فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خیابان پارک وحشت

کتاب خیابان پارک وحشت

نسخه الکترونیک کتاب خیابان پارک وحشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خیابان پارک وحشت

تهدید از سرتا پایش سیاه پوشیده بود. پیراهن و کراواتش، شلوارش، کتش و کفش‌هایش مشکی پر رنگ بودند. دستکش‌هایی سیاه داشت. صورتش کاملاً در سایه حاصل از کلاه سیاهش که لبه‌های پهنی داشت، پوشانده شده بود. ما رو مجبور می‌کردند که در طول‌ سالنی باریک، پایین برویم. دیوارها بسیار خاکستری بودند. گچ دیوار ترک خورده بود و پوسته‌ پوسته شده بود. من پنجره‌ای ندیدم. در انتها به اتاقی بزرگ رسیدیم که خالی بود. صدای قدم‌های ما روی کف سنگی اتاق، بلند صدا می‌کرد. دیوارهای خاکستری برهنه بودند و تا رسیدن به بالکنی که مشرف به اتاق بود، ادامه داشتند. در مقابل اتاق یک صحنه قرار داشت و یک اثر اختصاصی و مرد با لباسی سیاه. در مقابل صحنه هیچ صندلی وجود نداشت. ما، با هم و به شکلی زشت و درهم رفته‌ای ایستاده بودیم. پشت سر ما، در ورودی، توسط اشخاص سایه‌ای مسدود شده بود. هنگامی که تهدید با دست‌های پوشیده در دستکش بالکن رو گرفت، آن‌ها در سکوت تماشا می‌کردند.تهدید از سرتا پایش سیاه پوشیده بود. پیراهن و کراواتش، شلوارش، کتش و کفش‌هایش مشکی پر رنگ بودند. دستکش‌هایی سیاه داشت. صورتش کاملاً در سایه حاصل از کلاه سیاهش که لبه‌های پهنی داشت، پوشانده شده بود. ما رو مجبور می‌کردند که در طول‌ سالنی باریک، پایین برویم. دیوارها بسیار خاکستری بودند. گچ دیوار ترک خورده بود و پوسته‌ پوسته شده بود. من پنجره‌ای ندیدم. در انتها به اتاقی بزرگ رسیدیم که خالی بود. صدای قدم‌های ما روی کف سنگی اتاق، بلند صدا می‌کرد. دیوارهای خاکستری برهنه بودند و تا رسیدن به بالکنی که مشرف به اتاق بود، ادامه داشتند. در مقابل اتاق یک صحنه قرار داشت و یک اثر اختصاصی و مرد با لباسی سیاه.

ادامه...

بخشی از کتاب خیابان پارک وحشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

