فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همه آنچه که بود و سه نمایشنامه دیگر

کتاب همه آنچه که بود و سه نمایشنامه دیگر

نسخه الکترونیک کتاب همه آنچه که بود و سه نمایشنامه دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب همه آنچه که بود و سه نمایشنامه دیگر

زن: اینجارو می‌‌‌شه یه کاری کرد که فضا کمی روشن‌تر بشه. مرد: اینجا سرتاسرِ روز آدم در رفت و آمده. زن: کو؟ کجان؟ تو کسی رو می‌‌‌بینی؟ اینجا که آدمی نیست. جز همون طفلکی‌‌‌ها که نشسته‌‌‌ن اون‌طرف. همه‌‌‌ش همون دو نفرن. زن جوان: داری می‌‌‌ری؟ مرد جوان: نه می‌‌‌خواستم پاشم. زن جوان: اگه دوست داری بری برو دیگه. مرد جوان: نه! گفتم نه! زن جوان: خونه که نزدیکه. [سکوت]

ادامه...

بخشی از کتاب همه آنچه که بود و سه نمایشنامه دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

همه ی آنچه که بود

Allt... Innan
نقش ها:
زن
مرد
دوست
پرستار

[سکوت]

زن: دیگه داره تاریک می شه.
مرد: هوم.
زن: به سختی می بینمت.

[سکوت]

زن: الانه که دیگه اصلن دیده نشی.

[سکوت]

زن: حالا دیگه نمی بینمت.

[سکوت]

زن: صورتت رو نمی شه دید دیگه.
مرد: می دونی که چه شکلی ام.
زن: آره ولی دوست دارم ببینمت.

[سکوت]

زن: نمی شه چراغو روشن کنیم؟
مرد: معلومه که می شه.

[سکوت]
[زن حرکتی می کند که انگار می خواهد برای روشن کردن چراغ برخیزد.]

مرد: نه، صبر کن.
زن: می تونم روشن کنم.

[مرد برمی خیزد و چراغ را روشن می کند. دوباره می نشیند. این بار کمی دورتر از زن می نشیند.]

مرد: خب، می خوای چه کار کنی؟
زن: می خوام چه کار کنم؟
مرد: هوم.
زن: [آهسته] نمی دونم.

[سکوت]

مرد: چی فکر می کنی؟
زن: چی فکر می کنم؟
مرد: آره خب... فکر کردی چه کار کنی؟
زن: نمی تونم فکر کنم.
مرد: دوست داری چه طور بشه؟ بالاخره چه می کنی؟
زن: نمی دونم.
مرد: هنوز تصمیم نگرفتی؟
زن: نمی تونم تصمیم بگیرم.
مرد: پس می خوای چه کار کنی؟
زن: [آهسته] نمی دونم.
مرد: چی؟ [مکث کوتاه] چی می گی؟ چی می گی نشنیدم!
زن: هیچ تصمیمی ندارم هنوز. به هیچ نتیجه ای نمی رسم. نمی دونم چه طوری می شه این کار رو کرد. کاش کسِ دیگه ای بود که برام تصمیم می گرفت.
مرد: چنین کسی نیست.
زن: نه نیست. می دونم نیست. ولی کاش بود یه نفر.

[سکوت]

زن: کاش مذهبی بودم.
مرد: هوم.
زن: ولی نیستم.
مرد: نه.
زن: تو چی؟ هستی؟
مرد: نه.
زن: اگه بودم راحت تر بودم... آدم می تونست همه چی رو بسپُره دست خدا.
مرد: تو که تصمیمتو از قبل گرفته ای. دکتر هم رفتی و وقت داده بهت! کی قراره بری بیمارستان؟
زن: حتمن باید برم. چاره ای هم ندارم. حق انتخاب هم ندارم.
مرد: حق انتخاب نداری؟
زن: نه ندارم. هفته ی بعد دیگه خیلی دیر می شه.
مرد: حق انتخاب که حتمن داری.
زن: نه، همین حالاش هم خیلی دیره دیگه.
مرد: دیره؟ یعنی چه؟
زن: تقریبن دیره دیگه. برای کنسل کردن خیلی دیره.

