فیدیبو نماینده قانونی انتشارات رهنما و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوبیتی‌های من تقدیم چشمت

کتاب دوبیتی‌های من تقدیم چشمت

نسخه الکترونیک کتاب دوبیتی‌های من تقدیم چشمت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دوبیتی‌های من تقدیم چشمت

همه آگاهیم که ایران مهد پرورش ادب و عرفان بوده و در تمامی قرون دانشمندان، شاعران و نویسندگانی را از نقاط مختلف این مرز و بوم تقدیم به جامعه ادب و فرهنگ نموده و افتخاراتی را برای این سرزمین طی نسل‌ها به ارمغان آورده است. شهر جاجرم نیز با قدمتی طولانی در این زمینه غواصانی بی‌نظیر از دریای بی‌کران ادب همانند: ملک‌الشعرا بدر جاجرمی، طالب جاجرمی، ابوعلی جاجرمی، معین‌الدین جاجرمی، فریدالدین جاجرمی،... و صدها عزیر دیگر تقدیم نموده که به دلایلی چند، عده‌ای از اهالی اهل قلم این خطه همراه با آثارشان به وادی فراموشی سپرده شده‌اند یا آنقدر مهجور مانده‌اند که کمتر کسی از آنها یاد می‌کند. آقای اسماعیل جارجرمی که از خانواده‌ی اهل ادب قدم به وادی ادبیات نموده و پیش از ایشان، برادر مرحوم‌شان حسین جاجرمی در زمینه اشاعه‌ی ادب و فرهنگ زحمات زیادی متحمل شدند که اشعار این عزیز به دلایلی نامعلوم تقدیم به جامعه ادبی نشده است. بیت زیر از سروده‌های این شاعر و حک شده بر سنگ مزار ایشان می‌باشد که خود حکایت از بی‌مهری‌های روزگار می‌دارد: موی سر من در غم جاجرم سفید شد از بس که هر وعده مبدل به وعید شد شاعر اسماعیل جاجرمی که تاکنون آثاری همانند هفت پرده و پرنده‌ها در قفس نمی‌خوانند و ستاره سوم و... تقدیم جامعه ادبی نموده که می‌توان حد و توان و جایگاه ایشان را در میان معاصران با اندکی تأمل به قیاس آورد و بدون شک جایگاه ممتازش انکارناپذیر است. ناگفته نماند که وی در مدح و ثنای ائمه اطهار و اهل بیت به‌ویژه سالار شهیدان کربلا اشعار سوزناکی دارد که در کتاب ستاره‌ی سوم وی بیانگر انقلاب درونی اوست.

ادامه...

بخشی از کتاب دوبیتی‌های من تقدیم چشمت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دوبیتی های من تقدیم چشمت

۱

الهی، قادرا، پرورد گارا
کریما، منعما، آمرز گارا

من این جرم و خطا کردم از آن رو
که تا عفو تو گردد آشکارا

۲

تو که بخشنده ای و مهربانی
بر افرازنده ی هفت آسمانی

شراب کهنه مینای عشقی
هوادار تمام عاشقانی

۳

از این دنیا به تو دارم شکایت
ازین درد و غم و رنج و جنایت

ازین چشمان مسموم و مزاحم
وزین دلهای سنگی، بی نهایت

۴

ببوسم خاک صحرای منا را
بجویم در دل شب آشنا را

بگیرم قبر پیغمبر در آغوش
بخوانم از خلوص دل خدا را

۵

سرم افتاده در شور محمد (ص)
دلم معمور و مسرور محمد (ص)

زدم جامی من از آیات قرآن
شدم لبریز از نور محمد (ص)