به نام خدا
تهدید از سرتا پایش سیاه پوشیده بود. پیراهن و کراواتش، شلوارش، کتش و کفش هایش مشکی پر رنگ بودند. دستکش هایی سیاه داشت. صورتش کاملاً در سایه حاصل از کلاه سیاهش که لبه های پهنی داشت، پوشانده شده بود. ما رو مجبور می کردند که در طول سالنی باریک، پایین برویم. دیوارها بسیار خاکستری بودند. گچ دیوار ترک خورده بود و پوسته پوسته شده بود. من پنجره ای ندیدم.
در انتها به اتاقی بزرگ رسیدیم که خالی بود. صدای قدم های ما روی کف سنگی اتاق، بلند صدا می کرد. دیوارهای خاکستری برهنه بودند و تا رسیدن به بالکنی که مشرف به اتاق بود، ادامه داشتند. در مقابل اتاق یک صحنه قرار داشت و یک اثر اختصاصی و مرد با لباسی سیاه.
در مقابل صحنه هیچ صندلی وجود نداشت. ما، با هم و به شکلی زشت و درهم رفته ای ایستاده بودیم.
پشت سر ما، در ورودی، توسط اشخاص سایه ای مسدود شده بود. هنگامی که تهدید با دست های پوشیده در دستکش بالکن رو گرفت، آن ها در سکوت تماشا می کردند.
تهدید گفت:
ـ خُب، خب، خب، همگی این طور وحشت زده نباشید.
صدایش در دیوارهای بلند سنگی طنین انداخت.
مت دانیلز(۱)، قد بلند و ورزشکار و یکی از شجاع ترین بچه هاست، جلو رفت و به سمت صحنه فریاد زد:
ـ چرا ما رو این جا آوردین؟ چی می خواین؟
تهدید خنده سردی سر داد و فریاد زد:
ـ من عاشق صدای ترست هستم! عاشق اونم! عاشق اونم!
مت قدم عقب گذاشت و چیزی رو برای کارلی بت کالدول(۲) زمزمه کرد. کارلی بت، جثه اش کوچکه و شبیه جنه، دوازده سالشه ولی کوچک تر از سنش به نظر می آید.
لوک(۳) و من پشت سر آن ها ایستاده بودیم. نمی تونستیم بشنویم که مت چی می گه. حرف های تهدید هنوز در گوشم زنگ می زد. صدایش عمیق بود. اما، در عین حال خشن.
صدای خنده یخی اش موهای پشت گردنم رو سیخ کرد. اون سوال کرد:
ـ چه احساسی پیدا می کنیم وقتی که کاملاً بترسیم و هیجان زده بشیم؟ آیا فکر می کنند که امکان داره تا سر حد مرگ ترسید؟ خُب دوستان عزیز، ما می خواهیم این رو امتحان کنیم این طور نیست؟
لوک یک دستم رو چلوند و زمزمه کرد:
ـ آیا اون واقعییه؟
می خواستم جواب بدهم، اما کلمات در گلویم گیر کردند.
بیلی دیپ(۴) و خواهرش، شینا،(۵) چند قدم از صحنه فاصله گرفتند و به در پشت سر ما نگاه می کردند. احتمالاً در فکر فرار بودند.
بریتنی کراسبی(۶) و دوستش مولی مولای(۷) نمی تونستند ترسی رو که روی صورتشون بود رو پنهان کنند. اون ها ایستاده بودند و دست هاشون، محکم روی سینه هاشون قرار داشت. و دندون هاشون رو محکم به یکدیگر فشار می دادند.