[سکوت]

مرد: دوست داری کنسل اش کنی؟

[سکوت]

مرد: ولی من دوست ندارم کنسل کنی. این کار اشتباهه. اشتباه!
زن: هر کاری که می کنم اشتباه در میاد از آب.
مرد: من دلم می خواد بچه رو نگه داریم.
زن: هر کاری که می کنم...
مرد: من می خوام نگهش داریم.
زن: محکومم، نه؟ محکومم دیگه؟
مرد: شنیدی من چی می گم؟ می شنوی چی دارم می گم؟
زن: هر کاری که می کنم محکوم می شم. سرزنش می شم همه ش.
مرد: من می خوام نگهش داریم!
زن: محکومم به لعنتِ ابدی.

[سکوت]

زن: همچو حسی دارم. [مکث کوتاه.] هر کاری که می کنم بعدش پشیمونم که چه کاری کردم.
مرد: هوم. می فهمم!

[سکوت]

مرد: من چه قدر خوشبخت و شاد بودم موقعی که با هم...
زن: هیچ وقت هیچچی مثل...
مرد: من خودم خوشحال بودم، اما تو نبودی.
زن: مثل اولش نمی شه.
مرد: تو چی؟ خوشبخت نبودی؟
زن: دلم می خواست، دلم می خواست بودم.
مرد: اما نبودی.
زن: نه، نبودم... نمی دونم چی بودم.
مرد: اینو حس کرده بودم. از همون موقعی که توی هتل بودیم اینو حس کرده بودم.
زن: خیلی حالم بد بود.
مرد: من هم حس کرده بودم این وسط یه چیزی سرِ جای خودش نیست. حس کرده بودم یه چیزی شده. 
زن: حال من خیلی خراب بود.
مرد: چه اتاق نکبتی داشتیم تو هتل. افتضاح بود اصلن. بوی گُه می داد. اون یارو مستخدمه نمی فهمید چی می گیم. حتا یک کلمه از حرفهامونو نمی فهمید. نمی فهمید چی می گیم.
زن: من فقط سعی می کردم خودمو زنده نگه دارم.
مرد: آره خب!
زن: و تو هم روز بعدش می خواستی بری.
مرد: من باید می رفتم. مجبور بودم برم.
زن: با اون حال خرابی که من داشتم تو هم می خواستی بری.
مرد: خب چرا بهم نگفتی چیزی؟
زن: نه دیگه چی بگم؟
مرد: به من اصلن خبری از حالت ندادن. نمی ذاشتن حتا باهات تماسی بگیرم. هر کاری کردم، هر تلاشی کردم نمی ذاشتن. از تو پاک بی خبر بودم. نمی دونستم خوبی یا بدی. تا زمانی که توی کِرت باز همو دیدیم و تازه اونجا بود که فهمیدم چی کشیدی!
زن: من هم به همین شکل.
مرد: چی؟
زن: خودم هم نمی فهمیدم چِه مه.
مرد: آهان...

[سکوت]

زن: فکر می کردم می گذره، تموم می شه.

[سکوت]

مرد: طاقتش رو ندارم راجع بهش حرف بزنم.
زن: من هم ندارم.
مرد: نه دیگه!

[سکوت]

مرد: اینجا تویی که تصمیم می گیری.
زن: خب، آره.
مرد: تو به هر نتیجه و تصمیمی که برسی من پاش هستم. ازت پشتیبانی می کنم.
زن: واقعن؟
مرد: مگه کار دیگه ای هم می شه کرد؟
زن: خوبه!
مرد: کار دیگه ای ساخته نیست ازم.
زن: نمی دونم. [مکث کوتاه] اگه برای تو خوبه...
مرد: من با تو میام. اگه بخوای پیشت می مونم.
زن: اگه حس می کنی برات خوبه، خیله خب بیا.
مرد: میام پهلوت می مونم.

