فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هرگز رها مکن

کتاب هرگز رها مکن

نسخه الکترونیک کتاب هرگز رها مکن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب هرگز رها مکن

من معتقدم که خداوند هدف بزرگي براي شما در نظر گرفته است و از شما مي‌خواهم که به چيزي کم‌تر از آن قانع نشويد. خداوند خواهان سعادت شماست؛ از طريق زندگي شما را به تلاش و تکاپو فراخوانده تا قوي‌تر و آگاه‌تر شويد و از لذتي عميق و رضايتي شيرين در زندگي بهره‌مند شويد؛ زندگي‌اي که شما را به مبارزه بطلبد، شما را به حرکت وادارد و گاهي نااميدتان کند و حتي شما را در مسيري قرار دهد که براي دست کشيدن از زندگي و رؤياهاي‌تان وسوسه شويد. از اين اثر به‌عنوان يک کتابچه‌ي راهنما، هم‌چنان‌که در جست‌وجوي بهترين‌هاي زندگي‌تان هستيد، استفاده کنيد. کتابي که اشتياق لازم براي رسيدن به اهداف‌تان را در هنگام نااميدي فراهم و به شما بارها و به طرق مختلف يادآوري مي‌کند که: «‌شما مي‌توانيد، اگر هرگز منصرف نشويد!» هم‌چنين به شما قدرت لازم را مي‌دهد تا بر فراز مشکلات و آزمايش‌هاي زندگي همچون يک عقاب جادويي پرواز کرده، عزم خود را جزم کنيد و از دل مشکلات زندگي، فرصت‌هاي طلايي براي خود بسازيد. اين کتاب به شما نيرو مي‌دهد تا استقامت به خرج دهيد و رؤياهاي‌تان را بر پايه‌ي عشق الهي استوار سازيد. هم‌چنين، ايمان شما را به خواست خداوند که همانا قرار دادن رؤيايي دست‌يافتني در قلب شما است، بيش‌تر خواهد کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هرگز رها مکن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

علی رغم تمامی ناملایمات

وقتی به مردمی که هرگز تسلیم نمی شوند، فکر می کنم، به یاد دوستم پنی شپرد(۲۹)، می‎افتم. داستان او سرگذشت زنی است که معجزه‎ی بزرگی از رحمت و شفای پروردگار را تجربه کرد؛ به دلیل آن که برای رسیدن به هدفش مصمم بود.
وقتی پنی شپرد سیزده ساله بود، از جایی سر خورد و استخوان باسنش شکست. تا سال ها بعد از آن تصادف، او با دردی مزمن زندگی می کرد. وقتی صبح ها از رخت خواب برمی خاست، از شدت درد احساس می کرد که کسی خنجر در کمرش فرو می کند. بعد از ازدواج، همسرش بارها به ناچار برای بلند شدن او از تخت کمکش می کرد. او نمی توانست مدت زمان زیادی را سر پا بایستد یا بنشیند و یا برای شستن موهایش در سینک خم شود. با بسته ای از یخ، یا یک کیسه ی آب گرم یا تعدادی بالش می خوابید، اما هیچ یک کارساز نبود. هر راهی را برای رهایی از درد امتحان می کرد، ولی همه‎ی راه ها عملاً بی فایده بودند.
گاهی اوقات، تحملش را کاملاً از دست می داد، گاهی به شدت افسرده می شد و با خود می گفت: چه طور می توانم یک روز دیگر زنده بمانم؟
کرولاین راجرز(۳۰)، دکتر پنی، بیماری او را آسیب شدید مفاصل و تخریب دیسک تشخیص داد. آن ضربه موجب جا به جا شدن عضلات و درنتیجه ایجاد آسیب در دیگر قسمت های سالم بدن او شده بود. او در چرخه ای از درد و رنجی گریزناپذیر گرفتار آمده بود، تا این که، بالاخره، معجزه‎ای به وقوع پیوست.
پنی عاشق خداوند بود و حقیقتاً باور داشت که خدا می تواند شفایش دهد. او معتقد بود که هر روز ممکن است روز وقوع معجزه ی شفا باشد. بنابراین، روزها و سال ها هم چنان از خداوند معجزه‎ای را طلب می کرد.
یک روز وقتی پنی در حال دعا بود، چنین کلماتی را در قلبش شنید: «به سوی معجزه ات دوان شو.» این جمله به نظر پنی بی‎مفهوم بود. او که نمی دوید و هیچ وقت هم در گذشته دونده نبود. او دویدن را دوست نداشت و از طرفی آن قدر در جریان زندگی گرفتار دردهای شدید شده بود که حتی به ذهنش هم نمی‎رسید که دویدن را امتحان کند اما وقتی که خداوند با قلب او سخن گفت «به سوی معجزه ات دوان شو»، پنی مصمم شد تا این کار را انجام دهد.
بیش ترین مسافتی که او باید برای دویدن به آن فکر می کرد، یک ماراتن کامل به طول ۲ /۲۶ مایل بود. او با حمایت خانواده و اجازه و پیشنهاد دکترش، که مربی تمرینات او نیز شده بود، مراحل سخت و طاقت فرسای تمرینات فیزیکی و ذهنی را شروع کرد.
در طول چهار ماه بعد پنی به تمریناتی برای شرکت در مسابقه ی ماراتن پرداخت. یک رژیم غذایی مشخص و یک برنامه‎ریزی فشرده برای هفت روز هفته داشت. صبح ها ساعت سه از خواب بیدار می شد تا قبل از شروع یک روز پرکار و مسئولیت های خانوادگی، مسافتی طولانی را بدود. چند ماه از انجام دادن تمرینات متوالی گذشت و درد پنی هم چنان مانند سابق ادامه داشت، پس او به دعا و هم چنین به انجام دادن تمریناتش ادامه داد چون نمی‎خواست ادامه ی درد را نشانه ای برای متوقف کردن برنامه اش بداند. او مصمم بود تا بهای پیشرفتش را بپردازد و تسلیم نشود. می خواست در خط شروع مسابقه بایستد و بداند که هر آن چه را که خداوند از او خواسته، کامل انجام داده است.
روز برگزاری ماراتن نزدیک و نزدیک تر می شد. اما دقیقاً دو هفته قبل از مسابقه، زانویش دچار مشکل شد. شب قبل از مسابقه، به سختی می توانست در اطراف اتاق هتلش راه برود. ولی هم چنان باور داشت که خداوند با قلب او سخن گفته است و احساس می کرد که باید این درد را تحمل کرده و آن را به اتمام برساند. او مصمم بود تا در خط شروع مسابقه، حضور داشته باشد. او گفت: «من می خواهم به خط شروع بروم، حتی اگر لازم باشد که یک نفر مرا به آن جا ببرد.»
همسر و دخترانش، بهترین حامیان او، جملات و پیام های تشویق آمیزی را روی دست ها و بازوانش نوشته بودند. قبل از طلوع آفتاب، در روز ماراتن، او خود را لنگان به خط شروع رساند و دکتر راجرز هم در کنارش بود. پنی می دانست که درست در جایی است که باید باشد. او تصمیم گرفته بود که به سمت معجزه‎اش بشتابد!
درحالی که روی خط ایستاده بود و به سختی توان راه رفتن داشت، به دکتر راجرز گفت: «کمرم درد نمی کند! کمرم درد نمی کند!». این جمله را بیست و هشت سال نگفته بود. فقط کمی زانویش ضعف می‎رفت، مانند یک مو برداشتگی ساده، اما کمرش هیچ مشکلی نداشت!
دکتر راجرز پیشنهاد کرد که آن ها مسابقه را با پیاده روی ساده، به منظور گرم کردن، شروع کنند و ببینند که زانوی او چه عکس‎العملی نشان می دهد. بعد از گذشت حدود یک مایل و نیم از مسابقه، پنی به دکتر راجرز گفت: «فکر می کنم حالا می توانم بدوم.»
در تمام طول مسابقه، دلگرمی خوبی داشت. گروهی از دوستانش، تمام هفت ساعت مسابقه را برایش دعا کردند. همسر و دخترانش، در خط شروع و دیگر نقاط در طول مسافت مسابقه، حضور پیدا کرده و او را تشویق و حمایت می کردند.
در چهاردهمین مایل از مسابقه، پنی و دکتر راجرز، سی و شش ثانیه از مسابقه‎ی هفت ساعته، عقب بودند. یعنی اگر نمی توانستند زمان باقی مانده را به درستی مدیریت کنند، باید با یک سواری خود را به خط پایان برسانند. اما پنی همه‎ی نیرویش را به کار بست.
در بیست و سومین مایل از مسابقه، او کاملاً مستاصل و ناتوان شده بود. دخترانش به میان مسیر مسابقه دویدند و درحالی که هرکدام زیر یکی از بازوانش را گرفته بودند، شروع به دویدن با او کردند. پنی سرانجام توانست بعد از حدود هفت ساعت، از خط پایان عبور کند.
پنی در برنامه‎ی تلویزیونی ما به نام «لذت بردن از زندگی روزانه» شرکت کرد و گفت: «قبل از مسابقه، من همیشه در ذهنم خود را می‎دیدم که از خط پایان عبور کرده و به معجزه ام دست پیدا کرده ام. باید بگویم که معجزه ام را در خط پایان دریافت نکردم. من آن را در خط شروع، به دست آوردم. تنها کافی بود خود را به خط شروع رسانده و اظهار وجود کنم. برای دریافت معجزه‎تان حتماً لازم نیست یک ماراتن کامل را بدوید. من این کار را کردم تا تعهد و اطاعتم را ثابت کنم.»
پنی شپرد، در وضعیتی گرفتار شده بود که می توانست بگوید: «هیچ راهی نیست». اما با کمک گرفتن از خداوند، حمایت خانواده و دوستانش و با گفتن «هرگز نگو نه» تسلیم نشد. معجزه‎ی پنی در ژانویه ی ۲۰۰۴ به حقیقت پیوست و او تا امروز نیز هم چنان سالم و تندرست است.