مت به سمت صحنه فریاد زد:
ـ ما از سرزمین وحشت به این جا فرار کرده ایم. به ما گفتند که این جا در امنیت هستیم.
تهدید پاسخ داد:
ـ هیچ کس در پارک من در امنیت نیست.
اون با هردو دستش به بالکن لژ سلطنتی ضربه زد و ادامه داد:
ـ نُچ نُچ، بچه ها، الان نگاه نکنید. اما، من فکر می کنم کسی به شما دروغ گفته.
سخنانش غوغایی به پا کرد. و ما همگی، یک باره، شروع کردیم به حرف زدن.
بعد مت و مایکل مونروئه(۸) به مقابل جیلیان(۹) و جکسون(۱۰) رفتند. مت مشت هایش رو در دو طرفش گره کرد. اون فریاد زد:
ـ شما کسانی بودین که به ما دروغ گفتین!
ما حلقه ای دور جیلیان و جکسون تشکیل دادیم.
ـ شما ما رو فریب دادین که به پارک اضطراب و وحشت قدم بگذاریم.
کارلی بت گفت:
ـ لیزی(۱۱) به ما حقیقت رو گفت که در سرزمین وحشت امن تریم. اما، تو به ما گفتی که اون دروغ می گه.
دوست کارلی بت، سابرینا(۱۲)، با صدایی لرزان گفت:
ـ ما فکر کردیم که شما دوست ما هستین. چطور تونستین با ما این کار رو بکنین؟
مایکل بزرگ و قدرتمند که در خانه لقبش هیولا بود، صورتش رو مقابل صورت جیلیان آورد و با خشم گفت:
ـ این رو قبول کن، این رو قبول کن، جیلیان. تو ما رو برای آمدن به این جا فریب دادی ـ زیرا تو و برادرت تمام مدت برای تهدید کار می کردید!
جیلیان فریاد زد:
ـ نه!
اون به عقب سُر خورد. سعی داشت فرار کنه. اما، مایکل درست مقابلش قرار گرفت.
جکسون فریاد زد:
ـ این حقیقت نداره، خواهرم رو تنها بگذارین!
جیلیان که صورتش قرمز روشن شده بود، با لکنت گفت:
ـ ما... ما هرگز برای تهدید کار نمی کردیم. این حقیقت نداره! این حقیقت نداره!
صدایی از صحنه برخاست:
ـ این حقیقت داره!
دهنم وا موند. سکوتی روی اتاق بزرگ افتاد.
تهدید به دوقلوها گفت:
ـ حقیقت داره. به دوستانتون دروغ نگویید.
جیلیان با لکنت گفت:
ـ اما... اما...
تهدید یکی از دستان در دستکشش را بلند کرد و او را به سکوت دعوت کرد.
ـ فکر می کنید اون قدرت خاصتون از کجا اومده؟ از اون پیشگوی کوچولوی چوبی و رنگ و رو رفته؟ البته که نه! قدرت شما فقط و فقط از جانب تهدید برای شما فرستاده شد.
جیلیان فریاد زد:
ـ نه!
سرش رو دوباره و دوباره تکان داد:
ـ نه! نه!
جکسون به سمت مت و مایکل و بقیه چرخید و اظهار داشت:
ـ ما نمی دونستیم، ما نمی دونستیم که مشغول کمک کردن به تهدیدیم! قسم می خورم!
مایکل فریاد زد:
ـ شما هردو دروغگو هستید.
جکسون سعی کرد زیر آبی بره:
ـ نه.
اما، مایکل محکم به شکمش کوبید و هردو روی زمین گلاویز شدند. هردو پسر، جلوی پای ما، خرخر کنان کُشتی می گرفتند. جیلیان فریاد کشید:
ـ تمومش کنین! تمومش کنین!
هردو دستش رو روی گونه هایش گذاشت و محکم فشار داد.
تهدید با دست در دستکشش به بالکن لژ مخصوص تلپ تلپ ضربه ای زد و گفت:
ـ عاشقشم! عاشقشم! می تونم بوی ترس رو در این اتاق استشمام کنم.
مایکل آخرین ضربه اش رو به جکسون زد و بعد پرید و ایستاد. تهدید آهی کشید و گفت:
ـ اوه زود باش نمی خواهی یک کمی بیشتر بجنگی؟ می دونی که این من رو خوشحال می کنه.
من به شدت چپ چپ نگاه کردم. سعی کردم صورتی رو که زیر لبه های پهن کلاه سیاه پنهان بود، ببینم.
آیا صورتی اون زیر هست؟
تهدید دستش رو بلند کرد و به اشخاص سایه ای که در پشت اتاق بودند، تکان داد و گفت:
ـ سایه ها بیایید این جا، جیلیان و جکسون رو ببرین.
جیلیان فریادی کشید و گفت:
ـ هان؟
تهدید دستور داد:
ـ اونا رو ببرین. اونا کارشون رو درخشان انجام دادند. اما... اما من به اونا دیگه نیازی ندارم.
جکسون فریاد زد:
ـ صبر کنید. منظورتون چیه؟
جیلیان نالید:
ـ می خواهید با ما چه کار کنید؟
اما پاسخی نگرفت. اشخاص سایه ای دور آن ها چرخیدند. آن ها رو با پتویی از تاریکی پوشاندن و اونا رو به شکلی دسته جمعی از اتاق از میان در باریک پشت صحنه بیرون بردند.
شونه بالا انداختم. من هنوز صدای فریاد دوقلوها رو از سمت دیگر، می شنیدم.
تهدید روی بالکن مخصوص خم شد، به سمت ما و گفت:
ـ چقدر این ترسناکه؟ اوه، من در حال لرزیدنم، همه بدنم می خاره، ولی تفریح هنوز شروع نشده!
صدایی شنیدم و همون موقع دیدم که بیلی دیپ دور می چرخه و در یک لحظه به سمت در پشت سر ما رفت. کفش هایش روی کف سخت اتاق صدا می کردند. اون فریاد زد:
ـ بیایید برویم، ما از این جا خارج می شیم!
شینا خواست اون رو دنبال کنه. من فریاد زدم:
ـ نه... صبر کن! بیلی... نه!
من خطر را می دیدم. حدس می زدم بیلی متوجه نیست. اون تقریباً جلوی در ورودی قرار داشت که یه گروه از اشخاص سایه ای در مقابلش ظاهر شدند.
اونا، اونو دوره کردند، طوری که نمی شد تمام بدنش رو دید. و پشت سایه ها ناپدید شدند. نفسم رو نگه داشتم. درست در همین لحظه دیدم که از میان اشخاص سایه ای به بیرون پرتاب شد. خواهرش شینا، اولین نفر بود که فریاد زد:
ـ نه نه نه نه، اوه، نه! با برادرم چه کردین؟

