فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مری پاپینز

کتاب مری پاپینز

نسخه الکترونیک کتاب مری پاپینز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مری پاپینز

خانواده‌ی بنکس خیلی فوری به بهترین و کم‌خرج‌ترین پرستار بچه‌ی دنیا نیازمندند. شب‌هنگام، باد شدید شرقی، زنی را با کلاهی در یک دست و کیفی در دست دیگر به خانه‌ی شماره‌ی هفت کوچه‌ی گیلاس می‌آورد. برخلاف پرستارهای دیگر، همه‌ی کارهای مری پاپینز عجیب و غریب است. از توی کیف خالی‌اش، یک عالمه وسیله‌ی شخصی و حتی میز و صندلی در می‌آورد! از نرده‌های سرسرا به طرف بالا سُر می‌خورد! و روزهای چهار فرزند خانواده‌ی بنکس را از ماجراهای هیجان‌انگیز و جادویی پُر می‌کند.

ادامه...

بخشی از کتاب مری پاپینز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۲: روز گردش

خانم بنکس گفت: «هر سه پنج شنبه یک بار، ساعت دو تا پنج.»
مری پاپینز نگاه سختگیرانه ای به او کرد و گفت: «خانم، خانواده های سطح بالا هر دو پنج شنبه یک بار، ساعت یک تا شش مرخصی می دهند. یا این وقت را باید داشته باشم یا...»
مری پاپینز مکث کرد و خانم بنکس معنی این مکث را می دانست؛ معنی اش این بود که اگر مری پاپینز به خواسته اش نمی رسید، آنجا را ترک می کرد. خانم بنکس با عجله گفت: «خیلی خب، خیلی خب.»
دلش نمی خواست مری پاپینز درباره ی خانواده های سطح بالا بیشتر از خودِ او چیزی بداند. به این ترتیب مری پاپینز دستکش های سفیدش را پوشید و چترش را زیر بغلش گذاشت؛ نه اینکه هوا بارانی باشد، بلکه به دلیل آنکه دسته ی چتر آن قدر زیبا بود که امکان نداشت آن را توی خانه جا بگذارد. اگر دسته ی چترِ خودِ شما به شکلِ سرِ یک طوطی باشد، هیچ وقت آن را جا می گذارید؟ گذشته از این، مری پاپینز دوست داشت همیشه در نظر دیگران بسیار عالی باشد. در واقع او کاملاً مطمئن بود که هیچ وقت غیر از این نخواهد بود.
جین از پنجره ی اتاق بچه ها، برایش دست تکان داد و فریاد زد: «کجا می روی؟»
مری پاپینز جواب داد: «لطفاً آن پنجره را ببند.»
و کله ی جین به سرعت توی پنجره ناپدید شد.
مری پاپینز از راهِ باریکِ میانِ باغ گذشت و دروازه را باز کرد. وقتی وارد کوچه شد، قدم هایش را تندتر کرد؛ انگار می ترسید اگر پا به پای بعد از ظهر حرکت نکند روز از چنگش فرار کند. سر نبشِ کوچه به راست پیچید، بعد به چپ؛ مغرورانه برای پلیس سر تکان داد. پلیس به او روز به خیر گفت و این گونه بود که روز گردش او آغاز شد.
کنار یک اتومبیلِ خالی ایستاد. تصویرِ خودش را در شیشه ی آن دید. کلاهش را مرتب کرد؛ بعد کتش را صاف کرد و چترش را محکم تر زیر بغلش گرفت تا همه بتوانند دسته ی آن، یا به عبارت بهتر، همان طوطی را ببینند. بعد از همه ی این مقدمات جلو رفت تا مرد کبریت فروش را ببیند.
مرد کبریت فروش دو شغل داشت. او، هم کبریت می فروخت و هم روی پیاده رو نقاشی می کشید و کارهایش را بسته به نوع آب و هوا تغییر می داد. وقتی هوا بارانی بود، کبریت می فروخت؛ چون اگر نقاشی می کشید باران تمام نقاشی هایش را می شست. وقتی هوا آفتابی بود، تمام روز دو زانو می نشست و با گچ رنگی روی پیاده رو نقاشی می کرد و آن قدر سریع این کار را می کرد که اغلب، قبل از اینکه به سر پیچ خیابان برسید او را می دیدید که یک پیاده رو را تمام کرده و به سراغ پیاده رو دیگر رفته است.



در این روز خاص، که هوا آفتابی اما سرد بود، مرد در حال نقاشی بود. او مشغول اضافه کردنِ دو تا تصویر موز، یک سیب و سر ملکه الیزابت به صف طولانی سرهای دیگر بود که مری پاپینز آهسته با نوک پا به طرفش آمد تا غافلگیرش کند.
مری پاپینز به نرمی گفت: «سلام!»
مرد در حالِ گذاشتنِ خط های قهوه ای روی یک موز و چند حلقه موی قهوه ای روی سرِ ملکه الیزابت بود.
مری پاپینز مثل یک خانم متین و با شخصیت سرفه کرد و گفت: «اِهِم!»
مرد از جا پرید و او را دید.
فریاد زد: «مری ی ی!»
از فریاد او می شد فهمید که مری پاپینز شخصیت خیلی مهمی در زندگی اش است.
مری پاپینز سرش را پایین انداخت و نوک یکی از کفش هایش را دو سه بار به کناره ی پیاده رو کشید، بعد به کفش لبخند زد؛ طوری که کفش، خوب می دانست این لبخند برای او نیست.