هدف گذاری کنید

از شما می خواهم که همین حالا به زمینه ای از زندگی تان که لازم است در آن زمینه هرگز تسلیم نشوید، فکر کنید. هدفی داشته باشید؛ چیزی که شما را ملزم به منضبط بودن، کند. هدفی که انگیزه‎ی کافی برای غلبه بر مشکلات را به شما داده و شما را به خوشبختی بزرگی برساند. هدف ممکن است بسیار ساده یا بسیار سخت باشد، مثل مرتب کردن رخت خواب یا دویدن در یک ماراتن یا کوهنوردی در قله ی اورست؛ اما در هر حالت شما باید برای انجام آن، پشتکار داشته باشید. شاید هدف شما فقط رهایی یافتن از نوعی ترس باشد، مانند ترس از ارتفاع یا ترس از صحبت کردن در جمع. یا می تواند تلاش برای غلبه بر یک معلولیت جسمی یا یاد گرفتن یک مهارت یا تمیز و مرتب نگه داشتن خانه‎تان یا خلاصی از بدهکاری تان باشد.
اگر دیگران فکر می کنند که هدف شما خیلی پیش پاافتاده است، اهمیتی ندهید. اگر هدف شما واقعی و برحق است، به آن بچسبید. اگر مردم می گویند که رسیدن به هدف تان غیرممکن است، به آن ها اجازه ندهید که دلسردتان کنند. فقط مطمئن شوید که شما و خدا باهم موافقید، و از آن پس با تمام توان تان هدف را دنبال کنید.
هم چنان که این کتاب را مطالعه می کنید، متوجه خواهید شد که بهترین پاداش ها در انتظار کسانی است که پیروز می شوند. من از خدا می خواهم که به شما کمک کند تا سرشار از «اراده‎ی الهی» شوید. نه یک اراده ی سست و هر سو رونده، بلکه یک عزم خدادادی به معنای واقعی. من به شما توصیه می کنم که اراده کنید تا در هر زمینه از زندگی تان منضبط و کوشا باشید؛ زیرا این تنها راهی است که می توانید بر مشکلات غلبه کرده و از موفقیت هایی که به سختی به دست آورده اید، لذت ببرید. در زمان حال زندگی کنید و به یاد داشته باشید که خداوند پاداش گران بهایی را برای شما کنار گذاشته است. نباید آن را از دست بدهید!

