فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پزشک پوشالی

کتاب پزشک پوشالی

نسخه الکترونیک کتاب پزشک پوشالی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۶۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پزشک پوشالی

آنتونی: [انگار چیزی در گلویش گیر کرده] می‌خواستم دکتر فرانک رو ببینم. دکتر فرانک: [با لب‌خند] بفرمایید خواهش می‌کنم. آنتونی: شما دکتر فرانک هستید؟ دکتر فرانک: [با غرور] بله، دکتر فرانک من هستم. آنتونی: [با لب‌خندی زورکی] اِ... ساعتِ کاری‌تون هست؟ دکتر فرانک: بله، بفرمایید توُ. آنتونی: [داخل می‌شود. بااحتیاط نگاهی به اطراف می‌اندازد: از وضعیت فلاکت‌بارِ اتاق یکه خورده، ظاهراً کمی نگران‌اش کرده.] دفتر کارتون این ئه؟ دکتر فرانک: [در دفاع از شأن خود] در حال حاضر، بله. موقتاً از این دفتر استفاده می‌کنم. آنتونی: [با لب‌خندی عصبی و جذاب] می‌تونم بشینم؟ دکتر فرانک: البته، بفرمایید. آنتونی: متشکر ام...

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پزشک پوشالی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شخصیت ها

دکتر فرانک(۱) (تقریباً پنجاه ساله)
آنتونی(۲) (بیست و چند ساله)

صحنه فضائی را القا می کند که تماشاگر مردد می ماند سوررئالیستی است یا نوعی فضای طبیعت گرایانه ی درهم ریخته.
دفتری یک اتاقه، با وسایل دست دوم، یک میز کارِ توسری خورده و چند صندلی، چراغ رومیزی، چوب رختی، و یک فایل بایگانی کهنه. به جز این ها، صحنه چیز دیگری ندارد و تقریباً لُخت است.
دکتر فرانک مردی میان سال یا حتی اندکی مسن، با سرووضعی شلخته و ازمدافتاده، پشت میزش نشسته، دارد فال ورق می گیرد. تقه ئی به در می خورد.
دکتر فرانک مکثی می کند. ورق ها را جمع می کند و در کشوی میزش می گذارد.

دکتر فرانک: [با صدای بلند] کمی صبر کنید، لطفاً! دارم با تلفن صحبت می کنم. [گوشی تلفن را بر می دارد، آن را روی میز می گذارد، بلند می شود، پیراهن اش را در شلوارش فرو می کند، سلانه سلانه به طرف در می رود و در راه کت و شلوارش را مرتب می کند. در را باز می کند و با لحنی خوش آیند می گوید:] بفرمایید تو، خواهش می کنم.

آنتونی جلوی در دیده می شود. جوانی است بیست وچندساله. جدی، اما در حال حاضر مضطرب.

آنتونی: [انگار چیزی در گلویش گیر کرده] می خواستم دکتر فرانک رو ببینم.
دکتر فرانک: [با لب خند] بفرمایید خواهش می کنم.
آنتونی: شما دکتر فرانک هستید؟
دکتر فرانک: [با غرور] بله، دکتر فرانک من هستم.
آنتونی: [با لب خندی زورکی] اِ... ساعتِ کاری تون هست؟
دکتر فرانک: بله، بفرمایید توُ.
آنتونی: [داخل می شود. بااحتیاط نگاهی به اطراف می اندازد: از وضعیت فلاکت بارِ اتاق یکه خورده، ظاهراً کمی نگران اش کرده.] دفتر کارتون این ئه؟
دکتر فرانک: [در دفاع از شان خود] در حال حاضر، بله. موقتاً از این دفتر استفاده می کنم.
آنتونی: [با لب خندی عصبی و جذاب] می تونم بشینم؟
دکتر فرانک: البته، بفرمایید.
آنتونی: متشکر ام...

می رود طرف میز. نگاهی به دوروبر می اندازد. چندبار دور خودش می چرخد، و بعد، روی صندلی دکتر، پشت میز، می نشیند. دکتر نگاهی سرد و سرزنش کننده به او می کند.