مری پاپینز گفت: «امروز روز گردش من است، برت(۱۰).. یادت نمی آید؟»
برت اسم مرد کبریت فروش بود. یک شنبه ها او را هربرت آلفرد صدا می کردند.
برت گفت: «البته که به یاد دارم، مری. اما...»
ساکت شد و نگاه غمگینی به کلاهش کرد. کلاهش کنارِ آخرین نقاشی اش روی زمین بود و دو پنی هم توی آن بود. کلاه را برداشت و پنی ها را جرینگ جرینگ به صدا درآورد.
مری پاپینز گفت: «همه اش همین قدر درآورده ای، برت؟»
و با چنان لحنی این را گفت که اصلاً نمی شد گفت ناامید شده است.
برت گفت: «همه ا ش همین است. کار و کاسبی امروز خوب نبود. تو فکر می کردی همه دوست دارند برای تماشای این نقاشی پول بدهند، نه؟»
و با سر به ملکه الیزابت اشاره کرد: «خب، این جوری است دیگر مری.» آه کشید: «معذرت می خواهم؛ امروز نمی توانم به چای دعوتت کنم.»
مری پاپینز به کیک مربای تمشکی که همیشه در روز گردش با هم می خوردند فکر کرد و در همان لحظه که می خواست آه بکشد، چشمش به صورت مرد کبریت فروش افتاد. برای همین، آهش را خیلی زیرکانه به یک لبخند تغییر داد ـ یک لبخند زیبا با دو گوشه ای که به بالا برگشته بود ـ و گفت: «اشکال ندارد، برت. مهم نیست. ترجیح می دهم نرویم چای بخوریم. به نظرم نوشیدنی بی مزه و خسته کننده ای است، واقعاً.»
اگر می دانستید مری پاپینز چقدر کیک مربای تمشک دوست دارد، آن وقت متوجه می شدید که او با این حرف در واقع چقدر ازخودگذشتگی و مهربانی نشان داده است.
از قرار معلوم مردِ کبریت فروش هم همین فکر را می کرد؛ چون دست های مری پاپینز را که توی دستکش سفید بود، گرفت و محکم فشار داد. بعد با هم کنار نقاشی ها رفتند.
مرد کبریت فروش به یکی از نقاشی ها اشاره کرد و با افتخار گفت: «خب، مطمئنم یکی از اینها را تا حالا ندیده ای.»
نقاشی، کوهی برفی بود و دامنه اش پر از ملخ هایی بود که اینجا و آنجا روی رزهای بسیار بزرگی نشسته بودند.
این بار مری پاپینز می توانست بدون جریحه دار کردن احساس برت، یک آه حسابی بکشد. او گفت: «اوه، برت. چه حس قشنگی دارد!»
و این حرف باعث شد برت حس کند این نقاشی، حقش آن است که در هنرکده ی سلطنتی باشد؛ یعنی همان اتاق بزرگی که مردم نقاشی هایشان را در آن آویزان می کنند، بعد همه به تماشای آنها می آیند و پس از اینکه مدتی طولانی به آنها خیره شدند، به هم می گویند: «پسر، عجب خلاقیتی!»
نقاشی بعدی که مری پاپینز و مرد کبریت فروش به آن رسیدند، واقعاً بهتر از قبلی بود. دهکده ای بود با انبوهِ درخت و چمن و قسمت کوچکی از دریای آبی در دوردست و پس زمینه ای شبیه شهر مارگیت(۱۱)..
مری پاپینز باتحسین گفت: «خدای من!»
ایستاد تا بهتر ببیند. کبریت فروش که خیلی هیجان زده شده بود، دست دیگر او را هم محکم گرفت. مری پاپینز گفت: «وای برت، چی شده؟»
برت گفت: «مری، یک نقشه دارم! یک نقشه ی واقعی. چرا نمی رویم آنجا، همین حالا، همین امروز؟ دوتایی با هم برویم توی نقاشی ها، مری؟»
و در حالی که دست های او را در دست داشت، او را از خیابان و از کنار نرده های آهنی و تیرهای چراغ برق کشید و درست به وسط نقاشی برد. پوف ف ف! آنجا بودند. درست توی نقاشی!
چقدر سرسبز بود و چقدر آرام و چه علف های تر و تازه ای زیر پایشان بود! باورشان نمی شد واقعیت داشته باشد؛ اما وقتی زیر شاخه های سبز خم می شدند؛ شاخه ها به کلاه هایشان کشیده می شد و خش خش صدا می کرد و گل های رنگی کوچک دورِ کفش هایشان خم و راست می شدند.
به هم خیره شدند و در یک نگاه فهمیدند که هر دو تغییر کرده اند. در نظر مری پاپینز، مرد کبریت فروش یک کت شلوار کاملاً نو، یک کت راه راهِ قرمز ـ سبز روشن و شلوار سفید نخی پوشیده بود و ـ از همه مهم تر ـ یک کلاه حصیری نو هم بر سر داشت. برت به شکلی غیر عادی، تمیز به نظر می رسید؛ انگار او را برق انداخته بودند.
مری با لحن تحسین آمیزی فریاد زد: «وای برت، چه خوب شدی!»
برت لحظه ای نتوانست چیزی بگوید؛ چون دهانش از تعجب باز مانده بود و با چشم های گردشده به مری نگاه می کرد. بعد آب دهانش را قورت داد و گفت: «آه!»