[سکوت]

مرد:کِی قراره که...؟
زن: چارشنبه، ساعت نُهِ صبح.
مرد: صبح؟ ساعتِ نُه!
زن: یعنی راسِ نُه باید اونجا باشم.
مرد: من هم همرات میام. اگه بخوای. می خوای دیگه؟
زن: نمی دونم می خوام یا نمی...
مرد: چی؟ [مکث کوتاه] چیزی گفتی؟
زن: بهتره که... وقتی می بینم تو این همه خوب و مهربونی، حس می کنم خیلی سخته که...
مرد: سخته که چی؟ سخته که انجامش بدی؟
زن: اگه عصبی می شدی و جیغ و داد می کردی، اگه دعوا می کردی، خیلی راحت تر بود، ساده تر بود خیلی.
مرد: هوم! [مکث کوتاه] می فهمم چی می گی.

[سکوت]

مرد: دوست نداری باهات بیام.
زن: نمی دونم. نمی دونم چی می خوام. دیگه هیچچی نمی دونم.
مرد: تو داری مدام همینو می گی. می گی نمی دونی، نمی دونی،
زن: نه.

[سکوت]

مرد: این بدترین کاری یه که داری با من می کنی. این که من باهات نباشم. این که اونجا کنارت نباشم. این کارِت با من خودش یه سقطِ جنین کامله. یه جور دور انداختنه. این کار تو طَردِ کامله.
زن: آره، اما من به فکر خودتم... که چی بشه، چی پیش بیاد.
مرد: تو به فکرِ منی؟
زن: معلومه به فکرتم... که تو اونجا چی می کِشی.
مرد: نیازی نیست به فکرِ من باشی.
زن: آره، اما هستم.
مرد: نه، نباش.
زن: برای تو باید خیلی سخت و دردآور باشه.
مرد: تو چی داری می گی؟
زن: باید خیلی وحشتناک باشه برات.
مرد: آره... اما برای خودت که خیلی بدتره.
زن: نه.
مرد: برای تو خیلی سخت تره.

[سکوت]

مرد: این تویی که داری حملش می کنی. تویی که مثل یه بچه اونو توی خودت داری و حالا می خوای بندازیش. بچه ی تو و منه.
زن: نمی دونستم که...
مرد: دفعه ی اول که با هم رفته بودیم بیمارستان، دفعه ی اول که به ما اون کتابچه ی اطلاعاتو دادن... توی اون کتابچه اومده، بیشتر بچه ها سالم و بی مسئله دنیا میان. با خودم گفتم... نمی دونم از کجا همچو فکری به سرم زد... اینو انگار تو درونم شنیدم که بیشتر بچه ها سالم دنیا میان. اما بعضی شون اصلن دنیا نمیان. من و تو مثلِ غریبه ها با هم بودیم... انگار اتفاقی توی اون اتاق نشسته بودیم. چه قدر از هم دور بودیم. هیچ چیز مشترکی بینمون نبود. انگار برای این نیومده بودیم که مثلن قراره بچه دار بشیم. که براش خوشحال باشیم. اون اتاق می تونست حتا دفتر اداره ی دفن و کفن باشه. اونجا من خیلی احساس تنهایی می کردم.
زن: من هم اونجا حس می کردم تنهام.
مرد: تو هم؟
زن: هوم، احساس می کردم بی نهایت تنهام.

