فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آوای وحش

کتاب آوای وحش
بازنویسی از کتاب جک لندن

نسخه الکترونیک کتاب آوای وحش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آوای وحش

«گفتگو با مشهورترين داستان‌های جهان»، مجموعه‌ای است از خواندنی‌ترين داستان‌هايی كه بزرگ و كوچك در طول سال‌ها آن‌ها را خوانده‌اند و لذت برده‌اند. بخشی از کتاب باک حاکم سراسر این ملک وسیع بود. در آن‌جا به دنیا آمده و چهار سال عمرش را در همان‌جا گذرانده بود. بله، درست است، چنین ملک بزرگی سگ‌های دیگری هم داشت، اما آن‌ها مهم نبودند. آن‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و یا در لانه‌های شلوغ به سر می‌بردند یا به آرامی در گوشه و کنار آن خانه‌ی بزرگ زندگی می‌کردند؛ مانند توتس، سگ کوتاه‌قد ژاپنی، یا ایزابل، سگ بی‌موی مکزیکی؛ آن موجود عجیب و غریب که به ندرت از خانه بیرون می‌آمد یا به زمین‌های اطراف قدم می‌گذاشت. از سوی دیگر سگ‌های شکاری روباه‌گیر هم بودند، دست‌کم ده تا، که برای توتس و ایزابل که از پنجره بیرون را تماشا می‌کردند، واق‌واق می‌کردند و لشکری از خدمتکاران مسلح به جاروهای دسته بلند، آن‌ها را از خانه دور نگه می‌داشتند.

ادامه...

بخشی از کتاب آوای وحش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: ربوده شده

باک روزنامه نمی خواند. اگر می خواند، می فهمید که دردسر نزدیک است. نه فقط برای او، بلکه برای تمام سگ هایی که عضلاتی قوی و موهایی گرم و بلند داشتند؛ از پوجت ساوند تا سن دیه گو. چندوقت پیش، چند نفر که در مناطق تاریک قطب شمال زندگی می کردند، فلزی زرد یافته بودند که گران بها و ارزشمند بود. اکنون هزاران نفر برای یافتن آن فلز که طلا نامیده می شد، به سوی شمال می رفتند. این مردان به سگ نیاز داشتند، سگ هایی مانند باک، سگ هایی بزرگ با عضلات قوی و موهای بلند که بتوانند در برابر سرمای شدید مقاومت کنند.
باک در خانه ای بزرگ و در منطقه ی آفتابی دره ی سانتا کلارا، در کالیفرنیا، زندگی می کرد. جایی که املاک قاضی میلر نامیده می شد و دور از جاده، در میان درختان قرار داشت. ایوان پهنی که دور تا دور آن بنا ساخته شده بود، از میان درختان دیده می شد. خیابانی پوشیده از سنگ ریزه زمین های وسیع پوشیده از چمن را دور می زد و به خانه می رسید. پشت خانه اصطبل بزرگی قرار داشت که ده ها کارگر و مِهتر در آن کار می کردند، و همین طور کلبه های خدمتکاران در چند ردیف و در زیر پوششی از گیاهان رونده و موهای بزرگ بودند و بعد چراگاهی سبز، باغ میوه و زمین هایی پوشیده از بوته های تمشک. چاه بزرگی هم در آن جا بود، با یک مخزن سیمانی بزرگ که پسرهای قاضی میلر صبح ها در آن شنا می کردند و در آن، گرمای عصرگاهی را از خود دور می کردند.
باک حاکم سراسر این ملک وسیع بود. در آن جا به دنیا آمده و چهار سال عمرش را در همان جا گذرانده بود. بله، درست است، چنین ملک بزرگی سگ های دیگری هم داشت، اما آن ها مهم نبودند. آن ها می آمدند و می رفتند و یا در لانه های شلوغ به سر می بردند یا به آرامی در گوشه و کنار آن خانه ی بزرگ زندگی می کردند؛ مانند توتس، سگ کوتاه قد ژاپنی، یا ایزابل، سگ بی موی مکزیکی؛ آن موجود عجیب و غریب که به ندرت از خانه بیرون می آمد یا به زمین های اطراف قدم می گذاشت. از سوی دیگر سگ های شکاری روباه گیر هم بودند، دست کم ده تا، که برای توتس و ایزابل که از پنجره بیرون را تماشا می کردند، واق واق می کردند و لشکری از خدمتکاران مسلح به جاروهای دسته بلند، آن ها را از خانه دور نگه می داشتند.
اما باک سگ خانگی یا لانه نشین نبود. او از تمام ملک مراقبت می کرد. او به درون مخزن شنا شیرجه می زد، با پسران قاضی به شکار می رفت، در راه پیمایی های طولانی دور از ملک، مولی و آلیس، دختران قاضی را همراهی می کرد و در ماجراجویی های بزرگ بچه ها همراه می شد و با آن ها تا کنار فواره ی حیاط اصطبل یا حتی تا نزدیکی اتاقک اسب ها یا تا کنار بوته های تمشک می رفت و مراقبشان بود. او هنگام عبور از کنار لانه ی سگ ها همچون شاهان راه می رفت و توتس و ایزابل را به طور کامل نادیده می گرفت، چون او شاه بود؛ شاه همه ی جانوارانی که در املاک قاضی میلر می خزیدند، پرواز می کردند و راه می رفتند، ازجمله انسان ها.