فقط همین را گفت؛ اما آن را طوری گفت و طوری بی وقفه و باخوشحالی به او نگاه می کرد که مری مجبور شد آینه ی کوچکی از کیفش درآورد و به خودش نگاه کند. مری هم فهمید که تغییر کرده است. دور شانه اش یک شنل دلفریب ابریشم مصنوعی با طرح های ابر و باد بود و آینه به او می گفت که غلغلکی که در پشت گردن حس می کند، به خاطر پرِ فرفری بلندی است که از لبه ی کلاهش آویزان است. کفش های عزیزش ناپدید شده بودند و به جای آن، کفشِ فاخرتری به پا داشت که سگک های الماس بزرگی روی آن می درخشید. هنوز دستکش های سفید، دستش بود و چترش را به همراه داشت.
مری پاپینز گفت: «وای خدا، روز گردش یعنی همین!»
همچنان که خودشان و یکدیگر را تحسین می کردند، با هم از جنگل کوچک گذشتند و خیلی زود به فضای باز پر از آفتابی رسیدند که آنجا روی یک میز سبز، بساط چای بعد از ظهر چیده شده بود! کوهی از کیک مربای تمشک که بلندی آن تا کمر مری پاپینز می رسید، در وسط میز دیده می شد و کنار آن، در قوری برنجی بزرگی، چای می جوشید. از همه مهم تر، دو بشقاب حلزونِ خوراکی و دو چوب برای برداشتن آنها روی میز بود.
مری پاپینز گفت: «اوه... خدای من!»
همیشه وقتی خوشحال می شد، همین را می گفت.
مرد کبریت فروش گفت: «آه! آه!»
این هم تکه کلام مخصوص او بود.
ـ نمی نشینید خانم؟
هر دو برگشتند و چشمشان به مرد قدبلندی افتاد که کت مشکی پوشیده بود و با دستمال سفره ای روی آرنج، از میان جنگل به طرف آنها می آمد.
مری پاپینز کاملاً شگفت زده، تالاپی روی یکی از صندلی های سبز کوچکی که دور میز چیده شده بودند، نشست. مرد کبریت فروش، مات و مبهوت، خودش را روی صندلی دیگری انداخت.



مرد کت مشکی توضیح داد: «می دانید، من پیشخدمت شما هستم!»
مری پاپینز گفت: «اوه! ولی من شما را توی نقاشی ندیده بودم.»
پیشخدمت توضیح داد: «بله، پشت درخت ها بودم.»
مری پاپینز مودبانه پرسید: «شما نمی نشینید؟»
مرد گفت: «پیشخدمت ها هیچ وقت نمی نشینند، خانم.» ولی به نظر می رسید از شنیدن چنین پیشنهادی خوشحال است. یکی از ظرف های حلزون را به کبریت فروش نزدیک کرد و گفت: «حلزونتان آقا.»
چوب را هم با دستمال پاک کرد و آن را به کبریت فروش داد: «و چوبتان!»
نوشیدن چای بعد از ظهر شروع شد و پیشخدمت هم کنار آنها ایستاده بود و مراقب بود کم و کسری نداشته باشند.
مری پاپینز ظرفش را با یک خروار کیک مربای تمشک پر کرد و گفت: «بالاخره به آن رسیدیم.»
کبریت فروش تایید کرد: «آه! آه!»
و با دو کیکِ خیلی بزرگ از خودش پذیرایی کرد.
پیشخدمت پرسید: «چای؟»
و برای هر کدام از آنها از قوری یک فنجانِ بزرگ چای ریخت.
چای را نوشیدند؛ بعد دو فنجان چای دیگر هم ریختند و بعد کوهِ کیک مربای تمشک را تا آخر خوردند چون برایشان شانس می آورد. بعد بلند شدند و خرده کیک ها را از روی لباسشان تکاندند.
قبل از اینکه صورت حساب را بخواهند، پیشخدمت گفت: «لازم نیست چیزی بپردازید. افتخار دادید. آن طرف یک چرخ فلکِ اسبِ گردون هست.» و با دستش به روزنه ی کوچکی میان درختان اشاره کرد؛ جایی که آن دو می توانستند چند اسب چوبی را ببینند که به دورِ میله ای می چرخیدند.
مری پاپینز گفت: «خیلی عجیب است. این یکی را هم یادم نمی آید توی نقاشی دیده باشم.»
مرد کبریت فروش که خودش هم یادش نمی آمد، گفت: «ام، می دانی، این... توی پس زمینه بود!»
وقتی نزدیک تر آمدند، حرکتِ اسبِ گردان آهسته و آهسته تر شد. خیزی برداشتند و بر پشت اسب ها نشستند. مری پاپینز روی یک اسب سیاه نشست و کبریت فروش روی یک اسب خاکستری؛ و وقتی صدای آهنگ دوباره بلند شد، به راه افتادند و به طرف شهر یارماوث(۱۲). راندند؛ چون بیشترین جایی که هر دو دلشان می خواست ببینند، همان جا بود.
وقتی برگشتند هوا تقریباً تاریک شده بود و پیشخدمت که منتظر آنها بود، مودبانه گفت: «خیلی معذرت می خواهم خانم، آقا؛ ولی ما ساعت هفت تعطیل می کنیم. قانون اینجاست، می دانید که. اجازه دارم راه خروج را به شما نشان بدهم؟»
آنها سر تکان دادند و پیشخدمت دستمال سفره اش را تکاند و جلوتر از آنها در میان جنگل راه افتاد.
