فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطره‌ای از دو دوشنبه

کتاب خاطره‌ای از دو دوشنبه

نسخه الکترونیک کتاب خاطره‌ای از دو دوشنبه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۲۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خاطره‌ای از دو دوشنبه

قدرت و قوت نمایش تک‌پرده‌ای از اهمیت بسیاری برخوردار است. بخشی از این قدرت از خواسته‌ای که از نمایش می‌رود، برمی‌خیزد. نمایش‌نامه‌نویس باید حرفی برای گفتن داشته باشد، حرفی انسانی و در عین حال شخصی. اگر نمایش‌ کوتاه از این فاکتور برخوردار باشد، می‌تواند تاثیرگذار باشد. دو نمایشی که در این کتاب می‌آید، موشکافانه، عمیق و پرقدرت است و نویسندگان آن‌ها از پختگی و بلوغ برخوردارند». آرتور میلریکی از بزرگان نمایش‌نامه نویسی قرن حاضر است، که با نمایش‌نامه‌های متنوع و ارزشمند خود دنیای نمایش‌نامه و تئاتر را مدیون خود کرده است. لوئیجی پیراندلو هم یکی از تاثیرگذارترین نمایش‌نامه‌نویسان قرن بیستم است که شخصیت‌های نقش‌های داستانش را با قرار دادن آن‌ها در موقعیت‌های خیالی کاوش می‌کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خاطره‌ای از دو دوشنبه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

معرفی

آرتور میلر (۱۹۱۵- ۲۰۰۵) از غول های نمایش نامه نویسی قرن حاضر بوده و با آثار متنوع و پربار خود دین خود به عالم نمایش را ادا کرده است. وی در تحول تئاتر مدرن نقشی به سزا دارد و از سبک رئالیستی منحصربه فردی برخوردار است. او در آثارش تصویری دقیق از جامعه ی معاصر و ارزش های رو به زوالش ارائه می دهد. بیش تر شخصیت های او قربانی نظام سرمایه داری هستند و با وجودی که داستان ها در آمریکا اتفاق می افتند، اما معضلاتی که مطرح می شوند به نوعی جهان شمول هستند.
در «خاطره ای از دو دوشنبه» آرتور میلر برشی عرضی از انسان ها را به ما نشان می دهد که در روزمرگی فلج کننده ی نیروی کار غیرماهر در انبار کالایی اسیرشده و یا به عبارتی به دام افتاده اند. در این میان پسری نوجوان در پی برون رفت از این رخوت و ترک آن به سوی دنیایی بهتر است. هدف او کشف و تجربه ی یک ایده است. در این نمایش میلر دغدغه ی معرفت اخلاقی کاراکترهای خود را دارد، درجه ی خودآگاهی شان و قدرتی که با عملی ساختن آرزوهای خود به دست خواهند آورد. کاراکترهای وی هرکدام به نوعی آگاهی از بدبختی خود را نشان می دهند. از معصومیت تا تجربه، از خیر تا شر، از قربانی دست و پا بسته تا قهرمان خیره سر. این ماجرا در دوران رکود اقتصادی آمریکا اتفاق می افتد و درک روشن تری از پیچیدگی های واقعیت بشری را به نمایش می گذارد.

لوئیجی پیراندلو (۱۸۶۷-۱۹۳۶) یکی از تاثیرگذارترین نمایش نامه نویسان قرن بیستم است که با توجه به علاقه ای که به درونیات افراد داشت، شخصیت نقش های داستانش را با قرار دادن آن ها در موقعیت های خیالی کاوش می کرد. به باور پیراندلو اگر واقعیت را به باغی تشبیه کنیم، انسان ها از پنجره های مختلفی که از زوایای مختلف به باغ باز می شود، به آن می نگرند و مشاهدات شان را ابراز می دارند، اما آن چه هرکدام از آن ها می گویند تمامی حقیقت نیست و تنها بخشی از آن است و به دلیل تفاوت دید، بیان آن ها بسیار متفاوت و گاه متناقض خواهد بود.
ساختار «مردی با گلی در دهان» برای خوانندگان داستان های کوتاه بسیار آشناست. پیراندلو ما را وارد ابتدا یا میانه یا آخر مناقشه نمی کند، بلکه فقط قصد دارد آن را برای مان تبیین کند. تمرکز او بر تضاد درونی مردی با گلی در دهان است. این از کاراکترهای آشنای پیراندلوست. قدرت او در تخیلات هوشمندانه و دقیق اوست، در تلاش او برای تحمل آگاهی از مرگ نه چندان دورش با گذاشتن خود در نقش یا ماسک دیگران. اما این تلاش با آگاهی از حضور همسرش که در پس صحنه می پلکد و می خواهد از روی هم دردی نقش و رنج او را از آن خود بداند و در آن شریک باشد، به شکلی دردناک مختل می شود.