... اشکالی پیش اومده، دکتر؟
دکتر فرانک: نه، فقط شما روی صندلیِ من نشسته ید.
آنتونی: [به سرعت بر می خیزد.] ببخشید... اِ... کجا باید بشینم؟ اون جا؟
دکتر فرانک: بله، لطفاً.
آنتونی: متشکر ام دکتر...

روی صندلی مخصوص بیماران می نشیند و دکتر روی صندلی خودش پشت میز.

... خب، من... آگهی شما رو توُ روزنامه...

دکتر فقط نگاه اش می کند.

خب، اون رو خوندم ــ اومده م خدمت تون دیگه...

دکتر خیره به او می نگرد.

... می خوام کاری واسه ی خودم بکنم... واسه زندگی م به طور کلی.
دکتر فرانک: یک لحظه اجازه بدید لطفاً، من داشتم با تلفن حرف می زدم ــ از مریض های سابق م ئه. [گوشی تلفن را از روی میز بر می دارد و وانمود می کند که دارد با کسی صحبت می کند.] می بخشید، جرارد. یه مریض اومده. خب، داشتی می گفتی که معالجات من زندگی ت رو به کلی عوض کرده. [مکث.] حالا سرحال و تردماغ ای؟
[مکث.] توُ کارت موفق ای؟[مکث.] خیلی موفق؟ [مکث.] سریع پیش رفت می کنی؟ خلاقیت از خودت نشون می دی؟ [مکث.] شغل جدید با حقوق حسابی؟ [مکث.] رئیس ت دوست ت داره، هم کارهات دوست ت دارند. همه دوست ت دارند، آره؟ [مکث.] زندگیِ زناشوییِ سعادت مندانه ئی داری، ولی کم ت ئه...
اوه، جرارد، می دونستم از عهده ش بر می آیی. [مکث.] می فهمم: حالا پُرانرژی هستی، سرحال و شنگول ای، توُدل برو یی، دنیا به کام ت ئه، سرووضع ت مرتب ئه، توُ جمع خوب نطق می کنی، خوب جوک می گی، راحت تغییر موضع می دی، نامه ی اداری خوب می نویسی، وضع جسمی ت خوب ئه، به آدم اطمینان می بخشی، کارهای خونه ت رو خودت می کنی، اوضاع کمری ت روبه راه ئه، دوتا ماشین داری، وسایل صوتی ت رو خودت تعمیر می کنی، تندتر می خونی و بهتر می فهمی، کمربند سیاه جودو داری؛ گلف بازی می کنی، سوکسه داری و آداب غذاخوردن ت خیلی خوب شده، فعالیت های اجتماعی داری، توُ شطرنج استاد شده ی، دیگه خجالتی نیستی، دیگه افسرده نمی شی، دیگه دهن ت بو نمی ده، دیگه گوشه گیری نداری، دیگه احساس واخوردگی و شکست نمی کنی. خب، جرارد، انگار حسابی یه آدم دیگه ئی شده ی. چی؟
خوش حال ای که معالجه ت کرده م؟ [مکث.] خیلی خوش حال ای، واقعاً؟ خب، چه عالی، جرارد. باز هم به م تلفن بزن. [گوشی را می گذارد، و بی این که لزومی داشته باشد، رو به آنتونی می گوید:] جرارد بود، از مریض های سابق م. حالا وضع ش خیلی خوب ئه.
آنتونی: [عصبی، به اطراف می نگرد.] فکر می کردم دفتر کارتون جور دیگه ئی باشه.
دکتر فرانک: گفتم که، موقتی ئه. به زودی می ریم یه دفتر خیلی بزرگ تر.
آنتونی: کارمندهاتون کجا ند؟
دکتر فرانک: رفته ند مرخصی. ماه دیگه می ریم به ساختمان تایم ـ لایف. حالا مشکل شما چی ئه؟
آنتونی: در مورد دفتر کارتون؟
دکتر فرانک: [ناشکیبا، اما هم چنان با لب خند] نه، مشکلی که باعث شد بیایید پیش من.
آنتونی: [ناراحت؛ معذب] اوه، خب، از خودم دل خور ام؛ از زندگی م دل خور ام. [با شتابی ناگهانی، به طرف دکتر خم می شود.] شما واقعاً فکر می کنید بتونید کاری برام بکنید؟
دکتر فرانک: کمی بیش تر درباره ی خودتون توضیح بدید.
آنتونی: [فکورانه، با شوق] خب، باید بگم من نوع خفیفِ تیپ کلارک کِنت ام. از غریبه ها خجالت می کشم، زود به تِته پِته می افتم، تا می گی چی، می شم عین لبو ــ اما توُ وجودم احساس می کنم یه سوپرمَن وجود داره.