زیرک باشید

بسیاری از مردم به این دلیل هرگز به اهداف خود دست پیدا نمی کنند که نمی دانند چه طور باید آن ها را تنظیم کنند. هدفی که انتخاب می کنید باید دارای خصوصیات زیر باشد:
ـ مشخص
ـ قابل اندازه گیری
ـ دست یافتنی
ـ واقع بینانه
ـ زمان مند
بگذارید این خصوصیات را تشریح کنم:
مشخص: باید اطمینان حاصل کنید که هدف تان تا جایی که ممکن است، مشخص و دقیق باشد. مثلاً فقط نگویید: «می خواهم وزن کم کنم.» بلکه بگویید: «می‎خواهم چهار کیلو از وزنم را در طول سه ماه آینده، کم کنم.» هر وقت اهداف تان را با عبارات مبهم بیان می کنید، از خود بپرسید: «دقیقاً یعنی چه؟» آن وقت است که به جای این عبارت: «باید کم تر تلویزیون تماشا کنم و بیش تر بخوابم»، خواهید گفت: «من می خواهم تماشای تلویزیون را در ساعت نه و نیم تمام کنم و ساعت ده در رخت خوابم باشم».
قابل اندازه‎گیری: اهدافی که به سختی قابل اندازه گیری باشند، به سختی نیز به دست خواهند آمد. قبل از آن که هدف گذاری کنید، روشی را برای اندازه گیری مقدار پیشرفت خود، انتخاب کنید. برای اهدافی مثل کم کردن قرض‎ها می توانید پیشرفت تان را از طریق صورت حساب‎های هر ماه، اندازه گیری کنید. برای اهدافی هم چون ورزش، می توانید از طریق مقدار وزنه ای که می توانید بلند کنید یا مسافتی که می توانید بدوید، وضعیت خود را مشخص کنید. اهداف شما هر چه باشند، راهی را برای سنجش آن ها پیدا کنید. اندازه گیری را می توانید از طریق یک دفتر روزانه، یک فهرست آماری، یک جدول، یک نمودار، یک گزارش یا هر راه مبتکرانه‎ی دیگری، انجام داده و متوجه پیشرفت تان باشید.
دست یافتنی: اطمینان حاصل کنید که هدف، قابل دستیابی است. مثلاً کم کردن چهارده کیلو در یک هفته یا پرداخت تمام بدهی خود در طول یک سال، درحالی که بدهکاری شما بیش از حقوق سالانه تان است، کاملاً غیرمنطقی است. اهدافی را برگزینید که برای تان قابل دستیابی باشد؛ نه آن قدر آسان که ارزش مبارزه را نداشته باشند و نه آن قدر دشوار که شما را تحت فشار قرار داده و مستاصل سازند.
واقع بینانه: من به داشتن رویاهای بزرگ و اهداف بلند ایمان دارم، اما در عین حال نباید خود را با تلاش برای رسیدن به اهداف غیرواقع بینانه، مایوس کنید. تمام عواملی را که روی توانایی تان برای دستیابی به هدف، تاثیر می گذارند، معین و روی آن ها کار کنید. اطمینان حاصل کنید که با توجه به وضعیت سلامتی، فیزیکی، مالی، زمان‎بندی، ظرفیت شخصی و از لحاظ دیگر عوامل، هدف تان واقع بینانه باشد.
زمان‎مند: افرادی که هدف گذاری می‎کنند ولی تاریخی را برای اتمام کار خود معین نمی کنند، به ندرت به آن چه می خواهند، می رسند. برای خود مهلتی تعیین کنید، تا در طول آن به هدف خود نزدیک و نزدیک‎تر شوید. اگر روی یک هدف بلندمدت کار می کنید، هدف خود را به قسمت‎های کوچک تری، به صورت هفتگی و ماهانه تقسیم کنید، تا بتوانید بر اوضاع تسلط کامل پیدا کنید.

او این جمله را جاودانه ساخت

احتمالاً وینستون چرچیل، یکی از تاثیرگذارترین رهبران سیاسی در صحنه‎ی جهان را می شناسید؛ اما آیا این را هم می دانید که نخست وزیر سابق بریتانیا، وینستون چرچیل، چه رنج هایی را قبل از رسیدن به این مقام تحمل کرده است؟
تولد زودهنگام وینستون لئونارد اسپنسر چرچیل(۳۱)، در ۳۰ نوامبر سال ۱۸۷۴، دو ماه زودتر از موعد به وقوع پیوست. او در یک خانواده‎ی عالی رتبه‎ی انگلیسی به دنیا آمده بود، اما پدر و مادرش برای او فرصتی نداشتند. مادرش به او غذا نمی داد و او را در دوران نوزادی تحت نظر یک پرستار بی توجه و لاابالی قرار داده بود. به این ترتیب او زیر نظر یک خدمتکار بزرگ شد، درحالی که مادرش به فعالیت های اجتماعی‎اش رسیدگی می کرد. پدرش، یک رهبر سیاسی پرکار و جدی بود که هیچ گاه علاقه‎ی چندانی به او نشان نداد.
چرچیل زندگی سختی داشت؛ زندگی ای پر از مبارزه، جنجال، تضاد و آسیب‎ها و گمشدگی‎های ناشی از آن. والدینش، پسر فراموش شده را به یک مدرسه‎ی شبانه روزی فرستادند. او در تحصیلات (به جز ادبیات انگلیسی و تاریخ) یا در زندگی اجتماعی هیچ پیشرفتی حاصل نکرد. مشکل تکلم داشت (که هرگز به طور کامل درمان نشد) و نمی توانست دوست پیدا کند یا با دیگران رابطه‎ی عاطفی برقرار کند. بعدها خودش تعریف می کند که مجبور بوده است از توپ های فوتبال هم شاگردی‎هایش که به سمت او پرتاب می کردند، فرار کند. در سن نوزده سالگی، یک بار نزدیک بود که در دریاچه‎ی لوزین(۳۲) غرق شود. هم چنین بعدها در سن پنجاه و هفت سالگی، با یک اتومبیل در نیویورک تصادف سختی کرد.
چرچیـل جوان ـ مرد کـوتاه، چهـارشانه و خـجالـتـی ـ بـعـد از فارغ التحصیلی از دانشگاه نظامی رویال(۳۳) وارد ارتش بریتانیا شد. در آن دوران، او از نزدیک، شاهد جنگ بود و در گروه نظام وظیفه ی سوارکاران، عضو شده بود. هم چنین عازم اروپا، آفریقا، کوبا و هند شد و شروع به نوشتن کتاب ها و گزارشات مربوط به روزنامه ها کرد.
در سن بیست و چهارسالگی، از ارتش کناره گیری کرد تا به روزنامه نگاری و سیاست بپردازد. او به دنبال مقامی ‎در پارلمان بود، اما در انتخابات شکست خورد. سپس به عنوان خبرنگار وقایع جنگ بوئرها(۳۴) به آفریقای جنوبی سفر کرد، اما دستگیر و روانه‎ی زندان شد. اگرچه، چندی بعد موفق به فرار از زندان شد و در سال ۱۹۰۰، پس از فرار و بازگشت به انگلیس، قهرمان نظامی شناخته شد. در همان سال، او دوباره برای پارلمان اقدام کرد و با اختلاف کمی از رقیب، موفق به تصاحب جایگاه موردنظرش شد.
در سال ۱۹۴۰، چرچیل به عنوان نخست وزیر انتخاب شد و در آن مقام با پیاده سازی روش های هوشمندانه و اقدامات شجاعانه، بریتانیای کبیر را در دورانی حساس، که احتمال مغلوب شدنش در جنگ جهانی دوم می رفت، نجات داد.
چرچیل در سال ۱۹۴۱، درحالی که از مدرسه‎ی دوران نوجوانی اش بازدید می کرد، سخنرانی کوتاهی ایراد کرد که در این سه کلمه خلاصه می شد: «هرگز تسلیم نشو.» در حقیقت چرچیل، سخنرانی طولانی تری را ایراد کرده بود که شامل چنین عباراتی است: «درس این است: هرگز تسلیم نشو، هرگز تسلیم نشو، هرگز، هرگز، هرگز ـ در هیچ چیز، بزرگ یا کوچک، بااهمیت و یا ناچیز ـ هرگز کوتاه نیا تا زمانی که اعتقاد راسخ خود را اثبات کنی و به احساس خوبی از خود برسی. هرگز زیر بار زور نرو، هرگز تسلیم دشمنی که ظاهراً تو را تحت فشار قرار داده، نشو.»
من هم می خواهم شما را مانند همان دانش‎آموزان مدرسه که در سال ۱۹۴۱ توسط چرچیل ترغیب شدند، تشویق کنم که: «هر آن چه انجام می دهید، هرگز تسلیم نشوید. هرگز، هرگز، هرگز از هدف تان دست نکشید.»