خاطره ای از دو دوشنبه

آرتور میلر

شخصیت ها:

برت(۱)
ریموند(۲)
اگنس(۳)
پاتریشیا(۴)
گاس
جیم
کِنِت(۵)
لاری(۶)
فرانک
جری
ویلیام (ویلی)
تام
مکانیک
آقای ایگل

صحنه

یک انبار بزرگ محموله های لوازم یدکی اتومبیل. اما این محل تنها قسمت پشت یک محوطه ی وسیع در بخش صنعتی نیویورک است. جلوی محوطه، جایی که ما نمی توانیم ببینیم، با ماشین های اداری، پرونده ها، و صفحه کلیدهای تلفن پر شده، و پیشخوانی هم برای مشتریانی که لوازم خود را از طریق تلفن یا نامه سفارش نمی دهند.
دو سازه ی اصلی، میزهای طویل انباشته ای هستند که به سمت چپ صحنه متمایل اند، و پنجره های خاص کارخانجات که از کف تا سقف کشیده شده و با لایه ای از گرد و غبار سالیان پوشیده شده است. این پنجره ها پس زمینه هستند و به نظر می رسد تمام صحنه را احاطه کرده اند.
در قسمت پشت، نزدیک مرکز، درِ توالت به چشم می خورد؛ و روی آن قلاب هایی برای آویختن لباس. دیوار پشتی لخت است و تنها یک دوک بزرگ با تعدادی قلاب روی آن است که هر صبح برگه ی سفارشات روی آن آویخته می شود و تمام روز توسط کارگران پر و خالی می شود. در قسمت وسط یک میزتحریر و صندلی قدیمی قرار دارد و در قسمت پایین صحنه در سمت راست یک نیمکت کوچک، تعدادی جعبه، یک رول کاغذ بسته بندی بر روی میز، و درهم ریختگی کلی. این محل به ندرت جارو می شود.
دیوارهای چپ و راست متشکل از ورودی های راهروهاست، جلوه ای از نمای داخلی موزه ی لوور، که به راهروهای باریکی منتهی می شود که با ردیف هایی از جعبه های چیده شده تا سقف پوشیده شده است. در قسمت جلوی صحنه باسکول آهنی بزرگی همراه با وزنه هایش خودنمایی می کند.
ماهیت کار ساده است. مردها سفارشات را از روی قلاب ها برمی دارند، به راهروهای باریک محل انبار جعبه های چیده شده می روند، کالاهای سفارشی را پیدا می کنند و به سمت میز، جایی که کنت لوازم را بسته بندی می کند و آدرس ها را می نویسد، برمی گردند. میز توسط گاس و یا تام کلی برای تشخیص نوع پست کالا، غذا خوردن، تکیه دادن، یا مخفی کردن چیزی زیر آن، مورداستفاده قرار می گیرد. در کل این محل به نوعی یک اقامتگاه است.
یک هشدار: محل باید کثیف و به شکلی غیرقابل کنترل به هم ریخته به نظر بیاید. اما از آن جایی که در این نمایش فضا از دو جنبه ی متفاوت دیده می شود در ضمن باید رمانتیک نیز باشد. این یک دنیای کوچک است، خانه ای که، شاید ناباورانه بتوان گفت، آدم هایش علی رغم صحبت هایشان دوست دارند هر دوشنبه صبح (روز بعد از تعطیل آخر هفته) به آن باز گردند.
امروز صبح یک دوشنبه ی گرم تابستانی است، درست قبل از ساعت نه.
صحنه برای لحظه ای خالی است؛ سپس برت وارد می شود. او هجده ساله است. زانوی شلوارش پاره شده اما نه آن گونه که باعث بی احترامی شود؛ آستین هایش را بالا زده و کراوات ندارد. کتابی قطور، یک ظرف غذای بزرگ پیچیده شده در پاکتی قهوه ای، و یک روزنامه ی نیویورک تایمز به همراه دارد. ناهارش را پشت میز بسته بندی جا می دهد، قسمتی از روی میز را تمیز می کند، می نشیند و روزنامه را باز می کند و شروع به خواندن می کند.
مدیر، ریموند رایان، وارد می شود. او پیراهن سفید، کراوات، و شلوار اتوکشیده به تن دارد. در یک دستش یک حوله ی تمیز و یک روزنامه ی مصور، و در دست دیگرش دسته ای از اوراق سفارشات دارد.
ریموند چهل ساله است، زیر بار مسئولیت کمرش خم شده، از مهربان بودن می ترسد؛ کاملاً قابلیت خشن بودن را داراست. او با حالتی تقریباً قوزکرده راه می رود.
مستقیماً به سمت قلاب روی دیوار پشتی می رود و سفارش ها را به آن آویزان می کند. برت او را نگاه می کند؛ اما بدون سلام و احوالپرسی به روزنامه خواندنش ادامه می دهد. ریموند با ذهنی مشغول از کنار برت می گذرد و به سمت توالت می رود، سپس غرق در تفکر می ایستد، به سمت برت برمی گردد.