مری پاپینز همچنان که دستش را دور بازوی کبریت فروش حلقه کرده بود و شنلش را دنبال خودش می کشید، گفت: «این بار نقاشی خیلی محشری کشیدی، برت.»
کبریت فروش با فروتنی گفت: «خب، من خیلی تلاش کردم، مری.»
و واقعاً معلوم بود که خیلی خوشحال است.
کمی بعد پیشخدمت روبه روی آنها کنار دروازه ی سفیدِ بزرگی که انگار با بندهای گچی ضخیمی ساخته شده بود ایستاد و گفت: «بفرمایید! این هم راه خروج.»
مری پاپینز با او دست داد و گفت: «خداحافظ و خیلی ممنون.»
پیشخدمت آن قدر خم شد که سرش به زانویش رسید: «خداحافظ خانم!»
و برای مرد کبریت فروش هم سر تکان داد. کبریت فروش سرش را کج کرد و یک چشمش را بست. این روش خداحافظی او بود. مری پاپینز به طرف دروازه ی سفید حرکت کرد و مرد کبریت فروش هم دنبال او راه افتاد.
و همین که از دروازه عبور کردند، پرهای کلاه مری پاپینز ریخت، شنل ابریشمی از روی شانه هایش افتاد و سگک کفش هایش ناپدید شدند. لباس نوِ مرد کبریت فروش غیب شد و کلاه حصیری اش دوباره به کلاه نخ نمای قدیمی اش تبدیل شد. مری پاپینز برگشت و به او نگاه کرد و ناگهان فهمید چه اتفاقی افتاده است. روی پیاده رو ایستاد و مدتی به او خیره شد. بعد به جنگل پشت سرش نگاه کرد تا پیشخدمت را ببیند؛ اما او را ندید. کسی توی نقاشی نبود. آنجا همه چیز بی حرکت بود؛ حتی اسبِ گردون هم ناپدید شده بود. فقط تصویرِ درختان و چمن های بی جان و تکه ی کوچکی از دریاچه ی ساکن باقی مانده بود؛ اما مری پاپینز و مرد کبریت فروش به یکدیگر لبخند زدند. آنها می دانستند پشت درختان چه خبر است.
وقتی مری از مرخصی برگشت، جین و مایکل دوان دوان به استقبالش رفتند و از او پرسیدند: «کجا رفته بودی؟»
مری پاپینز گفت: «به سرزمین پریان!»
جین پرسید: «سیندرلا را هم دیدی؟»
مری پاپینز باتحقیر گفت: «چی؟ سیندرلا؟ نه. واقعاً که. سیندرلا!»
مایکل پرسید: «رابینسون کروزوئه چی؟»
مری پاپینز باتندی گفت: «اَه، رابینسون کروزوئه!»
ـ پس چطور ممکن است آنجا رفته باشی؟ آنجا سرزمین پریان ما نبود!
مری پاپینز دماغش را بالا کشید و با دلسوزی گفت: «مگر نمی دانید. هر کسی سرزمین پریان مخصوص خودش را دارد.»
و دوباره دماغش را بالا کشید و به طبقه ی بالا رفت تا دستکش سفیدش را بیرون بیاورد و چترش را در گوشه ای بگذارد.




۱: باد شرقی

اگر بخواهید کوچه ی درخت گیلاس را پیدا کنید، فقط کافی است از پلیس سرِ چهارراه بپرسید. پلیس کلاهش را کمی عقب می زند، متفکرانه سرش را می خاراند، بعد با انگشت گنده ی توی دستکش سفیدش، به نقطه ای اشاره می کند و می گوید: «اول راست، بعد چپ، دوباره راست، بعد می رسی. روز خوش!»
اگر مسیر او را به دقت دنبال کنید، حتماً از همان جا سر درمی آورید ـ یعنی وسط کوچه ی درخت گیلاس، جایی که خانه ها در یک طرف صف کشیده اند و پارک در سمت دیگر قرار گرفته و درختانِ گیلاس درست در مرکز آن می رقصند.
اگر دنبالِ خانه ی شماره ی هفده هستید ـ که حتماً هم باید باشید، چون این کتاب درباره ی آن خانه ی خاص است ـ خیلی زود پیدایش می کنید. اولاً این خانه، کوچک ترین خانه ی کوچه است. و به علاوه تنها خانه ای است که قدیمی و خراب شده و به رنگ نیاز دارد. اما آقای بَنکس که مالک خانه است، به خانم بنکس گفته که او می تواند یا خانه ای زیبا، تمیز و راحت داشته باشد یا چهار تا بچه اش را؛ اما نه هر دو را با هم؛ چون آقای بنکس از پسِ مخارجِ هر دو برنمی آید.
خانم بنکس کمی به این موضوع فکر کرد و بعد به این نتیجه رسید که ترجیح می دهد جین(۱). را داشته باشد که از همه ی بچه ها بزرگ تر است و مایک(۲). را که فرزند بعدی است و جان(۳). و باربارا(۴). را که دوقلوهای ته تغاری هستند. به این ترتیب تصمیم نهایی گرفته شد و این طوری بود که خانواده ی بنکس برای زندگی به خانه ی شماره ی هفده آمدند؛ با خانم بریل(۵). برای آشپزی، الن(۶). برای چیدن میزها، رابرتسون اِی(۷). برای کوتاه کردن چمن ها و تمیزکردن چاقوها و برق انداختن کفش ها یعنی همان کسی که آقای بنکس همیشه درباره اش می گفت: ساخته شده برای تلف کردنِ وقت خودش و هدر دادنِ پولِ من.