۲

بیلی ایستاد، چرخید و سمت ما برگشت. از روی ناچاری فریاد زدم. همه با هم از وحشت فریاد زدیم و گریه کردیم.
سایه ها در حالی که در هوا شناور بودند به ست عقب و به سمت در برگشتند.
بیلی اون جا ایستاد و به سختی نفس می کشید. دست هایش در دو طرف بدنش پخش بود. صورت بیلی خاکستری رنگ، مانند خاکستر بود. بازوهایش... دست هایش... همگی سایه بودند و بدنش مثلِ دود لرزان، چشمانش رو نمی تونستم ببینم، دماغش رو، دهنش رو. همگی اونا لکه های تیره ای از دود بودند! یه سایه، بیلی فقط یه سایه بود.
شینا نالید:
ـ با اون چه کار کردین؟
به سمت بیلی دوید و ادامه داد:
ـ بیلی... حالت خوبه؟ می تونی ببینی؟ هنوز اینجایی؟
بیلی یه صدایی مثلِ صدای قورت دادن، ایجاد کرد. اون با گیجی اطراف رو نگاه کرد. فکر کنم نمی فهمید چی به سرش آمده.
بالاخره دست هایش را بلند کرد و به اونا خیره شد. با لکنت گفت:
ـ من... من یه سایه ام... خیلی سرده... شینا کمکم کن. احساس سرما می کنم. خیلی عجیبه!
تهدید از روی صحنه صدا زد:
ـ خیلی بد.
و از روی ناخرسندی نچ نچ کرد:
ـ خیلی بد شد بچه ها. پنیر سفت، هان؟ موز سفت؟ بیلی قبلاً زیباتر به نظر می رسید... وقتی که می تونستین صورت زیبایش رو ببینین.
شینا فریاد زد:
ـ اون رو به شکل قبلیش برگردونین، برادرم رو برگردونین!
لوک و من هم فریاد زدیم:
ـ اون رو برگردونین! اون رو برگردونین!
ما همگی شروع به فریاد زدن کردیم.
تهدید، هر دو دستش رو برای ساکت کردن ما بلند کرد. و گفت:
ـ باشه، مشکلی نیست. در اولین فرصت این کار رو می کنم. یادداشتی برای خودم می نویسم که یادم بمونه.
اون خندید. خنده ی سردی که باعث شد پشت گردنم احساس سرما کنم. بیلی نالید و گفت:
ـ اما... من خودم نیستم. احساس می کنم خیلی سبکم، مثلِ دود که می تونه حرکت و دور بشه.
تهدید به اون گفت:
ـ خیلی قشنگ گفتی. بیلی، تو باید یه شاعر بشی. اما بذار یه توصیه به تو بکنم. دفعه بعد که با جان نثاران سایه ای من کشتی گرفتی، حداقل یه جنگ درست و حسابی راه بنداز. من نیاز دارم که جنگ بیشتری ببینم. واقعاً نیاز دارم.
لوک در گوشم گفت:
ـ اون کاملاً دیوونه است.
من گفتم:
ـ و شیطان. آیا فکر می کنه شوخی هاش بامزه هستن؟
لوک زمزمه کرد:
ـ من فکر نمی کنم اهمیتی بده.
بعد لرزید و گفت:
ـ بیچاره بیلی...
مایکل سعی کرد ضربه ای روی شونه خاکستری بیلی بزنه، اما دستش درست به میان اون رفت. نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ نگران نباش، ما تو رو به صورت عادی برمی گردونیم.
و چرخید به سمت تهدید و فریاد زد:
ـ بذارین بریم. شما نمی تونین ما رو برخلاف نظرمون این جا نگه دارید!
تهدید با خم شدن روی لژ مخصوصش گفت:
ـ البته که می تونم. من هر کاری که بخوام می تونم و می کنم.
کارلی بت گفت:
ـ من می خوام برگردم خونه... حالا!
تهدید با خنده مسخره ای گفت:
ـ آیا هیچ فکر کردین که چقدر از خونه دور هستین؟ فهمیدنش به زمان نیاز داره. شما آن قدر هم که به نظر می آید کودن نیستید. من تهدیدم. می تونم شما رو تا ابد این جا نگه دارم.
اون کلاهش رو روی سرش پایین تر آورد و تکرار کرد:
ـ هر کاری که بخوام می تونم انجام بدم. زیرا همه این دنیا متعلق به منه!
اشخاص سایه ای در درگاه فریاد آفرین کشیدند که بیشتر شبیه ناله بود تا فریادی از خوشی.
تهدید سرش رو برای اونا خم کرد:
ـ حداقل مردمم کارشون رو خوب بلدند، تحسین کردن هر حرفم و هر حرکتم!
کارلی بت پرسید:
ـ چرا ما رو به این جا آوردین؟ از ما چی می خواین؟
تهدید گفت:
ـ بچه ها سوال ساده ایه. من نیاز دارم شما رو بترسونم.
صدایم می لرزید، فریاد زدم:
ـ چرا؟ چرا نیاز دارید ما رو بترسونید؟
اون پاسخ داد:
ـ به زودی خواهید فهمید. من نیاز دارم که شما رو وادار کنم آن قدر جیغ بکشید که گلوتون آتش بگیره.
و به سمت ما خم شد و ادامه داد:
ـ آیا مشکلی دارید؟