ریموند: تام کلی هنوز نیومده؟
برت: من ندیدمش، آخه خودمم تازه رسیدم.

ریموند، نگران، کمی سرش را تکان می دهد.

احتمالاً جبران می کنه.
ریموند: تو چرا این قدر زود اومدی؟
برت: می خواستم واسه یه بارم شده تو مترو رو صندلی بشینم. پسر چه حالی می ده آدم قبل از این که جمعیت تو خیابونا وول بخوره قدمی بزنه...
ریموند: (او هرگز توجه چندانی به برت نداشته، اکنون کنجکاو شده و برایش وقت می گذارد.) چه جوری وقت پیدا می کنی اون روزنامه رو بخونی؟
برت: راستش، من یه ساعت و ده دقیقه تو متروام. هرچند همشو هم نمی خونم. فقط مطالب مربوط به هیتلر رو می خونم.
ریموند: اون کیه؟
برت: هفته ی پیش تو آلمان دولت رو دست گرفته.
ریموند: (سر تکان می دهد، با بی علاقگی) گوش کن، ازت می خوام خاک اره های اطراف آسانسور باری رو جارو بزنی.
برت: باشه. روز شنبه کلی سفارش داشتم برای همین نرسیدم اون جا رو تمیز کنم.
ریموند: (با اعتمادبه نفس؛ از روی تمسخر) شنیدم می خوای بری کالج. حقیقت داره؟
برت: (دست و پایش را گم کرده.) هان، نمی دونم، آقای رایان. ممکنه اصلاً اجازه ندن وارد شم، نمره های دبیرستانم خیلی بدن.
ریموند: بازیگوشی می کردی؟
برت: اوه، بله. فقط فوتبال بازی می کردم و ول می گشتم، همش همین. به درسا دل نمی دادم، می دونین که؟
ریموند: چه قدر باید شهریه بدی؟
برت: حدس می زنم واسه سال اول چارصد پونصد تا. واسه همین حالا حالاها این جا هستم ـ البته اگه یه وقت بتونم برم. شما هیچ وقت کالج رفتین؟
ریموند: (به علامت نه سرش را تکان می دهد.) البته برادر کوچیکم داروسازی می خونه. تو می خوای چی بخونی؟
برت: راستش نمی دونم. اون دفترچه ی انتخاب رشته ها رو که نیگا می کنی، دلت می خواد همه شو برداری.
ریموند: (با اشاره به کتابی که روی میز است) این همون کتابیه که خیلی وقته داری می خونی؟
برت: خوب، خیلی طولانیه، و منم بعد شام بلافاصله خوابم می بره.
ریموند: (کتاب را بلند می کند.) جنگ و صلح؟
برت: آره، از قرار نویسنده ی بزرگیه.
ریموند: چه قدر طول می کشه که تو یه همچین کتابی رو بخونی؟
برت: اِ، حدس می زنم احتمالاً حدود سه چار ماه. با این همه اسمای روسی سختی که داره خوندنش تو مترو مشکله.
ریموند: (کتاب را سر جایش می گذارد.) از خوندن یه همچین کتابی چی نصیبت می شه؟
برت: خوب، این ـ این ادبیاته.
ریموند: (مبهوت سرش را تکان می دهد.) خاطرجمع شو اون سه تا صندوق محورچرخایی که شنبه رسیده حتماً باز بشن. باشه؟ (به سمت توالت می رود.)
برت: همین امروز ترتیبش رو می دم.
ریموند: و وقتی خواستی از این جا بری منو در جریان بذار. باید یکی رو جات پیدا کنم.
برت: اوه، اون مال سال دیگه ست. نگرانش نباش. اول باید پس انداز کنم. شایدم فقط یه رویا باشه.
ریموند: چه قدر پس انداز می کنی؟
برت: هفته ای یازده دوازده تا.
ریموند: از پونزده تایی که می گیری؟
برت: خوب، من زیاد خرج نمی کنم. و ناهارم رو هم مادرم می ده.
ریموند: خیلی خوب، دوروبر آسانسور رو جارو کن. یادت نره؟