پدر باک، اِلمو، که سگی غول پیکر از نژاد سنت برنارد بود، دوست صمیمی قاضی بود و باک سعی می کرد راه پدرش را ادامه دهد. او به بزرگی پدرش نبود و فقط هفتاد کیلو وزن داشت؛ چون مادرش شِپ، یک سگ گله و کوچک تر بود. با این حال، هفتاد کیلو وزن که متانت و زندگی راحت اشرافی و احترام همگان را نیز باید به آن افزود، او را قادر ساخته بود که رفتاری شاهانه داشته باشد. او در چهار سال زندگی اش، از زمان تولگی از غرور خاصی برخوردار بود که باعث می شد کمی پرخاشگر شود، درست همان طور که مردان ثروتمند مناطق روستایی گاهی به علت غرور، پرخاشگر می شدند. اما از آن جایی که اجازه نداده بود سگی خانگی و تن پرور شود، جایگاه مهم خود را حفظ کرده بود. شکار و دویدن در بیرون از خانه باعث شده بود چاق نشود و عضلاتش قوی باشند. درضمن، عاشق بازی و شنا بود.
باک در پاییز ۱۸۹۷، چنین سگی بود. یعنی زمان هجوم کلای کِلاندایک که مردان زیادی از سراسر جهان به شمال سرد می رفتند. اما باک روزنامه نمی خواند، درضمن نمی دانست که یکی از باغبانان به نام مانوئل، عادت و مشکل خطرناکی دارد: آن مرد عاشق ریسک کردن بود.
شبی، وقتی قاضی به مهمانی رفته بود و پسرها سرگرم بودند، یعنی در آن شب خیانت به یادماندنی مانوئل، هیچ کس ندید که او و باک به باغ میوه رفتند، وقتی که باک تصور می کرد از آن راه رفتن های عادی است و به غیر از یک مرد دیگر، هیچ کس ندید که آن ها به ایستگاهی کوچک در پارک کالج رسیدند. همان مردی که با مانوئل حرف زد و به او پول داد.
غریبه با صدایی کلفت و خشن گفت: «بهتر است پیش از تحویل کالا آن را بسته بندی کنی.» مانوئل طنابی کلفت را به زیر قلاده و دور گردن باک بست.
مانوئل گفت: «شاید اگر طناب را زیاد بکشی، خفه شود.» و غریبه سر تکان داد.
باک آرام و با متانت طناب را پذیرفت. بی تردید از آن طناب خوشش نمی آمد اما آموخته بود که به انسان ها اعتماد کند و باور داشت که آن ها بهتر از او همه چیز را می فهمند. اما وقتی سر طناب در دست آن غریبه قرار گرفت و مرد او را به دنبال خود کشید، باک با عصبانیت غرید. ولی در کمال تعجب دید که طناب به دور گردنش محکم و نفس کشیدن برایش سخت شد. در تمام عمرش چنین رفتار بدی با او نشده بود و در تمام عمرش هرگز این قدر خشمگین نشده بود. اما نتوانست فرار کند. اندکی بعد قطاری وارد ایستگاه شد و دو مرد او را در واگن بار، به داخل قفسی انداختند.
بعد از آن باک به طور مبهمی احساس کرد زبانش آسیب دیده و در نوعی وسیله ی حمل و نقل تکان می خورد. از صدای سوت جیغ مانند قطار فهیمد که کجاست. او بارها با قاضی سفر کرده بود و می دانست سفر در واگن باری چه احساسی دارد. چشمانش را باز کرد و چون شاهی گروگان گرفته شده، خشمگین شد. مردی که او را آورده بود، در مقابل خود دید. با صدای بلند برای او واق واق کرد و توانست یکی از دست های مرد را گاز بگیرد.
باک چنان سر و صدایی راه انداخت که یکی از مسئولان واگن باری آمد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. او وقتی دید باک مردی را گاز گرفته که او را آورده است، پرسید آیا سگ مشکلی دارد. مرد به دروغ گفت: «بله، این سگ حمله می کند. از طرف صاحبش آن را به سان فرانسیسکو می برم. دامپزشکی آن جاست که گمان می کند می تواند این سگ را درمان کند.»



مرد پس از رسیدن به سان فرانسیسکو، باک را به کلبه ای کوچک برد که پشت کافه ای کنار ساحل بود.
مرد به صاحب کافه گفت: «برای این فقط پنجاه تا می گیرم.» و با اشاره به زخم دستش افزود: «اگر از قبل می دانستم، حتی با هزار دلار نقد هم این کار را نمی کردم. این سگ خیلی خشن است.»
صاحب کافه گفت: «این قدر نق نزن و شکایت نکن. پولی را که توافق کردیم، گرفتی، نه یک سنت بیشتر، نه یک سنت کمتر، درست است؟ علاوه بر آن، این سگ جایی می رود که دیگر با آن روبه رو نخواهی شد. قول می دهم.»
مرد اول غر زد و زخم دستش را مالید و گفت: «امیدوارم همین طور باشد. چنین سگی را هرگز فراموش نمی کنم.»
باک گرچه خیلی خسته بود اما باز سعی کرد مبارزه کند. سرانجام چند مرد او را به زمین انداختند و نگه داشتند و قلاده ی برنجی را از گردنش باز کردند. سپس طناب را هم از گردنش باز کردند و با ک را به داخل صندوقی چوبی، شبیه قفس، انداختند.
