فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از پنجره‌های باز برایم بخوان

کتاب از پنجره‌های باز برایم بخوان

نسخه الکترونیک کتاب از پنجره‌های باز برایم بخوان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۹۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب از پنجره‌های باز برایم بخوان

‎دلقک: وقت بلندشدن است، جناب عثمان. دلقک لبه‌ی ملحفه را رها می‌کند، شمع را فوت می‌کند، ردای طلایی‌ئی را از کف اتاق بر می‌دارد و آن را به‌دقت کنار آیینه می‌آویزد. مرد که عثمان خوانده شده از لب ملحفه به بیرون نگاه می‌کند. ‎عثمان: گفتم پنجره‌ها رو ببند. دارم از سرما می‌میرم. دلقک یک جفت دم‌پایی طلایی کنار تخت می‌گذارد. ‎دلقک: امروز روز اول بهار ئه. ‎عثمان: یاوه می‌گی. بگو چلّه‌ی زمستان ئه. حالا پنجره‌ها رو ببند. مطمئن ام الآن ئه که برف بباره.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب از پنجره‌های باز برایم بخوان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شخصیت ها

اندرو(۱) (پسر)
عثمان(۲) (مرد)
دلقک

پسری تنها بر صحنه ی لخت می ایستد.
دورتادور او آویزهای سیاه آویزان اند.

‎پسر: اینک دورتادور من درختان اند. و نهری کم عمق پیش پاهایم. هوا سرد است. روزگاری پیش، با دوستان ام... نشسته بودم. [موسیقی.] گمان ا م در یک کلاس بودیم. اما اینک دورتادور من درختان اند. و هوا سرد است.

آویزهای سیاهِ دوروبر او بالا می روند. تخت خواب بزرگ و مزینی پدیدار می شود. کسی بر آن خوابیده است. جامه دان یک دزد دریایی، جامه دانی کهنه و کج ومعوج، پای تخت روی زمین قرار دارد. آن طرف اتاق را سریری چوبی پُر کرده. کنار تخت، آیینه ئی قدی و یک میز چای نیز هست. ساعتی شماطه دار روی میز چای، پُشت به تخت، قرار دارد. همین طور یک قوری و دو فنجان چای. چیزی به نشانه ی در و چیزی به نشانه ی چند پنجره دیده می شود که شاخه ی پیچ ها و درخت ها روی آن ها در هم پیچیده اند.
پسر از میان یکی از دیوارهای اتاق بیرون می رود.
نورها رو به خاموشی می روند. می ماند یک نور کوچک ضعیف، که بر مردِ خوابیده بر تخت افتاده و هیبت اش را دوچندان کرده. موسیقی ئی شنیده می شود. سپس آن نور هم کم کم می رود. صحنه سیاه و تاریک است. اما فقط لحظه ئی. درِ پشتی بی صدا باز می شود.
دلقک وارد می شود. شمعی در دست دارد. نوک پائی نرم به طرف تخت می رود. راضی و خُش نود از خواب بودن شخصی که بر تخت دراز کشیده، به طرف دورترین پنجره می رود و آن را باز می کند، همین طور آفتاب گیرهای آن را. به بیرون می نگرد و بعد وقتی رشته های نور به اتاق می افتد، به بالا به آسمان می نگرد. دلقک خنده ئی خفیف می کند و به طرف پنجره ی بعدی می رود.
مردی که بر تخت خوابیده در خواب حرف می زند و غلت می زند و پشت اش را به نوری که در اتاق پخش می شود می کند.
در همان حال دلقک از پنجره ئی به پنجره ی دیگر می رود و همان اعمال اول را تکرار می کند.
مردی که بر تخت خوابیده دوباره غلت می زند و دست به ملحفه هایش می برد و آن ها را روی سرش می کشد. به پشت می خوابد، و سراپایش را ملحفه پوشانده.
دلقک آخرین پنجره را می گشاید و سرافراز عقب می ایستد، کار خود را ارزیابی می کند.
مرد از زیر رواندازهای خود سر بیرون می کند. اتاق نورگرفته را مبهوت نگاه می کند.