[سکوت]

مرد: پس الان مشکل چیه؟

[سکوت]

زن: [آهسته] می دونی؟ جرات نمی کنم.
مرد: نه، اگه بچه نمی خوای، خب با...
زن: جرات نمی کنم به تو اطمینان کنم! که من و تو بتونیم با هم بچه داشته باشیم.
مرد: نمی فهمم چی می گی.
زن: این که من و تو بتونیم از پَسش بربیایم. بچه داشتن هیچچی رو راحت تر نمی کنه.
مرد: می دونم، نمی کنه. خیله خُب! اگه نمی خوای نگهش داری خُب... بهترین کار اینه که... ببین تو نباید احساس گناه داشته باشی. تو که گناهی نکردی، فکر نمی کنم گناه کرده باشی. تو باید کاری رو بکنی که برای خودت خوبه، تو باید به احساسات خودت اعتماد کنی. به احساساتت، به درونت، به غریزه هات یا هر چی که هست باید اعتماد کنی. من هم دوست ندارم بچه داشته باشم، بچه ای رو که تو با همه ی وجودت نخوای.
زن: نه...
مرد: اما اگه واقعن نمی خوایش... این کارو بکن و تمومش کن دیگه.
زن: نمی دونم به کدوم حسم اعتماد کنم.
مرد: به هر احساسی که داری! ببین تو نباید احساسِ گناه داشته باشی.
زن: آره اما احساس می کنم.
مرد: نه! ربطی به گناه نداره، اصلن گناهی در کار نیست.

[سکوت]

مرد: می تونی بعدن بچه دار بشی.

[سکوت]

زن: نه، نمی تونم مطمئن باشم که من وتو با هم بشه بچه داشته باشیم. نمی بینم بهمون. بعد از اون ماجراها دیگه اصلن نمی خوام. دیگه اصلن دوست ندارم. ولی باید ببینیم در عمل چی پیش میاد. در عمل باید دید چی می شه.
مرد: من اینو می فهمم و تو باید بدونی که اینو من می فهمم.
زن: باید ببینم واقعیت چی می گه، نه که هی ببینم چی دلم می خواد و همون هم بشه.
مرد: درسته، باید ببینی واقعیت چی می گه.
زن: نه که هر چی من دلم بخواد همونم بشه.

[سکوت]

زن: من می دونم تو یه روز راهتو می گیری می ری و منو با یه بچه تنها و بی کس می ذاری.
مرد: عجب! مگه من می تونم؟
زن: تو می تونی یکهو ول کنی بری، اما من نمی تونم. من باید بمونم.
مرد: نمی رم. تو رو ول نمی کنم. تنهات نمی ذارم.
زن: من نمی تونم برم. باید باشم، باید بمونم.
مرد: من که اینجام. من که هستم. من که اینجا نشسته ام.
زن: تا حالا چندین بار گذاشتی رفتی.
مرد: ولی باز برگشتم.
زن: آخه گیج و داغون بودم. نزدیک بود بمیرم، هم مرگ روحی و هم مرگ جسمی. چون مطمئن بودم دیگه هیچ وقت نمی بینمت.
مرد: حالا هم نمی بینی اینجا نشسته ام پیش تو؟
زن: هر دفعه می دیدمت، می تونست آخرین بار باشه.
مرد: من مدتی احتیاج داشتم فقط خودم باشم. احتیاج داشتم تنهای تنها باشم.
زن: وقتی آدم یک بچه داره و داره بزرگش می کنه، حق نداره که فقط خودش باشه، خودش تنها باشه.
مرد: نه، حق نداره می فهمم اینو.
زن: پس اینو می فهمی؟ پس می فهمی چی می گم؟
مرد: البته.

[سکوت]
[مرد برمی خیزد.]

زن: می خوای چه کار کنی؟
مرد: صبر کن.

[می رود بیرون. بر می گردد. سیگاری روشن می کند.]
[پس از لحظاتی در سکوت]

زن: دوباره شروع کردی می کشی؟
مرد: آره. [مکث کوتاه] چیه مگه؟ [مکث کوتاه] تو هم حالا...

[سکوت]

مرد: مگه دروغ می گم؟

[سکوت]

مرد: نمی دونم دیگه چی بهت بگم.
زن: نه.