مقدمه

مهم ترین چیزی که می خواهم بدانید این است که شما می توانید رابطه ای عمیق، صمیمی و شخصی با خداوند داشته باشید و بهترین زندگی را برای خود بسازید. خداوند، نظر خاصی به افراد توانگر و بانفوذ ندارد و وعده های او برای همه به طور مساوی تحقق پیدا می کند. بله، شما می توانید از بهترین موهبت های خداوند بهره ببرید، به شرط آن که تا به دست آوردن موفقیت در تمام زمینه های زندگی تان، مصمم به راه خود ادامه داده و هرگز تسلیم نشوید.
به اعتقاد من، خدا هدف بزرگی برای شما در نظر گرفته است و از شما می‎خواهم که به چیزی کم تر از آن قانع نشوید. خداوند خواهان سعادت شماست. از طریق زندگی‎ای که از سویی شما را به تلاش و تکاپو فراخوانده و قوی‎تر و آگاه‎تر کند و لذتی عمیق و رضایتی شیرین به همراه آورد و از طرف دیگر درعین حال، شما را به مبارزه بطلبد، به حرکت وادارتان کند، گاهی ناامیدتان کند و حتی گاهی در مسیری قرارتان دهد که وسوسه شوید تا از زندگی و رویاهای تان دست بکشید.
این کتاب را یک کتابچه ی راهنما بدانید و همواره هم چنان که در جست‎وجوی بهترین‎های زندگی تان هستید، از آن استفاده کنید.
این کتاب، کتابی است که‎ اشتیاق لازم برای رسیدن به اهداف تان را در هنگام درماندگی فراهم می کند و بارها و به طرق مختلف یادآوری می کند که: «شما می توانید، به شرط آن که هرگز تسلیم نشوید». هم چنین به شما قدرت لازم را می دهد تا بر فراز مشکلات و آزمایش‎های زندگی هم چون عقابی جادویی پرواز کرده، عزم خود را جزم کنید و از دل مشکلات زندگی، فرصت‎های طلایی برای خود بسازید. این کتاب به شما نیرویی می دهد تا بتوانید با استقامت خود، رویاهای تان را بر پایه‎ی عشق الهی استوار سازید. هم چنین، ایمان شما را به خواست خداوند؛ که همانا قرار دادن رویایی دست یافتنی در قلب شما است، بیش تر خواهد کرد.
در میان صفحات این کتاب، با مردم جالبی آشنا خواهید شد؛ مردمی که هرگز به کم تر از بهترین ها رضایت ندادند. و داستان زندگی شان حیرت انگیز و خواندنی است. من با هر کلمه ای که می خوانید شما را تشویق و به شما یادآوری می کنم که خداوند همواره با شماست.
یکی از دلایل اصلی که مردم آرزوهای خود را رها می‎کنند، این است که آن ها یک بار خواسته‎ی خود را امتحان کرده، موفق نمی شوند و بعد از آن، خود را یک انسان شکست خورده به حساب می آورند. اما درواقع ما هرگز شکست خورده نیستیم، مگر موقعی که از اهداف خود دست می‎کشیم. واقعیت این است که وقتی در موردی موفق نمی شویم، اغلب جرئت انجام دوباره ی آن کار را به خود نمی دهیم و بنابراین به چیزی بسیار کم تر از آن چیزی که با کمی تلاش و جسارت بیش تر می توانستیم به دست آوریم، قانع می شویم. در زندگی همه ی ما گاه شرایطی پیش می آید که اگرچه ما حداکثر تلاش مان را می‎کنیم، اما اوضاع به هیچ وجه بر وفق مرادمان نیست. ممکن است در یک یا چند مورد موفق نشده باشیم، اما این امر دلیل نمی‎شود که خود را انسانی ناموفق بدانیم. من معتقدم که چنین موانع زودگذری قسمتی از زندگی همه‎ی ماست و برای به دست آوردن موفقیت حقیقی در زندگی باید این موقعیت ها را تجربه کرد. ناکامی‎ در بعضی موارد هم چنان که در مسیر موفقیت پیش می رویم، ما را متواضع تر می کند و درس هایی به ما می آموزد که به آن ها احتیاج داریم. برای مردمی که هرگز ناامید نمی شوند، شکست به منزله ی انگیزه ی بیش تر برای به دست آوردن اراده و پیروزی بزرگ تر در آینده است.
بعضی از موفق ترین انسان ها در طول تاریخ، بارها شکست خورده اند ولی نه تنها دلسرد نشده اند، بلکه هم چنان در مسیر خود پیش رفته اند. برای مثال به موارد زیر توجه کنید:
* هنری فورد(۱۶)، مخترع اتومبیل، قبل از موفقیت در کارش، پنج بار ورشکست شد.
* خانواده ی لوییزا می الکوت(۱۷)، نویسنده ی مشهور رمان «زنان کوچک»، تصور می کردند که او باید فکر نویسندگی را از سر بیرون کرده و در عوض خیاط شود.
* یک روزنامه، والت دیسنی(۱۸) را به دلیل نداشتن ایده اخراج کرد و او قبل از ساختن دیسنی لند (۱۹)پنج بار ورشکست شد.