باک بقیه ی شب را همان جا ماند. نمی توانست مفهوم این اتفاق ها را درک کند. این مردان غریبه از او چه می خواستند؟ چرا او را در جعبه ای باریک نگه می داشتند. او علتش را نمی دانست اما احساس می کرد دردسر بیشتری در راه است.
آن شب هر بار که در کلبه باز شد، باک از جا پرید و ایستاد. امیدوار بود قاضی یا دست کم پسرهایش را ببیند. اما هر بار صورت صاحب کافه را دید که زیر نور شمع او را تماشا می کرد. هر بار نیز صدای غرش شادی که در ته گلوی باک می خواست شکل بگیرد، به غرشی وحشیانه تبدیل شد.
اما مالک کافه او را به حال خود و تنها گذاشت و صبح روز بعد چهار مرد آمدند و صندوق را برداشتند. باک به این نتیجه رسید که آن ها مردان بدی هستند چون لباس کثیف و پاره به تن داشتند و شرور به نظر می رسیدند. آن ها فقط خندیدند و با نوک شاخه ها به باک سیخونک زدند و او نیز به بهترین شیوه ای که بلد بود، غرید و برای آن ها واق واق کرد. بعد باک نشست و اجازه داد صندوق را روی یگ گاری بگذارند. سپس او و صندوقی که در آن بود، سفر طولانی را شروع کردند. پس از مدتی گاری سواری او را همراه با تعدادی جعبه و بسته توی یک قایق گذاشتند. پس از آن، کامیونی او را به یک ایستگاه بزرگ قطار برد و سرانجام به قطاری تندرو منتقل شد. باک نمی دانست قرار است به زودی چه اتفاقی بیفتد، اما احساس می کرد تا مدتی طولانی به خانه ی قدیمی اش برنخواهد گشت.
قطار تندرو دو شبانه روز رفت و دو شبانه روز باک چیزی نخورد یا نیاشامید. او خشمگین بود و هر کسی را که می دید، می غرید و واق واق می کرد. گاهی که خود را با عصبانیت به میله ها و بدنه ی صندوق می کوبید، عده ای می خندیدند و آزارش می دادند. آن ها مثل سگ ها می غریدند و واق واق می کردند یا دست هایشان را همچون بال پرندگان تکان می دادند.
باک می دانست که این کارها احمقانه است، اما خشمش هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. از این که غذای زیادی به او نمی دادند، شاکی نبود، اما کمبود آب لب و گلویش را خشک و متورم کرد.
یک چیز مایه ی خوشحالی اش شد؛ سرانجام طناب را از گردنش باز کردند و او تصمیم گرفت که دیگر اجازه ندهد طنابی به دور گردنش بیندازند. چشمانش از خشم چنان قرمز شده بودند که اگر خود قاضی هم او را می دید، نمی شناخت. وقتی سرانجام صندوق را در سیاتل از قطار بیرون بردند، تمام مسافران خوشحال شدند.
چهار مرد به آرامی صندوق او را از داخل گاری به حیاطی کوچک با دیوارهای بلند بردند. مردی تنومند با کتی قرمز بیرون آمد و دفتر رسید راننده را امضا کرد. راننده نامه ی صاحب کافه در سان فرانسیسکو را به مرد کت قرمز داد که او آن را به دقت خواند. باک به این نتیجه رسید که این مرد شکنجه گر بعدی اوست و خود را محکم به میله های صندوق کوبید. مرد لبخندی زد و یک تبر و یک چماق آورد.
راننده پرسید: «شما که نمی خواهید همین حالا این سگ را بیرون بیاورید؟»
مرد پاسخ داد: «همین حالا این کار را می کنم.» و تبر را به داخل صندوق برد.
چهار مردی که صندوق را حمل کرده بودند، دویدند و خود را به بالای دیوار کشیدند تا اگر باک فرار کرد، آسیبی به آن ها نرساند.
باک به محض شنیدن صدای باز شدن صندوق جلو پرید و دندان هایش را در چوب فرو کرد و آن را کشید. او که می غرید و واق واق می کرد، مشتاق بود زودتر بیرون برود، درست به همان اندازه که مرد قرمزپوش می خواست او را زودتر بیرون بیاورد.
وقتی مرد شکاف بزرگی برای خروج باک در صندوق ایجاد کرد، گفت: «خب، ای شیطان چشم قرمز.» سپس تبر را زمین انداخت و چماق را با دست راستش بالا برد.
باک با آن موهای سیخ شده، دهان کف آلود و چشم های قرمزی که برق جنون در آن ها می درخشید، به راستی شیطانی چشم قرمز بود. او با وجودی سرشار از خشم که به دلیل دو شبانه روز بدون غذا و آب ماندن در او انباشته شده بود، تمام وزن هفتاد کیلویی اش را به سوی مرد پرتاب کرد. ولی بین زمین و هوا درست در لحظه ای که نزدیک بود مرد را گاز بگیرد، چنان ضربه ای به بدنش خورد که نتوانست ادامه بدهد. باک به عقب پرت شد و با پشت و پهلو به زمین افتاد.
باک که در تمام عمرش هرگز با چماق کتک نخورده بود، نفهمید چه اتفاقی افتاده است. او با خرناسه ای که نیمی واق واق و نیمی جیغ بود، دوباره بلند شد و به هوا پرید. دوباره ضربه خورد و دوباره به زمین افتاد.
