کاری کنم! اگر گارگون را دستگیر کنند چه؟ با او چکار می کنند؟ او را به باغ وحش می فرستند؟
***

وندل هرالد(۱۳)

اخبار محلی
دیو بالدار ساسکس(۱۴)
همه ی شما احتمالا اتفاقات گذشته و دیده شدن پومای ساری(۱۵) یا هیولای اکسمور(۱۶) را به خاطر دارید.ظاهرا اکنون نوبت یک دیو بالدار است! تا به حال پنچ نفر گزارش داده اند که موجود هیولا مانند بال دار و بسیار بزرگی را که هفت فوت قد دارد، در جنگل ویلوداون دیده ان.گزارشات حاکی از این است که این حیوان شبیه دیوهای فیلم است! دکتر وینگز، روانشناس برجسته ی کودکان در این باره گفت: «این نمونه ای کلاسیک از ترس همگانی است که به شکل خیال پردازی نمود پیدا کرده است... در قرون وسطی توهم دیوها و گارگویل ها به سرشان می زد و در دوره ی امروزی معمولا از آدم فضایی ها و موجودات عجیب و غریب حرف می زنند.» اما پروفسور رندل در این باره گفت: «عجب مزخرفاتی! به حرف های وینگز احمق گوش ندین! احتمالا چیزی که دیدند یه خفاش بزرگ و حقه ی نور بوده!» در هر صورت کاروین هیوز(۱۷) یکی از افراد پلیس اعلام کرده که کسی آسیبی ندیده است و دلیلی برای ترس و وحشت وجود ندارد.
***