* یک مربی صدا به پدر و مادر انریکو کاروسو(۲۰) گفته بود که پسرشان آینده‎ای در موسیقی ندارد و اصلاً به درد خوانندگی نمی‎خورد. پدر و مادر او نیز این حرف را پذیرفته بودند. اما خودش سخنان مربی را باور نکرد و یکی از بنام ترین خوانندگان اپرا شد.
* تئودور روزولت(۲۱) قبل از آن که قهرمان جنگ و البته یک رئیس جمهور بانفوذ در آمریکا بشود، درست در یک روز، مادر و همسرش را در سال ۱۸۸۴ از دست داد و ضربه ی عمیقی خورد.
داستان آبراهام لینکولن(۲۲) نیز داستان هیجان انگیزی است. شکست هایی که او با آن ها مواجه شد، آن قدر بود که لینکولن بپذیرد که راهی برای رسیدن به ریاست جمهوری برایش وجود ندارد. در بیست و دوسالگی، در حرفه‎اش شکست خورد. یک سال بعد، برای عضویت در مجلس اقدام کرد، اما بی نتیجه بود. در بیست و چهارسالگی، دومین شکست شغلی‎اش را تجربه کرد. در بیست و شش سالگی، زنی که عاشقش بود، فوت کرد و در سال بعد دچار بحرانی عصبی شد. وقتی بیست و نه ساله بود، در یک رقابت سیاسی دیگر شکست خورد و در سی و چهارسالگی، یک تلاش ناموفق برای راه یابی به کنگره را از سر گذراند. در سی و هفت سالگی، برای کنگره انتخاب شد که نتیجه ی آن مغلوب شدن دوباره ی او، در دو سال آتی بود. در چهل و شش سالگی، دعوتش را برای مجلس سنا از دست داد و در سال بعد، در تلاشش برای نایب رئیس جمهور شدن، شکست خورد. هنگامی که چهل و نه ساله بود، دوباره در مجلس سنا مغلوب شد. آبراهام، چهار پسر داشت که تنها یکی از آن ها به سن بزرگ سالی رسید. اما سرانجام در پنجاه و یک سالگی، آبراهام لینکولن به عنوان رئیس جمهور آمریکا انتخاب شد و کشور را در یکی از بحرانی‎ترین دوران، ماهرانه رهبری کرد.
هرکس دیگری به جای او بود، ممکن بود بگوید: «هیچ راهی وجود ندارد»، اما لینکولن نگفت. او هرگز مایوس نمی شد.
علاوه بر افراد مشهوری که در زندگی استقامت به خرج داده‎اند، افراد بی شماری نیز وجود دارند که نام آن ها را نمی دانیم، اما تولید پرفروش ترین محصولات در جهان امروز مرهون شکست ها و اشتباهات آن ها بوده است.
برای مثال صابون ایووری(۲۳)، قرار نبود صابون شناور بشود. این صابون به دلیل یک اشتباه در ساخت، تبدیل به صابون شناور شد و بی وزنی آن کیفیتی شد که آن را از دیگر صابون ها متمایز کرد.
به‎ طریق مشابه، ماده‎ای که برای ساخت دستمال های کلینکس استفاده می‎شود، ابتدا به منظور ساخت صافی در ماسک های گاز در طول جنگ جهانی اول ایجاد شده بود؛ اما در آن جا کاربرد پیدا نکرد. هم چنین قابل استفاده به عنوان حلال کرم ها و لوسیون ها نیز نشد. اما روزی شخصی تصمیم گرفت که آن ها را بسته بندی کرده و در قالب دستمال های یک بارمصرف بفروشد و باقی ماجرا را خودتان می دانید.
به اعتقاد من، شما برای انجام دادن کارهای بزرگ خلق شده‎اید. خداوند شما را برای هدفی خلق کرده است. او می خواهد فرصت هایی را به شما ارزانی داشته و کارهای مهمی را به شما محول کند. البته مطمئنم که تا این لحظه از زندگی تان حتماً متوجه شده‎اید که برای پیروی از خداوند با موانع روبه رو خواهید شد. افرادی که قرار است سرافراز و بزرگ باشند، با موانع بزرگی هم روبه رو خواهند شد. خداوند هرگز به ما وعده نداده است که بزرگی و سرافرازی، آسان به دست می آید. درواقع، او در کلام خود مصیبت ها و سختی‎ها را متذکر شده است و البته وعده داده است که در هنگام مشکلات با ما باشد، تا به جای ما بجنگد و به ما قدرت دهد تا بر موقعیت های سختی که پیش روی مان است فائق آییم. او به ما نیرو می دهد که همیشه بر آن ها پیروز شویم؛ به یک شرط و آن شرط این است که هرگز تسلیم نشویم.
مهم نیست که چه مانعی بر سر راه خود دارید، هرگز از ادامه ی راه منصرف نشوید. باید این را به خاطر بسپارید که آن خدایی که شما را به سوی این ماجراجویی معنوی هدایت کرده، هرگز از شما روی گردان نخواهد شد.

بخش اول: هیچ وقت نگو راهی نیست

«راه نباشد، رفتنی هم نیست؛ حقیقتی نباشد، دانستنی هم نیست و بدون حیات، زندگی کردنی هم وجود ندارد.»
توماس ا. کمپیس(۲۴)