و البته، علاوه بر اینها، کتی نانا(۸). هم بود که لازم نیست توی کتاب باشد، چون من از روزهایی حرف می زنم که او تازه خانه ی شماره ی هفده را ترک کرده بود.
خانم بنکس گفت: «بدون اجازه ی تو و بی خبر رفت. حالا باید چه کار کنم؟»
آقای بنکس که کفش هایش را می پوشید، گفت: «عزیزم، آگهی کن. کاش رابرتسون اِی هم بی خبر برود. دوباره یکی از چکمه هایم را واکس زده و آن یکی را ول کرده. کجکی به نظر می آیم.»
خانم بنکس گفت: «این که اصلاً مهم نیست. نگفتی با کتی نانا چه کار کنم؟»
آقای بنکس جواب داد: «نمی فهمم چه کاری می توانی با او بکنی وقتی غیبش زده، اما اگر من جای تو بودم ـ منظورم این است که من ـ خب، من باید در روزنامه ی صبح، آگهی کنم که جین و مایکل و جان و باربارا بنکس خیلی فوری به بهترین و کم خرج ترین پرستار نیاز دارند. بعد باید منتظر بمانم و صف کشیدنِ پرستارها را جلو درِ خانه تماشا کنم و از اینکه باعثِ راه بندان شده اند، عصبانی شوم و به خاطر اینکه پلیس توی دردسر افتاده مجبور شوم یک شیلینگ پول به او بدهم. من دیگر باید بروم. ووی... هوا عین قطب شمال سرد شده. باد از کدام طرف می آید؟»
و با این سوال، آقای بنکس سرش را از پنجره بیرون برد و به خانه ی دریاسالار بوم(۹). در گوشه ی کوچه نگاه کرد. این عمارت، بزرگ ترین ساختمان کوچه بود و کوچه به آن افتخار می کرد؛ چون درست مثل یک کشتی ساخته شده بود. در باغِ خانه، یک میله ی پرچم بود و بر بامِ آن یک بادنمای طلایی، شبیه یک تلسکوپ، دیده می شد.
آقای بنکس سرش را تند عقب کشید و گفت: «آها! تلسکوپ دریاسالار می گوید "باد شرقی". دقیقاً من هم همین طور فکر می کردم. استخوان هایم یخ زده. باید دو تا پالتو بپوشم.»
و با حواس پرتی یک طرفِ دماغِ همسرش را بوسید و برای بچه ها دست تکان داد و رهسپار مرکزِ شهر شد.
مرکزِ شهر جایی بود که آقای بنکس هر روز به آنجا می رفت ـ البته جز یک شنبه ها و روزهای تعطیلی بانک ـ و وقتی آنجا بود روی یک صندلی بزرگ، پشت یک میز بزرگ می نشست و پول درمی آورد. تمام روز کار می کرد و پنی ها و شیلینگ ها و سکه های نیم کراون و سه پنی را جمع می کرد و پول ها را در کیف سیاه کوچکش با خود به خانه می آورد. بعضی وقت ها کمی پول به جین و مایکل می داد تا توی قلکشان بیندازند و وقتی نمی توانست چیزی به آنها بدهد، می گفت: «بانک ورشکست شده.»



و بچه ها می فهمیدند که آن روز، پول زیادی به دست نیاورده است.
خب، آقای بنکس با کیف سیاهش بیرون رفت و خانم بنکس به اتاق پذیرایی رفت و تمام طول روز آنجا نشست و برای روزنامه ها نامه نوشت و درخواست کرد تا خیلی فوری چند پرستار برایش بفرستند و منتظر نشست.
در طبقه ی بالای خانه در اتاق بچه ها، جین و مایکل از پنجره به بیرون نگاه می کردند تا ببینند چه کسانی می آیند. از اینکه نانا کتی رفته بود خوشحال بودند؛ چون اصلاً او را دوست نداشتند. او پیر و چاق بود و بوی الکل می داد. فکر می کردند هر کس دیگری که بیاید حتی اگر از نانا کتی بهتر هم نباشد، مطمئناً بدتر نیست.
وقتی خورشید پشت پارک غروب کرد، خانم بریل و الن آمدند تا شام بچه ها را بدهند و دوقلوها را به حمام ببرند. بعد از شام، جین و مایکل پشت پنجره نشستند تا آمدن آقای بنکس به خانه را ببینند و صدای وزش بادِ شرقی در میان شاخه های لختِ درختانِ گیلاسِ کوچه را بشنوند. درختان چرخان و خم شده در تاریک روشنِ غروب، انگار دیوانه شده بودند و می خواستند رقص کنان ریشه هایشان را از زمین بیرون بکشند. ناگهان مایکل به سایه ای که محکم به دروازه ی حیاط خورد، اشاره کرد و گفت: «بابا آمد!»
جین به تاریکی شب که عمیق و عمیق تر می شد، زل زد و گفت: «این که بابا نیست؛ یکی دیگر است.»