برچسب ا ِلکطانی

تصور کنید: اتاق یک پسربچه. اسباب و اثاثیه ی عادی... تخت، میزی پوشیده از وسایل مختلف، صندلی، کمدهای بزرگ، قفسه های کتاب، ایکس باکس در گوشه ی اتاق. همه چیز کاملا عادی است. ولی آیا واقعا عادی است؟ روتختی به رنگ سیاه و با طرح جمجمه است. پرده ها سیاه هستند... با جمجمه های سفید. کتاب ها، کتاب های عادی بچه ها نیستند... دایره المعارف، کتاب هایی درباره ی مهندسی، اصول الکترونیکی پیشرفته، تکنیک های شکنجه ی قرون وسطی، تاکتیک های نظامی، شکل گیری امپراطوری ها و غیره. میز و صندلی عادی به نظر می رسند، ولی اگر دقیق تر شوید می بینید که روی چوب آن ها گلیف ها و علامت های عجیبی حک شده است. یک کلاغ بزرگ با چشم های قرمز و پرهایی که مانند سایه های سیاه می درخشند، روی میز نشسته است. قارقار می کند، صدایی که شبیه فریاد رقت انگیز یک مرغ دریایی تنها در ساحلی دور افتاده و مملو از اجساد است. دو چیز زیر پایش قرار دارد... یکی تلفنی است که گوشه های آن جمجمه های کوچکی چسبیده و دست ها و پاهایی استخوانی از چهار طرف آن بیرون زده و صفحه ی مات سیاه رنگش با سایه های تاریکی می درخشد (تلفن سیاه است که لوید با استفاده از اصول الکترونیکی انسان ها و جادوی سیاه ساخت تا به وسیله ی آن با سوز در سرزمین تاریکی تماس بگیرد). دومی وسیله ای است که می تواند دور مچ دست یا قوزک پا بسته شود، ولی به جای بند چنگال های اسکلتی برای چفت شدن دارد و گلوله ی وسط آن شبیه یک سر سیب زمینی شکل است.
سه بچه (لوید، کریستوفر و سوز) به وسایل روی میز خیره شده بودند. سوز چیزی شبیه یک گیتار بزرگ را که تقریبا هم قد خودش بود از شانه آویزان کرده بود. لوید مشغول ور رفتن با انگشترش بود. سوز به انگشتر نگاه کرد و لحظه ای برق حسادت در چشمانش درخشید. انگشتر بزرگ قدرت بود که سوز زمانی آن را به دست انداخته و از جادویش استفاده کرده بود، همان زمان که ملکه ی سرزمین تاریکی بود. انگشتر در زمین قدرتی نداشت، ولی سوز هنوز آن را می خواست، گرچه لوید با صراحت گفته بود که به این زودی ها آن را برنمی گرداند (هرچند قبلا انگشتر را به سوز هدیه داده بود).
کریستوفر دستی به زخم روی گونه اش کشید و گفت: «این... یه جور برچسب سیاهه؟»
لوید گفت: «آره. من با هوش خلاقانه و مهارت های خیره کننده ام، وسیله ای ساختم که شبیه ردیاب الکتریکی شماست و با جادوی سیاه شارژ می شه. اسمش رو گذاشتم برچسب اِلِکطانی.»
سوز گفت: «چه باحال.»
کریستوفر پرسید: «چطوری کار می کنه؟»
لوید گفت: «الان بهت نشون می دم.» و با انگشتش ضربه ای به سر کوچک برچسب زد. «روشن شو، کله کوچولو. روشن شو!»
یک جفت چشم کوچک باز شدند... و سوز و کریستوفر یک قدم عقب رفتند. سر، انگار بخواهد جیغ بزند، دهانش را باز کرد، ولی تنها صدایی که به گوش رسید صدای ویزویز کوتاهی بود. دهانش را بست و دوباره باز کرد، ولی این بار هم به جای جیغ صدای ویزویز کوتاهی از آن بیرون زد. آن قدر این کار را تکرار کرد تا لوید دوباره ضربه ای به سرش زد. سر لحظه ای تکان خورد، انگار از این تماس دلخور شده بود. بعد دوباره به خواب رفت.
لوید گفت: «صدای جیغش شبیه همون سیگنالیه که برچسب الکترونیکیم می فرسته. واسه همین وقتی روشن می شه می تونم برچسبم رو خاموش کنم و کسی هم متوجه تفاوتشون نمی شه. همه شون فکر می کنن من هنوز توی اتاقمم!»
کریستوفر گفت: «چه باحال. این جوری می تونی این ور و اون ور بری!»
لوید گفت: «درسته، دوست انسان مردنی من، می تونم... فکر کنم وقتشه یه سری به جنگل نابودی بزنم، نه؟»
سوز گفت: «باید وسایل بیشتری با خودمون ببریم... گارگون درست غذا نمی خوره!»
ناگهان ضربه ای به در خورد. لوید با عجله دیو، کلاغ طوفان را از پنجره به بیرون هل داد (کلاغ روی شاخه ی کوتاهی که لوید به دیوار بیرونی وصل کرده بود، نشست) و کریستوفر و سوز تلفن و برچسب را در کشوی میز پنهان کردند.
صدایی از آن سوی در گفت: «سلام، لویدی جونم. منم، هیلاری. می تونم بیام تو عزیزم؟»
لوید که حسابی از اسم «لویدی جونم» بدش می آمد نگاهی به کریستوفر انداخت و چشم هایش را به سمت آسمان چرخاند. «اسمم لویده! آره، خانم پیورجوی، می تونین بیاین تو. البته اگه لازمه.»
کریستوفر لبخند نزد که به نظر لوید کمی عجیب بود، ولی وقت نداشت درباره ی این مسئله فکر کند.
در باز و خانم پیورجوی وارد اتاق شد. زن قدبلند، لاغر اندام و موبوری بود که لباس های یک کشیش را به تن داشت. لباسش هنوز هم لوید را به یاد محفل قدیمی راهب های آدمکش سیندالوس(۱۸) می انداخت، فرقه ی خطرناکی از قاتلان مجرب سرزمین تاریکی.