آیا تابه حال با موقعیتی روبه رو شده‎اید که با خود بگویید: «هیچ راهی برای عملی شدن این طرح وجود ندارد؟» ممکن است بعضی از این افکار نیز به ذهن شما رسیده باشد:
* هیچ راهی وجود ندارد که من بتوانم با فشارهای کاری ام کنار بیایم.
* هیچ راهی برای پرداخت صورت حساب‎هایم در آخر ماه وجود ندارد.
* هیچ راهی برای حفظ ازدواجم وجود ندارد.
* هیچ راهی برای آن که فرزندان من، انسان های مسئولیت پذیری شوند، وجود ندارد.
* هیچ راهی برای آن که خانه‎ام را تمیز و مرتب نگه دارم، وجود ندارد.
* برای من هیچ راهی وجود ندارد که بتوانم کسب و کار خود را راه بیندازم.
* هیچ راهی برای آن که در این سن دوباره به دانشگاه بازگردم، وجود ندارد.
* غیرممکن است که بتوانم وزنم را به مقدار لازم کم کنم.
باید بدانید که همیشه راهی وجود دارد. البته ممکن است راحت نباشد و به آسانی و سریع به دست نیاید. شاید مجبور باشید از بالا، پایین، اطراف و از میان مشکلات عبور کنید. اما اگر هم چنان به تلاش خود ادامه دهید و تسلیم نشوید، به زودی راه را پیدا خواهید کرد.
از شما می خواهم با خود پیمانی ببندید. به خود قول دهید که از این لحظه به بعد هرگز نگویید: «هیچ راهی نیست.» واقعیت این است که حتی وقتی به نظر می رسد که هیچ راهی نیست، باوجود خداوند همیشه راهی هست. کافی است دوباره متولد شوید و روح خدا را درون خود جای دهید. تمام نیروی خلاقه ی جهان درون خداوند است و از آن جا که خداوند درون شما حضور دارد، شما نیز به تمام آن خلاقیت دسترسی دارید. روح مقدس به شما ایده‎هایی می دهد که هرگز به ذهن تان نرسیده‎اند و برای انجام دادن کارها، راه هایی را نشان تان می دهد که قبلاً هرگز آن ها را تجربه نکرده‎اید.
لازم است، به جای اسیر شدن در چرخه ی مشکلات، بیش تر بر این واقعیت تمرکز کنیم که خداوند با ماست و هم اکنون قدرتش در وجود ما جریان دارد. اغلب به سادگی مایوس می شویم و می گوییم: «خب این خیلی سخت است.» یا «این کار خیلی وقت‎گیر است». اما درست نیست. باید این شیوه ی نگاه به موقعیت های زندگی را کنار بگذاریم و نگوییم: «من نمی توانم از عهده ی این کار برآیم، خیلی بیش تر از ظرفیت تحمل من است. بارها تلاش کرده‎ام. من باید بپذیرم که هیچ راهی برای عملی شدن آن وجود ندارد.» بلکه به جای آن، باید بگوییم: «برای من مهم نیست که ‎آیا به نظر راهی وجود دارد یا خیر. خداوند راه را بلد است، روح او در من زندگی می کند و من بالاخره راهی را پیدا خواهم کرد!» خداوند در کتاب های آسمانی وعده داده است که همواره برای ما در زمین های بی آب و علف و بی پایان راهی را پیدا کرده و طریق رهایی ما را فراهم کند.
به عبارت دیگر خداوند همیشه برای ما مسیری دارد؛ اگر به دنبال آن باشیم، انتظار آن را بکشیم و ناامید نشویم.
عجیب است که مردم، درست اندکی قبل از به دست آوردن پیروزی‎های بزرگ در زندگی شان، مایوس می شوند و از ادامه‎ی راه دست می کشند. ممکن است ده سال بگذرد و احساس یک نواختی داشته باشید، اما ناگهان یک روز صبح که از خواب بیدار می شوید، همه چیز تغییر خواهد کرد. احساس متفاوتی نسبت به دیگر روزها نخواهید داشت. هیچ چیز به نظر تغییری نکرده و ظاهراً هیچ اتفاقی نیفتاده است، اما حقیقتاً رویدادی به وقوع پیوسته است و هنگامی که آن شب به رخت خواب تان می روید، رویای تان سرانجام به واقعیت تبدیل می‎شود. موقعیتی که سالیان دراز در آن زندگی می کردید، پایان می‎پذیرد یا موفقیتی که به خاطرش زحمت کشیده بودید به ناگاه به دست می‎آید.
من بانوی جوانی را می شناسم که زمانی شغلی داشت که به آن علاقه ای نداشت. او مجرد بود و دلش می‎خواست ازدواج کند. درست در مدت یک ماه، هم نامزد کرد و هم در کار دلخواهش استخدام شد. انتظار چیزی را می کشید که به نظر بسیار دور و دست نیافتنی می‎رسید، اما درست به موقع، خداوند راه را برایش روشن کرد. راه های خداوند با راه های ما متفاوت هستند، اما همیشه بهترین راه ها هستند.
خدا برای شما طرحی دارد و از طرفی دعا و نیایش های شما را شنیده است. شاید خودتان متوجه نباشید که تا چه حد به موفقیت در زندگی تان نزدیک هستید. اگر هم چنان بر عقیده‎ی خود مصمم باشید، مهم نیست که باید سه، چهار یا پنج سال دیگر هم صبر کنید. هم چنان ادامه دهید، پیروزی موردنظرتان را به دست خواهید آورد. کاری را که در حال انجامش هستید، درست در مرز موفقیت رها نکنید. هرگز امید، ایمان و تلاش تان را متوقف نکنید. در عوض بگویید: «من هرگز دست نخواهم کشید، من هرگز مایوس نمی شوم، من هرگز نمی گویم هیچ راهی نیست».

سه موضوع اساسی

در طول سی سال گذشته با هزاران هزار انسان در گردهمایی ها ملاقات کرده‎ام و متوجه شده‎ام که برای اکثر مردم، سه جنبه از زندگی شان مشکل سازتر بوده و ارزش بیش تری برای جنگیدن داشته است: سلامتی، امور مالی و خانواده. خودم هم سال ها با مسائل مربوط به هر یک از این سه زمینه، به طور شخصی روبه‎رو بوده‎ام و پیشرفت های زیادی را به چشم دیده‎ام. اگر برای مقاومت در برابر مشکلات مربوط به سلامتی، خانواده و امور مالی مشتاق هستید، می دانم که شما هم به پیروزی‎های بزرگی دست خواهید یافت.