مرد: این جا هم بدجوری روشن ئه، هم به شدت سرد ئه. پنجره رو ببند لطفاً.

مرد ناله کنان دوباره دراز می کشد.
دلقک در تمام این مدت نه به مرد، بل که به بیرون نگاه می کرده. اما حالا از پای پنجره بر می گردد و می آید پای تخت. می ایستد، عین مجسمه، و به هیکل سفیدپوشی که در برابرش خفته دقیق می شود. بعد، پس از اندکی، خم می شود و آرام لبه ی ملحفه را بالا می زند، شمع را نزدیک می برد، و به زیر آن دقیق می شود.

‎دلقک: وقت بلندشدن است، جناب عثمان.

دلقک لبه ی ملحفه را رها می کند، شمع را فوت می کند، ردای طلایی ئی را از کف اتاق بر می دارد و آن را به دقت کنار آیینه می آویزد.
مرد که عثمان خوانده شده از لب ملحفه به بیرون نگاه می کند.

‎عثمان: گفتم پنجره ها رو ببند. دارم از سرما می میرم.

دلقک یک جفت دم پایی طلایی کنار تخت می گذارد.

‎دلقک: امروز روز اول بهار ئه.
‎عثمان: یاوه می گی. بگو چلّه ی زمستان ئه. حالا پنجره ها رو ببند. مطمئن ام الآن ئه که برف بباره.

دلقک شانه می اندازد و یکی دو تا از پنجره ها را می بندد.
این طوری بهتر ئه. این طوری خیلی بهتر ئه.
بر می خیزد و می نشیند و طوری دوروبر را نگاه می کند که گویی اولین بار است این اتاق را می بیند، انگار، در واقع، این جا غریبه است.
گاهی اوقات، «بی عاطفه»، تعجب ام که این چه جنونی ست
که باعث می شه هر صبح نحس و سرد، پنجره ها رو باز کنی.
دلقک به طرف میز چای می رود و ساعت شماطه دار را رو به مرد بر می گرداند.

آه، بله. شب شده. خب، فرقی نداره. همیشه همین وقت ها پا می شم. برای من صبح ئه. به ت بگم، بی عاطفه، من احتیاج به زمان دارم. زمان، تا خودم رو با ویژگی های خاص محیطم وفق بدم. با هوا، با باد، با رایحه ی مخصوص روز. متاسفانه، من قوی نیستم. باید این واقعیت رو بپذیریم. اما، این واقعیت، به محض این که پذیرفتی ش، اون شک بَد رو در دل ت بیش تر می کنه، این رو که گاهی اوقات، «بی عاطفه»، احساس می کنم تو پنجره های من رو فقط به این امید باز می کنی که بل که، با این کار، دچار اون چیزی بشم که آخرش مرگ ناشی از سرما ست، دل م از این شک بدجوری می گیره. [مکث کوتاه.] بله، حتم دارم که می خواد برف بیاد... از این خوش م نمی آد.

دلقک مردی را که عثمان خوانده شده نگاه می کند که چه طور از تخت بلند می شود، ردای طلایی اش را بر شانه می اندازد، به طرف یکی از پنجره های بسته می رود و، نگران، بیرون را می نگرد. مکث.

‎دلقک: [ردّی از لب خندی خفیف بر چهره اش.] پسرک پایین ئه، جناب عثمان. چه دستور می فرمایید؟
‎عثمان: پسرک؟ [سپس، یک باره نگران می شود و احساس خطر می کند.] پسرک! [مکث، به سردی] پسرک... [مکث.] چرا این قدر... زود اومده؟

دلقک لب خند می زند.
عثمان رو بر می گرداند. باوحشت به بیرون می نگرد، به نور سرد عصر. موسیقی.