۶

اگر پیوسته با قرآن نشینی
سر سجاده ی پنهان نشینی

اگر قد خم کنی پیش خداوند
چو ابرو، بر سر چشمان نشینی

۷

سحر دیدم گلی با خنده وا شد
دل درویش من نغمه سرا شد

سرود بلبلی بر شاخه رویید
علی گویم علی جویم بپا شد

۸

ترا ای ماه زیبا می شناسم
تو را ای مرد تنها می شناسم

تو را در عمق کوچه نیمه ی شب
ز بوی نان و خرما می شناسم

۹

علی شاهنشه دلدل سوار است
علی شاهین عرش کردگار است

دلی که مهر او پرورده باشد
به صحرای قیامت رستگار است

۱۰

به باغی گر گل زیبا نباشد
به دنیا قامت رعنا نباشد

بدان ماند که روی سینه ی ما
نشان مهری از مولی نباشد

۱۱

زبان وصفش نگوید پس چه گوید
دلم مهرش نجوید پس چه جوید

اگر در گلشن عشق و محبت
گل مولی نروید پس چه روید

۱۲

بغیر از کوی تو ماوا نکردم
زبان را جز به نامت وانکردم

زمین را بوسه دادم بو کشیدم
ولی قبر ترا پیدا نکردم

۱۳

محرم شد غمی بر دفترم زد
شراری بر تمام پیکرم زد

فراوان گریه کردم از دل تنگ
هوای کربلایت بر سرم زد

۱۴

همیشه سبز معنای پیامت
همیشه سرخ تفسیر قیامت

همیشه می دمد گلواژه ی عشق
ز دشتستان حج ناتمامت

۱۵

به فصل زندگی نور امیدی
به چشم عاشقان صبح سفیدی

جدا کردی حقیقت را ز باطل
به خطی که تو با خونت کشیدی

۱۶

دلم آواره و دیوانه ی توست
اسیر قامت مردانه ی توست

میان ظلمت شب های تارم
تو شمعی و دلم پروانه ی توست

۱۷

شبی چشمان او را ماه من کن
و پایان با حضورش راه من کن

نکردی زندگی را باب میلم
بیا مرگ مرا دلخواه من کن

۱۸

بیا که روزگار ما تباه است
عبادت هایمان یکسر گناه است

بیا که راه و چاهمان یکی شد
دل آیینه ها بی تو سیاه است

۱۹

تفنگ و جانماز و یک چفیه
دعا و سوز و ساز و یک چفیه

میان عاشق و معشوق ماندست
کتابی پر ز راز و یک چفیه

۲۰

شبی در خواب دیدم یک کبوتر
گرفت از آشیانه تا خدا پر

سحر بر دوش مردم در خیابان
گلی دیدم جدا از شاخه، پرپر

۲۱

میان کوچه عکسی گشته پاره
و جمعی بی تفاوت، در نظاره

میان سینه دل های سفالی
گرفتار موبایل و ماهواره

۲۲

میان جبهه های قصر شیرین
چه شب هایی که با یادت سحر شد

به دنبال تو با رمز جدایی
دل من نیز مفقودالاثر شد

۲۳

نمی دانم چرا باور ندارم
که دیگر بعد ازین مادر ندارم

چنان سوزد دلم کز آتش غم
نم اشکی به چشم تر ندارم

۲۴

الا ای دل ستان شهر جاجرم
عروس آسمان شهر جاجرم

نمی پرسی چرا ای بی محبت
نشان از بی نشان شهر جاجرم

۲۵

به خواجه آمدم نذر تو کردم
قسم خوردم دوباره برمی گردم

سکوت و سایه بود و سردی خاک
و من غرق توهم های سردم

۲۶

دلم را داده بودم دست یاری
به چشمان پر از ناز و خماری

شبی چشمی به هم زد یار و افتاد
ز دستش دل میان بیشه زاری

۲۷

جوانی را میان بیشه گشتم
به دنبال دل چون شیشه گشتم

به امیدی که روزی دل برآید
غریبانه درین اندیشه گشتم

۲۸

دوبیتی های من تقدیم چشمت
