فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرها را از دست خواهید داد...

کتاب سرها را از دست خواهید داد...

نسخه الکترونیک کتاب سرها را از دست خواهید داد... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سرها را از دست خواهید داد...

کلاه آبی شل و ولم رو کمی روی پیشونی پایین کشیدم و به اطراف میدان زامبی خیره شدم. تو یه روز گرم و آفتابی، پارک سرزمین وحشت توسط بچه‌ها و خانواده‌هایشان شلوغ شده بود. به چنچ گفتم: ـ این عالیه باور می‌کنی بالاخره این‌جا رو ساختیم. فقط سرشو تکان داد. اون آدم ساکتیه. تصویر خودمو توی عینک گرد و نقره‌ایش که هیچ‌وقت در نمی‌آورد می‌تونستم ببینم. یک تی‌شرت و شلوار مشکی پوشیده بود. همیشه مشکی می‌پوشه. ریان کوتاه‌ترین شاگرد کلاسمون هست، ولی کلاً بامزه است. با اشاره به میدان گفتم: ـ فکر کنم اون‌جا فروشگاه سِحر و جادو باشه.

ادامه...

بخشی از کتاب سرها را از دست خواهید داد...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

البته من گول نخوردم، ریان بازیگر خوبیه. ولی از این شیرین کاری برای دست انداختن من زیاد استفاده کرده بود.
واقعاً من حتی یه ذره هم نترسیدم. شانه اش را بالا انداخت و گفت:
ـ من تقریباً ترسوندمت.
گفتم:
ـ نه نتونستی.
شانه اش را چنگ زدم و با احتیاط دستبند فلزی رو حرکت دادم تا در بیاورم. چند بار بین دستانم به دستبند ضربه زدم و باز کردم:
ـ آهان درست شد.
ریان از من دور شد. پوزخند روی صورتش را دوست نداشتم. گفتم:
ـ چیه؟ چی انقدر جالبه!
جواب نداد. در عوض دستش به سمت جیب پشتی اش رفت و یک موبایل صورتی بیرون آورد. تلفن من!
داد زدم:
ـ تو دزدیدی! جیب بُر، چطور برش داشتی؟!
پوزخندش بیشتر شد و گفت:
ـ آسونه اگر وارد باشی.
تصویرم رو تو عینک نقره ایش می تونستم ببینم. وانمود کردم عصبانی هستم. گفتم:
ـ پس بده.
تلفن را به من داد بعد همین که من خواستم بگیرم از من دورش کرد. گفتم:
ـ هی! اصلاً جالب نبود!
با طعنه به او گفتم نمی خواستم انقدر سفت بکشمش. گاهی یادم می ره که چقدر سبک هست. به حالت پرواز به سمت عقب رفت و مستقیم به یک مرد بزرگ که تازه وارد فروشگاه شده بود برخورد کرد.
مرد یک لباس مشکی مخصوص مهمانی رسمی و پاپیون و یک کلاه مردانه استوانه ای پوشیده بود. ماندو جادوگر بود! ماندو یک صورت گرد و ریز با موهای مشکی نرم و صاف داشت یک سبیل مشکی پر پشت که ظاهراً از بینی بزرگش جوانه زده بود. بینی اش مثل یک لامپ بود. به ما زل زده بود. ابروهای پر پشتش مثل کرم بالا و پایین وول می خورد. لباس رسمی اش روی شکمش بالا اومده بود از من پرسید:
ـ می خواهی این دستبند جادویی رو از من بخری؟
صدای عمیق و رسایی داشت. به دستبند زل زدم. نمی دونستم هنوز اونو نگه داشته بودم. گفتم:
ـ اوه نه.
انداختمش روی قفسه. گفتم:
ـ فقط می خواستم ببینم.
ماندو گفت:
ـ ترفند خوبیه والدینتو می ترسونه.
ـ فکر نمی کنم این جور باشه.
آه حسرتی کشید و کلاه استوانه ایش رو در آورد. موهای مشکی اش با عرق روی سرش می درخشید. از من پرسید:
ـ نمایش من رو دیدید؟
ریان گفت:
ـ هنوز نه، ولی خیلی دلمون می خواد ما کلاً به جادوگری و شعبده بازی علاقه مندیم.
ماندو سرش رو تکون داد و با غرغر گفت:
ـ آخریش بدترین اجرایی بود که تا حالا داشتم.
دست هاش رو تو هم قلاب کرد و گفت:
ـ من امروز کاملاً دست و پا چلفتی بودم، حتی بهترین ترفند هام اشتباه می شد.
پرسیدم:
ـ بهترین ترفند شما چی هست؟
ـ اون جایی که یک خرگوش رو از کلاه بیرون می کشم.
کلاه رو روی میز گذاشت بعد یک خرگوش زنده از زیر لباس رسمی اش بیرون کشید. گفت:
ـ باور می کنید که خرگوش شیرین کاری می کرد؟ نمی تونستم خرگوش رو بیرون بکشم!