«بی عاطفه»، یعنی چی شده؟
‎دلقک: چی چی شده؟
‎عثمان: فصل ها رو می گم. نگو که متوجه نشده ی. زمستان ها ــ به نظر می آد خیلی طولانی تر شده ند؛ بهارها خیلی سردتر. شنیده م چند تا از مشهورترین دانش مندان می گند زمین داره کج می شه، قطب های مغناطیسی دارند با هم قاطی می شند، و آب وهوای کره ی زمین دست خوشِ یک تغییر طبیعی می شه. اون ها به من اطمینان می دند که هیچ چیز غیرطبیعی ئی رخ نمی ده. اما بااین حال... تعجب می کنم. [مکث کوتاه.] می دونی صبح که پا می شم، اول از همه چه کار می کنم؟ دوروبرم رو نگاه می کنم، این ئه کاری که می کنم. به درخت هام نگاه می کنم، همین طور به باغ م، به خونه م، به لباس هام، به دست هام نگاه می ندازم ــ دست هائی که مثل دست های یک آدم غرق شده چروک اند. بعد به آینه ی گردگرفته ی قدیمی م خیره می شم و به گذر مضطربانه ی روزها تا بهار بیاد. [در دل به خود می خندد.] بعد، وقتی اون روز بزرگ سرانجام فرا برسه، تنها کاری که می تونم بکنم این ئه که بشینم و تعجب کنم. [مکث.] بگو ببینم، «بی عاطفه»، تو صبح ها اولین کاری که می کنی چی ئه؟
‎دلقک: اِ، می رم توالت قربان، و خودم رو راحت می کنم.

به سردی لب خند می زند، تعظیم می کند، و راه می افتد که برود.

‎عثمان: «بی عاطفه»!
‎دلقک: بله، قربان؟
‎عثمان: فکر کنم وقت ش ئه که دیگه امتحان کنیم ببینیم بدون گریم دلقکی چه جوری می شی. دیگه از این قیافه ت دارم کم کم خسته می شم.
‎دلقک: هرطور میل شما ست، جناب عثمان. برای فردا... می گردم یک قیافه ی دیگه پیدا می کنم.

به عثمان نگاه می کند. لب خند می زند و سپس خارج می شود.
موسیقی.
عثمان تنها ست. لحظه ئی به در می نگرد، سپس بر می گردد و تصویر خود را بر آیینه نگاه می کند. اول از دور. بعد آهسته به آن نزدیک می شود. سرانجام، درست روبه روی آن، تصویر خویش را بر آیینه بررسی می کند. دست دراز می کند و، برای آزمایش، آن را لمس می کند. سپس عقب می آید و تعظیمی غرّا می کند. حالا شروع می کند به ژست گرفتن جلوی آیینه: ژست شعبده بازی که شیرین کاری های حرفه ی دوران های دورش را تمرین می کند. سپس، به دلایلی، وسط یک ژست خاطره انگیز به خصوصی متوقف می شود و دست هایش را پایین می اندازد. غم زده می خندد. ضربه ئی خفیف به در می خورد.
موسیقی پایان می گیرد.
بر می گردد و به در می نگرد.
سکوت. بعد، ضربه ئی دیگر، به خفیفی اولی.

‎عثمان: بله، بیایید توُ.

در باز می شود.
پسرک وارد می شود. در درگاه می ایستد. مکث.

سلام، اندرو.
‎اندرو: سلام، آقای جود.

پسربچه وارد اتاق می شود.
دلقک را پشت سر او در درگاه می بینیم که لب خندی بی رمق به لب دارد. دلقک در را می بندد.

‎عثمان: می بخشی که اتاق م به هم ریخته ست. می دونی، من راست ش...
‎اندرو: اشکالی نداره.
‎عثمان:... بله، البته. [مکث.] خب. پس. باز تو این جا یی.
‎اندرو: بله، قربان.
‎عثمان: باید خیلی گذشته باشه.
‎اندرو: یک سال، دقیقاً.
‎عثمان: آره، البته. دقیقاً. منتها، این دفعه، نمی دونم چرا خیلی طولانی تر به نظر اومد. [خنده ئی به زور.] حتماً به خاطر هوا بوده.
‎اندرو: بله، قربان.
هردو می خندند.
‎عثمان: به تو چه طور گذشت؟
‎اندرو: اوه، خوب بود.
‎عثمان: آه، چه عالی.
‎اندرو: شما چه طور؟
‎عثمان: من؟ آه، خوب، می دونی، مثل همیشه. به قول قدیمی ها، چهار ستون سالم ئه. [می خندد.]
‎اندرو: خوش حال ام.