یکی از مردان با خوشحالی از روی دیوار فریاد زد: «او استاد رام کردن سگ هاست.»
مرد قرمزپوش گفت: «اسم این سگ باک است. صاحب کافه در سان فرانسیسکو در نامه اش نوشته است.»
سپس خطاب به سگ که هنوز گیج بود، با صدای آرامی گفت: «خب، باک عزیز، دعوای کوچک ما تمام شد. بهتر است دعوا را تمام و همه چیز را فراموش کنیم. تو فهمیدی جایت کجاست، من هم جایگاه خودم را می دانم. اگر سگ خوبی باشی، همه چیز خوب پیش خواهد رفت. اگر سگ بدی باشی، به دردسر می افتی. فهمیدی؟»
اندکی بعد و وقتی مرد آب آورد، باک با اشتیاق آن را نوشید و بعد مقداری گوشت را تکه تکه از دست مرد خورد.
باک گرچه آب و غذای آن مرد را با خوشحالی گرفت، اما معنی اش این نبود که رفتار آن مرد با خودش را پذیرفته است. باک می دانست که این بار جنگ را باخته است، اما تسلیم نشده بود. او یک بار و برای همیشه آموخت که فقط با اتکا به قدرت بدنی اش نمی تواند پیروز شود. آموخت که برای بقا نه فقط به قدرت بدنی اش، بلکه به زیرکی نیز احتیاج دارد. آن روز، مرد قرمزپوش درسی به باک داد که هرگز آن را فراموش نمی کرد.

فصل ۲: برف

روزها گذشتند و سگ های دیگری نیز آمدند؛ در صندوق بسته شده با طناب برخی آرام و مطیع و بقیه همچون خودش، با غرش و هیاهو. باک این را هم دید که تک تک آن ها در برابر مرد قرمزپوش تسلیم و آرام شدند.
هر از گاهی مردان دیگری، غریبه ها، به محل نگهداری باک و بقیه ی سگ ها می آمدند. آن ها با هیجان با مرد قرمزپوش حرف می زندند و درباره ی سگ های مختلف از او سوال هایی می پرسیدند، از قدرت آن ها سوال می کردند و قیمتشان را می پرسیدند. سپس غریبه ها یکی دو سگ را با خود می بردند. باک از خود می پرسید آن ها کجا می روند، چون آن سگ ها هرگز باز نمی گشتند. از این که نمی دانست برای سگ هایی که می رفتند چه اتفاقی می افتد، وحشت می کرد و هر بار که فروخته نمی شد، خوشحال می شد.
روزی مردی کوچک اندام به نام پرو، باک را انتخاب کرد. پرو برای دولت کانادا کار می کرد. شغلش رساندن نامه ها به مناطق مختلف قطب شمال بود و او می دانست برای کارش به چه نوع سگی نیاز دارد و آماده بود که برای آن پول خوبی بپردازد. پرو با دیدن باک خوشحال و هیجان زده شد و از مرد قرمزپوش قیمتش را پرسید.
مرد قرمزپوش گفت: «سیصد دلار، آقای پرو. چون مشتری خوب و همیشگی من هستید، به شما ارزان می فروشم.» سپس خندید و افزود: «این یکی را برای شما نگه داشته بودم. اسمش باک است. خیلی خشن است. درست از همان سگ هایی که برای کارتان نیاز دارید.»
پرو لبخند زد. با توجه به این که این اواخر قیمت سگ به خاطر هجوم جویندگان طلا بالا رفته بود، این قیمت برای چنین سگ خوبی منصفانه بود. پرو به خاطر تجربه ی طولانی اش، در شناخت سگ ها تخصص یافته بود و با دیدن باک فهیمد که از هر هزار سگ یکی مثل آن پیدا می شود و آهسته زیرلب گفت: «شاید هم از ده هزار سگ.»
باک دید که پرو به مرد قرمزپوش پول داد. بعد پرو، باک و سگ دیگری به نام کرلی، از نژاد نیوفاوندلند، را با خود برد. کرلی و باک سوار بر کشتی ناروال سیاتل را ترک کردند. پرو آن ها را به زیر عرشه برد و به مرد تنومندی به نام فرانسواز تحویل داد. این دو مرد برای باک جدید بودند و گرچه او از آن ها خوشش نمی آمد، اما می توانست به آن ها احترام بگذارد. باک متوجه شد که پرو و فرانسواز آرام و متین هستند و هر دو به خوبی می دانند که چگونه با سگ ها رفتار کنند.
باک و کرلی در عرشه های کشتی با دو سگ دیگر نیز آشنا شدند. یکی از آن ها سگی سفیدبرفی و بسیار بزرگ بود که رفتارش دوستانه به نظر می رسید، اما لبخندش نشان می داد که در اصل نقشه ای شوم در سر دارد. حتی یک بار او بخشی از غذای باک را دزدید. باک به دنبال سگ سفید دوید، اما فرانسواز گوشت را از سگ سفید گرفت و به باک پس داد.
آن یکی سگ که باک و کرلی آن را دیدند، گوشه گیر بود و می خواست تنها باشد. اسمش دیو بود و فقط می خورد و می خوابید یا گاهی خمیازه می کشید و به هیچ چیز علاقه نشان نمی داد، حتی زمانی که از روی آب های خروشان می گذشتند و به شدت تکان می خوردند. آن موقع باک و کرلی ترسیدند هیجان زده شدند ولی دیو فقط سرش را کمی بلند کرد و به نظر رسید کمی ناراحت شده است. او به باک و کرلی نگاهی انداخت، خمیازه ای کشید و دوباره خوابید.