هرگز در مورد سلامتی خود کوتاهی نکنید

دیدن افراد زیادی که به سادگی از داشتن احساس نیرومندی و فعال و سالم بودن، صرف نظر می کنند، برای من تعجب‎آور است. گاهی صحبت‎های آن ها را به طور اتفاقی می شنوم که به یک دیگر می گویند: «وای، من خیلی خسته‎ام» یا «اگر به‎اندازه ی کافی انرژی داشتم به‎ کارهای موردعلاقه ام می‎پرداختم.» در پیش گرفتن چنین زندگی بی حال و رخوت انگیزی، مطمئناً خواست خداوند، برای ما نیست. خدا می خواهد که ما احساس خوبی داشته و هیجان و انرژی لازم برای لذت بردن از زندگی را داشته باشیم. خدا نمی خواهد که ما برای انجام دادن آن چه به آن علاقه مندیم و ما را به سمت اهداف عالی سوق می دهد، تا این اندازه خسته و بی حوصله باشیم.
بسیاری از مردم، مبتلا به بیماری های مختلفی هستند و به درمان آن ها با انواع داروها می‎پردازند؛ حال این که بیش تر مشکلات سلامتی شان، مربوط به استرس است. دیگر مشکلات آن ها به دلیل این است که از خود مراقبت نمی کنند، غذای سالم نمی خورند، به اندازه ی کافی آب نمی نوشند، به طور مرتب ورزش نمی کنند و به اندازه ی کافی استراحت ندارند. درحالی که می توانند با انجام دادن تغییرات کوچکی در روش زندگی شان، سطح کیفیت زندگی و سلامت خود را تا حد زیادی ارتقا بخشند.
در بخش هفتم این کتاب به تفصیل در مورد جزئیات دوره ی ده ساله‎ای که با مشکلات جدی در مورد سلامتی ام مواجه بودم، خواهم پرداخت. آن موقع دکترهای زیادی را ملاقات کردم که همگی در مورد این که مشکلات من به دلیل استرس است، اتفاق نظر داشتند. بعد از مدتی که به تغذیه، ورزش، داشتن تعادل و کاهش اضطراب در زندگی ام توجه کردم، وضعیت سلامتی ام به طور قابل ملاحظه ای بهبود یافت. باید بگویم که ‎امروز نسبت به سی سال گذشته احساس خیلی بهتری دارم.
دختر من ساندرا(۲۵) نیز وضعیتی مشابه داشت. سال ها بدحال بود و بیماری‎های مختلفی داشت. بسیاری از مشکلات او به دلیل تشویش بود؛ تشویش و اضطرابی که از کمال گرا بودنش ناشی می شد. او بعد از تولد دوقلوهایش، دچار مشکلات حاد گوارشی، کمردرد و دیگر دردهای جسمانی شده بود و به همین دلیل، بارها بستری شد. سرانجام، ساندرا به نقطه ای در زندگی اش رسید که عمیقاً فهمید که می تواند تندرست باشد. او مصمم شد تا ریشه ی مشکلاتش را بیابد و برای رفع آن ها تلاش کند. او فهمید درعین حال که باید کوشا و فعال باشد، هرگز نباید در حفظ سلامتی‎اش کوتاهی کند و زمانی که آموخت باید به داشتن تغذیه ی سالم، تحرک کافی و رهاسازی جسم خویش از تشویش و نگرانی، توجه کند، وضعیت جسمانی و روانی‎اش به طرز معجزه آسایی بهبود یافت. حالا او حالش بسیار خوب است و در سلامت کامل به سر می برد.
تاکید می کنم که تا آن جا که می توانید وضعیت سلامتی خود را بهتر و بهتر کنید. روش زندگی تان را اصلاح کنید تا قوی تر، باانرژی تر و دارای روحیه ای بهتر باشید. اگر لازم است که عادت غذایی‎تان را به سمت خوردن سبزیجات و میوه های بیش تر و شکر و چربی کم تر تغییر دهید، از همین حالا شروع کنید. اگر فکر می‎کنید که باید آب بیش تر و نوشابه‎ی کم تری بنوشید، پس از همین حالا این رویه را در پیش گیرید.
اگر به تعداد ساعات معینی از خواب شبانه نیاز دارید، برنامه خود را طوری تنظیم کنید که به اندازه‎ی کافی بخوابید. اگر احتیاج به تحرک بیش تری دارید، شروع به ورزش کنید.
هم چنین، با استرس و مسائل عاطفی خود کنار بیایید؛ زیرا وضعیت روانی و احساسی شما، به طور حتم جسم شما را تحت تاثیر قرار می دهد. وسواسی و کمال گرا بودن ممکن است تاثیر بدی بر شما بگذارد؛ همان طور که ساندرا را گرفتار کرده بود. شاید نگرانی، فشار خون تان را بیش از حد بالا ببرد یا ممکن است ترس و تشویش، سیستم گوارشی شما را مختل سازد. تنش و استرس ممکن است موجب سردرد و هم چنین گرفتگی عضلات شود. فرقی نمی کند چه چیزی به شما آسیب رسانده است، به هرحال سعی کنید برای آن، راه حلی پیدا کنید تا موجب بدحالی یا آسیب های دایم در بدن شما نشود.
اگر دچار سستی و خستگی هستید یا حتی فقط بی حالید، به دکترتان مراجعه کنید. علت ناخوش احوالی خود را بیابید و برای رفع آن اقدام کنید. وقتی که به راحتی میتوان با انجام تغییرات کوچکی در روش زندگی، وضعیت سلامتی خود را بهتر کرد، نباید وضعیت بد سلامتی را پذیرفت. هر کاری که لازم است انجام دهید تا باانرژی، سرحال و بانشاط باشید.

هرگز از بهبود وضعیت مالی خود مایوس نشوید

بسیاری از مردم، امروزه گرفتار بدهکاری هستند، درگیر پرداخت صورت حساب‎ها در پایان هر ماه یا عدم توانایی برای ایجاد یک حساب پس انداز. دایم نگران اند که چگونه از عهده‎ی پرداخت هزینه‎ی تحصیل فرزندان یا تامین وضعیت مالی خودشان در دوران بازنشستگی برآیند.
من زمانی را به یاد می‎آورم که به همراه دیو(۲۶) در مراکز حراج به دنبال لباس برای فرزندان مان بودیم و اتومبیل های مان آن قدر قدیمی بودند که اصلاً نمی دانستیم قابل استفاده هستند یا خیر. در روزهای اول افتتاح تشکیلات مان، قادر به پرداخت هزینه های هتل نبودیم؛ بنابراین در مواقعی که سخنرانی های من در همایش ها دیروقت تمام می شد، بی توجه به مسافت و این که چه قدر خسته بودیم، به ناچار به سمت خانه رانندگی می کردیم. گاهی به قدری خسته می شدیم که به ناچار در کنار جاده چند ساعتی می خوابیدیم و سپس به راه خود ادامه می دادیم. یادم می آید که غذاهای کنسروی را که هیچ برچسب و اتیکتی نداشتند فقط به دلیل آن که در حراج بود، می خریدم. اصلاً نمی دانستم که بعد از باز کردن آن کنسرو ها، با هلو روبه رو خواهم شد یا نخود سبز، سوپ یا غذای گربه، اما به هرحال به قدری ارزان بودند که من مجبور به ‎امتحان کردن شان می شدم.
این خاطرات را با شما در میان می گذارم تا بدانید که من مشکلات مالی را درک می کنم. با توجه به تجارب شخصی خودم و هم چنین با مشاهده‎ی تعداد بی شماری از انسان ها که خداوند، آن ها را با مشکلات مالی می‎آزماید، به شما توصیه می کنم که هرگز از وضعیت مالی خود مایوس نشوید. نگذارید به این باور برسید که قرار است همیشه زیر قرض باشید یا هرگز توانایی پس انداز کردن پول را نخواهید داشت.
کتاب فروشی ها و کتابخانه ها پر از کتاب هایی است که می توانند به شما کمک کنند تا از بدهکاری رهایی یافته و عاقلانه درآمد خود را مدیریت کنید. با برنامه ریزی، اراده، مشورت خوب و وقت کافی، می توانید بدهکاری های خود را کم کنید، هزینه ی خرید خود را با پول نقد پرداخت کنید، سرمایه‎گذاری کنید و برای آینده ی خود پس‎انداز داشته باشید. فکر نکنید که آزادی مالی برای شما غیرممکن خواهد بود؛ چون فکرتان به واقعیت تبدیل خواهد شد. ممکن است در ابتدا آزادی مالی آسان به دست نیاید، اما سرانجام به آن دست پیدا خواهید کرد.