دکتر فرانک: زن دارید؟ کار می کنید؟
آنتونی: [با احساس عذرتقصیر] زن ندارم، اما کار می کنم. راست ش رو بخوایید، توُ یه روزنامه کار می کردم. [مکث.] بیرون م کردند.
دکتر فرانک: حالا؟
آنتونی: [با ترش رویی] وقت اداری ئه.
دکتر فرانک: حالا توُ اداره کار می کنی؟ ــ کدوم اداره؟
آنتونی: بهتر ئه نگم. اگه بفهمند اومده م این جا، حساب م پاک ئه.
دکتر فرانک: هر حرفی که این جا می زنید کاملاً محرمانه می مونه.
آنتونی: [معذب] مطمئن ام. اما هر حرفی که این جا نزنم، راستی راستی محرمانه می مونه.
دکتر فرانک: شما همیشه این قدر بی اعتماد ید؟
آنتونی: اگه اجازه بدید، فقط این رو می گم که در مَنهَتَن کار می کنم.
دکتر فرانک: اگه می خوایید کمک تون کنم، باید خیلی بیش تر درباره تون بدونم.
آنتونی: دکتر، شما فوق تخصص دارید یا فقط تخصص؟
دکتر فرانک: [با غرور] هم تخصص، هم فوق تخصص.
آنتونی: [خیال اش راحت شده.] خب، چی رو می خوایید بدونید؟
دکتر فرانک: علائم ناراحتی تون چی ها ند؟
آنتونی: منظورتون علائم جسمی ئه؟ هر علائمی که بگید من دارم، دکتر. اسم ببرید تا بگم.
دکتر فرانک: خودتون بگید.
آنتونی: [سرحال، انگار متاعی را عرضه می کند:] با کمال میل: کمردرد، بی خوابی، یبوست، میگرن ــ همین الآن هم دچار نوعِ کشنده ش ام ــ مدام عرق می کنم، تنگی نفس، اسهال ــ دو ساعت به دو ساعت ــ همه ش دل م می خواد بخوابم، کف پام صاف ئه، سرطان (این یک شوخی بود، دکتر)، پُرخوری اون هم بدون اشتها، مدام یه چیزی توُ گلوم ئه، یه کلاه بیافته زمین گریه م می گیره، بی خود و بی جهت می خندم، کاملاً منفعل شده م ــ کسل کسل ام، دکتر، حوصله ی هیچ چی رو ندارم ــ با این حال نمی تونم پنج دقیقه هم آروم بشینم. شما آسپرین دارید؟
دکتر فرانک: [بی هیچ دلیل بارزی فریاد می کشد.] آسپرین بی آسپرین!
آنتونی: [مبهوت] آسپرین بی آسپرین؟
دکتر فرانک: [دوباره آرام] آخه شما آسپیراسیون تون ــ منظورم این ئه که هدف تون، آرمان تون چی ئه؟
آنتونی: این ئه که بدجوری خوش بخت باشم.
دکتر فرانک: استعدادتون در چه زمینه ئی ئه؟
آنتونی: در هیچ زمینه ئی.
دکتر فرانک: بالاخره در یه زمینه ئی ذوق و استعداد دارید.
آنتونی: نه، ندارم.
دکتر فرانک: هیچ دل مشغولی ئی ندارید؟
آنتونی: خب، من سکه جمع می کردم، سکه های خارجی، کوچکی هام، ولی دیگه علاقه ئی به سکه ندارم. واسه بچه ها خوب ئه. کلی به معلومات جغرافی بچه کمک می کنه. اما واسه آدمی به سن وسال من وقت تلف کردن ئه.
دکتر فرانک: حالا چی جمع می کنید؟
آنتونی: هیچ چی. کلاً کلکسیون بازی رو گذاشته م کنار.
دکتر فرانک: [موقر] حیف! خیلی حیف شد ــ مشغولیت دیگه ئی ندارید؟
آنتونی: کتاب زیاد می خونم، اگه به این بشه گفت مشغولیت.
دکتر فرانک: [با تندخویی] این که مشغولیت نیست. علایق ت چی؟ به چیزی علاقه داری؟
آنتونی: خب، به تئاتر و سینما علاقه دارم.
دکتر فرانک: [دل خور] سینما؟
آنتونی: بله دیگه، فیلم.
دکتر فرانک: [با انزجار] نمایش نامه و فیلم، پس تو به این ها علاقه داری، بله؟
آنتونی: بله، نظریات مستدل خوبی هم درباره ی تحول اون ها دارم.
دکتر فرانک: [با انزجار] پس این طور، واقعاً؟
آنتونی: و، همون طور که گفتم، علاقه ی زیادی هم به مطالعه دارم، مخصوصاً ادبیات مدرن...