[سکوت]

زن: کلمه نیست دیگه!
مرد: نه.
زن: کلمه ای وجود نداره.
مرد: نه، نداره...

[سکوت]

مرد: تو خودت می خواستی. تو خودت بچه می خواستی، تو می خواستی بچه داشته باشی.
زن: آره.
مرد: دوست داشتی از من بچه بیاری.
زن: آره.
مرد: هردومون می خواستیم... هردومون دوست داشتیم.
زن: می دونم.
مرد: حالا هم بچه داری!

[سکوت]

مرد: یادته؟ اون لحظه یادته؟ اون شب یادته؟
زن: [آهسته] آره.
مرد: هردومون می دونستیم که می خوایم بچه دار بشیم. چه لحظه قشنگی بود!
زن: همه چی یادمه من. دقیقه به دقیقه ش یادمه من.
مرد: هردومون می دونستیم که چی داره رخ می ده. تا اون لحظه هیچ وقت اون همه به هم نزدیک نشده بودیم.
زن: نه.
مرد: قبلش هم هیچ وقت اون همه نزدیک نبودیم.
زن: نه.
مرد: انگار داشتیم می رفتیم به یه دنیای دیگه. زیبا بود. خیلی. می شه گفت ملکوتی بود لحظه مون.

[سکوت]

مرد: من با هیچ کس اون همه احساس نزدیکی نکرده بودم.
زن: من هم با هیچ کس.
مرد: هیچ وقت صورتت یادم نمی ره اون شب. وقتی اومدی توی اتاق صورتت آروم بود، بی حد آروم بود.
زن: هوم.
مرد: خیلی آروم بودی...

[سکوت]

مرد: و حالا...
زن: این مالِ قبل از...
مرد: فقط دو ماه ازش گذشته.
زن: این مال قبل از به هم ریختنمه. قبل از اینه که نگرانی هام شروع بشن. این مال اون موقع ست.
مرد: هوم... چی می شه گفت؟ چی بگم! فقط یک چیز بذار بهت بگم. هر کاری بکنی من پاش می ایستم.
زن: پاش می ایستی واقعن؟
مرد: خُب آره.
زن: خیله خب، ببینیم و تعریف کنیم.
مرد: چی می گی؟ [مکث کوتاه] نمی خوای همرات باشم؟ نمی خوای باهات بیام و کنارت باشم؟
زن: نمی دونم.
مرد: نمی خوای باهات بیام؟
زن: چرا می خوام ولی فقط سخت تر می شه برام. سخته برام.
مرد: چرا سخت می شه برات؟
زن: سخت تر می شه دیگه... برای من خیلی راحت تره که تنها برم.
مرد: عجب!
زن: وانگهی، نمی خوام آزارت بدم.
مرد: تو به من فکر نکن.
زن: چه طوری می تونم به تو فکر نکنم؟

[سکوت]

مرد: خیله خب، حالا به من راستشو بگو دوست داری باهات بیام؟
زن: نمی دونم. مگه اصلن لازمه همرام بیای؟ تازه اون هم واسه ی خاطرِ من؟ ولی شاید به خاطرِ خودت... شاید برات بهتر باشه همراهم بیای.

[سکوت]

مرد: انگار...
زن: انگار چی...؟
مرد: انگار از قبل می دونستی!
زن: می دونستم؟
مرد: می دونستی که چه کار می خوای بکنی.
زن: نه.

[سکوت]

زن: نه، هیچچی از قبل نمی دونستم و الان هم نمی دونم چیزی. تا خودم اونجا نباشم هیچچی نمی دونم.
مرد: پس می خوای چه کار کنی؟
زن: هر کاری که دُرست باشه. این «دُرست» کلمه ی بزرگی یه. هیچچی درست نیست. من تا اونجا نباشم، هیچچی نمی دونم، تازه اونجا هم که باشم باز هم نمی دونم. خیلی وحشتناکه. نه؟ دو تا قرص بهم دادن که باید همین امشب بخورم.
مرد: قرص دیگه برای چی؟
زن: برای باز شدنِ دهانه ی رَحِم. ساعت دوازده باید قرص هارو بخورم که به موقع اثر کنه.
مرد: همین امشب؟
زن: هوم.
مرد: خب...