مکث کوتاه.

‎عثمان: بله... [مکث.] خب، چی برات بیارم؟ چای چه طور ئه؟ یه فنجون چای تازه دم؟
‎اندرو: نه، متشکر ام. همین طوری خوب ئه.
‎عثمان: بله. البته. [مکث کوتاه.] اشکالی... نداره که من یکی بخورم، هان؟
‎اندرو: نخیر، قربان، خواهش می کنم بفرمایید.

عثمان به طرف میز چای کنار تخت اش می رود.

‎عثمان: می دونی... [یک فنجان چای برای خود می ریزد.] واقعاً من رو غافل گیر کردی. آره. حقیقتاً اومدن ت من رو غافل گیر کرد. [می خندد و جرعه ئی چای می نوشد.] آه ه ه، هیچ چی یه چای تازه دم پُررنگ خوب... نمی شه. [مکث.] خب، پس گفتی اوضاع واحوال ت خوب بوده، هان؟
‎اندرو: بله، قربان.
‎عثمان: خوب ئه. خوش حال ام می شنوم. بله. واقعاً خوش حال ام می شنوم. [به بیرون می نگرد و مدتی ساکت می شود. با خودش] واقعاً چرا مثل زمستون می مونه؟ این من رو اذیت می کنه. [هنوز از پنجره به بیرون می نگرد، چشمان اش، جست وجوگرانه، این ور و آن ور می نگرد. بالا، به آسمان می نگرد.]... آه، پسرم، پسرم، من می ترسم، فصل ها که شروع کنند به دوزوکلک، نشونه ی بدی ئه.
‎اندرو: خب، همین روزها هوا گرم تر می شه. نگران نباشید.
‎عثمان: تو فکر می کنی گرم تر می شه، هوم؟
‎اندرو: [خندان] همیشه می شه.
سکوت. مکث طولانی.
‎عثمان: خب، بگذار یه نگاه به تو بندازم ببینم. هان، چی می گی؟ اصلاً بیا به خودمون نگاهی بندازیم. دیگه از این در اون در گفتن بس ئه، هان؟

می خندد.

بعد پسرک می خندد. پسرک باغرور ژست می گیرد.
حسابی بزرگ شده ی.
‎اندرو: بله، قربان.
‎عثمان: این... خیلی خوب ئه. چه قدر، یه اینچ؟ یه... اینچ ونیم احتمالاً؟ آره. یه اینچ ونیم، مطمئن ام حدس م دور نبوده.
‎اندرو: [باغرور] دو و سه چهارم اینچ، قربان. دقیقاً.
‎عثمان: دو و سه چهارم اینچ. خب... خب دیگه تقریباً می شه سه اینچ دیگه. این... خیلی ئه.
‎اندرو: بله قربان. همین طور ئه. وزن هم اضافه کرده م.
‎عثمان: خیلی ئه؟ خب، واقعاً خیلی ئه. بله... بله. همین طور ئه.
‎اندرو: وزن هم اضافه کرده م قربان.
‎عثمان: بله. خیلی ئه.
‎اندرو: آقای جود؟
‎عثمان: خوب هم به چشم می آد. البته.
‎اندرو: آقای جود؟ [سکوت.] آقای جود؟
عثمان به او می نگرد، گویی اولین بار است که متوجه او شده.
وزن هم اضافه کرده م.
‎عثمان: اوه، اوم. بله. نگفته هم مشخص ئه. یعنی چند اینچ اضافه قد، مقداری هم اضافه وزن، هان؟
می خندد و به پشت اندرو می زند.
‎اندرو: حدس بزنید چه قدر.
‎عثمان: چی؟
‎اندرو: حدس بزنید چه قدر.
‎عثمان: حدس بزنم چه قدر چی؟
‎اندرو: چه قدر وزن اضافه کرده م.
‎عثمان: آه، چه قدر وزن اضافه کرده ی. بله. البته. خب، من... نمی دونم. حتماً از ظواهر امر پیدا ست که تو، خب، وزن اضافه کرده ی دیگه، نیست؟ اوم، راستی راستی تو، وزن اضافه کرده ی؟
‎اندرو: بله قربان. الآن گفتم که.
‎عثمان: آه بله. البته. من... فکرش رو می کردم.