ریموند شروع به رفتن می کند در این لحظه اگنس وارد می شود. او پیردختری است در اواخر چهل سالگی، همیشه آماده ی خندیدن است.

اگنس: صبح بخیر، ری!
ریموند: صبح بخیر اگنس. (داخل توالت می شود.)
اگنس: (رو به برت) شرط می بندم دلت می خواست امروز بتونی بری شنا، هان؟
برت: نه بابا، برام مهم نیست. هنوز هیچی نشده هوا داغ کرده.
اگنس: تو باید یه وقتی خواهرزاده ی منو ببینی، برت. اون شناگر فوق العاده ایه. واقعاً می گم، تو ازش خوشت میاد. اون پسر جدی ایه.
برت: چند سالشه؟
اگنس: فقط سیزده سالشه، اما اونم نیویورک تایمز می خونه.
برت: آره؟
اگنس: (متوجه کتاب می شود.) هنوز داری این کتابو می خونی؟
برت: (دستپاچه) خوب، من فقط تو مترو وقتشو دارم، اگنس.
اگنس: نذار هیچ کدومشون مسخره ات کنن، برت. کار خودت رو بکن. نیویورک تایمز و بقیه ی روزنامه ها رو بخون. ببینم امروز چه خبرا بوده؟
برت: هیتلر دولت آلمان رو در اختیار گرفته.
اگنس: اوه، آره. خواهرزاده ام اونو می شناسه. اون عاشق مسائل اجتماعیه. هفته ی گذشته یه شب برای ما تو اتاق نشیمن یه سخنرانی کرد و من فهمیدم همه ی کارایی که روزولت کرده کاملاً غیرقانونی بوده. تو اینو می دونستی؟ حتی شوهر خواهرم که یه دمکراته مجبور شد اینو قبول کنه.

پاتریشیا برای رفتن به دستشویی وارد می شود. او بیست و سه ساله است، دختری زیباست و لباس نسبتاً تنگی بر تن دارد. هنوز چندان مطمئن نیست که کیست.

پاتریشیا: صبح بخیر.
اگنس: صبح بخیر پاتریشیا! اون سنجاق رو از کجا گرفتی؟
پاتریشیا: یه هدیه ست. (به برت نگاه می کند که سرخ شده.)
اگنس: اوه، پاتریشیا! اون کیه؟
پاتریشیا: خوب، یه کسی هست دیگه!

به سمت توالت می رود؛ برت با صدایی که از خودش درمی آورد او را متوجه وجود دیگری در توالت می کند و پاتریشیا می ماند.