سرش رو تکون داد و خرگوش رو در یک قفس مقابل دیوار گذاشت. گفتم:
ـ پدرم می گه بعضی وقت ها روح جادو فقط برعلیه توست.
ماندو به اطراف چرخید و گفت:
ـ پدرت کی هست؟
ـ او هم یک شعبده باز هست و مهمانی های تولد در حیاط خلوت رودرتمیا برگزار می کنه.
چشمان ماندو برق زد و ابروهای پهنش بالا و پایین می رفت. گفت:
ـ شاید دلت بخواد برای پدرت وسیله ای جدید برای شعبده بازی بخری؟ من یه سری حقه و ترفندها به شما یاد می دم که احتمالاً هرگز تا به حال ندیدید. من اون ها رو از سراسر دنیا و حتی بعضی ها رو از کرات دیگر جمع آوری کردم!
یک نگاهی به قفسه های شعبده بازی اطراف انداختم. گفتم:
ـ به نظر خیلی گرون می آد.
ریان یک طناب ضخیم که یک سرش گره خورده بود به یک حلقه را برداشت. ریان عاشق ترفند با طناب هست. یک سری گره روی طناب زد، بعد طناب رو تکون داد و گره ها به صورت جادویی غیب شدند.
ماندو گفت:
ـ این یک طرفند طنابی خیلی خوب بود که از اون جا یاد گرفتی یکی از بهترین هام. این ترفند از اولین امیر قلمرو پادشاهی طلای باستان نسل به نسل رسیده است.
طناب را از دست ریان گفت. به من گفت:
ـ شرط می بندم پدرت اینو نمی دونست.
ریان پرسید:
ـ چطور کار می کنه؟
ـ نگاه کن.
ماندو حلقه را تا دور مچ بزرگش پایین آورد، بعد مثل یک کمربند گره اش زد. به ریان گفت:
ـ ایناهاش بگیر.
و سر دیگرش را به ریان داد:
ـ نگاه کن حلقه را دور خودم می بندم، حالا تا جایی که می تونی طناب رو بکش. خوب بکش.
ریان پرسید:
ـ خب چه اتفاقی می افته؟ حلقه ها رو غیب می کنی؟
ماندو جواب داد:
ـ این که خیلی آسونه. من کل طناب رو غیب می کنم.
گفتم:
ـ چه بامزه!
رفتم و طناب رو فشار دادم. طناب واقعی بود. چطور ماندو می خواهد طناب رو از دستان ریان غیب کنه؟ ریان طناب رو در هردو دستش محکم گرفت و اونو محکم کشید. ماندو دستور داد:
ـ ادامه بده. بکش! بکش! با تمام توانت بکش!
ریان تقلای دیگری کرد و محکم کشید. به راهروی دراز تکیه زد و طناب رو کشید. ماندو چشمانش را بست و با ناله و غرغر گفت:
ـ بکش! بکش!
روی حلقه طناب فشار زیادی می آورد. ریان دوباره کشید ولی طناب غیب نشد. ماندو چشمانش را باز کرد. صورتش قرمز شده بود. پیشونیش عرق کرده بود. با آه و حسرت گفت:
ـ امروز روز من نیست. اجازه بدید یک ترفند دیگه رو امتحان کنیم.
حلقه را تا سرش بالا کشید و بیرون آورد و طناب را زمین انداخت. با پشت دستش پیشانیش را پاک کرد. از من پرسید:
ـ اسمت چیه بچه؟
ـ جسیکا. جسیکا بن.
او گفت:
ـ خب، تو درست می گی جسیکا. بعضی روزها روح جادو علیه توست.
چرخید و به سمت پایین راهرو رفت. جیب های کتش باد کرده بود. می تونستم ببینم که چیزهایی رو توی اون ها پنهان کرده. گفت:
ـ می دونم یک سری ترفند دارم که شما حتماً دوست دارید.
توجه ام به صندوق درازی که رو زمین بود جلب شد. درش با نقاشی دستی از گل های قرمز و زرد تزیین شده بود. پرسیدم:
ـ این جعبه چوبی چی هست؟ مثل تابوت می مونه.
ماندو گفت: بهش می گن صندوق ابدی.
در صندوق رو بالا برد. داخل صندوق با مخمل قرمز پوشانده شده بود:
ـ اگر توی جعبه دراز بکشی و من در رو ببندم برای همیشه غیب خواهی شد.
پرسیدم:
ـ چطوری کار می کنه؟
ریان گفت:
ـ به ما نشون بده.
بعد به داخل صندوق پرید و از پشت خودشو جا داد و نشست. خیلی کوچک بود. برای اون فضا مناسب و اندازه بود. ماندو پرسید:
ـ مطمئنی؟
ریان گفت:
ـ مطمئن!
ماندو شروع به پایین کشیدن در صندوق کرد. بعد به من زل زد و گفت:
ـ برای همیشه با دوستت خداحافظی کن.
من و ریان خندیدیم. نمی دونستیم که این شروع تمام ترس و وحشت هاست.

نظرات کاربران درباره کتاب سرها را از دست خواهید داد...