کریستوفر گفت: «سلام مامان.»
خانم پیورجوی گفت: «سلام، بچه ها. شما لنزهای من رو ندیدین؟ همیشه توی یه جعبه ی قهوه ای کوچولوی دردار بودند.»
لوید چند بار پلک زد و نگاهش را به قفسه ی کتابخانه اش دوخت، جایی که جعبه ی لنزها را پشت یکی از کتاب هایش پنهان کرده بود. پاک یادش رفته بود که از جعبه ی لنز او برای مخفی کردن جوهره ی پلیدی استفاده کرده است. بعد به خاطر آورد که لنزها را چکار کرده است. چه فکری پیش خود کرده بود؟
کریستوفر که متوجه نگاه او شده بود چشم هایش را تنگ کرد. لوید این حالت چهره اش را می شناخت. به این مفهوم بود که «این بار دیگه چی کار کردی، حقه باز دیوونه؟»
لوید چیزی را که به آن لقب "شانه بالا انداختن مظلومانه" داده بود، تحویل کریستوفر داد. البته باید به آن می گفت «شانه بالا انداختن مثلا مظلومانه».
گفت: «نه، متاسفانه ندیدمش، خانم پیورجوی. ولی اگه دیدمش بهتون می گم.» دست خودش نبود، زیر لب گفت: «چشمانت از روی میز به سایرین چشمک می زنند.»
کریستوفر در حالی که همچنان به لوید خیره شده بود، گفت: «منم ندیدمش. اگه دیدم بهت می گم مامان.»
سوز گفت: «منم ندیدمش. ببخشید، هیلاری.»
خانم پیورجوی گفت: «حدس می زدم. باید برم توی یخچال و کابینت رو هم نگاه کنم. این روزا خیلی حواس پرت شدم، هر جایی ممکنه گذاشته باشمشون! مدرسه خوش بگذره، جوجه کوچولوهای من!»
لوید با خود فکر کرد، "جوجه کوچولوها"! و یک ابرویش را بالا برد. اگر خانم پیورجوی حقیقت را می دانست...
به کریستوفر و سوز گفت: «پایین منتظرم بمونید، بچه ها. باید یه نگاهی به... باید برم دستشویی. برین دیگه!»
این را گفت و با عجله به دستشویی رفت.
در را قفل کرد و داخل سطل زباله را گشت. با خود گفت، شانس آوردم کسی هنوز سطل زباله رو خالی نکرده. لنزها را پیدا کرد. آن ها را با دقت بیرون آورد، در دستمال پیچید و از دستشویی خارج شد. خیال داشت بعدا جوهره ی پلیدی را به جای دیگری منتقل کند، لنزها را سر جایش بگذارد و جعبه ی آن را در یخچال قرار دهد. احتمالا خانم پیورجوی آن را پیدا می کرد و کسی متوجه اصل ماجرا نمی شد.
نوزدهم نوامبر ۲۰۱۳ نوزدهم قلب هایشان را بیرون بکشید
این را از وبسایت کارکنان مدرسه هک کردم: شرح گزارش شورای...
***
مدرسه ی وایتشیلدز
جلسه ی شورای مدیران
هجدهم نوامبر ۲۰۱۳
افراد حاضر
دکتر هاسدروبان، مدیر محترم
شورای مدیران: آقای موریس، آقا و خانم گرین(۱۹)
معلم ها: خانم بیتلیکس(۲۰)، آقای گراوت، خانم بارنز(۲۱)
تندنویس: خانم دیری
۱.عذرخواهی ها
همه ی افراد حاضر از دکتر هاسدروبان عذرخواهی کردند و از او خواستند آن ها را به خاطر این که جرئت کردند در جلسه ی قبلی اختیاراتش را زیر سوال ببرند، ببخشد. دکتر هاسدروبان همگی شان را بخشید.
ضمیمه ای به دستور مدیر: دکتر هاسدروبان با سخاوت فراوان و به لطف قلب رئوفش آن ها را بخشید و در عین حال مجازات خیانت را به آن ها یادآوری کرد.
آقای گراوت به این نکته اشاره کرد که کلمه ی "خیانت" کمی اغراق آمیز است و برای جلسه ی شورای مدیران مدرسه مناسب نیست.
دکتر هاسدروبان به او گفت که اگر آقای گراوت از این کلمه خوشش نمی آمد، امکان داشت غل و زنجیر به پایش ببندند و او را نزد انجمن مفتش ها ببرند و به اتهام ارتداد اعدام کنند.
آقای گراوت به این نکته اشاره کرد که مفتش ها دیگر وجود خارجی ندارند و صدها سال از نابودی آن ها می گذرد. دکتر هاسدروبان اظهار کرد که این رویه به زودی تغییر خواهد کرد.
آقای گراوت ناباوری اش را ابراز کرد. دکتر هاسدروبان گفت (جمله شان حذف شد).
آقای گراوت اتاق را ترک کرد.
۲. آرم جدید مدرسه
دکتر هاسدروبان طرح جدیدی را برای آرم مدرسه پیشنهاد داد.
در عکس:



مدرسه ی وایتشیلدز
خانم بیتلیکس نظرش را درباره ی این که چنین عکس هایی برای مدرسه مناسب نیست، اعلام کرد.
(این بخش حذف شد).
خانم بیتلیکس اتاق را ترک کرد.
۳. تاسیس انجمن مفتشان
دکتر هاسدروبان قصد دارد هیئت تحقیقاتی جدیدی را برای ریشه کن کردن خباثت و بی قانونی در هر سطح و هر شکلی، به ویژه در مدرسه، تشکیل دهد.
خانم بارنز با این ایده مخالفت کرد. دکتر هاسدروبان اشاره کرد که (جمله حذف شد).
خانم بارنز اتاق را ترک کرد.
سایر اعضای شورای مدیران به نفع این اقدام رای دادند
***

نظرات کاربران درباره کتاب بازداشت ابدی

خوب بود.اما یکم سریع تموم شد. در کل قشنگ بود
در 2 هفته پیش توسط ساده کاوه