دکتر فرانک ساکت می ماند، با انزجار به او نگاه می کند.

... بعد هم به رقص خیلی علاقه دارم. تنها عیب ش
این ئه که بیان و کلام نداره...
دکتر فرانک حالا دیگر به راستی منزجر به نظر می رسد.
... شاید از هنر هم بدم نیاد. متوجه اید که، منظورم هنرهای زیبا ست. نقاشی و مجسمه سازی و این جور چیزها. منتها عیب اون هم این ئه که کلام توش نیست...

دکتر فرانک به نظر می آید دیگر واقعاً مشمئز شده.

... البته گاهی وقت ها این هنرها هم این روزها از کلمات استفاده می کنند، همین طور از تکه های روزنامه و این جور چیزها...

دکتر فرانک به سختی جلوی خودش را گرفته.

... پیکاسو این کار رو می کنه. بیش تر هم با کلمات فرانسوی. چون اسپانیایی ئه، گمون کنم...
دکتر فرانک: [سخت عصبانی] دیگه بس ئه هرچی از علایق تون گفتید. چندوقت ئه ناراحت اید؟
آنتونی: هرچی می گذره بدتر می شه، دکتر. این چندماه اخیر وحشت ناک بوده.
دکتر فرانک: قبل ش چی؟
آنتونی: قبل ش وحشت ناک بود.
دکتر فرانک: و قبل ترش؟
آنتونی: وحشت ناک!
دکتر فرانک: خوب قبل تر از قبل چی؟
آنتونی: وحشت ناک! از خیلی پیش وحشت ناک بود، دکتر. منتها من متوجه نبودم.
دکتر فرانک: [شماتت آمیز] حالا متوجه شده ی.
آنتونی: یه دفعه پرده ها از جلوی چشم هام کنار رفت، دکتر. حالا متوجه شده م که توُ بهشت احمق ها زندگی می کرده م. حالا زندگی م رو درست وحسابی می بینم، حتی زندگی به معنی کلی رو، طوری که واقعاً هست، حالا می بینم که واقعاً وحشت ناک ئه!
دکتر فرانک: [با انزجار] حالا می خوایی خوش حال و خوش بخت باشی!
آنتونی: [از این که بالاخره یکی دارد می فهمد، حالتی جنون آمیز به او دست داده.] دست م رو می بینید، می بینید چه طوری چسبیده به تن م؟ می تونم ببرم ش بالا، بیارم ش پایین، راست ش کنم، خم ش کنم، اما نمی تونم از شرش خلاص بشم! [هیجان زده از جا می پرد.] پاهام هم همین طور، دکتر؛ راه که می رم، باهام می آنْد. تند که می چرخم، اون ها هم می چرخند! اما هم چی که می پرم بالا، من رو می کشند پایین و محکم می زنند زمین! ــ مصیبتی ئه که کاری ش نمی شه کرد! یا سری که روی گردن م ئه، هر طرف بخوایی می چرخه، اما روی گردن م هست که هست ــ تا آخر عمر ــ همیشه!