اگنس: (آماده است مدام بخندد.) شنبه شب برای جشن رفتی؟
پاتریشیا: (لباسش را مرتب می کند.) می دونی عاقبت اون جشن ها همیشه اینه که کار شیش تا از مردا به بیمارستان یا جاهایی مثل اون کشیده می شه. برای همینم ما رفتیم بولینگ.
اگنس: سنجاقو اون بهت داد؟
پاتریشیا: نه، بعد از اون با یکی دیگه قرار ملاقات داشتم.
اگنس: (خندان، سرخوش) پت!
پاتریشیا: خوب، من کلاً فراموشش کرده بودم. وقتی برگشتم خونه هنوز تو ماشینش جلوی خونه منتظرم بود. فکر کردم منو می کشه. ببینم به نظرت این یه سنجاق غیرعادی نیست؟ (رو به برت که دارد می رود) این چیه که تو همیشه ازش فرار می کنی؟
برت: (دستپاچه) فقط داشتم واسه کار حاضر می شدم، همین.

گاس وارد می شود. او شصت و هشت ساله است، یک مرد شکم گنده، کاملاً طاس، با سبیلی بلند و خشن و خاکستری که به سمت راست آویزان است. کلاهی لبه باریک به سر دارد و شلوارش برایش کمی کوتاه است. کراوات دارد و در تمام طول تابستان لباس زیرهای زمستانی می پوشد، و هفته ای یک بار آن ها را عوض می کند. از خصوصیات او این است که با پاهای پرانتزی کشان کشان راه می رود و شکمش از نوشیدنی فراوانی که می نوشد مثل سنگ سفت است. او با لهجه ی خشن اسلاویایی صحبت می کند.

پاتریشیا: اوه، خدای من، کینگ کنگ پیداش شد. (از یکی از کریدورها خارج می شود.)
گاس: (با حالتی نیمه صمیمانه ـ نه کاملاً هوشیار است و نه کاملاً خمار ـ برایش خط و نشان می کشد.) صبر کن دستم بهت برسه، اون وقت کینگ کنگ رو نشونت می دم!
اگنس: (می خندد.) اوه، گاس دست از این حرفا بردار!
گاس: (رو به اگنس) اگی، تو منو دیوونه ی خودت کردی!
اگنس: (می خندد و از دست او به سمت در توالت می گریزد.) گاس!
گاس: اگنس، بیا بریم آتلانتیک سیتی!

اگنس در توالت را باز می کند. ریموند از آن خارج می شود.

اگنس: (از دیدن ریموند تعجب می کند.) اوه!
ریموند: (با عصبانیتی شکوه آمیز) گاس! چرا تمومش نمی کنی؟ هان؟
گاس: ای بابا، من خسته و مریضم، ریموند.

اگنس داخل دستشویی می شود.

ریموند: چه طوره واسه یه بارم که شده تا شب تمام سفارش ها رو آماده ی حمل کنی، هان، گاس؟
گاس: من چیکار کردم؟ خطایی ازم سر زده؟
ریموند: جیم کجاست؟
گاس: من از کجا بدونم جیم کجاست؟ مگه جیم داداش منه؟

جیم وارد می شود. او در میانه ی هفتادسالگی قرار دارد. عینکی دارد که با بند به گردنش آویزان است؛ سرش پرمو است. محتاطانه قدم برمی دارد.

جیم: (با صدایی ضعیف) صبح بخیر ریموند.

طوری راه می رود که انگار نزدیک است بیفتد. وقتی می خواهد کتش را به قلاب آویزان کند همه تماشایش می کنند، سپس با حرکتی ناگهانی موفق می شود. اما هرگز تسلط کاملی برای این کار ندارد.

گاس: آفرین جیم! (رو به ریموند) چرا از جیم ایراد می گیری؟ ببینش!
جیم: (با لبخندی عذرخواهانه به طرف ریموند می چرخد.) صبح بخیر ریموند. امروز روز گرمیه. (به سمت قلاب می رود و اوراق سفارشات را برمی دارد.)
ریموند: حالا گوش کن گاس، آقای ایگل امروز احتمالاً داره میاد. پس سعی کن همه چی مرتب باشه، خوب؟
گاس: برو بابا، تو هم با اون آقای ایگلت ما رو گرفتی!