دلم را کرده ام تسلیم چشمت

چه شب ها تا سحر جان کنده ام تا
نگاهم را کنم تفهیم چشمت

۲۹

سفر کردی بدون استخاره
پرستویی پریشان شد دوباره

دوباره در حصارک های ذهنم
شب است و آسمانی بی ستاره

۳۰

من اینجا و تو در بالای قافی
و صدها کوره راه انحرافی

میان صفحه ی ویندوز ماندم
نه ایمیلی فرستادی نه آفی

۳۱

به امید تو آیدی می گشودم
برایت از محبت می سرودم

تو شب را تا سحر خوابیده بودی
و من شب تا سحر آن لاین بودم

۳۲

شبی از چشم هایت شعر گفتم
به آهنگ صدایت شعر گفتم

زدم بر جان شرار آتش عشق
وز آن آتش برایت شعر گفتم

۳۳

دلم را دست چشمانت سپردم
غمت را با کمال میل خوردم

تو نامردانه حتی تب نکردی
و من مردانه پیش پات مردم

۳۴

قلم بودی تو، مست و شاد و مغرور
و من برگ سفیدی با تو مسرور

سیه کردی چو روز و روزگارم
مچاله کردی و انداختی دور

۳۵

به چشمان تو عادت کرده بودم
عدالت را رعایت کرده بودم

از آن باغ سراسر حسن رویت
به بادامی قناعت کرده بودم

۳۶

درین دنیا اگر که قصه سازم
همیشه در (. . . ) هست رازم

من و شعر است و سودا و جوانی
دعایش می کنم در هر نمازم

۳۷

شب و روز از غمت تسکین ندارم
زبان ناله و نفرین ندارم

اگر پروا کنم از خواستگاری
موبایل و خانه و ماشین ندارم

۳۸

اگر از غصه هایم دود خیزد
سفیدی از همه دنیا گریزد

ز چشمان خردمندان عالم
همیشه اشک و آه و درد خیزد

۳۹

بیا تا غصه ها نابود گردد
و رسم کینه ها مردود گردد

بیا بنشین کنار عاشق خود
که خار از بوی گل خوشنود گردد

۴۰

شنیدم لهجه ی تهرانیت را
و دیدم چشم مست و جانیت را
ترا جان جوانی ها مرنجان
اسیر دست شهرستانیت را

به عنوان مقدمه:

ای که از خاطر آشفته ی ما می گذری
ساحل خاطره ام پیوسته
از شفق های نگاه تو سحرآگین است
ما غم روی تو داریم، ولی
قدم پای شما سنگین است
دل ما را تو اگر سنگ تصور کردی
اعتراضی به خیالت نکنیم
هرچه باشد دل سنگ
بهتر از یک دل پر نیرنگ است
سنگ گرچه سنگ است
لا اقل یکرنگ است.

تقدیر:

با تشکر فراوان از نیکوکار فرهنگ دوست شهرستان جاجرم
جناب آقای سید علی اکبر حسینی
که تمام هزینه های چاپ این اثر را تقبل فرمودند .

به نام خدا

زندگی نامه ی من: اسماعیل جاجرمی

هفتم مرداد ۱۳۳۷ در یک خانواده ی مذهبی در شهرستان تاریخی جاجرم به دنیا آمدم.
پدرم حاج عباس از کشاورزان اهل ادب و از شاهنامه خوانان مشهور و مادرم از طایفه ی بزرگ نایب ها و اهل دانش و فرهنگ جاجرم بودند.
تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را تا کلاس دهم در زادگاهم جاجرم گذرانده و برای ادامه ی تحصیل به شهرستان گنبد کاوس عزیمت کردم و در سال ۱۳۵۶ در این شهرستان موفق به اخذ دیپلم طبیعی شدم و سپس در دانشسرای گرگان تا سطح فوق دیلم ادامه ی تحصیل دادم و در حین خدمت در آموزش و پرورش موفق به اخذ لیسانس در رشته ی مدیریت شدم.

علاقه مندی به ادبیات:

تا آنجایی که بیاد دارم همواره ادبیات و بویزه شعر برایم شادی آفرین بوده است، خواندن و شنیدن شعر و ترانه بر من تاثیر زیادی گذاشته و موجب تحریک احساساتم می شود.
پدرم که خود نیز ذوق و قریحه ی شاعری داشت یکی از تاثیرگذارترین افراد بر ذهن و احساسات من بوده است. شاهنامه خوانی های او در مجالس و محافل و ایام نوروز باستانی باعث می شد که من با دریای عظیم شعر در شاهکار فردوسی سترگ بیشتر و بیشتر آشنا شوم.
پدر، علاوه بر این شاعر طنزپرداز ماهری بود، کتاب نیمه کاره ی او به نام (شیره گی نامه ) که بخش هایی از آن را بعداً برادر بزرگم شادروان حسین جاجرمی که خود نیز شاعر طنزپرداز توانایی بود، سروده است هنوز هم ورد زبان مردم فهیم جاجرم و حومه است.
گذشته از این زندگی در ورستای آبا اجدادی مان (خوش آب) و نزدیکی به طبیعت، هوای آزاد آسمان صاف، کوه های استوار و پر غرور، آهوان وحشی و رها در صحراهای کویر، فوج فوج کبوتران چاهی و تیهو و کبک و قرقاول، چیدن گل های سوسن وحشی و شقایق صحرایی، نوای دل انگیز نی علی چوپان و صدای پارس سگ گله و زنگوله گوسفندان هنگام ورود به دهکده، همه وهمه با عث تلطیف هرچه بیشتر روحیه ی حساس من می شد.
از طرفی اقامت من در شهرستان گنبد کاوس و یافتن همدلان صمیمی و دلدادگان وادی شعر بیش از پیش مرا وارد جرگه ی هنر و ادب نمود بطوریکه به زودی به عنوان سرحلقه ی دوستداران شعر و ادب درآمده و در سال ۱۳۶۲ برای نخستین بار به همت آموزش و پرورش شهرستان اولین کارگاه شعر و قصه را برای دانش آموزان و دانشجویان پایه ریزی نمودم.
در سال ۱۳۷۲ نیز نخستین انجمن شعر و ادب را با نام (حافظ) با همت اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان پایه گذاری نمودم که محفل گرمی برای تجمع اهل فرهنگ و ادب گردید. مدت ۲. سال تمام کارگاه شعر و قصه و انجمن شعر حافظ را اداره نمودم.
در سال ۱۳۸۳ از سوی مدیر کل فرهیخته ی وقت جناب آقای حبیب صفرزاده به عنوان رئیس اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان گنبد انتخاب شدم و مدیریت امور فرهنگی و هنری شهرستان را به دست گرفتم و برای خدمت به فرهنگ و هنر و بویزه شعر همتی دو چندان به خرج دادم .
در سال ۱۳۸۱ به همت سرکار خانم جهانگیری موفق به چاپ نخستین مجموعه شعرم با نام (هفت پرده) شدم، در همین سال نیز به پیشنهاد حضرت آیت اله نورمفیدی، امام جمعه ی گرگان و به همت دوستان شاعرم سرهنگ نعمت زاده و حاج حسنعلی بای رامیانی، مجمع شعرای اهل بیت (ع) را پایه گذاری نمودم که بنده به عنوان دبیر این مجمع برگزیده شدم و در همین مجمع بود که بنای سرودن کتاب مقدس و بزرگ ستاره ی سوم آغاز گردید.
در سال ۱۳۸۲ کتابی را برای کودکان در زمینه ی بهداشت دهان و دندان به زبان شعر با عنوان (دندون اگه سیاه بشه) سرودم که انتشارات کهر دانش تهران آن را چاپ و منتشر نمود.
در سال ۱۳۸۳ سومین اثر خودم را با عنوان (پرنده ها در قفس نمی خوانند) برای گروه سنی جوان و نو جوان به چاپ رساندم که این اثر حاصل داشته ها و تجربیات چندین ساله ی من در کار آموزش و پرورش می باشد.
در سال ۱۳۸۴، زمانی که رئیس اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان گنبد بودم کتاب (شعر امروز گلستان) را برای نخستین بار در استان گلستان جمع آوری، تدوین و چاپ نمودم که مورد توجه اصحاب هنر قرار گرفت.
و سرانجام در سال ۱۳۸۵ پس از حدود ۵ سال مطالعه و تحقیق، سرودن کتاب مقدس ( ستاره ی سوم ) با حدود ۳۰۰۰ هزار بیت شعر از قبل از تولد حضرت سیدالشهدا (ع) تا شهادت آن بزرگوار برای نخستین بار در کشور به پایان رسید و چاپ گردید.
هم اکنون نیز کانون مداحان و شاعران اهل بیت و کانون شعر بیسج را به همت دوستان در شهرستان راه اندازی نموده و ۲ مجموعه شعر و ۳ مجموعه داستان را آماده ی چاپ نموده ام که هرگاه خداوند یاری و بزرگان همکاری نمایند به دست چاپ خواهم سپرد، انشاال. . . 

اسماعیل جاجرمی (آشنا) تابستان ۱۳۸۷

نظرات کاربران درباره کتاب دوبیتی‌های من تقدیم چشمت