دوباره می نشیند، افسرده.

دکتر فرانک: چندوقت ئه دچار این کسالت ای؟
آنتونی: [حالا آرام] پنج سال ونیم ئه.
دکتر فرانک: [قاطع] بی قراری ئه.
آنتونی: [ آسوده خاطر و خوش حال از این که او می فهمد.] خودش ئه، دکتر. همین ئه.
دکتر فرانک: از دست دادن حس وحال، شوروشوق. دیگه زندگی به نظرت پوچ و بی معنی ئه.
آنتونی: خودش ئه، دکتر. تشخیص شما واقعاً محشر ئه!
دکتر فرانک: می تونم معالجه ش کنم.
آنتونی: [مشعوف؛ از جا می پرد؛ خندان] می تونید؟ می تونید معالجه ش کنید؟ [به طرف دکتر می رود.] اوه، دکتر، شما مطمئن اید؟ [دور میز می چرخد.] قُپی که نمی آیید؟ منظورتون این ئه که واقعاً می تونید؟
دکتر فرانک: [ناراحت] لطفاً بنشینید!
آنتونی: [می رود پشت میز و دکتر را بغل می کند.] اوه دکتر کوچولوی من! [چند بوسه ی آب دار از گونه های دکتر بر می دارد.] دکترِ کوچولوی خودم!
دکتر فرانک: [سعی دارد خود را از آغوش آنتونی بیرون بکشد.] خواهش می کنم ــ بس ئه دیگه خواهش می کنم! تماس جسمی نه! بنشینید!
آنتونی: [اطاعت می کند، بر می گردد سرجایش می نشیند؛ با خوش حالی] چشم، دکتر. هرچی شما بگید. چه قدر طول می کشه من معالجه بشم؟ تا چندوقت دیگه شاد و خوش بخت می شم؟
دکتر فرانک: نیم ساعت!
آنتونی: [ذوق زده] نیم ساعت! محشر ئه! فکر می کردم خیلی بیش تر از این ها طول می کشه! ــ مثلاً چندماه یا بیش تر!
دکتر فرانک: من تا امروز عصر شما رو معالجه می کنم.

به طرف گنجه می رود.

آنتونی: [ذوق زده] می خوایید بگید امشب من شاد و خوش بخت می شم؟ وای، خدای من، چه سعادتی! این همه مدت، دیگه یادم رفته خوش حالی چه جوری ئه! بعید می دونم اصلاً بتونم «خوشی» رو تشخیص بدم، شاید یکی از اون لحظه های پروستی باشه، که آدم مزه ی یه شیرینی ئی ــ چیزی رو که یه وقتی خورده یادش می آد...

دکتر فرانک کلاهکی را از قفسه بیرون می آورد که پُر است از سیم، لامپ، و کلید برق. این کلاهک باید طوری باشد که معلوم شود از خرده ریزهای فلزی کهنه درست شده است.