روزها و شب های زیادی گذشت و باک متوجه شد که هوا هر روز سرد و سردتر می شود. روزی کشتی آرام گرفت و سگ ها هیجان زده شدند. آن ها فهمیده بودند که تغییر و تحولی در پیش است. فرانسواز به تمام آن ها قلاده زد و همه را روی عرشه برد. باک با گذاشتن اولین قدمش بر آن زمین سرد، پاهایش در چیزی سفید و نرم شبیه گِل فرو رفت. او خرناسه ای کشید و به عقب پرید. مقداری از همان چیز سفید نیز از هوا پایین می آمد. باک خود را تکان داد، اما باز هم سفیدی رویش ریخت. با کنجکاوی آن را بویید و بعد باز آن را چشید. آن چیز ابتدا زبانش را سوزاند و در لحظه ی بعد ناپدید شد. باک کمی گیج و مبهوت شد. دوباره امتحان کرد و همان وضع قبلی تکرار شد. سگ های دیگر و مردی که او را تماشا کردند، به او خندیدند و باک خجالت کشید، اما علتش را نفهمید. نخستین بار بود که برف می دید.
برف تنها چیزی نبود که باک باید آن را می شناخت. نخستین روز باک در ساحل دایه شبیه کابوس بود. هر ساعت با شوک یا چیزی غافلگیرکننده و جدید روبه رو می شد. احساس می کرد ناگهان از جامعه ای متمدن به دنیایی ابتدایی برده شده است. آن جا خبری از آفتاب و زندگی آرام و تنبل خانه ی قاضی میلر نبود؛ در آن خانه کاری نمی کرد و حوصله اش سر می رفت. اما در این جا از آرامش و استراحت و حتی یک لحظه احساس امنیت خبری نبود. اطرافش شلوغ و پر حرکت بود و خطر پیوسته تهدیدش می کرد. باید همیشه در حال آماده باش می بود. سگ ها و مردان اطرافش شبیه آن هایی که از قبل می شناخت، نبودند. این ها خطرناک بودند و فقط قانون طناب و دندان را می شناختند.



باک هرگز چنین سگ هایی ندیده بود و از نخستین تجربه اش درسی فراموش نشدنی آموخت. زمانی که نزدیک هیزم فروش اردو زده بودند، کرلی، با همان رفتار دوستانه اش، به سگی پشمالو نزدیک شد. آن سگ به بزرگی یک گرگ بالغ و با هیکلی نصف کرلی بود. ناگهان آن سگ پشمالوی سورتمه بدون هیچ هشداری پرید و کرلی را به زمین انداخت.
شیوه ی جنگ گرگ ها این بود که جلو بپرند، ضربه بزنند و عقب نشینی کنند. اما در رفتار آن سگ پشمالو چیزی بیش از این نهفته بود. سی یا چهل سگ پشمالوی سورتمه به آن سو دویدند و به صورت حلقه ای تهدیدآمیز در سکوت دو سگ را محاصره کردند. باک علتش را نفهمید. کرلی سعی کرد با آن سگ بجنگد، اما او دوباره با ضربه ای کرلی را زمین زد. سپس بقیه ی سگ ها حلقه ی محاصره را تنگ کردند و به کرلی نزدیک شدند. سگ ها واق واق می کردند، گاز می گرفتند و کرلی را می ترساندند.
این اتفاق چنان ناگهانی و غیرمنتظره روی داد که باک نفهمید چه باید بکند. سگی به اسم اشپیتز را دید که زبانش را به حالت خنده بیرون آورد. باک درضمن فرانسواز را دیدکه شلاقش را در هوا تکان داد و به وسط حلقه ی سگ ها دوید تا آن ها را پراکنده کند. سه مرد دیگر نیز برای پراکنده کردن سگ ها به کمکش رفتند. این کار زیاد طول نکشید، اما کرلی زخمی شده بود و فرانسواز او را برد. باک چنین چیزی را منطقی نمی دید. مگر راه و رسم این سگ ها این است؟ وقتی سگی بیفتد، همه به آن حمله می کنند؟ پس باید مطمئن می شد که هرگز به زمین نیفتد. اشپیتز دوباره زبانش را بیرون آورد و خندید و از آن لحظه به بعد، باک بیش از هر انسان یا سگ دیگری از اشپیتز متنفر شد.
باک هنوز از شوک ناشی از اتفاقی که برای کرلی افتاده بود، خارج نشده بود که با شوک دیگری روبه رو شد. فرانسواز تعدادی تسمه و سگک به او بست. چیزی شبیه افسار بود، مثل همان چیزی که دیده بود در خانه ی سابقش به اسب ها می بندند. خودش هم به کار گرفته شد، به همان شیوه ای که دیده بود از اسب ها کار می کشیدند. فرانسواز را که سوار سورتمه شده بود، به جنگلی در حاشیه ی دره برد و با بار هیزم برگشت. باک از این کار خوشش نیامد، اما آن قدر عاقل بود که مبارزه و مخالفت نکند. این کار گرچه برایش عجیب و جدید بود، اما با تمام قدرت تلاشش را کرد. فرانسواز به سگ ها سخت می گرفت و جدی بود و اشپیتز سردسته ی سگ ها بود. او و دیو باتجربه ترین سگ ها بودند و وقتی باک اشتباه می کرد، با واق واق کردن و گاز گرفتن به او نشان می دادند که اشتباه کرده است. باک به سرعت همه چیز را از آن دو سگ و از فرانسواز یاد گرفت. قبل از برگشتن به اردوگاه، باک فهمید که باید با شنیدن «هو» بایستد و با شنیدن «ماش» پیچ های تند را دور بزند و اگر هنگام عبور از دامنه ی تپه، سورتمه ای پر از بار و سنگین با سرعت از پشت سر می آید، از بقیه ی سگ ها فاصله بگیرد.
