در یک صبح داغ تابستانی، خدمتکاری ناشناس مری را از خواب بیدار کرد. او آیاه خودش را خواست، اما پرستارش نیامد. مری عصبانی شد و فریاد زد و خدمتکار وحشتزده او را تماشا کرد و پی غامش را بارها تکرار کرد.
مری فهمید اتفاق عجیبی افتاده است، اما هیچکس چیزی به او نگفت. او که تنها مانده بود، بیرون رفت تا زیر درخت نزدیک ایوان بازی کند. او وانمود میکرد گل میکارد که ناگهان صدای مادرش را شنید. او با افسری جوان حرف میزد. آنها دختر کوچک را ندیدند، اما مری متوجه نگرانی و اضطراب مادرش شد.