[سکوت]

مرد: بعدش چی پیش میاد؟
زن: قرص ها شروع می کنن به اثرگذاری شون.
مرد: و جنین می میره، نه؟
زن: نه، جنین از قرص ها نمی میره.
مرد: در این باره بهت چیزی نگفتن؟
زن: نه.
مرد: پس چی گفتن؟
زن: یادم نیست چی گفتن. دارم سعی می کنم یادم بیاد، ولی هیچچی یادم نمیاد.
مرد: بعدش چی پیش میاد؟ وقتی که قرص هارو خوردی؟
زن: وقتی خوردم قرص هارو؟
مرد: آره، بعدش چی می شه؟
زن: راهِ برگشتی دیگه در کار نیست.

[سکوت]

مرد: فرداش چی پیش میاد؟ وقتی رفتی بیمارستان... اونجا چه می کنن باهات؟
زن: اونجا که برسم... هیچچی... دراز می کشم تا نوبتم بشه. نوبتم که شد... شده دیگه... تموم که شد بعدش باید چند ساعتی همون جا بمونم که دوباره روی پا بیام. بعدش هم تا بیست و چار ساعت حق رانندگی ندارم.
مرد: کی می خواد حالا رانندگی کنه؟ رانندگی! تو که نمی خوای؟
زن: [خنده ی کوتاهی می کند.] نه... نمی خوام رانندگی کنم.

[سکوت]

زن: چی شد؟
مرد: سردمه!
زن: سردته؟
مرد:  آره خیلی سردمه.
زن: مور مورت می شه؟
مرد: از درون سردمه.

[سکوت]

زن: بیا پیشم.
مرد: نه.
زن: بیا... گرمت می کنم.
مرد: نه همین جوری خوبه.
زن: خب اگه سردته بیا...
مرد: جَنینو در میارن؟
زن: چیزی رو در نمیارن.
مرد: پس چه کار می کنن؟
زن: من به دنیاش میارم.
مرد: نه!
زن: من باید جنینو به دنیا بیارم.
مرد: نه، درست نیست. حقیقت نداره.

[سکوت]

مرد: من نمی خوام.

[برمی خیزد.
[سکوت]

مرد: طاقت نمیارم.

[سکوت]
[مرد برخاسته، زن برخاسته هر دو روبه روی هم ایستاده اند. مرد گریه می کند. زن دلداری اش می دهد. مرد سر بر شانه ی زن می گرید.]

مرد: دلم می خواد تنها باشم.
زن: دلت می خواد تنها باشی؟
مرد: آره... دوست دارم تنها باشم.

[سکوت]

مرد: برو... دوست دارم همین حالا بری! برو!

[سکوت]

***
[زن دستِ دوستش را گرفته و به سینه اش می فشارد.]
[سکوت]

دوست: دیگه تموم شد.
زن: هوم.
دوست: به خیر گذشت. دیگه تموم شد همه چی.
زن: باید تموم می شد.

[سکوت]

دوست: خیلی عاقل بودی!
زن: عاقل؟
دوست: آره، خوب و عاقل بودی.
زن: راست می گی؟
دوست: هوم.
زن: کار دیگه ای از آدم بر نمیاد.
دوست: نه، بر نمیاد.
زن: دیگه چاره ای نبود. یعنی اصلن نبود.

[سکوت]

زن: دلم می خواد برم خونه.
دوست: نمی خوای کمی بیشتر استراحت بکنی؟
زن: فقط دلم می خواد برم خونه.
دوست: پرستار رفت لباساتو بیاره... وقتی آورد می ریم.
زن: فقط خودمو برسونم خونه م.