فرانسواز به پرو گفت: «سه سگ عالی. آن باک دیوانه وار می کشد. می توانم سریع همه چیز را به او یاد بدهم.»
پرو که عجله داشت زودتر کار تحویل نامه ها را آغاز کند، آن روز عصر با دو سگ دیگر برگشت. او آن ها را بیلی و جو صدا می زد، دو سگ پشمالوی سورتمه که برادر بودند. آن دو برادر گرچه از یک مادر بودند، اما مثل روز و شب با هم متفاوت بودند. بیلی خوش اخلاق اما جو برعکس او بداخلاق و اخمو بود و پیوسته خرناسه می کشید و ظاهری شرارت آمیز داشت. باک به آن ها خوشامد گفت، دیو توجهی به آن ها نکرد، و اشپیتز برایشان قلدری کرد. بیلی ابتدا دم تکان داد و وقتی دید اشپیتز بدذات است، از او فرار کرد. اما جو با وجود تلاش اشپیتز برای از میدان به در کردن او، گرچه ترسیده بود اما محکم رو در روی او ایستاد. موهای پسِ گردن جو سیخ شدند، گوش هایش عقب رفتند و به سرش چسبیدند و خودش خرناسه کشید. او چنان خشن و شرور به نظر می رسید که سرانجام اشپیتز خسته شد و رفت، اما برای جبران شکست خود، بیلی را تعقیب کرد.
هنگام غروب، پرو سگ دیگری را به گروه اضافه کرد. این یکی سگی پشمالو و پیر بود؛ سگی لاغر و دراز و بدقیافه، با صورتی زخمی و یک چشم سالم. اسم آن سول لکس به معنی «خشمگین» بود. او مانند دیو چیزی نمی خواست، چیزی نمی داد و انتظار چیزی را نداشت. وقتی او آرام به میان گروه رفت، حتی اشپیتز هم او را تنها گذاشت. ولی او عادتی داشت که باک بداقبال آن را کشف کرد. سول لکس دوست نداشت کسی از سمت چشم کورش به او نزدیک شود. باک مرتکب این اشتباه شد و سول لکس برگشت و برایش واق واق کرد. پس از آن باک دیگر از سمت چشم کور آن سگ پیر نزدیک نشد و دیگر هرگز با او مشکلی پیدا نکرد. به نظر می رسید تنها خواسته ی سول لکس این است که تنها باشد و او را به حال خود بگذارند.

فصل ۳: یادگیری حفظ بقا

آن شب باک با مشکل بزرگ خوابیدن روبه رو شد. در چادر شمعی روشن و درخشان و گرمابخش بود. ولی همه چیز اطراف آن سفید و برفی بود. باک که گمان می کرد ورود به چادر عادی ترین کار است، به آن جا رفت اما پرو و فرانسواز فریاد زدند و چیزهایی به سویش پرتاب کردند تا بالاخره باک خشمگین و سرافکنده، بیرون پرید و به هوای سرد برگشت. باد سردی می وزید که چون سوزنی تیز به او نیش می زد. باک روی برف ها دراز کشید و سعی کرد بخوابد، اما کمی بعد از سرما و یخ لرزید و وادار شد بایستد. او با ناراحتی در میان چادرها راه افتاد اما چیزی نگذشت که فهیمد همه جا به یک اندازه سرد است. سگ های خشن این جا و آن جا سعی کردند آزارش دهند، اما او موهای گردنش را سیخ کرد و خرناسه کشید (چون به سرعت یاد گرفته بود که چگونه مقابله و مبارزه کند) و در نتیجه آن ها بدون ایجاد مزاحمت، به او اجازه دادند به راه خود برود.
سرانجام فکری به ذهنش رسید. باید برمی گشت و می دید که سگ های گروهش چگونه خوابیده اند. ولی در کمال تعجب دید که آن ها رفته اند. دوباره در اردوگاه بزرگ پرسه زد تا آن ها را پیدا کند و دوباره، بدون پیدا کردن آن ها برگشت. آیا آن ها توی چادر بودند؟ خیر، امکان نداشت، در غیر این صورت خود او بیرون رانده نمی شد. پس کجا می توانستند باشند؟ با دمی فروافتاده و بدنی لرزان و حس تنهایی و گمشدگی دور چادرها گشت. ناگهان برف زیر پاهای جلویی باک فرو نشست و خود او هم فرو رفت. چیزی زیر پایش وول خورد. با سرعت عقب پرید و رو به چیزی ناشناخته غرید و موهای گردنش را سیخ کرد. اما با شنیدن واق واقی دوستانه اعتماد به نفس یافت و جلو رفت تا از آن سر در بیاورد. بوی هوای گرم به مشامش خورد و آن جا، در زیر کپه ای برف، بیلی را دید که دراز کشیده بود. بیلی آرام خرخر کرد و کمی وول خورد تا نشان دهد که رفتارش دوستانه است و با زبان خیس و گرمش صورت باک را لیسید.