۳

من در یک سکوت همراه با گیجی به اون خیره شدم. ما تا آن زمان چندین بار مزه ترس و وحشت را در پارک اضطراب و وحشت چشیده بودیم. آیا اون واقعاً نقشه کشیده بود که ما رو با وحشت بیشتری شکنجه کنه؟
ما به چه نوع تله وحشتی قدم گذاشته بودیم؟
مت به صحنه نزدیک تر شد. اون به تهدید گفت:
ـ ما همگی قبلاً با شیطان سر و کار داشتیم. هر کسی که این جاست با یک قدرت تبهکار و شرور روبه رو شده و ما همه رو شکست دادیم.
مایکل گفت:
ـ این حقیقت داره.
و بعد بند های انگشتاشون رو با مت به یکدیگر زدند. و بعد اون به سمت تهدید چرخید.
ـ تو فکر می کنی به این دلیل که لباس سیاه پوشیدی و خشن صحبت می کنی، ترسناکی؟ خوب نگاه کن. ما شانزده نفر هستیم و از تو نمی ترسیم!
تهدید با حالتی مسخره تظاهر کرد که از ترس می لرزه:
ـ اوه، نگاه کن من دارم می لرزم! می لرزم!
سایه های پشت سر ما، همگی خندیدند. که البته نالیدند، خنده های بی جان آن ها بیشتر شبیه ناله بود. تهدید دست های در دستکشش را به یکدیگر مالید:
ـ مایکل، جوانکم، سخنرانی شجاعانه ای بود. اما، آیا تو گمان می کنی قبلاً با شیطان روبه رو شده ای؟ من این طور فکر نمی کنم. تو هیچ تصوری از ترس حقیقی نداری.
و با دو دستش روی بالکن زد:
ـ من سال ها و سال ها در مورد شیطان مطالعه کرده ام، سال ها برای ترسوندن مردم تلاش کردم.
برای لحظه ای مکث کرد و بعد با ملایمت گفت:
ـ شاید نیاز به یک نمونه دارید. یک اثبات کوچک!
یک لرزش سرد از ستون مهره هایم پایین دوید. تهدید دستش رو برای یکی از سایه ها داخل درگاه تکان داد و دستور داد:
ـ برو به اتاق کنترلم و جدیدترین نشان پیروزیم رو بیار.
سایه سر خاکستری رنگ بدون صورتش رو تکان داد و همان طور که در هوا شناور بود به آهستگی جلو آمد. تقریباً به صحنه رسیده بود که تهدید اون رو متوقف کرد و با ملایمت گفت:
ـ اون رو مستقیم به این جا بیاور. تو خیلی آهسته ای، آقا، وقتی که کاری رو به تو می گویند انجام دهی باید تندتر حرکت کنی. به همین دلیله که من این دستی رو نگه داشتم.
تهدید به پشت بالکن رفت و یک لوله سیاه رو بلند کرد. لوله، شبیه به لوله تمیز کننده تو خالی بود. سر لوله را بلند کرد و به طرف سایه نشونه گرفت. بعد ته اون رو فشار داد و من ناله سایه رو شنیدم:
ـ خواهش می کنم به شما التماس می کنم!
تهدید سرش رو عقب انداخت. خنده اش صدایی بلندتر از غرش سایه داشت.
سایه دست هایش رو بلند کرد که خودش رو نگه داره. ولی به درون لوله غرنده مکیده شد. شونه هاش مانند یک بافت کاغذی تا شدند و به داخل رفتند و در داخل سر لوله پر از خلاء با صدایی شبیه تسوپ پ پ ناپدید شد. دست هایش، سینه اش... همه بدنش. نمی خواستم تماشا کنم. اما نمی تونستم بچرخم. خیره شدم، از ترس یخ زدم، تا زمانی که پاهایش به درون لوله مکیده شدند، اون رفته بود.
سکوت!
تهدید با حرکت دستش، به سایه دیگری اشاره کرد. این یکی نیازی به گفتن نداشت. با حالتی شناور از صحنه گذشت و از در پشتی دیوار عقبی ناپدید شد.
قلبم به شدت می زد. احساس سرگیجه داشتم.
تهدید آن وجود سایه ای رو به آسونی ویران کرد و هنگام این کار فقط می خندید. با خودم فکر کردم که اون، قاتل، قدرتمند و کلاً دیوانه است. از ما چی می خواست؟ آیا فقط می خواست ما رو تا سرحد مرگ بترسونه؟
برای تفریح؟
برای سرگرمی خودش؟
تهدید به سمت در چرخید. فریاد زد:
ـ اون رو بیار! نشون پیروزی جدیدم رو بیار!
سایه در درگاه ظاهر شد.
چپ چپ نگاه کردم ببینم چه چیزی حمل می کنه. اما، خیلی تاریک بود. سایه شناور به سمت ما اومد و در داخل روشنایی، نشان پیروزی رو بالا گرفت. دهانم رو با لرزش شدیدی از ترس باز کردم.
اون سر جیلیان رو حمل می کرد!