مکث.

‎اندرو: خب؟
‎عثمان: خب؟
‎اندرو: خب، حدس بزنید چه قدر.
‎عثمان: آه. درست ئه. اوم. نه. من راست ش ــ [بسته می خندد.]
‎اندرو: اوه، خواهش می کنم حدس بزنید چه قدر.
‎عثمان: خب، دَه... پونزده... بیست. سی تا احتمالاً. نمی دونم.
‎اندرو: [سرافکنده.] فقط دوازده تا... همین.
‎عثمان: فقط دوازده تا؟
‎اندرو: همین. فقط دوازده تا.
‎عثمان: خب! خیلی نیست، نه؟
‎اندرو: [غم گین.] نه قربان. گمون م نیست.
‎عثمان: خب، منظورم این ئه که، خوب ئه، خوب ئه. اشتباه برداشت نکنی. دوازده پوند خوب ئه. در واقع خیلی هم خوب ئه. خب... البته بیست یا سی نیست. منظورم رو می فهمی که.
‎اندرو: پدرم می گفت دوازده پوند خیلی ئه.
‎عثمان: همین هم هست، پسرم. واقعاً خیلی ئه. فقط... خوب بیست یا سی نیست، همین. منظورم این ئه که، مثلاً، از نظر پدرت دوازده پوند خیلی ئه. از نظر من نیست. همین. بیش تر از این نیست که.
‎اندرو: مادرم هم می گفت دوازده پوند خیلی ئه.
‎عثمان: همین هم هست، پسرم. همین هم هست. می دونی، مسئله فقط این ئه که، به دلایلی، من... خب، بیش تر از این ها رو پیش بینی می کردم.

می خندد.
اندرو رو بر می گرداند.

خب... راست ش رو بخوایی، پسرم... گمان م باید تصدیق کنم که این احتمال رو هم می دادم که کم تر از این باشه. [به زور لب خندی ضعیف می زند.] بفرما.

خنده ئی بی رمق می کند.
اندرو پوزخند می زند.

خوش ت اومد، نه؟

اندرو از خجالت سرخ می شود و رو بر می گرداند.
عثمان غم زده به او می نگرد.

... آه، اندرو، اندرو، به گذشته که فکر می کنم ــ چندسال پیش بود، سه سال، چهارسال؟
‎اندرو: پنج سال قربان، دقیقاً.
‎عثمان: بله، البته. دقیقاً. پنج سال. فکرش رو بکن... اوه، اون موقع تو چه قدر کوچولو و شکننده بودی. و وحشت زده. [تقصیری هم نداشتی البته.] اون طور که تو توُی جنگل گم شدی. اون شاخه های ترس ناک اون همه درخت بالای سرت، چرخیدن حیوون ها توُی تاریکی دور سرت. بعدش هم، اون ها کم بودند، پات خورد، بله، به معنی دقیق کلمه، پات خورد به این خونه ی تحفه و نحس من که، اوه، این طور لش وسط این جنگل افتاده. اوه، بله، پسرم، خیلی ترسیده بودی. اما، درعین حال، تهِ وجودت، حسابی هم به هیجان اومده بودی. بله... بیش از هرچیز این یادم ئه. حسابی به هیجان اومده بودی، تهِ وجودت.

نظرات کاربران درباره کتاب از پنجره‌های باز برایم بخوان