درسی دیگر. پس آن ها به این صورت عمل می کردند. باک نقطه ای را انتخاب کرد و با کار و زحمت فراوان گودالی برای خود حفر کرد. به زودی، آن گودال کوچک از گرمای بدن خودش پر شد و او به خواب رفت. روزی سخت و پر کار و طولانی را پشت سر گذاشته بود به همین دلیل راحت و عمیق خوابید. گرچه گاهی هم به خاطر کابوس هایش غرید و واق واق کرد.
چشم هایش را باز نکرد تا وقتی که سر و صدای اردوگاه بیدارش کرد. ابتدا نفهمید کجاست. شب گذشته برف آمده و او به طور کامل دفن شده بود. دیوارهای برفی از همه سو به او فشار می آوردند و او وحشت کرد. عضلاتش منقبض و موهای گردن و شانه هایش سیخ شدند. با خرناسه ای بلند و خشمگین از جا پرید و از زیر برف بیرون آمد و نور کورکننده ی روز را دید. برف چون ابری درخشان و براق اطرافش می بارید. هنوز روی پاهایش فرود نیامده بود که اردوگاه سفید را دید و یادش آمد که کجاست. سپس باک همه چیز را به یاد آورد؛ از لحظه ای که با مانوئل برای قدم زدن بیرون رفته بود تا دیشب که آن سوراخ را برای خود حفر کرده بود.
وقتی فرانسواز باک را دید، با خوشحالی فریاد کشید.
او به پرو گفت: «یادت هست به تو چه گفتم؟ باک خیلی زود و سریع همه چیز را یاد می گیرد.»
پرو با چهره ای جدی سر تکان داد. او که نامه رسان دولت کانادا بود و باید نامه های مهمی را حمل می کرد، می خواست بهترین سگ ها را داشته باشد و از این که باک را پیدا کرده بود، خوشحال و راضی بود.
در کمتر از یک ساعت، سه سگ پشمالوی سورتمه کش دیگر به گروه اضافه شد و تعداد آن ها به نه رسید و پانزده دقیقه ی بعد، همگی به سورتمه بسته شدند و به سوی دره ی دایه رفتند. باک از حرکت کردن خوشحال بود و گرچه از کار سخت خوشش نمی آمد اما پس از مدتی متوجه شد اعتراضی به این کار ندارد. او از اشتیاق اعضای گروه تعجب کرد و بیشتر از همه، از تغییر رفتار دیو و سول لکس متعجب شد. افسارها آن ها را به حال آماده باش درآورده و به سگ های جدیدی تبدیل کرده بودند. آن ها دیگر آرام و گوشه گیر نبودند بلکه فعال و پر نشاط بودند و می خواستند کارشان را به خوبی انجام دهند و از هر چه که از سرعت کارشان می کاست، عصبانی می شدند. به نظر می رسید فقط کار سخت و زیاد آن ها را خوشحال و راضی می کند.
دیو سگ سورتمه و جلوتر از باک بود و بعد از باک، سول لکس بود. بقیه ی گروه به صورت تک تک و پشت سر هم بسته شده بودند و اشپیتز جلوتر از همه بود.
باک را بین دیو و سول لکس بسته بودند تا کارش را از آن دو سگ پیرتر یاد بگیرد. باک شاگرد خوبی بود و آن ها هم معلمان خوبی بودند و به باک اجازه نمی دادند یک اشتباه را مدتی تکرار کند. دیو دانا و منصف بود. یک بار، وقتی توقف کوتاهی کردند، باک در دام طناب ها و افسارها گیر کرد و باعث تاخیر در شروع حرکت شد. دیو و سول لکس از او عصبانی شدند و پس از آن، باک دقت کرد تا از طناب ها فاصله بگیرد. پیش از پایان آن روز، او آن قدر یاد گرفته بود و کارش را خوب انجام می داد که دیو و سول لکس دیگر مزاحمش نشدند. حتی پرو به باک افتخار داد و پاهایش را بلند کرد و با دقت او را معاینه کرد.
روز سخت و پرکاری بود، از دره بالا رفتند، از اردوگاه شیپ گذشتند، از اسکالس و ردیف درختان گذشتند، از یخچال ها و نقاطی عبور کردند که چند صد متر برف روی هم انباشته شده بود و سپس از منطقه ی چیلکوت را که بین آب شور و آب شیرین قرار داشت و حفاظی برای منطقه ی دورافتاده و مرده ی شمال بود، پشت سر گذاشتند. آن ها با سرعت از یخچال هایی پشت سر هم که دهانه های آتشفشان های خاموش را پر کرده بودند، عبور کردند. اواخر آن شب وارد اردوگاه بزرگی در کنار دریاچه ی بنت شدند، جایی که هزاران جوینده ی طلا در آن قایق می ساختند و منتظر ذوب شدن یخ ها در بهار بودند. باک حفره ای در زیر برف درست کرد و راحت خوابید، اما هنوز هوا تاریک بود که در آن هوای سرد بیدارش کردند و دوباره با بقیه ی سگ ها به سورتمه بستند.