۴

من چشمانم رو با دستی لرزان پوشاندم.
صدای فریاد بچه های دیگر رو می شنیدم. صدای هق هق گریه اونا از سر ناباوری با فریاد بود.
حتی با چشمانی که پوشانده بودم هنوز سر جیلیان رو با موهای قهوه ایش که پشت سرش حرکت می کرد، می دیدم. چشمانی تیره و گشاد شده... دهنی بازمونده.
کارلی بت کنارم نالید:
ـ نه... نه... نه... نه...
من چشمانم رو باز کردم. دیدم سابرینا روی کف اتاق خم شده و استفراغ می کنه. آبیی و جولی به یکدیگر آویزون بودند و اشک از صورتشون فرو می ریخت.
تهدید گفت:
ـ فکر کردم این نشون پیروزی توجهتون رو جلب می کنه! خیلی زیباست. این طور نیست؟ همه اون موهای قهوه ای دوست داشتنی.
و بعد از شخص سایه ای سر جیلیان رو گرفت. به سمت ما چرخید و گفت:
ـ می بینید، هر کاری که بخواهم می کنم. هر کاری!
لوک نزدیک من خودش رو خم کرد و به سختی آب دهنش رو قورت داد که استفراغ نکنه.
تهدید سر جیلیان رو از موهایش گرفت و بالا برد. فریاد زد:
ـ زود فکر کنید.
و سر را به سمت ما پرتاب کرد.
من فریاد زدم. لوک شیرجه رفت.
رابی شوارتز(۱۳) سر رو گرفت. فریادی کشید و به سمت عقب تلوتلو خورد. چشمانش از ترس از حدقه بیرون زدند. وقتی از نزدیک نگاه کرد، حالت صورتش عوض شد. اون گفت:
ـ هی، این لاستیکیه واقعی نیست.
دهن بچه ها از تعجب باز مونده بود.
من آه بلندی از سر آسودگی کشیدم:
ـ فقط لاستیک.
تهدید خندید:
ـ دروغ آوریل بچه ها(۱۴). دفعه بعد این واقعی خواهد بود. شاید سرنوشت شما باشه!
لوک دستش رو دور کمرم حلقه کرد. همه ی بدنش می لرزید. من با فریاد به تهدید گفتم:
ـ چرا این کار رو می کنی؟ چرا نمی ذاری ما از این جا بریم؟
اون پرسید:
ـ لیزی، مهارت شنوایی ات کجا رفته؟ من به شما گفتم ـ من نیاز دارم شما رو این جا نگه دارم ـ برای تحمل کردن ترسناک ترین وحشت هایی که می تونم تصورش رو داشته باشم. من نیاز دارم که ترس های شما رو جمع اوری کنم!
اون به سمت اشخاص سایه ای حرکت کرد که از ورودی و در حفاظت می کردند. آن ها مانند مه غلیظی به سمت جلو شناور شدند و هنگامی که ما رو احاطه کردند، هوا یخ شد.
من از سرما شروع به لرزیدن کردم.
سایه چنگ انداخت و دستبندی رو با صدای محکمی به مچ دستم بست. دستبند محکم پوستم رو فشار می داد. من با لکنت گفتم:
ـ این... این چیه؟
من صدای قفل شدن دستبند های فلزی رو شنیدم. هر کسی یکی از این دستبندها داشت. تهدید گفت:
ـ بچه ها! مضطرب و وحشت زده نشوید، حداقل هنوز مضطرب و وحشت زده نشوید!
و به شوخی خودش خندید. اشخاص سایه ای هم به آرامی به او پیوستن و با دهن بسته خندیدند. تهدید گفت:
ـ دستبند، مقدار ترستان را اندازه می گیرد و هنگامی که احساس ترس می کنید، اونا شروع به داغ شدن و صدا کردن می کنند. اوه، پسر بسیار بامزه است. من درست همین حالا صدای اون ها رو می شنوم!
مت دستبندش رو با زور می کشید و تقلا می کرد اون رو از دستش جدا کنه.
تهدید گفت:
ـ فکر می کنم که نباید سعی کنید اون رو از مچتون بیرون بیارین. متوجه اید، هر بار تلاش شما برای در آوردن دستبند باعث می شه که پوست و گوشت شما بیشتر بسوزه.
تهدید روی بالکن خم شد و به مت گفت:
ـ شروع کن. یک امتحانی بکن. من بوی کباب رو خیلی دوست دارم. تو دوست نداری؟
مت، با یک اخمی دستبند رو رها کرد. مشت هاش رو گره کرد. اما، اونا رو پایین در دو طرفش رها کرد.
تهدید گفت:
ـ این طوری بهتره، بچه ها، بگذارید شروع کنیم. ممکنه؟
وقتی نگاهم به صف بچه ها افتاد، بدنم لرزید. همه رنگ پریده و لرزان بودند. رابی هم چنان محکم سر جیلیان رو نگه داشته بود. کارلی بت، سابرینا رو در آغوش گرفته بود. بوون دیکسون(۱۵) چشمانش رو بسته بود.
تهدید به سمت در پشت سرش را چرخاند و فریاد زد:
ـ ترس سنج رو بیاورید!
من صدای غرش چیزی سنگین رو شنیدم. مثل این که مبلی حرکت داده شود. صدای غرش بلندتر شد و ترس سنج رو به داخل اتاق کشیدند و گردوند. شبیه ساعت بابابزرگ بود. بلند و باریک.
ترس سنج به جلوی صحنه گردونده شد و بعد کارگری که اون رو هل می داد از پشتش قدم بیرون گذاشت و همه یک متر از جایشون پریدن و دهنشون باز موند.
ما به پشم های بنفشش نگاه کردیم. به شاخ های زردش که از سرش بیرون زده بود.
بایرون!(۱۶)

نظرات کاربران درباره کتاب خیابان پارک وحشت