اگنس از دستشویی بیرون می آید.

ریموند: تو چت شده؟ دیگه نمی خوام از این حرفا این دوروبرا بشنوم. شوخی هم ندارم. اوضاع داره بدتر و بدتر می شه، و ما هر شب سفارش هامون ناقص می مونه. بهتره این جا رو یه سروسامونی بدی، جناب. بازم همون سیرکی که هر دوشنبه صبح راه می اندازین. (خارج می شود.)
اگنس: لی لی چه طوره؟ بهتر شده؟
گاس: همش مریضه، اگنس. فکر کنم داره می میره.
اگنس: اوه، اینو نگو. پیش خدا دعا کن، گاس.
گاس: (به طور معمول) اگی با من بیا بریم آتلانتیک سیتی. (شروع به درآوردن پیراهن خود می کند.)
اگنس: (از او دور می شود.) اه، چه بویی می دی!
گاس: (با صدای بلند) بوی گند می دم، اگی!
اگنس: (گوش هایش را می گیرد، می خندد.) اوه، گاس تو خیلی آدم گندی هستی! (باعجله خارج می شود.)
گاس: (بلند می خندد، به حالت مسخره، و به طرف برت می چرخد.) چی کار داری می کنی؟ ساعت نه صبحه.
برت: مشغولم، (از روی نیمکت بلند می شود.) تا حالا پنج تا از سفارشا رو آماده کردم. گاس، زنت واقعاً مریضه؟ (یک سفارش دیگر را از روی قلاب برمی دارد.)
گاس: نمی بینی جیم تا ساعت نه صبر می کنه! (به طرف جیم که مشغول بررسی سفارش هاست می رود و دستش را روی شانه ی او می گذارد.) ریموند لعنتی. شنیدی به من چی گفت؟
جیم: هیس، گاس، مهم نیست. شاید بهتر باشه یه زنگ به لی لی بزنی.
گاس: (بازوی جیم را می گیرد.) یه نوشیدنی می زنی؟
جیم: (سعی می کند خودش را خلاص کند.) نه گاس. بهتره مراقب رفتارمون باشیم. بجنب.
گاس: (نگاهی به اطراف می اندازد.) اه، پسر. اه، لعنتی. بازم صبح دوشنبه. اکه هی!
جیم: (رو به برت، درحالی که خارج می شود.) هنوز اون محورچرخا رو باز نکردی؟
گاس: (برگه ی سفارش را از دست جیم می گیرد.) آدمی به سن تو واسه چی باید اون محورچرخا رو بلند کنه؟ (برگه ی سفارش جیم را به برت می دهد.) برت! اینا رو بگیر! اگه بذاری سنگینا رو اون برداره حالیت می کنم! یالا برو!
برت: همیشه سفارشای سنگین جیم رو من حاضر می کنم، گاس. (با برگه ی سفارشات خارج می شود.)
گاس: دختر خوبی بود، نه جیم؟
جیم: آره، خیلی خوب بود، خیلی خوب، گاس.
گاس: زیر قولم نمی زنم، جیم، نه؟
جیم: نه نمی زنی. به من که خوش گذشت. اما شاید باید یه زنگی به زنت بزنی. شاید چشم به راهت باشه. تو از شنبه تا حالا غیبت زده بود، گاس.
گاس: (دنبال یادآوری است.) دیروز ما کجا بودیم؟
جیم: فکر کنم رفته بودیم جزیره ی استاتِن(۷)، با کشتی، یادته؟ با دخترا؟ فکر کنم رو کشتی بودیم. پس باید رفته باشیم جزیره ی استاتِن. بهتره بهش زنگ بزنی.
گاس: ای بابا! اون هیچی نمی شنوه، جیم.
جیم: اما اگه تلفنش زنگ بزنه، گاس، می فهمه که حالت خوبه.
گاس: باشه، بهش زنگ می زنم.

نظرات کاربران درباره کتاب خاطره‌ای از دو دوشنبه

آرتور میلر همیشه خوب بوده
در 2 ماه پیش توسط ray...mmd