بعد سایه در باد، خم و راست شد و چرخید، دستگیره ی دروازه را کشید و آنها توانستند ببینند که صاحبِ سایه، یک زن است، زنی که کلاهش را با یک دست گرفته بود و با دستِ دیگر کیفی را حمل می کرد. جین و مایکل در حال تماشا بودند که اتفاق عجیبی افتاد.



کلاهش را با یک دست گرفته بود و با دست حمل می کرد.
همین که سایه از دروازه گذشت، به سمت درِ خانه طوری حرکت کرد که انگار باد او را به جلو هل می داد. به نظر می رسید باد، اول او را به سوی دروازه انداخته و منتظر مانده بود تا او در را باز کند، بعد او را بالا برده و با کیف و همه ی وسایلش جلو درِ اصلی خانه پرت کرده بود. بچه ها همچنان در حالِ تماشا بودند که صدای بسیار بلندی شنیدند؛ بعد زن بر زمین فرود آمد و تمام خانه لرزید.
مایکل گفت: «چه بامزه! تا حالا چنین چیزی ندیده بودم.»
جین گفت: «بیا برویم ببینیم او کیست!»
بازوی مایکل را گرفت، او را از جلو پنجره کنار کشید و از میان اتاقِ بازی به پاگردِ پله ها برد. از آن بالا بچه ها می توانستند هر اتفاقی را در سالن طبقه ی اول، ببینند.
حالا مادرشان را می دیدند که از اتاق پذیرایی بیرون می آمد و یک مهمان هم پشتِ سرِ او بود. تازه وارد، موهای سیاهِ براقی داشت. جین آهسته گفت: «بیشتر شبیه یک عروسک چوبی است.»
زن لاغر بود و دست ها و پاهای بزرگ و چشم های آبی ریز با نگاهی خیره داشت.
خانم بنکس گفت: «الان خودتان خواهید دید که بچه های خیلی خوبی هستند.»
مایکل با آرنج محکم به پهلوی جین زد. خانم بنکس با لحنی که نشان می داد خودش هم به حرفِ خودش اعتقادی ندارد، ادامه داد: «و هیچ دردسری درست نمی کنند.»
بچه ها شنیدند که مهما نشان دماغش را بالا کشید، انگار او هم این حرف ها را باور نکرده بود.
خانم بنکس ادامه داد: «و اما معرفی نامه...»
زن، محکم و قاطع گفت: «اوه، قانون من این است که هیچ وقت معرفی نامه ای به کسی نمی دهم.»
خانم بنکس به او خیره شد و گفت: «ولی فکر کنم گرفتن معرفی نامه خیلی معمول باشد... منظورم این است که همه همین کار را می کنند.»
جین و مایکل صدای خشکی را شنیدند که گفت: «خیلی فکر از مد افتاده ای است. به نظر من خیلی خیلی از مد افتاده. به قول شما تاریخ مصرف گذشته.»
یکی از چیزهایی که خانم بنکس واقعاً دوست نداشت، این بود که مردم فکر کنند قدیمی است و افکارِ از مد افتاده دارد. اصلاً تحمل این یکی را نداشت؛ برای همین زود گفت: «باشد، خیلی خب. فکرش را نمی کنیم. البته فقط گفتم شاید شما... ام... برایتان مهم باشد. اتاق بچه ها طبقه ی بالاست...»
و همان طور که یکریز و بدون مکث حرف می زد، زن را به طرف پله ها راهنمایی کرد و متوجه نشد پشت سرش چه می گذرد. اما جین و مایکل از بالای پله ها خوب می توانستند کارِ خارق العاده ای را که خانم تازه وارد انجام داد، ببینند.
او به دنبال خانم بنکس از پله ها بالا رفت، اما نه به شیوه ی معمول؛ با کیفِ بزرگی که در دست داشت به آرامی روی نرده ی پله ها سُر خورد و بالا آمد و همزمان با خانم بنکس به پاگرد پله ها رسید. جین و مایکل می دانستند که هیچ کس قبلاً چنین کاری نکرده بود. خودشان همیشه از نرده سُر می خوردند و می رفتند پایین؛ اما اینکه کسی از پایین به بالا سُر بخورد خیلی عجیب بود (هرگز!)؛ بنابراین با شیفتگی به تازه واردِ عجیب خیره شده بودند.
مادر بچه ها نفس راحتی کشید و گفت: «خب، پس ترتیب همه چیز داده شد.»
زن دماغش را با دستمال بزرگ سفید و قرمزی پاک کرد و گفت: «کاملاً. البته تا وقتی که من راضی باشم.»
ناگهان خانم بنکس چشمش به بچه ها افتاد و گفت: «وای بچه ها! شما اینجا چه کار می کنید؟ ایشان پرستار جدید شما، مری پاپینز هستند. جین و مایکل، سلام کنید و اینها...» دستش را برای بچه هایی که توی تختشان بودند تکان داد: «... دوقلوها هستند.»
مری پاپینز بی وقفه آنها را برانداز می کرد. طوری از یکی به دیگری نگاه می کرد که انگار می خواست تصمیم بگیرد از بچه ها خوشش بیاید یا نه.
مایکل با لحن عصاقورت داده ای گفت: «مورد پسند واقع شدیم؟!»
مادرش گفت: «مایکل، بی ادبی نکن!»
مری پاپینز با دقت به بررسی چهار بچه ادامه داد؛ بعد با فین فینِ طولانی و بلندی که نشان می داد تصمیمش را گرفته، گفت: «قبول می کنم.»