هرگز برای حفظ کسانی که دوست شان دارید، کوتاه نیایید

قبل از آن که من و دیو باهم ازدواج کنیم، دیو از خدا می خواست که کسی را در مسیر زندگی اش قرار دهد که او بتواند کمکش کند. وقتی خدا مرا در مسیر زندگی او قرار داد، او چیزی بیش تر از آن که درخواست کرده بود به دست آورد! من به خاطر سوءرفتار‎هایی که در دوران کودکی‎ام دیده بودم، مشکلات بسیار زیادی داشتم. برای دیگران، ایجاد رابطه‎ای صمیمی با من دشوار بود و مطمئنم که اگر بسیاری از مردان دیگر به جای دیو بودند، به سادگی از من دست کشیده و به سراغ فرد دیگری می‎رفتند. اما دیو هم چنان به دعا و نیایش با خداوند برای یافتن راه هایی که بتواند به من کمک کند، حتی در شرایطی که من وانمود می کردم احتیاجی به کمک ندارم، ادامه می داد. خیلی وقت ها حتی به دلیل آن که نمی دانست چه کار باید بکند، به گریه می‎افتاد. حتی می گوید گاهی با ماشین بیرون می‎رفت، تا فرصتی برای گریه و دعا پیدا کند. بعد از چند روز، او متوجه شد که من ناگهان تغییر کرده‎ام. البته به طور کامل متحول نشده بودم، اما حداقل پیشرفت‎هایی در من دیده می شد که باعث شد او بداند خدا یاری اش می کند.
من امروز بسیار خوشحالم که خدا دیو و البته مرا در حمایت خود گرفت. خداوند مرا به راه دشوار التیام یافتن، رستگاری و کمال، هدایت کرد. گویا خدا باید به من می‎آموخت که طرز تفکرم را تغییر دهم، به مردم اعتماد کنم، به خود اجازه دهم که مورد عشق واقع شوم و به طور متقابل به دیگران عشق بورزم. او هم چنین به من آموخت که خوش‎برخورد باشم؛ زیرا من با این فکر بزرگ شده بودم که باید از خود محافظت کنم و بنابراین همیشه حالتی تدافعی و سرسخت داشتم.
ما روزگار سختی را پشت سر گذاشتیم، اما دیو هرگز مرا رها نکرد و ما هر دو هرگز ایمان به خدا را کنار نگذاشتیم. حالا بیش از چهل سال از ازدواج ما می گذرد و می‎توانم صادقانه بگویم که رابطه‎ی بین ما از همیشه بهتر است. اگرچه سال های اولیه برای مان آسان نبود، اما سال های زیادی را با خوشی در کنار یک دیگر سپری کرده ایم و چشم انتظار شادی های بیش تری نیز هستیم.
موقعیتی شبیه موقعیت دیو در مورد من، برای من هم پیش آمد. پسر بزرگ من دیوید(۲۷)، اخلاقش بسیار شبیه من بود، طوری که ما به سختی می توانستیم یک دیگر را تحمل کنیم. او زمانی در سازمان مان کار می کرد و برخوردهای ما با یک دیگر بسیار تند و خشن بود، تا جایی که من تصمیم گرفتم به او بگویم کار دیگری برای خود پیدا کند. نمی خواستم او را اخراج کنم و از طرفی نمی توانستم مشکلاتی را که در روابط مان وجود داشت، تحمل کنم. خود را آماده کردم تا با او صحبت کنم و به او بگویم که وجودش در سازمان، ایجاد مشکل می کند، اما خدا با قلب من سخن گفت: «دیوید را رها نکن.»
با گذشت زمان، من و دیوید یاد گرفتیم که با یک دیگر کنار بیاییم. حالا او مسئولیت دپارتمان هیئت‎های اعزامی ما را بر عهده دارد، هجده دفتر در نقاط مختلف دنیا تاسیس کرده و موجب توسعه‎ی فعالیت های بین‎المللی ما شده است. از کارش بسیار راضی هستم و از این که او را کنار نگذاشتم، بسیار خوشحالم.
وقتی برای ناامید شدن از کسانی که دوست شان دارید، وسوسه می شوید، من و دیوید (پسرم) را به یاد آورید. دیو از من ناامید نشد و من نیز از دیوید دست نکشیدم. اگر معتقدید که کسی را که به او عشق می ورزید، بالاخره مومن می شود، رفتارش را تغییر می دهد، روابط نامناسب را قطع می کند، مواد مخدر را ترک می کند، دوباره به مدرسه بازمی گردد، سر وقت به خانه می‎آید، یا کاری پیدا می کند، هم چنان به ایمان خود پایبند باشید؛ چرا که تغییر، امکان پذیر است. هرگز از کسانی که دوست شان دارید، مایوس نشوید، زیرا عشق و ایمان صبورانه‎ی شما، تنها چیزی است که آن ها برای ایجاد یک تحول کامل به آن احتیاج دارند.
عشق، هرگز شکست نمی خورد. به عبارت دیگر، عشق، انسان ها را به حال خود رها نمی کند. عشق همیشه به بهترین ها اعتقاد دارد. عشق مثبت است و سرشار از امید و ایمان. عیسی مسیح به پیروانش فرمان داد: «به یک دیگر عشق بورزید.»(۲۸) من باور دارم که در عشق زندگی کردن، باید هدف اصلی هر مومن باشد.
خداوند هرگز از ما ناامید نمی شود. بیایید زندگی کردن به این روش را برگزینیم و به قدرت عشق، برای ایجاد تغییر در هر چیز و هرکس، ایمان داشته باشیم.

نظرات کاربران درباره کتاب هرگز رها مکن