[سکوت]

دوست: یه کم آب می خوای؟
زن: سیگار می خوام.
دوست: فکر نکنم بشه اینجا سیگار کشید.
زن: نه... می دونم، تازه حالا کو سیگارم؟
دوست: سر راهِ خونه سیگار می خریم.
زن: چه خوب! یه کمی آب بده حالا.

[دوست به زن کمک می کند بنشیند. زن آب می نوشد.]

زن: متشکرم.
دوست: بازم می خوای؟
زن: نه، بسه، خوبه.

[سکوت]

دوست: حالا چه احساسی داری؟
زن: همین حالا؟ هیچچی عین قبل. به همون گندی قبل.

[سکوت]

زن: انگار که بچه دنیا آوردم.
دوست: خب آوردی هم دیگه.

[لیوان را روی میز می گذارد.]

زن: هوم، بچه ای که نیست. بچه ای که نمی خنده و گریه نمی کنه.
دوست: نه... ولی این...
زن: خیلی محشره، نه؟

[سکوت]

زن: چه قدر طول کشید؟
دوست: چی؟
زن: همه ش چه قدر طول کشید؟
دوست: پنج ساعت همه ش.
زن: همه ش همین؟
دوست: آره انگار.
زن: احساس می کنم چند روز طول کشیده.

[سکوت]
[زن دست دوست را به سینه اش می فشارد.]

زن: نمی دونم چه طوری ازت تشکر بکنم!
دوست: لازم نیست.
زن: به خاطر همراهیت!
دوست: معلومه دیگه.
زن: تو اگه نبودی نمی تونستم تاب بیارم. فکر می کردم دارم می میرم. اصلن یه مدت واقعن فکر می کردم مُرده م.
دوست: اگه من جای تو بودم تو هم همین کار رو می کردی که من کردم.
زن: هوم... امیدوارم جای من هرگز نباشی.
دوست: من هم امیدوارم.
زن: [مکث کوتاه] این وحشتناک ترین موقعیتی بود که تا حالا توش گیر کرده بودم. خیلی سخت تر از زایمان معمولی بود. سخت تر از زایمانی بود که بچه ای رو دنیا میاری که برات زنده می مونه و تو دوستش داری و می تونی بزرگش کنی.

[می زند زیر گریه.]

دوست: اوه... عزیزم.
زن: هوم...
دوست: بدجوری تحلیل رفتی. پاک تموم شدی!
زن: آره، پاک تموم شدم. تمومِ تموم.

[سکوت]

زن: فکرشو نمی کنم. سعی می کنم دیگه بهش فکر نکنم.
دوست: هوم...
زن: خیلی دلم گرفته.
دوست: چیز عجیبی نیست.
زن: می دونم، عجیب نیست.
دوست: این طبیعی یه غمگین باشی.
زن: منتها من می دونستم.
دوست: خب آره دیگه.
زن: همه ی مدت می دونستم پیشم نمی مونه. می دونستم نمیاد. حال اون که گفت میاد، گفت پیشم می مونه.
دوست: گفت پیشت می مونه؟
زن: آره گفت می مونه. روز دوشنبه گفت می خواد همراهم بیاد. گفت می خوام پیشت باشم. ولی حس می کردم راست نمی گه.
دوست: مالِ این بود که دوست نداشت این کارو بکنی؟
زن: دیروز چندین بار زنگ زدم بهش، که ببینم میاد یا نه، اصلن جواب نداد. گوشی رو حتا بر نداشت.
دوست: نه!
زن: تلفنِ همراهشو بسته بود.
دوست: خب، نمی خواسته جواب بده.
زن: آره، شاید نمی خواسته جواب بده.
دوست: حالش امروز حتمن خیلی بده.
زن: حالِ من هم خیلی بده.
دوست: هوم.