بعداً خانم بنکس به شوهرش گفت: «طوری این حرف را زد انگار دارد به ما لطف خیلی بزرگی می کند.»
آقای بنکس گفت: «شاید هم لطفِ بزرگی می کند.»
و یک لحظه دماغش را از گوشه ی روزنامه بیرون آورد و فوری دوباره آن را پنهان کرد.
جین و مایکل پس از رفتن مادرشان آهسته آهسته به مری پاپینز نزدیک شدند. مری پاپینز صاف و بی حرکت مثل تیر چراغ برق، دست به سینه ایستاده بود.
جین پرسید: «تو چطوری آمدی؟ مثل اینکه باد تو را با خودش آورد اینجا.»
مری پاپینز کوتاه جواب داد: «همین طور است.»
و بعد شال گردنش را باز کرد و کلاهش را برداشت و آنها را به یکی از پایه های بلند تخت آویزان کرد.
و از آنجا که به نظر نمی رسید مری پاپینز بخواهد بیشتر حرف بزند ـ گرچه فین فین صداداری کرد ـ جین هم ساکت ماند؛ اما وقتی خم شد تا کیفش را باز کند، مایکل نتوانست جلو خودش را بگیرد.
با انگشتانش کمی کیف را فشار داد و گفت: «چه کیف بامزه ای!»
مری پاپینز کلیدش را توی قفل کرد و گفت: «یک فرش است!»
ـ منظورت این است که با این کیف، فرش می بری این طرف و آن طرف؟
ـ نه، از فرش درست شده.
مایکل گفت: «آها، فهمیدم.»
اما دقیقاً متوجه نشده بود.
در همین لحظه کیف باز شد و جین و مایکل وقتی دیدند کیف کاملاً خالی است، بیشتر حیرت کردند.
جین گفت: «نگاه کن، کیف خالی است!»
مری پاپینز سرش را بالا آورد و انگار که به او برخورده باشد، به جین نگاه کرد و پرسید: «یعنی چی که کیف خالی است؟!»
این را گفت و از توی کیفِ خالی، یک پیشبند سفیدِ آهارزده بیرون آورد و به کمرش بست.
ـ گفتی خالی است!
بعد یک قالب بزرگ صابون سان لایت، یک مسواک، یک بسته گیره ی سر، یک شیشه عطر، یک صندلی تاشو و یک جعبه قرص مکیدنی گلودرد بیرون آورد.
جین و مایکل ماتشان برده بود. مایکل آهسته گفت: «ولی من خودم دیدم؛ خالی بود.»
جین گفت: «هیس!»
مری پاپینز بطری بزرگی که روی آن برچسب "یک قاشق چای خوری قبل از خواب" بود، بیرون آورد.
قاشقی به گردن بطری چسبیده بود. مری پاپینز از بطری، شربت قرمز تیره ای توی قاشق ریخت. مایکل پرسید: «این دوای خودت است؟»
مری پاپینز قاشق را به طرف او گرفت و گفت: «نه، برای توست.»
مایکل به او خیره شد. بینی اش را چین داد و با اعتراض گفت: «نه، نمی خواهم. مریض نیستم. نمی خواهم!»
اما چشم های مری پاپینز به او دوخته شده بود و مایکل ناگهان فهمید نمی تواند به مری پاپینز نگاه کند و از او فرمان نبرد. چیزی عجیب و به شدت غیرعادی در او دیده می شد ـ چیزی که هم ترسناک بود هم خیلی هیجان انگیز. قاشق نزدیک تر شد. مایکل نفسش را حبس کرد، چشم هایش را بست و شربت را سر کشید. طعم خوبی را توی دهانش حس کرد. زبانش را در شربت چرخاند و آن را قورت داد و در یک لحظه، لبخندِ پهن و شادی در صورتش پیدا شد. با سرمستی گفت: «بستنی توت فرنگی، باز هم می خواهم، باز هم، باز هم!»
اما مری پاپینز بدون توجه به او یک قاشق شربت برای جین ریخت. شربتی به رنگ های نقره ای و سبز و زرد، قاشق را پر کرد. جین شربت را چشید، با لذت لب هایش را لیسید و گفت: «شربتِ لیمو.»
اما جین وقتی دید مری پاپینز با بطری به طرف دوقلوها می رود به طرف او خیز برداشت.
ـ اوه نه، خواهش می کنم. آنها خیلی کوچکند. برایشان خوب نیست. خواهش می کنم!
مری پاپینز به حرف های جین توجهی نکرد؛ نگاه تند و ترسناکی به او انداخت و سر قاشق را به طرف دهانِ جان، کج کرد. جان شربت را با ولع بلعید و جین و مایکل با همان چند قطره ای که روی پیشبندش چکید، فهمیدند که این بار قاشق پر از شیر است. بعد سهم باربارا را داد و او هم غان و غون کنان، قاشق را دو بار لیسید.
مری پاپینز یک قاشق دیگر برای خودش ریخت و بامتانت آن را سر کشید.
با لب هایش ملچ مولوچی کرد، در بطری را بست و گفت: «شربت نیشکر.»
چشم های جین و مایکل از تعجب گرد شده بود؛ اما فرصت زیادی برای تعجب پیدا نکردند، چون مری پاپینز بطری جادویی را روی طاقچه ی بالای بخاری گذاشت و به طرف آنها چرخید: «حالا... پیشت ـ پیشت ـ توی رختخواب!»