آن روز توانستند حدود هفتاد کیلومتر راه بروند، چون برف روی جاده کوبیده شده و سفت بود و این وضع، سفر را راحت تر می کرد. اما روز بعد و روزهای زیادی پس از آن، مجبور شدند راه خود را در میان برف تازه باز کنند. یعنی در چنین شرایطی باید بیشتر و سخت تر کار می کردند و آهسته تر پیش می رفتند. پرو جلوتر از گروه می رفت و با کفش های پهن برف نوردی اش برف را می کوبید تا حرکت سورتمه راحت تر شود. فرانسواز سورتمه را هدایت می کرد و گاهی نیز جایش را با پرو عوض می کرد، اما نه خیلی زیاد. پرو عجله داشت و به خاطر اطلاعاتش درباره ی برف و یخ، به خود می بالید. دانستن مطالب مفیدی در مورد برف و یخ بسیار مهم بود، چون باید ماه ها روی یخ سفر می کردند. در پاییز، یخ ها خیلی نازک بودند و در جاهایی که آب با سرعت جاری بود، هیچ یخی وجود نداشت.
باک روزهای متمادی به سختی کار کرد. آن ها همیشه با تاریک شدن هوا توقف می کردند، کمی ماهی می خوردند و به درون برف می خزیدند و می خوابیدند و پیش از طلوع خورشید، کیلومترها از راه را پیموده بودند. باک خیلی گرسنه بود. به نظر می رسید حدود هفتصد گرم ماهی آزاد خشک شده برایش کافی نیست. هیچ وقت غذایش کافی نبود. بقیه ی سگ ها که وزن کمتری داشتند و به این شیوه ی زندگی عادت داشتند، فقط نیم کیلو ماهی می گرفتند و سالم و سرحال می ماندند.
باک نظم و نظافت را که بخش مهمی از زندگی سابقش بود، از دست داد. او عادت داشت با دقت و آهسته غذا بخورد، اما می دید که بقیه ی سگ ها زودتر غذایشان را تمام می کنند و غذای او را می دزدند. هیچ راه دفاعی هم وجود نداشت. وقتی او دو، سه سگ را تعقیب می کرد، بقیه ی سگ ها غذایش را می خوردند. به همین دلیل حالا با بیشترین سرعت غذا می خورد و اغلب آن قدر گرسنه بود که از سگ هایی که غذایشان را آهسته می خوردند، دزدی می کرد. او تماشا کرد و یاد گرفت. وقتی دید یکی از سگ های جدید به نام پایک به محض این که پرو برگشت، تکه ای کالباس دزدید، روز بعد باک همان کار را کرد و تمام کالباس را برداشت و رفت. پرو عصبانی شد اما به باک شک نکرد و در عوض داب، سگی دست و پا چلفتی که اغلب به خاطر دزدی به دام می افتاد، تنبیه شد.
نخستین دزدی به باک قدرت داد تا در سرزمین شمال زنده بماند و بقای خود را حفظ کند. این موضوع نشان می داد که او می تواند با شرایط سازگار شود و این مسئله ی خیلی مهمی بود. درضمن نشان می داد که دیگر نگران دزدی نیست. در آن مکان سرد و سخت، چاره ی دیگری برای باک باقی نمانده بود. او به خاطر سرگرمی دزدی نمی کرد، این کار را فقط به خاطر گرسنگی انجام می داد. با دقت و مخفیانه هم دزدی می کرد چون نمی خواست تنبیه شود.
باک به سرعت تغییر کرد. عضلاتش چون آهن محکم شدند و می توانست دردهای عادی را نادیده بگیرد. می توانست هر چیزی را بخورد. بدنش می توانست هر غذایی را به انرژی تبدیل و عضلاتش را محکم تر کند.
حس بینایی و بویایی اش خیلی قوی و حساس شد و شنوایی اش چنان تقویت شد که حتی در خواب هم ضعیف ترین صداها را می شنید و می شناخت. یاد گرفت که وقتی بین انگشتان پایش یخ جمع می شود، با دندان های خود یخ را درآورد. اگر تشنه بود و لایه ای از یخ روی سوراخ آب را گرفته بود، روی پاهای عقب خود بلند می شد و با دو پای جلو محکم روی یخ می کوبید و آن را می شکست. حتی می توانست از بوی هوا، وضعیت آب و هوا را پیش بینی کند.
باک فقط به وسیله ی تجربه چیزها را یاد نگرفت، بعضی از غریزه هایی که حتی از آن ها خبر نداشت، در وجودش فعال شده بودند. احساس می کرد که می تواند دویدن سگ های وحشی را در جنگل و شکار به یاد آورد. وقتی با سگ های دیگر می جنگید، احساس می کرد یکی از اجدادش می جنگد. شیوه های قدیمی زندگی و شگردهای آن، چنان بدون تلاش به ذهنش می رسیدند که گویی همیشه به یاد داشته است. اگر در شب های سرد پوزه اش را رو به ستارگان می گرفت و مانند گرگ ها زوزه می کشید، احساس می کرد یکی از اجدادش، از اعماق قرون از دهان او زوزه می کشد. صدای او، صدای آن ها بود.
زندگی باک خیلی تغییر کرده بود، آن هم فقط به این دلیل که افرادی در شمال فلزی زرد پیدا کرده بودند و به این دلیل که مانوئل، دستیار باغبان، عاشق ریسک کردن بود.

نظرات کاربران درباره کتاب آوای وحش