[سکوت]

زن: گفت اگه کنسل نکنم دیگه هیچ وقت نمی خواد با من رو به رو بشه.
دوست: آدمی که ناراحته حرفِ زیادی خیلی می زنه، اینا اما جدی نیست.
زن: آره می دونم. ولی همین وقتهاست که آدم حرف دلشو می زنه.
دوست: من که فکر نکنم جدّی گفته باشه.
زن: نمی دونم. نمی دونم جدّی یه یا جدّی نیست.
دوست: لابد بدجوری داغون بوده.
زن: بعدش البته بهم زنگ زد و حرفشو پس گرفت. فهمیده بود حرفِ خوب و عاقلانه ای نزده. شاید بعدش با کسی حرف زده، نمی دونم... نمی دونم اون زیرِ زیر حقیقتش چیه. هر حرفی رو که نمی شه زد و بعدش پس گرفت. این حرف درونمو خراشیده زیاد. 
دوست: آره اما بستگی داره بعدن چه می کنین.
زن: شاید هم بعدی در کار نباشه.
دوست: منظورم اینه که بعدش چه طوری بخواین ادامه بدین.
زن: شاید هم همین جا پایانشه... شاید اینجا تهِشه!
دوست: فکر نمی کنم.
زن: فکر نمی کنی؟
دوست: نه...
زن: چرا فکر نمی کنی؟
دوست: خب آخه من فکر می کنم شما به هم خیلی میاین. خیلی جورین با هم.
زن: من هم همین عقیده رو داشتم. [مکث] ولی حالا نمی دونم. [مکث] دیگه نمی دونم.

[سکوت

زن: حالا مطلقن عقیده ای ندارم.
دوست: هوم.
زن: این جوری هم بد نیست.

[سکوت]

دوست: داره برف میاد.
زن: راستی؟
دوست: هوم، برف میاد.
زن: نمی دونم باید چه عقیده ای داشته باشم. تا وقتی دوستش دارم، تا وقتی عاشقشم، عاشقشم!...
دوست: امیدوارم با این وضع سلامت برسیم خونه.
زن: خونه؟
دوست: تا حالا تو زمستون رانندگی نکردم.
زن: گواهی نامه که داری؟
دوست: همین تابستون گرفتم. یخ شکن هم ندارم.
زن: من هم ندارم. هر سال همین حکایته.
دوست: چون گرونه قیمتش.
زن: اگه توی راه گیر کردیم چی می شه؟
دوست: راست می گی اگه گیر کردیم چه کار کنیم؟
زن: شاید اصلن بهتره از اولش تاکسی بگیریم.
دوست: آره... نمی دونم.
پرستار: [در را باز می کند و می آید تو.] لباساتو برات آوردم.
زن: ممنون.
پرستار: همیناست دیگه نه؟ لباسای خودتن؟
زن: آره فکر کنم مالِ منن.
پرستار: پس می ذارمشون اینجا برات.
دوست: خوبه، ممنون.
زن: لطف کردی.
دوست: ما هم به زودی زحمتو کم می کنیم.
زن: آره، باید بجنبیم.
پرستار: عجله ای نیست.
زن: در هر حال باید بریم دیگه.
پرستار: حالا چه طوری؟ چه حسی داری؟ 
زن: اِی... نمی دونم.
پرستار: سرت گیج نمی ره؟
زن: نمی دونم، خسته ام کمی.
پرستار: هوم.
زن: حتمن چند روزی طول می کشه.
پرستار: آره... بهتره چند روزی استراحت بکنی و زیاد سخت نگیری.
زن: هوم. می دونم.
پرستار: مثل یه زایمان معمولی یه، درست مثل اینه که وضع حمل کرده باشی.
زن: هوم.
پرستار: همه چی به خیر گذشت.

[سکوت]

نظرات کاربران درباره کتاب همه آنچه که بود و سه نمایشنامه دیگر