و شروع کرد به بیرون آوردن لباس بچه ها. بچه ها دیدند دکمه و بندهایی که نانا کتی قبلاً برای باز کردنشان کلی کلنجار می رفت، در دستِ مری پاپینز تقریباً در یک چشم به هم زدن باز می شوند. بعد در کمتر از یک دقیقه خودشان را دیدند در رختخواب و در حالِ تماشای مری پاپینز که در نور ملایم چراغ خواب، بقیه ی وسایلش را از کیف بیرون می آورد. از توی کیفِ فرش، هفت دست لباس خواب پنبه ای، چهار دست لباس نخی، یک جفت چکمه، یک روپوش کلاهدار، دو کلاه حمام و یک آلبوم کارت پستال بیرون آورد. آخر از همه یک تختخواب مسافرتی تاشو با سرویس کامل پتو و لحاف بیرون آورد و آن را بین تخت های جان و باربارا سرهم کرد.
جین و مایکل زانوهایشان را بغل کرده بودند و تماشا می کردند. همه چیز آن قدر عجیب بود که هیچ حرفی برای گفتن پیدا نمی کردند؛ اما هر دو خوب می دانستند چیزی عجیب و خارق العاده در خانه ی شماره ی هفده کوچه ی درخت گیلاس اتفاق افتاده است.
مری پاپینز یکی از لباس خواب های فلانل را توی سرش کرد و بعد انگار که توی یک چادر رفته باشد، لباس هایش را زیر آن عوض کرد. مایکل که مسحور این تازه وارد عجیب شده بود دیگر نتوانست بیشتر از این ساکت بماند. صدایش کرد: «مری پاپینز... تو که هیچ وقت ما را ول نمی کنی، مگر نه؟»
جوابی از زیر لباس خواب بیرون نیامد. مایکل طاقت نیاورد. با نگرانی گفت: «تو ما را ول نمی کنی، می کنی؟»
سر مری پاپینز از یقه ی لباس خواب بیرون آمد. عصبانی به نظر می رسید. با تهدید گفت: «اگر صدای دیگری از آن طرف بشنوم زنگ می زنم پلیس.»
مایکل به آرامی گفت: «فقط می خواستم بگویم که امیدواریم خیلی زود از اینجا نروی...» و ساکت شد. حسابی سرخ و گیج شده بود.
مری پاپینز در سکوت، اول به او، بعد به جین نگاه کرد؛ بعد دماغش را بالا کشید و خیلی کوتاه گفت: «من تا وقتی که جهت باد عوض بشود، اینجا می مانم.»
و شمعش را خاموش کرد و رفت توی رختخواب.
مایکل گفت: «خوب است.»
این حرف را هم به خودش زد و هم به جین. اما جین گوش نمی داد. او حیران و شگفت زده به همه ی آنچه اتفاق افتاده بود، فکر می کرد... و این طوری بود که مری پاپینز برای زندگی به خانه ی شماره ی هفده کوچه ی درخت گیلاس آمد و هرچند بعضی وقت ها همه دلشان برای روزهای آرام و عادی تری که نانا کتی به مستخدم های خانه دستور می داد تنگ می شد، اما می شود گفت همگی از ورود مری پاپینز خوشحال بودند. آقای بنکس خوشحال بود، چون مری پاپینز خودش با پای خودش آمده بود و راه را بند نیاورده بود و آقای بنکس هم مجبور نبود به پلیس پولی بدهد. خانم بنکس خوشحال بود، چون می توانست به همه بگوید پرستار بچه هایش آن قدر امروزی است که به معرفی نامه اعتقادی ندارد. خانم بریل و الن خوشحال بودند، چون می توانستند تمام روز توی آشپزخانه بنشینند و چای پررنگ نوش جان کنند و دیگر لازم نبود در فکر شام بچه ها باشند. رابرتسون اِی هم خوشحال بود، چون مری پاپینز فقط یک جفت کفش داشت و همان یک جفت را هم خودش واکس می زد.
اما کسی نمی دانست خود مری پاپینز چه احساسی دارد؛ چون مری پاپینز هیچ وقت به کسی چیزی نمی گفت.




نظرات کاربران درباره کتاب مری پاپینز

خیلی خوب بود،پر از تخیلات قشنگ.منو برد به اون زمانی که عاشق کتابهای هری پاتر بودم.
در 1 ماه پیش توسط mon...lgi
تو رو علف و قرصی، همش مری پاپینز
در 2 ماه پیش توسط مصطفا بلند قامت
فوق العاده.فوق العاده.فوق العاده.فوق العاده.
در 1 ماه پیش توسط nl3...oky
دوستش دارم باحاله
در 2 ماه پیش توسط nava m
من بچه بودم فیلم این کتاب رو دیده بودم و فوق العاده داستان قشنگی داره و تا الآن حداقل سالی ۱ بار باز هم فیلمش رو میبینم.کتابش رو هم از نمایشگاه خریدم و با خوندنش تمام صحنه های فیلم یادم میومد.فوق العاده س.تخیلی هم هست کاملا.ولی خیلی قشنگه.خیلی خیلی
در 3 هفته پیش توسط mona M
فوق العادست.کاملا نوستالژیه
در 2 ماه پیش توسط paria m
روزایی بچگی عاشق فیلمش بودم
در 3 هفته پیش توسط نیلز