[که هنوز کلاهک را ندیده هم چنان با خوش حالی چیزهائی زیرلب می گوید:]... یه زندگی جدید برای آنتونی! یه عالمه لباس نو می خرم، لباس های شیک! یه کت بلیزر و شاید هم یه پولوور قرمز! البته هیچ خوش م نمی آد خیلی عوض بشم. به همینی که هستم عادت دارم. نمی خوام بیش از حد معالجه بشم. [کلاهک را می بیند.] شما که توقع ندارید من این رو بگذارم سرم، هان؟
دکتر فرانک: [پیروزمندانه] شما نمی گذارید، من می گذارم روی سرتون.
آنتونی: [نگران] این چی ئه؟
دکتر فرانک: اختراعْ بعد از این.
آنتونی: چی کار می کنه؟
دکتر فرانک: [با لحن معقولانه] بگذارش روی سرت!
آنتونی: چه جوری کار می کنه؟ برقی ئه؟
دکتر فرانک: [سعی می کند آن را روی سر آنتونی بگذارد.] بگذارش روی سرت!
آنتونی: [مانع او می شود.] یه دقیقه صبر کنید آخه!
دکتر فرانک: [خشم گین] بگذارش روی سرت!
آنتونی: [می ایستد.] چه جوری کار می کنه؟ چی کار می کنه؟
دکتر فرانک: بشین!
آنتونی: [بی اراده، می نشیند؛ دکتر فرانک آن را روی سرش پایین تر می آورد.] یه دقیقه صبر کنید! [باز سعی می کند مانع او شود.]
دکتر فرانک: خفه شو!
آنتونی: [با دست سرش را می پوشاند.] یه دقیقه صبر کنید! من می خوام بدونم این چی کار می کنه! تا نفهمم این دستگاه چی کار می کنه، نمی گذارم به م نزدیک ش کنید!
دکتر فرانک: [عصبانی، تحکم آمیز] اسم ت چی ئه؟
آنتونی: [آنتونی هم چنان دست هایش را روی سرش چسبانده.] آنتونی.
دکتر فرانک: [آرام تر شده؛ کلاهک را روی میز می گذارد.] که این طور، آنتونی، می خوایی بدونی این دستگاه چی کار می کنه.
آنتونی: [با دل خوری] آخه، این سر سرِ من ئه.
دکتر فرانک: [می نشیند؛ صبور؛ با لحن پدرانه؛ مهربانانه] برات می گم چی کار می کنه. به زبان عامیانه، می افته به جون کله ت و رو به راه ش می کنه.
آنتونی: [ناگهان] شما جواز دارید؟
دکتر فرانک: [عصبانی] جواز؟
آنتونی: [پرخاش گرانه] شما جواز طبابت دارید؟ مدرک دارید؟
دکتر فرانک: [توهین شده؛ عصبی] فکر کردی من سگ ام؟ مدرک م رو بندازم گردن م؟
آنتونی: شما جواز طبابت ندارید، نه؟
دکتر فرانک: [عصبانی، در دفاع] من تمام جوازهای لازم رو دارم! ــ همین طور تمام مدارک تحصیلی رو، تاییدیه های شخصی رو، رضایت نامه ی اشخاص مشهور رو، همه هم تاییدشده.
آنتونی: [پی گیرانه] مثلاً مدرک تحصیلی تون از کجا ست؟
دکتر فرانک: برلین، بوئنوس آیرس، لیون، وین، بولونیا، نیواسکول، هایدلبرگ، و پراگ! من هم عالی ترین دوره ها رو دیدم، هم خیلی مجرب ام، هم به شدت خودم رو وقف کارم کرده م! من می خوام تو هرچه زودتر خوب بشی! اون وقت تو از این دستگاه می ترسی!
آنتونی: [با بدگمانی] شوک درمانی؟
دکتر فرانک: نه! تو اصلاً حالی ت نیست! [به کلاهک اشاره می کند.] این یه سیستم جریان منفی ئه. چندتا اسلاید به ت نشون می دم، یه خرده هم تکان های گوش خراش، همین.
آنتونی: این شوک درمانی ئه دیگه!
دکتر فرانک: نه! این الکتروتراپی ئه، فقط دی. سی. کمی تکون، تمام.
آنتونی: [از جا بلند می شود.] خیلی گرون ئه.
دکتر فرانک: پولی بابت ش گرفته نمی شه.
آنتونی: برای چی؟ اثری نداره؟
دکتر فرانک: اثرش صددرصد ئه.
آنتونی: [با بی پروایی، برای آن که ته وتوی قضیه را در آورد.] پس چرا پولی بابت ش گرفته نمی شه؟
دکتر فرانک: [پرسش او را ناشنیده می گیرد و حرف خودش را تکرار می کند.] اصلاً خرجی نداره.
آنتونی: [راه می افتد که برود.] خوش م نمی آد.
دکتر فرانک: [آمرانه فریاد می زند.] بشین سرجات! بعد از معالجه اگه خواستی پول بده. هرچی دل ت خواست بده. اصلاً چیزی نده! بنشین!

نظرات کاربران درباره کتاب پزشک پوشالی

۵ ستاره!*****
در 2 هفته پیش توسط مژده